یه فیلم دیدم بنام یک شهر تنهایی. فکر کنم از اون فیلمها بود که صاحب آموزشگاه هنرپیشگی با دریافت پول برای هنرجوهاش ساخته.
تنها قسمت بدرد بخور فیلم اسم فیلم بود که من را یاد تنهایی ما نخاعیها انداخت. یک دنیا تنهایی و یک عمر تنهایی.
ما اسیرانی هستیم در زندانی به بزرگی دنیا و کوچکی و تنگی و سنگینی بدن ، ما اسیرانی هستیم که جنگ ما بعد اسارت تازه شروع شد.
اما آنان که باید اسیر فرسودگی و سستی کهولت 90 سالگی باشند با در دست داشتن قدرت و ثروت از سالها پیش دانش سلولهای بنیادی را به خدمت گرفتند تا نوشداروی همه دردهایشان باشد.
تهبندي: امروز جمعه 29 تیر 1403 است و من سه شنبه 29 تیر 1372 گرفتار این درد بیدرمان شدم. 31 سال با این درد و بلای نکبت به سرعت چشم برهم زدنی گذشته.
راستی، حرف فیلم شد، به همه دوستان نخاعی توصیه اکید میکنم فیلم ایرانی هوک را ببینند.
ایام حیات با می و یار خوش است
با سیخ کباب و منقل و تار خوش است
این نقد حیات را فقط سر خوش باش
آن جنت نسیه را که دیده است که خوش است
فروشگاه کمشاپ در تلگرام:
@camshop_ir
فروشگاه کمشاپ در اینستاگرام:
@camshop.ir
فروشگاه کمشاپ در روبیکا:
@CamShop
فروشگاه کمشاپ در ایتا :
@camshop
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
صدا و سیما،
:: برچسبها:
سلول درمانی,
سلولهای بنیادی,
ضایعات نخاعی,
ضایعه نخاعی,
طناب نخاعی,
فلج,
قطع نخاع,
معلول,
معلولان,