دير بود، باعجله شلوار ميپوشيد كه بره سركار، انگار يكي زد زير پاش، از پشت ولو شد رو زمين، باخودش گفت اگه سرم خورده بود به ديوار حتما ضربهي مغزي ميشدم. اومد بره اونور جويآب پاش لب جوي لغزيد، داشت از عقب ميافتاد، اما تعادل خودش را حفظ كرد. چراغ براي عبور عابر پياده سبز شد در حال عبور از روي خط كشي بود كه يهSMS اومد فوري شروع كرد به خوندنش ....... ديگه چيزي نفهميد، چند ساعت بعد در بيمارستان بهش گفتن: يه ماشين كه ترمزش بريده بود سر چهار راه زده بهت و تو الان به دليل ....اينجا هستي.
تهبندي: ايراني آخرشه، يارو در نهايت ديكتاتوري و فاشيستي داد از دموكراسي و آزادي سرميده، يه آدرس ايميل درست هم نميگذاره تا يه جواب ساده بگيره!؟!
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
پند و اندرز،
داستانک،
:: برچسبها:
SMS,
آزادي,
بيمارستان,
دموكراسي,
ديكتاتور,
شلوار,
فاشيستي,
لب جوي,