مادر پدرم سواد نداشت، اما شعرها و داستانهای زیادی در وصف بزرگان دین بلد بود، همیشه وقی بعضی از روضهها را میشنید بشدت عصبانی میشد و میگفت: چرا شخصیت بزرگ اما حسین را اینها اینطوری زیر سوال میبرند؟! امام حسین تو سری خور که نبوده!؟ امام حسین مامور الهی بود. مادر بزرگم که خدا رحمتش کنه میگفت: ظهر عاشورا امام حسین اونقدر شجاعانه جنگید و از اون کفار کشت که خون تا زیر زانوهای اسبش آمد، تا اینکه از جانب حق تعالی ندا آمد: حسین جان داری چه کار میکنی؟ اینطوری نسل اینها را از روی زمین برمیداری، خدا برای تو ماموریت دیگری قرار داده، حسین جان:
ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد﴿28﴾ فَادْخُلِي فِي عِبَادِي و در ميان بندگان من درآى﴿29﴾ وَادْخُلِي جَنَّتِي و در بهشت من داخل شو﴿30﴾سوره: الفجر
پاپوش: اسراییلیها خیلی نامرد هستید، رفتار شما آدم را یاد مغولها و آلمان نازی میاندازه، اونها هم وقتی یه سربازشون کشته میشد بجاش یه شهر را قتل عام میکردند.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
پند و اندرز،
داستانک،
معارف اسلامی،
:: برچسبها:
آلمان نازی,
اسراییل,
اما حسین,
پدر,
داستانها,
روضه,
شعرها,
مادر,
مغول,