💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

راهنمای جامع و کامل مناسب‌سازی خانه برای معلولین ویلچری و کم‌توان کانال آپارات آشنایی با یک معلول قطع نخاع : iriom.ir نوشته‌های من در سال 1382 آدم فضايي این روزها عروس قطع نخاعی که ایستاد مناسب‌سازی منزل و خودرو معلولان دستگاه تازه ساخت ویلچر رانی ماراتن کانال تلگرام وبلاگ تخریب جای زخم آسیب نخاعی تقويت عضله انتحار در عروسی توصیف یک مکان مولکول ترمیم آسیب نخاعی راديو،جنگ،رمضان عکس رخ یار واکنش به آسیب نخاعی درمان آسیب نخاعی با سلول بنیادی كاشكي عکس نیم رخ یار طب سنتی ارتباط نوار عصب هنر چهل سالگی احیای توانایی حرکت در آسیب نخاعی تزریق آسیب نخاعی را ترمیم می‌کند نوار مثانه تو پیاده‌رو مداوای بیماران مغز و اعصاب با سلول‌های بنیادی بحران اقتصادی و اجتماعی شيرين كاري اتفاق ناخوشایند روشی برای درمان آسیب‌های نخاعی خبری برای معلولین تهران رفتم كه رفتم کار غیر کارشناسی منبع سلول بنیادی عصبی حکایات و روایات هزاره نگراني کارت هوشمند سرویس مددجویان بهزیستی پیوند برای درمان آسیب نخاعی سلام فرمانده جانب احتياط میز مخصوص ویلچر بازسازی سلول عصبی نخاعی مطالبه‌گری تعليمات اجتماعي آشناییم با خانمی برای ازدواج سلول بنیادی و درمان آسیب نخاعی یک بام و دو هوا !؟ پوكي استخوان برای رسیدن به تفاهم


انتحار در عروسی

چند روز پیش عروسی تشریف داشتیم، عروس و داماد هر دو پزشکن، عروس خانم لرستان شاغله و اقامت داره و ماه داماد خوزستان. هفته‌ی پیش که رفته بودم بیرون بفکر این مجلس هم بودم. بین چهار راه استانبول و لاله‌زار تو یه مغازه یه کروات دیدم که چشممو گرفت، پرسیدم چنده؟ مغازه دار گفت: 15هزار تومان. اوایل که میرفتم بیرون وقت چیز خریدن اصلا چونه نمیزدم، اما حالا برای خرید چیپس هم چونه میزنم، روی هر جنسی راحت میشه 30درصد تخقیف گرفت. گفتم: نه گرونه، مستضعفی میدی ببرم؟ طرف گفت: ده هزار تومان بده ببر. کروات را گرفتم مونده بود پیراهنش. توی مسیرم به بورس لباس دامادی در خیابان باب‌همایون رفتم، اونجا پیراهن مورد نظرم را دیدم مغازه داره گفت قیمتش 35هزار تومانه. گفتم: نه بابا خیلی گرون و مستکبریه، مستضعفی بده ببرم؟ طرف گفت: باشه به تو میدم 25هزار تومان. خلاصه اونم گرفتم و شد لباس حضورم در عروسی. من تو مجلس تک و احتمالا انگشت‌نما بودم حتی بیشتر از داماد، هیچکس مثل من ریسک نکرده بود و پیراهنی مثل من انتحاری نپوشیده بود.

پسينه: اگه زن بودم باید برای چند روز تمام لباس‌فروشیها را میگشتم، در نهایت هم دست خالی برمیگشتم و در لحظه‌ی آخر میرفتم از سر اجبار اولین چیزی را که میدیدم میخریدم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: انتحار, انگشت‌نما, داماد, عروس, عکس, کروات, لباس, مستضعف, مستکبر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 مهر 1390 ارسال نظر(11)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.