💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


حال و هوای من

چند ماه پیش که حسابی درگیر مهمانی ناخوانده‌ و نامحترم؛ سنگ کلیه بودم، با خودم گفتم؛ قبل از رفتن به اتاق عمل برای خارج کردن سنگ کلیه و احیانا بهوش نیامدن بعد از عمل جراحی، بهتره یه خاطره خوب برای خانواده بسازم. پس با خانواده صحبت کردم که برای آخر خرداد بریم سفر. بعد تصویب خانواده، با چند تماس تلفنی زمان سفر و مکان و محل اقامت مشخص شد.

چهار روز آخر خرداد مهمان هتل یاس متین انزلی بودیم. هوا ، دریا ، مکان و همه چیز خوب و عالی بود.

بودن در محلی که جای تفریح و نشاط و جنب‌وجوش بود و من فقط لنگر بودم برام جذاب و لذت‌بخش که نبود، هیچ، عذاب آور هم بود.

بقول حافظ شیرازی : از هر طرف که رفتم جز وحشتم نَیَفزود.

پیر شدم و حالم را چیزی جز دیدار فرشته‌ی رهایی بخش خوش نمی‌کند.

این عکس را خودم در ساحل جلوی هتل یاس متین انزلی گرفتم




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، عکس،
:: برچسب‌ها: بریم سفر, بقول حافظ شیرازی, تفریح, سنگ کلیه, عکس, عمل جراحی, نشاط, هتل یاس متین انزلی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 10 شهریور 1402 ارسال نظر(0)

تحصیل در شرایط کرونا

چند روز پیش پسرم امیرفرهاد که امسال کلاس دوم ابتدایی را شروع کرده، داشت نقاشی می‌کشید. برای اینکه تشویقش کنم، گفتم: آفرین، چه ماشین‌های قشنگی را نقاشی کردی، اگر تمرین و تلاش کنی، می‌تونی برای شرکت‌های بنز و BMW ماشین طراحی کنی.

امیرفرهاد بهم گفت: آره خیلی خوب میشه، یه BMW بزرگ طراحی میکنم و روش موتور آئودی AUDI میزارم تا قوی بشه.

تا اینو گفت، یاد شاهکارهای صنعت خودروسازی خودمان افتادم که موتور پیکان را گذاشته بودن تو اطاق پژو و موتور پژو را گذاشته بودن تو اطاق پیکان.

کلا ژن خوب ما ایرانی‌ها اعتقادی به تحقیق و توسعه و نو آوری نداره.

پاورقي: اونا که مدرسه میرفتن، هیچی از درس و مشق نفهمیدن که اوضاع مملکت اینه، الان در شرایط کرونا نه معلمی هست نه درسی نه مشقی، وای به حال آیندگان )-:




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، لينك، عکس، از امیرفرهاد و امیرسام، فرزندپروری،
:: برچسب‌ها: AUDI, BMW, آئودی, بنز, تحقیق و توسعه, ژن خوب, صنعت خودروسازی, نقاشی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 11 مهر 1399 ارسال نظر(0)

بیماری سر و صورت

در بهار و تابستان و پاییز و زمستان هر وقت با ویلچر میرم بیرون حتما کلاه سرم میره. در روزهای گرم کلاه آفتابی و در روزهای سرد، کلاه گرم کاموایی. زمستان اگر سر بیکلاه برم بیرون، کوچکترین سرمایی موجب سرماخوردگی شدیدی میشه که درمانش یک ماه سیه روزم میکنه. چند روز پیش طرف چپ سر و صورت و گردنم درد وحشتناکی گرفت که هیچ رقمه ساکت نمی‌شد. بعد مصرف دارو و حاصل نشدن بهبودی، به توصیه‌ی پزشک عمومی، رفتم پیش متخصص حلق و گوش و بینی. آقای دکتر همون اول یه انبردست‌دمباریک برداشت و اومد طرفم، به امرش به سقف نگاه کردم، تا دکتر راحت بتونه سر اون آلت ترسناک را داخل بینیم بکنه و بگه: انحراف شدید داری، داروهایی را که مینویسم را مرتب بخور، یه سی‌تی اسکن از صورتت بگیر بیار ببینم گرفتار کدام یک از یازده نوع درگیری سینوزیتی هستی، و حتما سر و صورتت را در برابر باد و سرما بپوشان. من که نزده خودم می‌رقصیدم، حالا هم دکتر بهانه داد دستم. تو اینترنت گشتم و محافظی برای دهان، بینی و گردن در سرما پیدا کردم و سفارش دادم و برام آوردن. الان با اون پوشش من این شکلی دیده میشم.  

پاپوش: وقتی سال‌های نخاعی بودنت از سال‌های سالم بودنت بیشتر بشه، مثل من لگن اوراقی میشی و نیاز به نگهداری خاص داری، در غیر این‌صورت باید مدام بری تعمیرگاه. هنوز نرفتم سی‌تی اسکن. دنبال مرکزی تخصصی هستم که کارشون فقط بیماری‌های سر و صورت و گردن باشه تا کلا همه مشکلات را یجا روبراه کنن.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، پزشکی و درمان، عکس،
:: برچسب‌ها: اوراقی, بیماری سر و صورت, پوشش محافظ صورت در سرما, متخصص حلق و گوش و بینی, محافظی برای دهان، بینی و گردن در سرما,

نویسنده : تاریخ : جمعه 01 دی 1396 ارسال نظر(0)

جابجا کننده معلول

بالاخره دیروز بالابر به دستم رسید و هنوز توانایی‌های اصلیش برام کشف نشده، چند ساعت بیشتر نیست که با همیم و واسه همین چند ساعت ازش راضیم و توبه کار نشدم از 3ونیم میلیون تومان پولی که دادم. مزیت این دستگاه حتی به نمونه خارجیش اینه که ثابت نیست و اون سر بالایی در حالیکه تو عکس‌ها هم مشخصه، می‌چرخه و من و از روی ویلچر برداشته و گذاشته روی تخت که بغل دست ویلچره. در حالیکه نمونه خارجیش این توانایی چرخش رو نداره و ثابته. اینم شماره سازنده جهت سفارش محصول: 09124038553  .

پيآمد: دوستان مطلب بالا ربطی به من نداره، همانطور که در عکس‌ها مشخصه مطلب مربوط به خانم ویولت است که بنا به حس مسئولیت و نوع دوستی که دارند به بنده فرمودند تا این مطلب را بازنشر کنم.

روی هر عکس کلیک کنید بزرگش باز میشه

نتیجه تصویری برای ‪http://vili.special20.ir‬‏

نتیجه تصویری برای ‪http://vili.special20.ir‬‏

نتیجه تصویری برای ‪http://vili.special20.ir‬‏

نتیجه تصویری برای ‪http://vili.special20.ir‬‏

نتیجه تصویری برای ‪http://vili.special20.ir‬‏




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، لينك، ابزار بهتر زیستن، عکس،
:: برچسب‌ها: lifting, بالابر, جابجا کننده, خانم ویولت, دستگاه, شماره سازنده جهت سفارش, لیفتر, معلول,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 تیر 1395 ارسال نظر(2)

وجدان درد کودکانه

چند روز پیش که امیرفرهاد را برده بودم پارک، یهو گریه کنان اومد پیشم و گفت: یه دختره رو سُرسُره نشست روی دستم. امیرفرهاد اومد بالای ویلچر، بغلم کرد و یکم گریه کرد و گفت: بریم خونه بابابزرگ. لذت بودن در منزل بابابزرگ برای امیرفرهاد بیشتر از بودن در پارکه.

دیروز با خواهرزاده‌ام و امیرفرهاد رفتیم پارک. تو راه رفتن به پارک خانمی اومد طرف ما، رو به خواهرزاده‌ام کرد و گفت: خانم چند روز پیش دختر من رو سُرسُره پسر شما را هُل داده و نشسته رو دستش و بچه‌ی شما گریه کرده و رفته. خانمه گفت: از اون روز تا حالا دختر من گریه میکنه و میگه: نکنه اون پسره منو نفرین کنه و من نمره‌هام صفر بشه. خانمه که برای افطارشون نان سنگک گرفته بود یه تکه نان داد به امیرفرهاد و ازش معذرت خواهی کرد و رفت. انگار خانمه هم دوست نداشت دخترش صفر بگیره.

پسوند: دعای همه روزه من اینه که خدا به هرکس که خواهان فرزند است، فرزندانی سالم و صالح عنایت کند. البته سالم بودنش با خداست و صالح بودنش با ما.

     


:: موضوعات مرتبط: خاطره، عکس، از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسب‌ها: امیرفرهاد, بابابزرگ, پارک, سُرسُره, کودکانه, وجدان درد, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 28 خرداد 1395 ارسال نظر(8)

نمایشگاه علوم در کاخ سفید

در تصویر زیر باراک اوباما را نشسته بر روی ویلچر می‌بینید که در حال شنیدن توضیح‌های خانم کیتلین ریس، پیرامون عملکرد اهرم حرکت دهنده ویلچری است که توسط محمد سید از کمبریج ساخته شده.

پاپوش: پنجمین نمایشگاه علوم در کاخ سفید، متشکل از 100 دانش آموز از 30 کشور متفاوت.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، پیرامون ویلچر، عکس،
:: برچسب‌ها: باراک اوباما, دانش آموز, علوم, کاخ سفید, نمایشگاه, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 03 اردیبهشت 1395 ارسال نظر(5)

بهاریه

عمو نوروز با دخترنازش بهار خانم آمدند و جان تازه بخشیدند زمین و زمان را

پايانه: تصنیف زیبا و بهاریه:

آمد بهار خرم و آمد رسول یار...مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار،

با صدای علیرضا افتخاری را از اینجا دریافت کنید و لذت ببرید.




:: موضوعات مرتبط: شاد زیستن، لينك، عکس،
:: برچسب‌ها: بهاریه, تصنیف, عمو نوروز,

نویسنده : تاریخ : یکشنبه 01 فروردین 1395 ارسال نظر(2)

روکفشی

تابستان و زمستان، کفش روباز میپوشم، از این صندل‌هایی که جلو و پشتش با نوار پارچه‌ای چسبی بسته میشه. به چند دلیل از این کفش‌ها استفاده میکنم: 1- کف‌اش ضخیم و نرمه و به پا آسیب نمیرسه. 2- راحت و سه سوته تو پا میره. 3- چون پا توش کاملا نمایانه انگشتان پا در شکل نافرمی نخواهند ماند. 4- میشه با یه تکه نوار پارچه‌ای که از بین کف پا و سطح داخلی کفش رد میشه کفش را به جا پایی ویلچر بست. این کار برای کسانی که پاهاشون اسپاسم داره و یا ویلچر برقی داررن بسیار لازمه.  استفاده از این کفش در زمستان موجب سرما زدگی پام میشد. خیلی گشتیم برای روکش کفشی که بتونم اونو در زمستان بکشم روی کفش و پام تا جلوی سرما را بگیره. راهش دست همسرم بود. او با کاموا یه  چیزی بافت مثل جوراب، وقتی کفش را میپوشم، اون جوراب را هم میکشم روی کفش‌هام.

پسرفت: جذاب‌ترین مکان‌هایی که گردشگرها، مسافرها و میهمان‌هایی که به شهر شما میان‌، حتما ازش دیدن میکنن و اونجا عکس یادگاری میگیرن کجاست؟ آیا شما اونجا را دیدید و عکس یادگاری اونجا گرفتید؟ ببینید من با نماد شهر تهران این کارو کردم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، لينك، پیرامون ویلچر، ابزار بهتر زیستن، عکس،
:: برچسب‌ها: اسپاسم, تابستان, زمستان, صندل, کفش روباز, گردشگر, مسافر, نماد شهر تهران, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 02 بهمن 1394 ارسال نظر(0)

انتظار بسر آمد

عکس امیرفرهاد و امیرسام زندیبرای اولین بار در آمریکا از تزریق مستقیم سلولهای بنیادی به طناب نخاعی بیماران برای درمان آنها استفاده شده است. پزشکان سلولهای بنیادی مشتق از بافت جنین هشت هفته‌ای را به نخاع مرد 60 ساله‌ای که دچار بیماری ALS پیشرفته بود، پیوند کردند. این برنامه بخشی از مطالعه بالینی بود که برای تعیین بی‌خطر بودن تزریق سلولهای بنیادی به نخاع انجام شد. این بیمار در مطالعات بالینی چندین بار مورد تزریق مستقیم عکس امیرفرهاد و امیرسام زندیسلولهای بنیادی به ناحیه کمری نخاعش قرار گرفت. این ناحیه بدین دلیل انتخاب شده که عملکرد پاها را کنترل می‌کند و اغلب بیماران مبتلا بهALS عملکرد عضلانی پاهایشان را ازدست می‌دهند. محققین می‌گویند که پیش از این نیزچندین مطالعه به تزریق سلولهای بنیادی به بیماران ALS‌ پرداخته بودند ولی این اولین باری است که از سلولهای بنیادی جنین برای درمان استفاده می‌شود و این درمان مورد تایید FDA‌ نیز واقع شده است. این سلولهای بنیادی ویژه که از طناب نخاعی جنین هشت هفته‌ای مشتق شده‌اند، در واقع سلولهای بنیادی عصبی هستند که توانایی تمایز به سلولهای عصبی را دارند. آن چه که باید در مورد این سلولهای بنیادی مشتق از جنین بدانیم این است که این سلولها با سلولهای بنیادی جنینی که به طور متداول می‌شناسیم و از تخریب جنین‌ها بدست می‌آیند فرق می‌کنند. منبع پاورقي: پس از هفته‌ها انتظار بالاخره مهمان عزیزمان از راه رسید. آمد تا گرمای خانواده‌مان را بیشتر کند. آمد تا برادری کند برای امیرفرهاد. آمد تا امیری دگر باشد در جمع مان. امیرسام زندی فرزند عزیزم خوش آمدی به دنیا و زندگی ما.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، اخبار ترميم نخاع، عکس، از امیرفرهاد و امیرسام، فرزندپروری،
:: برچسب‌ها: ALS, امیرسام, امیرفرهاد, پیوند, زندی, سلول بنیادی جنین, سلولهای عصبی, طناب نخاعی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 25 دی 1394 ارسال نظر(10)

چرا وبلاگ 70روز بروز نشد!؟

سلام محضر دوستان گرامی مدتی بود که وبلاگ به روز نمی‌شد. دلیل این امر مشکل شخصی بنده نبود، بلکه مشکلی بود که شخص بنده با تغییرات در بخش مدیریت وبلاگ ایجاد نمودم و موجب انفجار بنیادی در بخش داخلی وبلاگ شدم، کلا وبلاگ را از داخل پوکوندم و هرگونه دسترسیم به بخش مدیریت غیر ممکن شد. بعد تماسهای متعدد، بالآخره آقا ابراهیم مدیر متخصص و متعهد و خستگی‌ناپذیر سایت اسپیشال با جهد و تلاش بی‌پایان، بر آن مشکل فنی که این جانب موجب شده بودم چیره شدند و وبلاگ را به حال عادی برگرداندیندند.

ته‌بندي: در مدتی که وبلاگ به روز نمیشد اتفاق‌‌هایی رخ داد که به مرور عرض خواهد شد. یکی از این اتفاق‌ها مصاحبه گونه‌ای با بنده بود که در روزنامه همشهری منتشر شد. نویسنده روزنامه‌ی همشهری با خواندن وبلاگ‌های آشنايي با يك معلول قطع نخاع و البته گفتگو تلفنی با بنده، با برداشتی آزاد، مصاحبه‌ای روزنامه و خواننده پسند را منتشر نمودند. در ادامه اصل مطلب منتشر شده را بخوانید:

کلید صبر به هر قفلی می‌خورد!

تا به حال فکر کرده‌اید موقع راه رفتن چطور پایتان را از روی زمین بلند می‌کنید و قدم برمی‌دارید؟

تا به حال به حركات خودآگاه يا حتي ناخودآگاه بدنتان هنگام خستگي فكر كرده‌ايد؟ اصلا مي‌دانيد احساس خستگي هم يكي از لطف‌هاي بزرگ خداوند در حق ماست تا راهي براي مبتلا نشدن به مشكلات جدي پيدا كنيم؟ همين راه رفتن ساده و قدم زدن در خانه و خيابان، براي عده‌اي از جانبازان و معلولان قطع نخاعي مانند يك رؤياست. انگار كه ما بخواهيم با نگاه كردن به يك در بسته، آن را باز كنيم! در اين ميان، مهرداد زندي، جوان معلول قطع نخاعي است كه اگر روزها و سال‌ها هم با او به صحبت بنشينيد، محال است او شكايتي از وضعيتش كند. سختي و مشقت‌هاي زندگي‌اش را برايتان تعريف مي‌كند اما روح صبر درصورتش پيداست و آن يأسي كه بعضي از ما در اثر يك اتفاق ساده دچارش مي‌شويم، هيچ اعتباري پيش او ندارد. مهرداد زندي روز تولدش را 22سال بعد از حضورش در اين دنيا مي‌داند! عجيب نيست وقتي خودش مي‌گويد: «سال 72دوباره متولد شدم و اين بار پا به دنياي تازه و متفاوت از قبل گذاشتم. اين بار بيشتر از من اطرافيانم گريان بودند! اما اين دنيايي است كه من خيلي دوستش دارم و خيلي چيزهايم را مديون آن هستم. من از ورودم به دنياي معلوليت حرف مي‌زنم؛ دنيايي كه باعث شد من درك بهتري از زندگي داشته باشم. مطمئن هستم اگر صد سال در شرايط قبل از معلوليت زندگي مي‌كردم به چنين دركي كه الان دارم، نمي‌رسيدم. از روزي كه پا به اين دنياي تازه گذاشتم، اين سالروز را براي خودم مبدأ تولد قرار داده‌ام. اين كار چند حسن دارد؛ مهم‌ترينش هم اين است كه من حالا فقط 22سال دارم!» مهرداد زندي در همين دوران معلوليتش ازدواج كرده و صاحب پسري شده كه حالا تقريبا 2 ساله است. زندگي‌اش هم از راه فعاليت در معاملات بازار بورس، آن هم از طريق فضاي مجازي و با استفاده از اينترنت مي‌گذرد.

  • زندگي كردن بدون داشتن توانايي راه رفتن چطور مي‌گذرد؟

خدا را شكر كه من هم مثل همه مردم زندگي مي‌كنم. هرچند كه زندگي كردن من تا اندازه‌اي با مردم سالم تفاوت دارد. اما خدا را شاكر هستم كه امروز بعد از گذشتن 22سال از آن حادثه‌اي كه منجر به قطع نخاع من شدتوانسته‌ام ازدواج كنم و صاحب فرزند شوم. من آن را روز هيجان‌انگيز و نقطه عطف زندگي‌ام مي‌دانم. اين روزها هم به‌طور مجازي و از طريق اينترنت در بازار بورس مشغول فعاليت هستم.

  • چرا آن روز تصادف‌تان را روز هيجان‌انگيز مي‌دانيد؟! مگر تصادف كردن، شكستن گردن، قطع نخاع و مشكلات بعد از آن‌چه اثري در زندگي شما داشت كه با نشاط از آن ياد مي‌كنيد و آن را روز هيجان‌انگيز مي‌خوانيد؟

به‌نظر من هيجان‌انگيزترين روز مي‌تواند همان روزي باشد كه آدم در سي‌ام اسفند به دنيا بيايد. كسي كه در اين روز به دنيا مي‌آيد بايد 4سال منتظر فوت كردن شمع تولدش باشد، چه حس خوبي دارد فوت كردن آن شمع! به هر حال آدم‌ها همه يك‌بار به لطف مادر و پدر متولد مي‌شوند، اما من 2 بار متولد شدم. از روزي كه پا به اين دنياي تازه گذاشته‌ام، اين سالروز را براي خودم مبدأ تولد قرار داده‌ام.

  • چرا مبدأتولد؟

اين كار چند حسن دارد؛ بهترينش اين است كه من با وجود اينكه طبق شناسنامه متولد سال 1350هستم، اما حالا با گذشتن 22سال از آن روز مهم زندگي‌ام، فقط 22 سال سن دارم و واقعا اين روزها در اين سن زندگي مي‌كنم و بسيار خوشحال و شاد هم هستم.

  • كمي از آن ماجرا بگوييد. چه شد كه از گردن قطع نخاع شديد؟

سال 1372بود كه دوران سربازي‌ام تمام شد. آن زمان اصلا اهل وقت‌گذراني بيهوده نبودم و مي‌خواستم هرچه زودتر شغلي داشته باشم. به همين دليل نخستين كاري را كه به من پيشنهاد شد قبول كردم. همان زمان بود كه موتورسيكلتم نقص فني داشت و من نسبت به آن بي‌توجه بودم. همين بي‌توجهي هم باعث شد وقتي در يك بلوار در جنوب غرب تهران با موتور‌سيكلتم در حال حركت بودم، ناگهان احساس كردم كه موتورم باز هم اشكال پيدا كرده است. پشت من هم اتومبيلي در حال حركت بود و از ترس اينكه مبادا به من برخورد كند، فورا موتورم را به سمت كنار خيابان هدايت كردم و چون اين اتفاق با عجله و بي‌دقت بود، با سر به تنها درخت كنار آن بلوار برخورد كردم. در اين حادثه گردنم شكست و من از مهره پنجم و ششم ستون فقرات، قطع نخاع شدم.

  • قطع نخاع از مهره پنجم ستون فقرات، چه محدوديت‌هايي براي شما ايجاد كرده است؟

نخاع از هر جا كه آسيب ببيند از همان جا به پايين تمام اندام‌هاي ارادي و نيمه‌ارادي و حتي غيرارادي از كار مي‌افتند. براي من هم اين اتفاق افتاده و حالا فقط از دست چپم مي‌توانم استفاده كنم و با دست راستم از مچ و انگشتان دستم توانايي گرفتن وسايل را ندارم. مثلا نمي‌توانم با دست راستم قند بردارم يا استكاني را نگه‌دارم.

  • اشاره كرديد كه 22 سال داشتيد كه اين اتفاق افتاد و شما توانايي راه رفتن و بسياري از كارهاي ديگر را از دست داديد. اين اتفاق براي يك پسر جوان چقدر سخت و غيرقابل باور بود؟

مدتي نمي‌توانستم باور كنم كه ديگر نمي‌توانم با پاهايم راه بروم. حدود 6‌ماه اول همراه خانواده‌ام تمام مدت در بيمارستان‌ها در رفت‌وآمد بوديم. بعد از آن هم حدود 2 سال طول كشيد تا توانستم شرايطم را درك كنم و تا اندازه‌اي كارهاي شخصي‌ام را خودم انجام بدهم.

حالا بعد از گذشت 22سال از معلوليت جسمي، باور دارم كه صبر كليد حل بسياري از مشكلات است. درست است كه معلوليت و قطع نخاع من با گذشتن زمان درمان نشده، اما در طول اين مدت تحولاتي در فكر و زندگي‌ام پيش آمده كه آن را مرهون همين مشكلات مي‌دانم. چون تا زماني كه مشكلات نباشند و آدم صبورانه به حل آنها مشغول نشود، نمي‌تواند خودش را آدم مقاوم و بردبار و شادابي بداند. با جزع و فزع هم مشكلي حل نمي‌شود. تنها نتيجه گريه و گلايه از مشكلات اين است كه دوست و آشنا و غريبه برايم دل بسوزانند و اين دلسوزي را به زبان بياورند كه اين اتفاق هم جز نااميدي و ياس بيشتر رهاوردي برايم ندارد. پس بهترين راه در مواجهه با مشكلات اين است كه صبور و شاد باشم تا به بهترين نحو ممكن زندگي كنم.

  • هر كسي كه شما را بشناسد مي‌داند كه فرد صبور و شادي هستيد و اين در حالي است كه توانايي‌هاي مردم سالم را نداريد. اين روحيه را از چه زماني در خودتان داشته‌ايد؟

حقيقت اين است كه از كودكي‌ام، آدم كم صبر و گوشه‌گيري نبودم. هميشه فعاليت‌هاي خاص خودم را داشتم. مثلا از دوره نوجواني‌ام علاقه زيادي به ماهيگيري، شنا و كوهنوردي داشتم. اما براي اينكه بتوانم آخر هفته‌ها به اين علاقه‌هايم به‌طور كامل برسم و در عين حال براي اينكه در تأمين هزينه تفريحاتم مزاحم پدرم نباشم، بعد از مدرسه كار مي‌كردم و درآمدم را خرج اين تفريحات مي‌كردم.

در دوران آموزشي سربازي هم منشي گروهان خودمان بودم. بعد از آموزشي، محل خدمتم يك كارخانه ساخت تسليحات نظامي در غرب تهران تعيين شد. هر روز صبح ساعت 5 صبح با سرويس مي‌رفتم كارخانه و ساعت 2بعدازظهر برمي‌گشتم خانه. كارم يك سال سوراخ كاري لوله خمپاره 120بود و سال دوم را در قسمت كنترل كيفيت كارخانه بودم. 2ماه آخر خدمت سربازي را هم يكجا به مرخصي رفتم. در همان روز‌هاي اول مرخصي بود كه آن حادثه برايم اتفاق افتاد.

  • پس خيلي با نشاط و پرجنب و جوش بوديد اما اصلا فكر مي‌كرديد در آن سن و سال چنين اتفاقي براي‌تان بيفتد؟

آن زمان من به‌اصطلاح بچه هيئتي بودم. دائم در هيئت‌ها و مسجدها رفت‌وآمد داشتم. حتي به‌خاطر دارم كه وقتي سالم بودم، در‌ماه محرم و رمضان به هيئت محبين‌الائمه عليهم‌السلام در خيابان ري مي‌رفتم و آنجا حجت‌الاسلام والمسلمين شيخ حسين انصاريان سخنراني مي‌كرد. تعداد زيادي از جانبازان جنگ تحميلي هم به آنجا مي‌آمدند و من هميشه اين سؤال را در ذهنم داشتم و مي‌گفتم اين جانبازان كه 2 پاي سالم دارند چرا روي ويلچر نشسته‌اند؟! دنيا چقدر كوچك است! صبح روز سه‌شنبه29صفر (29مرداد سال 1372) من در هيئتي بودم كه حاج منصور ارضي در آنجا زيارت عاشورا مي‌خواند. آخر مراسم حاج منصور گفت: «محرم و صفر هم تمام شد، چه‌كسي مي‌داند سال آينده اين موقع چگونه و كجاست!» از آنجا كه بيرون آمدم هنوز يك ساعت نگذشته بود كه تصادف كردم و حالا مدت‌هاست در دوران جواني‌ام مي‌دانم كه چرا آن جانبازان با 2پاي سالم روي ويلچر مي‌نشستند.

  • بسياري از مردم نمي‌دانند زندگي كردن در شرايط قطع نخاع اصلا امكان دارد يا نه! اين در حالي است كه شما 22 سال با اين شرايط به خوبي و خوشي زندگي كرده‌ايد. پرسش ما اين است كه شما با چنين شرايطي زندگي را چطور مي‌گذرانيد؟

يك آدم قطع نخاعي بايد همه زندگي‌اش نظم و حساب داشته باشد تا بتواند با تحليل آنچه بر او گذشته با مشكلات خود مقابله و از آن به بعد از وقوع مجدد آن مشكل پيشگيري كند. حقيقت اين است كه تا 3-2سال اول، همه كارهاي من را خانواده‌ام انجام مي‌دادند اما من از همه سختي‌ها و مشكلاتم خوب درس گرفتم. با روش آزمون و خطا ياد گرفتم كه بسياري از كارهاي شخصي‌ام را خودم انجام بدهم. امروز ياد گرفته‌ام كه چگونه از تخت بيمارستاني استفاده كنم، چگونه با كمك يك نفر روي ويلچر بنشينم و دوباره به روي تخت برگردم، امروز مي‌دانم كه چطور با سرگيجه و سياهي رفتن چشم‌هايم روبه‌رو شوم، هروقت كه احساس كنم به حمام نياز دارم با كمك خانواده روي ويلچر حمام خود مي‌نشينم و به حمام مي‌روم و يك دستي خودم را مي‌شويم. خوشبختانه آدم صبوري هستم! حتي با وجود اين شرايط ازدواج كرده‌ام و صاحب فرزند شده‌ام.

  • حالا با اين رنج‌هايي كه كشيده‌ايد فكر مي‌كنيد چرا بعضي از ما به محض بروز يك مشكل كوچك، زود از كوره در‌مي‌رويم و زمين و زمان را به هم مي‌دوزيم؟

فكر مي‌كنم ما وقتي مي‌خواهيم از واقعيت و اشتباه خودمان فرار كنيم يا توجيهي براي كم صبري بياوريم، مي‌گوييم قسمت و بخت و پيشاني نوشت ما اين بوده! درحالي‌كه آدم خودش اشتباه كرده است. البته به قضا و قدر اعتقاد دارم و مي‌دانم كه خداوند ما را به روش‌ها و شرايط گوناگون آزمايش مي‌كند و هر كسي گرفتاري‌هايي در زندگي‌اش دارد. اما آيا واقعا از اول در طالع من اينطور نوشته بودند كه تصادف كنم و زمين‌گير بشوم؟ معلوليت من را بسيار صبور و مقاوم در برابر ناملايمات و پرطاقت و توان كرده است. يك شعري از ايرج ميرزا هست كه من آن را اينطور مي‌خوانم: گويم كه مرا چو زاد مادردندان به جگر گرفتن آموخت من ياد گرفته‌ام كه هيچ وقت حسرت چيزهايي كه از دست داده‌ام و آن چيزي كه به‌دست نخواهم آورد را نخورم.

  • و مخلص كلام؟

زندگي با محدوديت و مشكلاتش خلاصه نمي‌شود.

  • شكر نعمت به جاي بي‌صبري

مي‌گويند هر كسي كه در دريا در حال غرق شدن باشد و شنا نداند، نبايد دست و پا بزند. كمي آرامش و تحرك كم، مي‌تواند او را از مرگ حتمي نجات بدهد؛ اما اگر زيادي هيجان‌زده شود و بي‌صبري كند، مرگش حتمي است. قضيه چندان ساده نيست. مگر مي‌شود به حادثه‌اي گرفتار شد و هيچ تلاشي نكرد؟ اينجاست كه انديشمندان مي‌گويند: «شنا كردن با دست و پا زدن زيادي تفاوت دارد.»

حجت‌الاسلام محسن قرائتي هم جزع و فزع بيهوده را مترادف ناشكري مي‌داند: «بي‌تابي كردن براي چيزي كه از دستمان رفته بيهوده است. اگر هم لازم باشد كه حركتي از خودمان نشان بدهيم كه باز هم مشكل با كم صبر بودن حل نمي‌شود. گاهي لازم است به جاي گريه و بي‌قراري براي آنچه از دستمان رفته، به خدا پناه ببريم و به آن نعمت‌هايي كه برايمان تأمين كرده است فكر كنيم. در حقيقت شكر نعمت يك راه خوب براي صبور بودن و آرام شدن قلب است.»

فرهاد مرندي، روانشناس اجتماعي است. او دليل بي‌صبري بعضي از آدم‌ها را نبود ايمان كامل به خداوندي خدا مي‌داند و مي‌گويد: «اگر قبول كنيم كه اتفاق‌هايي كه براي ما مي‌افتد به اراده خداوند صورت گرفته، چه دليلي براي بي‌تابي و كم صبري ما وجود دارد. البته درست است كه ادعاي صبور‌بودن بايد آزمايش شود اما بايد در همه دوران زندگي، خودمان را براي هر نوع پيشامد بد و ناخوشايندي آماده كنيم.»

مرندي معتقد است: «گاهي لازم است كه هر از چندگاهي به‌خودمان اعتماد به نفس بدهيم كه انسان صبور و مقاومي هستيم. البته شايد در دوران رفاه و آسايش، كار چندان چشمگيري نباشد اما در زمان امتحان‌هاي بزرگ، نتيجه‌اش را به خوبي نشان مي‌دهد.»

  • زيبايي‌هاي دنيا را ببينيد!

ما آدم‌ها اگرچه در نهايت اجداد مشتركي داريم و روح واحدي در جسم‌مان هست، اما از زمين تا آسمان با هم فرق داريم. بعضي‌ها به محض يك اخم دوست يا همكار از كوره درمي‌روند و زمين و زمان را به هم مي‌دوزند كه چرا اينطور رفتار كرد! بعضي‌ها اما آنقدر راحت و ساده كنارت مي‌نشينند و بزرگ‌ترين رنج‌هاي زندگي‌شان را برايت تعريف مي‌كنند كه خيال مي‌كني برايت قصه هزار و يك شب مي‌گويند.

مهرداد زندي هم روي ويلچرش مي‌نشيند و زندگي‌اش را برايت تعريف مي‌كند. طوري صحبت مي‌كند كه انگار دارد ماجراي جالبي از زندگي‌اش را برايت مي‌گويد. تو دلت مي‌گيرد و مدام دنبال مجرمي هستي كه همه تقصير را به گردنش بيندازي اما او كه در اوج جواني و با همه نشاط زندگي مجبور شده هرروز 20ساعت از عمرش را در بستر بگذراند، آنقدر صبور است كه هيچ گله‌اي ندارد. اين داستان نيست. ماجراهايي است كه واقعا اتفاق افتاده اما چون بعضي از ما خيلي كم طاقت هستيم، عظمت ماجرا را باور نمي‌كنيم. اما باورش سخت نيست براي مهرداد زندي كه روز تصادفش را شروع زندگي جديد مي‌داند؛ «دنيا زيبايي‌هاي زيادي دارد، چشم‌هايتان را نبنديد.» اين جمله‌اي است كه مهرداد زندي به ما و شما هديه كرده است. به هر حال صبر كردن انواع و مراتبي دارد كه آدم‌ها در مواجهه با آنها دسته‌بندي مي‌شوند.

  • كار و تفريحات يك جوان قطع نخاعي

مي گويند صبر، گياه برگ تلخي است كه ميوه شيرين دارد. مهرداد زندي هم چنين باوري داشته كه حالا با وجود مشكل بزرگي كه در حركت دست و پاهايش دارد، جوان موفقي است؛ چون خودش تأكيد مي‌كند كه «مي دانستم با محدوديتي كه برايم ايجاد شده بود بايد كنار بيايم. اما بهترين راه چه بود؟ بهترين راه اين بود كه اميدوار باشم، صبر كنم و تلاشم را به‌كار بگيرم تا در حد امكان مانند بقيه مردم سالم كار و تفريح كنم.» بله، كار و تفريح. جالب است كه مهرداد زندي هر روز حدود 3 تا 5 ساعت را به فعاليت در بازار بورس اختصاص مي‌دهد و با اين كار كسب درآمد كرده و هزينه‌هاي خانواده‌اش را تأمين مي‌كند. خودش مي‌گويد: «اوايل كه دچار اين مشكل شده بودم نمي‌دانستم چه بايد بكنم. بعد از مدتي خودم را با رايانه و اينترنت مشغول كردم و مطالب متنوع آن را مي‌خواندم. حين همين كارها بود كه با بورس آشنا شدم. فعاليت در بورس را هم از طريق سايت‌‌هاي اينترنتي ياد گرفتم و با كمك دوستانم توانستم در خريد و فروش سهام بورس شركت كرده و معامله كنم. حالا اين كار شيوه‌اي براي كسب درآمد من است و مي‌توانم بگويم من هم شاغلم». اين كار در روحيه و شخصيت او تأثير مثبت زيادي داشته، چراكه خودش تأكيد مي‌كند: «مي‌گويند كار، جوهره مرد است. پس من هم بايد كار مي‌كردم تا بتوانم هم زندگي‌ام را بگذرانم و هم دچار كسالت و خستگي و فرسودگي نشوم». تفريحات زندي هم در جاي خودش جالب توجه است. يكي از تفريحات او رفتن به مهماني و حتي پارك است؛ «مهماني رفتن يكي از برنامه‌هاي زندگي ماست كه قابل حذف هم نيست. البته چون به منزل پدرم زياد مي‌رويم، در كوچه آنها خودمان مناسب‌سازي‌ مختصري انجام داده‌ايم! يعني در كنار چند پله‌اي كه در كوچه وجود دارد، چيزي شبيه آسانسور درست كرده‌ايم تا بتوانم با ويلچر به راحتي از آنجا رد شوم.» و ادامه مي‌دهد: «پارك هم يكي ديگر از تفريحات من است كه معمولا به همراه خانواده يا دوستانم مي‌روم. البته يك‌بار هم خودم به تنهايي به وسيله ويلچر برقي به پارك رفتم و هرچند كه خوش گذشت اما واقعا جاي خانواده‌ام در كنارم خالي بود».

يكي ديگر از تفريحات مهرداد زندي، نوشتن وبلاگ است. او اين كار را شيوه‌اي براي تبادل تجربه‌ها و يافته‌هاي خودش با ديگران مي‌داند و مي‌گويد: «مدتي بعد از اينكه قطع نخاع شدم وبلاگي درست كردم كه تجربه‌هايم را در آن مي‌نوشتم. در همين وبلاگ بود كه دوستان زيادي پيدا كردم كه بعضي از آنها مشكلاتي شبيه خودم داشتند. به اين ترتيب‌ وبلاگ، شيوه‌اي براي كسب تجربه از آنها و اعلام تجربه‌هاي خودم بود. دوستاني كه در وبلاگ پيدا كردم، براي من دوستان مجازي نيستند. درست است كه آنها را از نزديك نديده‌ام، اما با تعدادي از آنها رابطه دوستي خوبي دارم و مي‌توانم به راحتي با آنها صحبت كنم و تنها نمانم».

  • همسرم روحيه‌ام را تقويت مي‌كند

مقاومت‌ها، صبوري‌ها و كم‌صبري‌هاي يك معلول قطع نخاعي را بايد در لابه‌لاي حرف‌هاي همسرش جست‌وجو كرد. شايد تصور كنيد كه همسر چنين آدمي بايد خيلي صبور و مقاوم باشد؛ درست است اما شرط كافي براي داشتن يك زندگي آرام و شاد نيست. همانطور كه همسر مهرداد زندي هم به روحيه شاد و مقاوم همسرش اشاره مي‌كند و مي‌گويد: «همسرم مرد شاد و صبوري است؛ آنقدر كه او در زندگي به من روحيه مي‌دهد و براي مقابله با مشكلات تشويقم مي‌كند». او ادامه مي‌دهد: «قبل از ازدواج با او مي‌دانستم كه به‌دليل مشكلات جسمي‌اش نمي‌تواند مانند افراد عادي باشد اما وقتي با او صحبت كردم متوجه شدم معيارهاي يك مرد خوب و دلسوز و صبور را دارد. به همين دليل است كه پيشنهاد ازدواج با او را قبول كردم».

حالا مهرداد زندي و همسرش داراي يك پسر كوچك هستند. خانم زندي مي‌گويد: «همسرم پدر بسيار خوبي براي پسرمان است. با وجود مشكلاتي كه خودش دارد، نه‌تنها كارهاي خودش را انجام مي‌دهد بلكه گاهي در غذا دادن به پسرمان هم به من كمك مي‌كند، با او بازي مي‌كند و از او مراقبت مي‌كند تا من بتوانم به كارهاي منزل رسيدگي كنم. در مجموع، زندگي ما هيچ تفاوتي با زندگي‌هاي آرام و شاد ندارد و ما واقعا در كنار يكديگر احساس خوشبختي مي‌كنيم».

زندگی > مهارت‌ها - همشهری دو - مریم مرتضوی




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، تجربه‌، پند و اندرز، سیاحت، ازدواج معلولین، عکس، از امیرفرهاد و امیرسام،

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 آبان 1394 ارسال نظر(4)

علت عرق کردن بی دلیل

لباس پوشیدم بریم منزل وزیرجنگ. از اولین لحظه لباس پوشیدن احساس کردم وضعیتم داره غیر معمول میشه. وقتی از روی تخت رفتم روی ویلچر که راه بیافتیم حالم حسابی دگرگون شده بود. وقتی سوار ماشین شدم، دیگه اصلا حال خوشی نداشتم، وضعیتم شده بود مثل سماور درحال جوش، مدام از تمام بدنم بخار میزد بیرون. چون از کاندوم استفاده میکردم فکر می‌کردم اشکال از نحوه تخلیه ادراره. روز بعد مهمانی سوند زدم اما باز هم وضعیت همان بود، از اینجا به بعد وضعیت برام بسیار مشکوک بودو به همین دلیل غیر قابل تحمل. یک روز دیگر به همین رویه گذشت، تا اینکه تحملم تمام شد و به همسرم گفتم: بیا بدن من را چک کن ببین جاییم زخم نشده؟ ببین ناخنم نرفته توی گوشت؟ گقتم: از وقتی که رفتیم منزل پدرت تا حالا مدام عرق میکنم و احساس میکنم ادرارم بسختی تخلیه میشه. همسرم جوراب‌هام را درآورد و پاهام را کنترل کرد و گفت: هیچ مشکلی نیست. بعد از ظهر همسرم پرسید حالت چطوره؟ دیگه اونطوری نیستی؟ گفتم نه!؟ خوب شدم انگار!؟ همسرم گفت: اونچه که حالت را بد کرده بود سفتی یا خشکی یا تنگی کش این جوراب‌های نو بود!! واقعا تعجب برانگیز نیست!!!

پاپوش: روزسیزده‌بدر خانواده همسرم آمدن طرف ما تا کنارهم باشیم. از ساعت11 تا 15 بدون محافظ زیر آفتاب بودن موجب آفتاب سوختگی شدید دست، صورت، گردن، گوش و پوست سرم شده و بشدت دارن میسوزن.

 مهرداد  و امیرفرهاد زندی روز 13فروردین




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، تجربه‌، سیاحت، عکس،
:: برچسب‌ها: آفتاب سوختگی, ادرار, تخت, تعجب برانگیز, تنگی, خشکی, زخم‌, سفتی, سماور, سوند, عرق, غیر معمول, کاندوم, لباس, ماشین, مشکوک, ناخن, وزیرجنگ, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 14 فروردین 1394 ارسال نظر(17)

بهاریه

در میهن عزیزمان، بهار خانم با دختراش، شکوفه و جوانه، خوب میدانند که عمونوروز ما پیر و کم توانه و نمیتونه همراه و همپای اونها باشه، برای همین، اونها که همیشه عجله دارن، منتظر عمونوروز نمیمونن و بدون او ‌راه میافتن و نیمه اسفند به دیار ما میرسن و با نوازش تن عریان زمین، اون را از خواب زمستانی بیدار می‌کنن و رخت نو بر تنش می‌نشانند تا زیباترین نقش هستی را بر بوم طبیعت، پیشکش وجود ما کرده باشند. باشد که ما پند گیریم از این رستاخیز تکراری و زیبا.

پايانه: آغاز بهار در تقویم چینی در اواسط اسفند ماست. وقتی ساعت را برای استفاده از روشنی هوا جلو و عقب میکشیم باز هم 15 تا بیست روز به تاریکی فرو میریم ولی اروپایی‌ها ساعت‌هاشون را به همین اندازه با اختلاف از ما عقب و جلو میبرند.

یا مقلب، قلب ما در دست توست یا محول، حال ما سر مست توست کن تو تدبیری که در لیل و نهار حال قلب ما شود همچو بهار نوروزتان خجسته باد




:: موضوعات مرتبط: لينك، تجربه‌، عکس، تاریخ،

نویسنده : تاریخ : جمعه 29 اسفند 1393 ارسال نظر(7)

آموزش با لذت و شادی

از زمانی که فهمیدیم خداوند متعال امیرفرهاد را بهمون عنایت فرموده رعایت خیلی چیزها را کردیم، از آن جمله شنیدن موسقی بود. همونطور که نمیشه ساختمان را از طبقه دوم ساخت، نمیشه در ابتدا هر نوع موسقی را بخورد بچه داد. اگر گوش و ذهن بچه را با موسقی پایه و زیربنایی آشنا کنیم دیگه جای نگرانی از این بابت نخواهد ماند. امیرفرهاد اتومبیل خیلی دوست داره، من هم از این علاقه او برای آموزش رنگ‌ها استفاده کردم و با عکس انواع اتومبیل (تریلی-وانت-سواری-مسابقه‌ای-جدید-قدیمی و طراحی) در رنگ‌های متنوع سه فتوکلیپ با سه آهنگ کلاسیک از سه آهنگ ساز بزرگ ساختم. خوشبختانه امیرفرهاد هر سه فتوکلیپ را بسیار دوست داره و اصلا از دیدنشون سیر نمیشه و هنگام  تماشا مرتب میخواد که براش توضیح بدیم که داستان هر عکس چیه. یکی از فتوکلیپ‌ها را با آهنگی معروف و زیبا با نام پل رودخانه کوای که روی فیلمی به همین نام است ساختم. حتما این مارش را از اینجا گوش‌کنید، مطمئن هستم این آهنگ را بسیار دوست‌دارید. یکی دیگر از فتوکلیپ‌ها را با مارشی از آهنگساز معروف یوهان اشتراوس درست کردم این مارش را Radetzky.March.Op.228 میتونید اینجا گوش کنید. فتوکلیپ آخر را با یکی از معروف‌ترین آهنگ‌های ولفگانگ آمادئوس موتسارت Eine kleine Nachtmusik- Serenade No. 13 in G major درست کردم این موسقی کلاسیک را از روی این لینک بشنوید.

پسوند: از وقتی موبایل‌های لمسی و صفحه عریض که مجهز به انواع نرم‌افزار هستن همه‌گیر شدن، خواننده‌های وبلاگ رفتن توی گروه‌ها و شبکه‌های موبایلی، اینجاست که باید گفت: مجری محترم فیلترینگ شرکت مخابرات هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتانیم.

عکس امیرفرهاد درحال تماشای فتوکلیپ اتومبیل: یک - دو - سه




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، لينك، تجربه‌، هنری، عکس، از امیرفرهاد و امیرسام، فرزندپروری،
:: برچسب‌ها: آهنگ کلاسیک, اتومبیل, انواع, بچه, پایه و زیربنایی, پل رودخانه کوای, تریلی, ذهن, ساخت فتوکلیپ, ساختمان, سواری, شرکت مخابرات, شنیدن موسقی, عکس, فیلترینگ, گروه‌ها و شبکه‌های اجتماعی, گوش, لمسی, مارش, موبایل, وانت, ولفگانگ آمادئوس موتسارت, یوهان اشتراوس,

نویسنده : تاریخ : جمعه 17 بهمن 1393 ارسال نظر(9)

پیوند سلولی درمانی موثر برای آسیب‌های نخاعی

محققین اسپانیایی در تست‌های آزمایشگاهی روی سلولهای به دست آمده از رت‌ها (به ویژه سلولهای پیش‌ساز اپاندیمال) دریافته‌اند که این سلولها به انواع مختلفی از ترکیبات و از طریق فعالسازی گیرنده‌های پورکینژ پاسخ میدهند. این سلولهای پیش ساز، سلولهای بنیادی چند توان هستند که در بافت‌های بالغ احاطه کننده مجرای اپاندیمال نخاع وجود دارند. علاوه بر این، سلولهای پیش ساز اپاندیمال به آدنوزین تری فسفات نیز از طریق این فعال سازی پاسخ میدهند. مولکولATP در جایگاه‌های آسیب دیده نخاعی تجمع می‌یابد و با فاکتورهای رشدی که بازآرایی و ترمیم را القا می‌کنند همکاری میکند. این محققین میگویند: هدف ما از این مطالعه آنالیز بیان پروفایل گیرنده‌ها در نوروسفیرهای مشتق از اپاندیمال و هم چنین تعیین این مطلب که کدام گیرنده‌ها فعال بوده‌اند که این امر  با آنالیز غلظت یون کلسیم درون سلولی صورت گرفت. ما برای اولین بار نشان دادیم که سلولهای پیش ساز اپاندیمال گیرنده‌های یونوتروفیک و گیرنده‌های متافوریک دارای عملکرد را بیان می‌کنند که قادر به پاسخ دهی به ترکیبات نوکلئوتیدی هستند. زمانی که این محققین سلول‌های پیش ساز اپاندیمال رت‌های سالم را با سلولهای پیش ساز اپاندیمال رت‌های مدل برای آسیب نخاعی مقایسه کردند دریافتند که کاهش تنظیمیP2Y1 و افزایش تنظیمیP2Y4 در سلول‌های پیش ساز اپاندیمال گروه آسیب نخاعی رخ داده است. این یافته‌ها مسیر مهمی را برای درمان‌های جایگزین بالقوه برای آسیب‌های نخاعی بر مبنای مدولاسیون گیرنده پورکینژ ارائه میدهد. منبع

پسوند: من و امیرفرهاد با عکسی تحت عنوان: شادی سرباز قطع نخاع با پسرش، در جشنواره و مسابقه عکس لبخند شرکت کردیم. شما هم می‌تونید در این جشنواره و مسابقه شرکت کنید و به عکس‌های منتخب خودتان رای بدین. عکس ما در صفحه‌های میانی در حال جابجاییه.




:: موضوعات مرتبط: شاد زیستن، اخبار ترميم نخاع، لينك، هنری، عکس،
:: برچسب‌ها: آسیب‌های نخاعی, پیوند سلولی, تحت عنوان, جشنواره و مسابقه, درمان‌های جایگزین, عکس, عکس‌های منتخب, لبخند,

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 آبان 1393 ارسال نظر(2)

اخبار جدید درمان نخاع

سلولهای بنیادی پیوند شده ممکن است بعد از جراحی طناب نخاعی مانع از فیبروز مثانه شود، تیمی از محققین کره‌ای و کانادایی دریافته‌اند که پیوند سلولهایB10(رده‌ای نامیرا از سلولهای بنیادی مزانشیمی مشتق از مغز استخوان انسانی) به طور مستقیم به دیواره مثانه مدلهای موشی که دچار آسیب نخاعی بودند، میتواند مانع از ایجاد فیبروز مثانه و بهبود عملکرد مثانه از طریق افزایش رشد سلولهای عضلانی صاف مثانه شود،جهت مطالعه‌ی ادمه مطلب اینجا کلیک کنید

انجام مطالعات بالینی برای بررسی بی‌خطر بودن پیوند سلولهای بنیادی عصبی برای بیماران آسیب دیده نخاعی، محققین دانشگاه کالیفرنیا مطالعات بالینی را برای بررسی میزان امنیت و اطمینان پیوند سلولهای بنیادی عصبی به بیمارانی با آسیب‌های طناب نخاعی مزمن آغاز کرده‌اند. در فاز یک مطالعات بالینی هشت بیمار به مدت پنج سال تحت مطالعه قرار گرفتند، جهت مطالعه‌ی ادمه مطلب اینجا کلیک کنید

زردچوبه موجب افزایش بازسازی سلولهای بنیادی مغز می‌شود، ترکیب زیست فعالی که در زردچوبه یافت شده است تکثیر سلولهای بنیادی و تمایز آنها را در قلب افزایش میدهد. یافته‌ها پیشنهاد می‌کند که تورمرون معطر میتواند در آینده کاندیدایی دارویی برای درمان اختلالات عصبی مانند سکته یا بیماری آلزایمر باشد. جهت مطالعه‌ی ادمه مطلب اینجا کلیک کنید

پاپوش: زمان جنگ که زردچوبه کم‌یاب شده بود با این ادویه آشنا شدم. من همیشه مقداری زردچوبه در وسایلم داشتم چون ماهیگیری دوست داشتم و بهترین افزودنی به خمیر برای ماهیگیری موفق زردچوبه است. یکی از جالب‌ترین و عجیب‌ترین ویژگی‌های زردچوبه اینه که اگه اون تو کیسه‌فریزر نگهداری بشه سطح خارجی کیسه‌فریزر روغنی و چسبناک میشه!؟ یعنی اینکه زردچوبه میتونه از کیسه عبور کنه؟!. قدیمی‌ها برای کشیدن درد، رفع کوفتگی و خون‌مردگی، درمان شکستگی و...... ضمادی با آرد و تخم‌مرغ و زردچوبه و چند چیز دیگه درست میکردن و روی محل آسیب دیده می‌گذاشتن. بنظر من زردچوبه، فواید و مضرات‌ش میتونه زمینه تحقیق مناسبی برای متخصص‌ها و محقق‌های علم نانو فناوری برای تولید داروهای جدیدی باشه، حتی شاید برای درمان آسیب نخاعی.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، پزشکی و درمان، اخبار ترميم نخاع، لينك، عکس،
:: برچسب‌ها: آرد, آسیب نخاعی, پیوند سلولهای بنیادی, تخم‌مرغ, تولید داروهای جدید, جراحی طناب نخاعی, درمان اختلالات عصبی, زردچوبه, زمان جنگ, زمینه تحقیق مناسب, سلولهای بنیادی, ضماد, فیبروز مثانه, ماهیگیری, متخصص‌ها و محقق‌های علم نانو فناوری,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 مهر 1393 ارسال نظر(6)

از امیرفرهاد

برای ما که همه‌چیزمون ختم به امیرفرهاد میشه، شکر خدا همه چیز خوب و عآاالی و آرومه. امیرفرهاد هنوز نمیتونه خودش را از حالت خوابیده به حالت نشسته دربیاره ولی برعکسش را میتونه. هنوز هم نمیتونه چهار دست و پا حرکت کنه. خوشبختانه تو رورواک خوب وایمیسته و خوب بدوبدو میکنه و مدام از اینور خانه به اونور خانه میره، ولی همش دوست داره دستش را بگیرن در کنار کسی و یا با کسی راه بره. هفته گذشته یه کار جدید ازش دیدیم، همسرم امیرفرهاد را ایستاده، چسبوند به دیوار و نیم متری ازش فاصله گرفت و گفت: بدو بیا پیش مامان. امیرفرهاد هم بدوبدو بسمت مادرش رفت، یعنی بدون حمایت و با تعادل کم 3قدم بطرف جلو حرکت کرد. این موضوع بسیار موجب خوشحالی ما شد.

امیرفرهاد میدونه که وقتی بیاد پیش من باید بمدت طولانی بی‌حرکت پیش من بمونه، برای همین خیلی تمایل نداره پیش من بیاد، وقتی هم بیاد زود میخواد بره. البته من هم زورکی نگه نمیدارمش. یه راه نگه داشتنش پخش کلیپ‌های کودکانه در کامپیوتره که اون را هم یاد گرفته با کلیدهای چپ و راست صفحه کلید، رد کنه. راه دیگری که پیش من سرگرم میشه بازی با این وسیله است. پاورقي: متاسفانه مدتیه که دوربین عکاسی‌مون خراب شده، و در بهترین زمان ممکن برای گرفتن عکس از کودک، از داشتن دوربین محرومیم، و مجبوریم با عکس‌های دوربین ضعیف گوشی موبایل بسازیم. باید سعی کنم یه دوربین خوب خانگی بگیرم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، لينك، ازدواج معلولین، عکس، از امیرفرهاد و امیرسام، فرزندپروری،
:: برچسب‌ها: امیرفرهاد, اونور, اینور, بدوبدو, تعادل, چها ردست و پا, خانه, ختم, دوربین خوب خانگی, دوربین عکاسی, رورواک, کلیپ, کودکانه, گوشی موبایل, محروم, همه‌چیزمون,

نویسنده : تاریخ : جمعه 10 مرداد 1393 ارسال نظر(7)

از پسرم

در مطلب قبل عرض کردم، رفته بودم دریاچه‌ی شهدای خلیج فارس ولی چون تنها بودم، اصلا حس خوبی نداشتم و اصلا بهم خوش‌نگذشت. چند روز قبل پسرم، امیرفرهاد، تب کرده بود، اصلا حوصله نداشت، و بسیار بیقراری می‌کرد، سریع گریه‌اش میگرفت، و چیزی جز شیر نمیخورد. ساعت17 رفتم داروخانه تا براش قطره استامنیوفن بگیرم، با وجود اینکه هوا خیلی گرم بود، حس بسیار خوبی داشتم که دارم کاری برای خانواده‌ام انجام میدم. فردای اون روز همسرم امیرفرهاد را برد درمانگاه. دکتر بعد معاینه کامل و مشاهده نکردن هیچ علامتی، گفته بوده: قطره را بهش بدید، اگر تا دو روز دیگه خوب نشد باید آزمایش خون و ادرار بده. شکر خدا تب امیرفرهاد فروکش کرد. این تب کردن موجب شد وزن امیرفرهاد کم بشه و کلی لاغر بشه. دلیل تب کردن فرزندمان رشد دندان‌هاش بود. الان دوتا از دندان‌هاش کمی درآمدن. 11تیر امیرفرهاد 10ماهش تمام شد و هنوز نمیتونه چهار دست و پا بره ولی نیم‌متری سینه خیز خودشو جلو میکشه. پاپوش: از خدای خوب و بخشنده مهربان بسیار ممنونم برای همه‌ی نعمت‌هایی که بهمون بخشیده. ایشاالله خدا آرزوی همه‌ی آرزومندان را برآورده کنه.

 


:: موضوعات مرتبط: احوالات من، شاد زیستن، پزشکی و درمان، ازدواج معلولین، عکس، از امیرفرهاد و امیرسام، فرزندپروری،
:: برچسب‌ها: آزمایش, ادرار, استامنیوفن, تب, خانواده, خون, داروخانه, درمانگاه, دکتر, رشد دندان‌, قطره, معاینه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 13 تیر 1393 ارسال نظر(20)

نزدیکی کامل

بآلآخره زدم به سیم آخر و رفتم تو دل‌مآجرآاا. ساعت 18 روز جمعه سوار بر ویلچربرقیم از منزل زدم بیرون و تخته گآاازز کلی سربآلآیی‌ رفتم تا حدودا بعد 40دقیقه به دریاچه‌ی شهدای خلیج فارس رسیدم. اونجا که رسیدم یکی از شش لامپ شارژ ویلچرم خاموش شده بود. هرجا که میشد گشت را گشتم و آمار اونجا را درآوردم. به همین دلیل لامپ دوم شارژ ویلچرم هم خاموش شد. در مکانی که تاسیسات هوادهی به آب وجود داشت، کودکی که کمتر از 7سال داشت به پدرش می‌گفت: اینجا بوی شمآل میآمد. بله، راست می‌گفت، ولی بنظر من بوی شمال بسیار بیشتر از دریاچه‌ی شهدای خلیج فارس است. در تمام مدتی که اونجا بودم اصلا حس خوبی نداشتم، در منزل و کنار خانواده بودن برام بسیار شیرین‌تر از اون مکان بودن، می‌نمود. ساعت20 بسوی منزل حرکت کردم، هنوز مسافتی را نپیموده بودم که لامپ سوم شارژ ویلچرم هم خاموش شد، از اینجا دیگه ترسیدم که نکنه تو این راه پر فراز و نشیب بمآانم بی‌شارژ. برای همین رفتم دم درب نگهبانی جایی که متعلق به شهرداری بود و بهشون گفتم: شارژ ویلچرم داره تمام میشه، ممکنه بیام داخل و با برق اینجا ویلچرم را شارژ کنم؟؟ نگهبان اونجا هم گفت: چرا نشه؟ بفرما داخل. از شانس خوب من پریز برق دفتر نگهبانی نزدیک درب بود. نیم‌ساعتی ویلچر را با برق شهرداری شارژ کردم و بعد تشکر از نگهبان‌ها بسوی خانه حرکت کردم. در منزل همسرم ازم پرسید: خوش‌گذشت؟ گفتم: بدون شماهآا اصلا. دلمآن در منزل نزد شمآهآا جا مانده بودندی سی همه عمر.

 




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، پیرامون ویلچر، مناسب سازی شهر برای معلولان، سیاحت، عکس،
:: برچسب‌ها: پر فراز و نشیب, تاسیسات, خانواده, دریاچه‌ی شهدای خلیج فارس, سربالایی, سیم آخر, شارژ, شمال, شهرداری, ماجرا, ویلچر برقی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 تیر 1393 ارسال نظر(11)

من و رویا و آرزو و کمی نزدیکی

همیشه دوست‌داشتم منزلمان نزدیک دریایی، دریاچه‌ای، رودی، و مکان‌هایی شبیه اینها می‌بود که می‌تونستم سریع برسم به اونجا و شروع کنم به ماهیگیری. بعد معلولیت هم همیشه همین فکر و رویا را داشتم و در سالهای اخیر که ویلچر برقی خریدم همیشه دوست‌داشتم می‌تونستم با ویلچر برقیم برم جایی که بشه اونجا ماهیگیری کرد.

خیلی‌ها میگن این چه کاریه که آدم از آزار یه حیوان لذت ببره؟!؟ من در جواب این سوال میگم: ماهیگیری رفتن فقط بهانه‌ایست برای خروج از منزل و ساعاتی را در صفاسیتی سپری کردن، وگرنه خریدن ماهی از مغازه بسیار ارزانتر و بی‌دردسرتره، درضمن چه فرقی هست بین اینکه خودت ماهی‌بگیری یا از مغازه بخری؟؟ چه گوشت بخری، چه گوسفندی را بکشی؟!؟!

شهرداری تهران از چند سال پیش شروع به ساخت مجتمع توریستی سیاحتی و تجاری دریاچه شهدای خلیج فارس تهران در ضلع شمالی پارک چیتگر نمود و سال گذشته دریاچه را آبگیری کرد. در ترددهای اوتولی چند باری از چند صد متری دریاچه عبور کرده بودیم. خیلی دوست داشتم برم اونجا را ببینم و بیشتر دوستداشتم بتونم با ویلچر برقیم برم اونجا. چند روزی بود که داشتم در مورد دریاچه و مسیرهاش تو نت مطالعه میکردم و با گوگل مپ منطقه را برسی میکردم. روز 19خرداد ویلچرم را زده بودم به شارژ، و فکرم مشغول دریاچه بود که یهو فکری زد بسرم. حدود ساعت 17و سی‌دقیقه بود که رفتم روی ویلچرم و از خانه زدم بیرون و رفتم ببینم تا کجای مسیر دریاچه را میتونم با ویلچرم برم. مسیر رفتم بیشترش سربالایی بود و در قسمتهایی شیب بسیار تندی داشت، آسان ترین و شیرین ترین قسمت که رسیدن به مقصد بود را نرفتم، چون تا حالا اونجا نرفته بودم و با مسیر آشنا نبودم و ترسیدم برای بازگشت شارژ ویلچرم تمام بشه و بمونم میان راه، اما بعد بازگشت به خانه دیدم که شارژ ویلچرم به نیمه هم نرسیده.

این داستان را برای داداشم تعریف کردم و او گفت: آخر هفته آماده باش باهم با اتول و ویلچر دستیت میریم برای شناسایی منطقه. جمعه عصر با برادرم با ویلچر دستی سوار بر اتول رفتیم تا مسیر و محل دریاچه را شناسایی کنیم. نکته جالب اینه که من با ویلچر برقی  80درصد راه را پیموده بودم و از اونجا که برگشتم راه رسیدن به دریاچه کفی و بسیار کوتاه بود. اطراف دریاچه در میان درخت‌های چند ساله مثل پارک جنگلی، آلاچیق‌هایی برای اتراق هست. دور دریاچه در قسمتهایی پایین‌تر از محل تردد دو ردیف سکو مثل پله برای نشستن لب آب و تماشای دریاچه هست. آب دریاچه بسیار شفاف و تمیز است. اگر زمانی بصورت رسمی اجازه ماهیگیری داده بشه و یا همایش و یا مسابقه ماهیگیری اونجا برگزار بشه، میشه دقیقه‌ای دوتا ماهی 2کیلویی گرفت، وگرنه درحضور جمعیت فراوان اونجا ماهیگیری چیزی جز ضایع شدن نیست. ماهی‌های دریاچه از خانواده کپورماهیان هستن که از بدمزه ترین ماهیانی هستن که تاحالا من خوردم. کلا ماهی‌های گیاه‌خوار و کف‌چر بدمزه هستن، ولی ماهی‌های گوشتخوار تا دلت بخواد خوشمزه هستن. با برسی منطقه به این نتیجه رسیدم که از این به بعد هر وقت میلم بکشه میتونم راحت با ویلچر برقیم به دریاچه شهدای خلیج فارس برم. تعداد زیادی ویلچری مثل من اونجا بود.

پاپوش: شکر خدا ما خوبیم. امیدوارم شما هم خوب باشید. ایشالله تابستان برای همه‌ی ما شاده شاده شاد و مملو از آکنده و مالامال از لبریز و سرشار از وافر باشه.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، پیرامون ویلچر، ابزار بهتر زیستن، مناسب سازی شهر برای معلولان، سیاحت، عکس،
:: برچسب‌ها: آزار, آلاچیق, پارک چیتگر, حیوان, داستان, دریا, دریاچه, دریاچه شهدای خلیج فارس تهران, رود, رویا, ساخت مجتمع, شارژ, شهرداری تهران, صفاسیتی, فکر, گوگل مپ, لذت, ماهیگیری, مجتمع توریستی سیاحتی و تجاری, مسابقه ماهیگیری, ویلچر برقی, ویلچر دستی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 30 خرداد 1393 ارسال نظر(9)

بعضی از عکسهای توی وبلاگ

روی عکس کلیک کنید تا بزرگش بازشه




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، سیاحت، ازدواج معلولین، عکس، فرزندپروری،
:: برچسب‌ها: عکس,

نویسنده : تاریخ : جمعه 02 خرداد 1393 ارسال نظر(3)

عرض من عوامل تاثیرگذار بر طول عمر

پیرو مطلب قبل همچنان عرض من عوامل تاثیرگذار بر طول عمر است. از دیگر آسیب‌های کاهنده‌ی عمر ما زخم‌های بستر هستند. متاسفانه زخم بستر در روزهای اول نخاعی شدن‌ همه‌ی ما زمان متنابهی مهمان نامبارک بدن همه‌مون بوده. مصرف فراوان انواع آنتی‌بیوتیک برای درمان زخم‌های بستر، فشار فراوانی به کبد و کلیه و کلیه‌ی اعضا و جواره وارد میکنه و این موجب لاغری و فرتوتی و کوتاهی قد روح و جان میشود.

یکی دیگر از بیماری‌هایی که بدون استثنا همه‌ی ما نخاعی‌ها میزبانش هستیم:پوکی استخوان است. در مورد این بیماری خاموش زیاد بخوانید و بدانید. یکی از دوستان نخاعی که فعالیت روزانه زیادی هم داره، پاش میافته بین تخت و دیوار، وقتی داشته پاشو میکشیده بیرون مچ‌پاش قرچ صدا میده و میشکنه. درمان پاش با کلی گرفتاری و آسیب دیگه همراه شده. چون در جابجایی قد192 سانتیم از روی ویلچر به داخل اتول فشار زیادی به مچ و ساق و مفصل زانو و لگن بنده وارد میشه، همیشه میترسم هنگامی که دارم سوار اتول میشم گرفتار شکستگی بشم.

سلامت و بیماری تشکیلات گوارش بر طول عمر تمام انسان‌ها تاثیر گذار است. در باب سلامت تشکیلات گوارش باید بدانیم چه چیزی را چقدر و چگونه بخوریم‌. اکثر ما نخاعی‌ها فاصله‌ی بین اجابت مزاج‌هایمان بسیار طولانی‌تر از افراد سالم است. برای اجابت مزاج هرکدام از ما شیوه‌ای داریم، مثلا زمانی بنده برای نرم شدن مزاجم تمام روغن خورشت را میخوردم که در طولانی مدت این رفتار موجب شد گرفتاربیماری کبد چرب و سنگ کیسه صفرا بشم. خوراک نامناسب(گوشت بخصوص کباب) و فاصله زیاد بین اجابت مزاج تهدیدهایی جدی برای ابتلا به سرطان روده هستند.

 پسآمد: یکی از دوستان در ایمیلی گفته:  این بدن انسان است که در مقابله با بیماریها خوب میشه، دارو فقط به بدن انسان کمک میکنه. اگر میخواهی طب بدنت باقدرت کار کند بکوش غذایت را خوب بجوی. سم نخور، غذا را به زبانت بسپار، لب از لب باز نکن، با زبان غذا را دور دندان‌ها بچرخان تا غذا کاملا خمیر و آماده فرو دادن شود. حضرت علی ع میفرماید: اگر میخواهید عمری همیشه سلامت داشته باشید غذاهای خود را با میل اشتها و درست بخورید و رودهای خود را به موقع تخلیه کنید.

 آوای خاموش

 خاطرات من و ویلچرم

عزيزان نخاعي كه علاقمند به كسب اطلاعات در زمينه زخم فشاري ، زخم دور استوما و زخم هاي ديابتي ويژه افراد آسيب نخاعي هستند مي‌توانند از ساعت 9صبح الي 21 روزهاي هفته به غير از جمعه، با (شماره تلفن آقاي حسين الله قلي 09192058919) تماس برقرار نموده و در خصوص سوالات خود، پاسخ و راهنمايي دريافت نمايند.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، معلولین و معلولیت، احوالات من، پزشکی و درمان، پیرامون توالت رفتن نخاعی‌ها، لينك، تجربه‌، عکس،
:: برچسب‌ها: آنتی‌بیوتیک, بیماری خاموش, بیماری کبد چرب, پاسخ, پوکی استخوان, تلفن, تماس, راهنمايي, زخم هاي ديابتي, زخم‌های بستر, سرطان روده, سنگ کیسه صفرا, سوالات, عوامل تاثیرگذار, كسب اطلاعات, کبد, کلیه, لگن, مفصل زانو, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 29 فروردین 1393 ارسال نظر(3)

تحویل سال

سال جاری را با سنتی جدید شروع کردیم که امیدوارم بتونیم ادامه دارش کنیم. همه دوست دارن لحظه تحویل سال نو در منزل خودشان باشن اما ما تصمیم گرفتیم سال نو را در منزل پدرم و در کنار اونها بیآغآزیم. و چه تصمیم خوبی گرفته بودیم. شب 28 اسفند پدر و مادرم و خواهرم، آمدن منزل ما و گفتن: دلمون براتون تنگ شده بود و دیگه تحمل صبر بیشتر تا سال تحویل را نداشتیم برای همین اومدیم تا ببینیم‌تون. من در جوابشون گفتم: البته ما هم نمیگذاشتیم دیدآرمان به سال بعد بکشه‌، چرا که تصمیم گرفتیم سال جدید را در کنار شما و سر سفره هفت سین شما بیآغآزیم. 2ساعت قبل پایان سال92 رفتیم منزل پدرم و در کنار اونها زمستان را سپری کردیم و وارد بهار شدیم. به پدرم میگفتم: سال قبل که همش منزل شما بودیم، امسال که لحظه سال تحویل هم منزل شما بودیم دیگه وای به حالتون.

پنج‌شنبه 29 اسفند رفتم بیرون و چرخی زدم و طبق معمول همیشه رفتم منزل پدرم، مادرم پرسید برای شام شب‌عید بنظرت ماهی را چطوری درست کنم که خواهرت هم بخوره؟ گفتم: ما که امسال منزل شما و خودمان ماهی زیاد خوردیم، خیلی‌ها شب‌عید رشته‌پلو میخورن تا رشته‌ی‌کارها در سال جدید دستشون بیاد، شما هم رشته‌پلو درست کن که هم خواهرم دوست داشته باشه هم انشاالله رشته‌کارها دستمون بیاد.

پسرفت: 13بدر رفتیم منزل پدرم بعد خوردن نهار با خانواده به پارک شهرکمون رفتیم و بعد یک ساعت برگشتیم خانه.

 عکس امیرفرهاد زندی در اولین 13بدر و اولین بهار زندگیش.

صبح روز13بدر مطلب زیر را تو فیس‌بوک گذاشتم:

سلام، ما از ساعت اول بامداد در بیمارستان هستیم!؟

البته بیمارستان که نمیشه گفت!؟ ما به زایشگاه آمدیم برای به دنیا آمدن دوقلوهایم.

خدا قسمت همه بنماید. و این بود 2روغ 13 من.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، عکس، فرزندپروری،
:: برچسب‌ها: 13بدر, بیمارستان, پارک, جدید, دوقلو, رشته‌پلو, زایشگاه, سفره هفت سین, سنتی, شام شب ‌عید, عکس, فیس‌بوک, ماهی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393 ارسال نظر(7)

صفحه قبل123صفحه بعد



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.