|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
شبها با این فکر میخوابیدم که: دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ همون شبها خوابی دیدم که ناجور دلمو قرص و عزمم را برای سر گرفتن این ازدواج راسخ کرد. با نامزدم و خانوادهها هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم جمعهی قبل از محرم با حضور خانوادهی دو طرف در منزل ما عقد کنیم. من تو منزل بودم و خانوادهام کارهای عقد را پیش میبردن: خریدهای لازم و مرسوم قبل عقد، هماهنگی با عاقد، کرایهی میز و صندلی و بشقاب و ....، سفارش میوه و شیرینی و کیک و شام و.....،. از روز قبل عقد خانوادهام مشغول جمع کردن و آماده کردن منزل برای چیدن میز و صندلیها بودن. روز عقد کنان همه با حداکثر توان کار میکردن و منم روی ویلچرم نشسته بودم و نظارهگر الطاف بیکرانشان بودم. بعد اینکه خواهرم اطاق عقد را در نهایت هنرمندی درست کرد ماشین گرفت و رفت عروس را از آرایشگاه آورد. عروس و همراههاش رفتن تو اطاق عقد. نمنم خانوادهی دوطرف رسیدن. همه تا رسیدن عاقد مشغول صحبت بودن و داداشم و خواهرهام و خواهرزادههام که خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده از مهمانها پذیرایی میکردن(کلا 32نفر بودیم). دستیار عاقد که پیرمردی70ساله بود اول اومد و برای ماستمالی کردن تاخیر عاقد شروع کرد به وقت تلف کردن و خواندن شرایط ضمن عقد که به زن حق درخواست طلاق میده، من هم برای محکم کاری گفتم دو مورد زیر را خط بزنه: ابتلای زوج به امراض صعبالعلاج به نحوی كه دوام زناشویی برای زوجه مخاطرهانگیز باشد. در صورتی كه پس از گذشت 5 سال، زوجه از شوهر خود به جهت عقیم بودن و یا عوارض جسمی دیگر صاحب فرزند نشود. با این شرط که رسید: زوج بدون رضایت زوجه همسر دیگری اختیار كند یا به تشخیص دادگاه بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید، بشوخی گفتم: این را از عروس بپرسید. اون بنده خدا هم پرسید، جواب عروس یادم نیست اما احتمالا گفته: لامپ اضافه خاموش. عاقد که شبیه (خاتمی) خطیب جمعه تهران بود آمد، هنوز باسن دوبله سوبلهاش به صندلی نخورده بود که مشغول تناول شد، دستیارش هم ازمون امضا میگرفت. بالآخره منو احضار کردن کنار عروس و حاجآقا هم شروع کرد به جاری کردن خطبه عقد، عروس بعد گشت و گذار تو باغگل و آوردن گل و گلاب، بله را گفت. نوبت من شد که بله بگم، جواب من تعجب همه را برانگیخت!! چرا که گفتم: قربت الی الله بله. دیگه من و عروسم بهم حلال شدیم. بعدش: خانوادهها اومدن و بهمون تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن، که از همه ممنونیم. کیک خوردیم. عکس یادگاری انداختیم و شام خوردیم. با رفتن مهمانها، عروس هم با خانوادهاش رفت و منو تنها گذاشت. آخر شب خانوادهی عزیز و مهربانم خیلی جنگی و جهادی شروع کردن به بازگرداندن منزل به وضعیت قبلیش، اگر کمک خواهر و داماد و خواهرزادههام نبود عمرا همون شب کارها به پایان میرسید(دستشون طلا).
پسرفت: داداشم ازم پرسید: داستان اون قربت الی الله، بله، که گفتی چی بود؟ گفتم: چند روز قبل عقد خواب دیدم پشت دربهای ورودی مسجدالحرام کنار چند نفر ایستادم، اونجا یکی یکی قصد قربت میکردن و تکبیرة الاحرام میگفتن و وارد حیاط مسجدالحرام میشدن، برای طواف و زیارت خانه خدا، در همون خواب بهم الهام شد که اینطوری عمل کنم.
خاطرات یک عاقد
گروه فرهنگی،اجتماعي یاران نگار همدان
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
لينك،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
آرایشگاه,
اطاق عقد,
الهام,
امراض صعبالعلاج,
بشقاب,
تکبیرة الاحرام,
جنگی,
جهادی,
حلال,
خانه خدا,
خرید,
خواب,
دادگاه,
داستان,
دوبله سوبله,
زناشویی,
زیارت,
سفارش,
شام,
شیرینی,
طلا,
طلاق,
طواف,
عروس,
عقدکنان,
عقیم,
قربت الی الله,
کیک,
مرسوم,
مسجدالحرام,
میوه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 بهمن 1390
تلفنم زنگ خورد، از اونور خط گفتن: باید بیایی کمیسیون امنیت ملی، نه بابا، این نبود، گفتن: اگه کارت هوشمند ایاب ذهاب میخواهی باید روز بعد اربعین بیایی بهزیستی تا بفرستیمت تو کمیسیون، اونجا تشخیص میدن صلاحیت استفاده از سرویس را داری یا نه؟ برای روزی که گفته بودن نتونستم از بهزیستکار ماشین بگیرم. زنگ زدم بهزیستی و داستان را براشون تعریف کردم و ازشون وقت مجدد خواستم، بهم گفتن: باشه فردا بیا. باز زنگ زدم بهزیستکار و ماشین خواستم، اینار گفتن: باشه میان دنبالت. شب راننده سرویس زنگ زد و گفت: صبح ساعت نه میام دنبالت. از شدت سر درد ساعت سهونیم صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، ساعت نه صبحانه خورده و لباس پوشیده رفتم جلو درب، سرویس با یک ساعت تاخیر اومد دنبالم. راننده قبل من یهنفر دیگه را که به دلیل بیماری میوپاتی ویلچر نشین بود را برای بردن به کمیسیون سوار کرده بود. ماشین یک ساعتی لاکپشتی در ترافیک سنگین حرکت کرد تا بالاخره توی حیاط بهزیستی از پس ون بیرون زدم. محل برگزاری کمیسیون زیر زمین بهزیستی بود، برای رسیدن به اونجا: اول یه پیچ90درجه زدم و رفتم توی رمپی باریک وسط رمپ و یه درب بسته بود، برای عبور از اون یه چرخ180درجه زدم و دوباره مسیر رمپ را ادامه دادم و بعد اون از یه دالون هم عبور کرم و رفتم تو کمیسیون، قبل هر حرفی یکی از کمیسیونیها ازم پرسید: اینها چین که کشیدی رو جورابت؟ گفتم: بخاطر فرم پاهام مجبورم کفش روباز تابستانی بپوشم و برای اینکه پاهام یخ نکنن بعد پوشیدن شلوار گرمکن و جوراب پاهامو کردم تو کیسه زباله و اونو چرخوندمش دور پام و بعد کفش پوشیدم. از نوع معلولیتم و کارهایی که با سرویس میخام انجام بدم پرسیدن؟ در جوابشون گفتم: من متاهلم، هم باید به امور منزل برسم هم باید کف پاهام که نافرم شدن را با فیزیوتراپی درمان کنم. بهم گفتن: نسخه پزشک بیاری بهت هفتهای دوبار سرویس میدیم.
پاورقي: قبلا کیسه زباله را از روی کفش امتحان کرده بودم و الان به این نتیجه رسیدم که استفاده از رو کارایی بیشتری داره. دوستان ویلچری اگه خواستید تو هوای سرد برید بیرون بیخجالت از کیسه استفاده کنید و حالشو ببرید، فقط یادتون باشه هوای توی کیسههای پاتونو تا ته خالی نکنید.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
خودرو معلولین،
سیاحت،
بهزیستی،
:: برچسبها:
بهزیستکار,
بهزیستی,
ترافیک,
حیاط,
رمپ,
فیزیوتراپی,
کارت هوشمند ایاب ذهاب,
کمیسیون امنیت ملی,
کیسه زباله,
میوپاتی,
ون,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 دی 1390
بعد نامزدیمون، بهی، یا بهتره بگم نامزدم تقریبا هر چهار، پنج روز یه بار میآمد پیشم، اتفاقا یکی دو بار هم توالت و حمام رفتنم را دید. حرفهایی که خانوادهام با نامزدم میزدن در مورد وفاداریش و رفیق نیمهراه نبودنش و حمایتشون ازمون بود. ما هم اگه نامزد بازی برامون وقتی میگذاشت در مورد نوع و زمان عقد و عروسی و خرید و نوع لوازم منزل حرف میزدیم. نامزدم میگفت: بهتره عقدمون قبل محرم صفر باشه تا بتونم شبها پیشت بمونم. اما من تردید و نگرانی زیادی داشتم و میگفتم: عقد باشه برای بعد محرم صفر تا بتونیم بعد آشنایی کامل تصمیم بگیریم. بالاخره قرار گذاشتیم که توی یکی از عیدهای قربان یا غدیر یه عقد ساده خودمونی با حضور دو خانواده بگیریم. پدرم مدارکمون را برد دفتر ازدواج، اونجا برامون پرونده تشکیل دادن و نامه دادن که بریم برای آزمایش خون و ادرار. آزمایشگاه رفتنمون مدام عقب میافتاد، یهروز نامزدم سرکار بود، یهروز من نمیتونستم برم بیرون، روزی که هردو آماده بودیم هوا بارانی بود. داستان ما شده بود حکایت اون جوک که میگه: یارو میره تو جهنم ایرانیها میبینه همه نشستن دارن صفا میکنن و خبری از تنبیه با قیر داغ نیست، میپرسه: جریان چیه؟ میگن: اینجا یک روز قیر نیست، یک روز قیف نیست، یه روز قیر و قیف هست، سوخت نیست، روزی که سوخت هست کبریت نیست، روزی که همهچیز هست مامورش نیست!. عید قربان مطابق رسوماتی.....کلی پیاده شدم و دوتا النگو عیدی دادم به نامزدم. از روزی که با نامزدم آشنا شدم آسمان باهامون سر ناسازگاری گذاشته بود و مدام میبارید و ما را در آزمایشگاه رفتن همراهی نمیکرد، بالاخره دو روز قبل عید غدیر دل به باران زدیم و رفتیم آزمایش دادیم، خوشبختانه نتیجهاش مطابق میل ما بود. هنوز تو شوک عید قربان بودم که خوردم به عید غدیر، اینبار برای اینکه نامزدم بتونه روزهای آخر و لحظههای شاد با خانواده و با همکاران بودنش را ثبت کنه دوربین عکاسیای را که تازه خریده بودم را بعنوان عیدی تقدیمش کردم. چون آزمایشگاه رفتنمون دیر شد، عقدمون عقب افتاد و این برای من که نگران و مردد بودم خوششانسی بحساب میآمد، تا اینکه یک شب........ادامه دارد
پيوست: در مراسم خواستگاری و نامزدی و بعدش والدین من و والدین نامزدم چند بار به نامزدم گفتن: تو باید تحت هر شرایطی تا آخرین لحظه عمرت با مهرداد باشی و اونو تنها نذاری. منم چند بار در جوابشون گفتم: من اصلا زندگی اجباری و تحت هر شرایطی را نمیخام. همیشه راه جدایی در زندگی با من برای هر دو طرف بازه.
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
النگو,
توالت و حمام,
جهنم ایرانیها,
جوک,
دفتر ازدواج,
دوربین عکاسی,
رفیق نیمهراه,
عقد و عروسی,
غدیر,
قربان,
قیر داغ,
قیف,
لوازم منزل,
محرم صفر,
نامزد بازی,
نامزدی,
وفاداری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 دی 1390
بعد خواستگاریه انتحاریه ما، چند روزی تو منزل بهیاینا مراسم مخ زنون بوده، بهی میگفت: تا وقتی منزل بودم همهچیز خوب بود، اما وقتی میرفتم سرکار و برمیگشتم، مخالفتها شروع میشد. خانوادهی بهی بهش میگفتن: اینها که اینهمه از زندگی پسرشون بد تعریف کردن وای به زندگی واقعیش!! خلاصه، اونقدر بهی و خانوادهاش رو مخ هم رژه میرن و میان تا بالآخره به نتیجه میرسن. بهی پیامک زد: برای اینکه بدانی نتیجه خواستگاریت چیه، زنگ بزن به داداشم. با ترس و لرز زنگ زدم، آخه ماشالله داداش بهی بزرگ مردیه که یه کشیده به کسی بزنه طرف برای همیشه میخوابه، بعد مقدمه چینی یجورایی که درست یادم نمیاد پرسیدم: اجازه میدین مجددا با خانواده بخدمت شما برسیم؟ هنوز، بفرمایید، خوشحال میشیم، قدمتون روی تخم چ....گفتن داداش بهی تمام نشده بود که گفتم: پس با اجازهتون پنجشنبه ساعتپنج ما یک حلقه هم بعنوان نشان میاریم که تقدیم کنیم. پنجشنبه بعد نهار و چای، لباس پوشیدم و هدیههایی را که خواهرهام (خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده) زحمت خریدنشونو کشیده بودن را برداشتیم و ساعت سه از خانه خارج شدیم، باز به ترافیک خوردیم، خوشبختانه اینبار دیر نرسیدیم. هوا سرد بود و نمنم بارانی هم میبارید. جلوی درب منزل بهیاینا از ماشین آمدم روی ویلچر و وارد منزلشون شدیم. ابتدا با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. برای روشن و گرم شدن موتور مجلس، شوهر خواهر بهی گفت صلوات بفرستیم، منم یکم نمک ریختم و گفتم دومی و سومی را هم بفرستید تا بهتر بریم سر سخن دوست که خوش است. خطاب به خانوادهی عروس گفتم: همونطور که قبلا خدمت بهی خانم عرض کرده بودم، من جهيزيه نمیخوام، اسباب زندگی و منزل را خودم تهیه میکنم، البته من سرمایه دار نیستم، یهمقدار اندکی پسانداز دارم که در اختیار بهی خانم میذارم، خودش با اون هر کار دوست داشت بکنه، میتونه همه را طلا بگیره، میتونه وسیلهی منزل بگیره، میتونه عروسی بگیره، کلا مدیریت مالی دست عروس خانم باشه. وقتی همهچیز بخیر پیش رفت، با کسب اجازه از والدین بهی، مادرم چادر سفید را انداخت رو سر بهی و حلقهی نشانمو دستش کرد. بعد من از خانوادهی بهی خواستم که اجازه بدن بهی بیاد منزل ما تا بیشتر با هم آشنا بشیم و در مورد همهچیز با هم صحبت کنیم. اینطوری بود که من نامزد کرده برگشتم خانه.ادامه دارد.........
پاپوش: با این اوضاع که پول ملی داره مدام ارزشش را در برابر طلا و پولهای خارجی ازدست میده، همه داریم روز به روز فقیرتر از قبل میشیم، در این میان هستند افراد خجستهای که بجای رانت خواری، فیلشون یاد ازدواج و خریدن اسباب منزل میکنه و پیه کابوس ازدست دادن کل پس انداز و زیر بار وام رفتن را به تن شون میمالن.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
اسباب زندگی و منزل,
پول ملی,
جهيزيه,
چای و شیرینی و میوه,
حلقه نشان,
خواستگاری,
رانت خواری,
کابوس,
مخ زنون,
مدیریت مالی,
نامزد کنون,
نمنم باران,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 دی 1390
یک شرکت آمریکایی با دریافت مجوز درمان مبتلایان به قطع نخاع و آسیبهای نخاعی با استفاده از سلولهای بنیادی جنینی، این روش درمانی را برای اولین بار در جهان بر روی انسان آغاز کرده. اداره امنیت مواد غذایی و دارویی آمریکا با صدور مجوز برای شرکت بیوتکنولوژی "گرون" امکان تزریق سلولهای نخاع پرورش یافته از سلولهای بنیادی جنینی ابتدا به 10 فرد مبتلا به آسیب های نخاعی را فراهم کرده است. "توماس اوکاما" رییس شرکت گرون که از مدتها پیش به دنبال دریافت این مجوز است میگوید، قصد داریم ابتدا در آزمایشات خود، ریسکهای درمانی سلولهای بنیادی جنینی انسان را منتفی کنیم. بدین منظور بیماران یک بار تزریق در محل آسیب دیده نخاع خود دریافت میکنند. پژوهشگران امیدوارند که سلولهای تزریق شده باعث تحریک رشد اعصاب آسیب دیده بیماران شوند بطوریکه آنها حساسیتهای حسی و حتی قدرت راه رفتن خویش را مجددا کسب کنند. آزمایشات بر روی حیوانات نیز نشان دادهاند که سلولهای تزریق شده به محل آسیب، رشد کرده و فاکتورهای رشدی را تولید میکنند که قادرند بافت های آسیب دیده در اطراف خود را به سمت رشد تحریک کنند. این فاکتورهای رشد به عنوان همه کارههای سلولی قلمداد میشوند. پس از لقاح و رشد تخمک به بلا ستوسیت، در داخل آن تودهای از سلولهای بنیادی جنینی به وجود میآیند. بلاستوسیت به سلولهای اولیه نطفه گفته میشود که طی 4 تا 7 روزه اول رشد از تخمک به رحم میروند و در آنجا 70 تا 100 سلول دارند. این سلولهای بنیادی میتوانند به هر نوع سلول بدن انسان رشد کنند. دانشمندان توانستند در آزمایشات بر روی حیوانات سلولهای بنیادی را به سلول های قلب، کبد، خون و اعصاب تبدیل کنند، شرط این است که سلولهای بنیادی جنینی، فاکتورهای رشدی مناسب را دریافت کرده باشند. اوکارما در عین حال انتظارات زیاد از این روش درمانی را محدود کرده و میگوید، منظور این نیست که ما راه رفتن را برای فرد مبتلا به آسیب های نخاعی از امروز به فردا ممکن کنیم بلکه هدف ما بهبود توانایی حرکت در این افراد است که این توانایی را میتوان از طریق فیزیوتراپی توسعه داد. رییس شرکت گرون همچنین با نامناسب دانستن این روش درمانی برای افرادی که از مدت ها پیش مبتلا به قطع نخاع هستند تاکید کرد. منبع
تهبندي: هفته گذشته چند روز وبلاگ مشکل سرور داشت و بجای بالاآمدن، جانبالآ میاورد. خرابی وبلاگ موجب شد من تنبلی کنم و ادامهی داستان خواستگاری را ننویسم، ادامهی داستان را هفتهی بعد بخوانید.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
اخبار ترميم نخاع،
تکنولوژی،
:: برچسبها:
بلاستوسیت,
تخمک,
رحم,
سلولهای بنیادی جنینی,
فیزیوتراپی,
قطع نخاع,
لقاح,
نطفه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 09 دی 1390
بفرموده، زنگ زدم به موبایل برادره بهی، بعد تیکه پاره کردن تعارفهای متداول، پرسیدم: اجازه هست به میمنت و مبارکی بخدمتتون برسیم؟ برادره بهی گفت: تشریف بیارین، قدمتون روی تخم چشم. قرار خواستگاری شد پنجشنبه ساعتپنج. ما ساعت سه حرکت کردیم اما چون با مسیر آشنا نبودیم به ترافیک خوردیم، یهمقدار متنابهی هم توی محلشون گیج خوردیم اما بالاخره ساعت شش رسیدیم منزل بهیاینا. طبق معمول تمام این مجالس اول همه چیز سرد بود، نمنم یخها آب شد، خانوادهی بهی از عروس و کمالاتش تعریف میکردن، من و خانوادهام هم از محدودیتها و ضعفها و عیبها و ایرادهام میگفتیم. مثلا من گفتم: به دلیل سرما و برف و باران من تمام زمستان را از خانه خارج نمیشم و این موجب میشه بعضی وقتها ایرادگیر و بیاعصاب بشم. خانوادهام مطابق اونچه که قدیمها از درون پروندههای پزشکیم متوجه شده بودن سر بسته گفتن: پسر ما میل و توانایی جنسی نداره و بچه دار نمیشه. من گفتم: بهدلیل اینکه من معلول هستم و هر زنی هر زمانی میتونه قانونی ازم جدا بشه، به همین دلیل من مهریه بیشتر از 14سکه به هیچ کس نمیدم. در نهایت گفتم: چند نکته مهم هم هست که باید خصوصی به بهی بگم؟ با بهی رفتیم تو اطاق خوابشون، گفتم: من مادر و پرستار نمیخام، باید با هم دوست باشیم و همیشه در هر موردی حرف بزنیم تا دلخوریهای کوچیک تبدیل به عقدههای بزرگ نشه، و......، داشتم میگفتم: طبیعیه که خانوادهام از مسائل جنسی من خبر نداشته باشند، از روز اول بهت گفتم من فوری بچه میخام، این یعنی منهم مثل همهی مردها میتونم.......، تازه داشت این بحث داغ گل مینداخت که داداشهای بهی با چراغ قوه ریختن تو اطاق، آخه داغیه بحث موجب سوختن فیوزه برق منطقه و رفتن برق شده بود. اینجا ما هم خدا حافظی کردیم و برگشتیم منزل. وقتی رسیدیم منزل، بهی پیامک داد که: خانوادهام وقتی اومده بودن منزلتون تقریبا راضی به ازدواجمون شده بودن اما با حرفهاتون در این مجلس، همه مخالف شدن. ادامه دارد.......
پايانه: ما تمام سختیهای زندگی با یک فرد قطع نخاع را بارها شدیدتر از اونچه که هست بیان کردیم تا طرف مقابلمون با آگاهی تصمیم بگیره. طبق مثلی معروف: ما همه چیز را به مرگ گرفتیم که تب رضایتبخش باشه.
مسايل جنسي پس از آسيب نخاع
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
لينك،
جنسی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
14سکه,
بحث داغ,
برق منطقه,
ترافیک,
تعارف,
چراغ قوه,
خواستگاری,
دلخوری,
عروس,
عقده,
فیوز,
مسائل,
مهریه,
میل و توانایی جنسی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : یکشنبه 04 دی 1390
همونطور که خواسته بودم، بهی خانوادهاشرو راضی کرد که اول بیان وضعیت من و خانوادهام را ببینند بعد تصمیم بگیرند. با هماهنگیهای لازمه، والدین بهی با دو برادرش آمدن منزلمون و من را روی ویلچر کنار تخت بیمارستانیم دیدن. (زیرکانه و کارآمدترین حیله برای تاثیر مثبت گذاشتن روی دیگران صداقته) من و خانوادهام با صداقت کامل همه چیز را به والدین بهی گفتیم: از بالا و پایین زندگیم، از روزهای سخت گذشته، از روحیه و اخلاق و رفتارم، از حقوق و محل سکونتم، از حمام و توالت رفتنم و.... بعد دو ساعت گفتگو و مطرح شدن دغدغههای طرفین، مجلس به پایان رسید و خانوادهی بهی رفتند تا پس از فکر و سبک و سنگین کردن شرایط تصمیم بگیرند. چند روز بعدش یکی از همسایهها به پدرم گفته بود: آقا زندی آمده بودن تحقیق! خبریه؟ پدرم در جواب گفته بوده: به یاریه خدا پسر بزرگم میخاد ازدواج کنه. القصه، چند روز بعد در یک فقره پیامک بهی نوشته بود: این شمارهی همراه داداش بزرگمه که با والدینم بهخدمتتون رسیدن، زنگ بزن ببین نتیجه چیه؟ ادامه دارد.......
پسينه: علیرضا نوریزاده که خودشو بجای داستان و دروغ پرداز یه ژورنالیست حرفهای معرفی میکنه، میگفت: هواپیمای جاسوسی RQ 170 آمریکایی را ایرانیها با جنگ الکترونیک به زمین ننشاندن، اونچه که در تلویزیون نمایش داده شد فقط یه ماکت بود.
من میگم: دم اون ایرانیهای باغیرت گرم که تونستن ماکت هواپیمای فوق سری آمریکایی را طوری بسازن که کارشناسان در وزارت دفاع و سازمان جاسوسی آمریکا نتونستن متوجه تقلبی بودنش بشن و رییس جمهورشون را دستمال بدست فرستادن برای پس گرفتنش.
حالا شما پیدا کنید: نفهم و بیشعور را و صد رحمت بفرستید به هوش خر.
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
تکنولوژی،
صدا و سیما،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
ازدواج,
تاثیر مثبت گذاشتن,
توالت,
جنگ الکترونیک,
حمام,
زیرکانه و کارآمدترین حیله,
ژورنالیست,
صداقت,
علیرضا نوریزاده,
ماکت,
همراه,
هواپیمای جاسوسی RQ 170 آمریکایی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 آذر 1390
چون خانمی که ازش یاد میکنم بهیار بیمارستانه، اونو با نام بهی بشناسید. به بهی گفتم: والدینت اجازه میدن با یک معلول قطع نخاع ازدواج کنی؟ بهی گفت: تصمیم گیرنده خودم هستم و میتونم رضایت اونها را جلب کنم. گفتم: شرایط من طوریه که نباید همسرم بره سر کار و باید همیشه در منزل کنارم باشه و هیچ شبی نباید من را در خانه تنها بذاره، میتونی کارت را رها کنی؟ بهی گفت: تا شب عید تعهد دارم و نمیشه نرم سرکار، از اون به بعد نمیرم. گفتم: من از زن نازک نارنجی و گریهاو و قهراو، اهل یکه بدو کردن با بزرگتر، حاضر جواب و تنش آفرین و از همه مهمتر از کسی که با صدای بلند فکر کنه اصلا خوشم نمیادهآاا. بهی گفت: من هم هیچ کدوم از این اخلاقها را ندارم، خیلی دیر و بندرت عصبانی میشم که اونهم با سکوت حل میشه. گفتم: من به هیچ کس 14سکه بیشتر مهریه نمیدم. بهی گفت: مهریه برای من مهم نیست اما گمان نمیکنم خانواده قبول کنن. گفتم: من مراسم شلوغ پلوغ و دینبلو دانبول نمیخام. بهی گفت: منم شلوغ کاری دوستندارم. کلی پیامک نوشتم و خواندم، برای من که هفتهای 4پیامک هم زیاد بود روزی200پیامک یعنی انفجارمخ. چند روز بعد با خواست من، بهی آمد پارک محلمون کمی باهم حرف زدیم و ازش خواستم بیاد منزلمون تا پدر و مادرم ببیننش، از من اصرار و از او خجالت، خلاصه هر طور که بود گولش زدم و بردمش منزل. والدینم بهی رو پسندیدن و از زندگی من و شرایط زندگی با من گفتند که: در آینده تو با پسر ما در این خانه تنها زندگی خواهی کرد، آیا این توانایی را در خودت میبینی کاری که الان بین 4نفر تقسیم میشه را تنها و بدون اخم و تخم و اه و پف انجام بدی؟ بهی گفت:بله. به بهی گفتم: شرط و اصل مهم از نظر من اول رضایت کامل خانوادهی شماست، من میخواهم خانوادهام و کسایی که دوستم دارند را گسترش بدم، نه اینکه برای خودم دشمن بتراشم، پس به خانوادهی گرامیت بگو اول بیان شرایط من را ببینند، اگر پسندیدند و اجازه دادند یک قدم دیگر پیش بریم. بهی حرفم را قبول کرد و رفت که بره رو مخ خانوادهاش. ادامه دارد......
پيآمد: بچههای جنگ الکترونیک، دمتون گرم که با به دست گرفتن کنترل
هواپیمای جاسوسی آمریکایی و سالم به زمین نشاندنش کف همه کارشناسهای نظامی را بریدن. من از این کار بزرگ احساس غرور و رضایت بینهایت کردم. بچهها متشکرم.
دانشمندان کانادایی گروه جدیدی از سلولها را در نخاع یافتند که همانند سلولهای بنیادی نورونی رفتار میکنند و میتوانند راه جدیدی را در درمان آسیبهای نخاعی ارائه کنند. محققان با استفاده از مجموعهای شامل 122 ژن نشانگذار دریافتند که بعضی از سلولهای شعاعی نخاع شباهت بسیاری به گروههای سلولهای بنیادی نورونی دارند. دستگاه عصبی قادر به ترمیم خود نیست بنابراین با شناسایی این سلولهای بنیادی جدید شبیه به سلولهای شعاعی نخاع و با کمک ژنها میتوان این سلولها را به روشی فعال کرد که قادر باشند قسمتهای آسیب دیده نخاع بزرگسالان را در طیف وسیعی از بیماریها از جمله تحلیل عضلانی نخاعی، "ام. اس" و قطع نخاع را بازسازی کنند. این دانشمندان در تحقیق بر روی سلولهای بنیادی نورونی از بعضی ژنهای شناخته شده که برای یافتن سلولهای مستقر در وسط نخاع به عنوان نشانگذار رفتار میکنند، استفاده کردند. پیش از این سلولهای بنیادی نورونی در داخل نخاع کشف شده بودند، درحالی که این گروه جدید در سلولهای شعاعی نخاع و در لبههای طناب نخاعی شناسایی شدند. موقعیت این سلولهای تازه کشف شده به طور شگفت انگیزی مناسب است و میتواند با حداقل آسیبهای جانبی به ترمیم نخاع در طول بیماری و یا پس از یک تصادف کمک کند.
یك معلول قطع نخاع در خصوص روز جهانی معلولان به ایرنا گفت
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
لينك،
تجربه،
تکنولوژی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
احساس غرور و رضایت,
ازدواج,
بهیار,
بیمارستان,
پیامک,
جنگ الکترونیک,
خجالت,
دشمن,
سلولهای بنیادی نورونی,
قطع نخاع,
کشف,
معلول,
مهریه,
همسر,
هواپیمای جاسوسی آمریکا,
والدین,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 18 آذر 1390
یادت هست دوماه پیش گفتم با تیپی انتحاری رفتم عروسی؟ ما از طرف خانوادهی عروس دعوت بودیم، نمیدونم داماد بروجردی که پزشک ارتشه چه نمکی توی غذاش ریخته بود که فوری منه ارتشیه بازنشسته را نمک گیر و مثل خودش بازننشسته کرد!؟ همون شب که از عروسی آمدیم خانه، هنوز کراواتمو وا نکرده بودم که تلفنم یه تک زنگ خورد. فردا صبحش دوباره تلفنم زنگ خورد، گوشیو برداشتم گفتم: بفرمایین. از اونور خط خانمی گفت: شما تو سایت همسریابیه ایران زندگی برام پیام گذاشته بودین، من مایلم با شما آشنا بشم. گفتم: چندتا لینک براتون گذاشته بودم، اونها را دیدید؟ نوشتههام را خواندید؟ خانم اونور خط گفت: ندیدم و نخواندم، شما خودت هرچه لازم هست را بگو. گفتم: توی پرفایلم که دیدی نوشته بودم معلولیت دارم. گفت: بله دیدم. گفتم: من قطع نخاع گردنی هستم، باز هم میخواهی با هم حرف بزنیم؟ گفت: بله. کلی با تلفن و حدود 200پیامک باهم حرف زدیم. فهمیدم که خانم اونور خط: بروجردیه، با پدر و مادرش زندگی میکنه، پنج سال ازمن کوچکتره، از همسرش که اعصاب نداشته جدا شده و دو دختر بزرگ داره که پیش خودش نیستن، و اینکه بهیار همون بیمارستان بزرگه است که اکثر نخاعیها برای درمان یکبار اونجا رفتن. همون روز اول خانم اونور خط را توی پارک محلمون دیدم و پسندیدم. وقتی آمدم خانه داستان را برای خانوادهام تعریف کردم، همه گفتند: تصمیم گیرنده خودت هستی، ما به خواستت احترام میذاریم و همهرقمه همراهی و یاریت میکنیم تا به نتیجهی مطلوب برسی. بعد 20ساعت فکر و سبک و سنگین کردن شرایط خودم و اوشان به خانم اونور خط پیامک دادم و گفتم: من با شرایط شما مشکلی ندارم، اگر شما تمایل دارید بیشتر باهم آشنا بشیم. خانم اونور خط گفت: باشه من هم میخام بیشتر باهم آشنا بشیم. ادامه دارد....
پسآمد: چه بر سر ما ایرانیان آمده که جامعهمون اینگونه به انحطاط اخلاقی و رفتاری کشیده شده، برای اینکه نگید مهرداد کو نمونه، این هم نمونه:
1-رفتار فوتبالیستهای پرسپولیس. 2-بیناموسی وسط خیابون!!! 3-دزدی عمومی از جنازه با هیجان و لذت
یه وبلاگ سرگرمی از دوستی نخاعی
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
لينك،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
ارتش,
انحطاط اخلاقی,
بازنشسته,
بازننشسته,
بهیار,
پزشک,
سایت همسریابی,
سرگرمی,
عروسی,
قطع نخاع گردنی,
کراوات,
معلولیت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 آذر 1390
از روزهای اولی که ویلچر فاتح را خریدم به فکر ساختن میزی بودم که محکم روی دستههاش قرار بگیره، و مثلا بشه با خیال راحت لپتاپ را گذاشت روش و رفت بیرون. هرجا که میرفتم چشمم دنبال جایی بود که بتونه این کار را برام انجام بده، بآلآخره تو یه کوچهی چیتگر سیتی(محلهی روبروی شهرکمون) یه کابینت سازی پیدا کردم. رفتم پیشش و گفتم: وقت داری برای ویلچرم یه میز متحرک درست کنی که هر وقت نیاز به میز داشتم راحت روی دستهی ویلچرم قرارش بدم، گفتم: خوبه مثل درب کابینت لولا داشته باشه تا وقت سوار و پیاده شدن بتونم میز را از جلوم کنار بزنم. برعکس اینکه نتونستم خواستمو برای شما توضیح بدم و توجیهتون کنم، استاد کابینت ساز در حالی که با متر داشت ابعاد مورد نظر را میگرفت، گفت: فهمیدم چی میگی و باید چی برات درست کنم، برو خیالت راحت. چند بار که از اون مکان عبور میکردم به استاد کابینت ساز سر زدم، این کار من موجب شد استاد کار آخرین اشکالها را با تغییراتی رفع کنه. زحمت تحویل گرفتن میز حاضر شده را به پدرم دادم. وقتی پدرم میز را آورد گفت: بندهی خدا دستمزد نمیگرفت، با زور 5هزارتومان بهش دادم. میز چوبیه خوبی شده. برای هر کاری که بخواهی روی میز بکنی عالیه: غذا خوردن، کار با لپتاپ، قراردادن دوربین، کتاب خواندن، نقاشی، تمرین خط و.....
پسوند: آنتي بيوتيك الكتروني جديدي براي بهبود زخم هاي بستر كشف شد، احسان دهقاني 22 ساله دانشجوي رشته مديريت و مخترع اين طرح گفت: در اين طرح با انجام عمل يونيزاسيون هوا آنتي بيوتيکي ساخته ميشود که بهبودي زخم هاي بستر را از 6 تا 8 ماه به 30 روزکاهش مي دهد. دهقاني افزود: در صورت استفاده همزمان از اين آنتي بيوتيک و تزريق پنيسيلين، زخم ها تا چهار روز بهبود مي يابند. موارد استفاده از اين اختراع براي بيماراني که عفونت هاي پوستي با منشاء جراحت يا سوختگي دارند و همچنين کنترل عفونت هاي بيمارستاني بويژه زخم هاي بستر است
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
آنتي بيوتيك الكتروني,
چیتگر سیتی,
ساختن میز,
کابینت سازی,
يونيزاسيون هوا,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 04 آذر 1390
آخرین بار که با سرویس بهزیستی رفتم بیرون آقای راننده گفت: به شما کارت هوشمند استفاده از سرویس دادن؟ من که خبر از این ماجرا نداشتم گفتم: کارت هوشمند!! نه ندادن!! زنگ زدم بهزیستی استان تهران و گفتم: من مددجو مهرداد زندی، معلول قطع نخاع گردنی هستم، من نیاز به استفاده از سرویس دارم، بهم گفتن: برای استفاده از سرویس باید کارت هوشمند بگیرم؟ راهنمایی میکنید چکار کنم؟ گفتن: نیاز به کپی کارت ملی شما هست. پرسیدم میشه با فکس بفرستمش؟ گفتن: بفرست. منم نرمافزار فکس را نصب کردم بعد با دوربین از کارت ملی عکس گرفتم و عکس را اینزرت کردم داخل یک داکیومنت وورد و توش نوشتم: ممدکار گرامی لطفا تصویر کارت ملی بنده را جهت دریافت کارت هوشمند سرویس بدست خانم دوستی برسانید. بعد کامل شدن متن، داکیومنت را توی دسکتاپ سیو کردم و بستمش. برای ارسال فکس داکیومنت وورد را گرفتم و انداختم روی آیکون برنامهی فکس، برنامه باز شد و ازم شمارهی مقصد و عنوان فکس را خواست بعد درج اونها سه سوته فکس را ارسال کرد. یک بار برای پیگیری کار زنگ زدم به بهزیستی، گفتن: تعداد مددجویانی که درخواست استفاده از سرویس را دارند خیلی زیاده، گفتم: من ضایعه نخاعی هستمهآااا. گفتن: اصلا اینجا بخش مربوط به نخاعی هاست. پرسیدم: کی تماس بگیرم برای نتیجه درخواستم؟ گفتن: شما تماس نگیر، خودمان به شمارهای که ازت داریم زنگ میزنیم. بیشتر از یک ماه است که منتظر تماس بهزیستی هستم تا ببینم بآلآخره بهم کارت هوشمند سرویس میدن یا نه؟؟
پسرفت: دوستان تهرانی که میخواهند برای دریافت کارت سرویس اقدام کنند با شمارهی 5-77636081 تماس بگیرن، البته بیشتر وقتها خطها اشغالن، بعد آزاد شدن و برقراری تماس داخلی119 را بگیرید.
در صورت نیاز به ارسال فکس، با شمارهی دفتر مدیر بهزیستی 6-77510065
خانم: دانایی، تماس بگیرید و با هماهنگی براشون فکس بفرستین.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
ابزار بهتر زیستن،
كامپيوتر و رایانه،
خودرو معلولین،
بهزیستی،
:: برچسبها:
استان تهران,
بهزیستی,
داکیومنت,
دسکتاپ,
سرویس,
شماره تماس,
ضایعه نخاعی,
فکس,
کارت هوشمند,
مددجو,
وورد,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 آبان 1390
سرویس بهزیستی که میامد دنبالم و منو با ویلچر برقیم میبرد داخل شهر از این مسافرکشهای ون بود که جلوی درب عقبش سطح شیبدار داشت. نصب غیر کارشناسی سطح شیبدار پشت ون موجب اختلاف سطح بین کف اتومبیل و سطح شیبدار شده بود. داخل ون شدن برام راحت بود اما چون نمیشه با ویلچر توی ون دور زد باید دنده عقب از ماشین میامدم بیرون. موقع بیرون آمدن زیر ویلچرم گیر میکرد به محل اتصال سطح شیبدار به اتومبیل و هر دفعه کلی قرچ و غوروچ ویلچر و اعصابمو درمیآورد، برای رفع این مشکل رفتم مغازه نجاری و گفتم دو قطعه چوب به طول50 و عرض15 و ارتفاع2سانت میخام که بذارم زیر چرخهای ویلچرم تا کمی ارتفاع ویلچرم نسبت به کف ماشین زیاد بشه تا بتونم بدون گیر کردن از سطح شیبدار عبور کنم، آقای نجار چوبها را برام برید و لبههای زبرشو سنباده زد و داد بهم. گفتم: چقدر تقدیم کنم؟ آقای نجار که نزدیک60بهار را دیده بود گفت: اصلا قابلی نداره، برو ازت پولی نمیگیرم، اگه دلت خواست برا اموات فاتحه بخوان. شایان ذکر است که با وجود چوب هم مشکل گیر کردن حل نشد.
پاورقي: توی بیرون رفتنهام همیشه با برخورد مثبت و خوشایند مردم مواجه شدم، تا حالا از نگاه یا گفتار کسی ناراحت نشدم.
کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟ پـَـ نه پَــ، می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام!
دم دستشویی عمومی ایستاده ام تا نفر قبلی بیاد بیرون، اومده بیرون، می بینه دارم پیچ و تاب می خورم می گه دستشویی داری؟ پـَـ نه پَــ، دارم با صدای موزیکی که نواختی تمرین رقص عربی می کنم!
دارم سیگار میکشم مامور اومده میگه داری سیگار میکشی؟ میگم پَـــ نَ پَــــ دارم علامت میدم سرخپوستای قبیله بغلی بفهمن ما اینحائیم.گفت پدر سگ اهل فیسبوکم که هستی سوار شو بریم. گفتم کلانتری؟ گفت پَـــ نَ پَــــ بریم قبیله بغلی بگیم اوردیمت
لازم نیست شما بیاین...
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
خودرو معلولین،
:: برچسبها:
پـَـ نه پَــ,
رفع مشکل,
سرویس بهزیستی,
سطح شیبدار,
سیگار,
فیس بوک,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 آبان 1390
از مدتها قبل میخواستم باد چرخهای ویلچرم را تنظیم کنم، توی دفترچه راهنمای ویلچر نوشته همیشه باد چرخها را کنترل کنید و اونها را پر باد نگه دارید. چند روز پیش که برای چندتا خرید رفته بودم بیرون رسیدم به یه پنچریگیری که بیکار بود، رفتم جلو و گفتم: باد چرخهامو میزون میکنی؟ پرسید: میدونی بادش باید رو چند باشه؟ گفتم: جلو پنجاه و عقب چهلوهشت. یدفعه انگار برق گرفتش، گفت: خیلیه!! میترکههآا!! خلاصه، آقای پنچریگیر شروع کرد به باد زدن، با ترس یکم چرخهارو باد میزد و با بادسنج مقدار باد را چک میکرد تا بآلآخره باد به میزان مطلوب رسید و خوشبختانه اتفاق ناخوشایندی که فکر میکرد نیافتاد. بعد باد زدن متوجه افزایش چشمگیر سرعت ویلچرم شدم، طوری که مسیر سربالایی ملایم رو با همان سرعتی بالا میرفت که قبل باد زدن اون مسیر را تو سرپایینی میرفت. بیخود نبود احساس میکردم سرعت ویلچرم کم شده و نسبت به گذشته باتریش کمی زودتر خالی میشه، طفلکی چرخش500تومن باد میخاست.
پيوست: حرکات زشت و قبیح شیث رضایی – محمد نصرتی بازیکنان تیم فوتبال پرسپولیس در رسانه های جهان بازتاب گستردهای داشته، تو رادیو شنیدم تماشاگر نماهای بارسلون به کریس رونالدو گفتن: اگه مردی برو ایران گل بزن!!
کاریکاتوری در مورد پخش تصاویر قبیح و غیر اخلاقی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی به بهانهی پخش مسابقهی فوتبال
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
صدا و سیما،
:: برچسبها:
بادسنج,
تصاویر قبیح و غیر اخلاقی,
چرخهای ویلچر,
صدا و سیما,
کاریکاتور,
مسابقه فوتبال,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 آبان 1390
با ویلچر برقیم از شمال بسمت جنوب تو پیادهرو خیابان ولیعصر تهران حرکت میکردم و لوازم ورزشی را سیر میکردم. یجا ورود کوچهای به خیابان موجب بالا و پایین شدن سطح پیادهرو بصورت یک پله کوچک شده بود، برای عبور از اون پله، ایستادم و یکم اون سطح را برانداز کردم، امنترین قسمتش برای عبور بسلامت، نزدیکترینجا به دیوار بود، در اون قسمت یه پسر ده سالهی چاق و یه مردی ایستاده بودن، بهشون گفتم: میرید کنار ردشم؟ رفتن کنار، در حین رد شدنم پسره به مرده گفت: اینهمه راه اومده از اینجا رد میشه!؟ منم برگشتم طرفش و بهش گفتم: اگه از اونور میرفتم شاید ویلچرم از پشت برمیگشت، رد شدن از اونجا برای شما چیزی نیست اما برای من این پله مثل قطره باران تو لونه مورچه است، آخر خطابهی قرام انگشتامو شبیه هشمت فردوس تو سریال ستایش کردم و با خنده و شوخی به پسره گفتم: افتاد.
پاپوش: خدا را شکر، خدا درهای رحمتشو باز کردو باران خوبی بارید، ایشاالله دل همه شاد و گرم به عشق باشه.
رسیدیم پشت در خونه ، کلید نداشتم به داداشم میگم کلیدتو بده، میگه میخوای درو باز کنی؟ میگم پَـــ نَ پـَــــ میخوام بدمش به حسین تهی از معطلی درش بیارم….
رفتم جلسه ثبت نام ۱ساعت وایسادم.یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـَـــ نَ پـَـــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم..
تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!
۲ساعته از بیرون صدای قار قار میاد…داداشم میگه صدای کلاغه؟میگم: پــَ نَ پـــَ قناریه متال میخونه!
دوستم در یخچالو باز کرده,دیده هیچی توش نیس,میپرسه:واقعاخالیه!؟میگم پَــ نَ پَـــ هیدنشون کردیم که غریبه ها نبیننشون
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو باز کرده با تعجب میپرسه حامد تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ حامد رسید من دیلیوریشم
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
پند و اندرز،
صدا و سیما،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
:: برچسبها:
بند ناف,
پَـ نَ پـَ,
پله,
حسین تهی,
خیابان ولیعصر,
رقص,
ستایش,
سریال,
قناری,
لوازم ورزشی,
متال,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 آبان 1390
چند وقت پیش با ویلچر برقیم داشتم از یه خیابان ششمتری تهران رد میشدم، یه جا توی باغچهی باریکه بین خیابان و پیادهرو یه جفت کفش مردانه که دور انداخته بودنشون توجهمو شدید به خودش جلب کرد، کفشها پاره نبودن و برای آدم خسیس احتمالا باز هم قابل پوشیدن بودن، اما شکل و فرمشون مثل صندوق عقب تاکسیهای فرسوده بود. وقتی نیم متر از اون کفشها دور شدم باخودم گفتم: اگه الان یه دوربین حسابی داشتم میتونستم چندتا عکس هنری از این کفشها بگیرم که میتونست به وضوح مفاهیم: پیری، ماندهبودن، خستگی، انتظار و یاس را القا کنه. کمی بیشتر که از کفشها دور شدم حسرت خوردنم شروع شد و به خودم گفتم: دوربین حرفهای نداشتم، چرا با دوربین گوشیم از اون صحنهی هنری عکس نگرفتم!؟
پاپوش: دوربین موبایلتون را دست کم نگیرین، دوربین معمولیه گوشی بهتر از دوربین عکاسی بده. چندروز پیش از جلو نمایندگی سونی رد میشدم دیدم پشت ویترین یهسری دوربین عکاسی دیجیتال سایبرشات سونی گذاشتن که روش قیمت99هزارتومن درج شده. جو گیر شدم و یکی خریدم که با حافظه و کیفش شد: 132تومن. الان از خریدش مثل خودم پشیمونم. آدم باید چل باشه که تو چهل سالگی چل بشه. اینم دوتا عکس که با همین دوربین گرفتم: 1-عکس مفهومی من و تابلوی دوربین عکاسی از شما عکس میگیرد 2-عکس مفهومی من و چهارپایه
آشنائی با لوکومات رباتی برای کمک به آسیب دیدگان نخاعی و فلج مغز
نشان گوگل به مناسبت اختلاس سه هزارمیلیاردی

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست.مامان اومده ميگه چيزي شکوندي؟ ميگم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ شيشه ي نازک تنهايي دلمو گذاشتم رو اکو حال کنم
دوستم اومده صاف رفته نشست رو بالشم! ميگم: راحتي؟ ميگه: بلند شم يعني! ميگم: پـَـَـ نَ پـَـَـــ بشين قالب باسنت شه يه موقع گم شدي واسه تشخيص هويت ازش استفاده کنيم
دارم فيلم ميبينم، زنه توش بيکيني پوشيده... مامانم اومده ميگه فيلم خارجيه؟ پَـــ نَ پَـــ مختار نامست يه چند قسمتش تو سواحل انتاليا فيلمبرداري شده
نصفه شبی رفتگره داره زمینو جارو میکنه، رفیقم میگه رفتگره؟؟؟ میگم پـَـــ نــه پـَـــ بابا بزرگه هری پاتره
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
اخبار ترميم نخاع،
تجربه،
تکنولوژی،
سیاحت،
هنری،
:: برچسبها:
بيکيني,
چهل سالگی,
خسیس,
خیابان,
دوربین,
دیجیتال,
ربات,
سایبرشات,
سواحل انتاليا,
سونی,
عکاسی,
عکس هنری,
مفهومی,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 29 مهر 1390
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 22 مهر 1390
عصر روز 30شهریور مثل همیشه رفتم پارک شهرکمون که اینجاست: تهران-کیلومتر 14جادهی مخصوص کرج-چهار راه ایرانخودرو، اون روز باد میآمد و هوا ابری بود، من در این مواقع توی ابرها دنبال تصاویر آشنا میگردم، یوهو بسرم زد برای آزمایش کیفیت دوربین گوشیم و دیدن فیلم حرکت ابرها از آسمان فیلم بگیرم، گوشی را گذاشتم روی دستهی ویلچر و ضبط فیلم را زدم، بعد دو دقیقه ضبط رو متوقف کردم و فیلم رو تماشا کردم، با نگاه اول حیرت کردم، اگه میخواهید شما هم مثل من بهت زده بشید اون فیلم را دانلود کنید و ببینید، البت فیلم را من با موزیک و عکسی راهنما ویرایش کردم حجمش 2339 کیلوبایته، دانلودش با اینترنت کم سرعت حدود 8 دقیقه طول میکشه لینک مستقیم برای دانلود. لینک برای دانلود غیر مستقیم
پايانه: تمام مغازههای دو مرکز فروش پارچه و دوخت کت شلوار را برای خریدن پارچهی راه راه سیاه و سفیدی که عرض خطهاش حداقل یک سانت باشه را زیر چرخ ویلچر گذاشتم(اسنادش هم موجوده: نیگا) اما پارچهی طرح آلکاپونی پیدا نکردم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
آلکاپون,
ایران خودرو,
بوسه,
پارچه,
پارک,
تصاویر,
جادهی,
چهار راه,
دانلود,
دوخت,
شلوار,
عکس,
فروش,
فیلم,
کت,
کرج,
مخصوص,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 مهر 1390
چند روز پیش عروسی تشریف داشتیم، عروس و داماد هر دو پزشکن، عروس خانم لرستان شاغله و اقامت داره و ماه داماد خوزستان. هفتهی پیش که رفته بودم بیرون بفکر این مجلس هم بودم. بین چهار راه استانبول و لالهزار تو یه مغازه یه کروات دیدم که چشممو گرفت، پرسیدم چنده؟ مغازه دار گفت: 15هزار تومان. اوایل که میرفتم بیرون وقت چیز خریدن اصلا چونه نمیزدم، اما حالا برای خرید چیپس هم چونه میزنم، روی هر جنسی راحت میشه 30درصد تخقیف گرفت. گفتم: نه گرونه، مستضعفی میدی ببرم؟ طرف گفت: ده هزار تومان بده ببر. کروات را گرفتم مونده بود پیراهنش. توی مسیرم به بورس لباس دامادی در خیابان بابهمایون رفتم، اونجا پیراهن مورد نظرم را دیدم مغازه داره گفت قیمتش 35هزار تومانه. گفتم: نه بابا خیلی گرون و مستکبریه، مستضعفی بده ببرم؟ طرف گفت: باشه به تو میدم 25هزار تومان. خلاصه اونم گرفتم و شد لباس حضورم در عروسی. من تو مجلس تک و احتمالا انگشتنما بودم حتی بیشتر از داماد، هیچکس مثل من ریسک نکرده بود و پیراهنی مثل من انتحاری نپوشیده بود.
پسينه: اگه زن بودم باید برای چند روز تمام لباسفروشیها را میگشتم، در نهایت هم دست خالی برمیگشتم و در لحظهی آخر میرفتم از سر اجبار اولین چیزی را که میدیدم میخریدم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
:: برچسبها:
انتحار,
انگشتنما,
داماد,
عروس,
عکس,
کروات,
لباس,
مستضعف,
مستکبر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 08 مهر 1390
دوشنبهی گذشته ساعت ٨صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و حدود ٩ونیم منو در میدان فردوسی پیاده کرد. چند ده متر بطرف شرق رفتم و خیابان لالهزار را مستقیم رفتم پایین، از میدان امام و خیابان ناصرخسرو عبور کردم تا از پلاک یک خیابان صور اسرافیل پایهی دوربینی را بخرم که قبلا دیده بودم. من جالب نیستم؟ هنوز دوربین نخریدم، اما براش پایه خریدم ١۵هزار تومان! انقد که بابت خرید این پایه نگران بودم برای خرید دوربین نگران نیستم. دوربین هر روز پیشرفتهتر و ارزونتر از قبل میشه، اما این پایه بسیار کمیابه و ممکن بود تمام بشه. حسن و تفاوت این ابزار اینه که: ١_مفصلیه و به هر حالتی درمیاد. ٢_تهش بادکش داره و به سطوح میچسبه. در ادامه مسیر رفتم تو خیابان ولیعصر و فروشگاههای لوازم ورزش را سیاحت کردم بعد به خیابان کارگر رفتم و بسلامت از میدان قزوین عبور کردم و وارد پارک رازی شدم تا دیدی بزنم به دریاچهی پارک، آخه تو روزنامهها و اخبار خیلی از ماهیگیری تو دریاچهاش میگن. دور دریاچه نرده داره و نمیشه نزدیک آب رفت اما برای ماهیگیری با چوب و چرخ مناسبه. از پارک زود زدم بیرون و رفتم طرف میدان گمرک قدیم و رازی جدید، تو همین مسیر یه کت سیاه رنگ مدل ارتشی خریدم که برای پاییز خوبه. بعد رفتم به مقصد نهایی، جایی که پارسال هم رفته بودم، رفتم پیش سازندهی موتور سهچرخ معلولان. کلی باهاشون حرف زدم و بهشون گله کردم که چرا موتوری را که قول دادن را نمیسازن؟ باز هم بهم گفتن: نقشه و طرحش را کشیدیم، کمی سرمون خلوت بشه درستش میکنیم. اینجا دیگه کارم تموم شد. از ویلچر فاتح بسیار راضی هستم، اگه منزلمان داخل شهر بود تمام نیازهام را مرتفع میکرد. عکس مسیری که پیمودم را روی نقشه ببینید، راه بسیار طولانی بود و ۷۰درصدش سرپایینی بود.
پيآمد: آوردهاند که اگر کورش کبیر از٢۵۰۰سال پیش تا کنون هر ماه صد میلیون تومان پول پس انداز میکرد اندازهی۳۰۰۰میلیارد تومان اختلاس اعوان و انصار جریان انحرافی نمیشد.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
پیرامون ویلچر،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
پارک,
پایهی دوربین,
دریاچه,
سرویس بهزیستی,
عکس,
فردوسی,
قزوین,
ماراتن,
ماهیگیری,
موتور سهچرخ معلولان,
ناصرخسرو,
نقشه,
ویلچر رانی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 مهر 1390
داستان بهار عربی یا بقول ما بیداری اسلامی منو یاد جوکی میاندازه که میگه: یه نفر بعد سالها ساعت مچی میخره، دوستان و خانوادهاش از سر هیجان هی ازش میپرسیدن: ساعت چَنَه؟ ساعت چَنَه؟ بالاخره طرف شاکی میشه و با اعتراض میگه: هی بَپُرسین، هی بَپُرسین تا بَرینین مِینش. حالا که عربها غیرت کردن و بر علیه استبداد طغیان کردن و به دستاوردهایی غیر قابل باور رسیدن، افراد فرصت طلب (رئیس جمهور ترکیه) برای تعریف و تحریف و تسخیر انقلاب عربها اونقدر همایش و کنفرانس میذارن و اونقدر تو سخنرانیها سعی میکنن براشون خط و مشی روشن کنن تا به هر ترتیبی که شده نسیم آزادی را تحویل کویر کودتا به بهانهی افراطیگری و دسیسهی خارجی بدن.
پسآمد: سه هزار میلیارد تومان اختلاس جریان انحرافی نشان دهندهی تشکیلات عریض و طویل این انگل خزیده درون تشکیلات دولت است. بیخود نبود دولت محترم احساس کرد تشکیلاتش زیادی عریض و طویل شده و اقدام به قیچی کردنش کرد.
عكسهاي من
لينك دوستان من
جامعه معلولین شهرستان بافق
تهران– كيلومتر 14 جاده ي مخصوص كرج – چهار راه ايران خودرو بلوار ايران خودرو – شهرك 22بهمن
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
طنز،
:: برچسبها:
اختلاس,
اسلامی,
انحرافی,
جامعه معلولین,
جریان,
جوک,
عربی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 شهریور 1390
رفتن به کرهی ماه بزرگترین دروغ تاریخ بوده که عموسام با افتخار ازش یاد میکنه، نکه خودش خره، فکر میکنه همه اندازهی خودش خرن و این دروغ را باور میکنن!؟ عموسام اینا هنوز هم تکنولوژی فرود و برخاستن فضاپیما را روی زمین ندارن چه برسه به اون موقع اونم روی ماه. جالبش اینه که چند روز پیش در اخبار چندتا عکس فتوشاپی نمایش دادن که مثلا جای پای ماه نوردان را روی سطح کره ماه نشان میداد و گویندهی خبر میگفت: این هم جدیدترین عکسهایی که از جایپای فضانوردان روی سطح کرهی ماه گرفته شده، برای اون کسانی که میگن فرود انسان روی کرهی ماه در استدیوهای فیلمسازیه هالیوود بوده.
دیگر دروغ بزرگ عموسام که حتما دستهای آلودهی استعمار پیر و صهیونیسم بینالملل و احتمالا جریان انحرافی هم توکارش بوده جریان یازده سپتامبر است. کی میتونه باور کنه که چندتا عرب تو افغانستان چنین طرح و برنامهای بریزن، ماهها آموزش ببینن، به آمریکا برن و نقشه را کامل و بدون کمترین اشکالی اجرا کنند و شیطان بزرگ هم طبق معمول نتونه هیچ غلطی بکنه!؟
پسوند: الان مثل اون آقای شعاری با اون لحن مخصوصش تو نماز جمعه بگین: آمریکا، آمریکا، ننگ به نیرنگ تو.
فرق حمام کردن دخترها و پسرها
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
طنز،
پند و اندرز،
:: برچسبها:
11 سپتامبر,
آمریکا,
عموسام,
فضانورد,
نیرنگ,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 18 شهریور 1390
چندسال اولی که تازه نخاعی شده بودم هنگام نشستن بسرعت گرفتار افت فشار خون و سیاهی رفتن چشم و منگ شدن سر میشدم. یواش یواش از شدت این عارضه کاسته شد و الان بندرت چنین حالتی برام پیش میاد، اما اخیرا متوجهی یه عارضهی جدید شدم، تازگیها وقتی بعد چند ساعت روی ویلچر نشستن میرم رو تخت اگه فوری پشت تخت را کامل بخوابانند همه چیز وحشتناک دور سرم میچرخه، طوری که احساس میکنم دارم از روی تخت پرت میشم روی زمین. این حالت بسیار ناخوشایند مربوط میشه به تعادل مایع درون مجاری نیم حلقوی گوش داخلی. راه گرفتار نشدن به این حالت اینه که آدم وقتی میره رو تخت سریع به حالت کاملا خوابیده نره، من اول یه مدت در حالت نیمه نشسته میمونم بعد کامل تختمو میخوابانند، تخت من تخت بیمارستانیه که فیتیله داره و با اون پشتش بالا و پایین میره.
پسرفت: نمیدونم کجا جوک زیر را که ترجمه شدهی یه جوک خارجیه خونده بودم. چون بنظرم جالب اومده بود برا خودم کپی کردمش، شما هم بخونیدش: روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری، مشغول نوشیدن قهوه بودند. یکی از مردها گفت: من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را پدر خطاب میکنند. مرد دوم گفت: من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند سرورم! مرد سوم گفت: پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم او را عالیجناب صدا میکنند. مرد چهارم گفت: پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را قدیس بزرگ خطاب میکنند! زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت: من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است، بسیار خوش هیکل، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن، وقتی وارد جایی میشود همه میگویند: خدای من !
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
طنز،
داستانک،
:: برچسبها:
افت فشار خون,
سرگیجه,
سیاهی رفتن چشم,
کاتولیک,
کشیش,
منگ شدن سر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 شهریور 1390
|
|