براي ديدار با دوستم رفته بودم مغازهاش، با هم از هر دري حرف ميزديم كه.... يه آقاي سيبيلو با قدي ميانه آمد داخل، خوب كه دقت كردم ديدم اين آدم را خوب ميشناسم، سريع از جام بلند شدم و بغلش كردم و كلي ماچش كردم و بهش گفتم آقا من خيلي به شما علاقه دارم و بايد اقرار كنم كه كلي خاطرخواه شما هستم، اصلا بيژن خان شما كجا؟! جنوب شهر تهران كجا؟! آقاي مرتضوي بعد كلي تواضع هنرمندانه گفت كاري برام پيش آمده و بايد به اين آدرس برم راه را هم بلد نيستم، گفتم نگران نباش خودم دربست در خدمت شما هستم، سوار موتورش كردم و بردم به جايي كه ميخواست رسوندمش و شب هم بردمش منزل خودمان و كلي از وجودش لذت بردم.
پسوند: من يه بار رفتم قزوين، آيا قزويني شدم؟ شايد هم در زندگيهاي قبليم در قزوين هم ميزيستم؟ يا نكنه خدايي نكرده بيژن قزويني بوده؟ اگه اينطوري باشه واي بر من!؟ كاشكي دخترهاي كليپهاي اندي ميآمدن به خوابم كه الآن بجاي اين برزخ بيمناك در رويايي دل انگيز ميبودم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
طنز،
:: برچسبها:
برزخ,
بغل,
بيژن مرتضوي,
بيمناك,
دل انگيز,
ديدار,
رويا,
سيبيلو,
ماچ,
مغازه,