|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
بیست سال پیش رفتم سربازی، بعد از آموزشی در روز تقسیم، شخصی آمد بین سربازها و من و چند تا از بچههایی را که درس فنی خوانده بودیم را با خودش برد تا در یکی از مهمترین(در زمان خودش) کارخانههای سازمان صنایع دفاع مشغول به خدمت بشیم. اون موقع وزیر کشور کنونی مدیر اونجا بود. صبح با سرویس پرسنل رسمی، با لباس سربازی میرفتم سرکار و ساعت 14با سرویس برمیگشتم خانه. خیلی زود توانایی خودم را نشان دادم و با خواست رییس پروژه کار با یکی از بزرگترین دستگاههای سوراخکاری کشور را شروع کردم. کاری که پرسنل رسمی انجامش میدادند را من با دو برابر سرعت انجام میدادم. کارم خیلی خوب بود و بسیار تو چشم همه بودم. برخورد همه با من بسیار دوستانه و با محبت بود. اوخر خدمت چند بار بهم پیشنهاد استخدام دادند. چند وقت پیش زنگ زدم به مدیر کارگاهی که من سربازش بودم، کلی تحویلم گرفت و کلی احوالم را پرسید، گفتم: ازدواج کردم و حال و روز خوبی دارم. حرف مسکن شد، گفتم: در خانه پدری ساکنم. خلاصه از لطف اوشان معرفی شدم به تعاونی مسکن محل خدمتم، اونها گفتن: بیا 5میلیون پیش و متری600هزار تومان بده تا یک دستگاه آپارتمان از برجی 9طبقه در حومهی تهران(شهر اندیشه) بهت بدیم. شرایط پرداخت و محل برج خوب بود تنها بدیش این بود که من پول نداشتم.
پيوست: مدیرانی که زمان سربازی من، همکار وزیر کشور کنونی بودن، الان همه در حد رییس سازمان و معاون وزیر ارتقاع شغلی پیداکردن، به لطف رییس زمان سربازیم آخر هفتهی جاری میریم مسافرت، جایی که قبلا هم رفته بودم.
فروشی: یک دستگاه ویلچر برقی مِیرا اوپتیموس وان، ساخت آلمان
شماره تلفن تماس با فروشنده این ویلچر آقای کریمی: ۰۹۱۹۷۹۴۱۰۹۷
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون ویلچر،
سیاحت،
:: برچسبها:
آپارتمان,
آلمان,
ارتقاع,
استخدام,
اوپتیموس,
برج,
پرسنل,
پروژه,
تعاونی,
تلفن تماس,
جاری,
درس فنی,
رسمی,
رییس,
ساخت,
سازمان صنایع دفاع,
سربازی,
فروش، ویلچر برقی,
کشور,
محبت,
مسکن,
میرا,
وزیر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391
تلفنم زنگ خورد، از اونور خط گفتن: باید بیایی کمیسیون امنیت ملی، نه بابا، این نبود، گفتن: اگه کارت هوشمند ایاب ذهاب میخواهی باید روز بعد اربعین بیایی بهزیستی تا بفرستیمت تو کمیسیون، اونجا تشخیص میدن صلاحیت استفاده از سرویس را داری یا نه؟ برای روزی که گفته بودن نتونستم از بهزیستکار ماشین بگیرم. زنگ زدم بهزیستی و داستان را براشون تعریف کردم و ازشون وقت مجدد خواستم، بهم گفتن: باشه فردا بیا. باز زنگ زدم بهزیستکار و ماشین خواستم، اینار گفتن: باشه میان دنبالت. شب راننده سرویس زنگ زد و گفت: صبح ساعت نه میام دنبالت. از شدت سر درد ساعت سهونیم صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، ساعت نه صبحانه خورده و لباس پوشیده رفتم جلو درب، سرویس با یک ساعت تاخیر اومد دنبالم. راننده قبل من یهنفر دیگه را که به دلیل بیماری میوپاتی ویلچر نشین بود را برای بردن به کمیسیون سوار کرده بود. ماشین یک ساعتی لاکپشتی در ترافیک سنگین حرکت کرد تا بالاخره توی حیاط بهزیستی از پس ون بیرون زدم. محل برگزاری کمیسیون زیر زمین بهزیستی بود، برای رسیدن به اونجا: اول یه پیچ90درجه زدم و رفتم توی رمپی باریک وسط رمپ و یه درب بسته بود، برای عبور از اون یه چرخ180درجه زدم و دوباره مسیر رمپ را ادامه دادم و بعد اون از یه دالون هم عبور کرم و رفتم تو کمیسیون، قبل هر حرفی یکی از کمیسیونیها ازم پرسید: اینها چین که کشیدی رو جورابت؟ گفتم: بخاطر فرم پاهام مجبورم کفش روباز تابستانی بپوشم و برای اینکه پاهام یخ نکنن بعد پوشیدن شلوار گرمکن و جوراب پاهامو کردم تو کیسه زباله و اونو چرخوندمش دور پام و بعد کفش پوشیدم. از نوع معلولیتم و کارهایی که با سرویس میخام انجام بدم پرسیدن؟ در جوابشون گفتم: من متاهلم، هم باید به امور منزل برسم هم باید کف پاهام که نافرم شدن را با فیزیوتراپی درمان کنم. بهم گفتن: نسخه پزشک بیاری بهت هفتهای دوبار سرویس میدیم.
پاورقي: قبلا کیسه زباله را از روی کفش امتحان کرده بودم و الان به این نتیجه رسیدم که استفاده از رو کارایی بیشتری داره. دوستان ویلچری اگه خواستید تو هوای سرد برید بیرون بیخجالت از کیسه استفاده کنید و حالشو ببرید، فقط یادتون باشه هوای توی کیسههای پاتونو تا ته خالی نکنید.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
خودرو معلولین،
سیاحت،
بهزیستی،
:: برچسبها:
بهزیستکار,
بهزیستی,
ترافیک,
حیاط,
رمپ,
فیزیوتراپی,
کارت هوشمند ایاب ذهاب,
کمیسیون امنیت ملی,
کیسه زباله,
میوپاتی,
ون,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 دی 1390
چند وقت پیش با ویلچر برقیم داشتم از یه خیابان ششمتری تهران رد میشدم، یه جا توی باغچهی باریکه بین خیابان و پیادهرو یه جفت کفش مردانه که دور انداخته بودنشون توجهمو شدید به خودش جلب کرد، کفشها پاره نبودن و برای آدم خسیس احتمالا باز هم قابل پوشیدن بودن، اما شکل و فرمشون مثل صندوق عقب تاکسیهای فرسوده بود. وقتی نیم متر از اون کفشها دور شدم باخودم گفتم: اگه الان یه دوربین حسابی داشتم میتونستم چندتا عکس هنری از این کفشها بگیرم که میتونست به وضوح مفاهیم: پیری، ماندهبودن، خستگی، انتظار و یاس را القا کنه. کمی بیشتر که از کفشها دور شدم حسرت خوردنم شروع شد و به خودم گفتم: دوربین حرفهای نداشتم، چرا با دوربین گوشیم از اون صحنهی هنری عکس نگرفتم!؟
پاپوش: دوربین موبایلتون را دست کم نگیرین، دوربین معمولیه گوشی بهتر از دوربین عکاسی بده. چندروز پیش از جلو نمایندگی سونی رد میشدم دیدم پشت ویترین یهسری دوربین عکاسی دیجیتال سایبرشات سونی گذاشتن که روش قیمت99هزارتومن درج شده. جو گیر شدم و یکی خریدم که با حافظه و کیفش شد: 132تومن. الان از خریدش مثل خودم پشیمونم. آدم باید چل باشه که تو چهل سالگی چل بشه. اینم دوتا عکس که با همین دوربین گرفتم: 1-عکس مفهومی من و تابلوی دوربین عکاسی از شما عکس میگیرد 2-عکس مفهومی من و چهارپایه
آشنائی با لوکومات رباتی برای کمک به آسیب دیدگان نخاعی و فلج مغز
نشان گوگل به مناسبت اختلاس سه هزارمیلیاردی

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست.مامان اومده ميگه چيزي شکوندي؟ ميگم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ شيشه ي نازک تنهايي دلمو گذاشتم رو اکو حال کنم
دوستم اومده صاف رفته نشست رو بالشم! ميگم: راحتي؟ ميگه: بلند شم يعني! ميگم: پـَـَـ نَ پـَـَـــ بشين قالب باسنت شه يه موقع گم شدي واسه تشخيص هويت ازش استفاده کنيم
دارم فيلم ميبينم، زنه توش بيکيني پوشيده... مامانم اومده ميگه فيلم خارجيه؟ پَـــ نَ پَـــ مختار نامست يه چند قسمتش تو سواحل انتاليا فيلمبرداري شده
نصفه شبی رفتگره داره زمینو جارو میکنه، رفیقم میگه رفتگره؟؟؟ میگم پـَـــ نــه پـَـــ بابا بزرگه هری پاتره
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
اخبار ترميم نخاع،
تجربه،
تکنولوژی،
سیاحت،
هنری،
:: برچسبها:
بيکيني,
چهل سالگی,
خسیس,
خیابان,
دوربین,
دیجیتال,
ربات,
سایبرشات,
سواحل انتاليا,
سونی,
عکاسی,
عکس هنری,
مفهومی,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 29 مهر 1390
عصر روز 30شهریور مثل همیشه رفتم پارک شهرکمون که اینجاست: تهران-کیلومتر 14جادهی مخصوص کرج-چهار راه ایرانخودرو، اون روز باد میآمد و هوا ابری بود، من در این مواقع توی ابرها دنبال تصاویر آشنا میگردم، یوهو بسرم زد برای آزمایش کیفیت دوربین گوشیم و دیدن فیلم حرکت ابرها از آسمان فیلم بگیرم، گوشی را گذاشتم روی دستهی ویلچر و ضبط فیلم را زدم، بعد دو دقیقه ضبط رو متوقف کردم و فیلم رو تماشا کردم، با نگاه اول حیرت کردم، اگه میخواهید شما هم مثل من بهت زده بشید اون فیلم را دانلود کنید و ببینید، البت فیلم را من با موزیک و عکسی راهنما ویرایش کردم حجمش 2339 کیلوبایته، دانلودش با اینترنت کم سرعت حدود 8 دقیقه طول میکشه لینک مستقیم برای دانلود. لینک برای دانلود غیر مستقیم
پايانه: تمام مغازههای دو مرکز فروش پارچه و دوخت کت شلوار را برای خریدن پارچهی راه راه سیاه و سفیدی که عرض خطهاش حداقل یک سانت باشه را زیر چرخ ویلچر گذاشتم(اسنادش هم موجوده: نیگا) اما پارچهی طرح آلکاپونی پیدا نکردم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
آلکاپون,
ایران خودرو,
بوسه,
پارچه,
پارک,
تصاویر,
جادهی,
چهار راه,
دانلود,
دوخت,
شلوار,
عکس,
فروش,
فیلم,
کت,
کرج,
مخصوص,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 مهر 1390
با این گشتهایی که با ویلچر توی خیابانهای تهران زدم متوجه یه تغییر بزرگ نسبت به زمانی که با پاهای خودم تو اون خیابانها راه میرفتم، شدم. اون موقعها موبایل نبود اما هر صدمتر به صدمتر یه آبسرد کن تو پیادهروها بود تا تشنهها آبی بنوشن و سلام بر حسینی بگن. تا حالا با ویلچر حداقل پنجاه کیلومتر در ده پیادهرو و خیابان اصلی شهر تهران حرکت کردم و فقط دو آب سردکن تو پیادهروها دیدم.
تا سی سال پیش افراد نیکوکار با سقاخانهها تشنهها را سیراب میکردن (درب منزل قدیمی ما در جنوب تهران، روبروی سقاخانه باز میشد) به مرور زمان و با پیشرفت تکنولوژی سقاخانهها جاشون را به آبسردکنهای یخی و برقی عمومی دادن.
اینروزها دانش و فنآوری همهچیز را کوچک کرده، تا جاییکه ملت ترجیح میدن بجای آب سردکن عمومی، آبسردکن شخصی خودشون را داشته باشن. چه میکنه این فنآوری که معرفتها را هم کوچک کرده.
تا سی سال پیش کسانی که به سفر حج میرفتن باید آب را کاسهای میخریدن، اما خیلی وقته که حاجیها میگن آب همهجا برای همه رایگانه.
پيآمد: فکر میکنم این یزید پروری زیر سر جریان انحرافی باشه، اونا کاری کردن که خیابانهای پایتختی که ولی امر مسلمین جهان توش زندگی میکنه شبیه کربلا بشه، تا ملت یا از تشنگی شهید بشن، یا آب را شیشهای۲۵۰تومان بخرن. در محل زندگی شما اوضاع احوال این داستان چطوره؟
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
تکنولوژی،
سیاحت،
:: برچسبها:
آبسردکن,
پیادهرو,
جریان انحرافی,
خیابان,
سفر حج,
سقاخانه,
یزید پروری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 تیر 1390
چند ماه پیش از مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران باهام تماس گرفتن و گفتن: کارت شناسایی که ما براتون صادر کردیم حاضر شده، هروقت میتونی بیا بگیرش. گرفتن کارت بهانهی خوبی شد برای راهپیمایی 25خرداد من. صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و با خواست خودم منو میدان صادقیه پیاده کرد.
فکر میکردم مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران با تابلویی بزرگ، تو چشم باشه، اما چنین تابلویی را نیافتم، اما با توجه به پلاک ساختمانها، راحت مرکز را پیدا کردم. مرکز طبقهی همکف یه ساختمان احتمالا مسکونیه، بجز یک تخت و تشک که در قسمت باسن سوراخی برای اجابت مزاج داشت و مخصوص افراد کم توان نخاعیه چیزی یا فعالیت خاص دیگری ندیدم، البته اونجا 4خانم ویلچری دیدم که حتما دوتاشون نخاعی بودن، دلیلم اینه که: یکیشون روی ویلچرش تشکچهی مخصوص داشت و یکشون هم بسیار چاق بود.
از خانمی که معلولیتی نداشت پرسیدم: کارت عضویتم را باید از چه کسی بگیرم؟ اومدم برای دریافت کارت. خانم جوان گفت: کمی صبر کن، کاره خودمه. خانمه ازم یه امضا گرفت و یه کارت بهم داد. به خانمه گفتم: حتما به وب سایت مرکز بخش همسریابی هم اضافه کنید، خیلی از ما هستیم که تمایل به ازدواج داریم و افرادی هم هستن که تمایل دارن با معلول ازدواج کنند، وبسایت مرکز بهترین مکانه برای ارائهی این خدمت.
از مرکز زدم بیرون و خستارخان را طی کردم تا به میدان انقلاب رسیدم، اونجا یه پیراهن نخی و دو نقشه ایران و تهران خریدم. کتابی را که هفتهی پیش پیدا نکرده بودم را هم گیرآوردم.
قبلا از یه فروشگاه دوربین عکاسی که تو اینترنت وبسایت خوبی دارن پرسیده بودم: با ویلچر میتونم برم داخل فروشگاهشون؟ گفته بودن: بله. برای حضور در اون فروشگاه تا میدان فردوسی رفتم، اما با یه پلهی چهل سانتی روبرو شدم. از اونجا رفتم پایین تو خجمهوری، سر چحافظ رفتم تو یه پاساژ که همهی مغازههاش گوشی و دوربین میفروختن. تماشای دوربینها خیلی برام مفید بود. دوربین مورد نظر من یکی از اینهاست:
Sony Cyber-Shot DSC-HX100V و Fujifilm FinePix HS20 . نظر شما چیه؟
وقتی احساس کردم زیادی گرمم شده یه شیشه آب خنک خریدم250تومان، نصفش را خوردم و باقیشو ریختم رو صورت و شونه و سینه و ران و زانوهام تا دمای بدنم بالا نره. این بهترین و تنها کاریه که تو گرما باید انجام داد. خوشبختانه خیلی زود گرمای بدنم دفع شد.
دوستان بجای ما، سفر خیلی خوب و لذت بخش بود، وقتی اومدم منزل متوجه جای روژلبی شدم که از بوسهی خورشید خانم روی تنم مونده بود، با اینکه اینبار قبل آغاز سفر دست و صورتمو حسابی ضد آفتاب مالیدم، اما چون دکمهی یقهی پیراهنم را نبسته بودم خورشید خانم همونجارو بشکلV
سوزانده.
پسرفت: از روی نقشه با حساب سانت و مقیاس در این سفر حدود 15کیلومتر راه را با ویلچر پیمودم، شایدهم بیشتر چون 1_خیلی جاها به دلیل مناسب نبودن راه برای عبور ویلچر مجبور بودم مسیر را برگردم و برم تو خیابان. 2_آخر سفر تقریبا شارژ ویلچرم ته کشید بود. ویلچر برقی فاتح یا shark XS110 بسیار مفید و هرچی بگم ارزشمنده، از نظر سرعت و قدرت و راحتی و امنیت و زیبایی و ارزش واقعا ایدهآله و بنظر من از اتومبیل BMW‑X6 چیزی کم نداره. برای تهیهی این وسیلهی جاپارو هیچ شک و تعلل نکنید.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پیرامون توالت رفتن نخاعیها،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
بوسهی خورشید خانم,
تخت و تشک مخصوص افراد نخاعیه,
راهپیمایی 25خرداد,
روژلب,
سرویس بهزیستی,
همسریابی,
وسیلهی جاپارو,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390
با بیست دقیقه تاخیر سرویس ایابذهاب بهزیستی آمد دنبالم، رانندش مردی پنجاه ساله و خوشبرخورد بود، او درب عقب ون را باز کرد و سطح شیب دار پشت ماشینو آماده کرد و با راهنماییش با ویلچر برقی داخل ون شدم. آدم وقتی روی ویلچر عقب ون نشسته سرعت را چند برابر حس میکنه، اینو راننده وقتی بهم گفت که ازش پرسیدم: الان چندتا سرعت داری؟ آقای راننده بعد از من، یه خانم که ام اس داشت و یه خانم که دختر یازده سالهش به دلیل ازدواج فامیلی مشکل ژنتیک داشت را براداشت تا ببره برای کاردرمانی.
حدود ساعت نهونیم جلوی دانشگاه تهران پیاده شدم تا دوتا کتاب بخرم، از اونایی که پرسیدم کتابارو نداشن. از خیابان انقلاب به خیابان ولیعصر رفتم، ابتدای ورودم به خیابان جمهوری یه گدای معتاد بهم گفت: یه کمکی بهم بکن. گفتم: توکه سالمی احتیاج به کمک داری یا منه چلاق؟! طرف گفت: پاهام بخیه و عفونت داره. درحال رفتن بهش گفتم: رو تن منم جای 200تا بخیه هست.
خیابان جمهوری بورس لوازم صوتی و تصویری و خانگیه، تصویر تلویزیونهایLEDشگفت انگیز بود اما اصلا توجهمو جلب نمیکردن، چشم من دنبال دوربین عکاسی بود، چند وقته پیرامون خرید یه دورربین عکاسی همهکاره توی اینترنت تحقیق میکنم، با سیاحت دوربینها به این نتیجه رسیدم که: ظاهر و اندازهی دوربینها تو اینترنت بسیار بزرگتر و خفنتر از اونچه که تو فروشگاهها هستنه.
در ادامه راه خواستم برم از فروشگاههای همکف ساختمان پلاسکو لباس بخرم که با مانع نرده مواجه شدم، خواستم برم داخل کوچه برلن و لاله زار که با نرده مواجه شدم، ضلع شمالی میدان توپخانه به نرده خوردم، در پیاده روی ناصرخسرو به نرده خوردم. تا انتهای خیابان ناصرخسرو و وسط کوچه مروی رفتم و از اونجا برگشتم سر چهارراه استانبول چون قرار شد رانندهی سرویس اونجا بیاد دنبالم.
مسیر رفتنم سرپایینی بود به همین دلیل خیلی از شارژ ویلچرم کم نشد اما در بازگشت وقتی ساعت 13 به محل سوارشدن سرویس رسیدم یک سوم شارژ ویلچرم رفته بود. در عکس مسیر رفتنم با رنگ قرمز و برگشت با رنگ آبی مشخصه.
این سفر برام بسیار جذاب و مهیج و لذتبخش و شادیآفرین و سوزاننده بود، پیرراهن آستین کوتاه موجب شد آفتاب شدیدا پوست دستامو بسوزونه.
پاورقي: با توجه به دیدههام میتونم بگم تنها هنر شهردار تهران این بوده که پیادهروهای خیابان ولیعصر را طوری بازسازی کرده که شایستهی تردد شهروند باشه، اما وای به روزی که فرد ویلچرنشین وارد منطقهی12تهران بشه، من میگم این منطقه بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستیه، همونطور که صهیونیستها با دیوار حائل از منافع خودشان حفاظت میکنن کسبهی منطقه12 هم با پیروی از اون الگوی ضد انسانی و با حمایت شهرداری با انواع نرده سلولهای خودمختار خودشان را طوری ساختن که معلول برای تردد یا برای خرید به هیچ وجه نتونه از اون نردهها عبور کنه. در هر دو پیاده روی سر چهارراه استانبول بطرف بهارستان نرده هست، برای عبور از اونها وارد خیابان شدم، یه راننده بعنوان پند بهم گفت: با این قانون جدید راهنمایی رانندگی میزنن بهت و خسارت هم ازت میگیرنآااا. مسئولین محترم پاسخگو باشید: اگر یه اتومبیل میزد بهم، چه کسی مقصر بود؟ من؟ راننده؟ کسبه؟ شهرداری؟
با عرض پوزش برای قطعی چندروزهی وبلاگ، دلیل این قطعی جا به جایی ناگهانی سرور بود و چون وب سرور هم وب سرور قبل نبوده و یک وب سرور جدید نصب کرده بودند مدیر اسپیشیال مجبور شده از نو دیتا بیس هارو ایمپورت کنه. با تشکر فراوان از مدیر اسپیشیال برای تمام زحمتی که بخاطر حمایت از ما متقبل میشه، حسین آقا دستت طلا، الهی دست کنی تو طلا و جواهر، ننه قربان.
عرضه ویلچر خورشیدی با توان حرکتی 20 کیلومتر توسط محققان کشور
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستی,
دورربین عکاسی,
سرویس ایابذهاب بهزیستی,
شهردار تهران,
|
 نویسنده :
 تاریخ : شنبه 21 خرداد 1390
تابستان سال 1357هنوز هفت ساله نشده بودم که برای اولینبار دریا خانمو تو بندر انزلی دیدم، اونقدر زیبا و جذاب بود که فوری لخت شدمو دویدم طرفش، اونم با مهربانی منو به آغوش کشید، خوب یادمه اون چطوری با حرکتهای موجیای که به تنش میداد منو بالا و پایین میانداخت و غرق شادیم میکرد، البته گاهی هم بدجنسی میکرد و آب شور و تلخشو بخوردم میداد و منم با کراهت اونو از دهانم بیرون میریختم. چند روز پیش که شمال بودیم کنار دریا یاد روزهایی افتادم که با پاهای خودم میرفتم در آغوش دریا، یاد شوخیها و بازیها و گاهی شیطنتهامون افتادم، یاد لحظههایی افتادم که دریا آبشو بخوردم میداد و من فکر میکردم داره بدجنسی میکنه، حالا نگو داره برام خاطره میسازه، امسال که خاطرهی خوردن آب دریا برام زنده شد مزهی آب دریا خیلی برام خواستنی و دوستداشتنی بود مثل: فالوده بستنیه دوبله.
تهبندي: مولوی گفته: آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید. کاش حرفشو بگوش جان نیوش میکردم و برای زنده کردن طعم خاطره قدر تر کردن لب هم که شده از آب دریا میچشیدم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
داستانک،
سیاحت،
هنری،
:: برچسبها:
1357,
آغوش,
بستنی,
بندر انزلی,
خاطره,
دریا خانم,
دوبله,
دوستداشتنی,
شادی,
شوخی,
شیطنت,
غرق,
فالوده,
فوری,
کراهت,
لخت شدم,
مزه,
مولوی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 اردیبهشت 1390
توی تعطیلات نوروز خواهر و برادرم گفتن: پایه هستی بعد نوروز بریم سفر؟ چون شنیده بودم شمال توی اردیبهشت ماه بسیار زیباست، با کمی گفتگو قرار گذاشتیم دهی اول اردیبهشت بریم شمال. سه هفته قبل از آغاز سفر توالت رفتنم را طوری جلو و عقب کردم که توی کوه و جنگل و لبدریا توالت لازم نشم و خوشبختانه تدابیرم کارآمد بود. دوهفته پیش که دوستام مهمونی دعوتم کردن، رفتم یکی از شهرکهای اطراف برای اصلاح موی سرم، همونجا یه کاپشن احمدینژادی و یه پیراهن خریدم تا توی شمال لخت نمونم. چون باید با ویلچر دستی میرفتم سفر، شب قبل از سفر به داداشم گفتم چسبهای تکیهگاه کمرم به ویلچر را در بازترین حالت قرار بده تا شاید ویلچرم از اون حالت خسته کننده خارج بشه، خوشبختانه این کار باعث شد ویلچرم بسیار راحتتر از قبل بشه. پنجشنبه ساعت9 صبح با سلام و صلوات و توصیههای ایمنی مضاعف والدین از منزل بطرف بابلسر حرکت کردیم. باوجود اینکه فصل سفر نبود اما جاده خلوت نبود. ساعت14 به مقصد رسیدیم، اسمش مرکز آموزش کارکنان بانک....است، اما در اصل محل روحیه و رفاه مدیران ارشده. بعد اتراق نهار خوردیم و استراحتی کردیم و رفتیم دریا سلام، هوا بسیار خنک بود، دلیلش بارندگیهای چند روز قبل بود، خوشبختانه درطول اقامتما هوا هر روز گرمتر شد و حتی یه قطره باران هم نیآمد. دریا بسیار آرام بود و مملو از ماهیهایی که برای تخمریزی بطرف ساحل میآمدن و میافتادن توی تور ماهیگیرهای قاچاق که همهجا تور کشیده بودن. ما چندبار قلاب انداختیم اما چون روی موجشکنی سنگلاخی بودیم هربار قلابمون لای سنگ گیر میکرد و نخ پاره میشد، ما هم عطاشو به لقاش بخشیدیم. چند بار توی شهر چرخیدیم، دخترهای دم بخت و خانمهای دم گور راحت در سطح شهر دوچرخهسواری میکردن. تو شهر خانمی را با سگی نقلی و خانمی را با بینیه تازه عمل شده و خانمی را با لباس غواصی مدل مانتو دیدم. نمیدونم خانمهای بابلسر خیلی خوشتیپتر از مردهاشون هستن یا من مردها را نمیدیدم. شهرداری برای اینکه موتور وارد پارکشون نشه جلوی تمام ورودیهای پارک مانع گذاشته، هرچی داداشم منو با ویلچر در امتداد پارکشون برد راهی برای ورود به پارک نیافتیم. تعداد زیاد عطر فروشیهای شهر برام جالب بود، از یکیشون عطر گرم و تلخ خواستم، دوجور عطر برام آورد که از یکیش بدم نیآمد و کمی ازش خریدم. دوستم گفته بود اونجا ترشی بچههندونه هست اگه دیدی برام بگیر، از یه ترشیفروش پرسیدیم ترشی بچههندونه داری؟ گفت: داریم، اسم اینا هندونهی ابوجهله و درمان خوبیه برای مرض قند. من از بابلسر خوشم آمد، اگه رطوبتی نبود برای زندگی ما نخاعیها عالی بود. شب آخر یکی از دوستان وبلاگی با خانواده آمد پیشمون و شام را که خودشون تدارک دیده بودن (پلو با مرغ ترش و مرغوآلو با ماست و دوغ و نوشابهی سیاه) را باهم خوردیم و حرف زدیم و عکس انداختیم. یه کیک اسفنجی خانگی خیلی عالی هم آوردن که خورده نشد و ما اونو آوردیمش تهران و در منزل ترتیبشو دادیم.
پايانه: میگن تازگیها بخشهایی از سفرنامهی مارکوپلو که مفقود شده بود پیدا شده، در این بخش آمده: با پدر و عمویم از قزوین میگذشتیم، از هیچکداممان نگذشتند، بگذریم، خدا ازشون نگذره.
عاشق لحظه ها
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
پیرامون ویلچر،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
سیاحت،
:: برچسبها:
اردیبهشت,
بابلسر,
بانک,
تخمریزی,
تعطیلات,
دوچرخهسواری,
رفاه,
روحیه,
ساحل,
سلام,
شمال,
صلوات,
عطر فروشی,
کاپشن,
لخت,
ماهیگیرهای قاچاق,
موجشکن,
نوروز,
هندونه ابوجهل,
والدین,
ویلچر دستی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 اردیبهشت 1390
یکی از دوستان نخاعی بهم گفت: شمارهی موبایلتو بده کارت دارم. شمارهی موبایل و منزل را دادم و گفتم: زنگ بزن منزل هزینهات زیاد نشه. باز هم دوستم با موبایلش زنگ زد به موبایلم. بهش گفتم: چرا به منزل زنگ نزدی؟ اینطوری هزینهات زیاد میشههآااا. دوستم گفت: گوشی تلفن دستمو خسته میکنه، با موبایل راحتم چون با هندفریش بیدست حرف میزنم(تو دلم گفتم: ناز باشی بهمن جون). کسانی که این مشکل را دارند میتونند یه تلفن بیسم پاناسونیک با هندفری مخصوص خودش بخرند و با هزینهی کم به میزان دلخواه فک بزنند. تلفنهای بیسیم پاناسونیک تغریبا شبیه موبایلن و اصلا زشت نیستند، نسبتا کوچک و سبکن، شارژشون بادوامه و از همه مهمتر ورودی هندفری دارن. هندفری این تلفنها مثل هدست کامپیوتره تنها فرقشون اینه که مال کامپیوتر دوتا فیش داره ولی اینا یه فیشه هستن. قیمت تلفنها از 30هزارتومن شروع میشه. قیمت هندفری فابریک 15هزارتومنه. فکر میکنم میشه هدست کامپیوترو بهشون خوروند، فقط کسی را میخواد که کمی فنی باشه و لحیم کاری بدونه. از این صفحه میتونید انواع گوشی را ببینید و انتخاب کنید و سفارش بدید. من الله توفیق
پسينه: دوستان بجای ما، به یاری خدا و خانواده از پنجشنبه صبح تا دوشنبه میریم سفر.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
تکنولوژی،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
تلفن بیسم,
فابریک,
لحیم کاری,
موبایل,
نخاعی,
هزینه,
هندفری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : چهارشنبه 07 اردیبهشت 1390
یک جهانگرد معلول ژاپنی میگوید قصد دارد از روی صندلی چرخدار بلند شود، و به کمک یک لباس روباتی پیشرفته سال آینده منطقه میراث قرون وسطایی جهان فرانسوی را بپیماید. اوچیدا 48 ساله که 27 سال پیش در یک حادثه اتومبیل توانایی راهرفتن را از دست داده، میگوید: از مدتها قبل خیال دیدار از صومعه زیبای مون سن- میشل را داشته است که در جزیره کوچکی در نورماندی در شمال فرانسه قرار دارد. اکنون او در تلاشی که برای تابستان آینده طراحی شده است، قصد دارد که این کار را به کمک یک لباس روباتی به نام عضو هیبرید کمکی (HAL) انجام دهد،که مانند یک اسکلت خارجی عمل میکند و قدرت عضلانی پاهای فردی که آن را پوشیده است، تقویت میکند. HALکه نیرویش را از باتری میگیرد، برای کمک به حرکت و کارهای دستی سالمندان و کمک به بیماربران در بیمارستان در بلند کردن بیماران طراحی شده است- تکانههای درون عضله را شناسایی میکند تا حرکات بدن فرد را پیشبینی و از آنها حمایت کند. یک مدل تمام بدنی HALبوسیله استاد دانشگاه تسوکوبا در ژاپن، یوشیوکی سانکایی، به هم بازوها و هم به پاها کمک میرساند و به کاربران کمک میکند تا باری را تا حداکثر وزن 70 کیلوگرم را با یک دست بردارند. اوچیدا و گروه پشتیبانش از یک نسخه ابتداییتر از این لباس در تلاشی ناموفق برای فتح قله 4164 متری بریتبورن در سوئیس در سال 2006 استفاده کردند که در آن کوهنوردانی که لباسهای روباتی پوشیده بودند، اوچیدا را حمل میکردند. اوچیدا میگوید میخواهد جزیره سنگی کشندی مون سن میشل دیدار کند، که یک مسیر باریک و پرشیب در آن به دیر و یک قلعه قدیمی ختم میشود، تا ثابت کند که افراد معلوم میتوانند مکانهای تاریخی را بدون تکیه کردن بر تسهیلاتی مانند بالابرها دیدار کنند. منبع
پاورقي: این متن را در فرستادم برای برنامهی نود و عادل فردوسیپور: برنامه نود به خود اجازه میدهد در چهارچوب فوتبال از هرکس در هر پست و مقامی انتقاد کند و با نظر سنجیهای پیامکی هر کسی را که بخواهد نابود میکند، اما آیا این شجاعت را دارد که از خود و دوستان گزارشگر فوتبال انتقاد کند؟ یک بار هم نظر سنجی پیامکی بگذارید تا مشخص شود کدام گزارشگر فوتبال بیشتر از همه روی اعصاب ملت رژه میره و از هنرمندان بی هنره و چسبیده به فوتباله نه از فوتبال. همانطور که داوری را نقد میکنید گاهی گزارشها را نقد کنید.
پاراواک Parawalk شبيه ساز حركت در معلولان قطع نخاع
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
تکنولوژی،
صدا و سیما،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
انتقاد,
بیمارستان,
جهانگرد,
ژاپنی,
سوئیس,
صندلی چرخدار,
عادل فردوسیپور,
فرانسه,
گزارشگر فوتبال,
لباس روباتی,
معلول,
نود,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 اسفند 1389
پس از اجلال جلوس بر تخت روان همایونی، بسوی بازار روز روان شدیم. سهکیلومتر طی طریق نمودیم تا به مقصد رسیدیم. سوداگران پدرسوخته مقدار متنابهی از پول مبارکمان را برای آنچه ستاندیم خواستند، ما هم بخشیدیم. ساعت16 بسوی منزل همایونی روان شدیم، این دقیقا زمانی بود که سرویسهای کارخانههای طول مسیر، مجاور جاده بصورت دوبله توقف نموده بودند، همواره در این ساعات ترافیک سنگین است اما اتولها در دو لاین به آرامی حرکت میکنند. ما برای بازگشت تمام مسیر را از کنار سرویسها درست از میانهی جاده و برخلاف اتولهای روان حرکت مینمودیم و اتولهای پدرسوختهی مقابل را به ستون یک میفرستادیم و بسیار لذت میبردیم از سوسک نمودن انواع اتول پدرسوخته.
پاپوش: وقتی تریلی دنده عقب رفت و اتوبوسها ایستادند و سواریها قطار میشدند تا ما بر تخت روان همایونیمان با جلال و شکوه و عزت و احترام عبور کنیم به ابهت و جذبهی یک معلول قطع نخاع در جاده واقف شدیم.
دوستی نخاعی یه وبسایت راه انداخته که همه چیز داره
این هم تالار گفتمان سایت بالا
دوستمان که دیسترفی داره وبلاگ کلام شیرین را مینویسه
دمی با چاپلین
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
لينك،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
داستانک،
سیاحت،
:: برچسبها:
اتوبوس,
اجلال جلوس بر تخت روان همایونی,
انواع اتول,
بسیار لذت میبردیم,
پدرسوخته,
تریلی,
جلال و شکوه,
سرویس,
سوداگران,
سوسک نمودن,
قطار,
کارخانه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 مهر 1389
پژوهشگران ایتالیایی در تحقیقات خود نشان دادند که گلبولهای سفید میتوانند مغز نخاع سیستم عصبی را ترمیم کنند.ماکروفاژهای خون گروهی ویژه از گلبولهای سفید هستند که به طور عادی در مبارزه با عفونتها نقش دارند اما اکنون عملکرد جدیدی از این گلبولها که تاکنون ناشناخته بود کشف شد. در این تحقیقات، محققان دانشگاه سن رافائله میلان در مغز نخاع گروهی از موشها یک جراحت ایجاد کرده و سپس ماکروفاژهایی را که برای ردیابی بهتر سبز رنگ کرده بودند را به منطقه جراحت تزریق کردند. نتایج این آزمایشات نشان داد که ماکروفاژها میتوانند حراجت نخاعی را ترمیم کنند و همزمان تواناییهای خودترمیمی بافت آسیب دیده را تحریک کنند. این تحقیقات میتواند امیدهای جدیدی را برای درمان جراحات مغز نخاع ارائه کند. درحال حاضر هیچ درمان علمی برای ضایعات نخاعی وجود ندارد. سالانه 130 مورد جدید در دنیا دچار ضایعات نخاعی میشوند و درحال حاضر در حدود 5/2 میلیون نفر از این آسیب رنج میبرند.این دانشمندان در این تحقیقات کشف کردند که ماکروفاژها یک ماده قوی ضد التهابی به نام اینترلوکین 10 را ترشح میکنند که میتواند در کاهش جراحات سیستم عصبی نقش مهمی ایفا کند. به گفته این محققان از این روش میتوان علاوه بر ترمیم جراحات نخاعی در درمان بیماریهای تخریب نورونی مثل آلزایمر و پارکینسون نیز استفاده کرد.
پايانه: چند روز پیش دوستی وبلاگی بهم گفت: هان ای کسی که عاشق سفر و کوه و جنگل و دریا هستی،
بدآن و آگاه باش که الآن بهترین زمان برای سفر به شماله. هوا نه گرم است و نه سرد و نه شرجی، و از همه مهمتر اینکه همهجا خلوته و میشه در نهایت آرامش از طبیعت لذت برد. گفتهی دوستم من را بسیار هوسی کرد. شب بود و من خوابم نمیبرد، وسوسهی سفر به شمال بالا گرفته بود. فکر کردم و دیدم همه چیز مهیا است برای سفری راحت و کوتاه، من بودم و ویلچر برقی و کامی و شب. تصمیم گرفتم و با یاری کامی آغازیدم حرکت را، اونقدر رفتم تا به شالیزاری زیبا رسیدم، هوا ابری بود و شالیها آمادهی برداشت. فوری همانجا با عکسی از خودم، ثبت خاطره کردم تا دلم خوش باشد به این شب گردی و سفر.
لينك دوستان من
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
كامپيوتر و رایانه،
سیاحت،
:: برچسبها:
ایتالیایی,
پژوهشگران,
تحقیقات,
ترمیم,
جنگل,
درمان جراحات,
دریا,
سفر,
سیستم عصبی,
عاشق,
کوه,
گلبولهای سفید,
مغز,
من بودم و ویلچر برقی و کامی و شب,
نخاع,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 مهر 1389
بجز روزهایی که میرم دستشویی هر روز عصر میرم پارک سر کوچه، بچههایی که توی پارک بازی میکنند کم کم دارند من را به چشم جزئی از پارک میبینند (مثل یه نیمکت) و هنگامی که از کنارم رد میشن میگن: سلام عمو، بعضیها هم میگن: سلام حاجی، من هم بهشون میگم: آخه قیافهی من به حاجی میخوره؟ چند روز پیش یه پسر15سالهی کنجکاو اومد نشست روی نیمکتی که کنارش پاتوقمه و سر حرف را باز کرد و بالآخره گفت: شما را تا حالا ندیده بودم!! تازه اومدید این محل؟ بهش گفتم: چون این ویلچر را نداشتم طی 17سال مصدومیتم تنهایی نمیتونستم از منزل خارج بشم برای همین من را ندیدی. وقتی به اونچه که طی 17سالگذشته ندیدم فکر میکنم تازه میفهمم چرا مردی از جنس بلور برای به رضا رسیدن روح و جسمش 8کیلومتر ویلچرش را با دهان هدایت میکنه.
پسوند: فکر حرکت مدام توی مغزم وول وول میکنه، همش به فکر وسیلهای هستم که گران نباشه، و بتونه من را با ویلچرم هرجا که میخواهم ببره، البته باید راندنش برام خیلی راحت و در حد تفریح باشه. ویلچرهای برقی در بهترین شرایط 3ساعت نیرو برای حرکت داره. بنظر شما چطور میشه با ویلچر برقی بیش از 10ساعت حرکت کرد بدون کسر نیرو؟
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پیرامون ویلچر،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
17سال مصدومیت,
این ویلچر برقی,
جزئی از پارک,
حاجی,
حرکت,
دستشویی,
عمو,
فکر,
کنجکاو,
نیمکت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 12 شهریور 1389
مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم، ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود، این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم، بنابراین لطفا لباسهای کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت، راستی اون لباسهای راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بگذار، زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد هفته بعد مرد به خانه آمد، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ مرد گفت: بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا، چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم، اما چرا اون لباس راحتی که گفته بودم را برایم نگذاشتی؟ زن جواب داد:
لباسهای راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم؟
پايانه: داستان بالا نتیجهی اخلاقی داشت، اما برای من که عاشق طبیعت و آب و ماهی و ماهیگیری هستم،
نتیجهای رویایی داشت، همیشه توی ذهنم برای خودم:
خانهای ساختهام در شهری
که هوایش نهگرم است و نهسرد
ساکنانش همه از جنس بهار
خانهای ساختهام با نمایی زیبا
خانهام پشت نموده بر کوه
کوههایی سرسبز
خانهای ساختهام رو به یک دشت فراخ که از آن میگذرد
رودی عریض و پرآب
من دو تابلو دارم
در دوسوی تختم
در یکی کوهی سبز
در یکی دشتی ناز
من چقدر خوشبختم،
که چنین منظرهای دارم در پنجرهی خانهی خود
روز و شب میبینم رود و جنگل را سیر
و به هنگام عطش
میروم بر لب رود
یادگاری ز قدیم
چوب و چرخی دارم
میبرم آن را با خود
به، چه ساعاتی دارم لب رود
چه بگیرم، چه نگیرم ماهی
و چه عشق دارد که بگیرم ماهی و رهایش کنم آن را در رود
چونکه بخشش زیباست
چونکه فردایی هست
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
داستانک،
سیاحت،
هنری،
:: برچسبها:
ارتقای شغلی,
تماس,
رئیس,
ماهیگیری,
نتیجهای رویایی,
همسر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 مرداد 1389
از اول سال گذشته وسیلهای شبیه آسانسور دارم، با این وسیله عصرها راحت میرفتم توی حیاط و چند ساعتی میشستم. کلا بچهی دردریای هستم و زمانی هم که رو پا بودم اصلا تو خونه بند نبودم، قدیمها تنهایی و بدون وسیله جاهایی میرفتم که دوستانم حالش را نداشتن گروهی و با وسیلهی شخصی برن. امسال تو حیاط نشستن راضیم نمیکرد این شد که به فکر بیرونروی افتادم، برای این کار چند مشکل داشتم: چون خودم به تنهایی نمیتونم ویلچرم را تو کوچه حرکت بدم از همون اول گزینهی تردد را حذف کردم و تنها گزینهی نشستن جلوی درب منزل باقی مانده، برای این هم یه مشکل تو ذهنم داشتم و نمیدونستم چطور میشه با ویلچر روی سطح شیبدار جلوی درب منزلمان توقف کنم. خلاصه کلی سلول خاکستری سوزاندم تا به این نتیجهی مطلوب رسیدم که بجای جلوی درب نشستن یک متر دورتر و زیر درخت کنار درب بشینم، یه بار امتحان کردم و دیدم اینطوری خیلی هم باحالتره، چون درخت پشتم بهم امنیت میده، آفتاب پشت سرمه، راه ورود به منزل را نمیگیرم و.... خوشبختانه همسایههامون همه خونگرم و مردم دارن و هرکی منو میبینه با من که کلی ته شناس هستم: وقتی کسی تو محلی معروف میشه میگن سرشناسه، اما از اونجا که من به دلیل ویلچرم معروف هستم اصطلاح ته شناس بیشتر بهم میاد سلام و علیک میکنه و این کلی بهم انرژی میده این را هم باید بگم که بعضی از مردهای محل ما بینهایت مهربان هستند چون همیشه چندبار میان از کنارم رد میشن و هر دفعه میان و من را یه دل سیر بوس میکنن و حتما اونها هم حسابی انرژی میگیرن. تو پرانتز میگم: اینجا محلهی قزوینیهای مقیم مرکزه.
پسآمد: بعضی وقتها که بیرون هستم نسیم بهاری شوخیش میگیره و یواشکی از پشت بهم نزدیک میشه و دستهای ظریف و لطیفش را میبره دور گوش و گردنم و روی دستهام و حسابی نوازشم میکنه، دمش گرم این کارش خیلی حال میده. نمیدونم با چه واژههایی میشه درنده خوییهای رژیم اسراییل را بیان کرد، کشتن و
زخمی کردن دهها انسانی که برای کمک به همنوعهای خودشون رفته بودن فقط میتونه کار کثیف ترین پدیدهی بشری باشه.
لينك دوستان من
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
سیاحت،
:: برچسبها:
ته شناس,
حیاط,
سرشناس,
سلول خاکستری,
محلهی قزوینیهای مقیم مرکز,
همسایه,
وسیلهای شبیه آسانسور,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 خرداد 1389
من عاشق بهار هستم، بهار برام فریبا و بهشتیه خدا را شکر باران، زیبایی بهار را مضاعف کرده. یه نموره سرما خوردم، این هم نوبرانه امسال منه فقیر و بیچاره است. چند روز پیش رفتم پارک سرکوچهمون که مثل همیشه شلوغ و پر انرژی بود بر عکس همیشه زود حوصلهام سر رفت و برگشتم خونه. تازگیها دوتا از شبکههای ماهوارهای فروش کالا بین تبلیغهاشون برنامهای پخش میکنن بنام فود سفری که داخل کشور دوبله شده برنامهاش عالیه، هر دفعه به غذای یه کشور پرداخته میشه. منکه از تماشای برنامههای آموزش آشپزی خسته و سیر نمیشم. خیلی دوست دارم روزی برای خانوادهی خودم آشپزی کنم، البته زمانی که روی پاهای خودم ایستاده باشم. همهجور غذا را دوست دارم و در گزینش غذا اصلا سختگیر نیستم، حدود 20سال پیش جایی کباب کوبیدهای خوردم که مزهاش هنوز یادمه و اون مزه برام شده الگوی سنجش مزهی کباب، من میگم مزهی کباب باید اونقدر پر و غلیظ باشه که نتونی کباب را تا ته بخوری، یعنی اینکه کباب باید آدم را سیر کنه و دل را بزنه. یه کباب دیگه هم هست که مزه و بوش محشره و اون بادمجانه. سریال آشپزباشی را دوست دارم، نه بخاطر آشپزی، بلکه بخاطر هنرپیشههای دوست داشتنی.
پاورقي: این روزها از شبکهی یک سیما برنامهای با حضور تعدادی از دوستان معلول پخش میشه که میپردازه به مشکلات تردد معلولان و نامناسب بودن امکانات عمومی برای معلولان. ممنون از عمو عزت و سیما. ایشالله روزی همهی مشکلات رفع بشه.
بيماريهاي ناحيه مقعد
نرخ تعرفهها و هزینهی تماس تلفنی با داخل و خارج از کشور
熟悉脊髓残疾
एक रीढ़ की हड्डी के साथ परिचित विकलांग
精通脊髄障害
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
لينك،
ماهواره،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
سیاحت،
:: برچسبها:
آشپزی,
آموزش,
بادمجان,
سریال,
عاشق بهار,
کباب کوبیده,
معلول,
एक रीढ़ की हड्डी के साथ परिचित विकलांग,
熟悉脊髓残疾,
精通脊髄障害,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 24 اردیبهشت 1389
زماني كه آقاي ميرحسين موسوي نخست وزير بود من را گرفتن و انداختن زندان تا چيزم نمایند. اون موقع من كلاس سوم راهنمايي بودم، با دوستان رفته بوديم سد لتيان در شمال شرق تهران براي ماهیگیری، بعد از گذراندن يه روز خوب ساعت20 به طرف خانه حركت كرديم، سر راه يه پاسگاه بود كه مامورهاش جلوي ماشينها را ميگرفتن و داخل ماشينها را ميگشتن تا به هر چيزي گيربدن، اونها توي ماشين ما چيزه بدتري از من گير نياوردن كه بهش گيربدن، پس منو مثل دزدها گرفتن و بهم چیزبند زدن و انداختن تو بازداشتگاه، گفتن تو چیزه فراري هستي و بايد چیز بشي به خدمت سربازي جهت خوردن شربت. دوستهام زحمت كشيدن و رفتن از منزلمان كارت تحصيلي و شناسنامهي من را آوردن و من را از چیز شدن اجباري نجات دادند. اون موقع كه آقا موسوي برای خودش چیزی بود و به اون صورت هم به ملت چيز ميخوراندند، حالا اگر آقای چیز، چيز بشوند چه چيزي به چيز مردم بياورند، احتمالا ديگه بيشتر ملت دور چيزشون هالهي چیز خواهند ديد.
پاپوش: شايد اگه من را ميبردن سربازي در جبهه مفقود ميشدم و الان شما وقت و اينترنتتون را تو اين وبلاگ حرام نميكردين.
وبلاگي خواندني: روزهای جانبازی
كار با رايانه توسط نيروي فكر تلفیق
ذهن و ماشین در نسل جدید ویلچرها
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
لينك،
سیاحت،
:: برچسبها:
اجباري,
بازداشتگاه,
تلفیق,
زندان,
سد لتيان,
مفقود,
ميرحسين موسوي,
نخست وزير,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 خرداد 1388
من که اصلا از سوالهایی که دوست و آشنا ازم میپرسن ناراحت نمیشم، بنظر من این نشانهی حسن توجه اونهاست. یه سوال تکراری که همه ازم میپرسن اینه: از اینکه مدام تو خونه هستی حوصلهات سر نمیره؟ آدم موجودیه سازگارآااا که میتونه خودش را با هر شرایطی تطبیق بده. سازگار بودن با عادت کردن فرق میکنه، آدم سازگار در بدترین اوضاع برای خودش بهترین شرایط را رغم میزنه، عادتها شاید خیلی خوب و دلخواه نباشن عادتها حتی میتونن تبدیل به بیماری بشن مثل وسواس. همین چند وقت پیش یکی از دوستان ازم پرسید: صبحها که از خواب بیدار میشی با خودت نمیگی حالا امروز را چطوری شب کنم؟ با این همه وقت اضافه چه کار میکنی؟ میشه بگی یه روز را چطوری شب میکنی؟ بهش گفتم: باورکن اصلا وقت اضافه نمیارم، تازه شب وقت خواب یادم میاد که فلان کار را نکردم. از وقتی که لپتاپ خریدم در طول روز بیشتر با کامپیوتر مشغول هستم البته نه تمام وقت، گاهی کتاب و مجله و روزنامه میخونم، گاهی تلویزیون میبینم و گاهی با خانواده شوخی میکنم.
پيآمد: در هر کاری باید حساب کرد به ازای اونچه که بدست میاریم چقدر باید هزینه بشه، مثلا اگه من بخواهم فرت و فرت برم بیرون جهت گردش و سیاحت و .... حتما بیشتر از اونچه که من سود میکنم اطرافیانم را از کار و زندگی میاندازم، گرچه همین الان هم باعث شدم خواهر و برادرم بخاطر من مجرد بمونن، با دوستانشان تفریح نرن، مسافرت نرن، ماموریتهای شغلی نگیرن، حتی دانشگاه شهر دیگه نرن. اینها که میگم نکتههایی هستند که من با دیدن اینها احساس میکنم خانوادهی من چقدر به من لطف دارن و من چقدر فرد دوستداشتنیای هستم، نه؟؟ شوخی کردم اما اینها باعث تقویت حس رضـایتمندی من میشه و این یعنی لذت بردن از لحظهها و خوشبختی
سانی
يکي از رايج ترين کارهايي که تايپيست هاي حرفه اي انجام ميدهند کشيدن حروف و کلمات براي زيباسازي متن تايپ شده است. شما نيز ميتوانيد با استفاده از اين ترفند متون خود را بکشيد. همانند اين کلمه: خــوشــــبـــخـــــتـی، براي اين کار : کافي است در هر مکاني از ويندوز ، زبان ويندوز را روي فارسي تنظيم کنيد.سپس حرف مورد نظر خود را تايپ کرده و کليدهاي ترکيبي Shift+J را همزمان بفشاريد
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پند و اندرز،
كامپيوتر و رایانه،
سیاحت،
:: برچسبها:
برادر,
تقویت حس رضـایتمندی,
حسن توجه,
حوصله,
خواهر,
روزنامه,
سازگاری,
عادت,
کامپیوتر,
کتاب,
کشيدن حروف و کلمات,
گردش و سیاحت,
لپتاپ,
مجله,
وسواس,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 اسفند 1387
بعد کلی برنامه ریزی و جور کردن مخارج و .... بار سفر را میبندن و به راه میافتن، یکی میره تو دل طبیعت، یکی میره به شهری برای زیارت، اون یکی میره به شهری برای سیاحت، بعضیها هم سرخوش و دل به نشاط هستن تو گرما و سرما بدون هرگونه برنامهریزی و پسانداز از دوگنبدانممسنی، علیآبادکتول، لولوکدان و بابایادگار راه میافتن برای تماشای دآربی(حمایت از عادل فردوسی پور)!؟، هرکسی به یک شکلی و با تقبل هزینهای برای خودش شادی میآفرینه. جالب اینه که: ما اونچه را که توی شهر خودمون و جلوی چشممون و یا دمدستمونه را اصلاً نمیبینیم، چه برسه به اینکه بخواهیم ازش حالی ببریم. برای شاد بودن و لذت بردن از اونچه که هست حتما نباید کیلومترها سفر کرد و به تماشای دریا و جنگل و کوه و پل و بازار رفت، اونچه که خدا بهمون بخشیده شادی آفرینه، چیزهایی مثل حس بینایی وشنوایی که با اونها میشه از صدا و سیمای اعضای خانواده غرق لذت و عشق و شادی ناب شد، چشمها را باید شست، جور دیگری باید دید
پاورقي: بیشتر ما از همه طلبکار هستیم، حتی از پدر و مادر و دیگر عزیزانمان!؟ بعضیها نه طاقت دوری عزیزان را دارند نه اونها را هنگام نزدیکی تاب میآرن؟! =(آیکیو اوننزدیکیرونگفتم) اگه همه فکر میکردن که برای آخرین باره که دارن عزیزانشان را میبینند و با او حرف میزنند حتما رفتا و کردارشان را عوض میکردند. وقتی یکی از اعضای خانواده پیش شما نیست یا اینکه خود شما پیش خانواده نیستید ممکنه یکی از چند صد نفری باشید که هر روز در حوادث مختلف از بین میروند، پس قدر لحظههای با هم بودن را باید دانست و نهایت استفاده را از آن برد. چرا کار به وجدان درد بکشه؟ چرا الآن عزیزمان را نبوسیم؟
یکی از دوستان پرسیده: هنوز کسی را برای ازدواج پیدا نکردی؟؟ جواب من این بود: جواب شما هم بله هم خیر است من پیدا میکنم اما اونا فوری گم میشن اوفتادندی
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
طنز،
پند و اندرز،
صدا و سیما،
سیاحت،
:: برچسبها:
ازدواج,
بازار,
برنامه ریزی,
پل,
جنگل,
زیارت,
سیاحت,
شادی,
طبیعت,
عادل فردوسی,
قدر,
کوه,
لحظهها,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 04 بهمن 1387
توی ماه رمضان همه سعی میکنن بیشتر از پیش کار خوب بکنن، برای اینکه نگی مهرداد کونمونه، این هم نمونه: اونهایی که دستشان بیشتر به دهانشان میرسه و پاشان از گلیمشان درازتره: در مراسم آزاد کردن زندانی شرکت میکنن و سرپرستی ایتام را قبول میکنن و.... ، چند سال پیش تلویزیون نشان میداد یه دختر جوان داشت سررپرستی بچهای را میپذیرفت، اون لحظه به خودم گفتم ایکاش این خانم سرپرستی من را میگرفت، این داستان منو به فکر انداخت که برای خودم آگهی بدم تا یکی پیدا بشه و منو به فرزندی بپذیره. خلاصه فکرهام را کردم یه متنی نوشتم و دادم دوستان اونو به انگلیسی ترجمه کردن و گذاشتم توی چند وبلاگ، آخه شنیده بودم که مادونا و آنجلینا جولی و نیکول کیدمن و... هم از این کارها کردن و در دنیای هنرمندها این کارها مده، گفتم بلکه بریتنی اسپرز برای چشم و هم چشمی بیاد و ترتیب کار منو بده و منو........ حتما میخواهید بدانید نتیجهاش چی شد؟ نتیجه این شد که من همچنان اینجام. وقتی دیدم هیچ خبری از اونور آبها نشد به فکر افتادم اینور خشکیهای قزوین یه آگهی ازدواج بدم، القصه آگهی ازدواج دادم باقلوآ، آمآاا گویا فقط بیژن خان آگهی بنده را خونده بود که آمد، اونم به خوابم
پيآمد: یه مدت، اندکی ورزش میکردم، یعنی اینکه روی تخت وزنه میزدم، البته اسمش وزنه بود چون وزنی نداشت، اونقدر به مثانم فشار آمد که با مشکل بزرگی و ریفلاکس راهی بیمارستان شدم. به همین دلیل خوب میدانم که بچههایی که تو المپیک معلولها مدال آوردن چه کار بزرگ و سختی کردن
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پند و اندرز،
فکر ایده پیشنهاد،
سیاحت،
معارف اسلامی،
:: برچسبها:
آنجلینا جولی,
انگلیس,
ایتام,
بریتنی اسپرز,
تلویزیون,
ریفلاکس,
قزوین,
گلیم,
مادونا,
نیکول کیدمن,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 مهر 1387
اهل كجايي؟ هرجاهستي خوب جستجو كن: توي جادهها پشت اتومبيلها، توي بيابانها پاي گونها، بين در ختهاي جنگل، روي شاخهها بلوط، پاي درخت بين علفها، در نخلستان كنار بلبل خرما، توي تاكستان بين خوشههاي انگور، توي گندمزار بغل شانهبسر، در مسير رودها بين ماهيها تا دريا، لاي سنگهاي رودخانه، روي شنهاي ساحل، بين كوهها در اعماق درهها، در دامنهي كوهها بين شقايقها، روي قلهها، روي ابرها، هميشه ميان باران، در شمال و جنوب، در غرب و شرق خوب بجوي تا روح سرگردان من را بيابي.
پيوست: رئيس سازمان بهزيستي كشور اعلام كرد: ثبتنام خودروهاي مناسب سازي شده ويژه معلولان و جانبازان از 12 شهريورماه جاري به صورت اينترنتي در سراسر كشور آغاز ميشود.منبع
وبسايت معلولان ايران
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
پند و اندرز،
داستانک،
سیاحت،
هنری،
بهزیستی،
:: برچسبها:
بلبل خرما,
بلوط,
بيابان,
جاده,
جستجو,
خوشههاي انگور,
دره,
شانهبسر,
شقايق,
شنهاي ساحل,
كوه,
گندمزار,
گون,
نخلستان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 شهریور 1387
|
|