|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
از مزایای بزرگ شدن و به دوران بلوغ رسیدن بچهها احساس خوش تیپی و تو چشم بودن است. وضعیت ما با پسر بزرگمون همینه. ایشون مرتب برای فرم دادن به موهاش، سرشو خیس آب میکنه، حتی در سردترین روزهای زمستان، به همین دلیل تقریبا تمام سال سرماخورده است و معمولا سالی دو سه بار من را هم مریض میکنه.
دقیقا دوهفته پیش روز جمعه، یک روز قبل از تجاوز و حمله دشمن بیریشه و بیمار و متکبر به خاک پاک کشورمان، مجبور شدم از شدت بیماری، زنگ بزنم به سامانه حمل و نقل جانبازان و معلولین و بخواهم ماشین بفرستن تا برم درمانگاه. دمشون گرم، مساعدت کردن و خارج از روند عادی و برنامه روزانه سامانه، برام سرویس ارسال کردن. فیلم این سفر با ون فیات دوکاتو، را گرفتم و توی کانال آپارات iriom.ir گذاشتم.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون ویلچر،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
خودرو معلولین،
سیاحت،
از امیرفرهاد و امیرسام،
تاریخ،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
#رادیوکمپر,
#سفر_گردشگری,
سفر با ون فیات دوکاتو یک روز قبل وعده صادق 4,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 22 اسفند 1404
روز اول مهر هر سال که پسرهام میرن مدرسه، لطف میکنن و از مدرسه برای پدر پیرشون، ویروس سرماخوردگی هدیه میارن.
خوشبختانه پسرها با داروهای پزشک یک هفتهای خوب میشن، البته دقیقا بعد اینکه من بیمار بشم.
وقتی من دچار سرماخوردگی میشم، بعلت اینکه حداقل 18ساعت در روز روی تخت هستم، تمام ترشحاتی که باید از راه بینی خارج شوند، از در عقب و پشت حلق وارد ریه میشن و موجب عفونت ریه میشه. معمولا 30 شب و روز باید مصیبت بکشم تا بیماری جاشو به بهبودی بده.
پاورقي: الان اول آشناییمون هست و تا 30 روز آینده باید از این مصیبت وارده نهایت رنج بکشم.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
از امیرفرهاد و امیرسام،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 مهر 1402
یک ساعت قبل غروب، با بچهها میرم پارک محلمون.
از وقتی از خانه خارج میشم تا برسیم به پارک که صدمتر با منزل فاصله داره و توی پارک با همه سلام و احوال پرسی میکنم. به واسطه پدرم و وضعیت تابلو خودم اینجا همه منو میشناسن و بهم محبت دارن.
یه خانمی میگفت: وقتی فهمیدم بچه دار شدی، بخدا بیشتر از بچههای خودم، برات خوشحال شدم.
یه خانم دیگه میگفت: دوتا پسر کمه، حتما یه دختر هم بیار که غمخوار و مراقبت باشه.
چند روز پیش تو پارک یه آقایی بهم گفت: من پزشکی تحقیقاتی خوندم، ممکنه بدونم به چه دلیل روی ویلچر هستی؟ گفتم: من در حادثه با موتور، ضایعه نخاعی شدم.
گفت: در این زمینه علم به سرعت در حال پیشرفته و حتما به زودی درمان موثری برای این مشکل پیدا میشه.
بعد کلی گفتگو، در نهایت گفتم: اراده الهی بر این نبوده و نیست که کسی بتونه روزی نخاع را پیوند بزنه و ترمیمش کنه. چون در اینصورت افراد صاحب قدرت و ثروت هروقت پیر بشن سرشون را به یک بدن جوان پیوند میزنن و اینطوری انسانیت ازبین خواهد رفت.
کمی فکر کرد و گفت: دلیلت کاملا منطقیه.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
اخبار ترميم نخاع،
از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسبها:
آسیب نخاعی,
پارک,
درمان آسیب نخاعی,
سلولهای بنیادی,
ضایعات نخاعی,
ضایعه نخاعی,
قطع نخاع,
معلول,
معلولان,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 04 شهریور 1401
چند روز پیش پسرم امیرفرهاد که امسال کلاس دوم ابتدایی را شروع کرده، داشت نقاشی میکشید. برای اینکه تشویقش کنم، گفتم: آفرین، چه ماشینهای قشنگی را نقاشی کردی، اگر تمرین و تلاش کنی، میتونی برای شرکتهای بنز و BMW ماشین طراحی کنی.
امیرفرهاد بهم گفت: آره خیلی خوب میشه، یه BMW بزرگ طراحی میکنم و روش موتور آئودی AUDI میزارم تا قوی بشه.
تا اینو گفت، یاد شاهکارهای صنعت خودروسازی خودمان افتادم که موتور پیکان را گذاشته بودن تو اطاق پژو و موتور پژو را گذاشته بودن تو اطاق پیکان.
کلا ژن خوب ما ایرانیها اعتقادی به تحقیق و توسعه و نو آوری نداره.
پاورقي: اونا که مدرسه میرفتن، هیچی از درس و مشق نفهمیدن که اوضاع مملکت اینه، الان در شرایط کرونا نه معلمی هست نه درسی نه مشقی، وای به حال آیندگان )-:
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
لينك،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
AUDI,
BMW,
آئودی,
بنز,
تحقیق و توسعه,
ژن خوب,
صنعت خودروسازی,
نقاشی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 مهر 1399
این روزها الکی مشغولم. از صبح بعد نماز تا ساعت یک شب که میخوابیم مدام فکرم مشغوله. وضعیت خانواده شکر خدا خوبه. هفتهای که گذشت امیرسام یکساله شد. امیرفرهاد سهسال و نیم داره، شکر خدا پسری باهوش و پر جنبوجوشی هست. فرزند گرما و انرژی و امید و نور خانه است، اما تو سن بالا فرزند دار شدن یکم سخت و خطرناکه، برای کودک و والدین. اختلاف فکری بین نسلها خیلی زیاده و خیلی باید تلاش کرد که این اختلاف کم بشه. سعی میکنم مدام کودکی خودم را بیاد بیارم و یا خودم را جای اون قرار بدم و از این راه به درک درستی از امیرفرهاد برسم. خدایا به دوستانم سلامتی کامل و به ما اعصاب پولادین و صبر ایوب عنایت کن.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
آشپزی,
آموزش آشپزی,
اختلاف فکری بین نسلها,
کانال تلگرام,
ویدئو کلیپ,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 24 دی 1395
گاهی امیرفرهاد میاد پیشم و میخواد عکسهای توی کامپیوتر را ببینه، منم عکسهایی را که برای بکگراند کامپیوتر جمع کردم را بهش نشون میدم. گاهی در هنگام دیدن عکسها امیرفرهاد میخواد که عکسها را براش توضیح بدم، منم با هر موضوع عکس یه داستان درست میکنم و براش تعریف میکنم. توی داستانهام عکسها را توضیح میدم و نکتههای مهم اخلاقی و تربیتی و اونچه را که دوست دارم که بهش توجه داشته باشه را میگنجانم و در قالب داستان اون عکسها براش توضیح میدم. مثلا یه داستانی که براش تعرف کردم از روی عکس درختهای کوچک و بزرگ و درختها در فصلهای مختلف بود. اسمش را گذاشتم قصه درخت بخشنده و مهربان. یه داستان دیگه که خیلی هم دوست داره قصهی آسیاب بادیه که این داستان خودش ده تا داستان تو دلش داره و وقتی این داستان را براش تعرف میکنم اونقدر از این داستان به اون داستان میریم که فوری خسته میشه و خوابش میبره. در این داستان کارکرد آسیاب بادی را براش توضیح کامل میدم ، قصه آقای کشاورز که گندم میکاره و بعد برداشت، گندمها را میده آقای آسیابان تا اونها را آرد کنه بده آقای نانوا و....قصه ادامه پیدا میکنه و میرسه به فرزندان شخصیتهای داستان که همه درس میخونن و میرن دانشگاه و هرکدام شغلی برای کمک به خانواده و مردم انتخاب میکنند. مثلا پسر بزرگ آقای آسیابان و آقای کشاورز که با هم دوست بودند و تو کارها به پدرانشان کمک میکردند از کار سخت و زیاد و خسته کننده پدرانشان ناراحت بودن برای همین تصمیم گرفتن که اونقدر درس بخونن که بتونن کار پدرانشون را آسان کنند. اونها درس خوندن و پسر آسیابان دکتر مکانیک شد و یه آسیاببادی جدید ساخت که برق تولید میکرد و برق آسیاب را میچرخاند و اینطوری آسیاب میتونست گندم زیادی را آرد کنه و پسر کشاورز هم دکترای کشاورزی گرفت و کشاورزی باباش را مکانیزه کرد و .....
پيآمد: اوایل که برای امیرفرهاد قصه میگفتم اونقدر مغزم خسته میشد که خودم تا ته قصه ده بار خوابم میبرد.
سیگنال های مایع مغزی نخاعی رفتار سلول های بنیادی را در مغز کنترل می کنند
:: موضوعات مرتبط:
لينك،
پند و اندرز،
داستانک،
هنری،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
آسیاب بادی,
آسیابان,
بکگراند,
داستان,
داستان سرایی,
عکسهای,
قصه,
کامپیوتر,
کشاورز,
نانوا,
نکتههای مهم اخلاقی و تربیتی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 مرداد 1395
داستان سام وزال
سام نریمان یکی از پهلوانان بزرگ ایران زمین بود. او سالها بود که انتظار میکشید و در دلش آرزو میکرد که فرزندی داشته باشد. خدای بزرگ آرزوی او را برآورده کرد و همسرش پسری به دنیا آورد. امّا ... وقتی که این فرزند به دنیا آمد همه ازدیدن آن بچه تعجب کردند. فرزند سام بسیار زیبا بود، اما تمام موهایش سفید بود. کسی جرأت نداشت که به سام پهلوان خبر دهد که فرزند او پیر به دنیا آمده است. در آن زمان هنوز کسی چنین چیزی ندیده بود. کودک دایهای داشت که خیلی شجاع بود. ترس را کنار گذاشت و به او گفت: ای سام پهلوان! مبارک باشد! به شما مژده میدهم که آن چیزی را که از خدا میخواستی به تو داده است. فرزند شما بدنی مثل نقره دارد و صورتش مثل بهشت است. او هیچ مشکلی ندارد و سالم است، فقط ... فقط موهایش سفید است و .. سام از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد. به سوی بچّه رفت و او را دید، کودک صورتی سرخ و زیبا داشت امّا موهایش مانندبرف سفید بود. با دیدن او از زندگی ناامید شد. از حرفهایی که ممکن بود پهلوانان دیگر پشت سرش بزنند ترسید. خشمگین شد. او با خود گفت: این کودک مانند بچهی یک انسان نیست، او چشمهایی سیاه مانند شیطان دارد، اگر پهلوانان دیگر بیایند و این بچه را ببینند به آنها بگویم که این بچهی دیو مال کیست؟ سام دستور داد که کودک را ببرند و تا میتوانند از آن جا دورش کنند. کوهی بسیار بلند در اطراف آن جا بود که البرز نام داشت. سربازان سام کودک را در پایین کوه رها کردند و رفتند. کودک بی گناه شب و روز در آن جا افتاده بود وگریه میکرد. در آن کوه پرندهای به نام سیمرغ زندگی میکرد. روزی سیمرغ برای پیدا کردن غذای فرزندانش به پروازدر آمد. کودک شیر خوار را دید. خدای بزرگ در دل سیمرغ محبت آن کودک را جا داد و او به فکر خوردن بچه نیفتد. او بچه را با چنگال هایش گرفت و به لانهی خودش برد. او آن کودک را مانند فرزندان خودش بزرگ کرد. آن کودک در آنجا رشد کرد و بزرگ شد و تبدیل به مرد نیرومندی گشت. او مثل پهلوانان بزرگ شده بود و همان طور که هیچ خوب و بدی در جهان پنهان نمیماند نام این پهلوان قوی هم در اطراف به گوش همه رسید. شبی از شبها سام پهلوان که خوابیده بود در خواب دید که مردی سوار براسب پیش او آمد و به او مژده داد که فرزندی که تو از پیش خودت دور کردی تبدیل به یک مرد نیرومند شده است. سام وقتی از خواب بیدار شد با خود فکر کرد که آیا ممکن است فرزندش بعد از این همه سال زنده باشد؟ بزرگان و پیران به او گفتند: تو در برابر هدیهای که خداوند به تو داد ناشکری کردی و تنها به خاطر موی سفیدش او را دور انداختی. حالا تو باید برای پیدا کردن او تلاش کنی. از خدا خواهش کن که تو راببخشد. سام به سوی کوه البرز رفت و به جست و جو پرداخت تا شاید دوباره فرزندش را پیدا کند. او در بالای کوه لانهی سیمرغ را دید. مرد جوانی را دید که در اطراف آن لانه رفت و آمد میکند. آن مرد بسیار به سام شبیه بود. سام فهمید که این مرد فرزند خودش است. سرش را بر زمین گذاشت و از این که هنوز فرزندش زنده بود خدا را شکر کرد. خدای بزرگ در آن کوه دورافتاده آن کودک را زنده نگه داشته بود و این نشان میداد که خدا چه قدر توانا است. سیمرغ وقتی آن انسانها را پایین کوه دید فهمید که چه کسانی هستند و به دنبال فرزند سام آمدهاند. به او گفت: ای کسی که در این آشیانه رنج فراوان بردهای، من مانند یک مادر تو را بزرگ کردم. تو را دستان نام گذاشتم چرا که پدرت با تو دستان و بندی برای خود ساخته بود و اسیر بدیها شده بود. پدرت پهلوان بزرگی است و آمده تا تو را با خود ببرد، حالا من باید تو را بردارم و پیش پدرت ببرم. این پر من را همیشه همراه داشته باش، اگر هر زمان سختی برای تو پیش آمد آن را آتش بزن من ظاهر میشوم و به تو کمک می کنم. دستان از شنیدن این حرفها خیلی غمگین شد و اشک به چشمش آمد. سیمرغ با ناراحتی دستان را برداشت و پرواز کرد و او را به سلامت پیش پدرش آورد. سام وقتی فرزندش را دید شروع به گریه کرد. سرش را در برابر سیمرغ پایین آورد و از او تشکّر کرد. سام سر تا پای فرزندش را نگاه کرد و دید که او چه پهلوان نیرومندی شده است. به فرزندش گفت: ای فرزند من، با من مهربان باش. من را ببخش واز گذشته یادی نکن. با خدای بزرگ قرار گذاشتهام که دیگر هیچ وقت با تو نا مهربانی نکنم. همیشه در برابر خوب و بد از تو نگهداری کنم. از این به بعد هر کاری تو بخواهی میکنم. آن وقت لباس پهلوانی برتن او کردند و از کوه پایین آمدند. سام نام دستان را زال گذاشت. همهی مردم از شنیدن خبر پیدا شدن فرزند سام خوش حال بودند و شادی میکردند، و این گونه بود که به خواست خدای دانا و توانا زال به آغوش پدرش بازگشت.
:: موضوعات مرتبط:
پند و اندرز،
داستانک،
هنری،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
البرز,
پهلوان,
دستان,
زال,
سام,
سیمرغ,
نخاعی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 مرداد 1395
داستان زندگی سام پدر بزرگ رستم در سام نامه خواجوی کرمانی
سام از دختر پادشاه بلخ بدنیا میآید، به 14 سالگی میرسد او در دربار منوچهر شاه در کنار پهلوانان او در لشگر قرار میگیرد روزی به قصر عالم افروز پری دعوت میشود و در سراپردهی او با دیدن تصویری رویایی از دختری بنام پری دخت که دختر پادشاه چین است مدهوش میگردد یک دل نه بلکه صد دل عاشق و شیفتهی او میگردد بنابراین به قصد چین رهسپار آن دیار میشود ودر راه از کوهها و سرزمینهای موهومی میگذرد و با دوستانی مثل قلواد و قلوش و فرهنگ دیو آشنا میگردد سرانجام به دریای چین میرسد و با زنگیان و بومیان آدمخوار آن منطقه روبرو میگردد که رئیس آنها سمندان زنگی است سام برای رهایی قلواد سمندان را نابود میکند و از آنجا راهی خاور زمین میشود و در راه با اژدهایی بزرگ روبرو میشود و آن را از پای در میآورد به دژ گنجینه میرسد و با ژند جادو پیکار میکند و او و برادرش مکوکال دیو را نابود میسازد و پری نوش که دختر خاقان چین است و در دست ژند جادو اسیر بوده آزاد میسازد و پری نوش دلبسته و عاشق سام میگردد وقتی به سرزمین خاور میرسد که ملک ضیمران شاه فوت شده و طبق آداب و رسوم اهالی این سرزمین اولین کسی که به شهر وارد شود تاج و تخت پادشاهی را به او میسپرند بنابراین سام را بعنوان پادشاه میپذیرند سام قلواد را وزیر خود میکند و شمسه دختر ضیمران شاه خاوری نیز دلبسته و عاشق سام میشود در این زمان که پری نوش از دست ژند جادو آزاد شده بود به نزد پری دخت رفته و از سام تعریفها میکند و سام وقتی به دربار فغفور چین میرسد پس از اجرای مراسم پذیرایی ناگهان پری دخت را میبیند و بیهوش میگردد که در این زمان پری دخت به پری نوش میگوید: پری نوش را گفت ای پر فریب چه کردی که بردی زجانم شکیب
سام پس از مهمانی یک شب به دیدن پری دخت به سراپردهی او میرود و نگهبان مراقب قصر را از پای در میآورد و به قصر وارد میشود با اولین شعاعهای خورشید در صبح دم از قصر پری دخت خارج میگردد که دهقان پیری او را مشاهده میکند بنابراین سام دهقان را از پای در میآورد و به صحرا میگریزد. شاه واقعه را متوجه میشود و با طرح نقشهای با داروی بیهوشی سام را دربند میکشد و او را در چاهی زندانی میکند. در این میان قمر رخ دختر سهیل قلعه دار که شیفته و عاشق سام شده است بدیدن سام میآید و او را شبانه آزاد میکند. سهیل قلعه دار دخترش را از ترس فغفور تنبیه سختی میکند که منجر به مرگ او میشود. ناگفته نماند که در کل داستان سام از دست دسیسه هایی از سحر و جادوی عالم افروز پری به علت تن ندادن به عشق او امان ندارد. در این زمان بادسیسهی عالم افروز پری، پری دخت به صندوقی وارد میشود و او را به رودخانه میاندازد و از سوی دیگر عالم افروز سام را به عشق خود دعوت میکند و از پری دخت منصرف میسازد و بارها بین سام و فغفور چین جنگهایی در میگیرد و بسیاری از سرداران جنگی او نابود میشوند بنابراین با دسیسهایی سام را با نهنکال دیو روبرو میکند و جنگهای سختی بین آنها در میگیرد و سام در این جنگها پیروز میشود و از دست طلسمات عالم افروز هم خلاصی مییابد این بار فغفور دخترش را در سردابهای زندانی میکند و خبر مرگش را در سراسر آن سرزمین پخش میکند. دختر پادشاه پریان در این زمان به آزادی پری دخت میآید و هر دو دچار غول ابرها میشوند و در کوه فنا زندانی و اسیر میگردند سام برای آزادی پری دخت راهی کوه فنا میشود و دراین راه با دیو رهدار، مرغ افسانهای و کلاب پادشاه سرزمین سگساریان و گوش نیمه تن پادشاه سرزمین نیمه تنان و سمندان نگهبان کوه آذر روبرو شده و آنان را از پای در میآورد سپس به سرزمین شدادیان وارد شده با زرینه بال و طلاج جادو و ارقم دیو و قهقهام و شدید پسر شداد روبرو شده و مجبور به مبارزه میشود و آنان را میکشد. با عوج بن عنق و مادرش خاتوره روبرو میشود و در مبارزه سحرهای آنان را نابود و خاتوره را میکشد وعوج بن عنق (که میگویند هزار سال بعد توسط حضرت موسیع در سرزمین مصر نابود گردید) متواری میگردد. سپس سام با اهرن دیو و خرطوس از سپاهیان شداد مواجه میشود و با شکست آنها شداد عاد را به دار مجازات میآویزد. سام به طلب پری دخت وارد کوه فنا (کوهی که به عقیدهی قدما دور تا دور زمین را فرا گرفته است) میشود و به شهر زنان وارد میشود (ناگفته نماند که هر یک از شخصیتهای فوق که به دست سام از بین میروند و یا شهر زنان خود داستان زیبایی دارند) و پس از عبور از شهر زنان به منطقهی ابرها میرسد و با توطئه ابرها روبرو میشود سرانجام پیروزمند پری دخت را آزاد نموده و در بازگشت با جنگی فغفور را شکست میدهد و قمرتاش را به جای او مینشاند و در خاور زمین قلوش را بر تخت پادشاهی مینشاند و به ایران زمین میآید و ابرها را در بند تحویل منوچهر شاه میدهد. با پری دخت ازدواج نموده و زال بدنیا میآید.
:: موضوعات مرتبط:
داستانک،
هنری،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
افسانه,
بومیان آدمخوار,
پدر بزرگ,
جادو,
حضرت موسی,
رستم,
زال,
سام,
شهر زنان,
طلسم,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 تیر 1395
تاحالا چند بار از رادیوها و تلویزیونهای BBC-VOA-MANOTO-RADYO FARDA با من تماس گرفتن و روی ایر و زیر ایر در مورد معلولین و در مورد وبلاگم باهام حرف زدن. من موندم!! چرا!؟ تیم ماه عسل و احسان علیخانی با من تماس نمیگیره!؟ شاید چون میدونن نمیتونم برنامهاشون را کامل ببینم، اونها هم منو اصلا نمیبینند. خوب با ندیدن من، چیزی که از من کم نمیشه. با ندیدن من گریه و اشک و آه و ناله و شیون و واویلای برنامه خودشون کم میشه. همسرم میگه بیا ثبت نام کن تا ما هم بریم ماه عسل. میگم: کجا دوستداری بریم؟ شمال یا مشهد؟ ثبت نام نمیخواد، پول میخواد بریم بلیط بگیریم و بریم.
پسآمد: برای اینکه لج ماه عسل را دربیارم یه کلیپ 19 ثانیهای درست کردم و فرستادم براشون، شما هم اگه دوستداشتید میتونید با حجم 5 مگابایت دانلودش کنید و ببینیدش.
زنگ زدن منزل و گفتن: تلویزیون BBCداره مطلب: امیرفرهاد وبلاگت را میخونه
من و عوامل استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
صدا و سیما،
ماهواره،
ازدواج معلولین،
از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسبها:
BBC,
MANOTO,
RADYO FARDA,
VOA,
احسان علیخانی,
پیوند سَر انسان,
شمال یا مشهد؟,
گریه و اشک و آه و ناله و شیون و واویلای,
ماه عسل,
معلولین,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 04 تیر 1395
چند روز پیش که امیرفرهاد را برده بودم پارک، یهو گریه کنان اومد پیشم و گفت: یه دختره رو سُرسُره نشست روی دستم. امیرفرهاد اومد بالای ویلچر، بغلم کرد و یکم گریه کرد و گفت: بریم خونه بابابزرگ. لذت بودن در منزل بابابزرگ برای امیرفرهاد بیشتر از بودن در پارکه.
دیروز با خواهرزادهام و امیرفرهاد رفتیم پارک. تو راه رفتن به پارک خانمی اومد طرف ما، رو به خواهرزادهام کرد و گفت: خانم چند روز پیش دختر من رو سُرسُره پسر شما را هُل داده و نشسته رو دستش و بچهی شما گریه کرده و رفته. خانمه گفت: از اون روز تا حالا دختر من گریه میکنه و میگه: نکنه اون پسره منو نفرین کنه و من نمرههام صفر بشه. خانمه که برای افطارشون نان سنگک گرفته بود یه تکه نان داد به امیرفرهاد و ازش معذرت خواهی کرد و رفت. انگار خانمه هم دوست نداشت دخترش صفر بگیره.
پسوند: دعای همه روزه من اینه که خدا به هرکس که خواهان فرزند است، فرزندانی سالم و صالح عنایت کند. البته سالم بودنش با خداست و صالح بودنش با ما.
:: موضوعات مرتبط:
خاطره،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسبها:
امیرفرهاد,
بابابزرگ,
پارک,
سُرسُره,
کودکانه,
وجدان درد,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 خرداد 1395
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 فروردین 1395
سیزدهبدر سال گذشته را با خانواده همسرم سپری کردیم. وقتی جمع را بیکار و کم انرژی یافتم، پیش خودم گفتم: الان وقتشه ملت را با دروغ 13 به هیجان بیارم. از خودم پرسیدم: چه دروغی براشون جالبتر و هیجان انگیزتره؟؟ یهو زد به ذهنم و به رو به جمع گفتم: مشتولوق بدین تا یه خبر خوب و دست اول بهتون بدم. ملت گفتن: خبر را بده، مشتولوق هم تقدیم میکنیم. گفتم: مسرورم بهتون بشارت بدم که فرزندی دگر در راه داریم. همه پوزخندی زدند و گفتن: دروغ سیزدهبدر بوووود،،، خیلی هم تابلو بود. خدا هم برای اینکه ثابت کنه حرف من دروغ نبوده، امیرسام را بما بخشید.
تهبندي: امسال سیزدهبدر هم با خانواده همسر در هوایی سرد و بارانی در منزل جمع بودیم. همه مشغول فضای مجازی بودن و حرف دروغ 13 را میزدند. گفتم: من الکی به شما رمز وایفای ندادم، از راه وایفای به گوشی همه کیلاگر منتقل کردم. همه گفتن: نه بابا، این دروغ سیزدهبدره. گفتم: صبر کنید تا سال دیگه، اونوقت معلوم میشه دروغ بوده یا نه. امیرسام را یادتون رفته.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
تکنولوژی،
كامپيوتر و رایانه،
از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسبها:
13بدر,
بشارت,
پوزخند,
خانواده,
دروغ 13,
سیزده بدر,
فضای مجازی,
همسر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : شنبه 14 فروردین 1395
برای اولین بار در آمریکا از تزریق مستقیم سلولهای بنیادی به طناب نخاعی بیماران برای درمان آنها استفاده شده است. پزشکان سلولهای بنیادی مشتق از بافت جنین هشت هفتهای را به نخاع مرد 60 سالهای که دچار بیماری ALS پیشرفته بود، پیوند کردند. این برنامه بخشی از مطالعه بالینی بود که برای تعیین بیخطر بودن تزریق سلولهای بنیادی به نخاع انجام شد. این بیمار در مطالعات بالینی چندین بار مورد تزریق مستقیم سلولهای بنیادی به ناحیه کمری نخاعش قرار گرفت. این ناحیه بدین دلیل انتخاب شده که عملکرد پاها را کنترل میکند و اغلب بیماران مبتلا بهALS عملکرد عضلانی پاهایشان را ازدست میدهند. محققین میگویند که پیش از این نیزچندین مطالعه به تزریق سلولهای بنیادی به بیماران ALS پرداخته بودند ولی این اولین باری است که از سلولهای بنیادی جنین برای درمان استفاده میشود و این درمان مورد تایید FDA نیز واقع شده است. این سلولهای بنیادی ویژه که از طناب نخاعی جنین هشت هفتهای مشتق شدهاند، در واقع سلولهای بنیادی عصبی هستند که توانایی تمایز به سلولهای عصبی را دارند. آن چه که باید در مورد این سلولهای بنیادی مشتق از جنین بدانیم این است که این سلولها با سلولهای بنیادی جنینی که به طور متداول میشناسیم و از تخریب جنینها بدست میآیند فرق میکنند. منبع
پاورقي: پس از هفتهها انتظار بالاخره مهمان عزیزمان از راه رسید. آمد تا گرمای خانوادهمان را بیشتر کند. آمد تا برادری کند برای امیرفرهاد. آمد تا امیری دگر باشد در جمع مان. امیرسام زندی فرزند عزیزم خوش آمدی به دنیا و زندگی ما.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
اخبار ترميم نخاع،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
ALS,
امیرسام,
امیرفرهاد,
پیوند,
زندی,
سلول بنیادی جنین,
سلولهای عصبی,
طناب نخاعی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 دی 1394
سلام محضر دوستان گرامی
مدتی بود که وبلاگ به روز نمیشد. دلیل این امر مشکل شخصی بنده نبود، بلکه مشکلی بود که شخص بنده با تغییرات در بخش مدیریت وبلاگ ایجاد نمودم و موجب انفجار بنیادی در بخش داخلی وبلاگ شدم، کلا وبلاگ را از داخل پوکوندم و هرگونه دسترسیم به بخش مدیریت غیر ممکن شد. بعد تماسهای متعدد، بالآخره آقا ابراهیم مدیر متخصص و متعهد و خستگیناپذیر سایت اسپیشال با جهد و تلاش بیپایان، بر آن مشکل فنی که این جانب موجب شده بودم چیره شدند و وبلاگ را به حال عادی برگرداندیندند.
تهبندي: در مدتی که وبلاگ به روز نمیشد اتفاقهایی رخ داد که به مرور عرض خواهد شد. یکی از این اتفاقها مصاحبه گونهای با بنده بود که در روزنامه همشهری منتشر شد. نویسنده روزنامهی همشهری با خواندن وبلاگهای آشنايي با يك معلول قطع نخاع و البته گفتگو تلفنی با بنده، با برداشتی آزاد، مصاحبهای روزنامه و خواننده پسند را منتشر نمودند. در ادامه اصل مطلب منتشر شده را بخوانید:
کلید صبر به هر قفلی میخورد!
تا به حال فکر کردهاید موقع راه رفتن چطور پایتان را از روی زمین بلند میکنید و قدم برمیدارید؟
تا به حال به حركات خودآگاه يا حتي ناخودآگاه بدنتان هنگام خستگي فكر كردهايد؟ اصلا ميدانيد احساس خستگي هم يكي از لطفهاي بزرگ خداوند در حق ماست تا راهي براي مبتلا نشدن به مشكلات جدي پيدا كنيم؟ همين راه رفتن ساده و قدم زدن در خانه و خيابان، براي عدهاي از جانبازان و معلولان قطع نخاعي مانند يك رؤياست. انگار كه ما بخواهيم با نگاه كردن به يك در بسته، آن را باز كنيم! در اين ميان، مهرداد زندي، جوان معلول قطع نخاعي است كه اگر روزها و سالها هم با او به صحبت بنشينيد، محال است او شكايتي از وضعيتش كند. سختي و مشقتهاي زندگياش را برايتان تعريف ميكند اما روح صبر درصورتش پيداست و آن يأسي كه بعضي از ما در اثر يك اتفاق ساده دچارش ميشويم، هيچ اعتباري پيش او ندارد. مهرداد زندي روز تولدش را 22سال بعد از حضورش در اين دنيا ميداند! عجيب نيست وقتي خودش ميگويد: «سال 72دوباره متولد شدم و اين بار پا به دنياي تازه و متفاوت از قبل گذاشتم. اين بار بيشتر از من اطرافيانم گريان بودند! اما اين دنيايي است كه من خيلي دوستش دارم و خيلي چيزهايم را مديون آن هستم. من از ورودم به دنياي معلوليت حرف ميزنم؛ دنيايي كه باعث شد من درك بهتري از زندگي داشته باشم. مطمئن هستم اگر صد سال در شرايط قبل از معلوليت زندگي ميكردم به چنين دركي كه الان دارم، نميرسيدم. از روزي كه پا به اين دنياي تازه گذاشتم، اين سالروز را براي خودم مبدأ تولد قرار دادهام. اين كار چند حسن دارد؛ مهمترينش هم اين است كه من حالا فقط 22سال دارم!» مهرداد زندي در همين دوران معلوليتش ازدواج كرده و صاحب پسري شده كه حالا تقريبا 2 ساله است. زندگياش هم از راه فعاليت در معاملات بازار بورس، آن هم از طريق فضاي مجازي و با استفاده از اينترنت ميگذرد.
-
زندگي كردن بدون داشتن توانايي راه رفتن چطور ميگذرد؟
خدا را شكر كه من هم مثل همه مردم زندگي ميكنم. هرچند كه زندگي كردن من تا اندازهاي با مردم سالم تفاوت دارد. اما خدا را شاكر هستم كه امروز بعد از گذشتن 22سال از آن حادثهاي كه منجر به قطع نخاع من شدتوانستهام ازدواج كنم و صاحب فرزند شوم. من آن را روز هيجانانگيز و نقطه عطف زندگيام ميدانم. اين روزها هم بهطور مجازي و از طريق اينترنت در بازار بورس مشغول فعاليت هستم.
-
چرا آن روز تصادفتان را روز هيجانانگيز ميدانيد؟! مگر تصادف كردن، شكستن گردن، قطع نخاع و مشكلات بعد از آنچه اثري در زندگي شما داشت كه با نشاط از آن ياد ميكنيد و آن را روز هيجانانگيز ميخوانيد؟
بهنظر من هيجانانگيزترين روز ميتواند همان روزي باشد كه آدم در سيام اسفند به دنيا بيايد. كسي كه در اين روز به دنيا ميآيد بايد 4سال منتظر فوت كردن شمع تولدش باشد، چه حس خوبي دارد فوت كردن آن شمع! به هر حال آدمها همه يكبار به لطف مادر و پدر متولد ميشوند، اما من 2 بار متولد شدم. از روزي كه پا به اين دنياي تازه گذاشتهام، اين سالروز را براي خودم مبدأ تولد قرار دادهام.
اين كار چند حسن دارد؛ بهترينش اين است كه من با وجود اينكه طبق شناسنامه متولد سال 1350هستم، اما حالا با گذشتن 22سال از آن روز مهم زندگيام، فقط 22 سال سن دارم و واقعا اين روزها در اين سن زندگي ميكنم و بسيار خوشحال و شاد هم هستم.
-
كمي از آن ماجرا بگوييد. چه شد كه از گردن قطع نخاع شديد؟
سال 1372بود كه دوران سربازيام تمام شد. آن زمان اصلا اهل وقتگذراني بيهوده نبودم و ميخواستم هرچه زودتر شغلي داشته باشم. به همين دليل نخستين كاري را كه به من پيشنهاد شد قبول كردم. همان زمان بود كه موتورسيكلتم نقص فني داشت و من نسبت به آن بيتوجه بودم. همين بيتوجهي هم باعث شد وقتي در يك بلوار در جنوب غرب تهران با موتورسيكلتم در حال حركت بودم، ناگهان احساس كردم كه موتورم باز هم اشكال پيدا كرده است. پشت من هم اتومبيلي در حال حركت بود و از ترس اينكه مبادا به من برخورد كند، فورا موتورم را به سمت كنار خيابان هدايت كردم و چون اين اتفاق با عجله و بيدقت بود، با سر به تنها درخت كنار آن بلوار برخورد كردم. در اين حادثه گردنم شكست و من از مهره پنجم و ششم ستون فقرات، قطع نخاع شدم.
-
قطع نخاع از مهره پنجم ستون فقرات، چه محدوديتهايي براي شما ايجاد كرده است؟
نخاع از هر جا كه آسيب ببيند از همان جا به پايين تمام اندامهاي ارادي و نيمهارادي و حتي غيرارادي از كار ميافتند. براي من هم اين اتفاق افتاده و حالا فقط از دست چپم ميتوانم استفاده كنم و با دست راستم از مچ و انگشتان دستم توانايي گرفتن وسايل را ندارم. مثلا نميتوانم با دست راستم قند بردارم يا استكاني را نگهدارم.
-
اشاره كرديد كه 22 سال داشتيد كه اين اتفاق افتاد و شما توانايي راه رفتن و بسياري از كارهاي ديگر را از دست داديد. اين اتفاق براي يك پسر جوان چقدر سخت و غيرقابل باور بود؟
مدتي نميتوانستم باور كنم كه ديگر نميتوانم با پاهايم راه بروم. حدود 6ماه اول همراه خانوادهام تمام مدت در بيمارستانها در رفتوآمد بوديم. بعد از آن هم حدود 2 سال طول كشيد تا توانستم شرايطم را درك كنم و تا اندازهاي كارهاي شخصيام را خودم انجام بدهم.
حالا بعد از گذشت 22سال از معلوليت جسمي، باور دارم كه صبر كليد حل بسياري از مشكلات است. درست است كه معلوليت و قطع نخاع من با گذشتن زمان درمان نشده، اما در طول اين مدت تحولاتي در فكر و زندگيام پيش آمده كه آن را مرهون همين مشكلات ميدانم. چون تا زماني كه مشكلات نباشند و آدم صبورانه به حل آنها مشغول نشود، نميتواند خودش را آدم مقاوم و بردبار و شادابي بداند. با جزع و فزع هم مشكلي حل نميشود. تنها نتيجه گريه و گلايه از مشكلات اين است كه دوست و آشنا و غريبه برايم دل بسوزانند و اين دلسوزي را به زبان بياورند كه اين اتفاق هم جز نااميدي و ياس بيشتر رهاوردي برايم ندارد. پس بهترين راه در مواجهه با مشكلات اين است كه صبور و شاد باشم تا به بهترين نحو ممكن زندگي كنم.
-
هر كسي كه شما را بشناسد ميداند كه فرد صبور و شادي هستيد و اين در حالي است كه تواناييهاي مردم سالم را نداريد. اين روحيه را از چه زماني در خودتان داشتهايد؟
حقيقت اين است كه از كودكيام، آدم كم صبر و گوشهگيري نبودم. هميشه فعاليتهاي خاص خودم را داشتم. مثلا از دوره نوجوانيام علاقه زيادي به ماهيگيري، شنا و كوهنوردي داشتم. اما براي اينكه بتوانم آخر هفتهها به اين علاقههايم بهطور كامل برسم و در عين حال براي اينكه در تأمين هزينه تفريحاتم مزاحم پدرم نباشم، بعد از مدرسه كار ميكردم و درآمدم را خرج اين تفريحات ميكردم.
در دوران آموزشي سربازي هم منشي گروهان خودمان بودم. بعد از آموزشي، محل خدمتم يك كارخانه ساخت تسليحات نظامي در غرب تهران تعيين شد. هر روز صبح ساعت 5 صبح با سرويس ميرفتم كارخانه و ساعت 2بعدازظهر برميگشتم خانه. كارم يك سال سوراخ كاري لوله خمپاره 120بود و سال دوم را در قسمت كنترل كيفيت كارخانه بودم. 2ماه آخر خدمت سربازي را هم يكجا به مرخصي رفتم. در همان روزهاي اول مرخصي بود كه آن حادثه برايم اتفاق افتاد.
-
پس خيلي با نشاط و پرجنب و جوش بوديد اما اصلا فكر ميكرديد در آن سن و سال چنين اتفاقي برايتان بيفتد؟
آن زمان من بهاصطلاح بچه هيئتي بودم. دائم در هيئتها و مسجدها رفتوآمد داشتم. حتي بهخاطر دارم كه وقتي سالم بودم، درماه محرم و رمضان به هيئت محبينالائمه عليهمالسلام در خيابان ري ميرفتم و آنجا حجتالاسلام والمسلمين شيخ حسين انصاريان سخنراني ميكرد. تعداد زيادي از جانبازان جنگ تحميلي هم به آنجا ميآمدند و من هميشه اين سؤال را در ذهنم داشتم و ميگفتم اين جانبازان كه 2 پاي سالم دارند چرا روي ويلچر نشستهاند؟! دنيا چقدر كوچك است! صبح روز سهشنبه29صفر (29مرداد سال 1372) من در هيئتي بودم كه حاج منصور ارضي در آنجا زيارت عاشورا ميخواند. آخر مراسم حاج منصور گفت: «محرم و صفر هم تمام شد، چهكسي ميداند سال آينده اين موقع چگونه و كجاست!» از آنجا كه بيرون آمدم هنوز يك ساعت نگذشته بود كه تصادف كردم و حالا مدتهاست در دوران جوانيام ميدانم كه چرا آن جانبازان با 2پاي سالم روي ويلچر مينشستند.
-
بسياري از مردم نميدانند زندگي كردن در شرايط قطع نخاع اصلا امكان دارد يا نه! اين در حالي است كه شما 22 سال با اين شرايط به خوبي و خوشي زندگي كردهايد. پرسش ما اين است كه شما با چنين شرايطي زندگي را چطور ميگذرانيد؟
يك آدم قطع نخاعي بايد همه زندگياش نظم و حساب داشته باشد تا بتواند با تحليل آنچه بر او گذشته با مشكلات خود مقابله و از آن به بعد از وقوع مجدد آن مشكل پيشگيري كند. حقيقت اين است كه تا 3-2سال اول، همه كارهاي من را خانوادهام انجام ميدادند اما من از همه سختيها و مشكلاتم خوب درس گرفتم. با روش آزمون و خطا ياد گرفتم كه بسياري از كارهاي شخصيام را خودم انجام بدهم. امروز ياد گرفتهام كه چگونه از تخت بيمارستاني استفاده كنم، چگونه با كمك يك نفر روي ويلچر بنشينم و دوباره به روي تخت برگردم، امروز ميدانم كه چطور با سرگيجه و سياهي رفتن چشمهايم روبهرو شوم، هروقت كه احساس كنم به حمام نياز دارم با كمك خانواده روي ويلچر حمام خود مينشينم و به حمام ميروم و يك دستي خودم را ميشويم. خوشبختانه آدم صبوري هستم! حتي با وجود اين شرايط ازدواج كردهام و صاحب فرزند شدهام.
-
حالا با اين رنجهايي كه كشيدهايد فكر ميكنيد چرا بعضي از ما به محض بروز يك مشكل كوچك، زود از كوره درميرويم و زمين و زمان را به هم ميدوزيم؟
فكر ميكنم ما وقتي ميخواهيم از واقعيت و اشتباه خودمان فرار كنيم يا توجيهي براي كم صبري بياوريم، ميگوييم قسمت و بخت و پيشاني نوشت ما اين بوده! درحاليكه آدم خودش اشتباه كرده است. البته به قضا و قدر اعتقاد دارم و ميدانم كه خداوند ما را به روشها و شرايط گوناگون آزمايش ميكند و هر كسي گرفتاريهايي در زندگياش دارد. اما آيا واقعا از اول در طالع من اينطور نوشته بودند كه تصادف كنم و زمينگير بشوم؟ معلوليت من را بسيار صبور و مقاوم در برابر ناملايمات و پرطاقت و توان كرده است. يك شعري از ايرج ميرزا هست كه من آن را اينطور ميخوانم:
گويم كه مرا چو زاد مادردندان به جگر گرفتن آموخت
من ياد گرفتهام كه هيچ وقت حسرت چيزهايي كه از دست دادهام و آن چيزي كه بهدست نخواهم آورد را نخورم.
زندگي با محدوديت و مشكلاتش خلاصه نميشود.
ميگويند هر كسي كه در دريا در حال غرق شدن باشد و شنا نداند، نبايد دست و پا بزند. كمي آرامش و تحرك كم، ميتواند او را از مرگ حتمي نجات بدهد؛ اما اگر زيادي هيجانزده شود و بيصبري كند، مرگش حتمي است.
قضيه چندان ساده نيست. مگر ميشود به حادثهاي گرفتار شد و هيچ تلاشي نكرد؟ اينجاست كه انديشمندان ميگويند: «شنا كردن با دست و پا زدن زيادي تفاوت دارد.»
حجتالاسلام محسن قرائتي هم جزع و فزع بيهوده را مترادف ناشكري ميداند: «بيتابي كردن براي چيزي كه از دستمان رفته بيهوده است. اگر هم لازم باشد كه حركتي از خودمان نشان بدهيم كه باز هم مشكل با كم صبر بودن حل نميشود. گاهي لازم است به جاي گريه و بيقراري براي آنچه از دستمان رفته، به خدا پناه ببريم و به آن نعمتهايي كه برايمان تأمين كرده است فكر كنيم. در حقيقت شكر نعمت يك راه خوب براي صبور بودن و آرام شدن قلب است.»
فرهاد مرندي، روانشناس اجتماعي است. او دليل بيصبري بعضي از آدمها را نبود ايمان كامل به خداوندي خدا ميداند و ميگويد: «اگر قبول كنيم كه اتفاقهايي كه براي ما ميافتد به اراده خداوند صورت گرفته، چه دليلي براي بيتابي و كم صبري ما وجود دارد. البته درست است كه ادعاي صبوربودن بايد آزمايش شود اما بايد در همه دوران زندگي، خودمان را براي هر نوع پيشامد بد و ناخوشايندي آماده كنيم.»
مرندي معتقد است: «گاهي لازم است كه هر از چندگاهي بهخودمان اعتماد به نفس بدهيم كه انسان صبور و مقاومي هستيم. البته شايد در دوران رفاه و آسايش، كار چندان چشمگيري نباشد اما در زمان امتحانهاي بزرگ، نتيجهاش را به خوبي نشان ميدهد.»
-
زيباييهاي دنيا را ببينيد!
ما آدمها اگرچه در نهايت اجداد مشتركي داريم و روح واحدي در جسممان هست، اما از زمين تا آسمان با هم فرق داريم. بعضيها به محض يك اخم دوست يا همكار از كوره درميروند و زمين و زمان را به هم ميدوزند كه چرا اينطور رفتار كرد! بعضيها اما آنقدر راحت و ساده كنارت مينشينند و بزرگترين رنجهاي زندگيشان را برايت تعريف ميكنند كه خيال ميكني برايت قصه هزار و يك شب ميگويند.
مهرداد زندي هم روي ويلچرش مينشيند و زندگياش را برايت تعريف ميكند. طوري صحبت ميكند كه انگار دارد ماجراي جالبي از زندگياش را برايت ميگويد. تو دلت ميگيرد و مدام دنبال مجرمي هستي كه همه تقصير را به گردنش بيندازي اما او كه در اوج جواني و با همه نشاط زندگي مجبور شده هرروز 20ساعت از عمرش را در بستر بگذراند، آنقدر صبور است كه هيچ گلهاي ندارد. اين داستان نيست. ماجراهايي است كه واقعا اتفاق افتاده اما چون بعضي از ما خيلي كم طاقت هستيم، عظمت ماجرا را باور نميكنيم. اما باورش سخت نيست براي مهرداد زندي كه روز تصادفش را شروع زندگي جديد ميداند؛ «دنيا زيباييهاي زيادي دارد، چشمهايتان را نبنديد.» اين جملهاي است كه مهرداد زندي به ما و شما هديه كرده است. به هر حال صبر كردن انواع و مراتبي دارد كه آدمها در مواجهه با آنها دستهبندي ميشوند.
-
كار و تفريحات يك جوان قطع نخاعي
مي گويند صبر، گياه برگ تلخي است كه ميوه شيرين دارد. مهرداد زندي هم چنين باوري داشته كه حالا با وجود مشكل بزرگي كه در حركت دست و پاهايش دارد، جوان موفقي است؛ چون خودش تأكيد ميكند كه «مي دانستم با محدوديتي كه برايم ايجاد شده بود بايد كنار بيايم. اما بهترين راه چه بود؟ بهترين راه اين بود كه اميدوار باشم، صبر كنم و تلاشم را بهكار بگيرم تا در حد امكان مانند بقيه مردم سالم كار و تفريح كنم.» بله، كار و تفريح. جالب است كه مهرداد زندي هر روز حدود 3 تا 5 ساعت را به فعاليت در بازار بورس اختصاص ميدهد و با اين كار كسب درآمد كرده و هزينههاي خانوادهاش را تأمين ميكند. خودش ميگويد: «اوايل كه دچار اين مشكل شده بودم نميدانستم چه بايد بكنم. بعد از مدتي خودم را با رايانه و اينترنت مشغول كردم و مطالب متنوع آن را ميخواندم. حين همين كارها بود كه با بورس آشنا شدم. فعاليت در بورس را هم از طريق سايتهاي اينترنتي ياد گرفتم و با كمك دوستانم توانستم در خريد و فروش سهام بورس شركت كرده و معامله كنم. حالا اين كار شيوهاي براي كسب درآمد من است و ميتوانم بگويم من هم شاغلم». اين كار در روحيه و شخصيت او تأثير مثبت زيادي داشته، چراكه خودش تأكيد ميكند: «ميگويند كار، جوهره مرد است. پس من هم بايد كار ميكردم تا بتوانم هم زندگيام را بگذرانم و هم دچار كسالت و خستگي و فرسودگي نشوم». تفريحات زندي هم در جاي خودش جالب توجه است. يكي از تفريحات او رفتن به مهماني و حتي پارك است؛ «مهماني رفتن يكي از برنامههاي زندگي ماست كه قابل حذف هم نيست. البته چون به منزل پدرم زياد ميرويم، در كوچه آنها خودمان مناسبسازي مختصري انجام دادهايم! يعني در كنار چند پلهاي كه در كوچه وجود دارد، چيزي شبيه آسانسور درست كردهايم تا بتوانم با ويلچر به راحتي از آنجا رد شوم.» و ادامه ميدهد: «پارك هم يكي ديگر از تفريحات من است كه معمولا به همراه خانواده يا دوستانم ميروم. البته يكبار هم خودم به تنهايي به وسيله ويلچر برقي به پارك رفتم و هرچند كه خوش گذشت اما واقعا جاي خانوادهام در كنارم خالي بود».
يكي ديگر از تفريحات مهرداد زندي، نوشتن وبلاگ است. او اين كار را شيوهاي براي تبادل تجربهها و يافتههاي خودش با ديگران ميداند و ميگويد: «مدتي بعد از اينكه قطع نخاع شدم وبلاگي درست كردم كه تجربههايم را در آن مينوشتم. در همين وبلاگ بود كه دوستان زيادي پيدا كردم كه بعضي از آنها مشكلاتي شبيه خودم داشتند. به اين ترتيب وبلاگ، شيوهاي براي كسب تجربه از آنها و اعلام تجربههاي خودم بود. دوستاني كه در وبلاگ پيدا كردم، براي من دوستان مجازي نيستند. درست است كه آنها را از نزديك نديدهام، اما با تعدادي از آنها رابطه دوستي خوبي دارم و ميتوانم به راحتي با آنها صحبت كنم و تنها نمانم».
-
همسرم روحيهام را تقويت ميكند
مقاومتها، صبوريها و كمصبريهاي يك معلول قطع نخاعي را بايد در لابهلاي حرفهاي همسرش جستوجو كرد. شايد تصور كنيد كه همسر چنين آدمي بايد خيلي صبور و مقاوم باشد؛ درست است اما شرط كافي براي داشتن يك زندگي آرام و شاد نيست. همانطور كه همسر مهرداد زندي هم به روحيه شاد و مقاوم همسرش اشاره ميكند و ميگويد: «همسرم مرد شاد و صبوري است؛ آنقدر كه او در زندگي به من روحيه ميدهد و براي مقابله با مشكلات تشويقم ميكند». او ادامه ميدهد: «قبل از ازدواج با او ميدانستم كه بهدليل مشكلات جسمياش نميتواند مانند افراد عادي باشد اما وقتي با او صحبت كردم متوجه شدم معيارهاي يك مرد خوب و دلسوز و صبور را دارد. به همين دليل است كه پيشنهاد ازدواج با او را قبول كردم».
حالا مهرداد زندي و همسرش داراي يك پسر كوچك هستند. خانم زندي ميگويد: «همسرم پدر بسيار خوبي براي پسرمان است. با وجود مشكلاتي كه خودش دارد، نهتنها كارهاي خودش را انجام ميدهد بلكه گاهي در غذا دادن به پسرمان هم به من كمك ميكند، با او بازي ميكند و از او مراقبت ميكند تا من بتوانم به كارهاي منزل رسيدگي كنم. در مجموع، زندگي ما هيچ تفاوتي با زندگيهاي آرام و شاد ندارد و ما واقعا در كنار يكديگر احساس خوشبختي ميكنيم».
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
لينك،
تجربه،
پند و اندرز،
سیاحت،
ازدواج معلولین،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 آبان 1394
از زمانی که فهمیدیم خداوند متعال امیرفرهاد را بهمون عنایت فرموده رعایت خیلی چیزها را کردیم، از آن جمله شنیدن موسقی بود. همونطور که نمیشه ساختمان را از طبقه دوم ساخت، نمیشه در ابتدا هر نوع موسقی را بخورد بچه داد. اگر گوش و ذهن بچه را با موسقی پایه و زیربنایی آشنا کنیم دیگه جای نگرانی از این بابت نخواهد ماند. امیرفرهاد اتومبیل خیلی دوست داره، من هم از این علاقه او برای آموزش رنگها استفاده کردم و با عکس انواع اتومبیل (تریلی-وانت-سواری-مسابقهای-جدید-قدیمی و طراحی) در رنگهای متنوع سه فتوکلیپ با سه آهنگ کلاسیک از سه آهنگ ساز بزرگ ساختم. خوشبختانه امیرفرهاد هر سه فتوکلیپ را بسیار دوست داره و اصلا از دیدنشون سیر نمیشه و هنگام تماشا مرتب میخواد که براش توضیح بدیم که داستان هر عکس چیه. یکی از فتوکلیپها را با آهنگی معروف و زیبا با نام پل رودخانه کوای که روی فیلمی به همین نام است ساختم. حتما این مارش را از اینجا گوشکنید، مطمئن هستم این آهنگ را بسیار دوستدارید. یکی دیگر از فتوکلیپها را با مارشی از آهنگساز معروف یوهان اشتراوس درست کردم این مارش را Radetzky.March.Op.228 میتونید اینجا گوش کنید. فتوکلیپ آخر را با یکی از معروفترین آهنگهای ولفگانگ آمادئوس موتسارت
Eine kleine Nachtmusik- Serenade No. 13 in G major درست کردم این موسقی کلاسیک را از روی این لینک بشنوید.
پسوند: از وقتی موبایلهای لمسی و صفحه عریض که مجهز به انواع نرمافزار هستن همهگیر شدن، خوانندههای وبلاگ رفتن توی گروهها و شبکههای موبایلی، اینجاست که باید گفت: مجری محترم فیلترینگ شرکت مخابرات هماکنون نیازمند یاری سبزتانیم.
عکس امیرفرهاد درحال تماشای فتوکلیپ اتومبیل: یک - دو - سه
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
لينك،
تجربه،
هنری،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
آهنگ کلاسیک,
اتومبیل,
انواع,
بچه,
پایه و زیربنایی,
پل رودخانه کوای,
تریلی,
ذهن,
ساخت فتوکلیپ,
ساختمان,
سواری,
شرکت مخابرات,
شنیدن موسقی,
عکس,
فیلترینگ,
گروهها و شبکههای اجتماعی,
گوش,
لمسی,
مارش,
موبایل,
وانت,
ولفگانگ آمادئوس موتسارت,
یوهان اشتراوس,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 بهمن 1393
همیشه از همه خواستم با مفاهیم مثبت با امیرفرهاد حرف بزنن. مثلا: من اتل متل توتوله را اونجوری که همه میخونن اصلا قبول ندارم، و من اینطوری برای پسرم میخونمش: اتل متل توتوله، خانم گاوه چه جوره؟ سیاه و سفیده، شاخ بزرگی داره، دم درازی داره، شیکم گنده داره. اتل متل توتوله، خانم گاوه چه جوره؟ مهربون و تمیزه، با ادب و عزیزه، شیر مقوی داره. اتل متل توتوله، شیر گاوه چه جوره؟ مقوی و لذیذه، هرکی بخوره عزیزه، شیر برا همه خوبه، هرکی بخوره زود بزرگ میشه، مردمیشه، قوی میشه، زرنگ میشه، با هوش میشه، تو مدرسه شاگرد اول میشه، حافظ قرآن میشه،......... و هرچیز خوبی که بخوام به امیرفرهاد یاد بدم در همین قالب توی شعر اتل متل توتوله، خانم گاوه چه جوره؟ میگنجانم چون حافظهام وحشتناک خرابه هیچ وقت نمیتونم این اتل متل توتولهی من درآوردیم را یکجور برای امیرفرهاد بخونم، و بنظرم این خودش یه حسنه که بچه هردفعه شعر را به شکلی جدید بشنوه، چون باعث میشه مرتب مغزش درحال تجزیه و تحلیل شعر باشه که کجاش عوض شد و چطوری شد.
پيآمد: نزدیک محلمون پنجشنبه بازار برقراره. برای خرید رفتم اونجا ولی چیزی که میخواستم نبود بجاش یه عروسک دستکشی کلاغ سیاه برای امیرفرهاد خریدم. تو راه بازگشت به خانه یه اتل متل برای عروسکه ساختم: اتل متل کلاغه، کلاغه تویه باغه. کلاغه قارقار میکنه، همه را خبر دار میکنه. اتل متل توتوله کار کلاغه زشته، کلاغه فضولی میکنه، هرکسی هرکاری کنه کلاغه قارش میکنه، کلاغه جارش میکنه، همه را خبر دار میکنه. اتل متل توتوله فضولی کاریخیلی زشته، هرکسی که فضولی کنه هیچ کس اونو دوست نداره و ............
جالبه ببینید: خودروی جدید ویژه معلولین
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
احوالات من،
لينك،
پند و اندرز،
فکر ایده پیشنهاد،
خودرو معلولین،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
اتل متل توتوله,
امیرفرهاد,
بازار,
پنجشنبه بازار,
حافظه,
شاگرد اول,
شیر,
عروسک دستکشی کلاغ سیاه,
فضولی,
قارقار,
مدرسه,
مفاهیم مثبت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 21 شهریور 1393
یازده شهریور فرزندمان یکساله شد. به شکر خدای بزرگ و بخشنده و مهربان از سال گذشته که امیرفرهاد همراه ما شده تمام لحظههای ما را بسیار شیرین و لذتبخش کرده. از چند روز قبل تولدش روی عکسهاش کار میکردم تا بهترینها را انتخاب و تبدیل به فتوکلیپ کنم. هرشب که میرفتیم منزل پدرم یه قسمت از فتوکلیپ را میبردم و باهم میدیدیم. یازدهم هم رفتیم منزل پدرم و قسمت خانوادگی فتوکلیپ یکسال حضور امیرفرهاد در کنارمان را دیدیم و دست زدیم و تولد مبارک گفتیم و خندیدیم، ولی چیزی بنام کیک و جشن تولد نداشتیم، اما خانواده لطف کردن و منو بیشتر از پیش مدیون الطاف بیدریغشون کردن و هدایایی به امیرفرهاد دادن. در این میان هدایایی که مادربزرگی مهربان از طرف نوهی کوچولوی نازنازی 9ماههاش از خارجه برای امیرفرهاد فرستاده بود نیز به دستمان رسید و موجب سپاسگزاری همه شد (بحران ازدواج موجب شده نینی کوچولو بفکر آیندهاش باشه). من قبلا تاکید کرده بودم هدیه کوچک باشه اما باز بزرگش کردن تا من هرچه بیشتر زیر بار سنگین محبتشون متحمل فشار بشم. این روزها امیرفرهاد همش دوستداره دستش را بگیرن و راهبره، و یا خودش کنار میزجلوی مبل بهایسته و با دست بزنه به پهلوی هرچیزی که روی میزه و اونو دور خودش بچرخونه. امیرفرهاد دو روز قبل تولدش شروع کرد به رگباری گفتنه: بابابابابا. از روز تولدش رگباری میگه: ماماماماما. شکر خدا امیرفرهاد بسیار باهوشه. من روزی چند بار بهش میگم: تو باید بری مدرسه درس بخونی شاگرد اول بشی، بری دانشگاه، درس بخونی نفر اول دانشگاه بشی، دکتر امیرفرهاد زندی حافظ کل قرآن بشی، دوا و درمون بابا بشی، بابارو ببری بیمارستان آمپول بزنی خوبش کنی. خانواده میگفتن: نه، تا اون موقع دیگه بابای امیرفرهاد خوب شده. من بهشون گفتم: نگید نه، درست شما دوست دارید من زود خوب بشم، ولی نه گفتن شما بار مثبتی نداره. بهتره از الان امیرفرهاد با انگیزه و هدفی بزرگ، بزرگ بشه، پس بگید: بله امیرفرهاد خوب درس میخونه و دکتر میشه تا باباشو خوب کنه.
پسآمد: از وقتی که امیرفرهاد جنینی 4ماهه بوده تا حالا هر روز قرآن با صدای بلند گوشدادیم. همیشه که قرآن شروع میشه سریع میخنده و توجهش کاملا جلب میشه. امیدوارم بتونیم امیرفرهاد را طوری تربیت کنیم که موجب رضایت خدا و خلق باشه.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
شاد زیستن،
معارف اسلامی،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
جشن تولد,
حافظ کل قرآن,
خانوادگی,
درس,
رضایت,
شاگرد اول,
شکر,
کیک تولد,
لذت بخش,
مادربزرگ,
مدرسه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 شهریور 1393
هر وقت میشینم روی ویلچر، امیرفرهاد میفهمه که وقت قام قام رسیده و برای اومدن و ایستادن روصندلی ویلچر، کنارم، بیقراری میکنه. همیشه میبرمش تو حیاط و چند دور میچرخونمش، اما چندباری هم، دوتایی رفتیم تا پارک سرکوچهمون و یه چرخ بدون توقف زدیم. هفته پیش در بازگشت از پارک رفتیم منزل پدرم، همسرم هم آمد منزل پدرم. هنوز چند دقیقه از ورود همسرم نگذشته بود که احساس کردم سوندم مشکل دار شده و ادرارم تخلیه نمیشه به همین دلیل از پدر و مادرم اجازه گرفتم و برگشتیم منزل خودمون و سوندم را در آوردم. تا فرداش حالم بهتر نشد که هیچ هر لحظه بدتر شدم. رفتم خودم را بشورم که دوباره سوند بزنم که امیرفرهاد با رورواک خرد زمین و بین ابرو و پلکش کبود شد. حال خودم اونقدر بد بود که نگو و نپرس، تب، لرز، هذیان، بیخوابی، تبخال، دل درد، سردرد و .... خلاصه تا همین الان جمعه ساعت 11 هیچ چیز مرتب و آرام نمیزنه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
ابرو,
بیخوابی,
بیقراری,
پلک,
تب، لرز,
تبخال,
حیاط,
دل درد,
سردرد,
سوندم,
قام قام,
کبود,
هذیان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 مرداد 1393
برای ما که همهچیزمون ختم به امیرفرهاد میشه، شکر خدا همه چیز خوب و عآاالی و آرومه. امیرفرهاد هنوز نمیتونه خودش را از حالت خوابیده به حالت نشسته دربیاره ولی برعکسش را میتونه. هنوز هم نمیتونه چهار دست و پا حرکت کنه. خوشبختانه تو رورواک خوب وایمیسته و خوب بدوبدو میکنه و مدام از اینور خانه به اونور خانه میره، ولی همش دوست داره دستش را بگیرن در کنار کسی و یا با کسی راه بره. هفته گذشته یه کار جدید ازش دیدیم، همسرم امیرفرهاد را ایستاده، چسبوند به دیوار و نیم متری ازش فاصله گرفت و گفت: بدو بیا پیش مامان. امیرفرهاد هم بدوبدو بسمت مادرش رفت، یعنی بدون حمایت و با تعادل کم 3قدم بطرف جلو حرکت کرد. این موضوع بسیار موجب خوشحالی ما شد.
امیرفرهاد میدونه که وقتی بیاد پیش من باید بمدت طولانی بیحرکت پیش من بمونه، برای همین خیلی تمایل نداره پیش من بیاد، وقتی هم بیاد زود میخواد بره. البته من هم زورکی نگه نمیدارمش. یه راه نگه داشتنش پخش کلیپهای کودکانه در کامپیوتره که اون را هم یاد گرفته با کلیدهای چپ و راست صفحه کلید، رد کنه. راه دیگری که پیش من سرگرم میشه بازی با این وسیله است.
پاورقي: متاسفانه مدتیه که دوربین عکاسیمون خراب شده، و در بهترین زمان ممکن برای گرفتن عکس از کودک، از داشتن دوربین محرومیم، و مجبوریم با عکسهای دوربین ضعیف گوشی موبایل بسازیم. باید سعی کنم یه دوربین خوب خانگی بگیرم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
لينك،
ازدواج معلولین،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
امیرفرهاد,
اونور,
اینور,
بدوبدو,
تعادل,
چها ردست و پا,
خانه,
ختم,
دوربین خوب خانگی,
دوربین عکاسی,
رورواک,
کلیپ,
کودکانه,
گوشی موبایل,
محروم,
همهچیزمون,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 10 مرداد 1393
در مطلب قبل عرض کردم، رفته بودم دریاچهی شهدای خلیج فارس ولی چون تنها بودم، اصلا حس خوبی نداشتم و اصلا بهم خوشنگذشت. چند روز قبل پسرم، امیرفرهاد، تب کرده بود، اصلا حوصله نداشت، و بسیار بیقراری میکرد، سریع گریهاش میگرفت، و چیزی جز شیر نمیخورد. ساعت17 رفتم داروخانه تا براش قطره استامنیوفن بگیرم، با وجود اینکه هوا خیلی گرم بود، حس بسیار خوبی داشتم که دارم کاری برای خانوادهام انجام میدم. فردای اون روز همسرم امیرفرهاد را برد درمانگاه. دکتر بعد معاینه کامل و مشاهده نکردن هیچ علامتی، گفته بوده: قطره را بهش بدید، اگر تا دو روز دیگه خوب نشد باید آزمایش خون و ادرار بده. شکر خدا تب امیرفرهاد فروکش کرد. این تب کردن موجب شد وزن امیرفرهاد کم بشه و کلی لاغر بشه. دلیل تب کردن فرزندمان رشد دندانهاش بود. الان دوتا از دندانهاش کمی درآمدن. 11تیر امیرفرهاد 10ماهش تمام شد و هنوز نمیتونه چهار دست و پا بره ولی نیممتری سینه خیز خودشو جلو میکشه.
پاپوش: از خدای خوب و بخشنده مهربان بسیار ممنونم برای همهی نعمتهایی که بهمون بخشیده. ایشاالله خدا آرزوی همهی آرزومندان را برآورده کنه.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
شاد زیستن،
پزشکی و درمان،
ازدواج معلولین،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
آزمایش,
ادرار,
استامنیوفن,
تب,
خانواده,
خون,
داروخانه,
درمانگاه,
دکتر,
رشد دندان,
قطره,
معاینه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 تیر 1393
همسرم امیرفرهاد را برد درمانگاه و واکسنهای دوماهگیش را زد. این واکسنهای بسیار دردناک را به هر دو ران بچه میزنند و برای اینکه وقتی بچه خوابیده محل تزریق درد نگیره، واکسن را روی ران تزریق میکنند. برای تسکین درد بچه، دکتر قطره استامنیفن تجویز کرده بود، که شکر خدا خیلی خوب بچه را آرام میکرد، اما در ساعات اول پسرم خیلی درد داشت و بسیار سوزناک و دردناک گریه میکرد، بالاخره طاقت من تمام شد و منم شروع کردم به آبغوره گرفتن. همسرم از رفتارم شاکی شده بود و میگفت: عوض دلگرمی دادن داری گریه میکنی؟ حالا من باید امیرفرهاد را آرام کنم یا باباشو؟
روز بعد واکسن زدن امیرفرهاد، دختر همسرم زنگ زد و گفت: دیشب خواب دیدم امیرفرهاد اومده تو بغلم و گریه و شکایت میکنه و میگه: مامان منو جیز کرده.
پسآمد: شیرینترین لحظههای زندگیمان را امیرفرهاد داره بهمون میبخشه. خدای خوبم شکرت.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
ازدواج معلولین،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
آبغوره,
آرام,
استامنیفن,
بغل,
تزریق,
جیز,
خواب,
دردناک,
درمانگاه,
دلگرمی,
سوزناک,
همسر,
واکسن,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 آبان 1392
عصر دهم شهریور، مادر امیرفرهاد را بردیم زایشگاه، پذیرش و بستری نمودیم. شب من برگشتم خانه، اما خواهر من و همسرم اونجا ماندن. ساعت 6ونیم صبح خواهرم زنگ زد و گفت: دعا کن زودتر زایمان انجام بشه وگرنه کار به جراحی میکشه. بعد اتمام مکالمه، برای طبیعی انجام شدن زایمان و سلامتی همسرم و فرزندم دعا کردم و نذر کردم مبلغی برای سلامتی همهی مادرها و بچهها هدیه بدیم به بچههای مورد حمایت موسسهی محک. کمی از ساعت هفت گذشته بود که خبر دادند: امیرفرهاد ساعت هفت و یک دقیقه به صورت طبیعی دنیا آمد. دوست داشتم همسرم خودش هدیهی بچههای محک را تقدیم کنه، پس کمی صبر کردیم تا اینکه همسرم به بانک رفت و نذر من و نذر خودش را روی هم تقدیم بچههای محک نمود. قبلا هم بخاطر لطف و عنایت خدا و بخشیدن امیرفرهاد بهمون یه هدیه کوچولو دیگه به بچههای محک داده بودیم. از خدای مهربان سپاسگزارم که قدرت کمک به همنوع را بهمون داده. از خدای بخشنده تشکر میکنم که بیست برابر هدیه اولمان به بچههای محک را فوری بهمون بازگرداند.
پاورقي: اول اینو ببینید: عکس شش ماهگی منه. نمیدونم در این عکس چند ماه دارم اما احتمال زیاد زیر یکسالم باید باشه. حالا مقایسه کنید عکس امیرفرهاد را با عکسهای من و ببینید شبیه من هست یا ......
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
معارف اسلامی،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
امیرفرهاد,
بانک,
بستری,
پذیرش,
جراحی,
خواهر,
زایشگاه,
عکس,
کمک به همنوع,
مادر,
محک,
نوزاد,
هدیه,
همسر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 مهر 1392
|
|