💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


شگفت‌انگیز

با همسرم بجای پارک و سینما و رستوران میریم خونه‌ی بابام. اینطوری 1- نیاز نیست راه طولانی بریم، 2- رسم ادب را بجا آوردیم و به دیدن والدین رفتیم، 3- پذیرایی کامله، و از همه مهمتر 4- نیازی به پرداخت صورت حساب نیست. چند روز پیش که رفتیم خونه‌ی بابام‌اینا که دیدیم خانم همسایه‌شون اومده پیش مامانم‌اینا. بعد سلام و احوال پرسی و پذیرایی، رفتیم سر قسمت شیرین مهمانی که همان غیبت کردنه. خانم همسایه فقط یه پسر هم سن و هم ‌اسم من داره که اون هم دو دختر و یک پسر داره. احوال پسر و نوه‌های خانم همسایه را پرسیدم، گفت: همه خوبن، نوه‌هام و هر وقت شما رو ببینن میان خونه تعریف میکنن. نوه بزرگه‌ی خانم همسایه که دختری 11ساله ست سال گذشته توی پارک زیاد میآمد پیشم. یه روز که فامیلیشو بهم گفت، تازه شناختمش، بهش گفتم: منم هم سن بابات هستم و اسم منم مثل بابات مهرداده. از اون به بعد بود که نوه‌های خانم همسایه تو پارک بیشتر میآمدن پیشم و احتمالا شروع کردن به آمارمو تو خونشون دادن. خانم همسایه بهم گفت: علی(نوه دومش) دستشو بهت نشون داده؟ گفتم: نه! مگه خدا نکرده اتفاقی برای دستش افتاده؟ خانم همسایه گفت: اگر به رگهای روی مچ دست علی(همونجا که نبض داره) نگاه کنید اسم علی را کاملا واضح میبینید. فردای اون روز تو پارک علی را دیدم و از مچ دستش عکس گرفتم.

ته‌بندي: خانم همسایه میگفت: توی روضه خانم‌ها با گریه دست علی را میبوسن و به سر و صورت و.....میکشن. متاسفانه همسرم اجازه نداد تو بدنم دنبال چیزی بگردم که خانم‌ها بخوان بوسش کنند :-( دوستان مجرد که محدودیت ندارن یه کمیسیون تحقیق و تفحص راه بندازن تا با دقت همجا را دید بزنند، شاید چیزی پیدا کنن که ..........




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، معارف اسلامی، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: بوس, پارک, تحقیق و تفحص, دید زدن, رستوران, روضه, سینما, عکس, علی, غیبت, کمیسیون, نبض, والدین,

نویسنده : تاریخ : جمعه 05 خرداد 1391 ارسال نظر(18)

افسانه‌ای محلی

آذرخش یا رعدوبرق یك تخلیه‌ی الكتریكی شدید و بسیار سریع در هواست و همین تخلیه الكتریكی است كه نور و صدا تولید میكند. پیش از ایجاد رعدوبرق ابرها طی فرایندهایی بشدت باردار می‌شوند كه این بار معمولا مثبت است، روی سطح زمین بار منفی القا میكند و به این ترتیب مجموعه‌ی ابر هوا و زمین به یك خازن بسیار بزرگ تبدیل میشود كه لحظه به لحظه بارشان بیشتر میشود و بنابراین اختلاف پتانسیل دو قطب آن در حال افزایش است. بالاخره مقدار این بار الكتریكی آنقدر زیاد میشود كه اختلاف پتانسیل بین ابر و زمین به 10 تا 100 میلیون ولت میرسد. میدان الكتریكی حاصل از چنین اختلاف پتانسیلی هوا را با اینكه در حالت عادی نارساناست در یك سیر خاص یونیزه و به رسانا تبدیل میكند. به محض اینكه چنین سیری از مولكولهای یونیزه رسانا از ابر تا زمین ایجاد شود بارهای الكتریكی به طرف هم حركت میكنند و در عرض یك ده هزارم ثانیه جریان وحشتناكی در حدود 30 هزار آمپر از هوای یونیزه میگذرد. اما هر جریانی ضمن عبور از ماده با مقاومت اتمهای آن روبرو میشود و این مقاومت بخشی از انرژی الكتریكی را به گرما تبدیل میكند. با استفاده از اصول اولیه الكترومغناطیس میتوانید تخمین بزنید این جریان در ولتاژ 10 میلیون ولت توان گرمایی در حدود 100 میلیارد وات دارد. چنین توانی حتی در مدت زمان ناچیز یك ده هزارم ثانیه میتواند گرمایی در حدود 10 میلیون ژول ایجاد كند این گرما باعث میشود دمای هوا در مسیر آذرخش به 30 هزار درجه سانتی گراد برسد اگر كمی با قوانین حاكم بر گازها آشنایی داشته باشید میبینید كه این تغییر ناگهانی دما (از حدود 300 كلوین به 300 هزار كلوین) حجم هوا را 100برابر میكند و این یعنی یك انفجار واقعی انبساط سریع و شدید هوا یك موج ضربتی در هوای اطراف ایجاد میكند كه با سرعت صوت و به شكل تندر یا رعد به گوش شما میرسد. پايانه: یه روز بارانی که برادر همسرم منزلمان بود، گفت: بروجردی‌ها میگن: صاعقه هرجا به زمین بخوره اونجا الماس پیدا میشه. برادر خانمم میگفت: توی بروجرد مرد خسیسی را صاعقه میزنه، مرد خسیس نیمه جان به مردمی که آمده بودن کمکش کنند گفته بوده: ولم کنید، برید، بذارید الماسم را پیدا کنم.

تا حالا دو روش اصلی و چند روش فرعی برای ساخت الماس مصنوعی اختراع شده. یکی از راه‌های تولید الماس مصنوعی در آزمایشگاه روشی است که در فشار و درجه حرارت بالا انجام می‌گیرد. با توجه به قدرت صاعقه، میشه متصور شد که اگر صاعقه به جای درست(پر کربن) اصابت کنه ممکنه موجب پدید آمدن الماس بشه.




:: موضوعات مرتبط: خاطره، طنز، تکنولوژی، داستانک،
:: برچسب‌ها: آذرخش, آزمایشگاه, آمپر, اختراع, الكترومغناطیس, انفجار, بروجرد, پتانسیل, تخلیه الكتریكی, خازن, خسیس, رسانا, رعدوبرق, ژول, ساخت الماس مصنوعی, صاعقه, فشار, قدرت, قطب, کربن, ولت, ولتاژ, یونیزه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 29 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(16)

بودجه سال 91

زمستان گذشته از بهزیستی زنگ زدن گفتن: باید بیایی کمیسیون تا در مجمعی تشخیص بدن که صلاحیت دریافت کارت هوشمند استفاده از سرویس را دارم یا نه. با کلی دنگ و فنگ خودمو جمع کردم و رفتم کمیسیون در بهزیستی استان تهران. تو کمیسیون بهم گفتن: باید گواهی پزشک بیاری تا بهت برای سه ماه، هفته‌ای دوبار حق استفاده از سرویس ایاب ذهاب را بدیم، همسرم که اون موقع هنوز تو بیمارستان کارمیکرد از پزشک بیمارستان برام گواهی گرفت و منم اونو فکس کردم به کمیسیون بهزیستی. بعد از گذشت 5ماه چند روز پیش زنگ زدم بهزیستی و از کارت‌های هوشمند ایاب و ذهاب پرسیدم؟ بهم گفتن: بعضی از کارت‌ها آماده شده بقیه هم در دست اقدامه، اما در نهایت داشتن یا نداشتن کارت سرویس چیزی را برای کسی عوض نمیکنه، چون بودجه سال 91هنوز نیامده و هیچ کدوم از کارت‌ها شارژ نداره.

پسينه: سالهای پیش رییس جمهور محترم ماشین و کاپشنش را فروخت و زد به زخم مملکت، شاید اگر ماجرای تخلف مالی سه‌هزار میلیاردی کشف نمیشد امسال با فروش زیرشلوار یا جورابهای رییس جمهور کار ملت راه میافتاد.

سفری برای بارداری




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، طنز، لينك، ابزار بهتر زیستن، بهزیستی،
:: برچسب‌ها: ایاب ذهاب, بهزیستی, بودجه, بیمارستان, تخلف مالی, تشخیص, زمستان, سرویس, کاپشن, کارت هوشمند, کمیسیون, گواهی پزشک, ماشین, مجمع,

نویسنده : تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(12)

اخلاق و رفتار متاهلی

یکی از دیدنی‌ترین سریال‌های تلویزیون که بعد بارها پخش هنوز هم جذابه پاورچینه. ورود داود برره این سریال را کمدی‌‌تر و بسیار آموزنده کرد. یادتون هست فرهاد برره و و پدرزنش آقای مهتابی بخاطر چولنبه بازی‌های آقا داود چه حال و روزی داشتن؟. من تو خانواده‌ی همسرم چلنبه‌ای محبوب همه هستم. مادرهمسرم تو روم و پشت سرم اونقدر حرف‌های خوب تو مایه‌های قربون صدقه‌ی شدید نثارم میکنه که نگو و نپرس. پدر همسرم اونقدر طرفدار و حامیمه که انگار من فرزندشم نه همسرم. خواهر خانمم منو در حد داداش‌هاش دوست داره و از ماندن در منزل ما سیر و خسته نمیشه. برای برادرهای همسرم هم چیزی کمتر از رفیق فابریک نیستم. همه‌ی اینها نتیجه حسن برخوردم با همسرم و خانواده‌اش و البته تعریف‌های همسرم از حسن خلق منه. یادم رفت بگم که همسرم دیوانه‌وار که نه عاقلانه‌وار بسیار شدید که به همون دیوانه‌وار میخوره دوستم داره. منم برای همه چیزش بی‌نهایت دوستش دارم.

پيآمد: میگن مردها همسری را دوست دارند که اخلاق و رفتارشون شبیه مادرشون باشه، همسر من حتی گروه خونیش هم مشابه مادرمه. شکر خدا زندگیم در نهایت شیرینیه.

وبلاگ دوستی نخاعی: غزل غزل زمزمه




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، لينك، صدا و سیما، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آموزنده, پاورچین, پدرزن, تلویزیون, سریال‌, مادرزن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(35)

درمانگر زخم‌ها

یه دوش دستی دارم که توی حمام با اون آب میریزم روی خودم، وقتی با دوش کاری ندارم آویزانش میکنم روی دسته‌ی ویلچرم مثل لباسی که آویزانش میکنن به چوب رختی، زمستان گذشته رفته بودم حمام، برای لیف زدن شیرآب را بستم و دوش دستی را گذاشتم روی دسته‌ی ویلچر، حالا نگو آب داغ یکم باز مونده بوده و نم نم میریخته روی رانم و من متوجه نبودم که آب داغ داره پوستم را میسوزانه. از حمام که آمدم بیرون متوجه پوست پام شدم که تاول زده بود. فردای اون روز همسرم از داروخانه چسب کامفیل خرید و آورد منزل و من را برد حمام، مجددا خودم را شستم، همسرم هم و با لیف حسابی محل سوختگی را شست و موهای روش را با تیغ تراشید و دوباره جای تاول کنده شده را با لیف شست، بعد آب کشی و حوله کشی از حمام آمدم بیرون و رفتم رو تخت، همسرم یه تکه از چسب کامفیل برید و چسباند روی تاول، دو سه هفته به چسب کامفیل کاری نداشتم تا اینکه خودش لق شد، انگار که میگفت: کار من تمام شده. بعد کندن چسب دیدیم که پوستم کاملا خوب شده. بعد این ماجرا چند بار دیگه برای بهبود خراشیدگی‌های پام که هنگام ماشین سوار شدن ایجاد میشن از کامفیل استفاده کردم. یه زخم کهنه و عمیق و زیر پوستی روی استخوان کنار پاشنه‌ی پام بود که اون هم با چسب کامفیل خوب شد. از چسب کامفیل برای تمام زخم‌ها استفاده کنید حتما جواب مثبت میده، قیمت زیادی هم نداره. قبل از تهیه و استفاده، بهتره مستقیم با مشاور و متخصص خود کامفیل (با این شماره:64849) تماس بگیرید از راهنماییش استفاده کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید.

پسآمد: به نقل از ايسنا، در مسابقات گود كشتي با چوخه چناران، مصطفي برومند از ناحيه گردن دچار آسيب ديدگي شد و براي مداوا به مشهد منتقل يافت. اين ورزشكار پس از انجام عمل جراحي و مراقبت هاي ويژه و در حالي كه هوشياري خود را به دست آورده بود، شب گذشته در بيمارستان فوق تخصصي اعصاب مشهد درگذشت.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، معلولین و معلولیت، احوالات من، پزشکی و درمان، تجربه‌، تکنولوژی، ابزار بهتر زیستن،
:: برچسب‌ها: آسيب ديدگي, تاول, تلفن, تماس, تیغ, چسب کامفیل, چناران, چوخه, حمام, دوش دستی, راهنمایی, سوختگی, شماره, شیرآب, عمل جراحي, كشتي, گود, لیف, مشاور, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(22)

هوشمندی برای هدفمندی

تو هفته‌های گذشته همه‌جا حرف هدفمندی یارانه‌ها و یارانه‌های واریزی به حساب سرپرست خانوار‌ها و پیامک‌های انصراف از دریافت یارانه‌ بود. بنظر من دولت اصلا نباید پولی به حساب کسی میریخت، دولت باید یه دفعه همه چیز را گران میکرد و با یه شوک شدید و کشنده (دقیقا مثل بحران چند ماه پیش ارز و طلا) داستان را به پایان میرساند. متاسفانه گویا سررشته‌ی این کلاف از دست دولت و مجلس و .... در رفته و همه را سردرگم کرده. خوشبختانه اونچه را که همه دنبالش هستن را من پیدا کردم و اونو از این طریق بی‌منت تقدیم صاحبش میکنم: برای سامان دادن به پرداخت یارانه‌ها فقط یه راه هست، البته بهتره بگم یه راه هست برای عدم پرداخت یارانه‌ها، و اما، من به مجلس و دولت و سازمان هدفمندی یارانه‌ها پیشنهاد میکنم که اعلام کنند: از فلان تاریخ سرپرست خانوارهایی که یارانه‌ی نقدی میخواهند باید هر روز به اتفاق کلیه‌ی افراد خانواده، با در دست داشتن مدارک شناسایی به بانک مراجعه کنند و یارانه‌ی همان روز را از بانک دریافت کنند. لازم به ذکر است: 1- یارانه فقط به سرپرست خانوارها پرداخت میشود. 2- فقط سرپرست خانوارهایی مشمول دریافت یارانه میشوند که با کلیه‌ی اعضای خانواده‌ی خود به بانک مراجعه نمایند. 3- یارانه‌ها روزانه پرداخت میشوند. 4- عدم مراجعه روزانه به بانک به منزله‌ی انصراف از دریافت یارانه‌ی همان روز تلقی میشود.

پسوند: ساعتی که روبروی تختمه از این ساعت جدیدهاست که به شیوه‌ی ساعت‌های قدیمی پاندول بهش اضافه کردن، بنظر من خیلی شاد و جذاب میشد اگر صفحه‌ی ساعت یعنی ساعت و دقیقه و ثانیه شمار، روی پاندول لق لقو میبود.

وبلاگ دوستی ضایعه نخاعی تقدیر یا سرنوشت




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، طنز، لينك، فکر ایده پیشنهاد،
:: برچسب‌ها: ارز, انصراف, بانک, پاندول, پیامک, دولت, سازمان, ساعت, طلا, کلاف, مجلس, مدارک شناسایی, هدفمندی, یارانه‌ها,

نویسنده : تاریخ : جمعه 01 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(14)

توفیق اجباری

تا حالا تو منزل فامیل و دوست و آشنا چیزی عجیب و غریب و منحصر بفردی دیدید که بشه اونو تو کتاب رکوردهای جهان ثبتش کرد؟؟ وقتی داشتیم وسایل منزل‌مون را میخریدیم بحث این بود که مبل و میزتلویزیون و میزجلومبل را بعد خرید، تا شب عید کجا بذاریمشون؟؟ همسرم میگفت: منزل شما که جا نداره، بمونن منزل ما. من میگفتم: نه بابا باعث مزاحمت و تنگ شدن جای مامانت‌اینا میشه. اما همسرم میگفت: نه اصلا مهم نیست، جا برای بیشتر از اینها هم هست. چون منزل پدرخانمم کمی از منزل ما کوچکتره، گفته‌ی همسرم برام طرح سوال کرده بود که اون وسایل را کجای خانه میخواد بذاره که موجب مزاحمت نشه؟ خلاصه، گفتم مبل‌ها را آوردن منزل خودمان. چون نزدیک منزل پدرخانمم کارگاه تولیدی انواع میز بود همسرم میزها را از اونها خرید و برد منزل خودشون. به همسرم گفتم: من همش نگران اینم که میزها دست و پا گیر و مزاحم خانواده‌ات میشن. همسرم گفت: نگران نباش اونها را گذاشتم تو کمد دیواری. با تعجب پرسیدم: مگه میزها سرهم نبودن!؟ خودمون باید اونها را سرهم کنیم!؟ همسرم گفت: نه، من میزهای سرهم را گذاشتم تو کمد دیواری، مبل‌ها را هم میخواستم بذارم تو همین کمد دیواری. به همسرم گفتم: تا شاخ در نیاوردم بگو ببینم این چه کمدیه که اینهمه جا داره!؟ اصلا کجا بود که من ندیدمش!؟ همسرم گفت: دیدی حال و پذیرایی‌مون تقریبا شکل ال شده، اون دوتا دیواری که یه فضای دو در سه متر را از حال و پذیرایی جدا کرده، دیوارهای خارجیه کمد دیواریمون هستن، درب کمد هم از تو اتاق خواب باز میشه، همونجا که  فیوز برق منطقه را پروندی یادته؟ همسرم گفت: به دلیلی فنی زمان بنا کردن ساختمان اون فضای دو در سه را از حال و پذیرایی جدا کردن، ما هم اون را کمد دیواریش کردیم.

پسرفت: گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست، عجب فروردین گرم و داغی شد امسال!؟ با این وضع چه جهنمی بشه تابستان؟؟ شکر خدا امروز هوا ابری شده، ایشاالله یه باران تپل بباره.

آموزش برنامه نویسی و طراحی سایت و انجام پروژه های دانشجویی




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، لينك، كامپيوتر و رایانه،
:: برچسب‌ها: آموزش, برنامه نویسی, پروژه‌های دانشجویی, طراحی سایت, طرح سوال, عجیب و غریب, فنی, کتاب رکوردهای جهان, کمد دیواری, منحصر بفرد, میز تلویزیون,

نویسنده : تاریخ : جمعه 25 فروردین 1391 ارسال نظر(6)

اولین عید دیدنی متاهلی

پیش درآمد: منزل ما در شهرکی جنب کارخانه‌ی ایران‌خودرو  است. اهالی شهرک همه پدرم را میشناسن و پدرم هم همه‌ی قدیمی‌ها را میشناسه. تقریبا همه شهرکی‌ها بخاطر وضعیتم منو میشناسن اما من فقط اسم اهالی را از پدرم شنیدم و افراد کمی را بادیدن چهره میشناسم. حالا اصل ماجرا: بنا به خواست همسرم روز سوم عید به رسم ادب بخدمت پدر و مادر همسرم رسیدیم. داشتیم گل میگفتیم و گل میشنیدیم که صدای زنگ منزل همه را متوجه خودش کرد!؟ برادر مادرخانمم با همسر و پسر و عروسشون آمده بودن عید دیدنی. با دایی و زن دایی سلام و احوال پرسی کردم، پسر دایی اومد پیش باهام دست داد و گفت: سلام آقای زندی. یکم تعجب کردم! عروس دایی هم آمد پیش و بسیار داغ و سوزان سلام و احوال پرسی کرد، طوری که انگار سالهاست منو میشناسه، پسر دایی و عروس دایی گفتن: آقای زندی شما کجا؟! اینجا کجا؟! خانواده همسرم توضیح دادن که من همون دامادشون هستم که گفته بودن. خانواده‌ی دایی بهمون تبریک گفتن و پسر دایی و عروس دایی شروع کردن به تعریف و تمجید از من و خانواده‌ام. من از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم!؟ بالاخره عروس دایی به جمع گفت: سالهاست خانواده‌ی ما با خانواده‌ی آقای زندی همسایه‌ی هستن و خانه‌هامون فقط 20متر با هم فاصله داره، من باز هم نشناختمشون تا اینکه عروس دایی فامیلیشونو گفت و دوزاری بنده را انداخت. پسر دایی میگفت: من همیشه شما را تو پارک میبینم، پدرتونو هم کاملا میشناسم و باهاش سلام علیک دارم. خلاصه خانواده‌ی همسرم یادشون اومد که قبلا از فامیلی‌مون هم اومده بودن شهرک ما برای دیدن پسردایی، چون پسر دایی برای راحتی و آسایش همسرش چندتا خانه دورتر از خانه‌ی خانواده‌ی همسرش خانه اجاره کرده.

پاورقي: جالب نیست؟ من باید ازدواج میکردم و میرفتم منزل پدر همسرم تا همسایه‌ی روبرویی بابام‌اینا را زیر یک سقف ببینم.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اجاره, ایران‌خودرو, پیش درآمد, چهره, داماد, دایی, شهرک, عروس, عید دیدنی, کارخانه‌, ماجرا,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 فروردین 1391 ارسال نظر(18)

آغار زندگی

از روز جمعه 26اسفند که اسباب کشی شروع شد تا آخرین ساعت‌های روز دوشنبه همسرم و خواهر و برادرهاش که مثل کوه پشتمون وایسادن بی‌وقفه کار میکردن، همسرم هم تا چهار صبح روز سه‌شنبه مشغول جابجایی و مرتب کردن وسایل منزل بود، بالاخره بسلامتی و مبارکی من و همسرم در خانه‌ی بسامان خودمان سال نو را تحویل گرفتیم و با عمو نوروز و بهار خانم زندگی‌ نو را رسما آغاز کردیم. مامانم‌اینا که ما حسابی به زحمتشون انداختیم و موجب شدیم اسبابشونو از اینجا ببرن اون منزل تا چند روز بعد عید هم نتونستن خانه را به حال عادی دربیارن. روز هشتم عید مادرم دعوتمون کرد و شام رفتیم منزلشون. همه‌چیز خوب و عالی بود جز بوی رنگ که یک ماه بعد نقاشی هم بشدت آزار دهنده بود، تازه بابام‌اینا خیلی جدی میگفتن: نه بابا الان که دیگه بو نمیآاااد. سه ساعت تنفس بوی رنگ خانه‌ی بابا موجب شد سر و ریه و گلوم درد بگیره اساسی، کلا نتونستم سه ساعت اونچه را که به خانواده‌ام تحمیل کردم را تحمل کنم. الان میفهمم بخاطر تنفس هوای مسموم بوده که همه‌ی اعضای خانواده‌ام بعد نقل مکان سرماخوردن و گلو و سینه درد گرفتن، البته دو روز هم بی‌بخاری بودن، چون مال خودشونو گذاشتن برای ما. آخ که چه وجدان درد شدیدی گرفتم.

پيوست: تلویزیونمون اساسی کلافم کرده، عوض کردن هر کانال را چهار ثانیه طول میده!؟ تصویر در تصویر هم نداره!؟ البته میگن با اینترنت پر سرعت میتونید از تلویزیون‌های اینترنتیش با این همه امکاناتش استفاده کنید.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، تجربه‌، تکنولوژی، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: اینترنت پر سرعت, بهار خانم, بوی رنگ, تحمیل, تصویر در تصویر, تلویزیون اینترنتی, جابجایی, عمو نوروز, مثل کوه, مشغول, منزل, نقاشی, وسایل,

نویسنده : تاریخ : جمعه 11 فروردین 1391 ارسال نظر(23)

دید و بازدید

شکر خدا ما خوبیم. همه چیز آرومه. اوضاع احوال مان عالیست.

منزل کاملا مرتب شده.

به دلیل حجم بالای دید و بازدیدها وقت نوشتن ندارم.

ایشاالله سعی میکنم برای هفته‌ی بعد مطلبی تازه بتایپم.

آرزو میکنم همیشه کامران و کامروا، نیکبخت و پیروز باشید




:: موضوعات مرتبط: احوالات من،
:: برچسب‌ها: اوضاع احوال, حجم بالا, دید و بازدید, شکر خدا,

نویسنده : تاریخ : جمعه 04 فروردین 1391 ارسال نظر(19)

عیدانه

برآمد بــــــــاد صبح و بــوی نوروز                                               به کام دوستـــــــــان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال                                               همایـــون بادت این روز و همه روز بالاخره بهار خانم با بایرام خان آمد.

امسال در کنار همسر عزیز و مهربانم با کلی دعاهای خیر برای همه سال را تحویل کردیم.

عید زیبای نوروز بر شما دوست عزیز و خانواده‌ی گرامیتون و همه مردم ایران و کل اهالی کره‌ی زمین خجسته باد.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: بایرام, بهار, دعاهای خیر, سال تحویل, عید, نوروز,

نویسنده : تاریخ : سه‌شنبه 01 فروردین 1391 ارسال نظر(12)

جدا شدیم

هفته پیش زنگ زدم شرکت حمل اسباب منزل و خواستم بیان برامون اسباب کشی کنن، قرار شد سه نفر با یه وانت برای 4ساعت بیان اسباب کشی و صدهزار تومان بگیرن. اگر کار اسباب کشی‌مون بیشتر طول کشید ما باید ساعتی هزینه‌ی اضافه را بدیم اما اگر کارشون زودتر تمام شد چیزی دریافت نمیکنیم. از چند روز پیش خانواده‌ی عزیز و مهربانم به زحمت افتادن و شکستنی‌ها و لباس‌ها و خیلی چیزهای دیگه را بردن 70متر اونورتر خانه‌ی بابا. امروز بعد انتشار این مطلب (ساعت ده) اسباب کش‌ها میان تا رسما جدایی این پیر داماد40ساله از کانون گرم خانواده‌ی پدریش شروع بشه. البته قبل اینکه از این کانون گرم بیرون بیام افتاده بودم تو کانون گرمتر تاهل برای همین بعد جمع شدن اسباب بابا اینا فوری بساط‌ زندگی‌ ما پهن میشه. دو نکته‌ی گفتنی در باب وسیله‌های منزل: 1- تابستان گذشته که گشتی در تهران میزدم چشمم به تلویزیون‌هایی افتاد که اصلا فکر نمیکردم خودم به این زودیها یکی از این مدلیهاشو برای خونه‌ی خودم بخرم، خوشبختانه من سه ماه پیش و قبل گرانی شدید خریدمش، الان قیمتش تقریبا 400تومن بالا رفته. 2- دوستم چند ماه پیش برای منزلشون از اون یخچال فریزرهای دوقلوی پهلوب‌پهلو که جلوش یخ و آبریزگاه داره خرید. وقتی باهاش حرف میزدم بشوخی ازش میپرسیدم: از آبریزگاه یخچالتون آب میخوری؟ اونم بهم میگفت: خدا خفت نکنه با این حرف زدنت، اینهمه پول دادم یخچال با کلاس خریدم حالا هر وقت میرم سر یخچال آب خنک بخورم یاد آبریزگاه(توالت)میافتم!! مثل اینکه اون دوستم منو نفرین کرد که به دردی که خودم به جونش انداختم گرفتار بشم تا بفهمم وقت آب خوردن چه کشیده، چون برای خونمون  یکی از این یخچال فریزرهای دوطبقه که آبریزگاه داره خریدم.

پاپوش: بشوخی به پدر و مادرم و همسرم میگم: با این گرونی و هزینه‌های بالا و مستمری کم ما، حالا باید اول بسم‌الله آجیل و شیرینی و پول دستی(عیدی) هم به ملت بدیم!؟ اصلا چه کاریه شما(پدر و مادرم) برید اون خانه!؟ همینجا دور هم هستیم و خوش میگذرونیم و از جیب بابا میخوریم دیگه :-)




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آبریزگاه, اسباب کشی, انتشار, بساط‌ زندگی‌, تلویزیون, حمل, دوقلو, شرکت, مستمری, منزل, هزینه, یخچال فریزر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 26 اسفند 1390 ارسال نظر(10)

اشک شادی

تا حالا شده توی مسافرت ماشینتون تو جاده‌ای تنگ و باریک بیافته پشت یه ماشین کنده گنده‌ که کلی صدای گوش و دل خراش و بوی گند و دود سیاه تولید میکنه و راننده اتول شما که پشت ماشین کنده گنده است هیچ رقمه نتونه از ماشین کنده گنده سبقت بگیره؟؟ حالا فکر کنید‌ اتول شما توی جاده‌ای عریض و طویل و خلوت بیافته پشت ماشین کنده گنده و راننده‌ی اتول شما هیچ رقمه از ماشین کنده گنده سبقت نگیره!! اینجاست که راننده حسابی اشک آدمو درمیاره. داستان من تو زندگیه خواهر و برادرم حکایت همین ماشین کنده گنده توی جاده‌ای عریض و طویل و خلوته که خواهر و برادرم تا منه کنده گنده به مقصد نرسیدم فکر سبقت گرفتن ازم به ذهنشون خطور نکرد. البته برای اینکه حق مطلب را شایسته و بایسته بجا بیارم باید بگم: خواهر و برادر من نقش مامور بدرقه‌ی منه کنده گنده را داشتن تا به سلامتی به مقصد مطلوب برسم. بعد به سرانجام رسیدن من داداشم افتاد تو شاه‌راه ازدواج و بسلامتی هفته پیش عقد کرد. اونقدر داداشم برام عزیزه که وقتی بغلش کردم ازدواجشو بهش تبریک بگم فرتی زدم زیر گریه!! وسط مجلس ملت همه جمع شدن دور من و هر کسی یجور بهم دلداری میداد، یکی داداشمو دعوا میکرد تا دل من خنک شه!! یکی هم با ناز و نوازش میخواست گریه‌ی منو بند بیاره!؟ اینجاش شوخی بود. ایشالله بسلامتی و به زودی ازدواجی شایسته قسمت همه مجردها بشه.

ته‌بندي: با همسرم رفتیم فروشگاه و برای مجلس عقدکنون داداش عزیزتر از جانم کت شلوار نو خریدم، همسرم هم به انتخاب خودش برای اون کت که با پیراهن عقد خودم پوشیدمش کراوات خرید. من برای عقد خودم کت و شلوار نخریدم.

تابستانی که گذشت با یه نوار باریک پارچه‌ای اونقدر تمرین گره زدن کراوات کردم تا زیباترین نوع گره‌ها را یاد گرفتم و الان سه سوته کراوات گره میزنم. خوبه بدانید بیشتر از چهل شکل و مدل میشه کراوات گره زد.

بالشتك‌ها ی کاهنده فشار در زخم بستر در ويلچر زخمهاي پوستي علل ايجاد زخم بستر




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، لينك، عکس،
:: برچسب‌ها: ازدواج, بدرقه, برادر, پیراهن, جاده‌, خواهر, دعوا, دلداری, راه, زیباترین, سبقت, شاه, شوخی, طویل, عریض, فروشگاه, کت شلوار, کراوات, گره, گریه, ماشین, مامور, مسافرت, ناز, نوازش,

نویسنده : تاریخ : جمعه 19 اسفند 1390 ارسال نظر(17)

داریم جدا میشیم

از چند سال پیش که برنامه‌ی دریافت مستمریم درست شد و خیلی جدی بحث ازدواجمو مطرح کردم، پدرم بهم گفت: از این به بعد اون خانه را با این شرط که: هر وقت پسرم ازدواج کرد مستاجر باید دنبال خانه‌ی دیگری باشه میسپرم به بنگاه. فردای شبی که بسلامتی عقد کردم پدرم به حرفش عمل کرد و به مستاجر اون خانه که تو همین کوچه و هفت خانه اونورتر از اینجاست، گفت که: پسرم ازدواج کرده و ما میخواهیم بیاییم اینجا. مستاجره که با ما رفت و آمد هم داشت و از برنامه‌ی ازدواجم خبر داشت به پدرم میگه: حاجی خدا خیرت بده، مگه دیگه ما میتونیم با این قیمت خانه‌ای مثل اینجا پیدا کنیم. خلاصه، طرف چندتا کوچه اونورتر یجایی را مثل خانه‌ی پدرم را با دو برابر قیمت اجاره کرد و اسباب کشید و رفت. پدرم بلافاصله خانه را داد رنگش کنن، الان هم مشغول رفع ریزه کاری‌های اونجاست. به امید خدا از چند روز دیگه اسباب کشی شروع میشه و ما هم بساط زندگیمونو پهن میکنیم.

پايانه: بقول شاه غلام پیروانی، خدا وکیل، پشت من به همت عالی بابام قرص بود که رفتم تو دل حادثه، با این اوضع احوال داغون اقتصاد و مسکن، آدمای روپا، چرخ زندگیشون مدام می‌لنگه، وای به منه ویلچری و اینهمه چاله چوله تو هر خیابان و کوچه‌ی شهرها و زندگی اگر پدرم و خانواده‌ام مثل کوه پشتم نبودن.

ساختمان ستون فقرات نخاع چيست آسيب نخاع چيست ؟ تشخيص آسيب نخاع آسيب كامل و آسيب ناقص

موسسه رعد با هدف ارائه خدمات به اشخاص توان ياب ( معلول جسمي- حركتي)، از طريق ارائه آموزشهاي فني و حرفه اي و همچنين خدمات مشاوره اي به بازسازي و ارتقاء توانمنديهاي توان يابان (معلولين) بطور كاملاً رايگان كمك مي نمايد. اكنون اين موسسه با تاًسيس 14شعبه در سراسر ايران از جمله شهرستانهاي طالقان، مشهد، یزد و... به توسعه فعاليتهاي خود همت گماشته است.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، لينك، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اجاره, ازدواج, اقتصاد, بساط, حادثه, دریافت مستمری, شرط, مستاجر, مسکن, همت عالی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 12 اسفند 1390 ارسال نظر(17)

خروج از افسردگی معلولیت

کتاب‌هایی که در زمینه‌ی شاد زیستن و تغییر راه و شیوه‌ی زندگی نوشته شدن واقعا مفیدن و به من خیلی کمک کردن که بتونم به حال خوب برسم. بعد مطالب توی کتابها، دو رویداد دیگه کمک کرد که حالم عالی و متعالی بشه، اولیش را پدرم اینطوری رقم زد: چند سال پیش پدرم این خانه‌ای را که الان توش ساکن هستیم را خرید و بهم گفت: پسر جان این خانه را برای تامین آتیه تو خریدم که بعد ما، خدا نکرده آواره نشی، هر وقت هم بسلامتی ازدواج کنی این خانه را در اختیار تو و همسرت میذارم تا هیچ وقت نگران مسکن نباشی. با اینکه این کار پدرم خیلی بهم حال‌داد و کلی به آینده بخصوص برای ازدواج امیدوارم کرد، اما یجورایی هم بیقرارم کرد، آخه با خودم میگفتم: آدم که درآمدی نداشته باشه با خانه میتونه چه کنه؟ نمیشه که از آجرهای خانه بعنوان خرج خانه استفاده کرد. تا اینکه اتفاق مهم دوم افتاد تا حالم را متعالی کنه، در دوره‌ی اول ریاست جمهوری دکتر محموداحمدی‌نژاد یکی از ایمیل‌هایی را که برای هر مسئولی فرستاده بودم را به قسمت رسیدگی به شکایت‌های مردمی دفتر ریس جمهور فرستادم، چند ماه بعدش باهام تماس گرفتن و گفتن: هرچی مدرک داری را بیار فلان جا جهت برسی و به جریان انداختن پرونده‌ات. بعد کلی(بیشتر از یکسال) رفت و آمد و از این کمیسیون به اون کمیسیون رفتن، بآلآخره ارتش پذیرفت به سربازش که در زمان خدمت سربازیش معلول شده مستمری ازکار افتادگی بده. داشتن کار و درآمد و حقوق ماهانه به هر معلولی بی‌نهایت اعتماد بنفس و حس و حال و انرژی‌مثبت و امید به آینده روشن میده.

پسينه: در دو مطلب اخیر تجربه خودم در مورد ریشه و دلیل افسرده حالی معلول‌ها و راه کمک بهشون را برای کسانی که با معلول‌های افسرده حال در ارتباط هستن بیان کردم. امیدوارم همه دوستان معلولم پر پرواز خودشونو داشته باشن.

غم و افسردگي در ناتوانی حرکتی




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: ارتش, ازکار افتادگی, افسرده, تامین آتیه, تجربه, تغییرشیوه‌‌زندگی, دوستان, ریاست جمهوری, شادزیستن, شکایت‌مردمی, کتاب, کمیسیون, مدرک, مستمری, مسکن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 05 اسفند 1390 ارسال نظر(9)

خروج از افسردگی معلولیت

دو سه سال اول معلولیتم تمام دغدغه‌هام پیدا کردن چاره برای پیآمدهای زیاد و شدید آسیب نخاعی بود: چطور بشینم؟ با سرگیجه‌ی زمان نشستن چه کنم‌؟ چطور توالت و حمام کنم؟ با سوند چه کنم؟ چطور از کاندم استفاده کنم؟ و کلی چیزهای دیگه. بدست آوردن راه‌کار برای هر مورد شاید یکی دو سال طول کشید اما با زحمت فراوان برای خانواده‌ام و خودم با آزمایش و خطا و کسب تجربه زندگی با این شرایط سخت جسمانی برام عادی شد. از اونجا بود که یواش یواش فکرهایی میآمد به ذهنم که بدجور حالم را میگرفت، مثلا: من وبال گردنم، من آینده‌ای ندارم، من نمیتونم مستقل بشم و کلی فکرهای ضدحال که همه‌ی نخاعی‌ها تجربش کردن. یه وقت به خودم آمدم دیدم مدت‌هاست نخندیدم و همیشه تو فکرهای ناراحت کننده هستم و همیشه ماهیچه‌های صورتم منقبض و خسته هستن. خوندن چند کتاب در مورد شاد زیستن خیلی بهم کمک کرد تا از اون حالت‌های بد افسرده حالی خارج بشم. دو نکته‌ که برام خیلی مفید بود و خیلی بهم کمک کرد اینا هستن: 1_ما آدما اونچه را که داریم را نمیبینیم!! خیلی‌ها حاضرن کلی زحمت بکشن تا به اینجا که ما هستیم برسن!! شخصی که کنار دریا زندگی میکنه دریا را فراموش میکنه و شاید اصلا نبیندش، ولی ما با برنامه ریزی و صرف هزینه میریم کنار دریا تا با حواس پنج‌گانه ازش لذت ببریم. این اصل میگه: تو زندگیت دقت کن و چیزهای مثبتی که داری و (پدر، مادر، خواهر، برادر، سقفی برای آرمیدن و....) خیلی‌ها در آرزوی داشتنش هستن را پیدا کن و برای اونها خوشحال و شکر گزار باش. 2_پیدا کردن نقش خود در دنیا و جامعه و خانواده. اول این نکته را جدی نگرفتم و با خودم گفتم: آخه من چه نقشی میتونم تو دنیا و جامعه و خانواده داشته باشم!؟ کلی روی این داستان فکر کردم و دیدم انگار یه نقشک‌هایی دارم، مثلا اینکه: شدم موجب وحدت فکری و عملی خانواده، واضح میدیدم خانواده‌ام یک فکر و هدف دارند: خوشحال و راحت و آرام زندگی کردن من. وقتی میدیدم فامیل و دوستانم هر هفته میان منزل‌ما و جویای احوالمون میشن و برای هرگونه کمک اعلام آمادگی میکنن، به خودم میگفتم: جمع کردن خانواده نقش منه. یه روز که داشتم به این موضوع فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که من نقش یه پل را دارم، پل‌ها هر شکلی که باشند به مردم کمک میکنند که با اطمینان و آرامش به مقصد و هدف برسند. منم همیشه با خودم گفتم: خدا به من این نقش را داده که دیگران را به سرانجام خیر و رضایت قلبی و شکر گزاری برای داشته‌های مثبت و نداشته‌های منفی‌شون برسونم. نتیجه مثبت اندیشی‌هام این شد که یه روز.....  ادامه دارد.....

پيآمد: از اول در بدترین شرایط هم به کسی جز خانواده‌ام دردمو نگفتم و در جواب احوال پرسی دیگران همیشه گفتم: شکر خدا خوبم، همیشه همه پشت سرم گفتن عاشق این اخلاق من هستن. اینطوری من و دیگران غیر مستقیم بهم انرژی مثبت میدیم. میگن اگه آدم چهل بار مطلبی را تکرار کنه اون مطلب ملکه ذهنش میش(وبلاگ نویس‌ها این ماجرا را تجربه کردن). حتی اگه الکی بگیم خوبیم به حال خوب میرسیم

طب فیزیکی و توانبخشی(ببینیدش خوبه)

یه مطلب انحرافی که قبلا نوشتم




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: آزمایش و خطا, آسیب نخاعی, اعلام آمادگی, افسرده حالی, پل, جامعه, چاره, چطور, حواس پنج‌گانه, خانواده, دنیا, رضایت قلبی, سرگیجه, شاد زیستن, شکر گزاری, ضدحال, عاشق, کتاب, کمک, نتیجه مثبت اندیشی, نقش خود, هرگونه, وبال گردن, وبلاگ نویس‌, وحدت فکری و عملی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 28 بهمن 1390 ارسال نظر(12)

مادر زن سلام

بعد عقد به همسرم گفتم: من از رسم و رسوم بعد ازدواج خبر ندارم، اهل خاله بازی هم نبودم که این چیزا را بدونم، هر وقت کار و مراسمی بود که انجام دادنش نشانه‌ی ادب و احترام و..... بود بهم بگو تا انجامش بدیم، چون دوست دارم هرکاری که درحد توانم هست را انجام بدم. همسرم گفت: من ازت توقع ندارم، اما حالا که خودت میگی بدان و آگاه باش که: رسمه بعد عقد داماد میره منزل پدر عروس. گفتم: خوب شد گفتی، میتونیم چند روز دیگه که شب چله است بریم منزل پدرت. اینطوری با یه تیر دونشان زدیم: هم مادر زن سلام را بجا آوردیم، هم رفتیم شب نشینی و عرض ادب شب چله. برای روز مورد بحث مادرم یه قواره پارچه بعنوان هدیه داد ببریم برای وزیر جنگ، وزیر جنگ به مادر زن میگن، شکر خدا مادر همسرم ساده و بی‌ریا و پر از مهربانیه. به سفارش مادر و پدرم یجا تو مسیر منزل پدر زن میوه و شیرینی و یک پیراهن برای پدر زن گرامی گرفتیم که هیچ رقمه کوتاهی نکرده باشیم، البته من گفتم گل هم بگیریم اما همسرم نگرفت. خلاصه، رسیدیم منزل پدر زن و اولین مهمونیه متاهلی آغاز شد، با خانواده‌ی همسرم میگفتیم و میخندیدیم. همسرم قبلا بهم گفته بود که برادر وسطیش همش سرش تو روزنامه و اخبار تلویزیونه و زنش از این اخلاقش شاکیه. وقتی زمان پخش اخبار برادر زنم شبکه‌ی پخش اخبار را گرفت بهش گفتم: میدانی خواهرت برای ازدواج با من چه شرطی گذاشت؟ با تعجب گفت: نه!! مگه شرط گذاشت!؟ با یه چشمک برای اشاره به شوخی بودن ماجرا بهش گفتم: خواهرتون گفت: فقط بشرطی زنت میشم که مثل داداشم مدام نخواهی روزنامه بخوانی و اخبار ببینی. یه دفعه خونه منفجر شد از خنده، برادر زنم فوری کانال را عوض کرد و شروع کرد به گله کردن به خواهرش که: این دیگه چه شرطی بوده!!؟ چرا نمیخواهی شوهرت روزنامه بخونه و اخبار ببینه؟؟؟ مگه من چه هیزم تری به‌ تو فروخته بودم که اینطوری از پشت خنجر زدی!؟ سر این ماجرا هم کلی خندیدیم. خوشبختانه همسرم جنبه‌ی شوخی را داره و البته خودم هم براش توضیح دادم که شوخی‌هام فقط برای خنده است نه برای طعنه و گوشه و کنایه زدن. وقت برگشتن به منزل مادر زن گرامیم بهم یه لباس زمستونی هدیه داد و شب‌چره‌ی شب چله داد ببریم برای خانواده‌ام، برادر وسطی همسرم هم زحمت کشید و مارو با اتول برادر بزرگه رسوند منزل، دست همه‌شون طلا.

پسآمد: هفته‌ی پیش 39سالگیم تمام شد و بسلامتی رفتم تو چل چلی. در حال حاضر از ترس ننه سرما برای چل چلی کردن از منزل خارج نمیشم، آخه این عروس هزار داماد یهو گریبان آدمو میگیره و میندازه تو رخت‌خواب، منم با علم به این خطر، فقط وقتی لازم باشه، اونم با استفاده از کلیه‌ی امکانات پیشگیرانه، میرم طرفش. ایشالله با آمدن عمو نوروز با دختر چهل گیسش نسیم بهاری میریم صفا سیتی چله نشینی.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، تجربه‌، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اخبار, جنبه‌ شوخی, چشمک, چل چلی, چله نشینی, خاله بازی, رسم و رسوم, روزنامه, شب چله, شب‌چره‌, شرط, صفا سیتی, طعنه, عمو نوروز, کنایه, گیس, مادر زن سلام, میندازه تو رخت‌خواب, نسیم, وزیر جنگ,

نویسنده : تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390 ارسال نظر(21)

در پاسخ به دوستان

شروع آشناییم با همسرم هفت مهر امسال بود، در همان روزهای اول آشناییمون یادم میاد یه پیامکی متداول شده بود که میگفت: اگر در 9/9/90 ازدواج کنید میتونید سالگرد ازدواج‌تون را در 9/9/99 جشن بگیرید. 9/9 امسال میشد چهارم محرم، ازدواج رویدادی مقدسه و در هیچ روزی از سال منع نشده، اما هر جامعه‌ای عرف خودشو داره، عرف جامعه ما هم اینه که توی ماه محرم و صفر جشنی نباشه، ما هم خلاف عرف عمل نکردیم و دو روز قبل محرم در چهارم آذر نود بسلامتی عقد کردیم. شب عقدکنان که همسرم رفت خونه‌ی باباش بدجور دلم گرفت، یجورایی احساس بازنده شدن داشتم، فرداش که همسرم آمد پیشم کلی بهش گله کردم و تاکید کردم: از بعد عید که دیگه نمیری سرکار هرگز نباید بدون من جایی باشی. خوشبختانه همسرم خیلی مهربان و آروم و با فهم و کمالاته و بزرگترین ویژگی‌ای که داره مدیریت و حس سرپرستی و جمع کردن خانواده است. این حس سرپرستی که میگم در تمام مردها و زن‌ها هست اما تو بعضی‌ها خیلی بیشتر و قویتره، افرادی که این حس‌شون خیلی قویتر از دیگرانه را میشه زیاد در بین: مددکارهای اجتماعی، معلم‌ها و پرستار‌ها پیدا کرد. اینهم دو نمونه‌ی عملی که خودم دیدم، خواهر بزرگم معلمه و پیش قدم برای کمک در همه کار به همه است، برای پسرای نزدیکان خواستگاری میره و برای دخترا جهاز جور میکنه و.... همسرم هم که شغلش تا حالا بهیاریه، مدیر و همه‌کاره‌ی پدر و مادر و داداش‌ها و خواهرش و بچه‌هاشه، یجورایی مثل مرکز مخابرات‌های خیلی قدیمی عمل میکنه، هرکی با هرکی کار داره به او میگه تا خط را وصل کنه. این افراد از کار و زندگی پرکار استقبال میکنن و هر زحمت و سختی‌ای را برای رفاه خانواده‌شون متحمل میشن. بنظر من کسانی که این روحیه و حس را بصورت قوی دارند مناسب ازدواج با افراد معلول هستند. اگر زن یا مردی این حس و حال را نداشته باشه و با معلول ازدواج کنه زود احساس شکست میکنه و حتما اون زندگی شکست میخوره.    

پسوند: مراسم چرخاندن نمادین عکس امام منو یاد سال67 انداخت: هنرستانی که توش درس میخواندم هرسال به کلاس‌هایی که برای دهه‌ی فجر آراسته میشدن جایزه میداد، اتفاقا من مکانی را پیدا کردم که تمام زلمبو زیمبوهای سالهای قبل دهه‌ی فجر و مراسم دیگه اونجا انبار شده بود، با بچه‌ها رفتیم اونجا و هرچه بود را آوردیم و چسبوندیم به درب و دیوار و سقف کلاس بسیار بزرگ‌مون. برای گرفتن جایزه از معلم‌ها میخواستیم که برن و از کلاسمون تعریف کنن، اما همه‌ی معلم‌ها میگفتن: شما به دلیل پرت کردن حواس‌ها و آسیب زدن به کلاس و بیریخت کردن کلاس باید تنبیه هم بشین.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، طنز، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: افراد مناسب ازدواج با معلول, پیامک, تنبیه, جایزه, جشن, چرخاندن نمادین عکس امام, دهه‌ی فجر, زلمبو زیمبو, سالگرد, عرف جامعه, مخابرات, مددکارهای اجتماعی, مراسم, مرکز, معلم, هنرستان,

نویسنده : تاریخ : جمعه 14 بهمن 1390 ارسال نظر(17)

بفرمایین عقدکنان بصرف....

شبها با این فکر می‌خوابیدم که: دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ همون شب‌ها خوابی دیدم که ناجور دلمو قرص و عزمم را برای سر گرفتن این ازدواج راسخ کرد. با نامزدم و خانواده‌ها هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم جمعه‌ی قبل از محرم با حضور خانواده‌ی دو طرف در منزل ما عقد کنیم. من تو منزل بودم و خانواده‌ام کارهای عقد را پیش میبردن: خریدهای لازم و مرسوم قبل عقد، هماهنگی با عاقد، کرایه‌ی میز و صندلی و بشقاب و ....، سفارش میوه و شیرینی و کیک و شام و.....،. از روز قبل عقد خانواده‌ام مشغول جمع کردن و آماده کردن منزل برای چیدن میز و صندلی‌ها بودن. روز عقد کنان همه با حداکثر توان کار میکردن و منم روی ویلچرم نشسته بودم و نظاره‌گر الطاف بی‌کرانشان بودم. بعد اینکه خواهرم اطاق عقد را در نهایت هنرمندی درست کرد ماشین گرفت و رفت عروس را از آرایشگاه آورد. عروس و همراه‌هاش رفتن تو اطاق عقد. نم‌نم خانواده‌ی دوطرف رسیدن. همه تا رسیدن عاقد مشغول صحبت بودن و داداشم و خواهر‌هام و خواهر‌زاده‌هام که خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده از مهمانها  پذیرایی میکردن(کلا 32نفر بودیم). دستیار عاقد که پیرمردی70ساله بود اول اومد و برای ماست‌مالی کردن تاخیر عاقد شروع کرد به وقت تلف کردن و خواندن شرایط ضمن عقد که به زن حق درخواست طلاق میده، من هم برای محکم کاری گفتم دو مورد زیر را خط بزنه: ابتلای زوج به امراض صعب‌العلاج به نحوی كه دوام زناشویی برای زوجه مخاطره‌انگیز باشد. در صورتی كه پس از گذشت 5 سال، زوجه از شوهر خود به جهت عقیم بودن و یا عوارض جسمی دیگر صاحب فرزند نشود. با این شرط که رسید: زوج بدون رضایت زوجه همسر دیگری اختیار كند یا به تشخیص دادگاه بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید، بشوخی گفتم: این را از عروس بپرسید. اون بنده خدا هم پرسید، جواب عروس یادم نیست اما احتمالا گفته: لامپ اضافه خاموش. عاقد که شبیه (خاتمی) خطیب جمعه تهران بود آمد، هنوز باسن دوبله سوبله‌اش به صندلی نخورده بود که مشغول تناول شد، دستیارش هم ازمون امضا میگرفت. بالآخره منو احضار کردن کنار عروس و حاجآقا هم شروع کرد به جاری کردن خطبه عقد، عروس بعد گشت و گذار تو باغ‌گل و آوردن گل و گلاب، بله را گفت. نوبت من شد که بله بگم، جواب من تعجب همه را برانگیخت!! چرا که گفتم: قربت الی الله بله. دیگه من و عروسم بهم حلال شدیم. بعدش: خانواده‌ها اومدن و بهمون تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن، که از همه ممنونیم. کیک خوردیم. عکس یادگاری انداختیم و شام خوردیم. با رفتن مهمان‌ها، عروس هم با خانواده‌اش رفت و منو تنها گذاشت. آخر شب خانواده‌ی عزیز و مهربانم خیلی جنگی و جهادی شروع کردن به بازگرداندن منزل به وضعیت قبلیش، اگر کمک خواهر و داماد و خواهرزاده‌هام نبود عمرا همون شب کارها به پایان میرسید(دستشون طلا).

پسرفت: داداشم ازم پرسید: داستان اون قربت الی الله، بله، که گفتی چی بود؟ گفتم: چند روز قبل عقد خواب دیدم پشت درب‌های ورودی مسجدالحرام کنار چند نفر ایستادم، اونجا یکی یکی قصد قربت میکردن و تکبیرة الاحرام میگفتن و وارد حیاط مسجدالحرام میشدن، برای طواف و زیارت خانه خدا، در همون خواب بهم الهام شد که اینطوری عمل کنم.

خاطرات یک عاقد

گروه فرهنگی،اجتماعي یاران نگار همدان




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، لينك، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: آرایشگاه, اطاق عقد, الهام, امراض صعب‌العلاج, بشقاب, تکبیرة الاحرام, جنگی, جهادی, حلال, خانه خدا, خرید, خواب, دادگاه, داستان, دوبله سوبله, زناشویی, زیارت, سفارش, شام, شیرینی, طلا, طلاق, طواف, عروس, عقدکنان, عقیم, قربت الی الله, کیک, مرسوم, مسجدالحرام, میوه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 بهمن 1390 ارسال نظر(27)

کارت هوشمند ایاب ذهاب

تلفنم زنگ خورد‌، از اونور خط گفتن: باید بیایی کمیسیون امنیت ملی، نه بابا، این نبود، گفتن: اگه کارت هوشمند ایاب ذهاب میخواهی باید روز بعد اربعین بیایی بهزیستی تا بفرستیمت تو کمیسیون، اونجا تشخیص میدن صلاحیت استفاده از سرویس را داری یا نه؟ برای روزی که گفته بودن نتونستم از بهزیست‌کار ماشین بگیرم. زنگ زدم بهزیستی و داستان را براشون تعریف کردم و ازشون وقت مجدد خواستم، بهم گفتن: باشه فردا بیا. باز زنگ زدم بهزیست‌کار و ماشین خواستم، اینار گفتن: باشه میان دنبالت. شب راننده سرویس زنگ زد و گفت: صبح ساعت نه میام دنبالت. از شدت سر درد ساعت سه‌ونیم صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، ساعت نه صبحانه خورده و لباس پوشیده رفتم جلو درب، سرویس با یک ساعت تاخیر اومد دنبالم. راننده قبل من یه‌نفر دیگه را که به دلیل بیماری میو‌پاتی ویلچر نشین بود را برای بردن به کمیسیون سوار کرده بود. ماشین یک ساعتی لاک‌پشتی در ترافیک سنگین حرکت کرد تا بالاخره توی حیاط بهزیستی از پس ون بیرون زدم. محل برگزاری کمیسیون زیر زمین بهزیستی بود، برای رسیدن به اونجا: اول یه پیچ90درجه زدم و رفتم توی رمپی باریک وسط رمپ و یه درب بسته بود، برای عبور از اون ‌‌‌‌‌یه چرخ180درجه زدم و دوباره مسیر رمپ را ادامه دادم و بعد اون از یه دالون هم عبور کرم و رفتم تو کمیسیون، قبل هر حرفی یکی از کمیسیونی‌ها ازم پرسید: اینها چین که کشیدی رو جورابت؟ گفتم: بخاطر فرم پاهام مجبورم کفش روباز تابستانی بپوشم و برای اینکه پاهام یخ نکنن بعد پوشیدن شلوار گرمکن و جوراب پاهامو کردم تو کیسه زباله و اونو چرخوندمش دور پام و بعد کفش پوشیدم. از نوع معلولیتم و کارهایی که با سرویس میخام انجام بدم پرسیدن؟ در جوابشون گفتم: من متاهلم، هم باید به امور منزل برسم هم باید کف پاهام که نافرم شدن را با فیزیوتراپی درمان کنم. بهم گفتن: نسخه پزشک بیاری بهت هفته‌ای دوبار سرویس میدیم.

پاورقي: قبلا کیسه زباله را از روی کفش امتحان کرده بودم و الان به این نتیجه رسیدم که استفاده از رو کارایی بیشتری داره. دوستان ویلچری اگه خواستید تو هوای سرد برید بیرون بی‌خجالت از کیسه استفاده کنید و حالشو ببرید، فقط یادتون باشه هوای توی کیسه‌های پاتونو تا ته خالی نکنید.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، ابزار بهتر زیستن، مناسب سازی شهر برای معلولان، خودرو معلولین، سیاحت، بهزیستی،
:: برچسب‌ها: بهزیست‌کار, بهزیستی, ترافیک, حیاط, رمپ, فیزیوتراپی, کارت هوشمند ایاب ذهاب, کمیسیون امنیت ملی, کیسه زباله, میو‌پاتی, ون, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 30 دی 1390 ارسال نظر(7)

نامزد بازی

بعد نامزدیمون، بهی، یا بهتره بگم نامزدم تقریبا هر چهار، پنج روز یه بار میآمد پیشم، اتفاقا یکی دو بار هم توالت و حمام رفتنم را دید. حرف‌هایی که خانواده‌ام با نامزدم میزدن در مورد وفاداریش و رفیق نیمه‌راه نبودنش و حمایت‌شون ازمون بود. ما هم اگه نامزد بازی برامون وقتی میگذاشت در مورد نوع و زمان عقد و عروسی و خرید و نوع لوازم منزل حرف میزدیم. نامزدم میگفت: بهتره عقدمون قبل محرم صفر باشه تا بتونم شب‌ها پیشت بمونم. اما من تردید و نگرانی زیادی داشتم و میگفتم: عقد باشه برای بعد محرم صفر تا بتونیم بعد آشنایی کامل تصمیم بگیریم. بالاخره قرار گذاشتیم که توی یکی از عید‌های قربان یا غدیر یه عقد ساده خودمونی با حضور دو خانواده بگیریم. پدرم مدارکمون را برد دفتر ازدواج، اونجا برامون پرونده تشکیل دادن و نامه دادن که بریم برای آزمایش خون و ادرار. آزمایشگاه رفتن‌مون مدام عقب میافتاد، یه‌روز نامزدم سرکار بود، یه‌روز من نمیتونستم برم بیرون، روزی که هردو آماده بودیم هوا بارانی بود. داستان ما شده بود حکایت اون جوک که میگه: یارو میره تو جهنم ایرانی‌ها میبینه همه نشستن دارن صفا میکنن و خبری از تنبیه با قیر داغ نیست، می‌پرسه: جریان چیه؟ میگن: اینجا یک روز قیر نیست، یک روز قیف نیست، یه روز قیر و قیف هست، سوخت نیست، روزی که سوخت هست کبریت نیست، روزی که همه‌چیز هست مامورش نیست!. عید قربان مطابق رسوماتی.....کلی پیاده شدم و دوتا النگو عیدی دادم به نامزدم. از روزی که با نامزدم آشنا شدم آسمان باهامون سر ناسازگاری گذاشته بود و مدام می‌بارید و ما را در آزمایشگاه رفتن همراهی نمیکرد، بالاخره دو روز قبل عید غدیر دل به باران زدیم و رفتیم آزمایش دادیم، خوشبختانه نتیجه‌اش مطابق میل ما بود. هنوز تو شوک عید قربان بودم که خوردم به عید غدیر، اینبار برای اینکه نامزدم بتونه روزهای آخر و لحظه‌های شاد با خانواده و با همکاران بودنش را ثبت کنه دوربین عکاسی‌ای را که تازه خریده بودم را بعنوان عیدی تقدیمش کردم. چون آزمایشگاه رفتن‌مون دیر شد، عقدمون عقب افتاد و این برای من که نگران و مردد بودم خوش‌شانسی بحساب میآمد، تا اینکه یک شب........ادامه دارد

پيوست: در مراسم خواستگاری و نامزدی و بعدش والدین من و والدین نامزدم چند بار به نامزدم گفتن: تو باید تحت هر شرایطی تا آخرین لحظه عمرت با مهرداد باشی و اونو تنها نذاری. منم چند بار در جوابشون گفتم: من اصلا زندگی اجباری و تحت هر شرایطی را نمیخام. همیشه راه جدایی در زندگی با من برای هر دو طرف بازه.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: النگو, توالت و حمام, جهنم ایرانی‌ها, جوک, دفتر ازدواج, دوربین عکاسی‌, رفیق نیمه‌راه, عقد و عروسی, غدیر, قربان, قیر داغ, قیف, لوازم منزل, محرم صفر, نامزد بازی, نامزدی, وفاداری,

نویسنده : تاریخ : جمعه 23 دی 1390 ارسال نظر(16)

نامزد کنون
بعد خواستگاریه انتحاریه ما، چند روزی تو منزل بهی‌اینا مراسم مخ زنون بوده، بهی میگفت: تا وقتی منزل بودم همه‌چیز خوب بود، اما وقتی میرفتم سرکار و برمیگشتم، مخالفت‌ها شروع میشد. خانواده‌ی بهی بهش میگفتن: اینها که اینهمه از زندگی پسرشون بد تعریف کردن وای به زندگی واقعیش!! خلاصه، اونقدر بهی و خانواده‌اش رو مخ هم رژه میرن و میان تا بالآخره به نتیجه میرسن. بهی پیامک زد: برای اینکه بدانی نتیجه خواستگاریت چیه، زنگ بزن به داداشم. با ترس و لرز زنگ زدم، آخه ماشالله داداش بهی بزرگ مردیه که یه کشیده به کسی بزنه طرف برای همیشه میخوابه، بعد مقدمه چینی یجورایی که درست یادم نمیاد پرسیدم: اجازه میدین مجددا با خانواده بخدمت شما برسیم؟ هنوز، بفرمایید، خوشحال میشیم، قدمتون روی تخم چ....گفتن داداش بهی تمام نشده بود که گفتم: پس با اجازه‌تون پنج‌شنبه ساعت‌پنج ما یک حلقه‌ هم بعنوان نشان میاریم که تقدیم کنیم. پنج‌شنبه بعد نهار و چای، لباس پوشیدم و  هدیه‌هایی را که خواهرهام (خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده) زحمت خریدنشونو کشیده بودن را برداشتیم و ساعت سه از خانه خارج شدیم، باز به ترافیک خوردیم، خوشبختانه اینبار دیر نرسیدیم. هوا سرد بود و نم‌نم بارانی هم میبارید. جلوی درب منزل بهی‌اینا از ماشین آمدم روی ویلچر و وارد منزل‌شون شدیم. ابتدا با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. برای روشن و گرم شدن موتور مجلس، شوهر خواهر بهی گفت صلوات بفرستیم، منم یکم نمک ریختم و گفتم دومی و سومی را هم بفرستید تا بهتر بریم سر سخن دوست که خوش است. خطاب به خانواده‌ی عروس گفتم: همونطور که قبلا خدمت بهی خانم عرض کرده بودم، من جهيزيه نمیخوام، اسباب زندگی و منزل را خودم تهیه میکنم، البته من سرمایه دار نیستم، یه‌مقدار اندکی پس‌انداز دارم که در اختیار بهی خانم میذارم، خودش با اون هر کار دوست داشت بکنه، میتونه همه را طلا بگیره، میتونه وسیله‌ی منزل بگیره، میتونه عروسی بگیره، کلا مدیریت مالی دست عروس خانم باشه. وقتی همه‌چیز بخیر پیش رفت، با کسب اجازه از والدین بهی، مادرم چادر سفید را انداخت رو سر بهی و حلقه‌ی نشانمو دستش کرد. بعد من از خانواده‌ی بهی خواستم که اجازه بدن بهی بیاد منزل ما تا بیشتر با هم آشنا بشیم و در مورد همه‌چیز با هم صحبت کنیم. اینطوری بود که من نامزد کرده برگشتم خانه.ادامه دارد......... پاپوش: با این اوضاع که پول ملی داره مدام ارزشش را در برابر طلا و پول‌های خارجی ازدست میده، همه داریم روز به روز فقیرتر از قبل میشیم، در این میان هستند افراد خجسته‌ای که بجای رانت خواری، فیلشون یاد ازدواج و خریدن اسباب منزل میکنه و پیه کابوس ازدست دادن کل پس انداز و زیر بار وام رفتن را به تن شون میمالن. 


:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اسباب زندگی و منزل, پول ملی, جهيزيه, چای و شیرینی و میوه, حلقه نشان, خواستگاری, رانت خواری, کابوس, مخ زنون, مدیریت مالی, نامزد کنون, نم‌نم باران,

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 دی 1390 ارسال نظر(31)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.