💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


تو پیاده‌رو

با ویلچر برقیم از شمال بسمت جنوب تو پیاده‌رو خیابان ولیعصر تهران حرکت میکردم و لوازم ورزشی را سیر میکردم. یجا ورود کوچه‌ای به خیابان موجب بالا و پایین شدن سطح پیاده‌رو بصورت یک پله کوچک شده بود، برای عبور از اون پله، ایستادم و یکم اون سطح را برانداز کردم، امن‌ترین قسمتش برای عبور بسلامت، نزدیکترین‌جا به دیوار بود، در اون قسمت یه پسر ده ساله‌ی چاق و یه مردی ایستاده بودن، بهشون گفتم: میرید کنار ردشم؟ رفتن کنار، در حین رد شدنم پسره به مرده گفت: اینهمه راه اومده از اینجا رد میشه!؟ منم برگشتم طرفش و بهش گفتم: اگه از اونور میرفتم شاید ویلچرم از پشت برمیگشت، رد شدن از اونجا برای شما چیزی نیست اما برای من این پله مثل قطره‌ باران تو لونه مورچه است، آخر خطابه‌ی قرام انگشتامو شبیه هشمت فردوس تو سریال ستایش کردم و با خنده و شوخی به پسره گفتم: افتاد.

پاپوش: خدا را شکر، خدا درهای رحمتشو باز کردو باران خوبی بارید، ایشاالله دل همه شاد و گرم به عشق باشه.

رسیدیم پشت در خونه ، کلید نداشتم به داداشم میگم کلیدتو بده، میگه میخوای درو باز کنی؟ میگم پَـــ نَ پـَــــ میخوام بدمش به حسین تهی از معطلی درش بیارم….

رفتم جلسه ثبت نام ۱ساعت وایسادم.یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـَـــ نَ پـَـــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم..

تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!

۲ساعته از بیرون صدای قار قار میاد…داداشم میگه صدای کلاغه؟میگم: پــَ نَ پـــَ قناریه متال میخونه!

دوستم در یخچالو باز کرده,دیده هیچی توش نیس,میپرسه:واقعاخالیه!؟میگم پَــ نَ پَـــ هیدنشون کردیم که غریبه ها نبیننشون

 دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو باز کرده با تعجب میپرسه حامد تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ حامد رسید من دیلیوریشم




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، طنز، تجربه‌، پیرامون ویلچر، پند و اندرز، صدا و سیما، ابزار بهتر زیستن، مناسب سازی شهر برای معلولان،
:: برچسب‌ها: بند ناف, پَـ نَ پـَ, پله, حسین تهی, خیابان ولیعصر, رقص, ستایش, سریال, قناری, لوازم ورزشی, متال, ویلچر برقی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 آبان 1390 ارسال نظر(7)

هنر چهل سالگی

چند وقت پیش با ویلچر برقیم داشتم از یه خیابان شش‌متری تهران رد میشدم، یه جا توی باغچه‌ی باریکه بین خیابان و پیاده‌رو یه جفت کفش مردانه که دور انداخته بودنشون توجه‌مو شدید به خودش جلب کرد، کفش‌ها پاره نبودن و برای آدم خسیس احتمالا باز هم قابل پوشیدن بودن، اما شکل و فرمشون مثل صندوق عقب تاکسی‌های فرسوده بود. وقتی نیم متر از اون کفش‌ها دور شدم باخودم گفتم: اگه الان یه دوربین حسابی داشتم میتونستم چندتا عکس هنری از این کفش‌ها بگیرم که میتونست به وضوح مفاهیم: پیری، مانده‌بودن، خستگی، انتظار و یاس را القا کنه. کمی بیشتر که از کفش‌ها دور شدم حسرت خوردنم شروع شد و به خودم گفتم: دوربین حرفه‌ای نداشتم، چرا با دوربین گوشیم از اون صحنه‌ی هنری عکس نگرفتم!؟

پاپوش: دوربین موبایل‌تون را دست کم نگیرین، دوربین معمولیه گوشی بهتر از دوربین عکاسی بده. چندروز پیش از جلو نمایندگی سونی رد میشدم دیدم پشت ویترین یه‌سری دوربین عکاسی دیجیتال سایبرشات سونی گذاشتن که روش قیمت99هزارتومن درج شده. جو گیر شدم و یکی خریدم که با حافظه و کیفش شد: 132تومن. الان از خریدش مثل خودم پشیمونم. آدم باید چل باشه که تو چهل سالگی چل بشه. اینم دوتا عکس که با همین دوربین گرفتم: 1-عکس مفهومی من و تابلوی دوربین عکاسی از شما عکس میگیرد 2-عکس مفهومی من و چهارپایه

آشنائی با لوکومات رباتی برای کمک به آسیب دیدگان نخاعی و فلج مغز

نشان گوگل به مناسبت اختلاس سه هزارمیلیاردی

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست.مامان اومده ميگه چيزي شکوندي؟ ميگم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ شيشه ي نازک تنهايي دلمو گذاشتم رو اکو حال کنم

دوستم اومده صاف رفته نشست رو بالشم! ميگم: راحتي‌؟ ميگه: بلند شم يعني‌! ميگم: پـَـَـ نَ پـَـَـــ بشين قالب باسنت شه يه موقع گم شدي واسه تشخيص هويت ازش استفاده کنيم

دارم فيلم ميبينم، زنه توش بيکيني پوشيده... مامانم اومده ميگه فيلم خارجيه؟ پَـــ نَ پَـــ مختار نامست يه چند قسمتش تو سواحل انتاليا فيلمبرداري شده

نصفه شبی رفتگره داره زمینو جارو میکنه، رفیقم میگه رفتگره؟؟؟ میگم پـَـــ نــه پـَـــ بابا بزرگه هری پاتره




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، طنز، اخبار ترميم نخاع، تجربه‌، تکنولوژی، سیاحت، هنری،
:: برچسب‌ها: بيکيني, چهل سالگی, خسیس, خیابان, دوربین, دیجیتال, ربات, سایبرشات, سواحل انتاليا, سونی, عکاسی, عکس هنری, مفهومی, ویلچر برقی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 29 مهر 1390 ارسال نظر(8)

عکس نیم رخ یار

با زود تاریک شدن هوا نم‌نم داره پارک رفتن تعطیل میشه. من تو پارک برای خودم مکان مشخصی دارم که تغریبا همیشه همونجا می‌ایستم، چون رو به شمال می‌ایستم وقتی به افق نگاه میکنم انتهای رشته‌کوه البرز را میبینم، وقتی از اونجایی که تو پارک هستم به موقعیت ساعت 10به راس کوه نگاه میکنم این نیم رخ یار را میبینم، ببینید کار پیکر تراش طبیعت را.

ته‌بندي: چند روز پیش بچه‌ها تو پارک قبل شروع بازیشون داشتن ده20سی40میکردن، خوب که گوش کردم دیدم چقدر متفاوته!! هم اسلامی شده بود هم بخشیش پورنووغیر اسلامی و اخلاقی بود!! صداشونو ضبط کردم و آپلود کردم، دانلود کنید و گوش کنید، حجمش 109کیلوبایته و سه سوته دانلود میشه.

دختره داره فیلم میبینه دوستش میگه: من عاشقه رادانم. دوستش میگه: کی؟بهرام؟  دختره میگه: پ نه پ سردار!

دارم میرم تو دانشگاه یارو دم در جلومو گرفته میگه آقا شما دانشجوی همین دانشگاهید؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ دانشجوی دانشگاه آکسفوردم، درس تنظیم خانواده رو اینجا واحد میهمان گرفتم!!




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، هنری،
:: برچسب‌ها: آپلود, اخلاقی, اسلامی, البرز, پ نه پ, دانلود کنید, درس تنظیم خانواده, رادان, رشته‌کوه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 22 مهر 1390 ارسال نظر(13)

عکس رخ یار

عصر روز 30شهریور مثل همیشه رفتم پارک شهرک‌مون که اینجاست: تهران-کیلومتر 14جاده‌ی مخصوص کرج-چهار راه ایران‌خودرو، اون روز باد میآمد و هوا ابری بود، من در این مواقع توی ابرها دنبال تصاویر آشنا میگردم، یوهو بسرم زد برای آزمایش کیفیت دوربین گوشیم و دیدن فیلم حرکت ابرها از آسمان فیلم بگیرم، گوشی را گذاشتم روی دسته‌ی ویلچر و ضبط فیلم را زدم، بعد دو دقیقه ضبط رو متوقف کردم و فیلم رو تماشا کردم، با نگاه اول حیرت کردم، اگه میخواهید شما هم مثل من بهت زده بشید اون فیلم را دانلود کنید و ببینید، البت فیلم را من با موزیک و عکسی راهنما ویرایش کردم حجمش 2339 کیلوبایته، دانلودش با اینترنت کم سرعت حدود 8 دقیقه طول میکشه لینک مستقیم برای دانلودلینک برای دانلود غیر مستقیم

پايانه: تمام مغازه‌های دو مرکز فروش پارچه و دوخت کت شلوار را برای خریدن پارچه‌ی راه راه سیاه و سفیدی که عرض خط‌هاش حداقل یک سانت باشه را زیر چرخ ویلچر گذاشتم(اسنادش هم موجوده: نیگا) اما پارچه‌ی طرح آلکاپونی پیدا نکردم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ابزار بهتر زیستن، سیاحت،
:: برچسب‌ها: آلکاپون, ایران خودرو, بوسه, پارچه, پارک, تصاویر, جاده‌ی, چهار راه, دانلود, دوخت, شلوار, عکس, فروش, فیلم, کت, کرج, مخصوص,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 مهر 1390 ارسال نظر(17)

انتحار در عروسی

چند روز پیش عروسی تشریف داشتیم، عروس و داماد هر دو پزشکن، عروس خانم لرستان شاغله و اقامت داره و ماه داماد خوزستان. هفته‌ی پیش که رفته بودم بیرون بفکر این مجلس هم بودم. بین چهار راه استانبول و لاله‌زار تو یه مغازه یه کروات دیدم که چشممو گرفت، پرسیدم چنده؟ مغازه دار گفت: 15هزار تومان. اوایل که میرفتم بیرون وقت چیز خریدن اصلا چونه نمیزدم، اما حالا برای خرید چیپس هم چونه میزنم، روی هر جنسی راحت میشه 30درصد تخقیف گرفت. گفتم: نه گرونه، مستضعفی میدی ببرم؟ طرف گفت: ده هزار تومان بده ببر. کروات را گرفتم مونده بود پیراهنش. توی مسیرم به بورس لباس دامادی در خیابان باب‌همایون رفتم، اونجا پیراهن مورد نظرم را دیدم مغازه داره گفت قیمتش 35هزار تومانه. گفتم: نه بابا خیلی گرون و مستکبریه، مستضعفی بده ببرم؟ طرف گفت: باشه به تو میدم 25هزار تومان. خلاصه اونم گرفتم و شد لباس حضورم در عروسی. من تو مجلس تک و احتمالا انگشت‌نما بودم حتی بیشتر از داماد، هیچکس مثل من ریسک نکرده بود و پیراهنی مثل من انتحاری نپوشیده بود.

پسينه: اگه زن بودم باید برای چند روز تمام لباس‌فروشیها را میگشتم، در نهایت هم دست خالی برمیگشتم و در لحظه‌ی آخر میرفتم از سر اجبار اولین چیزی را که میدیدم میخریدم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: انتحار, انگشت‌نما, داماد, عروس, عکس, کروات, لباس, مستضعف, مستکبر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 مهر 1390 ارسال نظر(11)

ویلچر رانی ماراتن

دوشنبه‌ی گذشته ساعت ٨صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و حدود ٩ونیم منو در میدان فردوسی پیاده کرد. چند ده متر بطرف شرق رفتم و خیابان لاله‌زار را مستقیم رفتم پایین، از میدان امام و خیابان ناصرخسرو عبور کردم تا از پلاک یک خیابان صور اسرافیل پایه‌ی دوربینی  را بخرم که قبلا دیده بودم. من جالب نیستم؟ هنوز دوربین نخریدم، اما براش پایه خریدم ١۵هزار تومان! انقد که بابت خرید این پایه نگران بودم برای خرید دوربین نگران نیستم. دوربین هر روز پیشرفته‌تر و ارزونتر از قبل میشه، اما این پایه بسیار کم‌یابه و ممکن بود تمام بشه. حسن و تفاوت این ابزار اینه که: ١_مفصلیه و به هر حالتی درمیاد. ٢_تهش بادکش داره و به سطوح میچسبه. در ادامه مسیر رفتم تو خیابان ولی‌عصر و فروشگاه‌های لوازم ورزش را سیاحت کردم بعد به خیابان کارگر رفتم و بسلامت از میدان قزوین عبور کردم و وارد  پارک رازی شدم تا دیدی بزنم به  دریاچه‌ی پارک، آخه تو روزنامه‌ها و اخبار خیلی از ماهیگیری تو دریاچه‌اش میگن. دور دریاچه نرده داره  و نمیشه نزدیک آب رفت اما برای ماهیگیری با چوب و چرخ  مناسبه. از پارک زود زدم بیرون و رفتم طرف میدان گمرک قدیم و رازی جدید، تو همین مسیر یه کت سیاه رنگ مدل ارتشی خریدم که برای پاییز خوبه. بعد رفتم به مقصد نهایی، جایی که پارسال هم رفته بودم، رفتم پیش سازنده‌ی موتور سه‌چرخ معلولان. کلی باهاشون حرف زدم و بهشون گله کردم که چرا موتوری را که قول دادن را نمیسازن؟ باز هم بهم گفتن: نقشه و طرحش را کشیدیم، کمی سرمون خلوت بشه درستش میکنیم. اینجا دیگه کارم تموم شد. از ویلچر فاتح بسیار راضی هستم، اگه منزلمان داخل شهر بود تمام نیازهام را مرتفع میکرد. عکس مسیری که پیمودم را روی نقشه ببینید، راه بسیار طولانی بود و ۷۰درصدش سرپایینی بود.

پيآمد: آورده‌اند که اگر کورش کبیر از٢۵۰۰سال پیش تا کنون هر ماه صد میلیون تومان پول پس انداز میکرد اندازه‌ی۳۰۰۰میلیارد تومان اختلاس اعوان و انصار جریان انحرافی نمیشد.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، شاد زیستن، پیرامون ویلچر، تکنولوژی، ابزار بهتر زیستن،
:: برچسب‌ها: پارک, پایه‌ی دوربین, دریاچه‌, سرویس بهزیستی, عکس, فردوسی, قزوین, ماراتن, ماهیگیری, موتور سه‌چرخ معلولان, ناصرخسرو, نقشه, ویلچر رانی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 01 مهر 1390 ارسال نظر(12)

این روزها

داستان بهار عربی یا بقول ما بیداری اسلامی منو یاد جوکی میاندازه که میگه: یه‌ نفر بعد سالها ساعت مچی میخره، دوستان و خانواده‌اش از سر هیجان هی ازش میپرسیدن: ساعت چَنَه؟ ساعت چَنَه؟ بالاخره طرف شاکی میشه و با اعتراض میگه: هی بَپُرسین، هی بَپُرسین تا بَرینین مِینش. حالا که عرب‌ها غیرت کردن و بر علیه استبداد طغیان کردن و به دستاوردهایی غیر قابل باور رسیدن، افراد فرصت طلب (رئیس جمهور ترکیه) برای تعریف و تحریف و تسخیر انقلاب عرب‌ها اونقدر همایش و کنفرانس میذارن و اونقدر تو سخنرانی‌ها سعی میکنن براشون خط و مشی روشن کنن تا به هر ترتیبی که شده نسیم آزادی را تحویل کویر کودتا به بهانه‌ی افراطی‌گری و دسیسه‌ی خارجی بدن.

پسآمد: سه هزار میلیارد تومان اختلاس جریان انحرافی نشان دهنده‌ی تشکیلات عریض و طویل این انگل خزیده درون تشکیلات دولت است. بیخود نبود دولت محترم احساس کرد تشکیلاتش زیادی عریض و طویل شده و اقدام به قیچی کردنش کرد.

عكس‌هاي من لينك دوستان من جامعه معلولین شهرستان بافق تهران– كيلومتر 14 جاده ي مخصوص كرج – چهار راه ايران خودرو بلوار ايران خودرو – شهرك 22بهمن




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، طنز،
:: برچسب‌ها: اختلاس, اسلامی, انحرافی, جامعه معلولین, جریان, جوک, عربی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 25 شهریور 1390 ارسال نظر(5)

درغگو دشمن خداست

رفتن به کره‌ی ماه بزرگترین دروغ تاریخ بوده که عموسام با افتخار ازش یاد میکنه، نکه خودش خره، فکر میکنه همه اندازه‌ی خودش خرن و این دروغ را باور میکنن!؟ عموسام‌ اینا هنوز هم تکنولوژی فرود و برخاستن فضاپیما را روی زمین ندارن چه برسه به اون موقع اونم روی ماه. جالبش اینه که چند روز پیش در اخبار چندتا عکس فتوشاپی نمایش دادن که مثلا جای پای ماه نوردان را روی سطح کره ماه نشان میداد و گوینده‌ی خبر می‌گفت: این هم جدیدترین عکسهایی که از جای‌پای فضانوردان روی سطح کره‌ی ماه گرفته شده، برای اون کسانی که میگن فرود انسان روی کره‌ی ماه در استدیوهای فیلم‌سازیه هالیوود بوده.

دیگر دروغ بزرگ عموسام که حتما دست‌های آلوده‌ی استعمار پیر و صهیونیسم بین‌الملل و احتمالا جریان انحرافی هم توکارش بوده جریان یازده سپتامبر است. کی میتونه باور کنه که چندتا عرب تو افغانستان چنین طرح و برنامه‌ای بریزن، ماه‌ها آموزش ببینن، به آمریکا برن و نقشه را کامل و بدون کمترین اشکالی اجرا کنند و شیطان بزرگ هم طبق معمول نتونه هیچ غلطی بکنه!؟

پسوند: الان مثل اون آقای شعاری با اون لحن مخصوصش تو نماز جمعه بگین: آمریکا، آمریکا، ننگ به نیرنگ تو.

فرق حمام کردن دخترها و پسرها




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، طنز، پند و اندرز،
:: برچسب‌ها: 11 سپتامبر, آمریکا, عموسام, فضانورد, نیرنگ,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 شهریور 1390 ارسال نظر(5)

سرگیجه

چندسال اولی که تازه نخاعی شده بودم هنگام نشستن بسرعت گرفتار افت فشار خون و سیاهی رفتن چشم و منگ شدن سر میشدم. یواش یواش از شدت این عارضه کاسته شد و الان بندرت چنین حالتی برام پیش میاد، اما اخیرا متوجه‌ی یه عارضه‌ی جدید شدم، تازگی‌ها وقتی بعد چند ساعت روی ویلچر نشستن میرم رو تخت اگه فوری پشت تخت را کامل بخوابانند همه چیز وحشتناک دور سرم میچرخه، طوری که احساس میکنم دارم از روی تخت پرت میشم روی زمین. این حالت بسیار ناخوشایند مربوط میشه به تعادل مایع درون مجاری نیم حلقوی گوش داخلی. راه گرفتار نشدن به این حالت اینه که آدم وقتی میره رو تخت سریع به حالت کاملا خوابیده نره، من اول یه مدت در حالت نیمه نشسته میمونم بعد کامل تختمو میخوابانند، تخت من تخت بیمارستانیه که فیتیله داره و با اون پشتش بالا و پایین میره. پسرفت: نمیدونم کجا جوک زیر را که ترجمه شده‌ی یه جوک خارجیه خونده بودم. چون بنظرم جالب اومده بود برا خودم کپی کردمش، شما هم بخونیدش: روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری، مشغول نوشیدن قهوه بودند. یکی از مردها گفت: من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را پدر خطاب میکنند. مرد دوم گفت: من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند  سرورم! مرد سوم گفت: پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم او را عالی‌جناب صدا میکنند. مرد چهارم گفت: پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را قدیس بزرگ خطاب میکنند! زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت: من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است، بسیار خوش هیکل، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن، وقتی وارد جایی میشود همه میگویند: خدای من !




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، معلولین و معلولیت، احوالات من، پزشکی و درمان، طنز، داستانک،
:: برچسب‌ها: افت فشار خون, سرگیجه, سیاهی رفتن چشم, کاتولیک, کشیش, منگ شدن سر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 11 شهریور 1390 ارسال نظر(6)

آورده‌اند که

در زمان پیامبر، کافری هر وقت میدید كفار ایمان می‌آورند بسیار رنج می‌كشید. عاقبت نقشه كشید كه پیامبر اسلام را به خانه‌اش دعوت كند و به او آسیب برساند. به این منظور چاهی در خانه‌اش كند و آن را پر از خنجر و نیزه كرد و نزد محمد بن عبدالله رفت و گفت: یا رسول الله امشب به خانه من تشریف  فرما شوید. حضرت قبول كرد و فرمود: آماده باش من و یارانم به خانه‌ات می‌آییم. شب محمد بن عبدالله با علی بن ابی طالب و یاران دیگرش به خانه آن شخص رفتند. آن شخص روی چاه بالش و تشك انداخته بود، بسیار تعارف كرد كه پیامبر روی آن بنشیند. پیامبر بسم الله گفت و نشست. کافر از فرو نرفتن حضرت در چاه بسیار تعجب كرد!! بعد گفت: حالا با ریختن زهر در غذا، محمد و یارانش را با هم میکشم. زهر را در غذا ریخت و نزد میهمانان برد. رسول الله دعایی خواند و فرمود: بسم الله بگویید و مشغول شوید، همه از آن غذا خوردند. پس از اینکه پذیرایی تمام شد پیامبر و یارانش به راه افتادند كه از خانه بیرون بروند. زن و شوهر با هم شمع برداشتند كه محمد بن عبدالله را مشایعت كنند. بچه‌های آن شخص كه منتظر بودند میهمانها بروند بعد غذا بخورند، وقتی دیدند پدر و مادرشان با محمد بن عبدالله از خانه بیرون رفتند به درون اتاق دویدند و شروع كردند به خوردن بقایای غذاها. چون پیغمبر برای آنها دعا نخوانده بود بچه‌ها مردند. وقتی زن و شوهر از مشایعت پیغمبر و یارانش برگشتند دیدند بچه‌ها مرده‌اند. آن شخص ناراحت شد دوید سر چاه و به تشكی كه بر سر چاه انداخته بود لگدی زد و گفت: آن زهر كه محمد را نكشت، تو چرا فرو نرفتی!؟ ناگهان در چاه فرو رفت و آن فرد تكه تكه شد. از آن موقع می گویند: چاه مكن بهر كسی اول خودت، دوم كسی.

پاورقي: عصرها تو پارک از بچه‌ها میپرسم: برنامه کودک دیدی؟ چه کارتونی را دوست داری؟ بچه‌ها یه‌جوری نگاهم میکنن که انگار اصلا نمیدونن برنامه کودک چیه!؟ عوضش من و بابام هر روز تو ماهواره‌ کارتون خانواده‌ی دکتر ارنست را میدیدیم، روزی هم که زمان شروع کارتون از یادم رفت بابام بهم گفت: نمیزنی دکتر ارنست؟




:: موضوعات مرتبط: پند و اندرز، داستانک،
:: برچسب‌ها: بسم الله, پیامبر اسلام, رسول الله, علی بن ابی طالب, محمد بن عبدالله,

نویسنده : تاریخ : جمعه 04 شهریور 1390 ارسال نظر(6)

حکایت منو حکم حکومتی

بعضی وقت‌ها هرچی که توی دهنم هست یوهو میپره توی راه نفسم و دنیا جلوی چشمم تیره و تار میشه، در این مواقع کلی سرفه میکنم و یکی از اعضای خانواده با زدن ضربه به پشتم کمکم میکنه تا زودتر راه نفسم بازبشه. اینجا حکایت این داستان میشم: حاکمی، جهت تادیب گناه‌کاری فرمان داد که فرد خاطی به‌میل خود یكی از این جریمه‌ها را انتخاب كند: 1-خوردن صد ضربه چوب. 2-خوردن یك من پیاز. 3-پرداخت صد سکه. مرد گفت: پیاز می‌خورم، یك من پیاز برای او آوردند، مقداری از آن را كه خورد دید دیگر نمی‌تواند بخورد، گفت: پیاز نمی‌خورم، چوب بزنید. به دستور حاكم او را لخت كردند، چند ضربه چوب كه زدند، گفت: نزنید پول می‌دهم.

پيوست: نمیدانم سیستم گوش و حلق و بینی من هربار باهم همکاری میکنن تا با بندآوردن نفسم توسط هرچه که درون دهانم هست، به لقا‌الله بفرستنم یا ارزش نفس کشیدن را بهم بنمایانند. این وقت‌ها یاد عزیزان جانباز شیمیایی میافتم که چه سختی‌هایی میکشن تا فقط بتونن نفس بکشن، تصور اینکه با ریه‌های پر از تاول چطور میشه نفس کشید مو به تنم سیخ میکنه.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، شاد زیستن، طنز، داستانک،
:: برچسب‌ها: تاول, جانباز شیمیایی, حاكم, حکایت, سرفه, لخت كردن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 28 مرداد 1390 ارسال نظر(9)

صورت جلسه

شهرداری با کلی هدف توی محله‌ها خانه‌ی سلامت راه انداخته. سال گذشته از خانه‌ی سلامت محل ما چند بار باهام تماس گرفتن و احوالمو ثبت کردن. بعد چند وقت باهام تماس گرفتن و گفتن: شهرداری منو دبیر انجمن معلولان خانه‌ی سلامت محل قرارداده. به شوخی بهشون جواب دادم: اگه حقوق و مزایاش خوب باشه قبول میکنم. سال گذشته دو سه بار باهام تماس گرفتن و گفتن: فلان جا جلسه هست و شما هم باید باشید. من هم گفتم: حقوق که بهم نمیدید اقلا بعنوان مزایا یه ماشین بفرستین دنبالم تا بیام وگرنه دبیر بی دبیر. سال گذشته حقوق که بهم ندادن هیچ مزایا هم بهم ندادند. چند روز پیش از خانه‌ی سلامت محل تماس گرفتن و گفتن:(مثل خانم شیرزاد بخونید) در شهرک مجاور، خانه‌ی سلامت منطقه، جلسه گذاشته، آماده باشید آقآااااا، ماشین با همراه میاد دنبالتوووووووون. حدود دوساعت، ده‌نفر که معلولیت‌های مختلفی داشتیم دوره هم بودیم، مدیر جلسه خواست هرکسی خودشو با بیان نوع و مدت معلولیت و توانمدی‌ها و .... معرفی کنه. بعد مدیر جلسه از خواسته‌های حضار پرسید، خواسته‌ها زیاد و مختلف بود اما کار و تردد مشترک بود. به مدیر جلسه گفتم: بهتره اول شما بگید چه کارهایی میتونید برای ما انجام بدید تا ما در همان چهارچوب خواسته‌هامون را مطرح کنیم، متاسفانه جلسه دستور و هدف مشخصی نداشت. مدیر جلسه گفت: ما توقع داریم از این به‌بعد شما را در گردهمایی‌های بیشتری ببینیم، این جلسه فتح بابی بود برای آشنایی. در پایان به مدیر جلسه گفتم: من در هر گردهمایی‌ای که شما بخواهید شرکت میکنم، مشروط به آنکه با ویلچر برقی خودم و بدون نیاز به کمک غیر وارد جلسه‌ بشم. دفعه‌ی بعد من با ویلچر برقی به این مکان میام و اگر همچنان این خانه‌ی سلامت مثل مال محل ما ناسلامت باشه و من نتونم از روی سطح شیب دار وارد بشم از دم در برمیگردم. مدیر جلسه از من ایراد گرفت که چرا دم از نامهربانی میزنم. درجوابش گفتم: برگزاری این جلسه بنا به خواست شهرداری بوده و خواست من چیزی نیست جز اینکه شهرداری وظیفه‌ی قانونی خودشو که مناسب‌سازی اماکن عمومی است را انجام بده. خوشبختانه جذبه و تهدید من موثر واقع شد و مدیر جلسه فوری به یکی از همکارهاش گفت که در اولین فرصت برای اون مکان سطح شیب داری مناسب حال معلول‌ها درست کنند. پاپوش: از حضور ما در اون جلسه کلی فیلم و عکس گرفتن، اگه پس‌فردا فیلم و عکس‌مون را تو تلویزیون و اینترنت و ماهواره با عناوین جلسه‌ی سران فتنه یا معترضین یا معاندین یا مجاهدین یا.... دیدید تعجب نکنید.

هشتمین المپیاد فنی حرفه ای افراد دارای معلولیت

ازدواج یک دختر معلول با نامزد وفادارش + عکس

روش های به دام انداختن شوهر توسط دخترها




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من،
:: برچسب‌ها: توانمدی‌ها, جلسه, خانه‌ی سلامت, سطح شیب دار, شهرداری,

نویسنده : تاریخ : جمعه 21 مرداد 1390 ارسال نظر(8)

در تعجب بودم

همیشه در تعجب بودم که چرا کولرمون که فقط یه خروجی باد داره خونمونو خنک نمیکنه!! حتی شب‌ها از شدت گرما بیدار میشدم و با اسپری کردن آب رو تنم خودمو خنک میکردم و میخوابیدم. چند روز پیش، نقاش داشت نرده‌های بالای دیوار حیاط را با اسپری رنگ میکرد، به همین دلیل مجبور شدیم دربی که فقط من ازش استفاده میکنم و کنار تختمه و همیشه بازه را ببندیم. رنگ کاری چند ساعتی طول کشید. در این زمان بود که احساس کردم چقدر باد کولر و فضای داخل منزل خنک‌تر از قبل شده. شب هم اون درب را باز نکردن و نتیجه این شد که دم صبح از خنکی باد کولر لرزم گرفته بود. قبلا فکر میکردم اگه باد کولر از لای پرده‌ی آویزان جلوی درب باز فرار کنه بیرون، منزل خنک‌تر میشه، اما امروز به این نتیجه رسیدم که اشتباه فکر میکردم.

پاپوش: در بخش نظر سنجی یه پیامی میگفت: لطفا به وبلاگ فرزندم صبا مراجعه نمائید و در صورت امکان به خاطر شرف و انسانیت‌تان اطلاع رسانی نموده و صدای مظلومیت این خانواده را جهت احقاق حق‌شان به گوش دیگران برسانید. به اون وبلاگ رفتم، اونچه که دیدم دردناک بود، اما برای منی که خودم گرفتار اشتباه و سهل‌انگاری کادر درمانی هستم چیز تازه‌ای نبود. دوستان به وبلاگ فرزندم صبا مراجعه کنید و با پیامی موجب دلگرمیشون بشید.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن،
:: برچسب‌ها: اسپری, اشتباه و سهل‌انگاری کادر درمانی, پرده, نقاش,

نویسنده : تاریخ : جمعه 14 مرداد 1390 ارسال نظر(8)

مرور18سال معلولیت

چند روز بود به روزهای سخت دوران معلولیتم فکر میکردم، بخصوص به روزها و ماه‌ها و چند سال اول. زمان‌های بی‌تجربه بودن در مقابل گرفتاری‌های زیاد آسیب نخاعی. سال‌هایی که به دلیل‌های مختلف هیچ حرکتی نداشتم. اون سال‌ها به من و خانواده‌ام بسیار سخت گذشت. الان بعد 18 سال تجربه بنظرم همه چیز خوب و آرومه. میتونم بگم زندگیه امروزم در قیاس با زندگیم در اوایل معلولیتم شبیه زندگیم قبل و بعد معلولیتمه. بهای تجربه و آرامش امروز من را خانواد‌ه‌ام پرداخت کردن. من تا ابد مدیون سخاوت‌شون هستم.

چند روز پیش تو پارک به این چیزا فکر میکردم، از خودم پرسیدم: چرا این افکار به ذهنم هجوم آوردن؟ براش دوتا جواب پیدا کردم اولیش: سال روز معلول شدنم بود که موجب شده بود ناخود آگاه به این چیزا فکر کنم. (من هم مثل همه‌ی مردها تاریخ تولدمو فراموش میکنم چه برسه به این یکی که اصلا برام مهم نیست که بخوام یادم بمونه) دومیش: چانه زنی من با خانواده‌ام و بخصوص با پدرم سر خرید موتور سه‌چرخه. خانواده‌‌ام با خرید موتور مخالفن و میگن: با این رانندگی‌ها، هر لحظه باید منتظر تصادف دیگری باشیم. راستش بیشتر از اونها خودم میترسم. فکر به اینکه مثلا دستم یک ماه تو گچ باشه برام بسیار سخته چه برسه به اینکه خدا نکرده دوباره گردنم بشکنه و دوباره دوران معلولیت را از نو تجربه کنم. این وحشتناک‌ترین اتفاقیه که ممکنه برای یه نخاعی بیافته.

ته‌بندي: وسوسه‌ی خرید موتور سه‌چرخ یه لحظه از ذهنم خارج نمیشه. داشتن و استفاده از موتور سه‌چرخ برای من که منزلمان 14 کیلومتر خارج شهر تهرانه از واجباته، اما ممکنه عمل به این واجب عقوبتی بدتر از عمل به فعل حرام داشته باشه.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن،
:: برچسب‌ها: آسیب نخاعی, تصادف, فعل حرام, معلول, موتور سه‌چرخه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 مرداد 1390 ارسال نظر(18)

اندر فایده‌ی ماهواره

از وقتی پنجره‌ی اطاقم تبدیل به درب شد تا بتونم از اون برم توی بالابر ویلچر و برم تو حیاط با مشکل ورود پشه و مگس از اون درب مواجه شدیم. البته همیشه جلوی درب پرده‌ی توری پارچه‌ای بود اما با وزش باد حشرات از کنار پرده میامدن داخل. برای رفع مشکل پدرم درب و پنجره‌ساز آورد و گفتیم: میخواهیم جلوی این درب، یه درب توری بزنیم، فکر و روشی براش داری؟ طرف بعد یکی دو روز فکر کردن گفت: راهی به ذهنش نمیرسه. تا دوماه پیش چاره‌ای جز سازگاری با این مشکل نداشتیم. یه روز که داشتم کانالهای فروش کالا تو ماهواره را سیاحت میکردم دیدم دارن پرده‌ای میفروشن که وسطش چاک داشت ولی به لبه‌هاش آهن‌روبا وصل کرده بودن تا بعد عبور افراد، دولب پرده بچسبه بهم. باخودم گفتم: این چیزی که ما میخواهیم، داستان را برای پدرم تعریف کردم و توضیح دادم که چه چیزی را برای چه کاری میخواهیم. پدرم از یخچال‌سازی محلمان یک متر آهن‌روبای زوار یخچال خرید و آورد و مادرم اونها را کوک زد دوسر پرده. حالا پرده راحت میچسبه به چهار چوب درب و مانع ورود حشرات میشه. فکر خوب و موثریه که برای همه میتونه مفید باشه.

پايانه: سریال نابرده رنج داره میگه: اسد پنبه‌ و عماد خلافکار پچول، بدون هیچ آموزش رزمی و جنگی کلی رستم دستان هستن، و با دست خالی، دو تنه با تمام ارتشی‌های حرفه‌ای و مسلح دشمن برابری میکنن. از ضعف‌های زیاد این سریال که بگذریم، میشه گفت: داستانی جذاب داره.

آموزش تصویری گره زدن کروات




:: موضوعات مرتبط: تجربه‌، صدا و سیما، ابزار بهتر زیستن، ماهواره،
:: برچسب‌ها: پرده, پنجره, ماهواره, ورود پشه و مگس,

نویسنده : تاریخ : جمعه 31 تیر 1390 ارسال نظر(7)

پیشگیری از گرما‌زدگی

یکی از ویژگی‌های ما نخاعی‌ها اینه که گرما و سرما تو بدنمان میمونه، دلیلش راه نرفتن و سوخت و سوز نداشتنه ماهیچه‌ها و عرق نکردن بدنمانه. اگه تو روزهای بلنده تابستان ما نخاعی‌ها اجازه بدیم نم‌نم گرمای بدنمان بالابره قطعا عصرها و شب‌ها را باید با گرمازدگی سپری کنیم. از عوارض بسیار ناخوشایند گرما‌زدگی هجوم افکار مایوس کننده است که در نهایت موجب افسردگی شدید میشه. بهترین راه برای پیشگیری از بالا رفتن دمای بدن اسپری نمودن یا ریختن آب روی بدن بخصوص کل بالا تنه است. من خودم یه اسپری دارم که مدام با اون خودم را خیس میکنم. دوستان توجه داشته باشن اگر از منزل خارج شدید توی کوچه و خیابان هم از خیس کردن خودتان کوتاهی نکنید. اگر از منزل خارج شدید و بعد برگشت به منزل گرمای بدنتان زیادی بالا بود حتما در اولین فرصت دوش آب سرد بگیرید.

پسينه: چند وقت پیش داداشم گفت: خانواده‌ی همکارش به یکی از اقوامشون‌ که ضایعه نخاعی بوده کمک کردن تا یه ماشین لباسشویی بخره. چند روز پیش داداشم گفت: از طرف شرکت تولید کننده‌ی اون ماشین لباسشویی با مالک نخاعی ماشین لباسشویی تماس گرفتن و گفتن: از خرید شما متشکریم، شما برنده‌ی یک خودروی سواری مرسدس بنز شدید اینم عکسش.

عکسهای یوزپلنگ ایرانی از فاصله ۷ متری درتوران




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، پزشکی و درمان، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن،
:: برچسب‌ها: افسردگی, پیشگیری, سوخت و سوز, گرما و سرما, گرمازدگی, نخاعی‌ها,

نویسنده : تاریخ : جمعه 24 تیر 1390 ارسال نظر(11)

مرور زمان و تغییر

با این گشت‌هایی که با ویلچر توی خیابان‌های تهران زدم متوجه یه تغییر بزرگ نسبت به زمانی که با پاهای خودم تو اون خیابان‌ها راه میرفتم، شدم. اون موقع‌ها موبایل نبود اما هر صدمتر به صدمتر یه آب‌سرد کن تو پیاده‌رو‌ها بود تا تشنه‌ها آبی بنوشن و سلام بر حسینی بگن. تا حالا با ویلچر حداقل پنجاه کیلومتر در ده پیاده‌رو و خیابان اصلی شهر تهران حرکت کردم و فقط دو آب سردکن تو پیاده‌روها دیدم.

تا سی سال پیش افراد نیکوکار با سقاخانه‌ها تشنه‌ها را سیراب میکردن (درب منزل قدیمی ما در جنوب تهران، روبروی سقاخانه باز میشد) به مرور زمان و با پیشرفت تکنولوژی سقاخانه‌ها جاشون را به آب‌سردکن‌های یخی و برقی عمومی دادن.

این‌روزها دانش و فن‌آوری همه‌چیز را کوچک کرده، تا جایی‌که ملت ترجیح میدن بجای آب سردکن عمومی، آب‌سردکن شخصی خودشون را داشته باشن. چه میکنه این فن‌آوری که معرفت‌ها را هم کوچک کرده.

تا سی سال پیش کسانی که به سفر حج میرفتن باید آب را کاسه‌ای می‌خریدن، اما خیلی وقته که حاجی‌ها میگن آب همه‌جا برای همه رایگانه.

پيآمد: فکر میکنم این یزید پروری زیر سر جریان انحرافی باشه، اونا کاری کردن که خیابان‌های پایتختی که ولی امر مسلمین جهان توش زندگی میکنه شبیه کربلا بشه، تا ملت یا از تشنگی شهید بشن، یا آب را شیشه‌ای۲۵۰تومان بخرن. در محل زندگی شما اوضاع احوال این داستان چطوره؟




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، خاطره، تجربه‌، پیرامون ویلچر، تکنولوژی، سیاحت،
:: برچسب‌ها: آب‌سردکن, پیاده‌رو‌, جریان انحرافی, خیابان‌, سفر حج, سقاخانه‌, یزید پروری,

نویسنده : تاریخ : جمعه 17 تیر 1390 ارسال نظر(6)

ریشه یابی

وقتی تو کشورمان به دلیل‌های مختلفه اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و طبقاتی و رویدادی مثل جنگ تحمیلی و فرار مغز‌ها و ...... شرایط ازردواج مشکل میشه و سن ازدواج بالا میره

وقتی قانون‌گزار با قانون‌هایی مثل ممنوع کردن ماهواره نصف بیشتر شهروندها را قانون شکن میکنه

وقتی افرادی برای ارضای تمایلات دنیوی و غیر اخلاقی خودشون با چیز ما معلول‌ها بازی میکنن=(احساسات) و توی بوق میکنن که خودروی رئیس جمهور را به نفع مسکن معلول‌ها ٢ونیم میلیارد خریدن ولی بعد گندش

درمیاد که همش سیاه‌بازیه جریان انحرافی بوده

وقتی سران فتنه٨٨اعلام میکنن: پلیس خدمتگزار

توی زندان به فرزندان میهن تجاوز کرده

نتیجه این میشه که: قبح قانون شکنی و رفتارهای شنیع و حیوانی شکسته میشه و هرکسی خودش را در انجام هر کاری محق فرض میکنه، اینطوری میشه که توی اخبار میشنویم در مناطق مختلف افرادی به نوامیس مردم تعرض کردن.

با این اوصاف میترسم یه روز که دارم تو خیابان با ویلچر حرکت میکنم

متجاوزین خفتم را بگیرن و ببرنم برای.......

پسآمد: یه نرم افزار آموزش عکاسی خریدم یه‌جاش میگه: عکاسی بزرگترین درمان است، ثبت عکس‌های خوب و زیبا دید شما را به دنیا عوض کرده و متوجه زیبایی‌های میکند که تا به حال به آنها توجه نکرده بودید.  توی سفر شمال با موبایل این عکس را گرفتم، بنظر شما چه مفهومی داره؟

وبلاگی همیشه به روز پیرامونه اخبار ماهواره و مطالب گوناگون و تصاویر زیبا




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌،
:: برچسب‌ها: آموزش عکاسی, تجاوز, شرایط ازردواج, قانون شکنی, ماهواره,

نویسنده : تاریخ : جمعه 10 تیر 1390 ارسال نظر(7)

خودرو معلولین

یکی از دوستان نخاعی باهام تماس تلفنی گرفت و گفت: تو که سرت تو اینترنته، حتما از خبرهای تازه برای معلول‌ها آگاهی داری، هیچ خبرتازه‌ای از خودروهایی که قرار بود به معلول‌ها بدن داری؟ به دوست شیرازی‌مون گفتم: من هم از کسانی هستم که برای دریافت خودرو ثبت نام کردن، اما تا سی سال آینده امیدی به دریافت خودرو ندارم. دوستمون گفت: منزل ما خارج از شهره و من دست رسی به اماکن درمانی و توانبخشی و رفاهی ندارم تنها امید و دلخوشی من اینه که بتونم یکی از اتومبیل‌های مناسب‌سازی شده را دریافت کنم تا بتونم یکم زندگی کنم. در حالی که با دوستمون حرف میزدم احساس کردم صداش پر از بغض شده. دوستمون گفت: تورو خدا قرار نیست اتومبیل‌ها را بهمون بدن؟ بهش گفتم: انشاالله تعالی کار ما هم درست میشه فقط یکم زمان میبره: بعد اینکه نماینده‌های مجلس اتومبیل‌ها را از خم و چم انواع فراکسیون‌ها و جناه‌های راست و چپ و کمیسیون‌های تخصصی و غیرتخصصی بدون کم و کاستی عبور دادن، تحویل دولت میدن. دولت یه سر داره هزارتا سودا، آقای رئیس جمهور محترم مدام مهمان دارند (چاوز، مورالس، اسد، نوری مالکی، و نصرالله و....) ما ایرانی‌ها هم که به مهمان نوازی شهره هستیم و نمیتونیم مهمان را ناراضی بفرستیم منزلش، حداقلش اینه که وقت خداحافظی و بدرقه کلی هدیه به مهمان‌هامون میدیم. حالا اگه خودروهامون پیشکش خارجی‌ها نشن و اگر اتول‌ها بدست جریان انحرافی نیافتن و بسلامتی تحویل رئیس سازمان بهزیستی بشن تازه اول کاره. به دوستمون گفتم: کاش بودن افرادی که درد تو و من را اندکی درک کنن! به دوستمون گفتم: اصلا و ابدا به امید این اتومبیل‌ها نباش و به اونها دل‌نبند، تلاش کن با امکاناتی که داری خوب و شاد زندگی کنی، ایشاالله روزی روزگاری بهت میگن بیا اتومبیل بگیر، اون وقت کلی ذوق مرگ میشی.

پسوند: بنده از طرف معلول‌های ایران به نماینده‌های مجلس و دولت مردان محترم میگویم: معلولیت چیزی نیست که فکر کنید شما گرفتارش نمیشید، یه تصادف کوچک، یه غده، یه سکته، یا یه نقص ژنتیکی فرزندتان یا نواده‌هاتون میتونه شما را درگیر معلولیت کنه، پس برای تامین آتیه‌ی خودتان و فرزندانتان هم که شده بفکر به زیستنه معلول‌ها باشید. من الله توفیق.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، خاطره، شاد زیستن، ابزار بهتر زیستن، خودرو معلولین،
:: برچسب‌ها: اماکن درمانی و توانبخشی و رفاهی, جریان انحرافی, خودرو معلولین, دولت مردان, فراکسیون‌ها و جناه‌های راست و چپ و کمیسیون‌های تخصصی و غیرتخصصی, نماینده‌های مجلس,

نویسنده : تاریخ : جمعه 03 تیر 1390 ارسال نظر(10)

تهران گردی

چند ماه پیش از مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران باهام تماس گرفتن و گفتن: کارت شناسایی که ما براتون صادر کردیم حاضر شده، هروقت میتونی بیا بگیرش. گرفتن کارت بهانه‌ی خوبی شد برای راه‌پیمایی 25خرداد من. صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و با خواست خودم منو میدان صادقیه پیاده کرد.

فکر میکردم مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران با تابلویی بزرگ، تو چشم باشه، اما چنین تابلویی را نیافتم، اما با توجه به پلاک ساختمان‌‌ها، راحت مرکز را پیدا کردم. مرکز طبقه‌ی همکف یه ساختمان احتمالا مسکونیه، بجز یک تخت و تشک که در قسمت باسن سوراخی برای اجابت مزاج داشت و مخصوص افراد کم توان نخاعیه چیزی یا فعالیت خاص دیگری ندیدم، البته اونجا 4خانم ویلچری دیدم که حتما دوتاشون نخاعی بودن، دلیلم اینه که: یکیشون روی ویلچرش تشکچه‌ی مخصوص داشت و یکشون هم بسیار چاق بود.

از خانمی که معلولیتی نداشت پرسیدم: کارت عضویتم را باید از چه کسی بگیرم؟ اومدم برای دریافت کارت. خانم جوان گفت: کمی صبر کن، کاره خودمه. خانمه ازم یه امضا گرفت و یه کارت بهم داد. به خانمه گفتم: حتما به وب سایت مرکز بخش همسریابی هم اضافه کنید، خیلی از ما هستیم که تمایل به ازدواج داریم و افرادی هم هستن‌ که تمایل دارن با معلول ازدواج کنند، وب‌سایت مرکز بهترین مکانه برای ارائه‌ی این خدمت.

از مرکز زدم بیرون و خ‌ستارخان را طی کردم تا به میدان انقلاب رسیدم، اونجا یه پیراهن نخی و دو نقشه ایران و تهران خریدم. کتابی را که هفته‌ی پیش پیدا نکرده بودم را هم گیرآوردم.

قبلا از یه فروشگاه دوربین عکاسی که تو اینترنت وب‌سایت خوبی دارن پرسیده بودم: با ویلچر میتونم برم داخل فروشگاهشون؟ گفته بودن: بله. برای حضور در اون فروشگاه تا میدان فردوسی رفتم، اما با یه پله‌ی چهل سانتی روبرو شدم. از اونجا رفتم پایین تو خ‌جمهوری، سر چ‌حافظ رفتم تو یه پاساژ که همه‌ی مغازه‌هاش گوشی و دوربین میفروختن. تماشای دوربین‌ها خیلی برام مفید بود. دوربین‌ مورد نظر من یکی از اینهاست:

 Sony Cyber-Shot DSC-HX100V  و Fujifilm FinePix HS20 . نظر شما چیه؟

وقتی احساس کردم زیادی گرمم شده یه شیشه آب خنک خریدم250تومان، نصفش را خوردم و باقیشو ریختم رو صورت و شونه و سینه‌ و ران و زانوهام تا دمای بدنم بالا نره. این بهترین و تنها کاریه که تو گرما باید انجام داد. خوشبختانه خیلی زود گرمای بدنم دفع شد.

دوستان بجای ما، سفر خیلی خوب و لذت بخش بود، وقتی اومدم منزل متوجه جای روژلبی شدم که از بوسه‌ی خورشید خانم روی تنم مونده بود، با اینکه اینبار قبل آغاز سفر دست و صورتمو حسابی ضد آفتاب مالیدم، اما چون دکمه‌ی یقه‌ی پیراهنم را نبسته بودم خورشید خانم همونجارو بشکلV سوزانده.

پسرفت: از روی نقشه با حساب سانت و مقیاس در این سفر حدود 15کیلومتر راه را با ویلچر پیمودم، شایدهم بیشتر چون 1_خیلی جاها به دلیل مناسب نبودن راه برای عبور ویلچر مجبور بودم مسیر را برگردم و برم تو خیابان. 2_آخر سفر تقریبا شارژ ویلچرم ته کشید بود. ویلچر برقی فاتح یا shark XS110 بسیار مفید و هرچی بگم ارزشمنده، از نظر سرعت و قدرت و راحتی و امنیت و زیبایی و ارزش واقعا ایده‌آله و بنظر من از اتومبیل BMWX6 چیزی کم نداره. برای تهیه‌ی این وسیله‌ی جاپارو هیچ شک و تعلل نکنید.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پیرامون توالت رفتن نخاعی‌ها، تجربه‌، پیرامون ویلچر، فکر ایده پیشنهاد، ابزار بهتر زیستن، سیاحت،
:: برچسب‌ها: بوسه‌ی خورشید خانم, تخت و تشک مخصوص افراد نخاعیه, راه‌پیمایی 25خرداد, روژلب, سرویس بهزیستی, همسریابی, وسیله‌ی جاپارو,

نویسنده : تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390 ارسال نظر(7)

گشتی در تهران

با بیست دقیقه تاخیر سرویس ایاب‌ذهاب بهزیستی آمد دنبالم، رانندش مردی پنجاه ساله و خوش‌برخورد بود، او درب عقب ون را باز کرد و سطح شیب دار پشت ماشینو آماده کرد و با راهنماییش با ویلچر برقی داخل ون شدم. آدم وقتی روی ویلچر عقب ون نشسته سرعت را چند برابر حس میکنه، اینو راننده وقتی بهم گفت که ازش پرسیدم: الان چندتا سرعت داری؟ آقای راننده بعد از من، یه خانم که ام اس داشت و یه خانم که دختر یازده ساله‌ش به دلیل ازدواج فامیلی مشکل ژنتیک داشت را براداشت تا ببره برای کاردرمانی.

حدود ساعت نه‌ونیم جلوی دانشگاه تهران پیاده شدم تا دوتا کتاب بخرم، از اونایی که پرسیدم کتابارو نداشن. از خیابان انقلاب به خیابان ولیعصر رفتم، ابتدای ورودم به خیابان جمهوری یه گدای معتاد بهم گفت: یه کمکی بهم بکن. گفتم: توکه سالمی احتیاج به کمک داری یا منه چلاق؟! طرف گفت: پاهام بخیه و عفونت داره. درحال رفتن بهش گفتم: رو تن منم جای 200تا بخیه هست.

خیابان جمهوری بورس لوازم صوتی و تصویری و خانگیه، تصویر تلویزیون‌هایLEDشگفت انگیز بود اما اصلا توجه‌مو جلب نمی‌کردن، چشم من دنبال دوربین عکاسی بود، چند وقته پیرامون خرید یه دورربین عکاسی همه‌کاره توی اینترنت تحقیق میکنم، با سیاحت دوربین‌ها به این نتیجه رسیدم که: ظاهر و اندازه‌ی دوربین‌ها تو اینترنت بسیار بزرگتر و خفن‌تر از اونچه که تو فروشگاه‌ها هستنه.

در ادامه راه خواستم برم از فروشگاه‌های همکف ساختمان پلاسکو لباس بخرم که با مانع نرده مواجه شدم، خواستم برم داخل کوچه برلن و لاله زار که با نرده مواجه شدم، ضلع شمالی میدان توپخانه به نرده خوردم، در پیاده روی ناصرخسرو به نرده خوردم. تا انتهای خیابان ناصرخسرو و وسط کوچه مروی رفتم و از اونجا برگشتم سر چهارراه استانبول چون قرار شد راننده‌ی سرویس اونجا بیاد دنبالم.

مسیر رفتنم سرپایینی بود به همین دلیل خیلی از شارژ ویلچرم کم نشد اما در بازگشت وقتی ساعت 13 به محل سوارشدن سرویس رسیدم یک سوم شارژ ویلچرم رفته بود. در عکس مسیر رفتنم با رنگ قرمز و برگشت با رنگ آبی مشخصه.

این سفر برام بسیار جذاب و مهیج و لذت‌بخش و شادی‌آفرین و سوزاننده بود، پیرراهن آستین کوتاه موجب شد آفتاب شدیدا پوست دستامو بسوزونه.

پاورقي: با توجه به دیده‌هام میتونم بگم تنها هنر شهردار تهران این بوده که پیاده‌روهای خیابان ولیعصر را طوری بازسازی کرده که شایسته‌ی تردد شهروند باشه، اما وای به روزی که فرد ویلچرنشین وارد منطقه‌ی12تهران بشه، من میگم این منطقه بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستیه، همونطور که صهیونیست‌ها با دیوار حائل از منافع خودشان حفاظت میکنن کسبه‌ی منطقه12 هم با پیروی از اون الگوی ضد انسانی و با حمایت شهرداری با انواع نرده سلول‌های خودمختار خودشان را طوری ساختن که معلول برای تردد یا برای خرید به هیچ وجه نتونه از اون نرده‌ها عبور کنه. در هر دو پیاده روی سر چهارراه استانبول بطرف بهارستان نرده هست، برای عبور از اونها وارد خیابان شدم، یه راننده بعنوان پند بهم گفت: با این قانون جدید راهنمایی رانندگی میزنن بهت و خسارت هم ازت میگیرنآااا. مسئولین محترم پاسخگو باشید: اگر یه اتومبیل میزد بهم، چه کسی مقصر بود؟ من؟ راننده؟ کسبه؟ شهرداری؟

با عرض پوزش برای قطعی چندروزه‌ی وبلاگ، دلیل این قطعی  جا به جایی ناگهانی سرور بود و چون وب سرور هم وب سرور قبل نبوده و یک وب سرور جدید نصب کرده بودند مدیر اسپیشیال مجبور شده از نو دیتا بیس هارو ایمپورت کنه. با تشکر فراوان از مدیر اسپیشیال برای تمام زحمتی که بخاطر حمایت از ما متقبل میشه، حسین آقا دستت طلا، الهی دست کنی تو طلا و جواهر، ننه قربان.

   عرضه ویلچر خورشیدی با توان حرکتی 20 کیلومتر توسط محققان کشور




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، پیرامون ویلچر، ابزار بهتر زیستن، سیاحت،
:: برچسب‌ها: بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستی, دورربین عکاسی, سرویس ایاب‌ذهاب بهزیستی, شهردار تهران,

نویسنده : تاریخ : شنبه 21 خرداد 1390 ارسال نظر(11)

فکر، ایده، پیشنهاد

هر ذهنی به سویی گرایش و کشش داره، هر پدیده و رویداد و چالشی را در خط و مسیر فکری خودتان با واژه‌گان چرا؟ چگونه؟ چطور؟ روبرو کنید تا به جواب و نتبجه‌‌ی جدید و خلاق برسید.موفقیت‌های تیم‌های فوتبال اصفهانی موجب خوشحالیه، شایسته است مدیران و اساتید و دانشجویانی که کارشون پیرامون ورزش و مدیریت است تحقیق‌هاشون را روی راهی که تیم‌های فوتبال اصفهانی برای رسیدن به این موفقیت‌ها طی کردن متمرکز کنند تا نتیجه‌ی کارشون الگو و درسی بشه برای کسانی که از تاریخ و تجربه‌ها پند و بهره میگیرند.

پيوست: زنگ زدم بهزیستی برای اتومبیل‌هایی که سرویس رفت و آمد میدن، در نهایت یک روز درهفته بمدت شش ماه بهم سرویس دادن. منم میخوام این بیرون روی را از جلوی دانشگاه تهران آغاز کنم.

دوستی پلاک ویژه خودرو معلولان گرفته




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، لينك، فکر ایده پیشنهاد، ابزار بهتر زیستن، خودرو معلولین، بهزیستی،
:: برچسب‌ها: پلاک ویژه خودرو معلولان, چالش, رفت و آمد, رویداد, سرویس, فوتبال, کشش, گرایش,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 خرداد 1390 ارسال نظر(4)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.