💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


زندگی و شادی

یک تاجر آمريکايي نزديک يکي از روستاهاي مکزيک ايستاده بود، در همان موقع يک قايق کوچک ماهيگيري رد شد که داخلش چند تا ماهي بود، تاجر از ماهيگير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟ ماهيگير: مدت خيلي کمي. تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟ ماهيگير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده‌ام کافي است. تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکار مي کني؟ ماهيگير: تا دير وقت مي‌خوابم، يه کم ماهي گيري ميکنم، با بچه ها بازي ميکنم بعد ميرم توي دهکده و با دوستان شروع ميکنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي. تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم کمکت کنم، تو بايد بيشتر ماهي گيري کني، اون وقت ميتوني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميکني، اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري! ماهيگير: خوب، بعدش چي؟  تاجر: به جاي اينکه ماهي‌ها رو به واسطه بفروشي، اونا رو مستقيــما به مشتري‌ها ميدي و براي خودت کار و بار درست ميکني، بعدش کارخونه راه مي‌اندازي و به توليداتش نظارت ميکني، اين دهکده کوچک رو هم ترک ميکني و مي‌روي مکزيکوسيتي! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورک. اونجاست که دست به کارهاي مهم تري مي زني. ماهيگير: اين کار چقدر طول مي کشه؟ تاجر: پانزده تا بيست سال! ماهيگير: اما بعدش چي آقا؟ تاجر: بهترين قسمت همينه، در يک موقعيت مناسب که گير اومد ميري و سهام شرکت رو به قيمت خيلي بالا مي‌فروشي! اين کار ميليون‌ها دلار برات عايدي داره. ماهيگير: ميليون‌ها دلار! خوب بعدش چي؟ تاجر: اون وقت بازنشسته مي‌شي! ميري يه دهکد? ساحلي کوچيک! جايي که ميتوني تا دير وقت بخوابي! يه کم ماهيگيري کني، با بچه هات بازي کني! بري دهکده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني.

پايانه: می‌دونم که قبلاً این داستان را خونده بودین، آمآاااا، این داستان برای من با همه‌ی داستان‌ها فرق داره، من عاشق این داستان هستم، از نظر همه چیز توی این داستان هست، عشق و زندگی و دریا، توش موج میزنه، من این داستان را کاملا تصویری می‌بینم با کلی ریزه کاری.اگه به این داستان‌های امیدبخش و شادی آفرین علاقه دارید میتونید کلی‌شو در وبلاگ دوست نخاعی و دهقان‌‌مون بیابید

مهدیس هم با تخت روان حرکت میکنه




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، احوالات من، شاد زیستن، لينك، تجربه‌، پند و اندرز، داستانک،
:: برچسب‌ها: تاجر, داستان‌, دریا, زندگی, عشق, قايق کوچک ماهيگيري, واسطه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 دی 1387 ارسال نظر(16)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.