بجز روزهایی که میرم دستشویی هر روز عصر میرم پارک سر کوچه، بچههایی که توی پارک بازی میکنند کم کم دارند من را به چشم جزئی از پارک میبینند (مثل یه نیمکت) و هنگامی که از کنارم رد میشن میگن: سلام عمو، بعضیها هم میگن: سلام حاجی، من هم بهشون میگم: آخه قیافهی من به حاجی میخوره؟ چند روز پیش یه پسر15سالهی کنجکاو اومد نشست روی نیمکتی که کنارش پاتوقمه و سر حرف را باز کرد و بالآخره گفت: شما را تا حالا ندیده بودم!! تازه اومدید این محل؟ بهش گفتم: چون این ویلچر را نداشتم طی 17سال مصدومیتم تنهایی نمیتونستم از منزل خارج بشم برای همین من را ندیدی. وقتی به اونچه که طی 17سالگذشته ندیدم فکر میکنم تازه میفهمم چرا مردی از جنس بلور برای به رضا رسیدن روح و جسمش 8کیلومتر ویلچرش را با دهان هدایت میکنه.
پسوند: فکر حرکت مدام توی مغزم وول وول میکنه، همش به فکر وسیلهای هستم که گران نباشه، و بتونه من را با ویلچرم هرجا که میخواهم ببره، البته باید راندنش برام خیلی راحت و در حد تفریح باشه. ویلچرهای برقی در بهترین شرایط 3ساعت نیرو برای حرکت داره. بنظر شما چطور میشه با ویلچر برقی بیش از 10ساعت حرکت کرد بدون کسر نیرو؟
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پیرامون ویلچر،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
17سال مصدومیت,
این ویلچر برقی,
جزئی از پارک,
حاجی,
حرکت,
دستشویی,
عمو,
فکر,
کنجکاو,
نیمکت,