|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
يواش يواش داره هوا گرم و كولر ها روشن ميشه باد خنك كولر و سرماي زمستان باعث ميشه كه دست هاي من در قسمت هاي ساعد و بازو درد بگيره .براي پيشگيري از درد يه جفت آستين بافتني كه از كامواي نازك بافته شده دارم (از يكي از بوليزهام قيچيش كردم) كه در مواقع مورد نياز دستم ميكنم. اما بعضي وقت ها با آستين هم دستم درد ميگيره و بعضي وقت ها هم تحمل درد دست هام برام سخت ميشه، براي آروم شدن دردم تنها راهي كه بهم جواب داده كاراته و بوكس درماني بوده، يعني اينكه در مواقع نياز با مشت و با تيزي قسمت پايين كف دست تمام قسمت هايي را كه درد ميكنن مورد هجمه اي درخور قرار ميدم. با اين روش ميتونم درد را فراموش كنم. اينجوري نوع ديگري از درد وارد بدنم ميشه و اوضاع مغز در قسمت درد شير تو شير ميشه و اين وسط من از آب گل آلود ماهيگيري ميكنم. علم پزشكي به كساني كه از راه هايي چون طب سوزني و درمان با گياهان دارويي و هميوپاتي و كايروپركتي و ........ اقدام به درمان ميكنند طب حاشيه ميگه، يعني اينكه متخصص هاي پزشكي اعتقاد دارند كه اين شيوه هاي درمان بايد در كنار درمان اونها قرار بگيره و نه بجاي اون. احتمالا با كمي تحقيق روي كاراته و بوكس ميشه اين روش درمان را جزو يكي از طب هاي حاشيه قرار داد. پاورقي : بچه ها از چيز هايي كه ميبين و ميشنون چه برداشتهايي كه نميكننند. شنيديد كه در مورد نگاه خواستگار ميگن: يه نظر حلاله. من بچه كه بودم در مورد جمله ي يه نظر حلاله فكر ميكردم: در مراسم خواستگاري آقا پسر براي آشنايي بيشتر با دختر خانم با اجازه ي بزرگترها با هم به خلوت ميرن و قبل از اينكه با هم به گفتگو بشينن اول لخت ميشن و همديگر را يه نظر سير نگاه ميكنن تا ببينن از هم خوششون مياد يا نه، اگه خوششون اومد اونوقت بقيه يه مراسم را ادامه ميدن. راستي براي يه عمر زندگي زوجين در كنار هم يه نظر حلاله ؟؟؟؟ ناشنوایان کرج وشهرستانهای غرب تهران وكيل باشي دات كام صداي بنده و ....
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
:: برچسبها:
خوششون اومد,
درد دست,
درمان,
طب سوزني,
كاراته و بوكس درماني,
كايروپركتي,
گياهان دارويي,
لخت ميشن,
مراسم خواستگاري,
هميوپاتي,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 09 اردیبهشت 1384
سلام به همه ي دوستان نزديك به لطف اينترنت ، واقعا آدم بايد شكرگزار خدا و كساني باشه كه اينترنت را در اختيار ما قراردادند،كه مهمترين اونها پدر و مادرمان هستند. دوستان نظر خودشون را نسبت به عكس من با لطف بي نهايت گفتند،از همه ممنون.اسمي كه من خودم براي اون عكس انتخاب كردم اينه: مرايا كري & ملوان زبل. اگه به آدرس اون عكس نگاه كنيد همين اسم را ميتونيد بخونيد. من مرايا كري خواننده ي شهير آمريكايي را بخاطر صداي بسيار زيبا و توانمندش و البت چهره ي گندميش خيلي دوست دارم. اين عكس را به اون دليل از سه عكس مختلف اديت كردم كه اولا به هم ميخوردند و دوما: بعلـــــــــه ديگه . و اما كمي در باره ي من در لباس ملواني : بايد عرض شود كه بنده اصلا سرباز نيروي دريايي نبودم. بنده سرباز سازمان صنايع دفاع بودم. محل خدمتم مجتمع تسليحاتي الحديد در تهران بود و شغلم: يك سال اپراتور دستگاه
CNC عميق تراش براي سوراخ كاري لوله ي خمپاره و ميني كاتيوشكا بود و يك سال هم مامور كنترل كيفيت لوله ي توپ و .... بودم. اون روز ها كه من سرباز بودم داداش يكي از دوستان در نوشهر سرباز نيروي دريايي بود و وقتي كه ما يعني دوستان رفتيم شمال به
محل خدمت داداش دوستمون رفتيم و مرخصيش را گرفتيم و با هم رفتيم لب دريا. تا اون لخت شد كه بره تني به آب بزنه من هم پريدم و لباس هاي او را پوشيدم و يك عكس در لباس ملواني گرفتم.
پاورقي: مادرم ميگه عمه ي پيرش كه سالها پيش به رحمت خدا رفته
ميگفته : دختر كه دستش رسيد به كيليد چراغ بايد شوهرش داد ؟!!؟ اين راست بوده و كاملا اجرا ميشده. اون قديما سيم كشي خانه ها با الان خيلي فرق ميكرده و معمولا كيليد و پيريزها را بسيار در ارتفاع ميگذاشتند تا فقط دست آدم بزرگ ها به اونها برسه و وقتي كه دست يه دختري به كليد برق ميرسيده ديگه اون وقت شوهر كردنش بوده.
آبادي وبلاگ داداشم در زمينه ي عمران و آبادي
وب سايت بي طرف و جامع و كامل و خبري در تمام زمينه ها
ترميم نخاع هاپو در كمبريج
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
:: برچسبها:
قديما,
كنترل,
كيفيت,
مامور,
ملوان زبل,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 اردیبهشت 1384
اگه يكي با بدجنسي وقتي كه داريد با او دست ميديد يه پاي مرغ كف دستتان بگذاره چه حالي ميشيد. شبيه اين اتفاق براي هر كسي كه بخواد با من دست بده اتفاق مياوفته. دست راست من در ضايعه اي كه به نخاعم وارد شده نيمه فلج است، خوشبختانه دست من همه ي حركت ها را دارد بجز حركت انگشتان، به همين دليل عضله هاي كف دستم ازبين رفته اند و دقيقا دستم شبيه پاي مرغ شده. من براي اينكه چنجش ديگران را در بيارم با بدجنسي تمام با دست پاي مرغيم با ديگران دست ميدم تا اونها بيشتر با يك معلول قطع نخاع آشنايي پيدا كنند. حالا آدم با دل شير ميخوام تا با من دست بده.
پاورقي : 8 سالي ميشه كه ما ايراني ها با آقاي خاتمي داريم هپول چپولي را با نام مردم سالاري ديني تجربه ميكنيم. فعلا براي ما عوام مشخص نيست كه رئيس جمهور آينده چه كسي از خواص خواهد بود و ارمغان او چه نوعي از مردمسالاري خواهد بود ؟؟ ولي ميشه به احتمالات زير فكر كرد :
هاشمي = مردم سالاري مصلحتي
قالباف = مردم سالاري پليسي
احمدي نژاد = مردم سالاري آشغالي
توجه : فقط براي بچه هاي بالاي 18 سال
اين يه عكس از من است در زمان سربازيم با ........ ، شما براي اين عكس چه اسمي را انتخاب ميكنيد ؟؟ به بهترين اسم جايزه داده نميشه
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
:: برچسبها:
بالاي 18 سال,
بدجنسي,
پاي مرغ,
مردمسالاري,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 فروردین 1384
قبل اينكه اين دفعه ي آخر برم بيمارستان زود به زود حالت آدم هايي كه سرديشون كرده بهم دست ميداد و من هم فكر ميكردم كه سرديم كرده . روزي هم كه رفتم بيمارستان همان حالت ها را داشتم يعني حالت تهو و بعد چند ساعت ، گلاب به روتون بيرونروي . توي بيمارستان سونوگرافيم كه كردن معلوم شد كه سنگ صفرايي دارم به: بزرگايه هفت
در مقياس ميليمتر. خلاصه پريروزها هوس كردم يه مقدار اومگا 3 در حالت
نيمرو مصرف كنم. مصرف اومگا 3 همان و بلافاصله دوباره همان حالت هاي سردي = تهو
همان. خوشبختانه اين حالت زود برطرف شد آمآاااااا چند ساعت بعد گلاب به روتون بيرونروي نچندان خوبي گرفتم كه ......،. خوب كه فكر كردم ديدم قبلا ها كه اين حالت ها بروز كرده بود هم نيمرو خورده بودم. فكر ميكنم اين حساسيت نسبت به تخم مرغ برميگرده به سنگ صفراي مباركي كه مثل مرواريد دارم توي دلم پرورشش ميدم. چون ديگه دستگاه هاضمه بدنم نيمرو را نمي پذيرد مي خواهد اون را هرطور كه شده به سرعت دفع كند حالا اگه از بالا نشد از ...... طفلكي من كه ديگه نبايد نيمروي خوشمزه و چرب بخورم .
پاورقي : نظر شما در مورد اسم وبلاگ من چيه ؟؟ اگه مي خواهيد بدانيد چرا من اين اسم را براي نوشته هام انتخاب كردم اول دفتر ، هدف من
يه وبلاگ تازه براي وبلاگ نويسان تازه كار : تكنيكهاي كابردي وبلاگ
ما ايراني ها از چايي خور ترين مردم هاي دنيا هستيم تا اونجايي كه يه ضرب المثل كردي ميگه: سماور خان و قوري خان نمي گذارند يكمان بشه دوآن. دوآن همان 2 است.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
تجربه،
:: برچسبها:
اومگا 3,
تخم مرغ,
حالت تهو,
حساسيت,
سنگ صفرا,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 19 فروردین 1384
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 12 فروردین 1384
شما سلامتي و معلوليت را در چه ميدانيد؟؟ آيا انواع معلوليت را ميشناسيد؟؟ آدم ها از لحاظ معلوليت به 2 دسته تقسيم مي شوند: اول اونهايي كه تن و بدن مشكل دار و يا معلول دارند و دوم اونهايي كه روح و روان مشكل دار و يا معلول دارند اين شعر را خوب بلدين كه ميگه: تن آدمي شريف است به جان آدميت نه همين لباس زيباست نشان آدميت بنظر من منظور شيخ سعدي اين بوده كه: بدن آدم ها هرچي كه باشه روح و روان آدم ها زشت و زيباش ميكنه. آدم هايي كه بدنشان معلول و مشكل داره، سختي انجام بعضي از كار هاي شخصي و روزمره شان را به اطرافيان خود تحميل مي كنند . آمآااااااا آدم هايي كه روح و روان معلول و مشكل داري دارند، غالبا آسيب هاي بسيار جدي و در بيشتر مواقع جبران ناپذيري به اطرافيان خود ميزنند. دليل اينكه ديگران از آسيب هاي اين افراد در امان نمي مانند اينه كه معلوليت اين افراد پنهانه و به چشم نمياد كه ديگران با ديدن نوع معلوليت اونها برخورد مناسبي با اونها بنمايند. مثلا آدم هاي: معتاد، دست بزن دار، شكاك، ترسو، قلدر، وسواسي، بدبين، بد دهن، تن فروش و......... همه و همه ي اين نوع مشكلات نوعي معلوليت هستند كه بعد از تولد توسط خانواده و جامعه به آدم ها خواسته و ناخواسته تحميل مي شوند. اگر آدم هايي را كه چنين مشكلات روحي و رواني اي دارند را به چشم يه معلول نگاه كرد حتما ميشه رفتار خيلي بهترتري را با اونها داشت. اين فقط نظر يه معلول قطع نخاع بود ، تا نظر شما چي باشه؟؟
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
معلولین و معلولیت،
شاد زیستن،
پند و اندرز،
:: برچسبها:
انواع معلوليت,
بدبينmبد دهن,
ترسو,
تن فروش,
دست بزن دار,
روح و روان,
شكاك,
قلدر,
معتاد,
وسواسي,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 فروردین 1384
بعد 4 سال بايد به 30 اسفندي ها گفت تولدتون مبارك باد بادك

اين هم يه 30 اسفندي اينترنتي
سال نو بر همه مبارك و
پر
از بي آرزويي باشه
:: موضوعات مرتبط:
بدون دسته،
:: برچسبها:
30 اسفند,
سال نو مبارك,
|
 نویسنده :
 تاریخ : یکشنبه 30 اسفند 1383
سال83 چطور بود؟؟ براي من كه سال خيلي خوبي بود چرا؟؟ چون هنوز زنده هستم و نفس ميكشم و در كنار خانواده و با شما دوستان خوب دارم از لحظه هاي زندگيم لذت ميبرم همين كه زنده هستم و نفس ميكشم، همين كه هر صبح چشمم به روي روشنايي روز باز ميشه همين كه باز هم ميتونم يه روز نو و تا چند روز ديگه يه نوروز و يه بهار زندگي ديگه را تجربه كنم، براي من بهترين دليل هاست براي شاد و شكرگزار بودن حالا بقيه ي نعمت هايي كه براي شاد بودن دارم به كنار. هميشه بايد براي بودن در لحظه ها شاد و شكرگزار بود، تندرست و شادكام باشيم هميشه تبريك نوروز
باشه براي 30 اسفند.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
شاد زیستن،
:: برچسبها:
دليل براي شادی و شكرگزار,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 اسفند 1383
همان شب اولي كه معلوم شد بايد در بيمارستان بستري بشم خواستم كه تشك خودم را از خانه به بيمارستان بيارند كه پشتم روي تشك هاي
بيمارستان زخم نشه. تشكم را كه آوردند اون را گذاشتند روي تشكي كه روي تخت بيمارستان بود. اما چون تشك زيري مانع از تنفس تشكم ميشد پشتم به سرعت سياه شد و داشت رو به زخم شدن ميرفت ، بالاخره تشك زير تشكم را برداشتند و همه چيز عادي شد و من از زخم بستر گرفتن جستم. تمام روز هايي كه من در بيمارستان بودم خانوادم تا آخر وقت كنارم بودند، شب ها هم دو نفر كنار من در بيمارستان مي ماندند. در اورژانس دو پيرمرد را كه بين دنيا و برزخ گير كرده بودند ، تنقيه كردند كه هردو به رحمت خدا رفتند. توي بخش دكترم به پرستار ها گفت كه كاري كنيد كه بيمار شكمش كار كنه تا معلوم بشه كه خونريزي داره يا نه ، گفتم دكتر جون تنقيه كه تو كار نيست ؟؟ گفت نه، چطور مگه؟؟ گفتم: در اورژانس دو نفر را تنقيه كردن كه هردو به رحمت خدا رفتند. دكتر گفت حالا اين چه ربطي داره ؟؟ گفتم ربطش در زنده بودن و نبودنشه. آدم ها معمولا يك بار تولد را در بيمارستان تجربه مي كنند اما من خوشبخت بودم و
امسال براي دومين بار تولدم را در بيمارستان تجربه كردم و صد البته خوشبخت تر بودم كه يكي از آن دو مرحوم اورژانس نبودم. چند روز پيش يه برنامه در مورد هپاتيت ب از راديو پخش ميشد كه تمام علامت هايي را
كه دكتر متخصص برنامه براي هپاتيت برميشمرد را من در بيمارستان داشتم ولي هپاتيت نداشتم. بيخود نبود دكترها گيج مي خوردند. يه عراقي هم در بخشي كه من بودم بود . ميگفتن برادر زاده ي الحكيمه و موج انفجار
گرفتدش. شايد همون بمب گذار اعزامي واحد مركزي خبر بوده كه من خبرش را داده بودم . يه بيمار ديگه هم بود كه گوش كم شنوايي داشت ، براي اينكه برنامه هاي تلويزيون را بشنوه صداي تلويزيون اطاقش را تا ته زياد ميكرد و صداي همه را در مياورد. از خوش شانسي من اطاق او روبروي اطاق من بود. توي اون بخش يه خانم پرستار خيلي مهربوني بود كه صدا و سيما و رفتارش خيلي شبيه آناهيتا همتي بود. اين خانم پرستار به همه ي بيمار ها انرژي ميداد و حال همه را جا مياورد. تنها صداي شادي كه از بيرون اطاق ميامد مال خانم ايران آهنگران پرستار مهربون بود. راستي الان كه بيشتر از يك ماه از به خانه اومدنم گذشته هنوز جاي آنژوكتي كه توي
رگم بوده دردناكه، شبها دستم مثل چوب خشكي ميشه كه بخواهي خمش كني. بيمارستان پول دارو و درمان هيچي از ما نگرفت چون از طرف پدرم بيمه ي خدمات درماني نيروهاي مسلح هستم و بيمارستان بقية الله مال نيروهاي مصلح است اما براي اطاق يك تخته شبي 48 هزار تومان پياده شديم. هتل هاي 5 ستاره هم چنين پولي نمي گيرند. در نهايت از خانوادم براي همه ي ناراحتي هايي كه من برايشان به وجود آوردم پوزش ميخوام و همه ي عشقي كه خانوادم به پاي من ريختند هزار ميليون سال نوري ممنونم، البت همچنين از اقوام و دوستان و آشنايان و شما عزيز گرامي نيز بسيار بسيار ممنونم
پسوند: لينكستانك
اول دفتر هدف من از وبلاگ نويسي
عكسي كه در بك گراند دسك تاپ كامپوتر ماست
وب سايت شخصي مهران مديري
كلي آموزش در مورد نگفته هاي ويندوز و اينترنت
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
تجربه،
:: برچسبها:
آزمايشگاه,
آمپول ويتامينk,
آنژوكت,
انعقاد خون,
بيمارستان,
پرستار,
پلاكت,
تب و لرز,
حس رضايتمندي,
سونوگرافي,
فاكتور هاي انعقادي,
فشار خون,
مغز استوخوان,
هپاتيت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 21 اسفند 1383
از كساني كه اين چند نوشته ي من ناراحتشان كرده كلي پوزش ميخوام ، اميدوارم كه زيبايي روزهاي پيش رو جبران ناخوشي هاي نوشته هاي من را بنمايد.
دستور انتقال من به بخش كه طبقه ي 10 بود صادر شد . ساعت 12 من در يك اطاق سه تخته ي بخش بيماري هاي عفوني بودم . چون من بيرون روي داشتم ناراحت كردن بيمارهاي ديگه برام اعصاب خوردكن بود ، پس خواستم كه اطاق يك تخته به من بدهند ، با رابطه ساعت 18به اطاق مورد نظر كه روبه كوه پايه ي البرز عزيز بود انتقال يافتم . توي بخش اول اومدن و يه كارت زدن بالاي سرم كه آي بگوش و به هوش اين بابا هپاتيت داره .تزريق سرم و آمپول چرك خشك كن و آمپول ويتامين كا و پلاكت همچنان ادامه داشت يه كيسه خون هم به من زدند تا حسابي دوپينگم كرده باشند . من خودم با هپاتيت اصلا مشكلي نداشتم اما وقتي مي ديدم خانوادم از سردرگمي و نظر هاي مختلف كادر پزشكي دارن داغون ميشن حسابي اعصابم خورد ميشد،خلاصه كه يهو جوش آوردم و به يكي از پرستار ها گفتم اسم
رئيس بيمارستان چيه كه مي خوام با اون دعوا كنم، آقاي پرستار مرتب سعي مي كرد من را آروم كنه و اسم و شماره ي رئيس بيمارستان را به من نده. پرستار كه ديده بود حرف من منطقي است جريان را با دكترم درميان گذاشته بود، فرداي اون روز دكتر خان آمد و پرونده ي من را كه اندازه ي يه مثنوي شده بود را براي بار چندم وارسي كرد. نتيجه اينكه دكتر رفته بود آزمايشگاه و از مسئول آزمايشگاه خواسته بود كه اون آزمايش خون
من را كه گفته بود من هپاتيت دارم را دوباره آزمايش كنن، نتيجه كار برعكس قبل از آب در اومده بود، بله من ديگه هپاتيت نداشتم .با اين جواب رنگ به رخسار خانوادم برگشت و يه نفسي كشيدن و يه آبي خوردن . وقتي كه فهميدم مشكلي ندارم ديگه نگذاشتم به من چرك خشك كن و سرم بزنند و گفتم كه آنژوكتم را هم از دستم خارج كنند و البته به دكترم هم گزارش بدهند كه بيمار نسبت به دريافت دارو امتناع مي ورزد. دكتر هم گفته بود كه عيبي نداره بيمار قرص بخوره ، اما من قرص هم نخوردم . تا وقتي كه سرم
داشم مرتب 2 درجه تب داشتم همين تب هم بيشتر دكتر ها را گيج كرده بود اما وقتي كه نگذاشتم به من سرم بزنند تب هم قطع شد . وقتي كه به گذشته فكر كردم ديدم كه مشكل تب من از سرم بوده ، اين هم از عجايب خلقت بدن من ؟!!؟ . خلاصه بعد از قطع خونريزي و مطلوب شدن تمام اجزاي خونم دكترم براي ماس مالي نمودن گند آزمايشگاه بيمارستان كه
به من انگ هپاتيتو بودن زده بود و براي اينكه خودش هم كم نياورده باشه گفت: آقا شما سو تغذيه مفرط داري . برات ويتامين مينويسم كه بايد بخوري. به دكترم گفتم بخدا من وقتي كه سالم هم بودم همين بودم كه الان هستم، اگر هم ضعف خوني دارم براي آدمي مثل من كه قطع نخاع هست و نميتونه حركت كنه طبيعي ست. دكتر متخصص مجاري ادرار هم
من را ويزيت كرد و بالاخره در روز 19 بهمن از بيمارستان مرخص شدم و در شرايطي كه از آسمان داشت بشدت برف شادي مي باريد به خانه آمدم . اون شب تا صبح برف شادي اومد و صبح 30 سانتي روي زمين اثر شادي آسمان بجا مونده بود.
پاورقي : لينكستانك
برج ميلاد برداشتي آزاد از اين برج در لاس وگاس است
نماي نزديكش
فكر ميكنيد اون بالاي بالاش كه مثل آنتنه چه ميكنند
آموزش كنترل جيميل با اوتلوك اكسپرس يا آموزش دریافت e mail با Gmail از طریق Outlook Express
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
:: برچسبها:
آزمايشگاه,
آمپول ويتامينk,
انعقاد خون,
بيمارستان,
پرستار,
پلاكت,
تب و لرز,
حس رضايتمندي,
سونوگرافي,
فاكتور هاي انعقادي,
فشار خون,
مغز استوخوان,
هپاتيت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 اسفند 1383
من بهتر از قبل هستم اما هنوز كامل كامل ، خوب و بي مشكل نشدم. اينبار اول پاورقي را بخوانيد: همونطور كه متوجه شديد اين وبلاگ و بقيه ي وبلاگ هايي كه نويد عزيز درست كرده چند روزي مشكل داشتند، دست نويد عزيز و پرتلاش درد نكنه براي رفع مشكل مستاجراش و تمام حمايتي كه از ما ميكنه. بايد بگم كه ايميلم هم مشكل دار شده و چند روزي ميشه كه نميتونم ايميل هام را بگيرم، پس از دوستان ايميلي پوزش ميخوام كه نميتونم جوابشون را در وكنم.
ميدونم كه خوندن شرح اونچه كه بر يه بيمار در بيمارستان گذشته براي خيلي ها جالب نيست، اما حتما براي دوستاني كه مثل خود من هستند آموزنده است و در ضمن ميتونه براي دوستان سالم باعث حس رضايتمندي از سلامتيشون بشه ، پس به اميد تندرستي و شادكامي شما. روزي كه من را به بيمارستان بردند عيد غدير بود و روز تعطيل، آمبولانسي كه من را به بيمارستان رساند و بقيه ي آمبولانس ها همشون خصوصي هستند. آمبولانسي در بيمارستان براي انتقال من 50 هزار تومان خواسته بود. در بيمارستان من را به اورژانس بيمارستان بردند اول از من شرح حال گرفتند بعد فشار خون و درجه ي تب. تب نداشتم و فشار خون هم اصلا نداشتم. اولين كار پرستارها گرفتن خون براي آزمايشگاه بود بعد يه آمپول ويتامين كا براي تسريع انعقاد خون به من زدند و بعد آمپول ضد تهوع و بعد سرم قندي نمكي و بعد سوند شستشوي مثانه به من زدند. چون خونريزي من بند نميآمد 4 كيسه پلاكت هم به من زدند تا زودتر خونريزي قطع بشه. به دليل اينكه خون زيادي از من رفته بود رنگم بسيار زرد شده بود اين بود كه همه فكر كرده بودند من هپاتيت دارم و به اون دليل هم خونريزي كردم. جواب آزمايش خون من هم كه از آزمايشگاه اومد گفته بود كه بيمار هپاتيت ب داره. حالا از اين طرف من بشدت تب و لرز كرده بودم و ضربان قلبم هم رفته بود روي 120. يكي فكر مي كرد كه تب و لرز از پلاكت ها بوده، يكي مي گفت كه از ميكروبه ، يكي مي گفت كه از هپاتيته. راستش اين جريان تب و لرز و تند شدن ضربان قلبم هر بار كه رفته بودم بيمارستان يقم را گرفته بود (بعدا فهميدم كه تب و لرز من از سرم قندي نمكيه) دوباره آزمايش خون ازم گرفتن اين دفعه هپاتيت نداشتم ولي فاكتور هاي انعقادي نداشتم پس دوباره 4 كيسه پلاكت به من زدند. مرتب آمپول چرك خشكن توي رگم ميزدن كه باعث شده بود كه توي گلو و بينيم زخم بشه. صدام دورگه و خروسكي شده بود آب خوردن برام بسيار درد ناك شده بود. خونريزيم همچنان ادامه داشت همه مونده بودند كه من چمه !؟! سونوگرافي اول هم چيز خاصي نشان نداد جز يه سنگ سفراي 7ميليمتري. به دليل اونكه همچنان تب و لرز داشتم دكترم سه احتمال در مورد من داده بود: اول هپاتيت ب دوم ميكروبي ناشناخته و سوم كه برميگشت به عدم انعقاد خونم كه نتيجش با نمونه گيري از مغز استوخوان بايست مشخص ميشد. خلاصه بعد 48 ساعت خونريزيم كمي كم شده بود. و دستور انتقال من را به بخش دادند. در 48 ساعتي كه در اورژانس بودم بيشتر از 5 ساعت نتونستم بخوابم. در اورژانس حتي يك لقمه نان هم به من ندادند كه بخورم. ماجرايم در بخش باشه براي بعد.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
:: برچسبها:
آزمايشگاه,
آمپول ويتامينk,
انعقاد خون,
بيمارستان,
پرستار,
پلاكت,
تب و لرز,
حس رضايتمندي,
سونوگرافي,
فاكتور هاي انعقادي,
فشار خون,
مغز استوخوان,
هپاتيت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 اسفند 1383
از اينكه چند روزي را به دليل بيماري غيبت داشتم پوزش مي خواهم و البته سعي مي كنم در اولين فرصت جهت موجه نمودن غيبتم به خدمت شما برسم. و اما فعلا مختصر بگم كه چه بر من گذشت: ماجراي من روز 10 بهمن ماه كه عيد غدير خم شيعيان جهان بود شروع شد، ظهر روز شنبه بعد از اينكه از حمام برگشتم از پدرم خواستم براي اينكه مثانم كمي استراحت كنه بياد و يه سوند فولي (ثابت) به من بزنه. پدرم هم آمد و اين كار را مثل هميشه كرد اما سوند وارد مثانه نشده بود كه خودم گفتم خوبه
ديگه سوند را فيكسش كنيد، برادرم هم با سرنگ آب را وارد سوند كرد. يكم كه گذشت ديديم سوند داره هي مياد بيرون، سوند را كه خارج كرديم خونريزي شروع شد چرا كه بادكنك سر سوند باعث پارگي مجراي ادرار شده بود. هر كار كرديم كه سوند ديگري وارد مثانه كنيم نشد كه نشد خونريزي هم ادامه داشت و بند نميآمد . خانواده مي گفتن كه پاشو بريم بيمارستان اما من مي گفتم كه نه خودش خوب ميشه. توي اين گيري بيري حالت تهوع و بيرون روي هم يقه ي من را چسبيد. تا ساعت 5 بعد از ظهر خونريزي و تهوع و بيرون روي ادامه داشت تا اينكه خانواده ديگه درنگ را جايز نديدند و يه آمبولانس خبر كردند كه با كلي تاخير آمد و من را به بيمارستان بقية الله بردند. چون قد بلند من توي آمبولانس جا نميشد من را به شكل حرف نون فارسي در آوردن يعني سر و پا هاي من را بردن بالا و كمرم ماند پايين. با هر حركت و ترمز ماشين فشار خونم بشدت افت ميكرد و تمام سر و صورت و مغزم سر مي شد. بعد از كلي توي ترافيك ماندن به بيمارستان رسيديم.
چون هنوز بايد بيشتر استراحت كنم بيشتر از اين نمي نويسم و بقيش باشه براي وقتي كه كمي بهترتر شدم.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
:: برچسبها:
آمبولانس,
بادكنك,
خونريزي,
سوند فولي,
عيد غدير خم,
مثانه,
مجراي ادرار,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 بهمن 1383
سلام، مهرداد چند روزیه مريضه و به خاطر همين اين هفته نتونست وبلاگ رو بروز کنه. البته داداشش برام نوشته جای نگرانی نيست و داره خوب ميشه.
از همتون ميخوام برای بهبودی مهرداد عزيزمون دعا کنيد.
نويد.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 بهمن 1383
يه روزي كه سوار ماشين شده بودم راننده ي ماشين به من گفت: مشدي چقدر تو لاغري؟!؟ يكم غذا بخور، ميدوني اگه مامورهاي مبارزه با مواد مخدر تورو ببينند حتما بازداشتت مي كنن. يه نگاهي به راننده انداختم ديدم شكمش افتاده بين پاهاش تقريبا روي فرمون ماشين. واقعا كه خوشبحال اون كسايي كه آب هم ميخورن تپل مپل و چاق و چله و گامبو ميشن. نه؟؟ به آقاي راننده گفتم: آقا به خدا تمام روغن غذاهامون را من ميخورم اما
چه كنم كه يك گرم وزن هم اضافه نمي كنم. به اون بنده خدا گفتم : خوب بود از ترس چاق شدن هميشه حسرت حسابي و سير و پرو پيمون غذا خوردن را مي كشيدم. حالا خيالم راحته كه بي دردسر هرچي بخواهم ميخورم و مي آشامم و البت زياده روي هم نمي كنم. معمولا بيشتر كساني كه تحركشان كم ميشه و يك جا نشين ميشن مثل ويلچري ها راننده ها و كارمند ها گلابي گونه ميشن. نميگم ميرن توي صورتشون سيليكون كارمگذارند و گونه دار ميشن ها، ميگم شكم و باسنشان به شكل گلابي ميشه. اووو اين هم فكر خوبيه هآاااا من هم برم يك مقداري سيليكون روي صورت و سينه ها و شكم و باسنم بكارم شايد كمي تپل
بشم. اونطوري ديگه مامورها من را بازداشت نميكنن.
پسرفت:معمولا اينطوريه كه وقتي يه نظامي وزير يا رئيس جمهور يا شاه ميشه براي نمايش قدرت و جذبه ي بشتر (شايد هم براي كلاس) با همان لباس نظامي در تمام مجامع حضور پيدا ميكنه. وزير دفاع ايران جناب آقاي شمع خاني هم دقيقا همين كار را مي كنند. حالا فرض كنيد شهردار تهران رئيس جمهور شوند! اونوقت حتما ايشان با كت و شلوار سر هم نارنجي خواهند گشت.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
:: برچسبها:
تپل مپل,
چاق و چله,
گامبو,
لاغري,
مبارزه با مواد مخدر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 09 بهمن 1383
يه روزي نوه ي خالم كه همسايمون بود اومده بود خونمون او دختر بچه اي 3 ساله بود. اين بچه رو هر كار كرديم كه اسم من را ياد بگيره و بگه، نتونست كه نتونست من هم ديدم بهترين كار اينه كه با يه اشارتي اسمم را به اون ياد بدم، پس بهش گفتم شميم ببين كي تو اين اطاق تخت خواب داره با دست من را نشون داد، گفتم هآاااااااا اسم من دايي تختيه. خلاصه بعد اين ماجرا كه اين بچه رفته بود خونه ي مادر بزرگش كه ميشه خاله ي من هي گفته بود دايي تختي من را فلان دايي تختي من را بهمان اهل اون منزل همه مونده بودن كه اين دايي تختيِ بد جنس كيه كه اين بچه اين همه از دستش شاكي و شكاره ، چون به هيچ نتيجه اي نرسيده بودند فكر كرده بودند كه دايي تختي زائيده ي ذهن فعال بچه است، اما بعدا كه اومدن خونه ي ما و جريان را تعريف كردن ما هم براشون گفتيم كه جريان چي بوده .
پاورقي: چند وقت پيش در ساعتي كه همزمان چند كانال تلويزيون با هم اخبار پخش مي كردند، داداشم دنبال يه خبر مهم توي اخبار تلويزيون مي گشت و مرتب كانال تلويزيون را عوض مي كرد در نتيجه ي اين عوض كردن كانال ها چيزي كه من شنيدم اين بود: عبدالعزيز حكيم،بمب گذار،اعزاميِ واحد مركزي خبر،مركز شرق آسيا،تسونمي، بغداد
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
طنز،
:: برچسبها:
اطاق,
تخت خواب,
دايي تختي,
زائيده,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 بهمن 1383
جراحان روسي ادعا كردند كه براي اولين بار در جهان توانستهاند به كمك سلولهاي بنيادين مخاط بيني، نخاع به شدت آسيب ديده را ترميم كنند.
يك تيم پزشكي از مسكو ادعا كردند كه اين نخستين باري است كه ميتوان از طريق برقراري ارتباط مجدد ميان بافتهاي عصبي نخاعي كه شديدا دچار آسيب ديدگي شدهاند به كمك اين سلولها، اين عضو را ترميم كرد.
6 عمل جراحي ابتدايي در اين زمينه موفقيتآميز بودهاند.
اين جراحيها همگي بر روي بيماراني انجام گرفته است كه تصور ميشد تا پايان عمر فلج باقي بمانند، اما هم اكنون توانستهاند اولين گامها را پس از آسيبديدهگي نخاعي بردارند.
انتظار ميرود كه اين بيماران به زودي به زندگي عادي خود بازگردند. تا كنون اعتقاد بر اين بود كه سلولهاي عصبي در بافت نخاع قابليت توليد مجدد و جايگزيني را ندارند، اما پروفسور آندري بريوچوسكي مدعي است كه با اين كشف خلاف اين ادعا را ثابت كرده است.
وي سلولهاي بنيادين را از مخاط بيني بيماران تهيه كرده است كه اين بافتهاي مخاطي محل مناسب تجمع تعداد زيادي از پايانههاي عصبي هستند.
وي ميگويد كه تا كنون هيچ كس در جهان اين جراحي را انجام نداده است. نقل خبر از : ایسنا - سرويس بهداشت و درمان - عمومي كد خبر :8310-07179
با تشكر از ويولت عزيز براي ارسال اين مطلب .
پاورقي : اول اينكه وبلاگ خودتان را در اين لينكداني ثبت كنيد .
دوم اينكه اين پرشن بلاگ پدر كساني را كه ميخواهند براي كسي پيام بگذارند در مياره من كه هفته پيش براي بعضي ها 5 شيش بار سعي كردم پيام بگذارم اما نشد كه نشد ، در ضمن پرشن بلاگ خيلي هم كند عمل ميكنه ، هفته ي گذشته دوتا سرويس بلاگ فارسي را امتحان كردم كه خيلي عالي بودن :
اوليش بلاگفا است كه خيلي راحت مثل آب خوردن ، سريع و سبك است قالب هاي ساده اي داره و محيطش خيلي صميمي است .
سرويس دوم را ميهن بلاگ ارائه ميده كه بسيار كامل و حرفه اي است . هرچي كه از يك بلاگ كامل بخواهيد در اون هست . قالب هاش كمه ولي در حال تكميله. پرشن بلاگي ها لطفا دوستان را از شر پرشن بلاگ خلاص كنيد .
:: موضوعات مرتبط:
بدون دسته،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 دی 1383
اون موقع ها كه نوجوان بودم و هنوز تخت روان نشين نشده بودم، مدرسه كه مي رفتم هيچ هدف و ذهنيت درستي از درس خوندن نداشتم، به همين دليل درس خوندن برام جون كندن بود. اون موقع ها من همه چيز را يك جا و با هم مي خواستم، به همين دليل هر چيزي را كه مي خواستم نصفه نيمه بهش رسيدم . توي اين سال هاي معلوليت به اين نتيجه رسيدم كه : آدم بايد تك تك خواسته هاش را دنبال كنه تا وسط راه كم نياره .(تكبير) . توي دو هفته ي گذشته امتحان هاي اكابرستان برگزار شد و من هم رفتم امتحان ها را دركردم . الان اگه درس مي خونم ميدانم كه براي خودم و براي اينكه چيزي ياد گرفته باشم درس مي خونم نه براي نمره و رفع تكليف و .........
توي اين امتحان آخري اكابرستان يكي از ناظم ها به من گفت : حالا چيزي هم مي نويسي يا نه ؟؟ منظورش اين بود كه چيزي بلدي يا كشكي اومدي تا يه نمره اي بهت بدن . من فقط پشت و روي ورقه را نشونش دادم ، يعني اينكه آره بلدم . تماشاي آدم هايي كه ميامدن امتحان بدن ديدني بود : بيشتر جون هاي زير 25 بودن اما يه آقايي بود كه تاكسي داشت و حداقل 69 سال داشت ، يكي ديگه با سمند اومده بود موهاش جو گندمي بود خيلي هم خوش تيپ بود تيپ مدير عامل ها را داشت . يكي ديگه كه من فكر كردم از دبير هاي اونجاست و بهش سلام كردم . شايد حدود 30 نفر بودن كه بالاي 35 سال سن داشتند .
يك دنيا سپاس و تشكر از مسئول هاي اكابرستان نظام مافي براي آنكه به من بخاطر شرايط جسمانيم اجازه دادند خارج از سالن اصلي امتحانات و در دفتر اكابرستان به تنهايي امتحان بدم . داداشم كه بيرون منتظر من ميماند مي گفت : يكي كه تو را ديده بود به دوستش مي گفت : كه دم اين پسره گرم ببين چه پارتي كلفتي داره كه تنهايي اينجا ازش امتحان مي گيرن ، حتما پاسخ نامه جولوش مي گذارن جاي سئوال .
دست داداشم طلا كه با تمام گرفتاري هاش كلي از وقتش را براي من گذاشت .
پاورقي : اجازه ندهيد كه محروميتهاى شما، مانع استفاده از نعمت هايتانشوند
گوينده ناشناس
:: موضوعات مرتبط:
بدون دسته،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 18 دی 1383
هفته ي گذشته 2 گروه مهمان داشتيم همه
شان آدم بزرگ بودند و به خيال خودشان آدم حسابي !؟اما يكي از يكي دروغگوتر بودند
:thinking؟!؟يه موقع بچه دروغ ميگه قابل گذشته . يه موقع كسي براي شوخي و سرگرم كردن ديگران
خالي بندي مي كنه بازهم قابل تحمله
اما وقتي آدم بزرگ ها خيلي جدي براي
تفاخر و با افتخار :surprise دروغ ميگن چه فكري ميشه در موردش كرد ؟؟
من ياد دوران سربازيم افتادم
سرباز كه بودم رو در ورودي
كارگاه محل خدمتم خيلي بزرگ نوشته بود :
دروغ گو دروغ نمي
گويد مگر به سبب
حقارتي كه در نفسش
احساس ميكند .
از پيامبر گرامي اسلام حضرت محمد مصطفي (ص)
:: موضوعات مرتبط:
بدون دسته،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 دی 1383
سلام. زمستان تان بخير و خوشي باد. شب
چله خوش گذشت؟؟ فال گرفتيد؟؟
شب چله اي براي ما اتفاق هاي افتاد كه
حافظ با حكمتش نمود :
داستان شب چله ي ما
از سر شب شروع شد :
سر شبي خواهرم كه خسته و
كوفته از سر كار آمده بود و داشت خستگي در مي
كرد كمكم
كرد كه روي
ويلچير بشينم . من هم در پاسخ زحمتي كه برام كشيد فقط تونستم براي او
آرزوي كام
روايي كنم . خواهرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت :
روز كام روايي
ما
روز
بهبود توست .ساعت حدود 21 و 30 بود كه تلفن منزل زنگ زد دوستم از آمريكا بود
گفت كه به راديو گوش كنيد يه خبر جالبي توش هست. ساعت 22 نشستيم پاي راديو :
خبرنگار و گوينده خبر از شيوه ي نويني از درمان نخاع و عصب هاي آسيب ديده با سلول
هاي پايه ي جنيني خبر مي داد و مي گفت كه گروه تحقيق و داروسازان درحال آماده شدن
براي آزمايش بر روي انسان در سال 2006 هستند . دمشان گرمتر از كوره و راكتور اتمي
فعلا خاموش بوشهر باد . خلاصه حدود ساعت 23 بود كه خواستم به رسم معهود شب چله فال
بگيرم . خواهرم چادر نمازش را سر كرد و مثل تركان شيرازي شروع به سماع نمود و چون
خواهر من بچه ي شيراز است حافظ را به نرگس مست اين ترك شيرازي تن ناز (خواهرم) قسم
دادم و حافظ هم پاسخ من را اين چنين داد :
هاتفي از گوشه ي ميخانه
دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بكند كار خويش
مژده ي رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا
مي لعل آوردش خون به جوش
گرچه وصالش نه به كوشش دهند
هرقدراي دل كه تواني بكوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نكته ي سر بسته چه داني خموش
گوش من و حلقه ي گيسوي يار
روي من و خاك در مي فروش
رندي حافظ نه گناهي است صعب
با
كرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آنكه كرد
روح قدس حلقه ي امرش به گوش
اي ملك العرش مرادش بده
وز خطر چشم بدش دار گوش
با لطف آقانويد گل اين وبلاگ به آدرس
زير منتقل شد
http://iran.special20.ir
:: موضوعات مرتبط:
بدون دسته،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 04 دی 1383
يه ضرب المثل انگليسي ميگه : ما هنوز اونقدر پولدار نشديم كه چيز ارزون بخريم
منظور اين مثل اينه كه حتما چيزي كه ارزان است يه ككي توي شلوارش هست
اين ضرب المثل بسيار دقيق و براي همه ي جوامع صادق است اما كو گوش بصيرت
يك نمونه از عمل نكردن به اين ضرب المثل توي كشور ما تبديل به يه معضل فرهنگي به ظاهر لاينحل شده .
چه آدم اهل فوتبال باشه چه نباشه از داد و فرياد آدم هاي فوتبالي متوجه ميشه كه استاديوم هاي فوتبال شده محل فحاشي يه مشت آدم بي كار و علاف كه دلشون از زمين و زمان پر است . اين آدم ها با پرداخت 500 تومان مي توانند هم فوتبال نگاه كنن هم به 40 فوتباليست 20 مربي و كادر فني از دو تيم 3 داور و تماشاچي هاي تيم مقابل و خواهر و مادر و برادر و پدر افرادي كه ذكر شد + زمين و زمان فحش بدهند .
تا وقتي كه آدم هاي فوتبالي كيفيت را فداي كميت مي كنند بايد اين بي حرمتي ها را تاب بيارند زياد هم شكايت نكنند چرا كه خود كرده را تدبير نيست . وقتي چيزي ارزان شد راحت ميشه حرامش كرد .
اگه بليط ورودي استاديوها مثلا حداقل بشه 5000 تومان اون وقت هر آدم بي كار و بي فرهنگي كه دلش گرفت نمي تواند براي خالي كردن عقده هاي رواني خود استاديوم فوتبال را انتخاب كند .
كسي كه براي تماشاي فوتبال مبلغ قابل توجهي پول خرج كنه حتما اون فوتبال و اون آدم هاي فوتبالي برايش ارزش داشتند و حداقل براي ضايع نشدن پولي كه خرج نموده رعايت شئونات فرهنگي خود و تمام حاضران آن محل را مي نمايد .
گران شدن فوتبال حسن هاي زيادي داره :
1. پاي آدم هاي علاف و بي فرهنگ و عقده مند از استاديوم ها بريده ميشه كه متعاقب آن فحاشي ها و حتك حرمت ها از استاديوم ها برچيده مي شود
2. با بريده شدن پاي آدم هاي بي فرهنگ از استاديوم ها پاي امنيت به استاديوم ها باز ميشه
3. با وجود امنيت و آرامش در استاديوم ها پاي آدم هاي فرهنگي كه مدت هاست با استاديوم ها وداع نموده اند به استاديوم ها باز ميشه
4. در اين صورت شرايط حضور خانواده ها و خانم ها به استاديوم ها فراهم مي شود
5. فوتباليست ها هم در كمال آرامش فقط فوتبال بازي مي كنند
من فكر مي كنم كه مشكل فرهنگي فوتبال ما فقط از اين راهي كه عرض شد حل ميشه . خوبه كه حداقل يه نيم فصل اين پيشنهاد بنده عملي بشه اگه جواب داد ادامه پيدا كنه
يه پيشنهاد ديگه هم دارم كه خيلي بامزه است : خوبه كه نقل و انتقال فوتباليست ها به تيم هاي مختلف در طول فصل آزاد باشه و براي هر بازي بشه يار كشي كرد !! اينطوري دقيقا ميشه مثل بازي هاي زمان كودكي
فرض كنيد : قبل يه بازي آقاي پروين و آقاي .... براي ياركشي به گردو شكستم متوصل بشوند
عادل فردوسي پور و مزدك ميرزايي و جواد خياباني و آقاي داد كان:omg اين مطلب را بخوانند.
:: موضوعات مرتبط:
بدون دسته،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 آذر 1383
گرماي تابستان و گرماي زيادي در زمستان، تاريكي بخصوص در زمستان خواب زياد، بي تحركي، بي كاري و فكر كردن به چيزهايي كه واقيت ندارند و البته ممكنه كه هيچ وقت هم واقعيت نشن مواردي هستند كه مي توانند باعث كسالت و افسردگي بشوند، بهترين راه خروج از كسالت كه من تجربش كردم دوش گرفتن است. چون كامپيوتر ما متعلق به عصر مرادبرقي است من نميگذاشتم داداشم آنتي ويروس روي كامپيوتر بگذاره كه سرعت كم كامپيوتر ورژن آفتابه مون را از ايني كه هست هم كمتر كنه، توي هفتههاي گذشته با يه فلاپي ديسكت آلوده كامپيوتر آفتابه خرج لحيم ما گرفتار 3 تا ويروس خفن شد كه توي هر صفحه يكي از خودشون را كپي ميكردن. بعد از اينكه به چند صفحه ميرفتيم اين ويروس ها سرعت كامپيوتر هندلي ما را بشدت كم ميكردن . براي رفع آلودگي داداشم كلي به زحمت افتاد و 2 هفته هر روز و هر شب با كامپيوتر سروكله ميزد . براي رفع ويروس نياز به آنتي ويروس بود اما مشكل اين بود كه آنتي ويروس روي ويندز نصب نميشد . داداشم كامپيوتر را فرمت و اف ديسكش كرد ويندوز 98 ، ميلينيوم ، 2000 ، ايكس پي 2001 و ايكس پي 2004 نصب كرد اما باز هم مشكل داشت. خلاصه اينكه 3 تا سي دي نرم افزار ويروس كش تهيه كرد تا بالاخره مشكل رفع شد. حالا هم روي كامپيوترمان هم آنتي ويروس هست هم فايروال. الان به اين نتيجه رسيدم كه كمي كند شدن سرعت بهتر از دو هفته هنگ كردن مخ است. از داداش گل و با حال و مشديم براي تمام محبت هاي بينهايتش ممنون و سپاس گزارم
راستي اگر كامپيوتر شما = پرسسور و رم پر سرعتي داره از ويندوز ايكس پي 2004 غافل نشيد كه خيلي جالب و جذاب تر از قبلي هاش است .
تهبندي: طولانىترين سفر هم بايك قدم آغاز مىشود . لائوتسه.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
تجربه،
تکنولوژی،
:: برچسبها:
آنتي ويروس,
فايروال,
كامپيوتر,
ويندوز,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 آذر 1383
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست "نيكي"را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل آرماني اش را پيدا كند. روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود، اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم! "مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
صداي بنده در گفتگو با راديو فردا به مناسبت روز جهاني معلولان
:: موضوعات مرتبط:
بدون دسته،
:: برچسبها:
تابلو شام آخر,
شكل عيسي,
كليسا,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 آذر 1383
|
|