💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


فتنه‌ی اقتصادی

آقایان، علما، مراجع، مسئولین، سران قوا، سران نظام و خواص با بصیرت لطفا به عرایض بنده توجه کنید: تورم ناشی از تحریم‌های همه جانبه موجب شده در طول یک سال گذشته قدرت خرید من یک سوم سال گذشته بشه و من مثل اکثر قریب به اتفاق مردم، امروز احساس میکنم سه برابر فقیر تر از سال قبل شده‌ام.

آقایان، علما، مراجع، مسئولین، سران قوا، سران نظام و خواص با بصیرت: فتنه‌ی88 تب تندی بود که با درایت مقام معظم رهبری زود فروکش کرد و به تاریخ پیوست. اونچه که نیاز به چشم و دلی با بصیرت است فتنه‌ی خزنده‌ی تحریم و تورم است. در این فتنه اعوان و انصار جریانات انحرافی تلاش میکنند با استفاده از رانت‌های مخصوصی که دارند در کلیه‌ی امور اقتصادی مردم و کشور فتنه و آشوب بپا کنند تا: 1_ از بازار آشفته حسابهای بانکی خود را پر نمایند. 2_ موجب نارضایتی آحاد مردم شوند. 3_ آب به آسیاب دشمنان اسلام و انقلاب و نظام بریزند.

آقایان، علما، مراجع، مسئولین، سران قوا، سران نظام و خواص با بصیرت: اعوان و انصار گردن کلفت جریانات انحرافی که نه از خدا و نه از خلق هراس دارند هر روز بیشتر از پیش بر دارایی‌های خود می‌افزایند و با به نمایش گذاشتن مظاهری از دارایی‌های باد آورده‌ی خود در سطح شهرها (اتومبیل‌های میلیاردی) می‌کوشند تا سناریوی تخریب نظام و اسلام و ولایت را اجرایی کنند.

پيوست: مقام معظم رهبری و ولی امر مسلمین جهان چندی پیش در بیانتی فرمودند: با این روند کنونى اگر ما پیش برویم کشور پیر خواهد شد. خانواده‌ها، جوانها باید تولید مثل را زیاد کنند؛ نسل را افزایش دهند منبع. توجه نمایید: رهبر معظم انقلاب با ۴فرزند پسر و ۲فرزند دختر دارای شش فرزند می‌باشند منبع. از آنجا که من مطیع و گوش به امر و پیرو مقام معظم رهبری و ولی امر مسلمین جهان هستم، میخواهم بی‌توجه به وضع بد اقتصادی خودم و کشور از رهبرم پیروی کنم و مثل ایشان خانواده‌ای بزرگ تشکیل بدم، مگر نه اینکه ایشان با زندگی طلبه‌ای تونستن چنین خانواده‌ای را اداره کنند. من الله توفیق.

یه توصیه اقتصادی به دوستانی که یکم پول راکد دارن: فوری برید سهام بانک دی بخرید الان قیمتش در پایین ترین حد ممکنه(زیر 120تومانه دوماه پیش 150 بود)، برای برسی به این آدرس فرابورس برید. اگه پول دارید و دل ریسک خریدن طلا و دلار را ندارید حتما این سهام را بخرید در ماه‌های آینده حتما بازده خوبی خواهد داشت.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، اقتصادی، لينك، پند و اندرز، فکر ایده پیشنهاد، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آشوب, اعوان و انصار, بانک دی, بصیرت, پسر, پول راکد, تب تند, تحریم, تورم, توصیه اقتصادی, جریان انحرافی, خواص, دختر, دلار, رانت, سران قوا, سران نظام, سناریوی تخریب, سهام, طلا, علما, فتنه‌ی88, فرزند, فقیر, قدرت خرید, گرانی, گردن کلفت, مراجع, مسئولین, مقام معظم رهبری, نسل, ولی امر مسلمین جهان,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 بهمن 1391 ارسال نظر(19)

مسابقه‌ معلول خوشبخت کیست؟

در گرامیداشت روز جهانی معلولان هر کسی سخنرانی کرد از توانمندی و روح بزرگ و اراده‌ی پولادین و .... معلولان گفت، اما کسی از معلولی نپرسید: تو چگونه به این توانمندی و روح بزرگ و اراده‌ی پولادین و .... رسیدی؟ سخنرانها گفتند: واژه‌ی معلول زیبا و شایسته نیست و نباید از این واژه استفاده کرد. همه میگویند: معلول‌ها نباید از نگاه و حرف مردم خجالت بکشن و باید از خانه بزنن بیرون و قاطی مردم بشن. اما کسی نمی‌گوید: چگونه؟ هر کسی که در راس امور قرار میگیره نطقش برامون باز میشه و گوش‌هامون را با دوصد گفته‌ی شیرین‌تر از صد من قند پارسی شیرین میکنه. اما ای‌کاش میدانستند شیرین زبانی‌هایشان عملکردی جز خون کردن دل معلولین را ندارد. از خانه بیرون آمدن نیازمند امکاناتی هزینه‌بر است: 1-فردی برای کمک و همراهی. 2-لباس مناسب. 3-ویلچر درحد توان راندن=از یک تا 9میلیون تومان. 4-مناسب سازی منزل و کوچه و خیابان. 5-تلفن همراه. 6-پول تو جیبی. 7-سرویس رفت و آمد. معلول فهم داره، شعور داره، وجدان داره، وقتی معلول میبینه کوچکترین حرکتش همه را تو زحمت و خرج میاندازه ترجیح میده تو خانه بمونه حتی اگر بشدت افسرده بشه. اگر معلول‌ کار و حقوق و تمکن مالی داشته باشه، هرگز خودش را تو خانه اسیر نمیکنه. وقتی معلول استقلال مالی داشته باشه میتونه کم‌کم امکانات و شرایط خوب زیستن را برای خودش فراهم کنه، و حتی ازدواج کنه و از زندگی بیشترین لذت را ببره. اینها که نوشتم تجربه و وصف حال خودمه، سالهای اول معلولیت همیشه تو خانه و افسرده حال بودم، البته داداشم منو با ویلچر دستی همه‌جا میبرد. من روی ویلچر معمولی اصلا راحت نیستم، برای دوستان و آشنایان حالم را روی ویلچر اینطوری بیان میکنم: روی ویلچر دستی بهشت برام جهنم میشه، ولی روی ویلچر برقی هر جهنمی برام بهشته. وقتی کارم درست شد و استقلال مالی پیدا کردم، ابتدا برای منزل بالابر ویلچر گرفتم و با ویلچر دستی رفتم تو حیاط و بعدش به جلوی درب کوچه رفتم. کمی بعدش ویلچر برقی خریدم، با اون از نو متولد شدم و معنی لذت بردن از زندگی را چشیدم. خیلی وقت‌ها که با ویلچر برقیم به مکان‌های شلوغ رفتم از روبرو و پشت‌سر صدای اونهایی که منو دیدن را شنیدم که گفتن: خوش‌به‌حالش، چه حالی میکنه با این وسیله‌ش، کاش منم یکیشو داشتم. و بآلآخره سال گذشته ازدوآج کردم و از نوروز مستقل، آرآم، رآضی و شآد زندگی میکنم(ماشالله یادت نره).

پيآمد: اگر انسانی بنام مسئول، یادش نره که خودش و خانواده‌اش هر لحظه ممکنه گرفتار آسیب نخاعی و یا هر نوع معلولیت دیگه‌ای بشن، اونوقته که معلول‌ها بی‌کار نمی‌مانند و مثل شیر زندگی میکنند. به بهزیستی و موسسه رعد پیشنهاد میکنم: مسابقه‌ای با این موضوع برگزار کنند: معلول خوشبخت کیست؟ چرا و چگونه؟

خبر فوری: شبکه‌های جدید ماهواره‌ای فارسی= فیس۱ و TM TV و nex1.tv را روی هاتبرد ببینید

لیست پزشکان متخصص مغز و اعصاب تهران




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، شاد زیستن، تجربه‌، پیرامون ویلچر، فکر ایده پیشنهاد، ابزار بهتر زیستن، ماهواره، بهزیستی، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آسیب نخاعی, از نو متولد شدم, استقلال مالی, بهزیستی, پیشنهاد, تجربه, چرا و چگونه؟, چشیدن, چگونه, خوشبخت, راس امور, روز جهانی معلولان, زندگی, سخنرانی, شرایط خوب زیستن, شلوغ, شیر, گرامیداشت, لذت بردن, ماشالله, مسئول, مسابقه, موسسه رعد, نطق, وصف حال, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 24 آذر 1391 ارسال نظر(27)

بهترین راه برای ازدواج و همسریابی دوستان معلول

فرق نمیکنه از کدام رنگ و نژاد و کدام جنس باشی، فقیر باشی یا غنی، معلول باشی یا ورزش‌کار، همه و همه‌ی ما آدمها از جنس پوست و گوشت و استخوان هستیم. خدا در قرآن کریم فرموده:

انسان را از گل خشكيده‏اى سفال مانند آفريد (سوره  الرحمن:آیه 14)

و در حقيقت انسان را از گلى خشك از گلى سياه و بدبو آفريديم (سوره  الحجر:آیه 26)

آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت من بشرى را از گل خواهم آفريد (سوره  ص:آیه 71)

اوست كسى كه شما را از گل آفريد آنگاه مدتى را [براى شما عمر] مقرر داشت(سوره الأنعام: آیه 2)

پس [از كافران] بپرس آيا ايشان [از نظر] آفرينش سخت‏ترند يا كسانى كه [در آسمانها]خلق كرديم ما آنان را از گلى چسبنده پديد آورديم (سوره  الصافات:آیه 11)

اون چیزی که آدم‌ها را از هم متفاوت میکنه: منه آدم‌هاست. اونچه که افراد را دوستداشتنی یا نفرت‌انگیز میکنه منه اون‌هاست. منه آدم، آدم را آدم میکنه. کسی قادر نیست منه کسی را با چشم ببینه چون دیدنی نیست. اونچه که دیدنیه جسم خاکی و فانی آدمه، اما من بعد مرگ به نیکی یا بدی باقی‌میماند.

به همسرم گفتم: بنظرت کسانی که با ازدواجمون مخالف بودن هنوز هم مخالفن؟ همسرم گفت: میبینی که تو برای همه خیلی عزیزی، اول‌ها همه فقط مشکل جسمانی تو را بزرگ میدیدند، اما بزرگ‌منشی‌ تو موجب شد که مشکل جسمانی تو اونقدر کوچک بشه که الان برای همه هیچ شده. این یعنی دوستان و فامیل ما بجای جسم خاکی شخصیت و روحیه و اخلاق و در کل من را می‌بینند.

پسآمد: تا 17 دی 1392 که وبلاگ بخاطر این مطلب فیلتر شد دوستان زیادی در این مطلب اعلام آمادگی برای ازدواج نمودند. برای رفع فیلتر مجبور مجبور به تغییراتی  از جمله: حذف کلیه پیامها شدم. شایان ذکر است هیچ پیامی در این مطلب منتشر نخواهد شد.

توصیه من به دوستانی که امکان و تمایل به ازدواج دارند اینه که خواست خودشون را با خانواده درمیان بگذارند. بهترین راه همسر گزینی مسیر خانواده است. کسی که جرات مطرح کردن این خواست طبیعی را نزد خانواده خودش نداشته باشه آمادگی ازدواج نداره.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پند و اندرز، معارف اسلامی، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آگهی ازدواج, آمد مکفی, اخلاق, جسم خاکی, جنس, خدا, دوستان, دوستداشتنی, روحیه, سوره, شخصیت, فامیل, قرآن کریم, گلى خشك, گلى سياه و بدبو, نژاد, همسریابی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 03 آذر 1391 ارسال نظر(20)

برادر داماد بودن

بآلآخره بعد کلی استرس و نگرانی جمعه رسید، جمعه‌ای که برای ما خیلی مهم بود، چون روزی بود که پسر کوچک ولی بزرگ مرد و البته ته‌طاقاری خانه باید در سی‌وسه سالگی رخت دامادی می‌پوشید. از چند هفته قبل همه استرس داشتن. کل خانواده دو سه روز قبل مجلس رخت نو خریدیم. برای اینکه بتونم اندکی وظیفه‌ی برادرانه‌ی خودم را تو مجلس دامادی داداشم انجام بدم باید با ویلچر برقی میرفتم تا بتونم تو مجلس حرکت کنم، پس، چند روز قبل، زنگ زدم به یکی از راننده‌های ون‌هایی که به معلول‌ها سرویس میداد، ازش خواستم بصورت کرایه ساعت‌17 و 23 بهم سرویس بده، گفت: چهل‌هزار تومن میگیرم. منهم گفتم: باشه. من و پدرم دوساعت زودتر از شروع شدن مجلس با ون راه افتادیم تا بی‌استرس ترافیک و خیلی زودتر از همه به سرخیابان مطهری برسیم، چون باید بعنوان خیرمقدم‌گو، جلوی درب سالن هتل بزرگ‌تهران از مهمانها استقبال میکردیم. خوشبختانه اولین نفر رسیدیم. اولین کاری که کردم در سالن خالی نماز مغرب و عشاء خواندم. به تک تک مهمانها خیرمقدم گفتیم و سر تمام میزها رفتیم و از حضورشون تشکر کردیم. وقتی داماد وارد مجلس شد، خواست من و خواهرزاده‌ام بعنوان ساقدوش همراهیش کنیم. بعد سلام و دیده بوسی و تشکر و تبریکه داماد با مهمانها، داماد به جایگاهش رفت. اونجا هم دست پدر و پدر زنش را بوسید. دوستان و اقوام یکی یکی به جایگاه داماد میرفتن و کنار داما مینشستن و من با دوربینی زپرتو ازشون عکس می‌انداختم. بعد اینکه من و دوستام با داماد عکس انداختیم دوستام شروع کردن به رقصیدن جلو داماد، داماد که رقصید، رقص بلدهای مجلس آمدن پیش و با حرکات موزون خودشون مجلس را گرم کردن. من هم به هرکی رقصید شاباش دادم. بعد صرف شام مفصلی که داداشم برای مهمانها سفارش داده بود مجددا من و پدرم رفتیم جلوی درب مجلس و از تک تک مهمانها تقدیر تشکر و خداحافظی کردیم. شکر خدا در قسمت مردانه همه‌چیز عالی بود، اما در قسمت زنانه برای خیلی‌ها دلخوری پیش آمده بود، آخه بخاطر خانمی که مادر شهید بوده  اجازه نداده بودن کسی شادی کنه چه برسه به رقصیدن با لباسهای آنچنانی. دست داداشم دردنکنه که مراسمی گرفت شاهانه. دست کم 15میلیون خرج هتل کرده، هتل برای هر مهمان چهل هزارتومان از داداشم گرفته.  

پسوند: برادر عزیزتر از جانم بخاطر من ازدواج نمیکرد، وقتی من ازدواج کردم و خیال او از جانب من آسوده شد به فکر ازدواج افتاد. برادر من گل و بی‌همتاست. امیدوارم خوشبخت‌ترین مرد دنیا باشه.

من و دوستام




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پیرامون ویلچر، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: استرس, تقدیر, ته‌طاقاری, حرکات موزون, خرج, خیلی مهم, دلخوری, رخت دامادی, رقصیدن, ساقدوش, سالن, شاباش, شادی, شاهانه, کرایه, مادر شهید, مجلس, مغرب و عشاء, مهمانها, نگرانی, نماز, هتل, ویلچر برقی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 26 آبان 1391 ارسال نظر(21)

راهنمای ازدواج با معلول قطع نخاع

تا حالا چند نفر بودن که بهم گفتن: با معلولی قطع نخاع برای ازدواج آشنا شدن و ازم خواستن در مورد ازدواج‌شون با معلولی قطع نخاع راهنمایی و کمک‌شون کنم. حرف‌های زیادی بهشون زدم و البته از همشون خواستم که ازم سوال‌های موردی بپرسن تا جواب بدم. اما اولین و بهترین و بزرگترین راهنمایی برای ازدواج با معلول قطع نخاع اینه: علاقه‌مند شدن معلولی قطع نخاع به شما اصلا مهم نیست، او میتواند به همه علاقه‌مند شود، مهم آنست که شما به او علاقه‌مند شوید و عاشقانه و با تمام‌وجود فقط او را بخواهید، باید بتوانید برای رسیدن به او تمام تعلق‌هایتان را پشت سربگذارید، اگر میتوانید همه چیز را رها کنید و فقط او را بخواهید حتما با او به آرامش خواهید رسید در غیر این صورت خود و او را آزار ندهید. فکر ازدواج با قطع نخاع یعنی سرشاخ شدن با کل خانواده و فامیل و دوستان و آشنایان.

پسرفت: شخصی پیداشده که ادعا میکنه با طب سوزنی میتونه تا هشتاد درصد از توانایی‌های از دست رفته‌ی نخاعی‌ها را بهشون برگردونه!!!! شما چیزی از این داستان شنیدین؟؟؟




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، اخبار ترميم نخاع، تجربه‌، پند و اندرز، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: ازدواج, بزرگترین, بهترین, راهنمایی, سرشاخ, طب سوزنی, علاقه‌مند, کمک, معلول قطع نخاع, مهم,

نویسنده : تاریخ : جمعه 19 آبان 1391 ارسال نظر(66)

دوست از جنس مخالف

اگه به زندگی اطرافیان‌تون توجه کنید شما هم مثل من به این نتیجه میرسید که: بیشتر افرادی که در سن نوجوانی و جوانی با اولین حضور جنس مخالف در زندگیشون گرفتار هیجان‌های هورمونی شدن و بدون درنظر گرفتن هیچ کدام از معیارهای ازدواج، تنها برای خاموش کردن شعله‌های فروزان هورمون‌های خون‌شان یا برای فرار از خانه تن به ازدواج دادن، زندگی مشترکشون پر از مشکل و تنش‌های تمام ناشدنی بوده و هست. اگر به زندگی آقایانی که با خانم‌ها همکلاس بودن و یا در محل کارشون همکار خانم داشتن و بعد ازدواج کردن توجه کنید، خواهید دید که این افراد زندگی موفق‌تر و آرام‌تری نسبت به افرادی دارند که سن ازدواج‌شون مشابه اونهاست اما با خانم‌ها مراوده نداشتند. بنظر من دوست از جنس مخالف داشتن بشرطی که ختم به عشق نشه، باعث شناخت افراد از اخلاق‌ها و رفتار‌ و خواست‌ و باید و نبایدهای جنس مخالف میشه و این قطعا موجب میشه افراد هنگام انتخاب شریک‌زندگی و در طول زندگی نهایت دقت را بکنند که زندگی‌شون آلوده به تنش و بحران نشه. سال پیش در چنین روزی ارتباطم با همسرم شروع شد و تا شب با 200پیامک ادامه پیدا کرد. همه چیز به سرعت و درست پیش رفت و ختم به خیر شد. امروز کلی از زندگی آرام و بدون تنش‌مون رضایت دارم و شاکر خدای بزرگ و مهربان هستم.

پسينه: متاسفانه خیلی از ما به خودمون حق انجام هرکاری را میدیم و از طرف مقابل‌مون توقع داریم هیچ کدوم از اون کارها را انجام نده. اگر من خودم کاری را نکردم میتونم از طرف مقابلم بخواهم که اون کار را نکنه، درست مثل داستان رطب خورده منع رطب نمیکند. پیام‌های رفتاری بسیار قویتر و موثرتر از پیام‌های گفتاری هستند. من همیشه اول پیام عملی میدم بعد گفتاری.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، خاطره، تجربه‌، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آلوده, اخلاق, ازدواج, بحران, پیام, تنش, جنس مخالف, رفتار‌, معیار, هورمون‌, هیجان‌,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 مهر 1391 ارسال نظر(25)

سفرنامه (دو)

سریع از ترافیک سر کمربندی چالوس به نوشهر خلاص شدیم و راه را بطرف شرق ادامه دادیم و از پارک جنگلی سی‌سنگان عبور کردیم و به مجتمع تفریحی شهید همت رسیدیم، بعد تکمیل فرم پذیرش و دریافت کلید ویلا و کارت استفاده از امکانات مجتمع، رفتیم برای استقرار. متاسفانه ویلایی که بهمون دادن پله داشت برای همین زنگ زدم به رییس مجتمع و او دستور داد ویلای مناسب حالم را بهم بدن، با این حال باز ویلاش 2نیم پله میخورد. امکانات رفاهی داخل ویلا خوب بود: گولر گازی همراه با پنکه، تخت‌ها با تشک‌های خیلی خوب، آشپزخانه با یخچال پر، فنجان و فلاسک چای، حمام و توالت تمیز و.... داخل مجتمع این چیزا هست: استخر، سالن تیراندازی، سینما، پیست با کلی دوچرخه برای ‌سواری، پارک‌جنگلی با آلآچیق، پارک برای بازی بچه‌ها، فوتبال دستی، میزتنیس‌رومیز، چایخانه، فروشگاه، رستوران، تنها بدی مجتمع اینه که ساحلی نیست و کوه‌پایه‌ایست. عصر روز اول رفتیم دریا، با تشویق من بجز پدر و مادر همسرم و خودم بقیه با لباس رفتن داخل دریا، وقتی همه از دریا خسته شدن یه موج خیلی قوی آمد و پاهای منو که روی شن‌ها بود را خیس و پر از آشغال کرد. روز بعد رفتیم به شهر رویان و از اونجا 33کیلومتر به طرف جنوب رفتیم تا به آبشار آب‌پری رسیدیم، خیلی‌ها اونجا بودن، متاسفانه آب آبشار پریده بود و یه باریکه از گوشه‌اش آب میآمد. منطقه‌ی بسیار زیبا و شگفت‌انگیزی بود اگه شمال رفتید حتما اینجا برید. روز آخر خانم‌ها رفتن بازار، قیمت همه چیز بسیار گران بود، قیمت میوه هم 3برابر تهران بود. کلا سه روز و چهار شب اونجا بودیم. ظهر روز اول هوا داغ روزهای بعد هوا خنک شد، شب و صبح روز آخر کلی باران آمد. برای بازگشت از جاده‌ی هراز بطرف تهران آمدیم، چندجا برای استراحت و در امام‌زاده‌هاشم برای زیارت ایستادیم و نزدیک ساعت20 رسیدیم خانه. هزینه داخل مجتمع که شامل میشد بر اسکان و خوراک برای ده نفر، نزدیک600هزار تومان شد که البته همه را من مهمان کردم. اینهم عکس شش در یک ما:1-ورودی جاده چالوس 2و3-داخل مجتمع 4-آبشار آب پری 5-من و همسرم جلوی آبشار 6-ابتدای ورود به تهران

پسرفت: باوجود اینکه در طول سفر آب تو دلم تکان نخورد و خیلی خوش‌گذشت و اصلا خسته نشدم اما از روزی که برگشتم خانه کلی بی‌حال شدم و دو روز اصلا تکان نخوردم. ایشالله خدا قسمت کنه همه‌ی دوستان مجرد ازدواج کنند و با خانواده‌ی همسرشون دست جمعی برن ماه عسل.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، سیاحت، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: آبشار آب‌پری, آلاچیق, امام‌زاده‌هاشم, امکانات رفاهی, باران, پارک جنگلی, جاده هراز, دریا, ساحلی, سی‌سنگان, سینما, شگفت‌انگیز, عکس, فرم پذیرش, فلاسک چای, فوتبال دستی, گولر گازی, ماه عسل, مجتمع تفریحی, یخچال,

نویسنده : تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 ارسال نظر(17)

مهمونی افطاری

باید میرفتم سلمونی تا با ظاهری نیکو در افطاری برادر همسرم حاضر شم. از صبح هرچی به شماره مغازه‌ی سلمونی زنگ می‌زدم گوشی را برنمیداشت. دیگه ساعت 11ونیم حوصله‌ام سر رفت و پریدم روی ویلچر عزیزم و شتافتم بسوی سلمونی‌ای که حدودا سه کیلومتر با منزل ما فاصله داره. هستن سلمونی‌هایی که به منزل ما نزدیک‌تر باشن اما من نمیتونم با ویلچر برم داخلشون. این سلمونی داخل پاساژه و رفتن داخلش خیلی برام راحته. بعد چند دقیقه انتظار آقای سلمونی آمد و موهام را مرتب کرد و از پولهایی که جلوش گرفتم پنج‌هزار تومان بعنوان دست مزد برداشت، هرچی گفتم: کمه، بیشتر بردار، گفت: نه، کافیه. برای اینکه دست خالی نرم به مهمونی، از سلمونی رفتم به گلخانه نزدیک منزلمان و سه گلدان کوچک گل قهری برای مادر و دو برادر همسرم گرفتم. مشخصات گیاه: گیاهی است چند ساله با ساقه‌های چوبی تیغ دار که بلندی آن 50 تا 60 سانتی متر است. برگهای آن مرکب و هر گروه 3 تا 4 برگ مرکب از یک نقطه خارج شده و از آن نقطه با دمبرگ بلندی به ساقه اصلی وصل میشود. هر برگ مرکب دارای 24 تا 40 جفت برگچه باریک و دراز است و به این ترتیب هر برگ مرکب را به صورت پر طیور در می‌آورد و چون به محض تماس دست، برگها به سمت پایین خم شده و با دمبرگ به طرف ساقه جمع می‌شوند، آن را گیاه حساس می‌نامند. این گیاه بومی برزیل است. عکس و اطلاعات بیشتر

پايانه: سومین باری که رفتم این پیرایشگری‌ای که الان میرم پیشش دیدم درب مغازه‌اش را که فلزی بود و چهار چوب درب‌ش یکی دو سانت از سطح زمین اومده بود بالاتر را کلا کنده و جاش درب و پنجره‌ی شیشه‌ای کار گذاشته که ویلچرم راحت و بدون کوچکترین مانعی بره داخل مغازه‌اش، کارش منو حیران کرد، منم کلی ازش تشکر کردم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ابزار بهتر زیستن، مناسب سازی شهر برای معلولان، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: افطاری, پاساژ, پیرایشگر, سلمونی, گلخانه, گوشی, مغازه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 مرداد 1391 ارسال نظر(12)

رفتار متاهلی

زمان مجردیم وقتی بابام  میگفت: این چراغ را روشن کن، اون چراغ را خاموش کن، کولر را روشن کن، پنکه را خاموش کن، بخاری را کم کن، آب را زیاد باز نکن و..... به بابام میگفتم: پدر من، آب و برق و گاز و تلفن باید موجب آسایش بشن، مگه چقدر فرق هزینه‌ها میشه که شما با این بکن و نکن‌ها حال خودت را خراب میکنی!؟ بابام میگفت: ایشالله بری سر خونه زندگیه خودت اونوقت میفهمی من چی میگم. منم فوری در جواب بابام میرفتم تو حس مردی که صاحب خانه و زندگیه و با لحن شوخی مثل مردی خیلی خشن و دیکتاتور میگفتم: اصلا چه معنی داره کسی بخواد بی‌اجازه لامپ روشن کنه؟ یا آب اضافه بخوره؟ تمام پزشکان میگن حمام ماهی یه بار بیشترش موجب روماتیس شدید میشه. خلاصه تا وقتی مجرد بودم با خودم میگفتم: چقدر بابام پیرامون امور خانه بکن نکن میکنه. الان که خودم متاهل شدم با وجود اینکه اصلا دوست ندارم بکن نکن کنم، اما گاهی وقت‌ها برخلاف میل باطنیم مجبور میشم به این امر خطیر بپردازم: باغچه را آب بده. بسه دیگه آب نده؟ به گلدون‌ها آب بده. لامپ دسشویی را خاموش کن. هود را روشن کن. خانه را جارو کن. پنکه را روشن کن. کولر را خاموش کن. برو باشگاه ثبت نام کن، ورزش کن، خودتو لاغر کن. با باشگاه برو تفریح کن. تابستانه میری بیرون زیر چادر ملی دیگه مانتو تنت نکن. اینقد پول جمع نکن. یکم برای خودت پول خرج کن. النگو دستت نکن. انگشتر دستت کن و.......

پيآمد: رفته بودیم منزل پدرخانمم، نزدیک برگشتنمون همسرم گفت: هروقت بگی بلند میشم که بریم، منم گفتم: هروقت شما سیر شدی و مناسب دانستی بگو که بریم، در این زمان بود که خانواده‌ی خانمم گفتن: بله، بله، چه معنی داره زن بگه تا کی تو مهمونی بشینیم و که پاشیم بریم. شعری آتشین با نام وقتی تو میگویی وطن




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، طنز، لينك، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آسایش, النگو, انگشتر, بخاری, بکن, پنکه, چادر ملی, چراغ, حمام, دیکتاتور, روماتیس, کولر, گاز, لامپ, متاهل, مجردی, هود,

نویسنده : تاریخ : جمعه 23 تیر 1391 ارسال نظر(14)

تغییر روحیه

سال گذشته که میرفتم پارک دو سه ساعت یه‌جا میشستم و از فضای پارک لذت میبردم. امسال تا حالا نشده یه بار هم مثل سال گذشته بتونم توی پارک تاب بیارم، تا میرم پارک فوری حوصله‌ام سر میره یا بهتره بگم دل تنگ خانه میشم، در این مواقع از پارک میزنم بیرون و مستقیم میرم خانه، البته همیشه نمیرم خانه‌ی خودمون، تقریبا یه‌خط درمیون میرم خانه‌ی پدرم. همونطور که قبلا گفتم منزل ما و پدرم تو یه کوچه و یک جهته. وقتی میرم خانه‌ی پدرم اهل منزل میان تو حیاط و میشینن و یکی دو ساعتی با هم صحبت میکنیم و چای و میوه میخوریم، نا گفته نماند که من حتما زنگ میزنم و همسرم هم میاد پیشمون. اینکه پارسال تو پارک بند میشدم دلیلش ناامنی روانی فضای منزل پدری نبود، اتفاقا اینکه امسال تو پارک بند نمیشم دلیلش امنیت روانی و آرامش بخش بودن خانه‌‌ی پدری و خودمان است.

پاپوش: تبلیغی را دیدم با این عنوان: جشنواره حضرت علي اكبر(ع)، انتخاب جوان برتر دارای توانایی‌های خاص (جوان دارای معلولیت)، جو گیر شدم و رفتم ثبت نام کنم، ای‌کاش کلیکم از کار افتاده بود و نمیرفتم به اون صفحه، با خواندن شرایط ثبت نام به خودم گفتم: ای وای برمن که خودم را در چهل سالگی جوان میدانستم اما حداکثر سن برای شرکت در جشنواره‌ی جوان نمونه 29سال است. من جوان نیستم :-(




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آرامش بخش, امنیت روانی, پارک, تاب, جشنواره, چای, حیاط, دل تنگ, شرایط ثبت نام, فضا, لذت, معلولیت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 ارسال نظر(15)

شگفت‌انگیز

با همسرم بجای پارک و سینما و رستوران میریم خونه‌ی بابام. اینطوری 1- نیاز نیست راه طولانی بریم، 2- رسم ادب را بجا آوردیم و به دیدن والدین رفتیم، 3- پذیرایی کامله، و از همه مهمتر 4- نیازی به پرداخت صورت حساب نیست. چند روز پیش که رفتیم خونه‌ی بابام‌اینا که دیدیم خانم همسایه‌شون اومده پیش مامانم‌اینا. بعد سلام و احوال پرسی و پذیرایی، رفتیم سر قسمت شیرین مهمانی که همان غیبت کردنه. خانم همسایه فقط یه پسر هم سن و هم ‌اسم من داره که اون هم دو دختر و یک پسر داره. احوال پسر و نوه‌های خانم همسایه را پرسیدم، گفت: همه خوبن، نوه‌هام و هر وقت شما رو ببینن میان خونه تعریف میکنن. نوه بزرگه‌ی خانم همسایه که دختری 11ساله ست سال گذشته توی پارک زیاد میآمد پیشم. یه روز که فامیلیشو بهم گفت، تازه شناختمش، بهش گفتم: منم هم سن بابات هستم و اسم منم مثل بابات مهرداده. از اون به بعد بود که نوه‌های خانم همسایه تو پارک بیشتر میآمدن پیشم و احتمالا شروع کردن به آمارمو تو خونشون دادن. خانم همسایه بهم گفت: علی(نوه دومش) دستشو بهت نشون داده؟ گفتم: نه! مگه خدا نکرده اتفاقی برای دستش افتاده؟ خانم همسایه گفت: اگر به رگهای روی مچ دست علی(همونجا که نبض داره) نگاه کنید اسم علی را کاملا واضح میبینید. فردای اون روز تو پارک علی را دیدم و از مچ دستش عکس گرفتم.

ته‌بندي: خانم همسایه میگفت: توی روضه خانم‌ها با گریه دست علی را میبوسن و به سر و صورت و.....میکشن. متاسفانه همسرم اجازه نداد تو بدنم دنبال چیزی بگردم که خانم‌ها بخوان بوسش کنند :-( دوستان مجرد که محدودیت ندارن یه کمیسیون تحقیق و تفحص راه بندازن تا با دقت همجا را دید بزنند، شاید چیزی پیدا کنن که ..........




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، معارف اسلامی، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: بوس, پارک, تحقیق و تفحص, دید زدن, رستوران, روضه, سینما, عکس, علی, غیبت, کمیسیون, نبض, والدین,

نویسنده : تاریخ : جمعه 05 خرداد 1391 ارسال نظر(18)

اخلاق و رفتار متاهلی

یکی از دیدنی‌ترین سریال‌های تلویزیون که بعد بارها پخش هنوز هم جذابه پاورچینه. ورود داود برره این سریال را کمدی‌‌تر و بسیار آموزنده کرد. یادتون هست فرهاد برره و و پدرزنش آقای مهتابی بخاطر چولنبه بازی‌های آقا داود چه حال و روزی داشتن؟. من تو خانواده‌ی همسرم چلنبه‌ای محبوب همه هستم. مادرهمسرم تو روم و پشت سرم اونقدر حرف‌های خوب تو مایه‌های قربون صدقه‌ی شدید نثارم میکنه که نگو و نپرس. پدر همسرم اونقدر طرفدار و حامیمه که انگار من فرزندشم نه همسرم. خواهر خانمم منو در حد داداش‌هاش دوست داره و از ماندن در منزل ما سیر و خسته نمیشه. برای برادرهای همسرم هم چیزی کمتر از رفیق فابریک نیستم. همه‌ی اینها نتیجه حسن برخوردم با همسرم و خانواده‌اش و البته تعریف‌های همسرم از حسن خلق منه. یادم رفت بگم که همسرم دیوانه‌وار که نه عاقلانه‌وار بسیار شدید که به همون دیوانه‌وار میخوره دوستم داره. منم برای همه چیزش بی‌نهایت دوستش دارم.

پيآمد: میگن مردها همسری را دوست دارند که اخلاق و رفتارشون شبیه مادرشون باشه، همسر من حتی گروه خونیش هم مشابه مادرمه. شکر خدا زندگیم در نهایت شیرینیه.

وبلاگ دوستی نخاعی: غزل غزل زمزمه




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، لينك، صدا و سیما، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آموزنده, پاورچین, پدرزن, تلویزیون, سریال‌, مادرزن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 اردیبهشت 1391 ارسال نظر(35)

اولین عید دیدنی متاهلی

پیش درآمد: منزل ما در شهرکی جنب کارخانه‌ی ایران‌خودرو  است. اهالی شهرک همه پدرم را میشناسن و پدرم هم همه‌ی قدیمی‌ها را میشناسه. تقریبا همه شهرکی‌ها بخاطر وضعیتم منو میشناسن اما من فقط اسم اهالی را از پدرم شنیدم و افراد کمی را بادیدن چهره میشناسم. حالا اصل ماجرا: بنا به خواست همسرم روز سوم عید به رسم ادب بخدمت پدر و مادر همسرم رسیدیم. داشتیم گل میگفتیم و گل میشنیدیم که صدای زنگ منزل همه را متوجه خودش کرد!؟ برادر مادرخانمم با همسر و پسر و عروسشون آمده بودن عید دیدنی. با دایی و زن دایی سلام و احوال پرسی کردم، پسر دایی اومد پیش باهام دست داد و گفت: سلام آقای زندی. یکم تعجب کردم! عروس دایی هم آمد پیش و بسیار داغ و سوزان سلام و احوال پرسی کرد، طوری که انگار سالهاست منو میشناسه، پسر دایی و عروس دایی گفتن: آقای زندی شما کجا؟! اینجا کجا؟! خانواده همسرم توضیح دادن که من همون دامادشون هستم که گفته بودن. خانواده‌ی دایی بهمون تبریک گفتن و پسر دایی و عروس دایی شروع کردن به تعریف و تمجید از من و خانواده‌ام. من از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم!؟ بالاخره عروس دایی به جمع گفت: سالهاست خانواده‌ی ما با خانواده‌ی آقای زندی همسایه‌ی هستن و خانه‌هامون فقط 20متر با هم فاصله داره، من باز هم نشناختمشون تا اینکه عروس دایی فامیلیشونو گفت و دوزاری بنده را انداخت. پسر دایی میگفت: من همیشه شما را تو پارک میبینم، پدرتونو هم کاملا میشناسم و باهاش سلام علیک دارم. خلاصه خانواده‌ی همسرم یادشون اومد که قبلا از فامیلی‌مون هم اومده بودن شهرک ما برای دیدن پسردایی، چون پسر دایی برای راحتی و آسایش همسرش چندتا خانه دورتر از خانه‌ی خانواده‌ی همسرش خانه اجاره کرده.

پاورقي: جالب نیست؟ من باید ازدواج میکردم و میرفتم منزل پدر همسرم تا همسایه‌ی روبرویی بابام‌اینا را زیر یک سقف ببینم.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اجاره, ایران‌خودرو, پیش درآمد, چهره, داماد, دایی, شهرک, عروس, عید دیدنی, کارخانه‌, ماجرا,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 فروردین 1391 ارسال نظر(18)

آغار زندگی

از روز جمعه 26اسفند که اسباب کشی شروع شد تا آخرین ساعت‌های روز دوشنبه همسرم و خواهر و برادرهاش که مثل کوه پشتمون وایسادن بی‌وقفه کار میکردن، همسرم هم تا چهار صبح روز سه‌شنبه مشغول جابجایی و مرتب کردن وسایل منزل بود، بالاخره بسلامتی و مبارکی من و همسرم در خانه‌ی بسامان خودمان سال نو را تحویل گرفتیم و با عمو نوروز و بهار خانم زندگی‌ نو را رسما آغاز کردیم. مامانم‌اینا که ما حسابی به زحمتشون انداختیم و موجب شدیم اسبابشونو از اینجا ببرن اون منزل تا چند روز بعد عید هم نتونستن خانه را به حال عادی دربیارن. روز هشتم عید مادرم دعوتمون کرد و شام رفتیم منزلشون. همه‌چیز خوب و عالی بود جز بوی رنگ که یک ماه بعد نقاشی هم بشدت آزار دهنده بود، تازه بابام‌اینا خیلی جدی میگفتن: نه بابا الان که دیگه بو نمیآاااد. سه ساعت تنفس بوی رنگ خانه‌ی بابا موجب شد سر و ریه و گلوم درد بگیره اساسی، کلا نتونستم سه ساعت اونچه را که به خانواده‌ام تحمیل کردم را تحمل کنم. الان میفهمم بخاطر تنفس هوای مسموم بوده که همه‌ی اعضای خانواده‌ام بعد نقل مکان سرماخوردن و گلو و سینه درد گرفتن، البته دو روز هم بی‌بخاری بودن، چون مال خودشونو گذاشتن برای ما. آخ که چه وجدان درد شدیدی گرفتم.

پيوست: تلویزیونمون اساسی کلافم کرده، عوض کردن هر کانال را چهار ثانیه طول میده!؟ تصویر در تصویر هم نداره!؟ البته میگن با اینترنت پر سرعت میتونید از تلویزیون‌های اینترنتیش با این همه امکاناتش استفاده کنید.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، تجربه‌، تکنولوژی، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: اینترنت پر سرعت, بهار خانم, بوی رنگ, تحمیل, تصویر در تصویر, تلویزیون اینترنتی, جابجایی, عمو نوروز, مثل کوه, مشغول, منزل, نقاشی, وسایل,

نویسنده : تاریخ : جمعه 11 فروردین 1391 ارسال نظر(23)

جدا شدیم

هفته پیش زنگ زدم شرکت حمل اسباب منزل و خواستم بیان برامون اسباب کشی کنن، قرار شد سه نفر با یه وانت برای 4ساعت بیان اسباب کشی و صدهزار تومان بگیرن. اگر کار اسباب کشی‌مون بیشتر طول کشید ما باید ساعتی هزینه‌ی اضافه را بدیم اما اگر کارشون زودتر تمام شد چیزی دریافت نمیکنیم. از چند روز پیش خانواده‌ی عزیز و مهربانم به زحمت افتادن و شکستنی‌ها و لباس‌ها و خیلی چیزهای دیگه را بردن 70متر اونورتر خانه‌ی بابا. امروز بعد انتشار این مطلب (ساعت ده) اسباب کش‌ها میان تا رسما جدایی این پیر داماد40ساله از کانون گرم خانواده‌ی پدریش شروع بشه. البته قبل اینکه از این کانون گرم بیرون بیام افتاده بودم تو کانون گرمتر تاهل برای همین بعد جمع شدن اسباب بابا اینا فوری بساط‌ زندگی‌ ما پهن میشه. دو نکته‌ی گفتنی در باب وسیله‌های منزل: 1- تابستان گذشته که گشتی در تهران میزدم چشمم به تلویزیون‌هایی افتاد که اصلا فکر نمیکردم خودم به این زودیها یکی از این مدلیهاشو برای خونه‌ی خودم بخرم، خوشبختانه من سه ماه پیش و قبل گرانی شدید خریدمش، الان قیمتش تقریبا 400تومن بالا رفته. 2- دوستم چند ماه پیش برای منزلشون از اون یخچال فریزرهای دوقلوی پهلوب‌پهلو که جلوش یخ و آبریزگاه داره خرید. وقتی باهاش حرف میزدم بشوخی ازش میپرسیدم: از آبریزگاه یخچالتون آب میخوری؟ اونم بهم میگفت: خدا خفت نکنه با این حرف زدنت، اینهمه پول دادم یخچال با کلاس خریدم حالا هر وقت میرم سر یخچال آب خنک بخورم یاد آبریزگاه(توالت)میافتم!! مثل اینکه اون دوستم منو نفرین کرد که به دردی که خودم به جونش انداختم گرفتار بشم تا بفهمم وقت آب خوردن چه کشیده، چون برای خونمون  یکی از این یخچال فریزرهای دوطبقه که آبریزگاه داره خریدم.

پاپوش: بشوخی به پدر و مادرم و همسرم میگم: با این گرونی و هزینه‌های بالا و مستمری کم ما، حالا باید اول بسم‌الله آجیل و شیرینی و پول دستی(عیدی) هم به ملت بدیم!؟ اصلا چه کاریه شما(پدر و مادرم) برید اون خانه!؟ همینجا دور هم هستیم و خوش میگذرونیم و از جیب بابا میخوریم دیگه :-)




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آبریزگاه, اسباب کشی, انتشار, بساط‌ زندگی‌, تلویزیون, حمل, دوقلو, شرکت, مستمری, منزل, هزینه, یخچال فریزر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 26 اسفند 1390 ارسال نظر(10)

داریم جدا میشیم

از چند سال پیش که برنامه‌ی دریافت مستمریم درست شد و خیلی جدی بحث ازدواجمو مطرح کردم، پدرم بهم گفت: از این به بعد اون خانه را با این شرط که: هر وقت پسرم ازدواج کرد مستاجر باید دنبال خانه‌ی دیگری باشه میسپرم به بنگاه. فردای شبی که بسلامتی عقد کردم پدرم به حرفش عمل کرد و به مستاجر اون خانه که تو همین کوچه و هفت خانه اونورتر از اینجاست، گفت که: پسرم ازدواج کرده و ما میخواهیم بیاییم اینجا. مستاجره که با ما رفت و آمد هم داشت و از برنامه‌ی ازدواجم خبر داشت به پدرم میگه: حاجی خدا خیرت بده، مگه دیگه ما میتونیم با این قیمت خانه‌ای مثل اینجا پیدا کنیم. خلاصه، طرف چندتا کوچه اونورتر یجایی را مثل خانه‌ی پدرم را با دو برابر قیمت اجاره کرد و اسباب کشید و رفت. پدرم بلافاصله خانه را داد رنگش کنن، الان هم مشغول رفع ریزه کاری‌های اونجاست. به امید خدا از چند روز دیگه اسباب کشی شروع میشه و ما هم بساط زندگیمونو پهن میکنیم.

پايانه: بقول شاه غلام پیروانی، خدا وکیل، پشت من به همت عالی بابام قرص بود که رفتم تو دل حادثه، با این اوضع احوال داغون اقتصاد و مسکن، آدمای روپا، چرخ زندگیشون مدام می‌لنگه، وای به منه ویلچری و اینهمه چاله چوله تو هر خیابان و کوچه‌ی شهرها و زندگی اگر پدرم و خانواده‌ام مثل کوه پشتم نبودن.

ساختمان ستون فقرات نخاع چيست آسيب نخاع چيست ؟ تشخيص آسيب نخاع آسيب كامل و آسيب ناقص

موسسه رعد با هدف ارائه خدمات به اشخاص توان ياب ( معلول جسمي- حركتي)، از طريق ارائه آموزشهاي فني و حرفه اي و همچنين خدمات مشاوره اي به بازسازي و ارتقاء توانمنديهاي توان يابان (معلولين) بطور كاملاً رايگان كمك مي نمايد. اكنون اين موسسه با تاًسيس 14شعبه در سراسر ايران از جمله شهرستانهاي طالقان، مشهد، یزد و... به توسعه فعاليتهاي خود همت گماشته است.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، لينك، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اجاره, ازدواج, اقتصاد, بساط, حادثه, دریافت مستمری, شرط, مستاجر, مسکن, همت عالی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 12 اسفند 1390 ارسال نظر(17)

خروج از افسردگی معلولیت

کتاب‌هایی که در زمینه‌ی شاد زیستن و تغییر راه و شیوه‌ی زندگی نوشته شدن واقعا مفیدن و به من خیلی کمک کردن که بتونم به حال خوب برسم. بعد مطالب توی کتابها، دو رویداد دیگه کمک کرد که حالم عالی و متعالی بشه، اولیش را پدرم اینطوری رقم زد: چند سال پیش پدرم این خانه‌ای را که الان توش ساکن هستیم را خرید و بهم گفت: پسر جان این خانه را برای تامین آتیه تو خریدم که بعد ما، خدا نکرده آواره نشی، هر وقت هم بسلامتی ازدواج کنی این خانه را در اختیار تو و همسرت میذارم تا هیچ وقت نگران مسکن نباشی. با اینکه این کار پدرم خیلی بهم حال‌داد و کلی به آینده بخصوص برای ازدواج امیدوارم کرد، اما یجورایی هم بیقرارم کرد، آخه با خودم میگفتم: آدم که درآمدی نداشته باشه با خانه میتونه چه کنه؟ نمیشه که از آجرهای خانه بعنوان خرج خانه استفاده کرد. تا اینکه اتفاق مهم دوم افتاد تا حالم را متعالی کنه، در دوره‌ی اول ریاست جمهوری دکتر محموداحمدی‌نژاد یکی از ایمیل‌هایی را که برای هر مسئولی فرستاده بودم را به قسمت رسیدگی به شکایت‌های مردمی دفتر ریس جمهور فرستادم، چند ماه بعدش باهام تماس گرفتن و گفتن: هرچی مدرک داری را بیار فلان جا جهت برسی و به جریان انداختن پرونده‌ات. بعد کلی(بیشتر از یکسال) رفت و آمد و از این کمیسیون به اون کمیسیون رفتن، بآلآخره ارتش پذیرفت به سربازش که در زمان خدمت سربازیش معلول شده مستمری ازکار افتادگی بده. داشتن کار و درآمد و حقوق ماهانه به هر معلولی بی‌نهایت اعتماد بنفس و حس و حال و انرژی‌مثبت و امید به آینده روشن میده.

پسينه: در دو مطلب اخیر تجربه خودم در مورد ریشه و دلیل افسرده حالی معلول‌ها و راه کمک بهشون را برای کسانی که با معلول‌های افسرده حال در ارتباط هستن بیان کردم. امیدوارم همه دوستان معلولم پر پرواز خودشونو داشته باشن.

غم و افسردگي در ناتوانی حرکتی




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: ارتش, ازکار افتادگی, افسرده, تامین آتیه, تجربه, تغییرشیوه‌‌زندگی, دوستان, ریاست جمهوری, شادزیستن, شکایت‌مردمی, کتاب, کمیسیون, مدرک, مستمری, مسکن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 05 اسفند 1390 ارسال نظر(9)

مادر زن سلام

بعد عقد به همسرم گفتم: من از رسم و رسوم بعد ازدواج خبر ندارم، اهل خاله بازی هم نبودم که این چیزا را بدونم، هر وقت کار و مراسمی بود که انجام دادنش نشانه‌ی ادب و احترام و..... بود بهم بگو تا انجامش بدیم، چون دوست دارم هرکاری که درحد توانم هست را انجام بدم. همسرم گفت: من ازت توقع ندارم، اما حالا که خودت میگی بدان و آگاه باش که: رسمه بعد عقد داماد میره منزل پدر عروس. گفتم: خوب شد گفتی، میتونیم چند روز دیگه که شب چله است بریم منزل پدرت. اینطوری با یه تیر دونشان زدیم: هم مادر زن سلام را بجا آوردیم، هم رفتیم شب نشینی و عرض ادب شب چله. برای روز مورد بحث مادرم یه قواره پارچه بعنوان هدیه داد ببریم برای وزیر جنگ، وزیر جنگ به مادر زن میگن، شکر خدا مادر همسرم ساده و بی‌ریا و پر از مهربانیه. به سفارش مادر و پدرم یجا تو مسیر منزل پدر زن میوه و شیرینی و یک پیراهن برای پدر زن گرامی گرفتیم که هیچ رقمه کوتاهی نکرده باشیم، البته من گفتم گل هم بگیریم اما همسرم نگرفت. خلاصه، رسیدیم منزل پدر زن و اولین مهمونیه متاهلی آغاز شد، با خانواده‌ی همسرم میگفتیم و میخندیدیم. همسرم قبلا بهم گفته بود که برادر وسطیش همش سرش تو روزنامه و اخبار تلویزیونه و زنش از این اخلاقش شاکیه. وقتی زمان پخش اخبار برادر زنم شبکه‌ی پخش اخبار را گرفت بهش گفتم: میدانی خواهرت برای ازدواج با من چه شرطی گذاشت؟ با تعجب گفت: نه!! مگه شرط گذاشت!؟ با یه چشمک برای اشاره به شوخی بودن ماجرا بهش گفتم: خواهرتون گفت: فقط بشرطی زنت میشم که مثل داداشم مدام نخواهی روزنامه بخوانی و اخبار ببینی. یه دفعه خونه منفجر شد از خنده، برادر زنم فوری کانال را عوض کرد و شروع کرد به گله کردن به خواهرش که: این دیگه چه شرطی بوده!!؟ چرا نمیخواهی شوهرت روزنامه بخونه و اخبار ببینه؟؟؟ مگه من چه هیزم تری به‌ تو فروخته بودم که اینطوری از پشت خنجر زدی!؟ سر این ماجرا هم کلی خندیدیم. خوشبختانه همسرم جنبه‌ی شوخی را داره و البته خودم هم براش توضیح دادم که شوخی‌هام فقط برای خنده است نه برای طعنه و گوشه و کنایه زدن. وقت برگشتن به منزل مادر زن گرامیم بهم یه لباس زمستونی هدیه داد و شب‌چره‌ی شب چله داد ببریم برای خانواده‌ام، برادر وسطی همسرم هم زحمت کشید و مارو با اتول برادر بزرگه رسوند منزل، دست همه‌شون طلا.

پسآمد: هفته‌ی پیش 39سالگیم تمام شد و بسلامتی رفتم تو چل چلی. در حال حاضر از ترس ننه سرما برای چل چلی کردن از منزل خارج نمیشم، آخه این عروس هزار داماد یهو گریبان آدمو میگیره و میندازه تو رخت‌خواب، منم با علم به این خطر، فقط وقتی لازم باشه، اونم با استفاده از کلیه‌ی امکانات پیشگیرانه، میرم طرفش. ایشالله با آمدن عمو نوروز با دختر چهل گیسش نسیم بهاری میریم صفا سیتی چله نشینی.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، تجربه‌، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اخبار, جنبه‌ شوخی, چشمک, چل چلی, چله نشینی, خاله بازی, رسم و رسوم, روزنامه, شب چله, شب‌چره‌, شرط, صفا سیتی, طعنه, عمو نوروز, کنایه, گیس, مادر زن سلام, میندازه تو رخت‌خواب, نسیم, وزیر جنگ,

نویسنده : تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390 ارسال نظر(21)

در پاسخ به دوستان

شروع آشناییم با همسرم هفت مهر امسال بود، در همان روزهای اول آشناییمون یادم میاد یه پیامکی متداول شده بود که میگفت: اگر در 9/9/90 ازدواج کنید میتونید سالگرد ازدواج‌تون را در 9/9/99 جشن بگیرید. 9/9 امسال میشد چهارم محرم، ازدواج رویدادی مقدسه و در هیچ روزی از سال منع نشده، اما هر جامعه‌ای عرف خودشو داره، عرف جامعه ما هم اینه که توی ماه محرم و صفر جشنی نباشه، ما هم خلاف عرف عمل نکردیم و دو روز قبل محرم در چهارم آذر نود بسلامتی عقد کردیم. شب عقدکنان که همسرم رفت خونه‌ی باباش بدجور دلم گرفت، یجورایی احساس بازنده شدن داشتم، فرداش که همسرم آمد پیشم کلی بهش گله کردم و تاکید کردم: از بعد عید که دیگه نمیری سرکار هرگز نباید بدون من جایی باشی. خوشبختانه همسرم خیلی مهربان و آروم و با فهم و کمالاته و بزرگترین ویژگی‌ای که داره مدیریت و حس سرپرستی و جمع کردن خانواده است. این حس سرپرستی که میگم در تمام مردها و زن‌ها هست اما تو بعضی‌ها خیلی بیشتر و قویتره، افرادی که این حس‌شون خیلی قویتر از دیگرانه را میشه زیاد در بین: مددکارهای اجتماعی، معلم‌ها و پرستار‌ها پیدا کرد. اینهم دو نمونه‌ی عملی که خودم دیدم، خواهر بزرگم معلمه و پیش قدم برای کمک در همه کار به همه است، برای پسرای نزدیکان خواستگاری میره و برای دخترا جهاز جور میکنه و.... همسرم هم که شغلش تا حالا بهیاریه، مدیر و همه‌کاره‌ی پدر و مادر و داداش‌ها و خواهرش و بچه‌هاشه، یجورایی مثل مرکز مخابرات‌های خیلی قدیمی عمل میکنه، هرکی با هرکی کار داره به او میگه تا خط را وصل کنه. این افراد از کار و زندگی پرکار استقبال میکنن و هر زحمت و سختی‌ای را برای رفاه خانواده‌شون متحمل میشن. بنظر من کسانی که این روحیه و حس را بصورت قوی دارند مناسب ازدواج با افراد معلول هستند. اگر زن یا مردی این حس و حال را نداشته باشه و با معلول ازدواج کنه زود احساس شکست میکنه و حتما اون زندگی شکست میخوره.    

پسوند: مراسم چرخاندن نمادین عکس امام منو یاد سال67 انداخت: هنرستانی که توش درس میخواندم هرسال به کلاس‌هایی که برای دهه‌ی فجر آراسته میشدن جایزه میداد، اتفاقا من مکانی را پیدا کردم که تمام زلمبو زیمبوهای سالهای قبل دهه‌ی فجر و مراسم دیگه اونجا انبار شده بود، با بچه‌ها رفتیم اونجا و هرچه بود را آوردیم و چسبوندیم به درب و دیوار و سقف کلاس بسیار بزرگ‌مون. برای گرفتن جایزه از معلم‌ها میخواستیم که برن و از کلاسمون تعریف کنن، اما همه‌ی معلم‌ها میگفتن: شما به دلیل پرت کردن حواس‌ها و آسیب زدن به کلاس و بیریخت کردن کلاس باید تنبیه هم بشین.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، طنز، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: افراد مناسب ازدواج با معلول, پیامک, تنبیه, جایزه, جشن, چرخاندن نمادین عکس امام, دهه‌ی فجر, زلمبو زیمبو, سالگرد, عرف جامعه, مخابرات, مددکارهای اجتماعی, مراسم, مرکز, معلم, هنرستان,

نویسنده : تاریخ : جمعه 14 بهمن 1390 ارسال نظر(17)

بفرمایین عقدکنان بصرف....

شبها با این فکر می‌خوابیدم که: دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ همون شب‌ها خوابی دیدم که ناجور دلمو قرص و عزمم را برای سر گرفتن این ازدواج راسخ کرد. با نامزدم و خانواده‌ها هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم جمعه‌ی قبل از محرم با حضور خانواده‌ی دو طرف در منزل ما عقد کنیم. من تو منزل بودم و خانواده‌ام کارهای عقد را پیش میبردن: خریدهای لازم و مرسوم قبل عقد، هماهنگی با عاقد، کرایه‌ی میز و صندلی و بشقاب و ....، سفارش میوه و شیرینی و کیک و شام و.....،. از روز قبل عقد خانواده‌ام مشغول جمع کردن و آماده کردن منزل برای چیدن میز و صندلی‌ها بودن. روز عقد کنان همه با حداکثر توان کار میکردن و منم روی ویلچرم نشسته بودم و نظاره‌گر الطاف بی‌کرانشان بودم. بعد اینکه خواهرم اطاق عقد را در نهایت هنرمندی درست کرد ماشین گرفت و رفت عروس را از آرایشگاه آورد. عروس و همراه‌هاش رفتن تو اطاق عقد. نم‌نم خانواده‌ی دوطرف رسیدن. همه تا رسیدن عاقد مشغول صحبت بودن و داداشم و خواهر‌هام و خواهر‌زاده‌هام که خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده از مهمانها  پذیرایی میکردن(کلا 32نفر بودیم). دستیار عاقد که پیرمردی70ساله بود اول اومد و برای ماست‌مالی کردن تاخیر عاقد شروع کرد به وقت تلف کردن و خواندن شرایط ضمن عقد که به زن حق درخواست طلاق میده، من هم برای محکم کاری گفتم دو مورد زیر را خط بزنه: ابتلای زوج به امراض صعب‌العلاج به نحوی كه دوام زناشویی برای زوجه مخاطره‌انگیز باشد. در صورتی كه پس از گذشت 5 سال، زوجه از شوهر خود به جهت عقیم بودن و یا عوارض جسمی دیگر صاحب فرزند نشود. با این شرط که رسید: زوج بدون رضایت زوجه همسر دیگری اختیار كند یا به تشخیص دادگاه بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید، بشوخی گفتم: این را از عروس بپرسید. اون بنده خدا هم پرسید، جواب عروس یادم نیست اما احتمالا گفته: لامپ اضافه خاموش. عاقد که شبیه (خاتمی) خطیب جمعه تهران بود آمد، هنوز باسن دوبله سوبله‌اش به صندلی نخورده بود که مشغول تناول شد، دستیارش هم ازمون امضا میگرفت. بالآخره منو احضار کردن کنار عروس و حاجآقا هم شروع کرد به جاری کردن خطبه عقد، عروس بعد گشت و گذار تو باغ‌گل و آوردن گل و گلاب، بله را گفت. نوبت من شد که بله بگم، جواب من تعجب همه را برانگیخت!! چرا که گفتم: قربت الی الله بله. دیگه من و عروسم بهم حلال شدیم. بعدش: خانواده‌ها اومدن و بهمون تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن، که از همه ممنونیم. کیک خوردیم. عکس یادگاری انداختیم و شام خوردیم. با رفتن مهمان‌ها، عروس هم با خانواده‌اش رفت و منو تنها گذاشت. آخر شب خانواده‌ی عزیز و مهربانم خیلی جنگی و جهادی شروع کردن به بازگرداندن منزل به وضعیت قبلیش، اگر کمک خواهر و داماد و خواهرزاده‌هام نبود عمرا همون شب کارها به پایان میرسید(دستشون طلا).

پسرفت: داداشم ازم پرسید: داستان اون قربت الی الله، بله، که گفتی چی بود؟ گفتم: چند روز قبل عقد خواب دیدم پشت درب‌های ورودی مسجدالحرام کنار چند نفر ایستادم، اونجا یکی یکی قصد قربت میکردن و تکبیرة الاحرام میگفتن و وارد حیاط مسجدالحرام میشدن، برای طواف و زیارت خانه خدا، در همون خواب بهم الهام شد که اینطوری عمل کنم.

خاطرات یک عاقد

گروه فرهنگی،اجتماعي یاران نگار همدان




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، لينك، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: آرایشگاه, اطاق عقد, الهام, امراض صعب‌العلاج, بشقاب, تکبیرة الاحرام, جنگی, جهادی, حلال, خانه خدا, خرید, خواب, دادگاه, داستان, دوبله سوبله, زناشویی, زیارت, سفارش, شام, شیرینی, طلا, طلاق, طواف, عروس, عقدکنان, عقیم, قربت الی الله, کیک, مرسوم, مسجدالحرام, میوه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 بهمن 1390 ارسال نظر(27)

نامزد بازی

بعد نامزدیمون، بهی، یا بهتره بگم نامزدم تقریبا هر چهار، پنج روز یه بار میآمد پیشم، اتفاقا یکی دو بار هم توالت و حمام رفتنم را دید. حرف‌هایی که خانواده‌ام با نامزدم میزدن در مورد وفاداریش و رفیق نیمه‌راه نبودنش و حمایت‌شون ازمون بود. ما هم اگه نامزد بازی برامون وقتی میگذاشت در مورد نوع و زمان عقد و عروسی و خرید و نوع لوازم منزل حرف میزدیم. نامزدم میگفت: بهتره عقدمون قبل محرم صفر باشه تا بتونم شب‌ها پیشت بمونم. اما من تردید و نگرانی زیادی داشتم و میگفتم: عقد باشه برای بعد محرم صفر تا بتونیم بعد آشنایی کامل تصمیم بگیریم. بالاخره قرار گذاشتیم که توی یکی از عید‌های قربان یا غدیر یه عقد ساده خودمونی با حضور دو خانواده بگیریم. پدرم مدارکمون را برد دفتر ازدواج، اونجا برامون پرونده تشکیل دادن و نامه دادن که بریم برای آزمایش خون و ادرار. آزمایشگاه رفتن‌مون مدام عقب میافتاد، یه‌روز نامزدم سرکار بود، یه‌روز من نمیتونستم برم بیرون، روزی که هردو آماده بودیم هوا بارانی بود. داستان ما شده بود حکایت اون جوک که میگه: یارو میره تو جهنم ایرانی‌ها میبینه همه نشستن دارن صفا میکنن و خبری از تنبیه با قیر داغ نیست، می‌پرسه: جریان چیه؟ میگن: اینجا یک روز قیر نیست، یک روز قیف نیست، یه روز قیر و قیف هست، سوخت نیست، روزی که سوخت هست کبریت نیست، روزی که همه‌چیز هست مامورش نیست!. عید قربان مطابق رسوماتی.....کلی پیاده شدم و دوتا النگو عیدی دادم به نامزدم. از روزی که با نامزدم آشنا شدم آسمان باهامون سر ناسازگاری گذاشته بود و مدام می‌بارید و ما را در آزمایشگاه رفتن همراهی نمیکرد، بالاخره دو روز قبل عید غدیر دل به باران زدیم و رفتیم آزمایش دادیم، خوشبختانه نتیجه‌اش مطابق میل ما بود. هنوز تو شوک عید قربان بودم که خوردم به عید غدیر، اینبار برای اینکه نامزدم بتونه روزهای آخر و لحظه‌های شاد با خانواده و با همکاران بودنش را ثبت کنه دوربین عکاسی‌ای را که تازه خریده بودم را بعنوان عیدی تقدیمش کردم. چون آزمایشگاه رفتن‌مون دیر شد، عقدمون عقب افتاد و این برای من که نگران و مردد بودم خوش‌شانسی بحساب میآمد، تا اینکه یک شب........ادامه دارد

پيوست: در مراسم خواستگاری و نامزدی و بعدش والدین من و والدین نامزدم چند بار به نامزدم گفتن: تو باید تحت هر شرایطی تا آخرین لحظه عمرت با مهرداد باشی و اونو تنها نذاری. منم چند بار در جوابشون گفتم: من اصلا زندگی اجباری و تحت هر شرایطی را نمیخام. همیشه راه جدایی در زندگی با من برای هر دو طرف بازه.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: النگو, توالت و حمام, جهنم ایرانی‌ها, جوک, دفتر ازدواج, دوربین عکاسی‌, رفیق نیمه‌راه, عقد و عروسی, غدیر, قربان, قیر داغ, قیف, لوازم منزل, محرم صفر, نامزد بازی, نامزدی, وفاداری,

نویسنده : تاریخ : جمعه 23 دی 1390 ارسال نظر(16)

نامزد کنون
بعد خواستگاریه انتحاریه ما، چند روزی تو منزل بهی‌اینا مراسم مخ زنون بوده، بهی میگفت: تا وقتی منزل بودم همه‌چیز خوب بود، اما وقتی میرفتم سرکار و برمیگشتم، مخالفت‌ها شروع میشد. خانواده‌ی بهی بهش میگفتن: اینها که اینهمه از زندگی پسرشون بد تعریف کردن وای به زندگی واقعیش!! خلاصه، اونقدر بهی و خانواده‌اش رو مخ هم رژه میرن و میان تا بالآخره به نتیجه میرسن. بهی پیامک زد: برای اینکه بدانی نتیجه خواستگاریت چیه، زنگ بزن به داداشم. با ترس و لرز زنگ زدم، آخه ماشالله داداش بهی بزرگ مردیه که یه کشیده به کسی بزنه طرف برای همیشه میخوابه، بعد مقدمه چینی یجورایی که درست یادم نمیاد پرسیدم: اجازه میدین مجددا با خانواده بخدمت شما برسیم؟ هنوز، بفرمایید، خوشحال میشیم، قدمتون روی تخم چ....گفتن داداش بهی تمام نشده بود که گفتم: پس با اجازه‌تون پنج‌شنبه ساعت‌پنج ما یک حلقه‌ هم بعنوان نشان میاریم که تقدیم کنیم. پنج‌شنبه بعد نهار و چای، لباس پوشیدم و  هدیه‌هایی را که خواهرهام (خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده) زحمت خریدنشونو کشیده بودن را برداشتیم و ساعت سه از خانه خارج شدیم، باز به ترافیک خوردیم، خوشبختانه اینبار دیر نرسیدیم. هوا سرد بود و نم‌نم بارانی هم میبارید. جلوی درب منزل بهی‌اینا از ماشین آمدم روی ویلچر و وارد منزل‌شون شدیم. ابتدا با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. برای روشن و گرم شدن موتور مجلس، شوهر خواهر بهی گفت صلوات بفرستیم، منم یکم نمک ریختم و گفتم دومی و سومی را هم بفرستید تا بهتر بریم سر سخن دوست که خوش است. خطاب به خانواده‌ی عروس گفتم: همونطور که قبلا خدمت بهی خانم عرض کرده بودم، من جهيزيه نمیخوام، اسباب زندگی و منزل را خودم تهیه میکنم، البته من سرمایه دار نیستم، یه‌مقدار اندکی پس‌انداز دارم که در اختیار بهی خانم میذارم، خودش با اون هر کار دوست داشت بکنه، میتونه همه را طلا بگیره، میتونه وسیله‌ی منزل بگیره، میتونه عروسی بگیره، کلا مدیریت مالی دست عروس خانم باشه. وقتی همه‌چیز بخیر پیش رفت، با کسب اجازه از والدین بهی، مادرم چادر سفید را انداخت رو سر بهی و حلقه‌ی نشانمو دستش کرد. بعد من از خانواده‌ی بهی خواستم که اجازه بدن بهی بیاد منزل ما تا بیشتر با هم آشنا بشیم و در مورد همه‌چیز با هم صحبت کنیم. اینطوری بود که من نامزد کرده برگشتم خانه.ادامه دارد......... پاپوش: با این اوضاع که پول ملی داره مدام ارزشش را در برابر طلا و پول‌های خارجی ازدست میده، همه داریم روز به روز فقیرتر از قبل میشیم، در این میان هستند افراد خجسته‌ای که بجای رانت خواری، فیلشون یاد ازدواج و خریدن اسباب منزل میکنه و پیه کابوس ازدست دادن کل پس انداز و زیر بار وام رفتن را به تن شون میمالن. 


:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اسباب زندگی و منزل, پول ملی, جهيزيه, چای و شیرینی و میوه, حلقه نشان, خواستگاری, رانت خواری, کابوس, مخ زنون, مدیریت مالی, نامزد کنون, نم‌نم باران,

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 دی 1390 ارسال نظر(31)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.