💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


سفرنامه (دو)

سریع از ترافیک سر کمربندی چالوس به نوشهر خلاص شدیم و راه را بطرف شرق ادامه دادیم و از پارک جنگلی سی‌سنگان عبور کردیم و به مجتمع تفریحی شهید همت رسیدیم، بعد تکمیل فرم پذیرش و دریافت کلید ویلا و کارت استفاده از امکانات مجتمع، رفتیم برای استقرار. متاسفانه ویلایی که بهمون دادن پله داشت برای همین زنگ زدم به رییس مجتمع و او دستور داد ویلای مناسب حالم را بهم بدن، با این حال باز ویلاش 2نیم پله میخورد. امکانات رفاهی داخل ویلا خوب بود: گولر گازی همراه با پنکه، تخت‌ها با تشک‌های خیلی خوب، آشپزخانه با یخچال پر، فنجان و فلاسک چای، حمام و توالت تمیز و.... داخل مجتمع این چیزا هست: استخر، سالن تیراندازی، سینما، پیست با کلی دوچرخه برای ‌سواری، پارک‌جنگلی با آلآچیق، پارک برای بازی بچه‌ها، فوتبال دستی، میزتنیس‌رومیز، چایخانه، فروشگاه، رستوران، تنها بدی مجتمع اینه که ساحلی نیست و کوه‌پایه‌ایست. عصر روز اول رفتیم دریا، با تشویق من بجز پدر و مادر همسرم و خودم بقیه با لباس رفتن داخل دریا، وقتی همه از دریا خسته شدن یه موج خیلی قوی آمد و پاهای منو که روی شن‌ها بود را خیس و پر از آشغال کرد. روز بعد رفتیم به شهر رویان و از اونجا 33کیلومتر به طرف جنوب رفتیم تا به آبشار آب‌پری رسیدیم، خیلی‌ها اونجا بودن، متاسفانه آب آبشار پریده بود و یه باریکه از گوشه‌اش آب میآمد. منطقه‌ی بسیار زیبا و شگفت‌انگیزی بود اگه شمال رفتید حتما اینجا برید. روز آخر خانم‌ها رفتن بازار، قیمت همه چیز بسیار گران بود، قیمت میوه هم 3برابر تهران بود. کلا سه روز و چهار شب اونجا بودیم. ظهر روز اول هوا داغ روزهای بعد هوا خنک شد، شب و صبح روز آخر کلی باران آمد. برای بازگشت از جاده‌ی هراز بطرف تهران آمدیم، چندجا برای استراحت و در امام‌زاده‌هاشم برای زیارت ایستادیم و نزدیک ساعت20 رسیدیم خانه. هزینه داخل مجتمع که شامل میشد بر اسکان و خوراک برای ده نفر، نزدیک600هزار تومان شد که البته همه را من مهمان کردم. اینهم عکس شش در یک ما:1-ورودی جاده چالوس 2و3-داخل مجتمع 4-آبشار آب پری 5-من و همسرم جلوی آبشار 6-ابتدای ورود به تهران

پسرفت: باوجود اینکه در طول سفر آب تو دلم تکان نخورد و خیلی خوش‌گذشت و اصلا خسته نشدم اما از روزی که برگشتم خانه کلی بی‌حال شدم و دو روز اصلا تکان نخوردم. ایشالله خدا قسمت کنه همه‌ی دوستان مجرد ازدواج کنند و با خانواده‌ی همسرشون دست جمعی برن ماه عسل.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، سیاحت، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: آبشار آب‌پری, آلاچیق, امام‌زاده‌هاشم, امکانات رفاهی, باران, پارک جنگلی, جاده هراز, دریا, ساحلی, سی‌سنگان, سینما, شگفت‌انگیز, عکس, فرم پذیرش, فلاسک چای, فوتبال دستی, گولر گازی, ماه عسل, مجتمع تفریحی, یخچال,

نویسنده : تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 ارسال نظر(17)

سفرنامه (یک)

بعد چند روز مسافرت و تجربه‌ی همه نوع آب و هوا برگشتیم به خانه و کاشانک خودمون. دوستان بجای ما خیلی خوش‌گذشت، قبل از سفر از همسایه‌ی روبرویی‌مون خواستم روزها حواسش به رفت و آمدهای منزل ما باشه،(صبح روز اول که مادرم آمده بوده باغچه را آب بده همسایمون سریع مچش را گرفته بوده) داداشم هم به خواست من شب‌ها میآمد منزل‌مون میخوابید که خدایی نکرده آقا دزده منزل‌مون را تبدیل به کویر لوت نکنه. روز بعد عید فطر سفر را آغازیدیم. رفتنی از جاده چالوس رفتیم، از همون ابتدای راه به ترافیک سنگین خوردیم و توی آفتاب تند ساعت11 خیلی سریع آمپر بدن من رفت بالا و جوش آوردم، دل‌درد شدید هم امانم را بریده بود که با ریختن آب روی تن و بدنم و خوردن قرص و آب و چندتا شیرینی نم‌نم مشکل جسمانیم رفع شد و راه هم باز شد.(راننده بعدا بهم گفت: اگه بدحال بودنت پنج دقیقه بیشتر طول میکشید برمیگشتم خانه). راننده‌های دو ماشین‌ما که برداران همسرم بودن ساعت14 جلوی تونل کندوان برای استراحت ایستادن. آب و میوه و آش و نماز زدن و راه افتادن. نزدیک ساعت17 نرسیده به مرزن‌آباد دوباره راننده‌ها برای استراحت کنار جاده ایستادن، هنوز باسن‌ها به زیر انداز نرسیده بود که دوتا ماشین پلیس‌راه یقمون کردن و گفتن: راه یطرفه شده و شما آخرین ماشین‌های توی جاده هستین، سریع راه بیافتین، خلاصه، پلیس‌ها جلو و عقب ما را گرفتن و ما را به خارج از منطقه‌ی خطر هدایت کردند. سر ورودی چالوس و کمربندی نوشهر باز به ترافیک خوردیم.

پاورقي: از سفر که برگشتم دیدم اینترنتم قطع شده، زنگ زدم به پشتیبانیش، گفتن: مشکل داریم و فعلا خط‌ها قطع هستن. من هم کلی کار الکی دارم که باید بهشون برسم. بعد اینکه خودم را جمع کردم بقیه‌ی مطلب را با عکس ارائه میدم.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن، سیاحت،
:: برچسب‌ها: آب و هوا, آش, استراحت, باغچه, پلیس‌راه, تونل کندوان, چالوس, دزد, عید فطر, کاشانک, کمربندی, کویر لوت, مرزن‌آباد, مسافرت, نوشهر,

نویسنده : تاریخ : یکشنبه 05 شهریور 1391 ارسال نظر(9)

آبرو

بیست سال پیش رفتم سربازی، بعد از آموزشی در روز تقسیم، شخصی آمد بین سربازها و من و چند تا از بچه‌هایی را که درس فنی خوانده بودیم را با خودش برد تا در یکی از مهمترین(در زمان خودش) کارخانه‌های‌ سازمان صنایع دفاع مشغول به خدمت بشیم. اون موقع وزیر کشور کنونی مدیر اونجا بود. صبح با سرویس پرسنل رسمی، با لباس سربازی میرفتم سرکار و ساعت 14با سرویس برمیگشتم خانه. خیلی زود توانایی خودم را نشان دادم و با خواست رییس پروژه کار با یکی از بزرگترین دستگاه‌های سوراخکاری کشور را شروع کردم. کاری که پرسنل رسمی انجامش می‌دادند را من با دو برابر سرعت انجام میدادم. کارم خیلی خوب بود و بسیار تو چشم همه بودم. برخورد همه با من بسیار دوستانه و با محبت بود. اوخر خدمت چند بار بهم پیشنهاد استخدام دادند. چند وقت پیش زنگ زدم به مدیر کارگاهی که من سربازش بودم، کلی تحویلم گرفت و کلی احوالم را پرسید، گفتم: ازدواج کردم و حال و روز خوبی دارم. حرف مسکن شد، گفتم: در خانه پدری ساکنم. خلاصه از لطف اوشان معرفی شدم به تعاونی مسکن محل خدمتم، اونها گفتن: بیا 5میلیون پیش و متری600هزار تومان بده تا یک دستگاه آپارتمان از برجی 9طبقه در حومه‌ی تهران(شهر اندیشه) بهت بدیم. شرایط پرداخت و محل برج خوب بود تنها بدیش این بود که من پول نداشتم.

پيوست: مدیرانی که زمان سربازی من، همکار وزیر کشور کنونی بودن، الان همه در حد رییس سازمان و معاون وزیر ارتقاع شغلی پیداکردن، به لطف رییس زمان سربازیم آخر هفته‌ی جاری میریم مسافرت، جایی که قبلا هم رفته بودم.

فروشی: یک دستگاه ویلچر برقی مِیرا اوپتیموس وان، ساخت آلمان

شماره تلفن تماس با فروشنده این ویلچر آقای کریمی: ۰۹۱۹۷۹۴۱۰۹۷




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پیرامون ویلچر، سیاحت،
:: برچسب‌ها: آپارتمان, آلمان, ارتقاع, استخدام, اوپتیموس, برج, پرسنل, پروژه, تعاونی, تلفن تماس, جاری, درس فنی, رسمی, رییس, ساخت, سازمان صنایع دفاع, سربازی, فروش، ویلچر برقی, کشور, محبت, مسکن, میرا, وزیر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391 ارسال نظر(14)

ثبت‌نام خودرو

داداشم تلفن زد و گفت: عزیز دل برادر، چه نشستی، بشتاب که درنگ موجب پشیمانیست. داداشم گفت: تو روزنامه نوشته: معاون توانبخشی سازمان بهزیستی كشور، گفت: سامانه ثبت‌نام معلولان متقاضی واردات خودرو با تخفیف30میلیون تومانی آغاز به كار كرده و معلولان تا یك ماه دیگر فرصت ثبت‌نام دارند. یحیی سخنگوی، اظهار كرد: پس از انجام بررسی‌ها، چهار هزار و 700 معلول از سوی سازمان بهزیستی برای استفاده از تخفیف 30 میلیون تومانی واردات خودرو به اداره گمرك معرفی می‌شوند. وی افزود: معلولان بر اساس اولویت‌های شدت نوع معلولیت و داشتن گواهینامه معرفی می‌شوند و اگر تعداد متقاضیان واجد شرایط بیش از سهمیه اختصاص یافته باشد، میان آنها قرعه‌كشی می‌شود. معاون توانبخشی سازمان بهزیستی كشور در بخش دیگری از گفتوگویش با اعلام خبر اتمام پایش پرونده‌های مددجویان در چهار استان همدان، گلستان، خراسان‌جنوبی و آذربایجان شرقی، عنوان كرد: طی این پایش دو هزار مددجویی كه از چند اداره كل سازمان بهزیستی چندین مستمری دریافت می‌كردند، حذف و دو هزار معلول پشت نوبتی جایگزین شدند. سخنگویی در ادامه از تخصیص اعتبار و انجام طرح پایش پرونده‌ها در سایر استان‌های كشور خبر داد.

ته‌بندي: هرچی گشتم سامانه‌ی مذکور را پیدا نکردم، داداشم گفت: از بهزیستی بپرس شاید باخبر باشن. زنگ‌زدم بهزیستی گفتن: آدرس سامانه ثبت‌نام معلولان متقاضی خرید خودرو با تخفیف 30 میلیون تومانی اینه. من فکر میکنم مثل دفعه‌ی پیش هرگز خبری از خودرو نخواهد شد و هدف از این ثبت نام: همان است که قرمز بود رنگ او.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خودرو معلولین، بهزیستی،
:: برچسب‌ها: بهزیستی, تلفن, توانبخشی, ثبت‌نام, خودرو, سازمان, سامانه, قرعه‌كشی, متقاضی, مستمری, واردات,

نویسنده : تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391 ارسال نظر(18)

نتیجه‌ی معلول داری

بیست سال دونده‌گی و بلند و کوتاه کردنه من باعث آرتروز شدید زانوهای پدرم شده. چند سالی بود که کل خانواده با پدرم کشتی میگرفتیم که تن به عمل تعوض مفصل زانو بده، مدام از ما اصرار بود و از پدرم انکار، تا اینکه هفته‌ی پیش بعد از واریز مبلغی(زیرمیزی) به حساب آقای دکتر پدرم در یک بیمارستان تحت پوشش بیمه بستری و بسلامتی عمل شد. بعد از عیادت پدرم در بیمارستان برای بازگشت به خانه از تاکسی‌سرویس ماشین با کولر خواستم. هیچ‌کدوم از قوم ابوهندلی که اونجا بودن راضی به کولر روشن کردن نمیشدن؟ بالآخره مردی شصت ساله گفت: من میبرمتون و تا جایی که ماشینم جوش نیاره کولر روشن میکنم براتون. کولر روشن کردن آقای راننده مثل چنگال غذا خوری یکم بود دوکم نبود. به آقای راننده گفتم: یه آدم خسیسی بوده که همیشه غذاشو تو خانه‌های دیگران میخورده و برای این کارش نزد دیگران دلیل میاورده که: من نمیتونم در خانه خودم نان بخورم چون نان من از گلوی خودم پایین نمیره. روزی شخصی مرد خسیس را دعوت کرد و جلوی مرد خسیس نانی گذاشت که از زنه مرد خسیس گرفته بود، مرد تا آن نان را خورد نان به گلویش پرید و گفت: بخدا این نان از خانه‌ی من آمده. به آقای راننده گفتم: این داستان حکایت شماست که وسیله‌ی راحتی را داری اما در این سن و در این گرمای 80 درجه داخل ماشین از خودت دریغش میکنی.

پاپوش: این روزها بحث و برنامه برای افزایش جمعیت داغ شده، بنده پیشنهاد میکنم: شبکه‌های مختلف تلویزیون بعد از ساعت24 فیلم‌هایی پخش کنند که صحنه‌های داغ و تحریک‌آمیز پاک کردن و آماده کردن و خوردن گردن و سینه و ران انواع مرغ و جوجه، توش باشه.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، طنز، جنسی، پند و اندرز، فکر ایده پیشنهاد، ابزار بهتر زیستن، داستانک،
:: برچسب‌ها: آرتروز, افزایش جمعیت, بلند, بیمارستان, تاکسی‌سرویس, تعوض مفصل زانو, حکایت, خانواده, خسیس, داغ, دونده, زیر میزی, صحنه‌های داغ و تحریک‌آمیز, عمل, عیادت, کشتی, کوتاه, کولر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 13 مرداد 1391 ارسال نظر(13)

مهمونی افطاری

باید میرفتم سلمونی تا با ظاهری نیکو در افطاری برادر همسرم حاضر شم. از صبح هرچی به شماره مغازه‌ی سلمونی زنگ می‌زدم گوشی را برنمیداشت. دیگه ساعت 11ونیم حوصله‌ام سر رفت و پریدم روی ویلچر عزیزم و شتافتم بسوی سلمونی‌ای که حدودا سه کیلومتر با منزل ما فاصله داره. هستن سلمونی‌هایی که به منزل ما نزدیک‌تر باشن اما من نمیتونم با ویلچر برم داخلشون. این سلمونی داخل پاساژه و رفتن داخلش خیلی برام راحته. بعد چند دقیقه انتظار آقای سلمونی آمد و موهام را مرتب کرد و از پولهایی که جلوش گرفتم پنج‌هزار تومان بعنوان دست مزد برداشت، هرچی گفتم: کمه، بیشتر بردار، گفت: نه، کافیه. برای اینکه دست خالی نرم به مهمونی، از سلمونی رفتم به گلخانه نزدیک منزلمان و سه گلدان کوچک گل قهری برای مادر و دو برادر همسرم گرفتم. مشخصات گیاه: گیاهی است چند ساله با ساقه‌های چوبی تیغ دار که بلندی آن 50 تا 60 سانتی متر است. برگهای آن مرکب و هر گروه 3 تا 4 برگ مرکب از یک نقطه خارج شده و از آن نقطه با دمبرگ بلندی به ساقه اصلی وصل میشود. هر برگ مرکب دارای 24 تا 40 جفت برگچه باریک و دراز است و به این ترتیب هر برگ مرکب را به صورت پر طیور در می‌آورد و چون به محض تماس دست، برگها به سمت پایین خم شده و با دمبرگ به طرف ساقه جمع می‌شوند، آن را گیاه حساس می‌نامند. این گیاه بومی برزیل است. عکس و اطلاعات بیشتر

پايانه: سومین باری که رفتم این پیرایشگری‌ای که الان میرم پیشش دیدم درب مغازه‌اش را که فلزی بود و چهار چوب درب‌ش یکی دو سانت از سطح زمین اومده بود بالاتر را کلا کنده و جاش درب و پنجره‌ی شیشه‌ای کار گذاشته که ویلچرم راحت و بدون کوچکترین مانعی بره داخل مغازه‌اش، کارش منو حیران کرد، منم کلی ازش تشکر کردم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ابزار بهتر زیستن، مناسب سازی شهر برای معلولان، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: افطاری, پاساژ, پیرایشگر, سلمونی, گلخانه, گوشی, مغازه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 مرداد 1391 ارسال نظر(12)

سونوگرافی دوره‌ای

بالاخره توفیق حاصل شد که بعد چند وقت برم سونوگرافی. نمیگم بعد چند وقت رفتم سونوگرافی که خیلی زشت و مایه‌ی آبروریزی و شرمساریمه و البته برای دوستان هم بدآموزی داره. در جوابیه‌ی سونوگرافیم متاسفانه نوشته شده که هیدرونفروز خفیف تا متوسط در دو طرف دیده شده، و این خبر خوشی برام نیست چون معنیش اینه که ادرار داخل کلیه‌هام جمع میشه و موجب اتساع کلیه‌هام میشه. هنوز جواب سونوگرافیم را به پزشک ارولوژی نشان ندادم که ببینم چی دستور میده. به تجویز خودم بعد برگشتن از سونوگرافی فوری سوند فولی زدم. قبلا هم هر دو سه ماه  یک بار سوند میزدم تا اگر بازگشت ادرار به کلیه و اتساع کلیه دارم و خودم خبر ندارم، با  سوند فولی فشار از روی کلیه‌هام برداشته بشه و کلیه‌های بی‌نوام نفسی تازه کنند یا بهتره بگم ادرار داغی دفع کنند.

پسينه: ایشاالله حلول ماه مهمانی خدا برای همه‌ پرخیر و برکت باشه، ایشاالله با دعاهای خیر همه‌ی میهمانهای خدا، مرغ پرکشیده از سفره‌ها مجددا به سفره‌ها باز گرده.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، معلولین و معلولیت، احوالات من، پزشکی و درمان،
:: برچسب‌ها: آبروریزی, اتساع, ادرار, ارولوژی, بدآموزی, پزشک, جوابیه, خفیف, زشت, سفره‌, سوند فولی, سونوگرافی, شرمساری, کلیه, مرغ, مهمانی خدا, هیدرونفروز,

نویسنده : تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 ارسال نظر(17)

رفتار متاهلی

زمان مجردیم وقتی بابام  میگفت: این چراغ را روشن کن، اون چراغ را خاموش کن، کولر را روشن کن، پنکه را خاموش کن، بخاری را کم کن، آب را زیاد باز نکن و..... به بابام میگفتم: پدر من، آب و برق و گاز و تلفن باید موجب آسایش بشن، مگه چقدر فرق هزینه‌ها میشه که شما با این بکن و نکن‌ها حال خودت را خراب میکنی!؟ بابام میگفت: ایشالله بری سر خونه زندگیه خودت اونوقت میفهمی من چی میگم. منم فوری در جواب بابام میرفتم تو حس مردی که صاحب خانه و زندگیه و با لحن شوخی مثل مردی خیلی خشن و دیکتاتور میگفتم: اصلا چه معنی داره کسی بخواد بی‌اجازه لامپ روشن کنه؟ یا آب اضافه بخوره؟ تمام پزشکان میگن حمام ماهی یه بار بیشترش موجب روماتیس شدید میشه. خلاصه تا وقتی مجرد بودم با خودم میگفتم: چقدر بابام پیرامون امور خانه بکن نکن میکنه. الان که خودم متاهل شدم با وجود اینکه اصلا دوست ندارم بکن نکن کنم، اما گاهی وقت‌ها برخلاف میل باطنیم مجبور میشم به این امر خطیر بپردازم: باغچه را آب بده. بسه دیگه آب نده؟ به گلدون‌ها آب بده. لامپ دسشویی را خاموش کن. هود را روشن کن. خانه را جارو کن. پنکه را روشن کن. کولر را خاموش کن. برو باشگاه ثبت نام کن، ورزش کن، خودتو لاغر کن. با باشگاه برو تفریح کن. تابستانه میری بیرون زیر چادر ملی دیگه مانتو تنت نکن. اینقد پول جمع نکن. یکم برای خودت پول خرج کن. النگو دستت نکن. انگشتر دستت کن و.......

پيآمد: رفته بودیم منزل پدرخانمم، نزدیک برگشتنمون همسرم گفت: هروقت بگی بلند میشم که بریم، منم گفتم: هروقت شما سیر شدی و مناسب دانستی بگو که بریم، در این زمان بود که خانواده‌ی خانمم گفتن: بله، بله، چه معنی داره زن بگه تا کی تو مهمونی بشینیم و که پاشیم بریم. شعری آتشین با نام وقتی تو میگویی وطن




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، طنز، لينك، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آسایش, النگو, انگشتر, بخاری, بکن, پنکه, چادر ملی, چراغ, حمام, دیکتاتور, روماتیس, کولر, گاز, لامپ, متاهل, مجردی, هود,

نویسنده : تاریخ : جمعه 23 تیر 1391 ارسال نظر(14)

سرگرمیه خانوادگی

تو پارک محل داشتم به معما گفتن دوتا بچه‌ی کلاس سومی گوش میکردم، بهشون گفتم: اگه گفتین: آن چیست که پر دارد، سیاه است، کلاغ است. بچه‌ها کلی به معمام خندیدن. بهشون گفتم: اون چه میوه‌ایست که دوتا پای سبز و دوتا کفش قرمز داره؟؟ همیشه بچه‌ها و جوان‌هایی که میان منزل‌مون را با چند بازی قدیمی مشغول میکنم، یکی از بازی‌هام اینه: به اونی که میخام سرگرمش کنم میگم: میدونی من نیروی جادویی دارم و میتونم با دست و چشم اجسام را از راه دور جابجا کنم؟؟ حتی من میتونم دست شما خواننده‌ی این مطلب را با اراده و نیروی جادو‌ایه خودم که به این نوشته منتقل کردم به حرکت دربیارم، حالا شعبده‌بازی را با هم شروع میکنیم: 1-دست‌هاتون را کنار تنتون آویزان و کف دست‌هاتون را بچسبانید به ران‌هاتون. 2-در فاصله‌ی ده سانتی یک دیوار و به پهلو بایستید طوری که پشت کف دست شما روبروی دیوار باشه. 3-همانجا که ایستادید دست‌تان را کشیده و بدون خم شدن از سر شانه بسمت دیوار حرکت بدید طوریکه فقط پشت کف دست شما بچسبه به دیوار. 4-در همین حالت که پشت دست‌تان به دیوار چسبیده به مدت یک دقیقه با نیروی بازو، به دیوار فشار وارد کنید. 5-بعد یک دقیقه فشار از دیوار دور شوید و دست خود را لخت و بی‌حس آویزان کنید، اینجاست که می‌بینید به خواست و اراده‌ی من دست شما بدون اراده و خواست شما بطرف بالا حرکت میکند.

پسآمد: بعد اینکه خودتون این بازی را انجام دادید میتونید باهاش دیگران را سرگرم کنید. وقتی این بازی را با دیگری دارید انجام میدید با کمی حرکات جادوگرانه تنور بازی را داغ کنید. امتحانش کنید خوش میگذره. جواب معما میشه گیلاس




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: بازی, پارک, جادوگر, چیست, شعبده‌بازی, کفش, کلاس, لخت, معما, نیروی جادویی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 تیر 1391 ارسال نظر(11)

بهترین تکیه‌گاه‌های

وقتی ریک هویت در دهم ژانویه ۱۹۶۲در زایمانی سخت به دنیا آمد پزشکان متوجه شدند که به خاطر پیچیده شدن بند ناف به دور گردن و نرسیدن اکسیژن به مغز این پسر، او دچار فلج مغزی شده است. همان موقع دکترها به پدر او گفتند که بهتر است به فکر یک مؤسسه نگهداری از معلولان باشد چون این بچه چیزی بیشتر از یک گیاه برای آنها نیست چون قادر به حرف زدن و راه رفتن نخواهد بود. دیک هویت اما وقتی دید در داخل اتاق بیمارستان چشم‌های پسرش دنبالش می‌کند امید در دلش زنده شد و فهمید که روزی می‌تواند با او ارتباط برقرار کند. او ریک را به خانه برد و تا سال‌ها او را هر هفته برای مداوا پیش پزشکی برد که با او مانند یک بچه معمولی رفتار می‌کرد. جودی، مادر ریک هم سالها هر روز ساعت‌ها وقت صرف کرد تا با استفاده از کارت‌هایی که روی آنها حروف الفبا نوشته شده بود به او خواندن و نوشتن را یاد دهد. وقتی ریک ۱۱ساله شد بالاخره توانست با استفاده از یک کامپیوتر با پدر و مادرش ارتباط برقرار کند و خیلی‌ها فهمیدند با وجود معلولیت او از بسیاری از هم سن و سال‌های خودش باهوش‌تر است. ریک می‌توانست چیزهایی را که می‌خواست بگوید را تایپ کند و یک نرم‌افزار حرف‌هایش را به صوت تبدیل می‌کرد. پس از مدتها تلاش دیک هویت، بالاخره پسرش با این روش توانست برای تحصیل وارد مدرسه بچه‌های عادی شود. ورود به مدرسه اما تنها موفقیت دیک و ریک هویت نبود. در سال ۱۹۷۷وقتی ریک هویت ۱۵ساله بود پدرش با خواندن مقاله‌ای درباره مسابقه پدرها و پسرها تحت تأثیر قرار گرفت. بعد از مدت کوتاهی دیک هویت در حالی که پسرش را روی ویلچر هل می‌داد در یک مسابقه دوی ماراتن شرکت کرد. وقتی رقابت به پایان رسید ریک گفت: پدر، وقتی می‌دویم احساس می‌کنم که هیچ مشکل و نقصی ندارم. همین یک جمله باعث شد تا دیک هویت که در آن زمان ۳۷ساله بود به فکر مسابقه‌های بیشتر برای خوشحال کردن پسرش بیفتد و ایده تشکیل تیم‌هویت‌ها به ذهنش رسید. او در ارتش خدمت می‌کرد اما هیچ تجربه‌ای درمسابقات دو نداشت و تصمیم گرفت که شروع به تمرین کند. ریک در مدرسه مشغول درس خواندن بود و به همین خاطر دیک هر روز صبح یک کیسه سیمان را روی ویلچر می‌گذاشت و با آن شروع به دویدن می‌کرد. دیک هویت آن‌قدر تمرین کرد تا قادر به هل دادن ویلچر همراه با پسرش در مسابقه‌های دوی ماراتن شود. در اولین رکورد شخصی، او باپسرش ۵هزار متر را در ۱۷دقیقه دوید و از آن زمان مسابقه‌های آنها شروع شد. شرکت این پدر و پسر در مسابقه‌های ماراتون بوستون خیلی سریع نظر رسانه‌های جهان را جلب کرد. پس از شرکت در دهها مسابقه دوی ماراتون که خیلی از افراد عادی به تنهایی هم قادر به پایان بردن آن نبودند تیم هویت‌ها تصمیم به شرکت در مسابقه‌های تری اتلون مسابقه‌های سه‌گانه ورزشی گرفت. در رقابت‌های ورزش‌سه‌گانه شرکت کنندگان باید سه مرحله استقامتی شامل شنا، دوچرخه سواری و دو را پشت سر بگذارند و به همین خاطر خیلی‌ها به دیک هویت هشدار دادند که این مسابقه به آمادگی بدنی بالایی نیاز دارد و می‌تواند او و پسرش را دچار دردسر کند. هیچ چیز اما نمی‌توانست این پدر را از تلاش برای خوشحال‌کردن بیشتر پسرش منصرف کند .پس از مدتها تمرین بالاخره آنها در اولین مسابقه سه‌گانه ورزشی شرکت کردن. در این رقابت دیک هویت در حالی که قایقی که ریک در آن بود را می‌کشید ۳/۸کیلومتر شنا کرد، در حالی که ویلچر ریک را هل می‌داد ۴۲کیلومتر دوید و 180کیلومتر را با دوچرخه‌‌ای که ریک روی صندلی جلوی آن نششته بود پدال زد. ورزشکاران کمی می‌توانند حتی به تنهایی این رقابت نفس‌گیر را به پایان برسانند و به همین خاطر به این رقابت‌ها عنوان مردان آهنین را داده‌اند. این پدر و پسر تا کنون در ۱۰۶۹رقابت ورزشی با هم شرکت کرده‌اند که شامل ۶۹رقابت سه‌گانه ورزشی می‌شود. نام دیک هویت به خاطر فداکاری‌هایش در موزه افتخارات مسابقات سه گانه ورزشی ثبت شده است. ریک هویت اکنون ۵۰ساله شده و پس فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه بوستون در آزمایشگاه کامپیوتر همین دانشگاه مشغول به کار شده است. پدر ۷۲سالهاو هم که همه جا همراهش بوده با درجه سرهنگی از ارتش بازنشسته شده است. این پدر و پسر هنوز هم اوقات خوشی را با هم دارند و بنیاد خیریه خود را اداره می‌کنند. دیک هویت اما به خیلی‌ها ثابت کرده است که پدرها همیشه بهترین تکیه‌گاه‌های دنیا هستند؛ تکیه‌گاه‌هایی بدون هیچگونه چشم‌داشت.منبع

پسوند: تا روز سه شنبه کسی بهم خبر نداد که این مطلب ناقص و با مشکل منتشر شده و این یعنی نداشتن مخاطب و بی تفاوت بودن بازدید کننده‌های وبلاگ. این ماجرا برای یه وبلاگ نویس خبر خیلی بدیه.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، پند و اندرز،
:: برچسب‌ها: آزمایشگاه, ارتش, اکسیژن, بازنشسته, بند ناف, بنیاد خیریه, دانشگاه, دوچرخه سواری, زایمان سخت, سرهنگ, سه‌گانه, سیمان, شنا, کامپیوتر, ماراتن, مسابقه, مغز, مقاله,

نویسنده : تاریخ : جمعه 09 تیر 1391 ارسال نظر(7)

زنی با پاهای بیونیک

ماراتون خیریه‌ی کلیر لوماس با پاهای بیونیکش، از پاریس تا لندن، قلب بسیاری از ناظران را تسخیر کرد، وی درنظر دارد این بار همین مسیر را با پاهای بیونیک، رکاب بزند. کلیر لوماس که دارای پاهای بیونیک است و نمیتواند پای خود را حرکت دهد در نظر دارد مسیر 402 کیلومتری را با یک دوچرخه مخصوص از پاریس تا لندن طی کند.این دوچرخه مخصوص از ضربات الکترونیکی برای تحریک ماهیچه های وی و در نتیجه وارد کردن نیرو به پدال استفاده میکند.کلیر لوماس به رغم فلج بودن پاهایش امیدوار است بتواند بهار آینده از پاریس تا لندن رکاب بزند. لوماس به دنبال یک حادثه اسب سواری و صدمه شدید ستون فقرات از ناحیه کمر به پایین فلج شده است، دن همسر وی بار دیگر در این سفر وی را همراهی خواهد نمود.کلیر لوماس 31 ساله اظهار داشت: این سفر با ماراتن بسیار تفاوت دارد و به نظر میرسد که کار دشواری خواهد بود. هنگامی که ماراتن را انجام میدادم نیازی نبود که پاهای قوی داشته باشم چرا که سرعت ربات پایین بود.در آوریل امسال وی همراه همسرش که یک محقق زیست شناس است به همراه دختر یک ساله خود ماراتن لندن را انجام دادند، ماراتنی که دو هفته و نیم به طول انجامید.این ماراتن خیریه با هدف جمع کردن مبلغی برای تحقیقات مربوط به ستون فقرات انجام شد و طی آن وی توانست 200 هزار پوند به این تحقیقات کمک کند.وی همراه با درد و رنجی که برای ایستادن تحمل میکند از خط پایان این ماراتن 16 روز پس از آغاز در حالی عبور کرد که صدها نفر برای تماشای خاتمه این ماراتن در لندن حضور داشتند. مردم بریتانیا انتظار داشتند که مقامات مدال افتخاری برای این دستاورد به لوماس اهدا کنند اما گفته میشود که مقامات از ارائه این مدال سرباز زدند چرا که وی ماراتن را ظرف 24 ساعت به اتمام نرسانده بود. این درحالی است که 14 نفر از برندگان این ماراتن که از تلاشهای وی تحت تأثیر قرار گرفته بودند مدالهای خود را به کلیر لوماس اهدا کردند.این دلگرمی‌ها موجب شد که وی به رغم داشتن پاهای بیونیک فکری برای انجام یک کار خیریه دیگر داشته باشد.قرار است پاهای وی به یک دوچرخه الکترونیکی متصل شود که در حقیقت یک سه چرخه است و الکترودها به بدن وی و به یک محرک الکترونیکی متصل میشود. در این میان یک رایانه که با فشردن یک دکمه فعال میشود ماهیچه‌ها را در پاهای وی کنترل کرده و موجب میشود که این ماهیچه‌ها حرکت پدال زدن را انجام دهند.یک دستگاه در فرمان سه‌چرخه اجازه مدیریت شدت محرک و سرعت پدال زدن را کنترل میکند.وی قرار است از یک سه چرخه برای رکاب زدن از پاریس تا لندن استفاده کند. وی به عنوان بخشی از تمرینهای خود در مسابقه دوچرخه سواری گلاسو شرکت کرد و امیدوار است بتواند بهار سال آتی مسیر انتخابی خود را رکاب بزند. عکس کلیر همراه دخترش.

پسرفت: اگر خیلی متوجه مطلب بالا نشدین به دلیل دست کاری‌های من نیست، بلکه آب از سرچشمه گل آلود بوده. مطلب بالا را توی روزنامه خواندم و فکر کردم چون من اونو سرسری خواندم درست متوجه‌ش نشدم، وقتی همون مطلب را توی منبعش: خبرگزاری مهر خوندم دیدم انگار فقط مطلب را ماشینی ترجمه و منتشر کردن.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، تکنولوژی، ابزار بهتر زیستن، عکس،
:: برچسب‌ها: اسب سواری, بیونیک, پاریس, تحریک, ترجمه, خیریه, دوچرخه, ستون فقرات, سرچشمه, فلج, گل آلود, لندن, ماراتون,

نویسنده : تاریخ : جمعه 02 تیر 1391 ارسال نظر(13)

قیمت فروش ویلچر برقی فاتح

خیلی وقت‌ها که با ویلچر برقیم میرم بیرون، اونهایی که تو نزدیکانشان معلول ویلچری دارن ازم در مورد کارایی و قیمت ویلچر برقیم میپرسن، منم همیشه قیمت خریدم را به مردم میگفتم. برای اینکه قیمت درست و به روز ویلچر فاتح را بدانم و به مردم بدم چند روز پیش زنگ زدم به: (77516927) دفتر فروش مستقیم ویلچر فاتح و ازشون قیمت خواستم که گفتن: قیمت فروش ویلچر فاتح امروز سه میلیون و صد هزار تومان است. بسلامتی و میمنت مرداد امسال ویلچر برقی فاتح بنده دوساله میشه و من اون موقع یک‌میلیون و نه‌صد هزار تومان خریدمش. طی 22ماهی گذشته که ویلچر فاتح زیر پام بوده اونقدر بهم حال داده که قابل توصیف نیست.

پاورقي: از روزی که ویلچرمو خریدم شکر خدا تا حالا عیب و ایرادی پیدا نکرده، البته یه بار فن شارژرش مشکل پیدا کرد که دادم درستش کردن. در دو سه هفته‌ی اخیر متوجه شدم که شارژ باتری‌های ویلچرم اندازه‌ی قدیم دوام نمیاره، به همین دلیل تلفن زدم به دفتر فروشش و داستان را براشون گفتم و پرسیدم: اگه بخوام باتری نو روش بذارم چقدر باید هزینه کنم؟ گفتن: 320هزار تومان.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، پیرامون ویلچر، ابزار بهتر زیستن،
:: برچسب‌ها: باتری, تلفن, دفتر فروش مستقیم, شارژر, معلول, ویلچر برقی, ویلچر فاتح,

نویسنده : تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 ارسال نظر(25)

امیدی برای درمان آسیب‌های نخاعی
موشهای فلج بعد از تزریق مواد شیمیایی و شوک الکتریکی توسط دانشمندان، توانستند راه بروند، بدوند و حتی از پله ها بالا بروند. دانشمندان نشان دادند این موشها بعد از اینکه نخاعشان در مواد شیمیایی شستشو داده شد و به آنها شوک الکتریکی داده شد، دوباره توانستند راه بروند. یک جراحت در ناحیه نخاع باعث میشود مغز دیگر نتواند اندامها را کنترل کند. این تحقیق نشان داد که موشهای آسیب دیده حتی توانستند با تحریک نخاعی بدوند. متخصصان میگویند این یک تحقیق استثنایی است و دیگر نمیتوان به بازیابی توان حرکت بعد از فلج شدن به عنوان یک رویای دست نیافتنی نگاه کرد و آن را رد کرد. در سال ۲۰۱۱ پزشکان توانستند توانایی ایستادن را بار دیگر به یک مرد آمریکایی باز گردانند. آنها این کار را با تحریک الکتریکی نخاعی انجام دادند. این مرد بعد از تصادف با یک اتومبیل از قفسه سینه به پایین فلج شده بود. محققان موسسه فدرال تکنولوژی سوییس میگویند که توانسته‌اند توانایی انجام حرکتهای دیگر مانند دویدن و بالا رفتن از پله‌ها را نیز در این موشها احیا کنند. نخاع این موش ها از دو نقطه دچار بریدگی شده بود اما قطع نشده بود و این یعنی نخاع قادر نیست پیام مغز را به پاها برساند. محققان سپس تلاش کردند که این آسیب دیدگی را درمان کنند. در وهله اول مواد شیمیایی به نخاع تزریق کردند تا اعصاب نخاع تحریک شود. به پایه نخاع هم شوک الکتریکی دادند. دانشمندان میگویند به این ترتیب مغز نخاع را دوباره بیدار کردند. با این همه، این اعمال برای بازیابی توان حرکت کافی نبود. این موشها توسط روبات کنترل میشدند. به آنها خوراکی یا چیزی که دوست داشتند نشان داده میشد که موشها برای رسیدن به آن باید راه رفتن را فرا می گرفتند. به گفته دانشمندانی که این تحقیق را انجام دادند، این موشها با گذشت زمان توانستند ابتدا یک قدم و سپس چند قدم راه بروند. به تدریج قادر بودند راه بروند و این روند تا آنجا ادامه یافت که آنها توانستند به سرعت بدوند، از روی موانع بپرند و از پله‌ها بالا بروند. پروفسور گرگوار کورتن، رئیس این گروه تحقیق از روند بهبودی این موشها ابراز شگفتی میکند و میگوید: این کاملا دور از انتظار بود، آنها به اراده خود راه میرفتند و از پله‌ها بالا میرفتند. دانشمندان نشان دادند که در پی عملکرد آنها عصب‌های جدیدی در اطراف محل آسیب دیدگی تشکیل و تغییراتی هم در مغز ایجاد شده است. با این اوصاف، این روشی برای درمان آسیب دیدگی‌های نخاعی در انسانها محسوب نمیشود. متخصصان میگویند نتایج این تحقیقات بسیار مهم است و پیداست که مسیری که در آن گام برداشته میشود مسیر درستی است. آنها میگویند: ما دست کم فهمیده‌ایم که باید موشها را وادار کنیم که بخواهند راه بروند و این به خودی خود نشانگر میزان اهمیت آموزش و توانبخشی در این حیطه است. برگرفته از BBC پيوست: خوشبختانه همه‌ی دوستان نخاعی من قبل من به این نتیجه رسیدن که: ما نخاعی‌ها نباید به امید درمان زندگی را تعطیل کنیم. هنر ما اینه که که با شرایطی که داریم خوب زندگی کنیم.

گزارش نتایج تحقیقات در باره ضایعات نخاعی




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، پزشکی و درمان، اخبار ترميم نخاع، لينك،
:: برچسب‌ها: آسیب نخاعی, تحقیق, توانبخشی, درمان, روبات, شوک الکتریکی, مواد شیمیایی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 19 خرداد 1391 ارسال نظر(23)

تغییر روحیه

سال گذشته که میرفتم پارک دو سه ساعت یه‌جا میشستم و از فضای پارک لذت میبردم. امسال تا حالا نشده یه بار هم مثل سال گذشته بتونم توی پارک تاب بیارم، تا میرم پارک فوری حوصله‌ام سر میره یا بهتره بگم دل تنگ خانه میشم، در این مواقع از پارک میزنم بیرون و مستقیم میرم خانه، البته همیشه نمیرم خانه‌ی خودمون، تقریبا یه‌خط درمیون میرم خانه‌ی پدرم. همونطور که قبلا گفتم منزل ما و پدرم تو یه کوچه و یک جهته. وقتی میرم خانه‌ی پدرم اهل منزل میان تو حیاط و میشینن و یکی دو ساعتی با هم صحبت میکنیم و چای و میوه میخوریم، نا گفته نماند که من حتما زنگ میزنم و همسرم هم میاد پیشمون. اینکه پارسال تو پارک بند میشدم دلیلش ناامنی روانی فضای منزل پدری نبود، اتفاقا اینکه امسال تو پارک بند نمیشم دلیلش امنیت روانی و آرامش بخش بودن خانه‌‌ی پدری و خودمان است.

پاپوش: تبلیغی را دیدم با این عنوان: جشنواره حضرت علي اكبر(ع)، انتخاب جوان برتر دارای توانایی‌های خاص (جوان دارای معلولیت)، جو گیر شدم و رفتم ثبت نام کنم، ای‌کاش کلیکم از کار افتاده بود و نمیرفتم به اون صفحه، با خواندن شرایط ثبت نام به خودم گفتم: ای وای برمن که خودم را در چهل سالگی جوان میدانستم اما حداکثر سن برای شرکت در جشنواره‌ی جوان نمونه 29سال است. من جوان نیستم :-(




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آرامش بخش, امنیت روانی, پارک, تاب, جشنواره, چای, حیاط, دل تنگ, شرایط ثبت نام, فضا, لذت, معلولیت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 ارسال نظر(15)

شگفت‌انگیز

با همسرم بجای پارک و سینما و رستوران میریم خونه‌ی بابام. اینطوری 1- نیاز نیست راه طولانی بریم، 2- رسم ادب را بجا آوردیم و به دیدن والدین رفتیم، 3- پذیرایی کامله، و از همه مهمتر 4- نیازی به پرداخت صورت حساب نیست. چند روز پیش که رفتیم خونه‌ی بابام‌اینا که دیدیم خانم همسایه‌شون اومده پیش مامانم‌اینا. بعد سلام و احوال پرسی و پذیرایی، رفتیم سر قسمت شیرین مهمانی که همان غیبت کردنه. خانم همسایه فقط یه پسر هم سن و هم ‌اسم من داره که اون هم دو دختر و یک پسر داره. احوال پسر و نوه‌های خانم همسایه را پرسیدم، گفت: همه خوبن، نوه‌هام و هر وقت شما رو ببینن میان خونه تعریف میکنن. نوه بزرگه‌ی خانم همسایه که دختری 11ساله ست سال گذشته توی پارک زیاد میآمد پیشم. یه روز که فامیلیشو بهم گفت، تازه شناختمش، بهش گفتم: منم هم سن بابات هستم و اسم منم مثل بابات مهرداده. از اون به بعد بود که نوه‌های خانم همسایه تو پارک بیشتر میآمدن پیشم و احتمالا شروع کردن به آمارمو تو خونشون دادن. خانم همسایه بهم گفت: علی(نوه دومش) دستشو بهت نشون داده؟ گفتم: نه! مگه خدا نکرده اتفاقی برای دستش افتاده؟ خانم همسایه گفت: اگر به رگهای روی مچ دست علی(همونجا که نبض داره) نگاه کنید اسم علی را کاملا واضح میبینید. فردای اون روز تو پارک علی را دیدم و از مچ دستش عکس گرفتم.

ته‌بندي: خانم همسایه میگفت: توی روضه خانم‌ها با گریه دست علی را میبوسن و به سر و صورت و.....میکشن. متاسفانه همسرم اجازه نداد تو بدنم دنبال چیزی بگردم که خانم‌ها بخوان بوسش کنند :-( دوستان مجرد که محدودیت ندارن یه کمیسیون تحقیق و تفحص راه بندازن تا با دقت همجا را دید بزنند، شاید چیزی پیدا کنن که ..........




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، معارف اسلامی، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: بوس, پارک, تحقیق و تفحص, دید زدن, رستوران, روضه, سینما, عکس, علی, غیبت, کمیسیون, نبض, والدین,

نویسنده : تاریخ : جمعه 05 خرداد 1391 ارسال نظر(18)

افسانه‌ای محلی

آذرخش یا رعدوبرق یك تخلیه‌ی الكتریكی شدید و بسیار سریع در هواست و همین تخلیه الكتریكی است كه نور و صدا تولید میكند. پیش از ایجاد رعدوبرق ابرها طی فرایندهایی بشدت باردار می‌شوند كه این بار معمولا مثبت است، روی سطح زمین بار منفی القا میكند و به این ترتیب مجموعه‌ی ابر هوا و زمین به یك خازن بسیار بزرگ تبدیل میشود كه لحظه به لحظه بارشان بیشتر میشود و بنابراین اختلاف پتانسیل دو قطب آن در حال افزایش است. بالاخره مقدار این بار الكتریكی آنقدر زیاد میشود كه اختلاف پتانسیل بین ابر و زمین به 10 تا 100 میلیون ولت میرسد. میدان الكتریكی حاصل از چنین اختلاف پتانسیلی هوا را با اینكه در حالت عادی نارساناست در یك سیر خاص یونیزه و به رسانا تبدیل میكند. به محض اینكه چنین سیری از مولكولهای یونیزه رسانا از ابر تا زمین ایجاد شود بارهای الكتریكی به طرف هم حركت میكنند و در عرض یك ده هزارم ثانیه جریان وحشتناكی در حدود 30 هزار آمپر از هوای یونیزه میگذرد. اما هر جریانی ضمن عبور از ماده با مقاومت اتمهای آن روبرو میشود و این مقاومت بخشی از انرژی الكتریكی را به گرما تبدیل میكند. با استفاده از اصول اولیه الكترومغناطیس میتوانید تخمین بزنید این جریان در ولتاژ 10 میلیون ولت توان گرمایی در حدود 100 میلیارد وات دارد. چنین توانی حتی در مدت زمان ناچیز یك ده هزارم ثانیه میتواند گرمایی در حدود 10 میلیون ژول ایجاد كند این گرما باعث میشود دمای هوا در مسیر آذرخش به 30 هزار درجه سانتی گراد برسد اگر كمی با قوانین حاكم بر گازها آشنایی داشته باشید میبینید كه این تغییر ناگهانی دما (از حدود 300 كلوین به 300 هزار كلوین) حجم هوا را 100برابر میكند و این یعنی یك انفجار واقعی انبساط سریع و شدید هوا یك موج ضربتی در هوای اطراف ایجاد میكند كه با سرعت صوت و به شكل تندر یا رعد به گوش شما میرسد. پايانه: یه روز بارانی که برادر همسرم منزلمان بود، گفت: بروجردی‌ها میگن: صاعقه هرجا به زمین بخوره اونجا الماس پیدا میشه. برادر خانمم میگفت: توی بروجرد مرد خسیسی را صاعقه میزنه، مرد خسیس نیمه جان به مردمی که آمده بودن کمکش کنند گفته بوده: ولم کنید، برید، بذارید الماسم را پیدا کنم.

تا حالا دو روش اصلی و چند روش فرعی برای ساخت الماس مصنوعی اختراع شده. یکی از راه‌های تولید الماس مصنوعی در آزمایشگاه روشی است که در فشار و درجه حرارت بالا انجام می‌گیرد. با توجه به قدرت صاعقه، میشه متصور شد که اگر صاعقه به جای درست(پر کربن) اصابت کنه ممکنه موجب پدید آمدن الماس بشه.




:: موضوعات مرتبط: خاطره، طنز، تکنولوژی، داستانک،
:: برچسب‌ها: آذرخش, آزمایشگاه, آمپر, اختراع, الكترومغناطیس, انفجار, بروجرد, پتانسیل, تخلیه الكتریكی, خازن, خسیس, رسانا, رعدوبرق, ژول, ساخت الماس مصنوعی, صاعقه, فشار, قدرت, قطب, کربن, ولت, ولتاژ, یونیزه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 29 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(16)

بودجه سال 91

زمستان گذشته از بهزیستی زنگ زدن گفتن: باید بیایی کمیسیون تا در مجمعی تشخیص بدن که صلاحیت دریافت کارت هوشمند استفاده از سرویس را دارم یا نه. با کلی دنگ و فنگ خودمو جمع کردم و رفتم کمیسیون در بهزیستی استان تهران. تو کمیسیون بهم گفتن: باید گواهی پزشک بیاری تا بهت برای سه ماه، هفته‌ای دوبار حق استفاده از سرویس ایاب ذهاب را بدیم، همسرم که اون موقع هنوز تو بیمارستان کارمیکرد از پزشک بیمارستان برام گواهی گرفت و منم اونو فکس کردم به کمیسیون بهزیستی. بعد از گذشت 5ماه چند روز پیش زنگ زدم بهزیستی و از کارت‌های هوشمند ایاب و ذهاب پرسیدم؟ بهم گفتن: بعضی از کارت‌ها آماده شده بقیه هم در دست اقدامه، اما در نهایت داشتن یا نداشتن کارت سرویس چیزی را برای کسی عوض نمیکنه، چون بودجه سال 91هنوز نیامده و هیچ کدوم از کارت‌ها شارژ نداره.

پسينه: سالهای پیش رییس جمهور محترم ماشین و کاپشنش را فروخت و زد به زخم مملکت، شاید اگر ماجرای تخلف مالی سه‌هزار میلیاردی کشف نمیشد امسال با فروش زیرشلوار یا جورابهای رییس جمهور کار ملت راه میافتاد.

سفری برای بارداری




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، طنز، لينك، ابزار بهتر زیستن، بهزیستی،
:: برچسب‌ها: ایاب ذهاب, بهزیستی, بودجه, بیمارستان, تخلف مالی, تشخیص, زمستان, سرویس, کاپشن, کارت هوشمند, کمیسیون, گواهی پزشک, ماشین, مجمع,

نویسنده : تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(12)

اخلاق و رفتار متاهلی

یکی از دیدنی‌ترین سریال‌های تلویزیون که بعد بارها پخش هنوز هم جذابه پاورچینه. ورود داود برره این سریال را کمدی‌‌تر و بسیار آموزنده کرد. یادتون هست فرهاد برره و و پدرزنش آقای مهتابی بخاطر چولنبه بازی‌های آقا داود چه حال و روزی داشتن؟. من تو خانواده‌ی همسرم چلنبه‌ای محبوب همه هستم. مادرهمسرم تو روم و پشت سرم اونقدر حرف‌های خوب تو مایه‌های قربون صدقه‌ی شدید نثارم میکنه که نگو و نپرس. پدر همسرم اونقدر طرفدار و حامیمه که انگار من فرزندشم نه همسرم. خواهر خانمم منو در حد داداش‌هاش دوست داره و از ماندن در منزل ما سیر و خسته نمیشه. برای برادرهای همسرم هم چیزی کمتر از رفیق فابریک نیستم. همه‌ی اینها نتیجه حسن برخوردم با همسرم و خانواده‌اش و البته تعریف‌های همسرم از حسن خلق منه. یادم رفت بگم که همسرم دیوانه‌وار که نه عاقلانه‌وار بسیار شدید که به همون دیوانه‌وار میخوره دوستم داره. منم برای همه چیزش بی‌نهایت دوستش دارم.

پيآمد: میگن مردها همسری را دوست دارند که اخلاق و رفتارشون شبیه مادرشون باشه، همسر من حتی گروه خونیش هم مشابه مادرمه. شکر خدا زندگیم در نهایت شیرینیه.

وبلاگ دوستی نخاعی: غزل غزل زمزمه




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، لينك، صدا و سیما، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آموزنده, پاورچین, پدرزن, تلویزیون, سریال‌, مادرزن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(35)

درمانگر زخم‌ها

یه دوش دستی دارم که توی حمام با اون آب میریزم روی خودم، وقتی با دوش کاری ندارم آویزانش میکنم روی دسته‌ی ویلچرم مثل لباسی که آویزانش میکنن به چوب رختی، زمستان گذشته رفته بودم حمام، برای لیف زدن شیرآب را بستم و دوش دستی را گذاشتم روی دسته‌ی ویلچر، حالا نگو آب داغ یکم باز مونده بوده و نم نم میریخته روی رانم و من متوجه نبودم که آب داغ داره پوستم را میسوزانه. از حمام که آمدم بیرون متوجه پوست پام شدم که تاول زده بود. فردای اون روز همسرم از داروخانه چسب کامفیل خرید و آورد منزل و من را برد حمام، مجددا خودم را شستم، همسرم هم و با لیف حسابی محل سوختگی را شست و موهای روش را با تیغ تراشید و دوباره جای تاول کنده شده را با لیف شست، بعد آب کشی و حوله کشی از حمام آمدم بیرون و رفتم رو تخت، همسرم یه تکه از چسب کامفیل برید و چسباند روی تاول، دو سه هفته به چسب کامفیل کاری نداشتم تا اینکه خودش لق شد، انگار که میگفت: کار من تمام شده. بعد کندن چسب دیدیم که پوستم کاملا خوب شده. بعد این ماجرا چند بار دیگه برای بهبود خراشیدگی‌های پام که هنگام ماشین سوار شدن ایجاد میشن از کامفیل استفاده کردم. یه زخم کهنه و عمیق و زیر پوستی روی استخوان کنار پاشنه‌ی پام بود که اون هم با چسب کامفیل خوب شد. از چسب کامفیل برای تمام زخم‌ها استفاده کنید حتما جواب مثبت میده، قیمت زیادی هم نداره. قبل از تهیه و استفاده، بهتره مستقیم با مشاور و متخصص خود کامفیل (با این شماره:64849) تماس بگیرید از راهنماییش استفاده کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید.

پسآمد: به نقل از ايسنا، در مسابقات گود كشتي با چوخه چناران، مصطفي برومند از ناحيه گردن دچار آسيب ديدگي شد و براي مداوا به مشهد منتقل يافت. اين ورزشكار پس از انجام عمل جراحي و مراقبت هاي ويژه و در حالي كه هوشياري خود را به دست آورده بود، شب گذشته در بيمارستان فوق تخصصي اعصاب مشهد درگذشت.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، معلولین و معلولیت، احوالات من، پزشکی و درمان، تجربه‌، تکنولوژی، ابزار بهتر زیستن،
:: برچسب‌ها: آسيب ديدگي, تاول, تلفن, تماس, تیغ, چسب کامفیل, چناران, چوخه, حمام, دوش دستی, راهنمایی, سوختگی, شماره, شیرآب, عمل جراحي, كشتي, گود, لیف, مشاور, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(22)

هوشمندی برای هدفمندی

تو هفته‌های گذشته همه‌جا حرف هدفمندی یارانه‌ها و یارانه‌های واریزی به حساب سرپرست خانوار‌ها و پیامک‌های انصراف از دریافت یارانه‌ بود. بنظر من دولت اصلا نباید پولی به حساب کسی میریخت، دولت باید یه دفعه همه چیز را گران میکرد و با یه شوک شدید و کشنده (دقیقا مثل بحران چند ماه پیش ارز و طلا) داستان را به پایان میرساند. متاسفانه گویا سررشته‌ی این کلاف از دست دولت و مجلس و .... در رفته و همه را سردرگم کرده. خوشبختانه اونچه را که همه دنبالش هستن را من پیدا کردم و اونو از این طریق بی‌منت تقدیم صاحبش میکنم: برای سامان دادن به پرداخت یارانه‌ها فقط یه راه هست، البته بهتره بگم یه راه هست برای عدم پرداخت یارانه‌ها، و اما، من به مجلس و دولت و سازمان هدفمندی یارانه‌ها پیشنهاد میکنم که اعلام کنند: از فلان تاریخ سرپرست خانوارهایی که یارانه‌ی نقدی میخواهند باید هر روز به اتفاق کلیه‌ی افراد خانواده، با در دست داشتن مدارک شناسایی به بانک مراجعه کنند و یارانه‌ی همان روز را از بانک دریافت کنند. لازم به ذکر است: 1- یارانه فقط به سرپرست خانوارها پرداخت میشود. 2- فقط سرپرست خانوارهایی مشمول دریافت یارانه میشوند که با کلیه‌ی اعضای خانواده‌ی خود به بانک مراجعه نمایند. 3- یارانه‌ها روزانه پرداخت میشوند. 4- عدم مراجعه روزانه به بانک به منزله‌ی انصراف از دریافت یارانه‌ی همان روز تلقی میشود.

پسوند: ساعتی که روبروی تختمه از این ساعت جدیدهاست که به شیوه‌ی ساعت‌های قدیمی پاندول بهش اضافه کردن، بنظر من خیلی شاد و جذاب میشد اگر صفحه‌ی ساعت یعنی ساعت و دقیقه و ثانیه شمار، روی پاندول لق لقو میبود.

وبلاگ دوستی ضایعه نخاعی تقدیر یا سرنوشت




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، طنز، لينك، فکر ایده پیشنهاد،
:: برچسب‌ها: ارز, انصراف, بانک, پاندول, پیامک, دولت, سازمان, ساعت, طلا, کلاف, مجلس, مدارک شناسایی, هدفمندی, یارانه‌ها,

نویسنده : تاریخ : جمعه 01 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(14)

توفیق اجباری

تا حالا تو منزل فامیل و دوست و آشنا چیزی عجیب و غریب و منحصر بفردی دیدید که بشه اونو تو کتاب رکوردهای جهان ثبتش کرد؟؟ وقتی داشتیم وسایل منزل‌مون را میخریدیم بحث این بود که مبل و میزتلویزیون و میزجلومبل را بعد خرید، تا شب عید کجا بذاریمشون؟؟ همسرم میگفت: منزل شما که جا نداره، بمونن منزل ما. من میگفتم: نه بابا باعث مزاحمت و تنگ شدن جای مامانت‌اینا میشه. اما همسرم میگفت: نه اصلا مهم نیست، جا برای بیشتر از اینها هم هست. چون منزل پدرخانمم کمی از منزل ما کوچکتره، گفته‌ی همسرم برام طرح سوال کرده بود که اون وسایل را کجای خانه میخواد بذاره که موجب مزاحمت نشه؟ خلاصه، گفتم مبل‌ها را آوردن منزل خودمان. چون نزدیک منزل پدرخانمم کارگاه تولیدی انواع میز بود همسرم میزها را از اونها خرید و برد منزل خودشون. به همسرم گفتم: من همش نگران اینم که میزها دست و پا گیر و مزاحم خانواده‌ات میشن. همسرم گفت: نگران نباش اونها را گذاشتم تو کمد دیواری. با تعجب پرسیدم: مگه میزها سرهم نبودن!؟ خودمون باید اونها را سرهم کنیم!؟ همسرم گفت: نه، من میزهای سرهم را گذاشتم تو کمد دیواری، مبل‌ها را هم میخواستم بذارم تو همین کمد دیواری. به همسرم گفتم: تا شاخ در نیاوردم بگو ببینم این چه کمدیه که اینهمه جا داره!؟ اصلا کجا بود که من ندیدمش!؟ همسرم گفت: دیدی حال و پذیرایی‌مون تقریبا شکل ال شده، اون دوتا دیواری که یه فضای دو در سه متر را از حال و پذیرایی جدا کرده، دیوارهای خارجیه کمد دیواریمون هستن، درب کمد هم از تو اتاق خواب باز میشه، همونجا که  فیوز برق منطقه را پروندی یادته؟ همسرم گفت: به دلیلی فنی زمان بنا کردن ساختمان اون فضای دو در سه را از حال و پذیرایی جدا کردن، ما هم اون را کمد دیواریش کردیم.

پسرفت: گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست، عجب فروردین گرم و داغی شد امسال!؟ با این وضع چه جهنمی بشه تابستان؟؟ شکر خدا امروز هوا ابری شده، ایشاالله یه باران تپل بباره.

آموزش برنامه نویسی و طراحی سایت و انجام پروژه های دانشجویی




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، لينك، كامپيوتر و رایانه،
:: برچسب‌ها: آموزش, برنامه نویسی, پروژه‌های دانشجویی, طراحی سایت, طرح سوال, عجیب و غریب, فنی, کتاب رکوردهای جهان, کمد دیواری, منحصر بفرد, میز تلویزیون,

نویسنده : تاریخ : جمعه 25 فروردین 1391 ارسال نظر(6)

اولین عید دیدنی متاهلی

پیش درآمد: منزل ما در شهرکی جنب کارخانه‌ی ایران‌خودرو  است. اهالی شهرک همه پدرم را میشناسن و پدرم هم همه‌ی قدیمی‌ها را میشناسه. تقریبا همه شهرکی‌ها بخاطر وضعیتم منو میشناسن اما من فقط اسم اهالی را از پدرم شنیدم و افراد کمی را بادیدن چهره میشناسم. حالا اصل ماجرا: بنا به خواست همسرم روز سوم عید به رسم ادب بخدمت پدر و مادر همسرم رسیدیم. داشتیم گل میگفتیم و گل میشنیدیم که صدای زنگ منزل همه را متوجه خودش کرد!؟ برادر مادرخانمم با همسر و پسر و عروسشون آمده بودن عید دیدنی. با دایی و زن دایی سلام و احوال پرسی کردم، پسر دایی اومد پیش باهام دست داد و گفت: سلام آقای زندی. یکم تعجب کردم! عروس دایی هم آمد پیش و بسیار داغ و سوزان سلام و احوال پرسی کرد، طوری که انگار سالهاست منو میشناسه، پسر دایی و عروس دایی گفتن: آقای زندی شما کجا؟! اینجا کجا؟! خانواده همسرم توضیح دادن که من همون دامادشون هستم که گفته بودن. خانواده‌ی دایی بهمون تبریک گفتن و پسر دایی و عروس دایی شروع کردن به تعریف و تمجید از من و خانواده‌ام. من از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم!؟ بالاخره عروس دایی به جمع گفت: سالهاست خانواده‌ی ما با خانواده‌ی آقای زندی همسایه‌ی هستن و خانه‌هامون فقط 20متر با هم فاصله داره، من باز هم نشناختمشون تا اینکه عروس دایی فامیلیشونو گفت و دوزاری بنده را انداخت. پسر دایی میگفت: من همیشه شما را تو پارک میبینم، پدرتونو هم کاملا میشناسم و باهاش سلام علیک دارم. خلاصه خانواده‌ی همسرم یادشون اومد که قبلا از فامیلی‌مون هم اومده بودن شهرک ما برای دیدن پسردایی، چون پسر دایی برای راحتی و آسایش همسرش چندتا خانه دورتر از خانه‌ی خانواده‌ی همسرش خانه اجاره کرده.

پاورقي: جالب نیست؟ من باید ازدواج میکردم و میرفتم منزل پدر همسرم تا همسایه‌ی روبرویی بابام‌اینا را زیر یک سقف ببینم.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اجاره, ایران‌خودرو, پیش درآمد, چهره, داماد, دایی, شهرک, عروس, عید دیدنی, کارخانه‌, ماجرا,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 فروردین 1391 ارسال نظر(18)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.