|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
بر اساس تصویب کمیسیون شوراها: سن کاندیداهای ریاست جمهوری باید بین 45 تا 75 سال باشد. همچنین مدرک نامزدهای ریاست جمهوری باید حداقل کارشناسی ارشد یا معادل حوزوی آن باشد. همچنین بر اساس مصوبه دیگر کمیسیون شوراها نحوه تعیین رجل سیاسی و مذهبی مشخص شد. بر اساس نظر نمایندگان رجل مذهبی باید به تایید 25 نماینده مجلس خبرگان رهبری و رجل سیاسی باید به تایید 100 نماینده مجلس برسد. همچنین نامزدهای ریاست جمهوری برای تایید مدیر و مدبر بودن باید دارای سابقه 8 سال نمایندگی مجلس یا وزیر یا معاون رئیس جمهور یا همتراز آنها در سمتهای اجرایی مانند فرماندهی نیروهای مسلح باشد. (در این طرح سه اسم نمایانه: لاریجانی، حداد عادل، محسن رضایی)
پيوست: اخیرا با پماد آلفا آشنا شدم. دارویی: ارزان، گیاهی، ایرانی و بسیار سودمند جهت ترمیم زخم است. دوستان نخاعی حتما تهیه کنند.
:: موضوعات مرتبط:
پزشکی و درمان،
تجربه،
:: برچسبها:
اصلاح,
انتخابات,
ترمیم زخم,
تصویب,
حوزوی,
خبرگان,
رجل,
سیاسی,
طرح,
قانون,
کمیسیون,
مجلس,
مذهبی,
معادل,
معاون,
وزیر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 آبان 1391
داشتم برنامهی سلاحهای خوفانگیز هیتلر را که از شبکه صهیونیستی منوتو ضبط کرده بودم را با لپتاپ میدیدم (چون حوصله آگهی و ریتم آهسته را ندارم، برنامهها را ضبط و با دور تند میبینم) ناخودآگاه وسط برنامه ذهنم شروع کرد به مقایسهی شرایط اون موقع آلمان و الان ایران: اون موقع آلمان تمام سرمایه و امکانات و نیروهای انسانی کشورش را اختصاص داده بود به تجهیزات و سلاحهایی که بتونه از اونها در جنگ استفاده کنه تا صاحب دنیایی بشه که نژاد ژرمن یا آریایی، حکمران مطلق آن بشه. اما کشورهایی که آلمان با اونها وارد جنگ شده بود باهم متحد شدن و آلمان را به خاک سیاه نشاندن. الان ما هم گیر دادیم به انرژی هستهای و کشورهایی که از جانب ما احساس خطر میکنن دنیا را علیه ما متحد کردن و با تحریمهای همه جانبه ما را به حال و روزی انداختن که هر لحظه احساس ندارتر شدن میکنیم. نتیجه اخلاقی من اینه که: اگر ما آریاییها از هیچ چیزی به ژرمنها شبیه نباشیم حتما از کله خشکی و افکار مردم آزار بهم شبیه هستیم.
پاپوش: یه شبی که خیلی باد میآمد از عروسی آمدیم خانه تو حیاط به همسرم گفتم: مهتاب و ناهید و زهره و ستاره و قمر و اختر و آسمان را دیدی؟ گفت: نه، تو اینا را کی و کجا دیدی؟؟ گفتم: الان بالای سرت تو آسمان. همسرم گفت: بله، چه معنی داره مرد اینهمه سربههوا باشه؟؟ چشمتو درویش کن و زود برو داخل خانه که ناجور هوا سرده.
روباه و زاغ
مدلهای شلوار جین از گذشته تا آینده
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
ماهواره،
عکس،
:: برچسبها:
آریایی,
آلمان,
انرژی هستهای,
برنامه,
تحریم,
جنگ,
ژرمن,
سرمایه,
سلاحهای خوفانگیز,
شبکه,
صهیونیستی,
لپتاپ,
مقایسه,
نژاد,
هیتلر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 مهر 1391
داشتیم سریال دیوار را نگاه میکردیم که فیلم رسید به صحنهی سخیف و مستهجن پختن کباب کوبیده، همسرم بهم گفت: دوست داری یه روز بریم بیرون باهم کباب بخوریم؟ گفتم: با این وضع تورم و گرانی که افراد حرام لقمه برای ملت بوجود آوردن، تا ما بخواهیم بریم بیرون و کباب بخوریم، کباب میشه سیخی صدهزار تومن، اونوقت باید کل حقوقمون را بدیم دو پرس کباب بخوریم. به همسرم گفتم: دلم میخواد به عوامل این بدبختیها فحش بدم، اما متاسفانه هنوز دشنامی لایق و شایسته براشون ساخته نشده، (اینهم قابل توجه فرهنگستان ادب فارسی باشه). احتمالا خیلی طول نخواهد کشید که کباب خوردن برای ما رویایی بشه مثل بستنی با پودر طلا بالای برج میلاد. البته اینها برای ما رویاست نه برای مفسدان اقتصادی و وابستگان بعضیها که از انواع حمایت و رانت و وامهای کلان بهره میبرند و روزانه برای مردم بحران و چالش مالی ایجاد میکنند و از جان و مال مردم مثل زالو ارتزاق میکنند و انواع اتومبیل لوکس نیممیلیون دلاری سوار میشن.
تهبندي: سازمان حمایت از مصرف کنندگان اعلام کرد: کارخانههای خودروسازی حق دارند قیمت محصولاتشون را بیست تا سیدرصد افزایش بدن، یکی نبود بهشون بگه: مگه حقوق ملت بالا رفت که قیمتها را بالا بردین
به وبلاگ دوست نخاعیمون برید و با یک کیلک حمایتش کنید
فرکانس جدید شبکهtv persia در ماهواره هاتبرد
11179/H/27500
12558/v/27500
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
صدا و سیما،
ماهواره،
:: برچسبها:
ادب فارسی,
تورم,
دشنام,
سخیف,
شبکه,
صحنه,
فحش,
فرکانس جدید,
فرهنگستان,
کباب کوبیده,
گرانی,
ماهواره,
مستهجن,
هاتبرد,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 21 مهر 1391
در بیمارستان هنگام عیادت، جوانی حدود 25ساله، قد بلند و هیکلی با کفش ورزشی و شلوار ارتشیمدروز و یه هندزفری بلوتوث به گوش را دیدم که مدام با خانم جوانی که همراهش بود شوخی دستی خرکی میکرد. وقتی از کنارم عبور کرد بهش گفتم: اون خانم خواهرته یا همسرت؟ گفت: خبط کردم و زن گرفتم. گفتم: دیگه غلط زیادی نکن و تریپ مردسالاری ورندار که آخر و عاقبت خوشی نداره. بعدا همراههام بهم گفتن: شانس آوردی پسره از پنجره پرتت نکرد بیرون. اگه خواهر یا دوست یا همسر آدم درک بالایی داشت و همه رقمه رفیق راه آدم بود بازهم نباید فراموش کرد که او زنی است با دنیا و خواستها و عواطف و احساساتی بسیار متفاوتتر از مردها، ممکنه خانمها با شوخیهای مردانه کنار بیان اما قطعا شوخیهای مردانه اونهم در جمع باعث جمع شدن حسهای ناخوشایند در دل خانمها میشه و وای به روزی که اون حسها تبدیل به عقدهای سرگشاده بشه.
پايانه: تحولات بازار مالی کشور اینجوری شده: دریافت حقوق به ریال، خرید به نرخ لحظهای دلار.
آرزوی ایرانیها در چند دهه گذشته !!!
دهه50: اگه انقلاب بشه خوشبخت میشیم
دهه60: اگه جنگ تموم بشه خوشبخت میشیم
دهه70: اگه خرابیهای جنگ را بازسازی کنیم خوشبخت میشیم
دهه80: اگه معجزه بشه خوشبخت میشیم
دهه90: خدا کنه معجزه بشه از این بدبختتر نشیم
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
پند و اندرز،
:: برچسبها:
انقلاب,
بدبخت,
بیمارستان,
تریپ,
جنگ,
خبط,
خوشبخت,
رفیق,
شلوار ارتشی,
شوخی,
عقده,
عیادت,
غلط,
قد,
کفش ورزشی,
معجزه,
ناخوشایند,
هندزفری بلوتوث,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 مهر 1391
اگه به زندگی اطرافیانتون توجه کنید شما هم مثل من به این نتیجه میرسید که: بیشتر افرادی که در سن نوجوانی و جوانی با اولین حضور جنس مخالف در زندگیشون گرفتار هیجانهای هورمونی شدن و بدون درنظر گرفتن هیچ کدام از معیارهای ازدواج، تنها برای خاموش کردن شعلههای فروزان هورمونهای خونشان یا برای فرار از خانه تن به ازدواج دادن، زندگی مشترکشون پر از مشکل و تنشهای تمام ناشدنی بوده و هست. اگر به زندگی آقایانی که با خانمها همکلاس بودن و یا در محل کارشون همکار خانم داشتن و بعد ازدواج کردن توجه کنید، خواهید دید که این افراد زندگی موفقتر و آرامتری نسبت به افرادی دارند که سن ازدواجشون مشابه اونهاست اما با خانمها مراوده نداشتند. بنظر من دوست از جنس مخالف داشتن بشرطی که ختم به عشق نشه، باعث شناخت افراد از اخلاقها و رفتار و خواست و باید و نبایدهای جنس مخالف میشه و این قطعا موجب میشه افراد هنگام انتخاب شریکزندگی و در طول زندگی نهایت دقت را بکنند که زندگیشون آلوده به تنش و بحران نشه. سال پیش در چنین روزی ارتباطم با همسرم شروع شد و تا شب با 200پیامک ادامه پیدا کرد. همه چیز به سرعت و درست پیش رفت و ختم به خیر شد. امروز کلی از زندگی آرام و بدون تنشمون رضایت دارم و شاکر خدای بزرگ و مهربان هستم.
پسينه: متاسفانه خیلی از ما به خودمون حق انجام هرکاری را میدیم و از طرف مقابلمون توقع داریم هیچ کدوم از اون کارها را انجام نده. اگر من خودم کاری را نکردم میتونم از طرف مقابلم بخواهم که اون کار را نکنه، درست مثل داستان رطب خورده منع رطب نمیکند. پیامهای رفتاری بسیار قویتر و موثرتر از پیامهای گفتاری هستند. من همیشه اول پیام عملی میدم بعد گفتاری.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آلوده,
اخلاق,
ازدواج,
بحران,
پیام,
تنش,
جنس مخالف,
رفتار,
معیار,
هورمون,
هیجان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 مهر 1391
چندتا پلاک اونورتر از ما چندتا زمین هست که هنوز توش ساختمان نساختن، نسیم خانم هر روز میره توی اون زمینها و با شلوغکاریهاش کلی گرد و خاک بپا میکنه، این کار نسیم خانم باعث میشه گرد و خاک از پنجره وارد خانه و زندگیه خانمهای همسایه بشه و زندگیشون به خاک و اعصابشون به خاک سیاه کشیده بشه. همسرم برای کم کردن تاثیر کارهای نسیم خانم بر خانه زندگیش رفت رومبلی خرید. متاسفانه شکل رومبلیها مناسب مبلها نبود و هیچ رقمه نمیشد اونها را روی مبلها کشید. زنگ زدم به فروشندهاش و گفتم: رومبلی که دادین فقط به مبل یکنفرهمون میخوره. مبل دونفرمون فقط یهطرفش دسته داره و مبل سهنفرهمون دسته و تکیهگاهش یکیه و بهم وصله. طرف حسابی گیج شده بود و گفت: مگه میشه هر تکه مبل یه شکلی باشه!؟ به شوخی گفتم: آخه من هر تکه از مبلهامون را از یه سمساری خریدم. خلاصه کلی برای طرف توضیح دادم تا بفهمه مبلهامون چه شکلیه، آخرش هم طرف گفت: نفهمیدم چی میگی، بیایین یه دست رومبلی بزرگ ببرین اگه نتونستین به مبلهاتون بخورونینشون خیاط میفرستم بیاد از مبلهاتون الگو برداره تا براتون کار سفارشی بدوزیم. عکس مبلهای جورواجورمون را همسرم برد برای رومبلی فروش او هم یه دست رومبلی بزرگ داده بود، شیوهی خوراندنشون را هم گفته بود. و اینگونه نسیم خانم 180تومان خرج گذاشت رو دستمان.
پيآمد: منزل ما در مسیر پرواز هواپیماهای فرودگاه مهرآباد با 14کیلومتر فاصله است. صدای آزار دهندهی هواپیماها بخصوص روسیها گاهی موجب میشه دزدگیر اوتولها فعال بشن و اواو کنن. بنظر من هواپیماها حریم خصوصی مردم را میشکنند و موجب ازبین رفتن آرامش میشن. بنظر شما آیا میشه از شرکتهای هواپیمایی برای آلودگی صوتی و مزاحمت هواپیماهاشون شکایت کرد؟
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
عکس،
:: برچسبها:
آلودگی,
الگو,
پلاک,
پنجره,
حریم,
خاک,
خانه,
خیاط,
دزدگیر,
رومبلی,
زمین,
ساختمان,
سمساری,
شکایت,
صوتی,
فرودگاه,
مهرآباد,
هواپیما,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391
یکی از وسیلههایی که زندگی هر معلولی را متحول میکنه ویلچر برقیه. البته این وسیله قیمت بالایی داره و در توان همه نیست که تهیهاش کنند. بنظر من کارایی و روحیه و شادی و انرژی بخشی ویلچر برقی بسیار بیشتر از قیمتشه. من خودم ویلچر فاتح خریدم و ازش بسیار رضایت دارم و به همه پیشنهاد میکنم این وسیله را تهیه کنند و از زندگی لذت ببرند. توی مطلب: قیمت فروش ویلچر برقی فاتح آرش پیام داده و گفته: ۴ویلچر برقی فاتح داره که به قیمت خرید خودش۲٫۲۰۰٫۰۰۰ تومان میفروشه. شماره تماس هم داده: ۰۹۱۲۲۷۰۶۰۸۱ - ۰۹۳۸۰۹۴۸۲۸
اگر ویلچرها نو باشن قیمتشون مناسب و حتی خیلی ارزانه، چون خود شرکت تولید کننده الان داره ویلچرها را سهونیم میلیون میفروشه.
دوستان توجه کنند من هیچ شناختی نسبت به آرش ندارم و نمیدانم او کیست و چه کاره است، من این وسط مرده شوری بیش نیستم و در بهشتی و جهنمی شدن جنازههای نازنین هیچ نقش و تاثیری ندارم، پس مشتریهای گرامی مثل همیشه دقت کنند تا خدانکرده متضرر نشوند.
پسآمد: نه که گل کم تو فوتبال ایران داشتیم، فوتبالمون به گل انتر لبنانی هم آراسته شد برای همین تشکر میکنم از هنر کلیه و دل و جگر فوتبالیستها و مدیران فوتبال ایران.
مروری بر روشهای ترمیم آسیب های نخاعی با کمک سلولهای بنیادی
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
ارزان,
بهشت,
پیشنهاد,
ترمیم نخاع,
جنازه,
جهنم,
خرید,
رضایت,
روحیه,
سلول بنیادی,
شادی,
شماره تماس,
شناخت,
فروش,
فوتبال,
فوتبالیست,
قیمت,
ویلچر برقی,
ویلچر فاتح,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 24 شهریور 1391
چندسال پیش، هر روز نزدیک ساعت11 حدود نیم ساعت با وزنه ورزش میکردم، در هنگام ورزش احساس پر بودن مثانه خیلی ناراحتم میکرد و چون داشتم ورزش میکردم خیلی به اون حس اهمیت نمیدادم. هر روز با وزنه کار میکردم تا اینکه سرماخوردگی دلیلی شد که با عوارض: درد زیر شکم و اختلال در دفع ادرار مواجه بشم. با دستور دکتر اورولوژی سونوگرافی و عکس رنگی مثانه گرفتم و بردن نزد آقای دکتر. اوشان فرمودند: مثانه بزرگ شده و ادرار را به کلیهها پسمیزنه، سه راه برای رفع مشکل هست: 1-برداشتن دریچه مثانه. 2-استفادهی مدام از سوند داخل مجرا. 3-استفاده مدام از سود زیر شکمی. من راه اول را انتخاب کردم.
پسوند: تماشای مسابقههای پارالمپیک بخصوص دوچرخهسواری و شنا حیرت و بهت زدهام کرد، با تماشای ورزشهای قدرتی بخصوص وزنهبرداری باخودم فکر میکنم: وقتی چند کیلو وزنه منو اونچنان گرفتار کرد که هنوز خاطراتش پشتم را میلرزانه وای به روزگار کسی که چند صد برابر من وزنه بلند میکنه
فرکانس جدید پررشنتون کانال پخش کارتون
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
تجربه،
ماهواره،
:: برچسبها:
ادرار,
اورولوژی,
پارالمپیک,
دکتر,
رنگی,
سوند,
سونوگرافی,
عکس,
کلیه,
مثانه,
مجرا,
ورزش,
وزنه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 شهریور 1391
سریع از ترافیک سر کمربندی چالوس به نوشهر خلاص شدیم و راه را بطرف شرق ادامه دادیم و از پارک جنگلی سیسنگان عبور کردیم و به مجتمع تفریحی شهید همت رسیدیم، بعد تکمیل فرم پذیرش و دریافت کلید ویلا و کارت استفاده از امکانات مجتمع، رفتیم برای استقرار. متاسفانه ویلایی که بهمون دادن پله داشت برای همین زنگ زدم به رییس مجتمع و او دستور داد ویلای مناسب حالم را بهم بدن، با این حال باز ویلاش 2نیم پله میخورد. امکانات رفاهی داخل ویلا خوب بود: گولر گازی همراه با پنکه، تختها با تشکهای خیلی خوب، آشپزخانه با یخچال پر، فنجان و فلاسک چای، حمام و توالت تمیز و.... داخل مجتمع این چیزا هست: استخر، سالن تیراندازی، سینما، پیست با کلی دوچرخه برای سواری، پارکجنگلی با آلآچیق، پارک برای بازی بچهها، فوتبال دستی، میزتنیسرومیز، چایخانه، فروشگاه، رستوران، تنها بدی مجتمع اینه که ساحلی نیست و کوهپایهایست. عصر روز اول رفتیم دریا، با تشویق من بجز پدر و مادر همسرم و خودم بقیه با لباس رفتن داخل دریا، وقتی همه از دریا خسته شدن یه موج خیلی قوی آمد و پاهای منو که روی شنها بود را خیس و پر از آشغال کرد. روز بعد رفتیم به شهر رویان و از اونجا 33کیلومتر به طرف جنوب رفتیم تا به آبشار آبپری رسیدیم، خیلیها اونجا بودن، متاسفانه آب آبشار پریده بود و یه باریکه از گوشهاش آب میآمد. منطقهی بسیار زیبا و شگفتانگیزی بود اگه شمال رفتید حتما اینجا برید. روز آخر خانمها رفتن بازار، قیمت همه چیز بسیار گران بود، قیمت میوه هم 3برابر تهران بود. کلا سه روز و چهار شب اونجا بودیم. ظهر روز اول هوا داغ روزهای بعد هوا خنک شد، شب و صبح روز آخر کلی باران آمد. برای بازگشت از جادهی هراز بطرف تهران آمدیم، چندجا برای استراحت و در امامزادههاشم برای زیارت ایستادیم و نزدیک ساعت20 رسیدیم خانه. هزینه داخل مجتمع که شامل میشد بر اسکان و خوراک برای ده نفر، نزدیک600هزار تومان شد که البته همه را من مهمان کردم. اینهم عکس شش در یک ما:1-ورودی جاده چالوس 2و3-داخل مجتمع 4-آبشار آب پری 5-من و همسرم جلوی آبشار 6-ابتدای ورود به تهران
پسرفت: باوجود اینکه در طول سفر آب تو دلم تکان نخورد و خیلی خوشگذشت و اصلا خسته نشدم اما از روزی که برگشتم خانه کلی بیحال شدم و دو روز اصلا تکان نخوردم. ایشالله خدا قسمت کنه همهی دوستان مجرد ازدواج کنند و با خانوادهی همسرشون دست جمعی برن ماه عسل.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
سیاحت،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
آبشار آبپری,
آلاچیق,
امامزادههاشم,
امکانات رفاهی,
باران,
پارک جنگلی,
جاده هراز,
دریا,
ساحلی,
سیسنگان,
سینما,
شگفتانگیز,
عکس,
فرم پذیرش,
فلاسک چای,
فوتبال دستی,
گولر گازی,
ماه عسل,
مجتمع تفریحی,
یخچال,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391
بعد چند روز مسافرت و تجربهی همه نوع آب و هوا برگشتیم به خانه و کاشانک خودمون. دوستان بجای ما خیلی خوشگذشت، قبل از سفر از همسایهی روبروییمون خواستم روزها حواسش به رفت و آمدهای منزل ما باشه،(صبح روز اول که مادرم آمده بوده باغچه را آب بده همسایمون سریع مچش را گرفته بوده) داداشم هم به خواست من شبها میآمد منزلمون میخوابید که خدایی نکرده آقا دزده منزلمون را تبدیل به کویر لوت نکنه. روز بعد عید فطر سفر را آغازیدیم. رفتنی از جاده چالوس رفتیم، از همون ابتدای راه به ترافیک سنگین خوردیم و توی آفتاب تند ساعت11 خیلی سریع آمپر بدن من رفت بالا و جوش آوردم، دلدرد شدید هم امانم را بریده بود که با ریختن آب روی تن و بدنم و خوردن قرص و آب و چندتا شیرینی نمنم مشکل جسمانیم رفع شد و راه هم باز شد.(راننده بعدا بهم گفت: اگه بدحال بودنت پنج دقیقه بیشتر طول میکشید برمیگشتم خانه). رانندههای دو ماشینما که برداران همسرم بودن ساعت14 جلوی تونل کندوان برای استراحت ایستادن. آب و میوه و آش و نماز زدن و راه افتادن. نزدیک ساعت17 نرسیده به مرزنآباد دوباره رانندهها برای استراحت کنار جاده ایستادن، هنوز باسنها به زیر انداز نرسیده بود که دوتا ماشین پلیسراه یقمون کردن و گفتن: راه یطرفه شده و شما آخرین ماشینهای توی جاده هستین، سریع راه بیافتین، خلاصه، پلیسها جلو و عقب ما را گرفتن و ما را به خارج از منطقهی خطر هدایت کردند. سر ورودی چالوس و کمربندی نوشهر باز به ترافیک خوردیم.
پاورقي: از سفر که برگشتم دیدم اینترنتم قطع شده، زنگ زدم به پشتیبانیش، گفتن: مشکل داریم و فعلا خطها قطع هستن. من هم کلی کار الکی دارم که باید بهشون برسم. بعد اینکه خودم را جمع کردم بقیهی مطلب را با عکس ارائه میدم.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
آب و هوا,
آش,
استراحت,
باغچه,
پلیسراه,
تونل کندوان,
چالوس,
دزد,
عید فطر,
کاشانک,
کمربندی,
کویر لوت,
مرزنآباد,
مسافرت,
نوشهر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : یکشنبه 05 شهریور 1391
بیست سال پیش رفتم سربازی، بعد از آموزشی در روز تقسیم، شخصی آمد بین سربازها و من و چند تا از بچههایی را که درس فنی خوانده بودیم را با خودش برد تا در یکی از مهمترین(در زمان خودش) کارخانههای سازمان صنایع دفاع مشغول به خدمت بشیم. اون موقع وزیر کشور کنونی مدیر اونجا بود. صبح با سرویس پرسنل رسمی، با لباس سربازی میرفتم سرکار و ساعت 14با سرویس برمیگشتم خانه. خیلی زود توانایی خودم را نشان دادم و با خواست رییس پروژه کار با یکی از بزرگترین دستگاههای سوراخکاری کشور را شروع کردم. کاری که پرسنل رسمی انجامش میدادند را من با دو برابر سرعت انجام میدادم. کارم خیلی خوب بود و بسیار تو چشم همه بودم. برخورد همه با من بسیار دوستانه و با محبت بود. اوخر خدمت چند بار بهم پیشنهاد استخدام دادند. چند وقت پیش زنگ زدم به مدیر کارگاهی که من سربازش بودم، کلی تحویلم گرفت و کلی احوالم را پرسید، گفتم: ازدواج کردم و حال و روز خوبی دارم. حرف مسکن شد، گفتم: در خانه پدری ساکنم. خلاصه از لطف اوشان معرفی شدم به تعاونی مسکن محل خدمتم، اونها گفتن: بیا 5میلیون پیش و متری600هزار تومان بده تا یک دستگاه آپارتمان از برجی 9طبقه در حومهی تهران(شهر اندیشه) بهت بدیم. شرایط پرداخت و محل برج خوب بود تنها بدیش این بود که من پول نداشتم.
پيوست: مدیرانی که زمان سربازی من، همکار وزیر کشور کنونی بودن، الان همه در حد رییس سازمان و معاون وزیر ارتقاع شغلی پیداکردن، به لطف رییس زمان سربازیم آخر هفتهی جاری میریم مسافرت، جایی که قبلا هم رفته بودم.
فروشی: یک دستگاه ویلچر برقی مِیرا اوپتیموس وان، ساخت آلمان
شماره تلفن تماس با فروشنده این ویلچر آقای کریمی: ۰۹۱۹۷۹۴۱۰۹۷
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون ویلچر،
سیاحت،
:: برچسبها:
آپارتمان,
آلمان,
ارتقاع,
استخدام,
اوپتیموس,
برج,
پرسنل,
پروژه,
تعاونی,
تلفن تماس,
جاری,
درس فنی,
رسمی,
رییس,
ساخت,
سازمان صنایع دفاع,
سربازی,
فروش، ویلچر برقی,
کشور,
محبت,
مسکن,
میرا,
وزیر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391
داداشم تلفن زد و گفت: عزیز دل برادر، چه نشستی، بشتاب که درنگ موجب پشیمانیست. داداشم گفت: تو روزنامه نوشته: معاون توانبخشی سازمان بهزیستی كشور، گفت: سامانه ثبتنام معلولان متقاضی واردات خودرو با تخفیف30میلیون تومانی آغاز به كار كرده و معلولان تا یك ماه دیگر فرصت ثبتنام دارند. یحیی سخنگوی، اظهار كرد: پس از انجام بررسیها، چهار هزار و 700 معلول از سوی سازمان بهزیستی برای استفاده از تخفیف 30 میلیون تومانی واردات خودرو به اداره گمرك معرفی میشوند. وی افزود: معلولان بر اساس اولویتهای شدت نوع معلولیت و داشتن گواهینامه معرفی میشوند و اگر تعداد متقاضیان واجد شرایط بیش از سهمیه اختصاص یافته باشد، میان آنها قرعهكشی میشود. معاون توانبخشی سازمان بهزیستی كشور در بخش دیگری از گفتوگویش با اعلام خبر اتمام پایش پروندههای مددجویان در چهار استان همدان، گلستان، خراسانجنوبی و آذربایجان شرقی، عنوان كرد: طی این پایش دو هزار مددجویی كه از چند اداره كل سازمان بهزیستی چندین مستمری دریافت میكردند، حذف و دو هزار معلول پشت نوبتی جایگزین شدند. سخنگویی در ادامه از تخصیص اعتبار و انجام طرح پایش پروندهها در سایر استانهای كشور خبر داد.
تهبندي: هرچی گشتم سامانهی مذکور را پیدا نکردم، داداشم گفت: از بهزیستی بپرس شاید باخبر باشن. زنگزدم بهزیستی گفتن: آدرس سامانه ثبتنام معلولان متقاضی خرید خودرو با تخفیف 30 میلیون تومانی اینه. من فکر میکنم مثل دفعهی پیش هرگز خبری از خودرو نخواهد شد و هدف از این ثبت نام: همان است که قرمز بود رنگ او.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خودرو معلولین،
بهزیستی،
:: برچسبها:
بهزیستی,
تلفن,
توانبخشی,
ثبتنام,
خودرو,
سازمان,
سامانه,
قرعهكشی,
متقاضی,
مستمری,
واردات,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391
بیست سال دوندهگی و بلند و کوتاه کردنه من باعث آرتروز شدید زانوهای پدرم شده. چند سالی بود که کل خانواده با پدرم کشتی میگرفتیم که تن به عمل تعوض مفصل زانو بده، مدام از ما اصرار بود و از پدرم انکار، تا اینکه هفتهی پیش بعد از واریز مبلغی(زیرمیزی) به حساب آقای دکتر پدرم در یک بیمارستان تحت پوشش بیمه بستری و بسلامتی عمل شد. بعد از عیادت پدرم در بیمارستان برای بازگشت به خانه از تاکسیسرویس ماشین با کولر خواستم. هیچکدوم از قوم ابوهندلی که اونجا بودن راضی به کولر روشن کردن نمیشدن؟ بالآخره مردی شصت ساله گفت: من میبرمتون و تا جایی که ماشینم جوش نیاره کولر روشن میکنم براتون. کولر روشن کردن آقای راننده مثل چنگال غذا خوری یکم بود دوکم نبود. به آقای راننده گفتم: یه آدم خسیسی بوده که همیشه غذاشو تو خانههای دیگران میخورده و برای این کارش نزد دیگران دلیل میاورده که: من نمیتونم در خانه خودم نان بخورم چون نان من از گلوی خودم پایین نمیره. روزی شخصی مرد خسیس را دعوت کرد و جلوی مرد خسیس نانی گذاشت که از زنه مرد خسیس گرفته بود، مرد تا آن نان را خورد نان به گلویش پرید و گفت: بخدا این نان از خانهی من آمده. به آقای راننده گفتم: این داستان حکایت شماست که وسیلهی راحتی را داری اما در این سن و در این گرمای 80 درجه داخل ماشین از خودت دریغش میکنی.
پاپوش: این روزها بحث و برنامه برای افزایش جمعیت داغ شده، بنده پیشنهاد میکنم: شبکههای مختلف تلویزیون بعد از ساعت24 فیلمهایی پخش کنند که صحنههای داغ و تحریکآمیز پاک کردن و آماده کردن و خوردن گردن و سینه و ران انواع مرغ و جوجه، توش باشه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
جنسی،
پند و اندرز،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
داستانک،
:: برچسبها:
آرتروز,
افزایش جمعیت,
بلند,
بیمارستان,
تاکسیسرویس,
تعوض مفصل زانو,
حکایت,
خانواده,
خسیس,
داغ,
دونده,
زیر میزی,
صحنههای داغ و تحریکآمیز,
عمل,
عیادت,
کشتی,
کوتاه,
کولر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 مرداد 1391
باید میرفتم سلمونی تا با ظاهری نیکو در افطاری برادر همسرم حاضر شم. از صبح هرچی به شماره مغازهی سلمونی زنگ میزدم گوشی را برنمیداشت. دیگه ساعت 11ونیم حوصلهام سر رفت و پریدم روی ویلچر عزیزم و شتافتم بسوی سلمونیای که حدودا سه کیلومتر با منزل ما فاصله داره. هستن سلمونیهایی که به منزل ما نزدیکتر باشن اما من نمیتونم با ویلچر برم داخلشون. این سلمونی داخل پاساژه و رفتن داخلش خیلی برام راحته. بعد چند دقیقه انتظار آقای سلمونی آمد و موهام را مرتب کرد و از پولهایی که جلوش گرفتم پنجهزار تومان بعنوان دست مزد برداشت، هرچی گفتم: کمه، بیشتر بردار، گفت: نه، کافیه. برای اینکه دست خالی نرم به مهمونی، از سلمونی رفتم به گلخانه نزدیک منزلمان و سه گلدان کوچک گل قهری برای مادر و دو برادر همسرم گرفتم. مشخصات گیاه: گیاهی است چند ساله با ساقههای چوبی تیغ دار که بلندی آن 50 تا 60 سانتی متر است. برگهای آن مرکب و هر گروه 3 تا 4 برگ مرکب از یک نقطه خارج شده و از آن نقطه با دمبرگ بلندی به ساقه اصلی وصل میشود. هر برگ مرکب دارای 24 تا 40 جفت برگچه باریک و دراز است و به این ترتیب هر برگ مرکب را به صورت پر طیور در میآورد و چون به محض تماس دست، برگها به سمت پایین خم شده و با دمبرگ به طرف ساقه جمع میشوند، آن را گیاه حساس مینامند. این گیاه بومی برزیل است. عکس و اطلاعات بیشتر
پايانه: سومین باری که رفتم این پیرایشگریای که الان میرم پیشش دیدم درب مغازهاش را که فلزی بود و چهار چوب دربش یکی دو سانت از سطح زمین اومده بود بالاتر را کلا کنده و جاش درب و پنجرهی شیشهای کار گذاشته که ویلچرم راحت و بدون کوچکترین مانعی بره داخل مغازهاش، کارش منو حیران کرد، منم کلی ازش تشکر کردم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
افطاری,
پاساژ,
پیرایشگر,
سلمونی,
گلخانه,
گوشی,
مغازه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 مرداد 1391
بالاخره توفیق حاصل شد که بعد چند وقت برم سونوگرافی. نمیگم بعد چند وقت رفتم سونوگرافی که خیلی زشت و مایهی آبروریزی و شرمساریمه و البته برای دوستان هم بدآموزی داره. در جوابیهی سونوگرافیم متاسفانه نوشته شده که هیدرونفروز خفیف تا متوسط در دو طرف دیده شده، و این خبر خوشی برام نیست چون معنیش اینه که ادرار داخل کلیههام جمع میشه و موجب اتساع کلیههام میشه. هنوز جواب سونوگرافیم را به پزشک ارولوژی نشان ندادم که ببینم چی دستور میده. به تجویز خودم بعد برگشتن از سونوگرافی فوری سوند فولی زدم. قبلا هم هر دو سه ماه یک بار سوند میزدم تا اگر بازگشت ادرار به کلیه و اتساع کلیه دارم و خودم خبر ندارم، با سوند فولی فشار از روی کلیههام برداشته بشه و کلیههای بینوام نفسی تازه کنند یا بهتره بگم ادرار داغی دفع کنند.
پسينه: ایشاالله حلول ماه مهمانی خدا برای همه پرخیر و برکت باشه، ایشاالله با دعاهای خیر همهی میهمانهای خدا، مرغ پرکشیده از سفرهها مجددا به سفرهها باز گرده.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
:: برچسبها:
آبروریزی,
اتساع,
ادرار,
ارولوژی,
بدآموزی,
پزشک,
جوابیه,
خفیف,
زشت,
سفره,
سوند فولی,
سونوگرافی,
شرمساری,
کلیه,
مرغ,
مهمانی خدا,
هیدرونفروز,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 تیر 1391
زمان مجردیم وقتی بابام میگفت: این چراغ را روشن کن، اون چراغ را خاموش کن، کولر را روشن کن، پنکه را خاموش کن، بخاری را کم کن، آب را زیاد باز نکن و..... به بابام میگفتم: پدر من، آب و برق و گاز و تلفن باید موجب آسایش بشن، مگه چقدر فرق هزینهها میشه که شما با این بکن و نکنها حال خودت را خراب میکنی!؟ بابام میگفت: ایشالله بری سر خونه زندگیه خودت اونوقت میفهمی من چی میگم. منم فوری در جواب بابام میرفتم تو حس مردی که صاحب خانه و زندگیه و با لحن شوخی مثل مردی خیلی خشن و دیکتاتور میگفتم: اصلا چه معنی داره کسی بخواد بیاجازه لامپ روشن کنه؟ یا آب اضافه بخوره؟ تمام پزشکان میگن حمام ماهی یه بار بیشترش موجب روماتیس شدید میشه. خلاصه تا وقتی مجرد بودم با خودم میگفتم: چقدر بابام پیرامون امور خانه بکن نکن میکنه. الان که خودم متاهل شدم با وجود اینکه اصلا دوست ندارم بکن نکن کنم، اما گاهی وقتها برخلاف میل باطنیم مجبور میشم به این امر خطیر بپردازم: باغچه را آب بده. بسه دیگه آب نده؟ به گلدونها آب بده. لامپ دسشویی را خاموش کن. هود را روشن کن. خانه را جارو کن. پنکه را روشن کن. کولر را خاموش کن. برو باشگاه ثبت نام کن، ورزش کن، خودتو لاغر کن. با باشگاه برو تفریح کن. تابستانه میری بیرون زیر چادر ملی دیگه مانتو تنت نکن. اینقد پول جمع نکن. یکم برای خودت پول خرج کن. النگو دستت نکن. انگشتر دستت کن و.......
پيآمد: رفته بودیم منزل پدرخانمم، نزدیک برگشتنمون همسرم گفت: هروقت بگی بلند میشم که بریم، منم گفتم: هروقت شما سیر شدی و مناسب دانستی بگو که بریم، در این زمان بود که خانوادهی خانمم گفتن: بله، بله، چه معنی داره زن بگه تا کی تو مهمونی بشینیم و که پاشیم بریم.
شعری آتشین با نام وقتی تو میگویی وطن
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آسایش,
النگو,
انگشتر,
بخاری,
بکن,
پنکه,
چادر ملی,
چراغ,
حمام,
دیکتاتور,
روماتیس,
کولر,
گاز,
لامپ,
متاهل,
مجردی,
هود,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 تیر 1391
تو پارک محل داشتم به معما گفتن دوتا بچهی کلاس سومی گوش میکردم، بهشون گفتم: اگه گفتین: آن چیست که پر دارد، سیاه است، کلاغ است. بچهها کلی به معمام خندیدن. بهشون گفتم: اون چه میوهایست که دوتا پای سبز و دوتا کفش قرمز داره؟؟ همیشه بچهها و جوانهایی که میان منزلمون را با چند بازی قدیمی مشغول میکنم، یکی از بازیهام اینه: به اونی که میخام سرگرمش کنم میگم: میدونی من نیروی جادویی دارم و میتونم با دست و چشم اجسام را از راه دور جابجا کنم؟؟ حتی من میتونم دست شما خوانندهی این مطلب را با اراده و نیروی جادوایه خودم که به این نوشته منتقل کردم به حرکت دربیارم، حالا شعبدهبازی را با هم شروع میکنیم: 1-دستهاتون را کنار تنتون آویزان و کف دستهاتون را بچسبانید به رانهاتون. 2-در فاصلهی ده سانتی یک دیوار و به پهلو بایستید طوری که پشت کف دست شما روبروی دیوار باشه. 3-همانجا که ایستادید دستتان را کشیده و بدون خم شدن از سر شانه بسمت دیوار حرکت بدید طوریکه فقط پشت کف دست شما بچسبه به دیوار. 4-در همین حالت که پشت دستتان به دیوار چسبیده به مدت یک دقیقه با نیروی بازو، به دیوار فشار وارد کنید. 5-بعد یک دقیقه فشار از دیوار دور شوید و دست خود را لخت و بیحس آویزان کنید، اینجاست که میبینید به خواست و ارادهی من دست شما بدون اراده و خواست شما بطرف بالا حرکت میکند.
پسآمد: بعد اینکه خودتون این بازی را انجام دادید میتونید باهاش دیگران را سرگرم کنید. وقتی این بازی را با دیگری دارید انجام میدید با کمی حرکات جادوگرانه تنور بازی را داغ کنید. امتحانش کنید خوش میگذره. جواب معما میشه گیلاس
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
شاد زیستن،
:: برچسبها:
بازی,
پارک,
جادوگر,
چیست,
شعبدهبازی,
کفش,
کلاس,
لخت,
معما,
نیروی جادویی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 تیر 1391
وقتی ریک هویت در دهم ژانویه ۱۹۶۲در زایمانی سخت به دنیا آمد پزشکان متوجه شدند که به خاطر پیچیده شدن بند ناف به دور گردن و نرسیدن اکسیژن به مغز این پسر، او دچار فلج مغزی شده است. همان موقع دکترها به پدر او گفتند که بهتر است به فکر یک مؤسسه نگهداری از معلولان باشد چون این بچه چیزی بیشتر از یک گیاه برای آنها نیست چون قادر به حرف زدن و راه رفتن نخواهد بود. دیک هویت اما وقتی دید در داخل اتاق بیمارستان چشمهای پسرش دنبالش میکند امید در دلش زنده شد و فهمید که روزی میتواند با او ارتباط برقرار کند. او ریک را به خانه برد و تا سالها او را هر هفته برای مداوا پیش پزشکی برد که با او مانند یک بچه معمولی رفتار میکرد. جودی، مادر ریک هم سالها هر روز ساعتها وقت صرف کرد تا با استفاده از کارتهایی که روی آنها حروف الفبا نوشته شده بود به او خواندن و نوشتن را یاد دهد. وقتی ریک ۱۱ساله شد بالاخره توانست با استفاده از یک کامپیوتر با پدر و مادرش ارتباط برقرار کند و خیلیها فهمیدند با وجود معلولیت او از بسیاری از هم سن و سالهای خودش باهوشتر است. ریک میتوانست چیزهایی را که میخواست بگوید را تایپ کند و یک نرمافزار حرفهایش را به صوت تبدیل میکرد. پس از مدتها تلاش دیک هویت، بالاخره پسرش با این روش توانست برای تحصیل وارد مدرسه بچههای عادی شود. ورود به مدرسه اما تنها موفقیت دیک و ریک هویت نبود. در سال ۱۹۷۷وقتی ریک هویت ۱۵ساله بود پدرش با خواندن مقالهای درباره مسابقه پدرها و پسرها تحت تأثیر قرار گرفت. بعد از مدت کوتاهی دیک هویت در حالی که پسرش را روی ویلچر هل میداد در یک مسابقه دوی ماراتن شرکت کرد. وقتی رقابت به پایان رسید ریک گفت: پدر، وقتی میدویم احساس میکنم که هیچ مشکل و نقصی ندارم. همین یک جمله باعث شد تا دیک هویت که در آن زمان ۳۷ساله بود به فکر مسابقههای بیشتر برای خوشحال کردن پسرش بیفتد و ایده تشکیل تیمهویتها به ذهنش رسید. او در ارتش خدمت میکرد اما هیچ تجربهای درمسابقات دو نداشت و تصمیم گرفت که شروع به تمرین کند. ریک در مدرسه مشغول درس خواندن بود و به همین خاطر دیک هر روز صبح یک کیسه سیمان را روی ویلچر میگذاشت و با آن شروع به دویدن میکرد. دیک هویت آنقدر تمرین کرد تا قادر به هل دادن ویلچر همراه با پسرش در مسابقههای دوی ماراتن شود. در اولین رکورد شخصی، او باپسرش ۵هزار متر را در ۱۷دقیقه دوید و از آن زمان مسابقههای آنها شروع شد. شرکت این پدر و پسر در مسابقههای ماراتون بوستون خیلی سریع نظر رسانههای جهان را جلب کرد. پس از شرکت در دهها مسابقه دوی ماراتون که خیلی از افراد عادی به تنهایی هم قادر به پایان بردن آن نبودند تیم هویتها تصمیم به شرکت در مسابقههای تری اتلون مسابقههای سهگانه ورزشی گرفت. در رقابتهای ورزشسهگانه شرکت کنندگان باید سه مرحله استقامتی شامل شنا، دوچرخه سواری و دو را پشت سر بگذارند و به همین خاطر خیلیها به دیک هویت هشدار دادند که این مسابقه به آمادگی بدنی بالایی نیاز دارد و میتواند او و پسرش را دچار دردسر کند. هیچ چیز اما نمیتوانست این پدر را از تلاش برای خوشحالکردن بیشتر پسرش منصرف کند .پس از مدتها تمرین بالاخره آنها در اولین مسابقه سهگانه ورزشی شرکت کردن. در این رقابت دیک هویت در حالی که قایقی که ریک در آن بود را میکشید ۳/۸کیلومتر شنا کرد، در حالی که ویلچر ریک را هل میداد ۴۲کیلومتر دوید و 180کیلومتر را با دوچرخهای که ریک روی صندلی جلوی آن نششته بود پدال زد. ورزشکاران کمی میتوانند حتی به تنهایی این رقابت نفسگیر را به پایان برسانند و به همین خاطر به این رقابتها عنوان مردان آهنین را دادهاند. این پدر و پسر تا کنون در ۱۰۶۹رقابت ورزشی با هم شرکت کردهاند که شامل ۶۹رقابت سهگانه ورزشی میشود. نام دیک هویت به خاطر فداکاریهایش در موزه افتخارات مسابقات سه گانه ورزشی ثبت شده است. ریک هویت اکنون ۵۰ساله شده و پس فارغالتحصیل شدن از دانشگاه بوستون در آزمایشگاه کامپیوتر همین دانشگاه مشغول به کار شده است. پدر ۷۲سالهاو هم که همه جا همراهش بوده با درجه سرهنگی از ارتش بازنشسته شده است. این پدر و پسر هنوز هم اوقات خوشی را با هم دارند و بنیاد خیریه خود را اداره میکنند. دیک هویت اما به خیلیها ثابت کرده است که پدرها همیشه بهترین تکیهگاههای دنیا هستند؛ تکیهگاههایی بدون هیچگونه چشمداشت.منبع
پسوند: تا روز سه شنبه کسی بهم خبر نداد که این مطلب ناقص و با مشکل منتشر شده و این یعنی نداشتن مخاطب و بی تفاوت بودن بازدید کنندههای وبلاگ. این ماجرا برای یه وبلاگ نویس خبر خیلی بدیه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
پند و اندرز،
:: برچسبها:
آزمایشگاه,
ارتش,
اکسیژن,
بازنشسته,
بند ناف,
بنیاد خیریه,
دانشگاه,
دوچرخه سواری,
زایمان سخت,
سرهنگ,
سهگانه,
سیمان,
شنا,
کامپیوتر,
ماراتن,
مسابقه,
مغز,
مقاله,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 09 تیر 1391
ماراتون خیریهی کلیر لوماس با پاهای بیونیکش، از پاریس تا لندن، قلب بسیاری از ناظران را تسخیر کرد، وی درنظر دارد این بار همین مسیر را با پاهای بیونیک، رکاب بزند. کلیر لوماس که دارای پاهای بیونیک است و نمیتواند پای خود را حرکت دهد در نظر دارد مسیر 402 کیلومتری را با یک دوچرخه مخصوص از پاریس تا لندن طی کند.این دوچرخه مخصوص از ضربات الکترونیکی برای تحریک ماهیچه های وی و در نتیجه وارد کردن نیرو به پدال استفاده میکند.کلیر لوماس به رغم فلج بودن پاهایش امیدوار است بتواند بهار آینده از پاریس تا لندن رکاب بزند. لوماس به دنبال یک حادثه اسب سواری و صدمه شدید ستون فقرات از ناحیه کمر به پایین فلج شده است، دن همسر وی بار دیگر در این سفر وی را همراهی خواهد نمود.کلیر لوماس 31 ساله اظهار داشت: این سفر با ماراتن بسیار تفاوت دارد و به نظر میرسد که کار دشواری خواهد بود. هنگامی که ماراتن را انجام میدادم نیازی نبود که پاهای قوی داشته باشم چرا که سرعت ربات پایین بود.در آوریل امسال وی همراه همسرش که یک محقق زیست شناس است به همراه دختر یک ساله خود ماراتن لندن را انجام دادند، ماراتنی که دو هفته و نیم به طول انجامید.این ماراتن خیریه با هدف جمع کردن مبلغی برای تحقیقات مربوط به ستون فقرات انجام شد و طی آن وی توانست 200 هزار پوند به این تحقیقات کمک کند.وی همراه با درد و رنجی که برای ایستادن تحمل میکند از خط پایان این ماراتن 16 روز پس از آغاز در حالی عبور کرد که صدها نفر برای تماشای خاتمه این ماراتن در لندن حضور داشتند. مردم بریتانیا انتظار داشتند که مقامات مدال افتخاری برای این دستاورد به لوماس اهدا کنند اما گفته میشود که مقامات از ارائه این مدال سرباز زدند چرا که وی ماراتن را ظرف 24 ساعت به اتمام نرسانده بود. این درحالی است که 14 نفر از برندگان این ماراتن که از تلاشهای وی تحت تأثیر قرار گرفته بودند مدالهای خود را به کلیر لوماس اهدا کردند.این دلگرمیها موجب شد که وی به رغم داشتن پاهای بیونیک فکری برای انجام یک کار خیریه دیگر داشته باشد.قرار است پاهای وی به یک دوچرخه الکترونیکی متصل شود که در حقیقت یک سه چرخه است و الکترودها به بدن وی و به یک محرک الکترونیکی متصل میشود. در این میان یک رایانه که با فشردن یک دکمه فعال میشود ماهیچهها را در پاهای وی کنترل کرده و موجب میشود که این ماهیچهها حرکت پدال زدن را انجام دهند.یک دستگاه در فرمان سهچرخه اجازه مدیریت شدت محرک و سرعت پدال زدن را کنترل میکند.وی قرار است از یک سه چرخه برای رکاب زدن از پاریس تا لندن استفاده کند. وی به عنوان بخشی از تمرینهای خود در مسابقه دوچرخه سواری گلاسو شرکت کرد و امیدوار است بتواند بهار سال آتی مسیر انتخابی خود را رکاب بزند. عکس کلیر همراه دخترش.
پسرفت: اگر خیلی متوجه مطلب بالا نشدین به دلیل دست کاریهای من نیست، بلکه آب از سرچشمه گل آلود بوده. مطلب بالا را توی روزنامه خواندم و فکر کردم چون من اونو سرسری خواندم درست متوجهش نشدم، وقتی همون مطلب را توی منبعش: خبرگزاری مهر خوندم دیدم انگار فقط مطلب را ماشینی ترجمه و منتشر کردن.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
عکس،
:: برچسبها:
اسب سواری,
بیونیک,
پاریس,
تحریک,
ترجمه,
خیریه,
دوچرخه,
ستون فقرات,
سرچشمه,
فلج,
گل آلود,
لندن,
ماراتون,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 تیر 1391
خیلی وقتها که با ویلچر برقیم میرم بیرون، اونهایی که تو نزدیکانشان معلول ویلچری دارن ازم در مورد کارایی و قیمت ویلچر برقیم میپرسن، منم همیشه قیمت خریدم را به مردم میگفتم. برای اینکه قیمت درست و به روز ویلچر فاتح را بدانم و به مردم بدم چند روز پیش زنگ زدم به: (77516927) دفتر فروش مستقیم ویلچر فاتح و ازشون قیمت خواستم که گفتن: قیمت فروش ویلچر فاتح امروز سه میلیون و صد هزار تومان است. بسلامتی و میمنت مرداد امسال ویلچر برقی فاتح بنده دوساله میشه و من اون موقع یکمیلیون و نهصد هزار تومان خریدمش. طی 22ماهی گذشته که ویلچر فاتح زیر پام بوده اونقدر بهم حال داده که قابل توصیف نیست.
پاورقي: از روزی که ویلچرمو خریدم شکر خدا تا حالا عیب و ایرادی پیدا نکرده، البته یه بار فن شارژرش مشکل پیدا کرد که دادم درستش کردن. در دو سه هفتهی اخیر متوجه شدم که شارژ باتریهای ویلچرم اندازهی قدیم دوام نمیاره، به همین دلیل تلفن زدم به دفتر فروشش و داستان را براشون گفتم و پرسیدم: اگه بخوام باتری نو روش بذارم چقدر باید هزینه کنم؟ گفتن: 320هزار تومان.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
باتری,
تلفن,
دفتر فروش مستقیم,
شارژر,
معلول,
ویلچر برقی,
ویلچر فاتح,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391
موشهای فلج بعد از تزریق مواد شیمیایی و شوک الکتریکی توسط دانشمندان، توانستند راه بروند، بدوند و حتی از پله ها بالا بروند. دانشمندان نشان دادند این موشها بعد از اینکه نخاعشان در مواد شیمیایی شستشو داده شد و به آنها شوک الکتریکی داده شد، دوباره توانستند راه بروند. یک جراحت در ناحیه نخاع باعث میشود مغز دیگر نتواند اندامها را کنترل کند. این تحقیق نشان داد که موشهای آسیب دیده حتی توانستند با تحریک نخاعی بدوند. متخصصان میگویند این یک تحقیق استثنایی است و دیگر نمیتوان به بازیابی توان حرکت بعد از فلج شدن به عنوان یک رویای دست نیافتنی نگاه کرد و آن را رد کرد. در سال ۲۰۱۱ پزشکان توانستند توانایی ایستادن را بار دیگر به یک مرد آمریکایی باز گردانند. آنها این کار را با تحریک الکتریکی نخاعی انجام دادند. این مرد بعد از تصادف با یک اتومبیل از قفسه سینه به پایین فلج شده بود. محققان موسسه فدرال تکنولوژی سوییس میگویند که توانستهاند توانایی انجام حرکتهای دیگر مانند دویدن و بالا رفتن از پلهها را نیز در این موشها احیا کنند. نخاع این موش ها از دو نقطه دچار بریدگی شده بود اما قطع نشده بود و این یعنی نخاع قادر نیست پیام مغز را به پاها برساند. محققان سپس تلاش کردند که این آسیب دیدگی را درمان کنند. در وهله اول مواد شیمیایی به نخاع تزریق کردند تا اعصاب نخاع تحریک شود. به پایه نخاع هم شوک الکتریکی دادند. دانشمندان میگویند به این ترتیب مغز نخاع را دوباره بیدار کردند. با این همه، این اعمال برای بازیابی توان حرکت کافی نبود. این موشها توسط روبات کنترل میشدند. به آنها خوراکی یا چیزی که دوست داشتند نشان داده میشد که موشها برای رسیدن به آن باید راه رفتن را فرا می گرفتند. به گفته دانشمندانی که این تحقیق را انجام دادند، این موشها با گذشت زمان توانستند ابتدا یک قدم و سپس چند قدم راه بروند. به تدریج قادر بودند راه بروند و این روند تا آنجا ادامه یافت که آنها توانستند به سرعت بدوند، از روی موانع بپرند و از پلهها بالا بروند. پروفسور گرگوار کورتن، رئیس این گروه تحقیق از روند بهبودی این موشها ابراز شگفتی میکند و میگوید: این کاملا دور از انتظار بود، آنها به اراده خود راه میرفتند و از پلهها بالا میرفتند. دانشمندان نشان دادند که در پی عملکرد آنها عصبهای جدیدی در اطراف محل آسیب دیدگی تشکیل و تغییراتی هم در مغز ایجاد شده است. با این اوصاف، این روشی برای درمان آسیب دیدگیهای نخاعی در انسانها محسوب نمیشود. متخصصان میگویند نتایج این تحقیقات بسیار مهم است و پیداست که مسیری که در آن گام برداشته میشود مسیر درستی است. آنها میگویند: ما دست کم فهمیدهایم که باید موشها را وادار کنیم که بخواهند راه بروند و این به خودی خود نشانگر میزان اهمیت آموزش و توانبخشی در این حیطه است. برگرفته از BBC
پيوست: خوشبختانه همهی دوستان نخاعی من قبل من به این نتیجه رسیدن که: ما نخاعیها نباید به امید درمان زندگی را تعطیل کنیم. هنر ما اینه که که با شرایطی که داریم خوب زندگی کنیم.
گزارش نتایج تحقیقات در باره ضایعات نخاعی
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
لينك،
:: برچسبها:
آسیب نخاعی,
تحقیق,
توانبخشی,
درمان,
روبات,
شوک الکتریکی,
مواد شیمیایی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 19 خرداد 1391
سال گذشته که میرفتم پارک دو سه ساعت یهجا میشستم و از فضای پارک لذت میبردم. امسال تا حالا نشده یه بار هم مثل سال گذشته بتونم توی پارک تاب بیارم، تا میرم پارک فوری حوصلهام سر میره یا بهتره بگم دل تنگ خانه میشم، در این مواقع از پارک میزنم بیرون و مستقیم میرم خانه، البته همیشه نمیرم خانهی خودمون، تقریبا یهخط درمیون میرم خانهی پدرم. همونطور که قبلا گفتم منزل ما و پدرم تو یه کوچه و یک جهته. وقتی میرم خانهی پدرم اهل منزل میان تو حیاط و میشینن و یکی دو ساعتی با هم صحبت میکنیم و چای و میوه میخوریم، نا گفته نماند که من حتما زنگ میزنم و همسرم هم میاد پیشمون. اینکه پارسال تو پارک بند میشدم دلیلش ناامنی روانی فضای منزل پدری نبود، اتفاقا اینکه امسال تو پارک بند نمیشم دلیلش امنیت روانی و آرامش بخش بودن خانهی پدری و خودمان است.
پاپوش: تبلیغی را دیدم با این عنوان: جشنواره حضرت علي اكبر(ع)، انتخاب جوان برتر دارای تواناییهای خاص (جوان دارای معلولیت)، جو گیر شدم و رفتم ثبت نام کنم، ایکاش کلیکم از کار افتاده بود و نمیرفتم به اون صفحه، با خواندن شرایط ثبت نام به خودم گفتم: ای وای برمن که خودم را در چهل سالگی جوان میدانستم اما حداکثر سن برای شرکت در جشنوارهی جوان نمونه 29سال است. من جوان نیستم :-(
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
احوالات من،
شاد زیستن،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آرامش بخش,
امنیت روانی,
پارک,
تاب,
جشنواره,
چای,
حیاط,
دل تنگ,
شرایط ثبت نام,
فضا,
لذت,
معلولیت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391
|
|