|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
محققان در بررسیهای جدید خود راه را برای استفاده از دارودرمانی در ضایعات نخاعی باز کردند. سلولهای موجود در بافت آسیب دیده نخاعی مولکولهایی را آزاد میکنند که به سطح نورونها متصل شده و به رشتههای عصبی جداشده (آسیب دیده) اجازه نمیدهد تا از مناطق آسیب دیده عبور کرده و اتصالات جدید به وجود آورد و این فرایند باعث بهبودی حرکتی و احساسی شود. در حقیقت این مولکولها از ورود بافتهای اعصاب از مناطق آسیب دیده و پیوند با مناطق سالم نخاع جلوگیری میکنند. یافتن این محل جدید میتواند امیدی برای دارودرمانی ضایعات نخاعی باشد. این مساله برای حدوداً دو دهه ذهن دانشمندان را به خود مشغول کرده بود. آنها میدانستند که این مولکولها از تولید دوباره رشتههای اعصاب جلوگیری میکند ولی نحوه و چگونگی آن معلوم نبود اکنون که محلهای اتصال آنها به نورونها مشخص شده است محققان دنبال روشهایی برای جلوگیری از سد راه کردن پیوند رشتههای اعصاب توسط این مولکولها هستند. با توجه به نتایج این تحقیق پژوهشگران امیدوارند در آینده بتوانند بیماران آسیب دیده نخاعی را با یک قرص درمان کنند. منبع
پيوست: شاید این مطلب را قبلا خونده باشید یا شاید مثل من براتون جدید باشه، بههرحال، فکر کردم این مطلب امید بخش را بنظر دوستان برسانم.
:: موضوعات مرتبط:
اخبار ترميم نخاع،
عکس،
:: برچسبها:
آسیب,
اعصاب,
بیماران,
پزشکی,
پژوهشگران,
دارودرمانی,
دانشگاه,
ضایعات نخاعی,
محققان,
نورون,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 اسفند 1392
به غیر از اینکه همچنان دارم عرق میریزم و بسی ناجوانمردانه رنجآور است این حکایت، بورس هم بسی ناجوانمردان در حال ریزش است و در حال تلخ کردن کام سهامداران میباشد، البته بورس هر روز که کام سهامداران پیشین را تلخ میکند شیرین میشود برای کسانی که نقدینگی دارند و مترصد ورود به بورس بودند. از ناملایمآت که بگذریم، شکر خدا زندگی و روزگارم بسیار شاد و شیرین و آرام و بکام است.
پاپوش: رحمت خدا و برکت زندگی ما، امیرفرهاد نازنینمان هر روز بزرگتر میشود و رنگ تازهای به زندگی ما میبخشد، شکر خدای مهربان برای اینهمه لطفی که به ما دارد. ایشاالله خدا به همه آرزومندها فرزندانی سالم و صالح عنایت کند.عکس من و پسر.
صدای شکم از کجا می آید و چرا؟
حل المسائل نفخ
سه دسته مشكلات معده
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پزشکی و درمان،
لينك،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
برکت زندگی,
بورس,
تلخ,
حکایت,
حل المسائل,
رحمت خدا,
رنجآور,
رنگ,
ریزش,
سهامدار,
شاد,
شکر,
شکم,
شیرین,
صدا,
عرق,
عکس,
فرزند,
مشكلات معده,
ناجوانمردانه,
نفخ,
نقدینگی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392
توی این سفیدی سرمای زمستان و هنرنمایی و برف افشانی پر و پیمون ننه سرما و رفتن ملت نهجیب ایران توی صف سبد کالا، من تا بالای سر خزیدم زیر پتو و شُر و شُر عرق میریزم. عرق کردنم نه از گرماست و نه از تب و نه از ریزش این روزهای بازار بورس، بلکه از داروهایی است که خانم دکتر صادقی، دختر خاله گرامیم برام تجویز نمود. یکی از داروها که خارجی هم هست وظیفهاش بهبود حرکت و باکتریهای روده است و همین دارو سیستم اتونوم بدنم را حساس و فعال کرد و باعث شد هر روز برم توالت و این برنامه برای من که توالتم را برای جلوگیری از افت دمای بدن با حمام یکی کردم سخته. خلاصه خوردن داروها را قطع کردم اما همچنان عرق میکردم فراوان. گفتم شاید اگر بروم توالت و بقایای داروها از بدنم دفع شود عرق کردنم قطع شود. اما فقط از شدتاش کاسته شد. باخودم فکر کردم شاید این نوعی حساسیت باشه، پس یه قرص آنتیهیستامین خوردم، خوشبختانه جواب خوبی داد و مقدار زیادی از آزاردهندگی عرق کردنم کاست اما همچنان عرق کردن ادامه دارد.
تهبندي: از اینکه پروندهی عرق کردنم ختم بخیر شده بود خوشحال بودم اما دوباره این داستان شروع شد تا قطع شدنش دلیلی باشه برای خوشحالی مجدد.
بابا مهرداد و پسرش امیرفرهاد زندی
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
پزشکی و درمان،
پیرامون توالت رفتن نخاعیها،
لينك،
عکس،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
آزار,
بازار بورس,
باکتری,
برف,
پتو,
پیر,
تجویز,
توالت,
حمام,
دارو,
زمستان,
سبد کالا,
صف,
عرق,
قرص,
ننه سرما,
هنر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 18 بهمن 1392
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 بهمن 1392
چند روز بود که هنگام دفع ادرار تمام بدنم خیس عرق میشد. فکر کردم شاید این حالت بخاطر زخم زیر ساق پام باشه، زخمهایی که تحت فشار باشن و بخصوص رفتن ناخن توی گوشت موجب این حالت میشه. چون تب نداشتم به عفونت ادرار فکر نمیکردم. نمنم مشکل زیادتر میشد و بخصوص شبها نمیگذاشت بخوابم. بالاخره کلافه شدم و روز پنجشنبه رفتم دکتر. دکتر چیزی از مشکل من نفهمید، دارویی برام تجویز کرد که با مصرفش مشکل عرق کردنم رفع شده ولی شدت صدای وزوز یا سوت توی گوشهام دوبرابر شده. چون کمتر دکتری تجربه برخورد و درمان ما نخاعیها را داره برای همین معمولا تشخیص درستی از مشکل ما نمیتونن داشته باشند، پس بهتره همیشه پیش بهترینها بریم. من همیشه پیش دکتر نوربالا میرم، او همیشه در ویزیت اول آزمایش ادرار، سونوگرافی و یا عکس رنگی مثانه از بیمار میخواد. متاسفانه روزی که من حالم خوش نبود، روز خوشگذرانی اکثر دکترها و عدم حضورشان در مطبها بود.
پيوست: نیمهشب از خواب بیدار شدم، با خودم میگفتم: من کجام!؟ این چه حالتی دارم!؟ من قطع نخاع هستم!؟ چند ساله!؟ 20سال!؟ مگه من چند سالمه!؟ باورم نمیشد 20سال باشه که قطع نخاع هستم!؟ در همون حالت تاریخها را جمع و تفریق کردم تا باور کردم که 20ساله قطع نخاع هستم.
روش مخفی کردن کیسه ی ادرار در افراد نخاعی
امیرفرهاد
بازی من و پسرم
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
عکس،
تاریخ،
:: برچسبها:
آزمایش,
ادرار,
تاریخ,
تب,
تجربه,
خوشگذرانی,
دفع ادرار زخم,
دکتر,
سونوگرافی,
عفونت,
عکس رنگی مثانه,
قطع نخاع,
گوش,
مشکل,
مطب,
ناخن,
وزوز,
ویزیت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 22 آذر 1392
تزریق سلولهای بنیادی مزانشیمال به بیمار ضایعه نخاع گردنی برای نخستینبار در بیمارستان شهید دکتر رهنمون یزد توسط دکتر حمید حبوباتی جراح مغز و اعصاب با موفقیت انجام شد. دکتر حبوباتی جراح مغز و اعصاب و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی یزد گفت: در سالهای اخیر طرح تحقیقاتی با عنوان «تزریق سلولهای بنیادی مزانشیمال در بیماران ضایعه نخاعی» توسط این تیم پزشکی در ۱۰بیمار قطع نخاع کمری انجام شد که از این تعداد در سه مورد حس و حرکت اندامها به میزان یک یا سه پنجم برگشت پیدا کرد. وی با اشاره به تزریق سلولهای بنیادی مزانشیمال در بیمار ضایعه نخاع گردنی برای اولین بار در کشور افزود: در این طرح تحقیقاتی تزریق سلولهای بنیاد در محیط کشت جدید و با تکثیر سلولی بیشتر از طرح اول صورت گرفت. حبوباتی ادامه داد: در طرح اول سلولهای بنیادی تا ۱۵۰هزار تکثیر شد، ولی در طرح تحقیقاتی اخیر میزان تکثیر سلولها به ۴ تا ۵میلیون سلول افزایش یافت که انتظار میرود این افزایش کمیت و کیفیت سلولی تأثیر بسزایی در پاسخ به درمان داشته باشد. وی با اشاره به روند انجام عمل موفقیتآمیز تزریق سلولهای بنیادی مزانشیمال در بیمار ضایعه نخاع گردن افزود: این عمل روی علیرضا شفیق شانزده ساله که در سانحه رانندگی دچار آسیب شدید نخاع گردنی شده بود انجام شد که در نوع خود بینظیر بود. این پزشک یزدی با اشاره به این که نخاع گردنی حساسترین منطقه نخاع است که تمام مناطق بدن از گردن به پایین را عصب دهی میکند، افزود: متاسفانه هنوز روش درمانی ثابت شدهای برای اینگونه آسیبها کشف نشده است بنابراین بر آن شدیم تا طبق آخرین پروتکل مقالات آمریکایی محیط کشت را عوض کنیم و سپس سلولها را از مغز استخوان لگن بیمار بگیریم و تا تعداد ۴ تا ۵میلیون تکثیر کنیم. این جراح مغز و اعصاب یزدی گفت: پس از گذشت ۲۵روز، این سلولها داخل مایع مغزی نخاعی بیمار تزریق شد که خوشبختانه بعد از ۲هفته حس بیمار از ناحیه گردن به پایین ۸۰درصد بهبود پیدا کرد. حبوباتی افزود: این پروسه تحقیقاتی تنها روی بیماران قطع نخاعی گردن، پشتی و کمر قابلیت انجام دارد که بیش از ۳ماه از ترومای آنها نگذشته باشد و بیمار هیچ گونه حس و حرکتی نداشته باشد. وی گفت: به منظور انجام این عمل روی بیماران مزمن باید تامین اعتبار کافی و تحقیقات بیشتری صورت گیرد که امیدواریم باعنایت خداوند و سپس همکاری مسئولان و همیاری خیرین این امکان نیز فراهم شود. منبع
پسوند: از دعاهای بعد نماز من: شفای همهی بیماران و درمان پذیر شدن همهی بیماریهای بیدرمان است.
آبشاره فتو منو تاژیو
جلوشو بپاد یا عقبشو
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
لينك،
تکنولوژی،
معارف اسلامی،
عکس،
:: برچسبها:
آسیب,
استخوان لگن,
تزریق,
جراح مغز و اعصاب,
خیرین,
دانشگاه علوم پزشکی,
سانحه رانندگی,
سلول بنیادی,
ضایعه نخاع,
عضو هیات علمی,
عمل موفقیتآمیز,
کمری,
گردنی,
مزانشیمال,
مسئولان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 10 آبان 1392
عصر دهم شهریور، مادر امیرفرهاد را بردیم زایشگاه، پذیرش و بستری نمودیم. شب من برگشتم خانه، اما خواهر من و همسرم اونجا ماندن. ساعت 6ونیم صبح خواهرم زنگ زد و گفت: دعا کن زودتر زایمان انجام بشه وگرنه کار به جراحی میکشه. بعد اتمام مکالمه، برای طبیعی انجام شدن زایمان و سلامتی همسرم و فرزندم دعا کردم و نذر کردم مبلغی برای سلامتی همهی مادرها و بچهها هدیه بدیم به بچههای مورد حمایت موسسهی محک. کمی از ساعت هفت گذشته بود که خبر دادند: امیرفرهاد ساعت هفت و یک دقیقه به صورت طبیعی دنیا آمد. دوست داشتم همسرم خودش هدیهی بچههای محک را تقدیم کنه، پس کمی صبر کردیم تا اینکه همسرم به بانک رفت و نذر من و نذر خودش را روی هم تقدیم بچههای محک نمود. قبلا هم بخاطر لطف و عنایت خدا و بخشیدن امیرفرهاد بهمون یه هدیه کوچولو دیگه به بچههای محک داده بودیم. از خدای مهربان سپاسگزارم که قدرت کمک به همنوع را بهمون داده. از خدای بخشنده تشکر میکنم که بیست برابر هدیه اولمان به بچههای محک را فوری بهمون بازگرداند.
پاورقي: اول اینو ببینید: عکس شش ماهگی منه. نمیدونم در این عکس چند ماه دارم اما احتمال زیاد زیر یکسالم باید باشه. حالا مقایسه کنید عکس امیرفرهاد را با عکسهای من و ببینید شبیه من هست یا ......
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
معارف اسلامی،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
فرزندپروری،
:: برچسبها:
امیرفرهاد,
بانک,
بستری,
پذیرش,
جراحی,
خواهر,
زایشگاه,
عکس,
کمک به همنوع,
مادر,
محک,
نوزاد,
هدیه,
همسر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 مهر 1392
چند سال پیش داداشم برام تعریف میکرد: همکارش عاشق طبیعت و کوه نوردیه و مدام درحال صعود به قلل مختلف ایرانه. یهو فکری به ذهنم رسید و به داداشم گفتم: به دوستت بگو هر وقت به قله دماوند صعود کرد، یه تکه سنگ از قله برام بیاره. بنظر من گرانبهاترین سنگی که ممکنه تو ایران یافت بشه همینه. آخه دماوند نشانیست که توی تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران نقش پر رنگی داره و همواره یادآوره استقامت و بلندی و شکوه بوده. خلاصه این داستان چند سالی بود که فراموش شده بود، تا اینکه داداشم آمد پیشم و گفت: چند روز پیش دوستش درحالی که تو راه کتف و شانهاش آسیب میبینه به دماوند صعود کرده و برات از اون بالا برات گوهر آورده و داده که بدمش بهت. سنگش اندازهی یه گردوی کوچکه، با سنگیهایی که آدم از کوه به ذهنش میاد بسیار تفاوت داره و جرم حجمیش کمه. بسیار گوگردیه، دو رنگ سیمانی و سفید متمایل به کرم داره. و بسیار ترد و خرد شونده است. برای قدردانی و تشکر زنگ زدم به دوست داداشم، میگفت: با اونهمه دردی که داشتم، تا رسیدیم بالای قله، اولین کسی که به یادم اومد تو بودی، برای همین فوری به دوستانم گفتم: بگردین یه تکه سنگ پیدا کنید من باید ببرم برای کسی. چند دقیقهای از کوهنوردی و دماوند و راههای سخت و آسان صعود بهش حرف زدیم. یه نکته جالب که از توی عکسهای اینترنتی قلهی دماوند کشف کردم اینه که دوتا بزکوهی در قله دماوند مردن و مثل مومیایی خشک شدن و تو خیلی عکسهای کوهنوردان هستند. اینو که به دوست داداشم گفتم، در جواب بهم گفت: درسته، بنظر میاد این دو بز راهشون را گم کردن و به دلیل گرسنگی و شرایط بد جوی و درجه بالای گوگردی بودن فضا اون بالا مردن و همین شرایط باعث حفظ لاشهی اونها شده.
پيوست: جای بسی خوشحالیه که همه مثل من فکر نمیکنند و همهی کوهنوردان دوستانی مثل من ندارن که سفارش سنگ قله بدن وگرنه تا حالا ارتفاع قلل ایران نزدیک به سطح دریا بود.
شکر خدا حال پسرم و مادرش خوب است. خوشبختانه حال خودم هم خوب است. گفته بودم کرخت و سست و بیحال و حوصله هستم، دلیلش یکی از داروهایی است که دکتر برای رفع عفونت داده. اینو با جستجوی تو نت فهمیدم.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
سیاحت،
عکس،
تاریخ،
:: برچسبها:
بزکوهی,
تعریف,
تکه سنگ,
جرم حجمی,
حفظ لاشه,
داستان,
راههای سخت و آسان صعود,
سفارش سنگ,
شرایط بد جوی,
صعود به قلل مختلف ایران,
عاشق طبیعت و کوه نوردی,
عکسهای اینترنتی,
قله دماوند,
گوگردی,
گوهر,
مومیایی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 19 مهر 1392
به گفتهی دکتر فرزندم باید هفتهی پیش بهدنیا میآمد. اما، هیچ اتفاقی بیامر و اذن الهی رخ نمیده. فرزندم داره میگه من گوش به امر الهی هستم، دکتر وسیله است. من با همه شوخی میکنم و میگم: از اونجا که من عموی پسرم را خیلی خیلی دوست دارم پسرم گذاشته 23شهریور روز تولد عموش دنیآ بیاد تا همیشه کیک تولدش را عموش بخره و کادوهای عموجون را هم برای خودش توقیف کنه.
دوستان خواسته بودن عکس اتاق پسرم را ببینند اینهم عکسهاش: یک– دو– سه- چهار
پسآمد:تو نت دنبال داستان خسرو و شیرین به نثر روان گشتم، تا اگه یه روز پسرم گفت: بابا، قصهی شیرین و فرهاد را برام میگی؟ اینجا دم دست داشته باشمش. داستان خیلی خیلی خلاصه و مفید و مختصر شده، میشه گفت: اندازه یه پیامک شده. با تشکر از کسی که داستان را اینطوری خلاصه کرده.
داستان خسرو و شیرین نظامی به نثر
هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری میشود و نام او را پرویز مینهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدر مرتکب تجاوز به حقوق مردم میشود. او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا میکند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز میگردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بینصیب نمیمانند. هنگامی که هرمز از این ماجرا آگاه میشود، بدون در نظر گرفتن رابطهی پدر فرزندی عدالت را اجرا میکند: اسب خسرو را میکشد؛ غلام او را به صاحب باغی که داراییاش تجاوز شده بود، میبخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانهی روستایی میشود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده میشود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان، نیای خود را در خواب میبیند. انوشیروان به او مژده میدهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزلهی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبتهایی به دست خواهد آوردکه بسیار ارزشمندتر میباشند: دلارامی زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد.
مدتی از این جریان میگذرد تا اینکه ندیم خاص او، شاپور، به دنبال وصف شکوه و جمال ملکهای که بر سرزمین ارّان حکومت میکند، سخن را به برادرزادهی او، شیرین، میکشاند. سپس شروع به توصیف زیباییهای بیحد او مینماید، آنچنان که دل هر شنوندهای را اسیر این تصویر خیالی میکرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بیهمتاست. سخنان شاپور، پرندهی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامیدارد و خواهان این پری سیما میشود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان میفرستد. هنگامی که شاپور به زادگاه شیرین میرسد، در دیری اقامت میکند و به واسطهی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنهی کوهی در همان نزدیکی آگاه میشود. پس تصویری از خسرو میکشد و آن را بر درختی در آن حوالی میزند. شیرین را در حین عیش و نوش میبیند و دستور میدهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی میشود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین میبرند و نابودی آن را به دیوان نسبت میدهند و به بهانه ی اینکه آن بیشه، سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمیبندند و به مکانی دیگر میروند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود، میبیند و از خود بیخود میشود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را میدهد، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار دخیل میدانند و رخت سفر میبندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب خود میکند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمیدارد و چنان شیفتهی خسرو میشود که برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را میگیرد؛ اما هیچ نمییابد. در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا میگذرد. شیرین او را میخواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی که با شیرین داشت پرده از این راز برمیگشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان میکند و همان گونه که با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار کرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمیآورد.
شیرین که در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور میگیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین که دیگر در عشق روی دلدادهی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز مینشیند و به سوی مدائن میتازد. از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترک مدائن میکند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش میکند که اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش میگیرد. در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمهای تن خود را میشوید، متوجه حضور خسرو میشود. هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل میبندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم میپوشند. خسرو به امید شاهزادهای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او میگذراند. شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. کنیزان، او را در کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او میکوشیدند. شیرین که از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطهی حسادتی که نسبت به شیرین داشتند، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی میکرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود که روزگاری شیرین در آن میخرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن میپیچید. اما دیگر نه از صدای گامهای شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه میکند و از شاه دستور میگیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن مینهد و شیرین را در حالی که در آن کوهستان بد آب و هوا به سر میبرد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ میکند. به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن میکند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند.
دگر باره شیرین قدم در قصر مینهد به امید اینکه روی دلدادهی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید میشود. در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام میکند و با تهمت پدرکشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک مینماید. خسرو نیز که همه چیز را از دست رفته مییابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان میگریزد. در میان همین گریزها و نابسامانیها، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدتها دوری، سرانجام یکدیگر را دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در کاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد. خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین، خسرو دل از معشوقهی خود برداشت و عزم روم کرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همهی نعمتهای دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود. مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت میکند. تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست؟؟؟
پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پراکند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد. در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند، او را طلب
کرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحنهای خود انتخاب کرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت. آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو که دیگر نمیتوانست عشق سرکش خود را مهار کند، شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد. شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمیخورد. از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور، کار بسیار مشکلی بود،
شاپور برای رفع این مشکل، فرهاد را به شیرین معرفی کرد.
در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین میبازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش میکند که ادراک از او رخت بر میبندد و دستورات شیرین را نمیفهمد. هنگامی که از نزد او بیرون میآید، سخنان شیرین را از خدمتکارانش میپرسد و متوجه میشود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه میزد که در مدت یک ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبانها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ میفرستد و قول میدهد اگر این کار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش کند. فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه میرود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو میرسد. او که دیگر شیرین را، از دست رفته میبیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد میفرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود. هنگامی که پیک خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد میرساند، او تیشه را بر زمین میزند و خود نیز بر خاک میافتد. شیرین از مرگ او، داغدار میشود و دستور میدهد تا بر مزار او گنبدی بسازند.
خسرو نامهی تعزیتی طنزگونه برای شیرین میفرستد و او را به ترک غم و اندوه میخواند. پس از گذشت ایامی از این واقعه، مریم نیز میمیرد و شیرین در جواب نامهی خسرو، نامه ای به او مینویسد و به یادش میآورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در مییابد که جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاشهای بسیاری نمود اما همچنان بینتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو که از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال
زنی شکرنام که توصیف زیباییاش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند.
خسرو که میدانست شاپور تنها مونس شبهای تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهاییها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد. روزی خسرو به بهانهی شکار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز که از نحوهی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شکایتها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه میدارد و تأکید میکند تنها مطابق رسم و آیین خسرو میتواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بینتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز میگردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین میشود و او را دلتنگ میکند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار میشود و به کمک شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان میشود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ترتیب میدهد. شیرین نیز در گوشهای از مجلس پنهان میشود. در این بزم نیک از زبان شیرین غزل میگوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از کف میدهد و از خیمهی خود بیرون میآید. خسرو که معشوق را در کنار خود مییابد به خواست شیرین گردن مینهد و بزرگانی را به خواستگاری او میفرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود میآورد.
خسرو پس از کام یافتن از شیرین، حکومت ارمن را به شاپور میبخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان میشنود و عمل میکند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی میدهد و در آن سؤالاتی دربارهی چگونگی افلاک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر میپرسد. پس از چندی، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت مینشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه میافکند.
شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازهی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنهایجگرگاهش را درید. حتی در کشاکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطهی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بیجان یافت و ناله سر داد. در میانهی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، که خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهاییاش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد.
بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
ازدواج معلولین،
عکس،
از امیرفرهاد و امیرسام،
تاریخ،
:: برچسبها:
اتاق,
امر و اذن الهی,
باربد,
بساط عیش و نوش,
پری,
خسرو و شیرین,
خلاصه,
داستان,
دکتر,
دنیا,
شاپور,
شبدیز,
شوخی,
شیرین و فرهاد,
عشق,
عکس,
عمو,
قصه,
کادو,
کیک تولد,
مفید و مختصر,
نثر,
هرمز,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 08 شهریور 1392
سرپوش: این روزا منتظر ورود پسرم به دنیای خاکی هستیم، برای اینکه پسرم با تاریخ خاندانش آشنا بشه متن زیر را گردآوری و ویرایش و منتشر کردم. زمانی که داشتم برای متن زیر جستجو میکردم چند عکس از کریمخان دیدم که باعث حیرت من و هر کس که اونها را بهش نشان دادم شد، چرا که شباهت حیرتانگیزی با پدرم داره.
از کسانی که قبلا متن زیر را تهیه و در جاهای مختلف منتشر کردن تشکر میکنم.
زندیان یا زندیه یا دودمان زند نام خاندانی پادشاهی است که میان فروپاشی افشاریان تا برآمدن قاجار به درازای چهل و شش سال در ایران بر سر کار بودند. این سلسله به سردمداری کریمخان زند از ایلات لر ساکن ملایر که از سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید او فردی مدبر و مهربان بود. کریمخان خود را وکیل الرعایا نامید و از لقب (شاه) پرهیز کرد. شیراز را پایتخت خود گردانید و در آبادانی آن کوشش نمود. ارگ، بازار، حمام و مسجد وکیل شیراز از کریمخان زند وکیل الرعایا به یادگار ماندهاست.
کریمخان زند، وکیل الرعایا (۱۱۹۳ 1163 ه. ق. ): از سوابق زندگی خان زند تا سال 1163ه. ق. که جنگهای خانگی بازماندگان نادر شاه بی کفایتی آنان را برای مملکتداری آشکار ساخت و به تبع آن عرصه را برای ظهور قدرتهای جدید مستعد گردانید، خبری در دست نیست. به دنبال اغتشاشات گسترده و عمومی این ایام خان زند به همراه علی مردان خان بختیاری و ابوالفتح خان بختیاری اتحاد مثلثی تشکیل دادند و کسی را از سوی مادری از تبار صفویان بود را به نام شاه اسماعیل سوم به شاهی برداشتند. ولی چون هیچ یک از آنان خود را از دیگری کمتر نمیشمرد، ناچار به نزاعهای داخلی روی آوردند. سرانجام کریمخان توانست پس از شانزده سال مبارزه دایمی بر تمامی حریفان خود از جمله محمدحسن خان قاجار و آزاد خان افغان غلبه کند و صفحات مرکزی و شمالی و غربی و جنوبی ایران را در اختیار بگیرد. وی به انگلیسها روی خوش نشان نداد و همواره میگفت آنها میخواهند ایران را مانند هندوستان کنند. برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال1189 ه. ق. بصره را از حکومت عثمانی منتزع نماید و به این ترتیب، نفاذ اوامر دولت ایران را بر سراسر اروندرود و بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.
قلمرو زندیه در ۱۷۸۲ میلادی
کریمخان زند
کریمخان زَند (۱۱۹۳ – ۱۱۶۳ ه. ق) (حکمرانی: ۱۱۷۹ - ۱۱۹۳ ه. ق) که خود را وکیل الرعایا میخواند و نه پادشاه، یک ایلیاتی بانفوذ لر و از شاخه ی لر کوچک منتسب بهلر فیلی بود که به فرمانروایی ایران رسید و بنیانگذار پادشاهی زندیان شد. کریمخان توانست پس از فروپاشی حکومت نادرشاه افشار، تمام بخشهای مرکزی، شمالی، غربی و جنوبی ایران را تحت حکومت خود درآورد. همچنین برادر وی، صادقخان، نیز موفق شد در سال ۱۱۸۹ ه. ق. بصره را از امپراتوری عثمانی جدا کرده و به ایران پیوست نماید و از این طریق، نفوذ ایران را بر سراسر اروندرود، بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم
گرداند.
پستهای کریمخان زند:
ایل خان
سرلشکر
وکیل الرعایا
سیاست داخلی او را نیکوترین فرمانروا پس از حمله عربها به ایران دانستهاند. کریمخان از ایل لک زند همدان بود. پدرش «ایناق خان» نام داشت و رئیس ایل بود. کریمخان در آغاز یکی از سربازان سپاه نادرشاه افشار بود که پس از مرگ نادر به ایلش پیوست. کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر کریمخان نیرویی به هم زد و پس از چندی با دو خان بختیاری به نامهای ابوالفتح خان و علیمردان خان ائتلافی فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی میدانستند، به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برگزیدند. در این اتحاد علیمردان خان نایبالسلطنه بود و ابوالفتحخان حاکم اصفهان و کریمخان نیز سردسته سپاه بود. اما چندی که گذشت علیمردانخان، ابوالفتحخان را کشت و بر دیگر همراهش کریمخان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریمخان بود. چندی هم با محمد حسنخان قاجار دیگر مدعی پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسنخان را در حالی که رو به گریز بود کشتند. او بازمانده افغانهای شورشی را نیز یا تار و مار کرد و یا آرام نمود. سر انجام با لقب وکیل الرعایا (نماینده مردم) در ۱۷۵۰ به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان رسید که آن را به احترام نادرشاه در دست نوه او شاهرخشاه باقی گذاشت. کریمخان لکی بیسواد اما هوشمند و باتدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت میداد و به دانشمندان ارج میگذاشت. وی کارخانههای چینیسازی و شیشهگری در ایران احداث کرد. صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت. با این وجود غربیان وی را «پادشاهی بزرگ» نمیدانستند چرا که در دورهی زمامداری او بهایشان امتیازی داده نشد؛ البته او خود نیز چنین ادعایی نداشت و خود را وکیل الرعایا میخواند. کریمخان با توجه به پیشهاش که سرپرستی ایل بود از نزدیک با مشکلات مردم آشنا بود و سپس سپاهیگری آن هم در ارتش نادری، که درگیر جنگهای پیاپی بود به او نشان داد که بار جنگهای پیاپی به دوش خراج مردم است؛ پس، بیشتر آرامش و درگیر نکردن کشور در درگیریها را میپسندید تا مبادا آشوب و یا جنگی به کشور و مردم آسیب برساند.
جنگ خارجی
تنها جنگ دوران فرمانروایی کریمخان، جنگ بصره و ستاندن این شهر از عثمانیان بود. او در این جنگ به دلیل بدرفتاریها و اخاذی از بازرگانان ایرانی توسط حاکم بصره درگیر شد. در زمان او بندر بوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد. کریمخان از انگلیسیها دل خوشی نداشت و همیشه میگفت که انگلیسیها میخواهند ایران را مانند هند کنند؛ بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی میپرداخت. سرکوبی شورشها در زمان کریمخان چند آشوب کوچک از جمله طغیان میرمهنا دزددریایی معروف خلیج فارس و شورش حسینقلی خان جهانسوز رخ داد اما در کل در زمان او مردم ایران روی آرامش دیدند.
پایتخت کریمخانی
کریمخان زند شهر شیراز را پایتخت خود ساخت و بناهای بسیار زیبایی از خود در این شهر به یادگار گذاشت که از آن جمله میتوان به حمام وکیل، بازار وکیل، ارگ کریمخان و مسجد وکیل اشاره کرد. مرگ کریمخان و نسل اوکریمخان در ۱۱۹۳ هجری قمری (۱۷۹۹ میلادی) درگذشت. فرزندان او هفت تن، چهار پسر و سه دختر بودند. پس از مرگش بزرگترین پسرش ابوالفتحخان به
فرمانروایی رسید.
پایه گذار دودمان زند، کریمخان فرزند ایناق خان، ریئس ایل زند بود که در روستای پری از بخشهای ملایر زندگی می کردند و به گویش لری سخن می گفتند، در میان فرزندان ایناق خان، کریمخان، مردی شمشیر زن، دلیر، خردمند و دانا شناخته شده بود و او را «توشمال» به معنی بزرگتر و کدخدا می نامیدند. در دوران صفویه و افشار ایل زند گاه به عثمانیها و زمانی به افغانها میتاختند و دارائی آنها را به یغما میبردند و با این کار بر آن بودند که دشمنان را از ایران برهانند. آنان با ترفندهای سیاسی ویژه که آمیخته با ساده دلی و پاکی بود.
همسایگان که چشم به خاک ایران داشتند از کشور رانده و هرگز فرمانبردار آنها نشدند. در این راستا دکتر نوائی می نویسد: « این طایفه به هیچ قدرتی سر فرود نیاورد، نه خراجگزار افاغنه شد، نه خدمتگزار عثمانیان، بلکه با روش جنگ و گریز به اصطلاح آن زمان «قزاقی» دائماً مزاحم اردوی عثمانیها بودند. » در زمان نادر شاه، این ایل به خراسان کوچ داده شد و در «دره گز» جایگزین شدند. نادر تنی چند از دلاوران ایل که کریمخان یکی از آنها بود به سپاهیان خود افزود. کریمخان
از خود دلیری و دلاوری نشان داد تا آنجا که به سرداری سپاه ابراهیمخان برادرزاده نادر برگزیده شد. پس از کشته شدن نادر، برگ نوینی در تاریخ زندگی ایل زند باز شد و آنها از تبعید گاه خود به دیار کهن «پری» بازگشتند. کریمخان پس از جنگ و ستیز با رقیبان خود که بیشتر از سران بختیاری بودند، در سال 1179 هجری برابر با 1759 پس از زایش مسیح، وارد شیراز شد، آنجا را پایتخت قرار داد و به شاهی رسید. او تا پایان زندگیش هرگز پانیام شاه و سلطان را نپذیرفت و خود را وکیل الرعایا خواند زیرا به این باور بود که وکیل مردم ایران است. « به راستی عنوان جالبی بود. نه پیش از او کسی از این عنوان پرشکوه استفاده کرده بود نه پس از او. پس پاسخ را در شخصیت و مشرب خود او باید جستجو کرد. این عنوانی بود که او از سر عقل و درایت به آن قناعت ورزیده بود. »
ساختار فرمانروائی کریمخان پس از ساسانیان و دستیابی عرب به ایران بنیانی ایرانی نژاد داشت. پس از فروپاشی آل بویه آنانکه در خاک ایران حکمرانی کردند، یا ترک و یا مغول بودند. او نخستین ایرانی پس از ترک و مغول بو دکه در سراسر ایران فرمانروائی کرد. خان پاک دل و بی پیرایه زند، امانه بی سیاست و ناتوان در کشور داری، توانست آرامشی را که زمانها مردم ایران آرزومند آن بودند، برایشان ارمغان آورد. مردم توانستند پس از مدتها جنگ و تنگدستی و بیماری که در دوران نادر و جانشینان او ایران را فرا گرفته بود، در آسایش، با نشاط و شادی زندگی کنند. کریمخان 14 سال پایان عمر را چنان پی ریزی کرد که خود و مردم ایران آسوده و شاد بودند.
در ایامش ایران طرب خانه بود
ز عهدش غم غصه بیگانه بود
مسجد وکیل در شهر شیراز یادگار کریمخان زند
ابوالفتحخان زند
ابوالفتحخان زند سومین پادشاه دودمان زند ایران بود.
پادشاهی ابوالفتحخان در سال ۱۱۵۸ خورشیدی و فقط در حدود ۷۰ روز بود. ابوالفتحخان فرزند کریمخان زند و جانشین زکیخان بود.
صادقخان زند، صادقخان برادر تنی کریمخان زند و پدر بزرگ لطفعلیخان زند بود. وی که مردی دلاور بود پس از مرگ کریمخان و در جنگ قدرت میان خاندان زند در آغاز نابینا و چندی بعد کشته شد.
علیمرادخان زند
شیخ ویسخان زند
جعفرخان زند، جعفرخان پسر صادقخان زند بود و پدر لطفعلیخان زند. او چندی فرمانروی بخشهایی از ایران مرکزی و جنوبی را در دست داشت و سرانجام در جنگ قدرت میان دودمان زند در شیراز و در حالی که بر تخت بیماری بود کشته شد. او را با وجود توانایی جنگیاش ترسو خوانده اند. وی واپسین فرمانروای زند پیش از پسرش بود.
صیدمرادخان زند، صِیدمُرادخان زند هفتمین پادشاه دودمان زند ایران بود. صیدمرادخان زند که از ۱۱۶۷ تا ۱۱۶۸ خورشیدی (۱ سال) پادشاهی کرد جانشین جعفرخان زند بود. صیدمرادخان زند فرزند خدامرادخان بود.
لطفعلیخان زند، لُطفعَلیخان زند (۱۱۴۸-۱۱۷۳ خورشیدی) واپسین فرمانروای زند بود که میان سالهای ۱۱۶۸ تا ۱۱۷۳ خورشیدی (۱۲۰۳ تا ۱۲۰۹ قمری) بر سر پادشاهی با هماورد نیرومندش آقا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت و سرانجام از او شکست خورد و با مرگ او پرونده دودمان زند نیز بسته شد. طایفه زند یکی از طوایف قوم لر میباشد. وی پسر جعفرخان زند و نوه صادقخان زند برادر بنیادگذار فرمانروایی زندیان؛ کریمخان زند وکیل الرعایا بود. وی دارای ویژگیهای برجسته بسیاری چون خوشسیمایی، دلاوری، نیرومندی و هوش سرشار بود. وی از ادب و شعر هم بیبهره نبود. شعر زیر را که در تاریخ ایران بسیار نامور میباشد وی درباره شکستهایش از آقامحمدخان سرودهاست:
یا رب ستدی جهانی از همچو منی
دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی
لطفعلیخان زند
نبرد بر سر قدرت
هنگامی که جعفرخان پدرش در شیراز ترور شد وی در بوشهر سرگرم سر و سامان دادن به وضعیت آن سامان بود که خبر مرگ پدر را شنید. وی که در این هنگان تنها هجده یا نوزده سال داشت با سیصد تن سپاهی دشتستانی خود را به شیراز رساند و بر کودتاگران پیروز شد و کنترل اوضاع را به دست گرفت. در این هنگام با آقامحمدخان قاجار رو به رو شد که بر خشهای شمالی و مرکزی کشور چیره شده بود، با وی به نبرد پرداخت و در آغاز به کامیابیهایی هم رسید ولی هنگامی که در یکی از لشگرکشیها با سپاهش از شیراز بیرون رفته بود با خیانت حاج ابراهیم کلانتر روبه رو شد. وی دروازههای شیراز را بست و شاه جوان را به شهر راه نداد.
آوارگی،
به دست آوردن کرمان، و دستگیری سپاهیان نخست به دشتستان و سپس به بندر ریگ رفت. امیرعلیخان حیات داوودی فرمانروای ریگ وی را به گرمی پذیرفت و در اندازه توان نیروهایی بدو داد. او شکستهایی به سپاهیان قاجار وارد ساخت و سرانجام در دشت زرقان میان تخت جمشید و شیراز اردو زد . شهریار زند بعلت نیروهای کم دست به جنگ پارتیزانی زد. در این هنگام خود آقامحمدخان با سپاهی چهل هزار نفری به سوی فارس رهسپار شد. لطفعلیخان با سه هزار تن در جایی به نام شهرک میان راه شیراز-اصفهان و در ۱۴ فرسنگی شیراز به پیشباز سپاه قاجار رفت ولی چون شمار سپاهیان دوسوی نبرد با هم برابر نبود لطفعلیخان رو به شبیخونهای پیدرپی آورد و اینگونه ماهها سپاه قاجار را کلافه نمود. به ناچار با صد تن از یارانش از راه بیابان به طبس رفت، در میان راه چند تن از یارانش از زور تشنگی جان دادند،
فرمانروای آن سامان دویست تن سرباز زیر فرمان او گذارد. وی با این شمار از سپاهیان که داشت پس از چندی ابرقو را گرفت. در آنجا به گسترش سپاهش پرداخت تا آنکه نیروهایش را به ۱۵۰۰ تن رساند، پس دارابجرد و نیریز را نیز به دست آورد و سپاهیانی را که قاجارها از شیراز برای جنگ با او فرستاده بودند را نیز شکست داد. در این هنگام بزرگان نرماشیر بدو پیوستند و او سرانجام توانست بر شهر کرمان چیره گردد. کرمانیان او را پذیرفتند و از او پشتیبانی کردند. او در کرمان به نام خود سکه زد و آن شهر را مرکز پادشاهی کوچکش قرار داد. آقامحمدخان با لشکرش کرمان را محاصره کرد، محاصره چهار ماه دنباله داشت و در شهر قحطی آمد. سرانجام لشکر قاجار به درون شهر ریخت. خان زند از میان سپاه قاجار گذشت و توانست به یاری اسبش غران خود را تندرست از میدان برهاند و به سوی ارگ بم رفت و بیست و چهار ساعت پس از آن به بم رسید. از بم به سوی طبس رفت. فرمانروای طبس امیرحسن خان به پیشبازش رفت و او را نکو داشت
ولی بدو پیشنهاد کرد که به تیمورشاه درانی فرمانروای قندهار پناهنده شود. در همین زمان بزرگان نرماشیر برایش پیامی فرستادند که در جنگ با قاجارها از او پشتیبانی خواهند نمود. شاه زند به بم رفت و حاکم بم نیز وی را به نیکی پذیرفت ولی ازآنجا که میپنداشت برادرش که از لشکریان زند بود به دست سپاه قاجار افتادهاست به مهمان خویش خیانت کرد و وی را به قاجارها سپرد. از دیگرسو خان قاجار پاداشی را برای تحویل دادن مرده یا زنده او تعیین کرد که فرمانروای بم با تحویل او به قاجارها آن را به دست آورد. البته لطفعلیخان به آسانی دستگیر نشد و تنها زمانی تسلیم شد که اسب نامدارش غران از پای درآمد. لطفعلیخان در برابر خان قاجار وی را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخمهای سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آقامحمدخان ایستاد و بدو سلام ندادو بدو تعظیم نکرد. آقامحمدخان نیز دستور داد که اصطبلبانانش وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند. فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین میکشیدند. به گزارش تاریخنویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که: «هان لطفعلیخان! هنوز هم غرور داری؟» واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتن نداشت تنها سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریستو گفت: «من از تو نمیترسم ای اخته فرومایه». این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او
را داد. برخی نیز نوشتهاند که او با دستهای خود چشمهای وی را از کاسه بیرون کشید که دور از واقعیت میباشد. مرگ
لطفعلیخان را آقامحمدخان به تهران برد و پس از چندی دستور کشتنش را داد. مرگ وی را به روش خفه کردن نوشتهاند. پیکرش را در امامزاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند. رفتار آقامحمدخان با بازماندگان واپسین شاه زند هنگامی که لطفعلیخان از فارس دور شد آقامحمدخان در ذیحجه۱۲۰۸ در شیراز بر تخت پادشاهی زندیان نشست و نخستین دستوری که داد ویران کردن برج و باروی شیراز بود که یادگار کریمخان بود. فتحعلیخان صبا شاعر دوره زندیان و قاجار در اندوه ویران کردن این باروی شکوهمند چنین سرود:
گردون به زمانه خاک غم ریخت، دریغ
با شهد طرب زهر غم آمیخت، دریغ
از کینهی دور فلک جورسرشت
شیرازهی شیراز ز هم ریخت، دریغ
دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوانهای کریمخان زند، بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود، وی استخوانهای نخستین زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پلههای کاخش جایی که همیشه از آن گذر میکرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد. این استخوانها تا پادشاهی رضاشاه پهلوی در همانجا ماند تا در زمان پادشاهی او استخوانها را با احترام
بسیار از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند. سپس دستور بازداشت و زورگیری داراییهای زندیان و وابستگان آنها را داد و آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند. چنین مینماید که سرنوشت شومی بر آنها رفته است، از سرنوشت شاهدخت همسر لطفعلیخان زندو پسران شهریار زند فتحاللهخان و خسرومیرزا به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی نداریم. آقامحمدخان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلیخان جزای سختی داد، به فرمان او تمامی مردان کور و به نوامیس تجاوز و اموال غارت گردید. لطفعلیخان در فرهنگ توده از آنجا که وی دارای ویژگیهای همهپسندی چون زیبایی، دلاوری، تسلیم ناپذیری و ایستادگی بیش از اندازه داشت و با دغلکاریها و بداقبالی و ناکامی و سرانجام شکنجه ددمنشانه و مرگ رودر رو شده بود در نزد مردم به شخصیتی افسانهای همچون چهرههای شاهنامهای تبدیل شده است. برای او تصنیفهایی سروده شده است که در دل مردم زنده مانده و جهانگردان نیز حتی از آنها یاد کردهاند. بخشی از یکی از این تصنیفها را که در میان کرمانیان ساخته شده و مردم سالها آن را میخواندند در زیر میآید:
هر دم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خانَم کی میاد؟
روح و روانم کی میاد؟
امروزه نام لطفعلیخان در برخی شهرها بر خیابانهایی نهاده شده است، به ویژه در شیراز خیابانی به نام او نامگذاری شده است.
غران
غران نام اسب نامدار لطفعلیخان بود(بعلت رنگ سیاه اسب). نژاد این اسب نامشخص است که بارها جان ارباب خود را در نبردهای گوناگون رهانیده بود. این اسب تند و تیز سیاه رنگ بود و بر پیشانیش لکهای سپید به مانند یک ستاره داشت. گریز لطفعلیخان از میان سپاه قاجارها در رویداد تاختن بر کرمان تنها با یاری غران شدنی گردید و چنانکه پیشتر گفته شد او فاصله میان کرمان تا بم را در بیست و چهار ساعت پیمود. سرانجام هنگامی که در بم لطفعلیخان بر اسبش نشست تا از مهلکه بگریزد دشمنان پاهای پشت این اسب را بریدند، حیوان به زانو میافتد ولی سوارش که از سرنوشتش آگاه نبود او را هی کرد، اسب روی پای بریدهاش میایستد ولی از درد تاب نمیآورد و به زمین میافتد. دیدن صحنه قطع شدن پاهای غران شاه جوان را متاثر کرد.
لطفعلیخان و میرزا مهدی لشکرنویس آن مرد میرزا مهدی لشگر نویس نام داشت. وی پیش از لطفعلیخان در دستگاه پدرش جعفرخان کار میکرد که به دلیل جرمی جعفرخان دستور بریدن گوشهای او را داده بود. وی نیز هنگامی که جعفرخان ترور شد گوشهای سر بیجان ارباب پیشین خویش را برید. پس از پیروزی آغازین لطفعلیخان بر کشندگان پدر میرزا مهدی بریدن گوش را انکار کرد و حاج ابراهیم نیز برای بخشش او پادرمیانی کرد، لطفعلیخان نیز وی را بخشید و حتی برای وی پستهایی و خلعتی هم در نظر گرفت. ولی در روزی که قرار بود خلعت را به او بدهد به آتشبیاری مادرش میرزا مهدی را زنده زنده در آتش انداخت و زیر قول خود زد و حاجی را نیز از خود رنجاند. حاج ابراهیم کلانتر بزرگترین لغزش لطفعلیخان اعتمادش به حاجی ابراهیم بود چه که همانگونه که دیدیم این مرد به شاه جوان خیانت کرد و دروازه شیراز را به روی او بست و خانواده و زن و بچه و داراییهای وی را دودستی به خان قاجار سپرد. حاج ابراهیم دارای نفوذ بسیار بود و خویشانش در جاهای گوناگون ایران از تهران تا اصفهان بر سر کارهای مهم بودند. وی از آغاز کار به نامه نگاری با قاجارها پرداخته بود و داستان میرزامهدی نیز وی را رنجاند و یکسره به دشمن زندیان پیوست.
لشکرکشی به کرمان
آقامحمدخان برای آرام کردن آذربایجان به آن نقطه رفت، لطفعلیخان به سوی کرمان لشکر کشید، این لشکرکشی نافرجام به فرسوده شدن سپاهش انجامید و در تازشهای آینده قاجارها برایش گران تمام شد. تعدادی از طایفه زند چون وضعیت را نامناسب دیدند و بزرگان طایفه زند هرکدام برای رسیدن به قدرت دست به کشتار یک دیگر زده بوداند, شبانه و مخفیانه به سمت کوهستانهای سختگذر بویر احمد حرکت کردند تا جان زن و فرزندانشان در امان باشد و تا زمانی که سلسله عوض شد در همان جا میزیستند وانگاه که قتل عام بر علیه این طایفه به پایان رسید و بعد از مرگ آقامحمدخان قاجار که کینه این طایفه را بر دل داشت باز مانده طایفه کریمخان به یاسیچ یا همان یاسوج کنونی کوچ کردند ودران مکان اقامت گزیدنند و در این مدت صاحب مال و منال خوبی شده بوداند. بعد سالها مخفیانه زندگی کردن حاج نیاز بزرگ طایفه به سمت اردکان فارس هجرت نمود وبا ورود ایشان به این منطقه کسی یارای مقابله با این طایفه تازه وارد را نداشت و آنگونه که خدا می خواست به بزرگی و خانی منطقه درآمد و ایشان برای همیشه در این مکان اقامت کردند و بعد از حاج نیاز فرزندش حاج علی خان و فرزندان ایشان بر بلوکات اردکان فارس خانی و کلانتری کردند و از این طایفه در فارسنامه ناصری یاد شده است. ایشان کلیه دهات مجاور را خریداری کردند و خراج سالیانه حکومت را یکجا میپرداختند این طایفه برای قدردانی از زحمات حاج نیاز بعدها نام خانوادگی نیازی را برای فامیل خود انتخاب کردند از حاج نیاز یاسیچی قرانهای خطی بر پوست اهو برای وراث ان به جای مانده است. و در دوره پهلوی که مبارزات بر علیه خوانین اغاز شده ایشان بدون مقاومت قدرت را به حکومت مرکزی تحویل دادند. فارسنامه ناصری از دیگر بازماندگان طایفه زند که به یافت آباد کنونی تبعید شده بودند نیز در اواخر دوره قاجاریه رضا قلی بک میرزا و بعد از او مرتضی خان زند معروف به مرتضی خان یافت آبادی موفق به تملک اراضی یافت آباد شدند که البته در رابطه با مالکیت یافت آباد همواره باعبدالحسین میرزا فرمانفرما معروف به شازده فرمانفرما از شاهزادگان صاحب نفوذ قاجار اختلافاتی وجود داشت که در نهایت پس از نزاعی طولانی و خشونت بار در دوران پهلوی اول با رای دادگاه مالکیت یافت آباد به خوانین زند رسید. مرتضی خان یافت آبادی نیز همچون دیگر اقوام خود جوانمرد و مردم دار بود و به عنوان یکی از پیشگامان اصلاحات ارضی بخش عمدهای از زمینهای یافت آباد را به صورت داوطلبانه به مردم واگذار کرد. مقبره رو به تخریب وی در قبرستان یافت آباد واقع شده است. زندیان با انگلستان دارای پیوندهای بازرگانی بودند و برخی سران این دودمان همچون واپسین شاهشان لطفعلیخان برخوردهای نزدیک و دوستانهای با نمایندگان این کشور داشتند.
هرچند برخورد کریمخان با انگلیسیها در تاریخ پُرآوازه است؛ وی چینیهای پیشکشی انگلیسیها را در پیش رویشان شکست و ظرفهای مسی ایرانی را به زمین زد و گفت که میبینید مال ما بهتر است و نیازی به ظرفهای شما نداریم؛ ولی مینماید این از عاقبت اندیشی بنیانگذار این دودمان بوده باشد چه که هندوستان به تازگی به استعمار انگلیسیها درآمده بود. ولی با این همه وی به شرکت انگلیسی هند شرقی پروانه زدن تجارتخانه در بوشهر را داد و تسهیلاتی بدیشان بخشید. انگلیسیها پارچههای پشمی به ایران میآوردند و در برابر کریمخان ایشان را از حق گمرک معاف نمود. ولی بازرگانان انگلیسی حق بیرون بردن طلا و نقره را از ایران نداشتند و ناچار بودند برای بهای کالاهای خویش کالاهای ایرانی خریداری کنند.
فتح بصره در سال ۱۷۷۵ (میلادی) نیز از سوی کریمخان برای از رونق انداختن بازرگانی عثمانی و رونق بخشیدن به بندرهای ایران بود چه که پنج سال پیش از آن بازرگانان انگلیسی تجارتخانه خویش را در بوشهر بسته و در بصره برپا نموده بودند و با چیرگی بر بصره آنها چارهای نداشتند جز اینکه شرطهای ایران را در راه بازرگانی بپذیرند. هلند نیز در آن زمان هماورد بازرگانی انگلستان بود، این کشور در این زمان جزیره خارک را اشغال کرد و آن را محور بازرگانی خویش با ایران و عثمانی قرار داد ولی دیری نگذشت که در سال ۱۷۷۶ (میلادی) راهزنی به نام میرمهنا ظاهراً به اشاره زندیان خارک را گرفت و هلندیها را بیرون راند. همچنین روسیه نیز پیوندهای بازرگانی گستردهای در این روزگار با زندیان داشتهاند.
در نیمه دوم سده هجدهم اروپاییان حرکتهای استعماری خویش را در شرق آغاز کرده بودند و کریمخان از این جنبش اینان هشیار بوده و به پیروانش نیز هشدار میدادهاست. دوره زند به دو بخش شهریاری کریمخان و دوره پس ازآن بخش پذیر است. وضعیت مردم در زمان پادشاهی کریمخان او که مرد سادهزی بود به تجملات و انباشتن دارایی کششی نداشت و بیشتر سرمایه کشور را به مصرف نیازهای درونی کشور میرساند. او دوست داشت مردم در آرامش و آسایش و شادی زندگی بکنند و در راه این آرزوی خویش میکوشید. او که انسانی بیآلایش بود در توده مردم حاضر میشد و از روزگار آنان آگاه میشد و گاه در انجام کارهای پست نیز بدانها یاریمیرساند.
از مهربانی و بخشش او داستانها گفته شدهاست. مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریمخان از وی می پرسد: "چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟" مرد با درشتی می گوید: "دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!" خان می پرسد: "وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟" مرد می گوید: "من خوابیده بودم!!!" خان می گوید: "خوب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟" مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود. مرد می گوید: "من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!" خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید: "این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم..."
ایل زند
ایل زند یکی از شاخه های ایل های ایرانی نژاد بوده اند و با یکی از گویش های لری صحبت می کرده اند . ایل زند زیرگروه قبیله لک بوده است . در سده دوازدهم جمعیت این ایل آن چنان زیاد نبوده است .با توجه به این که بیشتر منابع ایل زند را لر ذکر می کنند اما در کتاب " کرد در دایره المعارف اسلام ص 97 " چنین آمده است :زندیه یک طایفه کرد بوده و در درجه اهمیت قرار داشت . آنها بین همدان و ملایر در ناحیه ای که قبلا ایغار نامیده می شد، زندگی می کردند .در زمان نادر شاه به خراسان کوچانده شدند اما پس از مرگ نادر شاه دوباره به موطن خود بازگشتند.
دوره کریمخان زند:
مردم شیراز و فارس کریمخان را لر می دانند . در برخی منابع نوشتاری هم وی را لر لک ذکر کرده اند .یکی از پژوهشگران کرد ، کریمخان زند را از طایفه کرد لک می داند (زه کی به گ ، محمد ئه امین ، کورد و کوردستان ، چاپ بغداد 1932 میلادی جلد 1) هم چنین کنسول ا. آرلف ( به نقل از آکوپوف ص 84 ) می نویسد :" کریمخان زند ، خودش زنگنه بود "
به هر روی کریمخان زند ، در سال 1164 ه.ق . شیراز را به پایتختی برمی گزیند و چند طایفه کرد را از کردستان به شیراز می آورد از جمله طایفه احمدوند ، کرونی ، کلون عبده و ایل بایروند.( نکته جالب این که در شهرستان کازرون و در نزدیکی دریاچه پریشان دو روستا به نام های کلونی و عبده ای وجود دارد که می تواند نشان از نامگذاری این روستا به دلیل همین طایفه بوده باشد ) .افزون بر اینها حدود 90 هزار نفر از ایلات بختیاری، زنگنه ، وند و لیلاوی را مانند گروه احمد وند و کرونی در نزدیکی شهر شیراز اسکان می دهد.(کتاب مجمع التواریخ ، ص 342 و تحفه العالم، ص145( به نقل از: ورهرام ،ص 182)) . البته در منابع دست اول زندیه هم می بینیم که طایفه مافی ( در کتاب عبدالکریم شیرازی ،ص132آمده است که :"مافی از قبایل لک که در حوالی قزوین اسکان دارند" ، طایفه باجلان ، طایفه چگنی و ... نیز در شیراز و فارس بوده اند .( به نقل از ابوالحسن غفاری کاشانی در کتاب گلشن مراد که به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد در سال 1369 در انتشارات رزین چاپ گردیده است ، ص .758(این کتاب برای نخستین مرتبه در سال 1369چاپ گردید و اطلاعات فراوانی در زمینه کردان ایران در دوره زندیه ارائه کرده است که هیچ یک از پزوهشگران کردشناس در آثار خود از این کتاب استفاده نکرده اند)) هم چنین در این زمینه اکوپوف در صفحه 69 (به نقل از هدایت در کتاب تاریخ زندیه ،تهران،1955) چنین می نویسد : "از اخبار منابع در می یابیم که کریمخان زند در سده هیجدهم میلادی ، بخشی از مردم جنوب کردستان را به فارس برد و درآنجا پیشینیان سنجابی ها – پیشینیانشان ، نه اینکه خودشان – در کنار کردان زنگنه در نزدیکی شیراز می زیسته اند . آنها را بختیار خان ،دوباره به کردستان آورد."
یکی از پژوهشگران معاصر ( ورهرام ، ص 182) اظهار نظر کرده است:" کریمخان زند به دلایل سیاسی و آرام نگه داشتن قبایل مختلف و هم چنین رونق شیراز گروههای مذکور را مجبور به اقامت در شیراز نموده است" اما از لحاظ منطقی این مساله دور از ذهن به نظر می رسد که آدمی 90 هزار و حداکثر دو تا سه برابر این تعداد را در شهر شیراز و اطراف آن اسکان بدهد ،چه معمولا تمامی اینان از عشایر بوده اند و سرکش و نافرمان و کنترل آنها در داخل شهر و اطراف آن نهایت مشکل بوده است . حال اگر نظریه کرد بودن کریمخان زند را بپذیریم ، به نظر پژوهشگر ارجمند دکتر صداقت کیش ، توجیهی منطقی است که کریمخان زند از کردان ، برای پشتوانه خود به شیراز و اطراف آن بیاورد .
وجود کردان بیشمار و نقش آنها در دوره این پادشاه ، در شیراز و فارس و بازماندگان کنونی کردان در فارس تا اندازه ای این مساله را تایید می کند . درحال حاضر روستایی به نام کرونی در هفت کیلومتری جنوب شهر شیراز قرار دارد که گرچه به ظاهر کرد نیستند اما نام یک طایفه کرد بر روی یک روستا در مجاورت شیراز دلیلی بر این مدعاست. به هرحال کردان در دوره کریمخان زند دارای نقشی اساسی بوده اند که بعضی از انها در ادامه خواهد آمد.
دو فرزند کریمخان زند دارای مادرانی کرد بوده اند و تردیدی نیست که کریمخان زند با وصلت با کردان موقعیت خود را از لحاظ پشتوانه بیشتر تثبیت می کرده است .
بزرگترین پسر کریمخان زند به نام ابوالفتح خان ، از مادری کرد قوچانی ، خواهر اسماعیل سلطان کرد قوچانی ،در سال 1169 قمری به دنیا می آید و در سال 1201 در می گذرد ." آرامگاه این شاهزاده امروز در گوشه هنرستان مجاور بقعه مبارکه علی بن حمزه در شهر شیراز ، قرار دارد . "
سومین فرزند کریمخان ، به نام محمد ابراهیم خان بوده است که از بطن دختر محمد رضا خان کلهر در سال 1182 به دنیا می آید و در سال 1216 در نهاوند در می گذرد .
دوره قاجاریه
در نوشته های موجود از دوران قاجاریه بحثی از کردان فارس نشده است فقط در کتاب وقایع اتفاقیه به ویراستاری سعیدی سیرجانی آمده است که در سال 1297 فتح الله خان کرد سرکرده ماموران اخذ مالیات در داراب بوده است و در جایی دیگر از همین اثر می افزاید که فتح الله خان محصل کرد به شیراز برگشته است . بنابراین می توان علت این امر را کرد و زند ستیزی خاندان قاجار و نیز پراکندگی ایلات کرد دوره زندیه و متفرق شدن آنان ذکر کرد نوشته اند که عشایر زند در دوره قاجاریه ، متفرق و پراکنده شدند . برخی از آنان به عشایر باجلان در اطراف خانقین پیوسته اند و تعدادی از آنان تا سال 1347 خورشیدی در جنوب شرق کرمانشاه در ناحیه دور و خرامان زندگی می کرده اند . هم چنین می دانیم تعدادزیادی از باجلان ها نیز در بروجرد زندگی می کنند. اما نکته حائز اهمیت این است که از کردان انتقالی کریمخان زند هنوز در فارس زندگی می کنند ولی احتمال این وجود دارد که درصد بیشتری از آنها به محل اصلی زندگی خود برگشته باشند در کتاب میرزا حسن فسایی که در سال های 1304 تا 1311 نوشته شده است یکی از تیره های ایل قشقایی را به اسم بارانی کردلو ذکر می کند که به احتمال زیاد این تیره ریشه کردی داشته باشد هرچند که هم اکنون هیچ گونه تیره شناخته شده ای با این اسم در ایل قشقایی مشاهده نمی شود
دوران پهلوی
عشایر کردان باقی مانده از دوره زندیه ( کردان غازیوند و کرونی و .... ) هم چنان در استان فارس زندگی می کنند و به کوچروی ادامه می دهند و در سالهای 1316 تا 1320 شامل اسکان اجباری می شوند و در اطراف شیراز و کازرون ساکن می گردند اما تعدادی از آنها باز هم پس از سقوط رضا شاه به کوچروی ادامه می دهند عشایر کرد بازمانده از دوره زندیه در فارس هم چنان به کوچروی ادامه می دهند در دوره محمد رضا شاه ایلات فارس به یاغیگری روی آورده بودند که ایلات کرد بازمانده از دوره زندیه نیز در سال های نهضت جنوب در حدفاصل شیراز و کازرون به این امر می پرداخته اند که بزرگان قوم در هنگام صحبت های خود با آب و تاب فراوان از ماوقع آن دوران صحبت می کنند که به دلیل مکتوب نشدن این بیانات اغلب آنها فقط سینه به سینه گشته و دچار فنا شده است و هم اکنون جوانان ایل از آنها اطلاع دقیقی ندارند .ولیکن در صورت وجود اسنادی در این زمینه در آینده به آنها پرداخته خواهد شد با توجه به این که دوره یاغی گری در ایلات فارس از سال 1320 تا 1333 خورشیدی بوده است بعد از سال 1333 این ایلات اغلب بتدریج ساکن می شوند تبعیدیان با توجه به این که پس از فرار پیشه وری از آذربایجان ، گروههای بیشماری را با خانواده در زمستان سال 1325 از مهاباد به آباده در شمال فارس و جهرم در جنوب فارس تبعید کردند که بدون شک تعداد زیادی از اینان از یاران پاک باخته قاضی محمد ( این اسطوره شرف و مردانگی کردان ) نیز در بین این تبعیدها وجود دارد ولی با توجه به عدم ثبت تعداد و جایگاه تبعیدی ها در اسناد و روزنامه های دوران پهلوی آماری از این کردان در دست نمی باشد گروه مرکزی خاندان زند در سال1331 خورشیدی محمد خان زند مشهور به امیر شوکت ، از نوادگان لطفعلیخان زند در روزنامه ایران در تهران یک آگهی درج می کند که کسانی که دارای شجره نامه ای حاکی از وابستگی به خاندان زند دارند مدارک خود را برای دریافت کارت به تهران ارسال دارند
که پس از این اقدام برای افراد زیر کارت خاندان زند صادر شد .
نگرشی بر طایفه زند (زندی) در منطقه
مرگ شاه عباس دوم در سال ۱۰۷۷ هجری قمری، و تسلیم شدن شاه سلطان حسین صفوی در مقابل محمود افغان سقوط سلسله صفویه را در پی داشت در این فاصله خانه پاشا بابان حاکم شهر زور حاکم نشین اردلان (سنه و توابع آن) را به تصرف خود در آورده بود نهایتا ً سلطنت سه ساله ی محمود افغان با کشته شدن او که اشرف افغان جانشین وی گردید به پایان رسید و نادر افشار (شاه آینده ایران) به عنوان فرمانده کل قوا به ظاهر از طهماسب دوم فرزند شاه سلطان حسین صفوی حمایت نمود و با کمک متحدان و سران قبایل غرب کشور که بعداً اشاره خواهد شد، افغانها و عثمانیها و خاندان بابان را از ایران بیرون راند و بلافاصله پس از بازپس گیری ولایت غربی در سال ۱۱۴۲ هجری قمری به سنه (سنندج) آمد و پس از مشورت با محمد قلی بیگ وکیل که مورد اعتمادشان بود. سبحان وردی خان (عموی مادری کریم خان زند) از اخلاف سرخاب بیگ فرزند خان احمد خان اردلان را به عنوان حاکم کردستان معرفی و منصوب نمود. نادرافشار پس از حذف رقبای داخلی خود که زمانی او را در پیروزی هایش یاری داده بودند. در سال ۱۱۴۸ ق به عنوان شاه ایران تاجگذاری کرد. مقدمه مذکور را بدان جهت یادآور شدم تا سیر تحولات که در نوشتار بدان اشاره شده است مشخص گردد.
سرزمین و اراضی وسیع غرب کشور از ایام قدیم جایگاه قبایل کرد متعددی بوده که با فرمانروایان ایران بیعت می کردند و با آنان همراه بودند قدرتمندترین این قبایل به گفته ی بد لیسی قبیله سیاه منصور درگروس- چکنی- زنگنه- زند- لک، گوران، روز بهان، پازوکی، کلانی، گلباخی و سایر قبایل غیرتمند دیگری بوده است که ذکر اسامی همهی آنان در این مختصر ممکن نیست یکی از آن قبایل طایفه زندی میباشد اعضای طایفه زند به پرورش گوسفند اشتغال داشته و نیمه عشایر بودند و محل سکونت آنان عمدتاً ایلات همدان کرمانشاه و سرزمین های لک بود گروهی از آنان نیز از قدیم الایام در ئیلاق منطقه تابستانی و انبار غلات کردستان اردلان زندگی میکردند و بخش اعظم جمعیت آنجا را تشکیل می دادند. در نیمه نخست قرن دواز دهم هجری بود که نام زندیه یعنی فرمانروایان آینده ایران به سرزبان افتاد در این دوران زند منطقه با قله واقع در منطقه کرمانشاه قبیله ی ثروتمند و مقتدر را تشکیل میداد که در ایالت کرمانشاه در باقله واقع در ناحیه درو فرامان ساکن بودند که از شرق به هرسین از غرب به ماهیدشت و شهر کرمانشاه محدود میشد. اکثر دسته و قبایل کردستان جنوبی به واسطه نسبت خانوادگی یا تبعیت با خاندان اردلان ارتباط داشتند که یکی از این قبایل همان قبیله زند با قله و سایر مناطق بود که توسط مهدی خان و دو برادرش ایناق خان و صادق خان اداره میشد. هرسه برادر زند از پیروان خاندان اردلان بودند ایناق خان با خواهر آنان بای آغا (بیگم آغا) اردلان وصلت کرد که حاصل آن پادشاه آینده ایران کریم خان زند بود. لذا هنگام اشغال ایالات غربی ایران در سالهای ۱۱۳۶ تا ۱۱۴۲ ق بدست لشکر یان عثمانی و گروه های افغان مهدی خان زند بادلاوری خود و سپاهیانش شکست سختی را به اشغالگران وارد آورد و به ز ودی خبر این پیروزی و موفقیت های مکرر زندیه از مرزهای کرمانشاه و همدان به سایر ایالات ایران رسید و نادر افشار که می رفت تا حاکم و پادشاه ایران گردد را نگران کرد بنابراین نادر هنگامی که در سا ل۱۱۴۶ ق فتح بغداد را در دستور کار خود قرار داد هم زمان تصمیم گرفت مهدی خان زند و سایر سرداران اصلی خود را حذف نماید لذا ثروت طایفه زند را تصاحب و تمامی قبیله زند با قله را به خراسان تبعیت نمود ماموریت اسارت خان زند به با باخان چاوش تاشی سپرده شد باباخان موفق شد با حیله و تزویر مهدی خان زند و سردارانش را به اردوگاه خود بکشاند و همانجا هم آنها را به اسارت بگیرد مهدی خان و چهارصد تن از بهترین مردان قبیله از جمله تمامی برادرانش را به جز محمد بیگ که بچه بود با خونسردی تمام به قتل رسانید و اموالشان را تماماً مصادره نمود و بقیه افراد قبیله بلافاصله به دره گز در نزدیکی مرز شمالی ولایت خراسان یعنی همان جایی که نادر متولد و بزرگ شده بود تبعید شدند چنین شد که قبیله زند به طرز چشمگیری ضعیف و فقیر و بی رهبر شد چرا که فرزندان و برادر زادگان مهدی خان از جمله کریم بیگ کریم خان بعدی هنوز صغیر بودند پای به سرزمین تبعید گذاشته و تا پایان سلطنت نادر در آنجا بطور اجبار ماندگار شدند آنان چهارده سال تمام در ده گز خراسان روزگار گذراندند سال های پایانی نادر در استبداد و خون ریزی گذشت در این ایام قبایل کورد خبوشان (قوچان) د رخراسان و از متحدین نادر که قبلا ً به آن دیار تبعید شده بودند از پرداخت خراج امتناع و رزیده و قیام کردند نادر شاه تصمیم گرفت شخصاً سرکوب آنها را فرماندهی کند که شب در اردوگاه خود که در دو فرسنگی قوچان اردو زده بود به دستور بردار زاده اش به قتل رسید با شنیدن خبر قتل نادر طایفه تبعیدی زند در دره گز به سرزمین آبا و اجدادی خود برگشتند و با حضور مجدد در منطقه با سایر قبیله و بستگان که در منطقه حضور داشتند مجدداً خود را سازماندهی نموده و دو پایگاه اصلی قبیله زند یعنی پری و کمازان را در منطقه مجدداً تصرف و خود را قدرتمند نمودند لازم به ذکر است هنگام قتل نادرشاه مسئول اخذ مالیات های غرب کشور میرزا محمد تقی گلستانه عموی نویسنده کتاب مجمل التواریخ در سنه بسر می برد تا مالیات های معوقه سال های قبل و جریمه ای که نادر برای محمد قلی بیگ وکیل در نظر گرفته بود اخذ نماید و چهار تا پنج هزار سوار مزدور افغانی و سیستانی وی را همراهی میکردند تا در صورت عدم پرداخت مالیات به وحشیگری و غارت و قتل عام جمعی بپردازند اما سبحان وردی خان و حکومت اردلان توان پرداخت مالیات را نداشت در این راستا بعد از مدتی خبر مرگ نادر شاه نیز به ایالت اردلان رسید با تایید خبر محمد تقی گلستانه مصلحت را در ترک سنه دید پس به نزد سبحان وردی خان رفت تا انصراف خود را از اخذ مالیات اعلام نماید. اما او برنامه ی دیگری در سر داشت می خواست با سپاهیان همراهش به کرمانشاه حمله نموده و ایالت کرمانشاه را تصرف و تصاحب کند سبحان وردی خان نمی خواست این عنصر و فادار به نادر که سالیان سال غرب کشور را در وحشت فرو برده بود از چنگ وی بگریزد با توجه به اینکه مطمئن شده بود که او میخواهد از جاده رمشت و سنقر به کرمانشاه برود پس مخفیانه نامه ای به سران زند فرستاد و ازآنان خواست تا او و سپاهیانش را به سزای اعمالشان برسانند قبیله زند با سرپرستی و فرماندهی آدینه خان و احمد خان به سپاهیان محمد تقی گلستانه یورش برده و آنها را تارو مار و فراری دادند و انتقام چپاول و وحشیگرهای او و همراهانش را که در حق مردم انجام داده بودند گرفتند. محمد تقی گلستانه به زحمت توانست از چنگ آنان بگریزد مدتی بعد سبحان وردی خان توسط حسن علی خان اول برادرزاده اش خلع، و خود حاکم کردستان گردید. سبحان وردی خان به همدان رفت و پس از مرگش بنا به وصیت او جسد وی در آرامگاه مشهور قدیس یارسانی شیدای نازار واقع در کوه شیدا منطقه لیلاخ دفن گردید. در این ایام مهر علی خان تکلو که به حکومت همدان منصوب شده بود برخلاف پدرش که روابط نزدیک و دوستانه ای با خوانین زند داشت از سردشمنی با آنها در آمد و پس از جنگی سخت با طایفه زند و شکست ازآنان دست به دامان حسن علی خان حاکم اردلان برای جنگ با کریم خان زند شد متاسفانه حاکم اردلان در سال ۱۱۶۲ ق به جای حمایت و پشتیبانی از طایفه زند و کریم خان که پسر عمه ی او بودند و با او روابط فامیلی نزدیک داشتند و متحد هم بودند و به جای قدردانی از طایفه زند که به کمک سبحان وردی خان آمده. و دشمن او را فراری داده بودند با خان زند اعلام جنگ نمود و با سپاهی بزرگ و همراهی مهرعلی خان تکلو در اطراف ملایر به جنگ کریم خان آمد در این جنگ سخت علی رغم رشادتهای فراوان خود و سپاهیانش و حضور مادرش که شجاعانه دفاع نمودند کریم خان زند شکست خورد و تعدادی از افسران نزدیک و فامیل او نیز کشته و مجروح شدند و چهار صد خانوار زند به دستور حسن علی خان برای همیشه به منطقه لیلاخ استان کردستان که هم اکنون محل سکونت آنان می باشدکوچ داده شدندلازم به یاد آوری است منظور از خانوار پدر و فرزندان و یا مجموعه ی برادران و برادرزاده ها یک خانوار منظور شده است و گرنه تعداد از چهارصد خانوار بیشتر است آنان کوچ نشینی را رها کرده و یک جانشین شدند و به زراعت و دامپروری مشغول شدند پس از این شکست خان زند در فکر بازسازی نیروهای رزمی و جنگی خود برآمده و از نظر نظامی فردی لایق و قدرتمند شده بود اگر چه در این دوران پس از مرگ نادر شاه مدعیان حکومت بر ایران نیز فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشتند چنین شد که سه شخصیت مدعی تاج و تخت گردیدند یک کرد یک لرویک افغانی اولی یعنی کریم خان زند پس از دو درگیری بین زندیه و حسن علی خان اول اردلان با اتحاد قبایل محلی بر بخش عمده مناطق شرق کرمانشاه حکمرانی نمود، دومی علی مردان خان از بزرگان نامی بختیاری و سومی آزاد خان افغان حاکم آذربایجان بود آنان در سال ۱۱۶۳ ق در بین خود به توافقی دست یافتند که فرماندهی کل قوا به کریم خان زند رسید و علی مردان خان عنوان وکیل الدوله (نایب السلطنه) را کسب کرد و ابوالفتح خان بیگلر بیگی (حاکم) شهر اصفهان را که در این دوران به پایتخت ایران تبدیل شده بود بدست آورد. در تابستان همان سال یعنی سال ۱۱۶۳ ق کریم خان زند در چهار چوب وظایفش به سوی همدان و کردستان حرکت کرد تا هدف اولیه اش یعنی تسلیم شدن حسن علی خان اردلان و مهر علی خان تکلو دو رقیب قدیمیش را تحقق بخشد خان زند از حمایت ابراهیم بیگ وکیل برخوردار بود لازم به ذکر است خاندان وکیل با بزرگان زند روابط حسنه ونزدیکی داشته اند.
بنابراین سپاه کریم خان در منطقه بیلهوار (منطقه کامیاران) اردو زد و حسن علیخان که قدرت مقابله را نداشت از مردم خواست شهر سنه را ترک کنند و به منطقه اورامان بروند و به کریم خان زند وصلت خانوادگی مجدد را توسط هیاتی که برای وساطت فرستاده بود پیشنهاد نمود کریم خان در پاسخ اظهار داشت پیوند های خانوادگی و دوستی هم اکنون نیز بین دو خانواده وجود دارد ما با هم متحد بودیم و تو آن را نادیده گرفتی با دشمن من متحد شدی و به جنگ من آمدی مگر والی فراموش کرده اند که سبحان وردی خان عموی مادریم بود ومی باشد لذا نیازی به پیوند جدید نیست چنانچه حسن علی راست می گفت باید هنگام اختلاف با محمد علی خان تکلو حاکم وقت همدان از من حمایت می کردند نه از دشمن من کریم خان به سنه (سنندج) وارد شد و پس از تعقیب حاکم اردلان هنگام خروج از شهر به عنوان انتقام به سپاهیان دستوردارد در شهر آتش سوزی راه بیندازند و بعد به اصفهان برگشت. کریم خان زند در سفرش به کردستان و سنندج با سادات باینچوب و منطقه دیداری نموده و به گرمی از آنان استقبال می نماید و طی حکمی دستور می دهد سادات باینچوب از حمایت من برخوردارند و از کلیه باج و خراج سالیانه معاف می گردند. آن حکم ظاهراً در حال حاضر در موزه سنندج وجود دارد. نهایتاً کریم خان زند با درایت و شجاعت و لیاقتی که داشت حکم ران سرزمین ایران شد و تاریخ او را پادشاهی عادل و با سخاوت که در مردانگی جوانمردی- مروت، ایثار و گذشت، مردم داری و عدالت کم نظیر بوده است می شناسد در دوران حکومت او توسعه و آبادانی، اقتصاد و زراعت پیشه وری در سرتا سر ایران گسترش و رونق یافت و تاریخ نگاران و مردم ایران همیشه او را به نیکی یاد کرده و میکنند در زمان او بود که زبان فارسی مجدداً زبان رسمی دربار ایران گردید این زبان در دوره صفویه زبان دربار نبود بعد از مرگ کریم خان زند والیان کردستان به جای اتحاد با جانشینان خان زند با رقیبان آنها یعنی خاندان قاجار دست دوستی و اتحاد دادند لذا همین خاندان قاجارباعث سقوط و نابودی حاکمان اردلان در کردستان شدند که شرح موضوع احتیاج به بررسی جداگانهای دارد. خاندان اردلانی که خود تا مرحله ی نزدیک شدن به حکم رانی در ایران نزدیک شده بودند، آن را دو دستی تقدیم آقا محمد خان قاجار نمودند علی ایحال در سال ۱۱۶۲ ق یعنی کوچ اجباری قبیله زندیه به منطقه لیلاخ، آنان در روستاهای باغچه مریم – چرخه بیان- آلیپینگ – خضرلک -کوله بیان – ناوگران – حقه – سراب سرخه (سراب سوره)- ماچکه علیا- ماچکه سفلی سکنی گزیدند و با پشتکار و جدیت و تلاش و هماهنگی ما بین خودشان بر مشکلات فائق آمدند پس از استقرار در محل، آنان تا پایان درگذشت کریم خان زند پادشاه ایران و شروع حکومت خاندان قاجار از پرداخت باج و خراج معاف بودند.
پس از استقرار در روستاهای محل سکونت طبق رسم و سنت گذشته خود در هر آبادی سه نفر را به عنوان معتمد و ریش سفید انتخاب مینمودند و آنان بودند که حد فاصل روستاهای همدیگر را براساس میزان جمعیت هر روستا انتخاب و مشخص میکردند و هرساله با عناوین مختلف و در مراسمات و اعیاد معتمدین و ریش سفیدان هر روستا در یکی از روستاها جمع میشدند و به شور ومشورت می پرداختند و از بین خود سه نفر را به عنوان شورای مشورتی طایفه انتخاب می کردند شورای مشورتی مسئولیت هماهنگی را در بین طایفه بعهده داشته است همان طور که اشاره شد تاپایان حکومت زندیه اینان از هرگونه پرداخت با ج و خراجی معاف بوده اند اما پس از سقوط حکومت خاندان زند و به قدرت رسیدن خاندان قاجار فشار بر خانواده های زندی در روستاهای مورد اشاره افزایش یافت و آنان را مجبور به پرداخت باج و خراج نمودند و با توجه به وجود املاک متعلق به خانواده های وزیری در منطقه و نفوذ آنان در دربار حاکمان اردلان روستاهای مزبور جزء ملک و املاک خانواده های وزیری قرار گرفت و اعتراضات مکرر آنان به دربار والی های اردلان منتج به نتیجه نشد بلکه حاکمان وقت هنگام حضور معتمدین محل و یا شورای ریش سفیدان طایفه در دربار اردلان به جای دلجویی و رفع مشکل و لغو برداشتن سهم مالکانه، آنان را تحت فشار قرار داده و تهدید می نمودند. و حضور مامورین مستقر قاجار در منطقه به این فشار ها تاثیر مضاعف داشت و این وضع تا پایان حکومت قاجار ادامه یافت وحتی تا اواخر حکومت قاجار ساکنین روستاهای مورد اشاره حق سکونت در روستاهای دیگری را نداشته اند در اواخر دوره قاجار بود که تعدادی از خانواده ها در روستاهای منطقه سکونت گزیده اند مانند خانواده زندی در روستای تلوار. خانواده ی زندی در روستای کاریزه اطراف دیواندره خانواده زندی در روستای دولت آباد که این خانواده در هنگام صدور شناسنامه به سعیدی تغییر فامیل یافته اند در روستاهای حصار- اسله مرز – شیخ وجیم- کمدره- تازه آباد کانی گلزار- صلوات آباد- گنداب- قوچم – جوریلان – دول وندی- دهگلان- شهر سنندج- کیله چرمو- حسین آباد – قلعه پولاد- قل قله- آق بلاغ- باینچقلو- سراب باینچقلو- باقلاوا- تازه آباد قرهگل خانواده های زندی سکونت دارند و در شهرستانهای قروه و بیجار خانوادههای زیادی به نام خانوادگی زند و زندیه و زندیان وجود دارند که زندی هستند در منطقه مریوان و پایگلان نیز چند خانوار از این طایفه که تغییر فامیل یافته اند نیز وجود دارد. در منطقه قرهداغ و کلار از توابع شهر سلیمانیه کردستان عراق نیز چندین خانوار از طایفه زند به آنجا مهاجرت نموده و ساکن هستند و هر ساله جشن کریم خانی بر پا میدارند تعدادی از خانواده های مانند- شیر محمدی- نوری- رحیمی- سعیدی- احمدی- رشیدی- حمیدی- ویسی- برخورداری و … که در منطقه ساکن هستند و یا ساکن بوده اند با خانواده های زندی منطقه از یک طایفه بوده و هستند که هنگام صدور شناسنامه در دوره پهلوی اول با نام یکی از اجداد خود شناسنامه دریافت داشته اند مانند پدر بزرگ رحیمی های ساکن روستای تلوار که به نام پدر بزرگشان رحیم فامیل رحیمی انتخاب نموده اند. اما این تغییر فامیلی کوچکترین تاثیری در ارتباطات خانوادگی و فامیلی آنان نداشته و ندارد و در همه جا خود را زند میدانند و معرفی می کنند مردمان منطقه با هم روابط صمیمی و خانوادگی بسیار خوبی دارند و در کلیه مراسمات مرسوم در منطقه به دیدار همدیگر می روند و روابط فامیلی و طایفه ای خود را تاکنون حفظ کرده اند و به رسومات خود پایبندند به خصوص اهالی و مردمان خون گرم روستاهای ماچکه علیا و سفلی بسیار با هم نزدیک و صمیمی و همیشه در کنار هم در مراسمها حضور دارند. چه آنهایی که هم اکنون در شهر سنندج سکونت دارند و چه آنهایی که در روستا ساکن هستند. لازم به یادآوری است خانواده های زندی با سادات محل و منطقه روابط نزدیک و حسنه ای داشته و متقابلا ً برای همدیگر احترام خاصی قائل هستند و سادات را یاور و دوست خود می دانند و سادات منطقه هم آنان را دوست خود پنداشته و میدانند.
ذکر نکته ای را ضروری است بیان دارم با توجه به توضیحات قبلی در مورد شورای معتمدین خانواده های زندی منطقه یکی از معتمدین طایفه بنام کریم خان رستم شاکرم که در شجاعت و لیافت و سخاوت و گذشت مشهور و در تیر اندازی و سوار کاری کم نظیر بوده است. در اعتراض به دریافت خراج و باج مالکانه از مردم همراه تعدادی از ریش سفیدان به حاکم وقت کردستان بنام شریف الدوله شکایت می برد. و اظهار میدارد شما که آمده اید تا قانون و عدالت اجرا گردد از شما در خواست داریم مجدداً دستور دهید و حکمی صادر فرمایید طایفه ما از پرداخت خراج مالکانه مجدداً معاف گردند شریف الدوله به جای پیگیری خواستهی مربوطه و دلجویی از آنان به کریم خان رستم شاکرم می گوید شرطی دارم و آن این است پول و تفنگ و اسلحه و سرباز و نفرات در اختیارت می گذارم به جنگ طایفه مندمی رفته و سران آنان را دستگیر و یا بکشید و آنها را سرکوب نمایید بعداً خواسته ی شما را انجام می دهم ایشان پس از لحظه ای سکوت و نگاه در چشمان همراهانش در جواب می گوید حاکم عادل با خون دیگران حکومتش پایدار نمی ماند بلکه با درایت و سخاوت و عدالت و دلجویی از دیگران بر قلبها حکومت می راند ما این را از نیاکانمان یاد گرفته و به ارث برده ایم و به شما هم توصیه می کنیم آن را انجام دهید اما شریف الدوله سنگدل باز هم پیشنهاد قبلیش را تکرار می نماید نهایتاً آنان از ارک حکومتی خارج و به منطقه بر میگردند و موضوع را برای سایر معتمدین محل بازگو میکنند و مورد استقبال قرار می گیرند اگر چه شریف الدوله سنگدل و مشهور به قصاب بعداً با حیله و نیرنگ و تزویر سران غیرتمند عشایرمندمی را به شهادت میرساند کریم، رستم شاکرم مشهور به کریم خان با توجه به اینکه فرزندی نداشته اند تا آخر عمر با حرمت هم چون مهمانی بزرگ در میان اهالی روستاهای محل با عزت و احترام مورد پذیرایی و تکریم قرار گرفته است و اور ا گرامی داشته اند و مدتی نیز در منزل جد و پدربزرگ اینجانب با احترام از او پذیرایی شده است.
در خاتمه اگر چه ادغان دارم این نوشتار خالی از ایراد و اشکال نیست موضوع را شروعی برای بررسی بیشتر و اظهار نظر صاحب نظران بزرگوار در این خصوص می دانم. معهذا از خانواده های معزز و محترم اردلان خانواده شرافتمند وکیل خانواده بزرگوار وزیریها و مردوخ سادات گرانقدر بزرگواران خانواده زندی و یکایک عزیز انی که اسناد و مدارکی در خصوص طایفه زندو یا زندی منطقه لیلاخ در اختیار دارند عنایت و مساعدت نموده تصویر آن را در اختیار اینجانب قرار داده و یا اینکه نسبت به انتشار آن اقدام نمایند تا ان اشاالله در آینده در کتابی انتشار و در اختیار علاقمندان قرار گیرد پیشاپیش از تمامی کسانی که ما را یاری و همراهی می نمایند تشکر و سپاس و قدر دانی می نمایم چنانچه خدای متعال توفیق و مجالی عنایت فرماید در آینده در مورد بزرگان و معتمدین و زنان و مردان روستاهای مورد نظر یعنی از تواضع و فروتنی، سخاوت، مهمان نوازی، از خود گذشتگی، وفای به عهد، مردم داری، دین باوری و شایستگی های آنان نوشتاری تقدیم خواهد شد گزارشی از مردمانی خوش قلب و فروتن و مهربان. منبع
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
لينك،
پند و اندرز،
عکس،
تاریخ،
:: برچسبها:
آقامحمدخان,
اغتشاشات,
افشاریان,
انگلیسیها,
ایل لک زند,
پادشاهی,
پایتخت,
تبعیدی,
تخت جمشید,
جنگ,
حمام وکیل,
خاندان,
خلیج فارس,
دوران پهلوی,
دوره محمد رضا شاه,
زندیان,
زندیه,
سرکوبی,
سعیدی سیرجانی,
سلسله,
سوابق,
شاه,
شورشها,
شیراز,
طایفه زند,
عثمانیان,
قاجار,
کارت خاندان زند,
کتاب مجمع التواریخ,
کتاب وقایع اتفاقیه,
کرد قوچانی,
کرد و زند ستیزی خاندان قاجار,
کردستان,
کریمخان زند,
گروه مرکزی خاندان زند شجره نامه,
لطفعلیخان,
لقب,
وکیل الرعایا,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 شهریور 1392
لطفا بلافاصله بعد از وارد شدن به داخل خودرو سیستم تهویه هوا را روشن نکنید، ابتدا پنجرههای خودرو را پایین کشیده و صبر کنید تا هوای داخل خودرو عوض شود، بعد از چند دقیقه میتوانید سیستم تهویه مطبوع خودرو را روشن نمایید. داشبورد، صندلی و سیستم تهویهی هوای خودرو، از خود گاز بنزن ساطع میکنند که یک گاز بسیار سمی و سرطانز است. حتما بارها بویی شبیه پلاستیک گرم شده را در خودرویتان احساس کردهاید، این همان بوی گاز سرطانزای بنزن است. علاوه بر سرطانزایی، گاز بنزن به استخوانها آسیب رسانده و موجب مسمومیت استخوان و نیز باعث ابتلا به آنومیا (نوعی از سرطان خون مربوط به گلوبولهای قرمز خون) و کاهش سطح گلوبولهای سفید بدن میشود. همچنین تماس طولانی مدت با این گاز سمی باعث ابتلا به لوکمیا (نوع دیگری از سرطان خون مربوط به گلوبولهای سفید خون) و در مواردی همزمان با افزایش ریسک ابتلا به سرطان باعث سقط جنین در خانمها نیز میگردد. بنزن گازیست که کلیهها و کبد را تحت تاثیر قرار داده و از همه خطرناکتر اینکه بدن انسان به سختی میتواند این ماده سمی و خطرناک را دفع نماید. جالب است بدانید: میزان سطح قابل قبول بنزن در هوای آزاد حدود 50 میلی گرم در هر فوت مربع میباشد، در حالیکه میزان بنزن موجود در داخل یک خودروی پارک شده با پنجرههای بسته بین 200تا 400 میلیگرم میباشد. حال اگر این خودرو در فضای باز و زیر نور خورشید در دمای بالای 60 درجه فارنهایت پارک شده باشد سطح بنزن موجود در فضای داخل آن بین 2000 تا 4000 میلیگرم بالا میرود که 40 برابر بیشتر از سطح قابل قبول آن میباشد. افرادیکه سوار خودرویی با پنجره های بسته میشوند بطور اجتناب ناپذیری در معرض تنفس پیدرپی و بیش از اندازه این گاز مهلک و سمی قرار میگیرند. پس قبل از سوار شدن داخل خودرو، پنجرهها و درب خودرویتان را باز نمایید و بگذارید هوای سمی و زهرآلود انباشته شده داخل اطاق خودرو خارج گردد، به عبارت دیگر این ماده سمی را از فضای خودروی خود بیرون برانید.
تهبندي: یک ضرب المثل چینی: وقتی شخصی موضوع ارزشمندی را که به نفع شماست با شما در میان گذاشت شما نیز اخلاقا وظیفه دارید آن مطلب را به دیگران انتقال دهید.
عکسهای سه بعدی بسیار چشمگیر، با مداد رسم شدن
خنده بازار فتوشاپی
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
لينك،
ابزار بهتر زیستن،
عکس،
:: برچسبها:
آنومیا,
بنزن,
خنده بازار,
خودرو,
سرطان,
سقط جنین,
سیستم تهویه هوا,
عکس سه بعدی,
فتوشاپ,
کبد,
کلیه,
گاز,
گلوبولهای قرمز خون,
لوکمیا,
مسمومیت استخوان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 21 تیر 1392
هفتهی پیش، شب نیمهی شعبان، عروسی دعوت داشتیم، کجا؟ میانههای خیابان پیروزی. این منطقه بخاطر بافت قدیمیش در روزهای معمول یکی از شلوغترین و پرترافیکترین مناطق تهرانه، حالا وای به روزی که بخاطر میلاد حضرت مهدی(ع) سر هر کوچه و تقاطع شربت و شیرینی و ..... پخش کنند و ....... . اونقدر در ترافیک سنگین لاکپشتی حرکت کردیم تا بالآخره به تالارهای پذیرایی نیروی هوایی، محل برگزاری جشن عروسی رسیدیم. خوشبختانه اون مکان پارکینگ بزرگی داشت وگرنه اگر 24ساعت هم میگشتیم جایی برای پارک ماشین نمییافتیم. تالار برگزاری جشن طبقهی دوم بود، متاسفانه اونجا آسانسور نداشت و باز هم زحمت بالا بردنم از پلهها افتاد روی دوش داداش عزیزم. در طول برگزاری جشن جوانانی 20ساله که همه موهای سرشان را مدل سربازی زده بودند از مهمانها پذیرایی میکردند. حتما بین بیشتر مهمانها مثل جمع ما این بحث پیش آمده بود که آیا این جوانان سربازهایی هستند که بجای پوشیدن لباس سربازی، لباس گارسونی به تنشان کردهاند تا بجای خدمت در پادگانها و بدست گرفتن تفنگ و پاسداری از خاک وطن، در تالار پذیرایی با گارسونی کردن از منافع ملت ایران دفاع کنند؟؟ در پایان جشن از سه نفرشان که کنارم بودن پرسیدم: شما سرباز هستید؟ گفتن: بله. گفتم: برای خدمت در اینجا به شما پول و مزایایی مثل مرخصی بیشر هم میدهند؟ گفتن: هـیــــچ!!!. فقط میتونم به مسئولین این کار بگم: دستتون درد نکنه برای اینطوری حراست کردنتون از آب و خاک و ناموس و وطن!!. چشم فرماندهی کل قوا روشن برای اینچنین فرماندههای فکور و فهیم و خدوم.
پايانه: من هم سرباز بودم و در کارخانه ساخت توپ و خمپاره و..... کار فنی میکردم و مثل پرسنل رسمی صبح با سرویس میرفتم و ظهر با سرویس برمیگشتم منزل مرخصیهام سرجاش بود کلی تشویقی میگرفتم و تمام تعطیلات رسمی را هم تعطیل بودم.
وسیلههایی مناسب برای تردد معلولها
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
لينك،
خودرو معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
آسانسور,
بدست گرفتن تفنگ,
پارکینگ,
پاسداری از خاک وطن,
تالارهای پذیرایی,
ترافیک,
تردد معلولها,
خدمت در پادگان,
خدمت سربازی,
خیابان پیروزی,
دفاع,
عروسی,
عکس,
فرمانده,
فرماندهی کل قوا,
کارخانه ساخت توپ و خمپاره,
لاکپشتی,
لباس سربازی,
لباس گارسونی,
مقدس,
منافع ملت ایران,
میلاد حضرت مهدی,
ناموس,
نیروی هوایی,
نیمه شعبان,
وسیله,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
یکی دو سال پیش یه شبکه ماهوارهای فارسی زبان برنامهای پخش کرد پیرامون صحت یا سقم راههای عامیانهای که مردم برای تعیین جنسیت جنین خانمهای باردار ازش استفاده میکنند. نتیجهی برسیهاش به دو راه که صددرصد جواب درست میده ختم شد. اولیش استفاده از تقویم چینی بود که خیلی سخته. دومین روش برای تشخیص جنسیت جنین استفاده از حلقهی ازدواج است. روش کار اینطوریه: حلقهی ازدواج بسته میشه به یک سر زنجیری طلا (نخ هم جواب میده)، بعد اون سر زنجیر را باید به دست گرفت و دست را برد بالای شکم طوری که حلقه چند سانت بالای شکم و روی جنین قرار بگیره. اگر جنین دختر باشه حلقه بطرف پهلوهای مادر در یک خط تکان میخوره، و اگر جنین پسر باشه حلقه دایره وار میچرخه. اگر حلقه درست روی جنین قرار بگیره، حتی در ماه اول بارداری نتیجه را به وضوح و بدون خطا مشخص میکنه. حلقه از همان روزهای اول جنسیت فرزند ما را درست اعلام کرد.
قبلا در مطلبی با عنوان پیش درآمد فصلی تازه در مورد کاج مطبقمون نوشته بودم. همون روزهای اولی که این درخت زینتی را خریدم یه عکسبرگردون از اونهایی که میزنن روی درب باک بنزین اتومبیلها گرفتم و زدم روی گلدانش، به همسرم گفتم: هر وقت چشمت افتاد به این تصویر یاد بچهمون بیافت که مدام تو خونه زندگیت از این بازیها میکنه. شما هم عکس گلدانمون با اون عکسبرگردون مورد بحث را ببینید. ایشالله خدا به همهی آرزومندها، فرزندانی بده که خونه زندگیشون را بازی بارون کنند.
پيوست: در مورد جنسیت فرزند ما: اگر داشتی تو عقل و دانش و هوش، حتما با خواندن این مطلب فهمیدی جنسیت فرزندمان چیست.
متولدین کدام ماهها در ابتلا به ام اس مستعدترند؟
” ختنه ” سوژهای که کمتر دربارهاش خواندهاید
راهنمای پیشگیری از سوزش سردل
لزوم تربيت جنسی کودکان
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
طنز،
لينك،
تجربه،
جنسی،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
ماهواره،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
ابتلا به ام اس,
اسم,
باک بنزین,
پسر,
پیشگیری,
تربيت جنسی,
تصویر,
تعیین جنسیت جنین,
تقویم چینی,
حلقه ازدواج,
خانمهای باردار,
ختنه,
دختر,
زنجیر طلا,
شبکه,
شکم,
عکس,
عکسبرگردون,
فارسی,
کامل,
لیست,
ماهواره,
نام,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 اردیبهشت 1392
مطالب چند هفتهی گذشته زمینه چینیهایی بود تا امروز برسم به اینجا که بگم: در یکسال گذشته برای من و همسرم کلی شادی و اندکی دلخوری پیش آمد که در این مطلب به مهمترینش میپردازم:
از روز اول به همسرم میگفتم: بعد اینهمه مدت، بهتره برای مشاوره و راهنمایی گرفتن بری پیش یه دکتر متخصص و شرح حالت را بگی، تا ببینیم برای باردار شدن چی بهت میگه؟؟
همسرم در جواب به این خواستهی من میگفت: باشه، بعد فلان روز، بعد فلان مراسم، این اوخر میگفت: بعد عید نوروز. این رفتارش باعث دلخوری من شده بود و حسابی منو کج خلق و غرغرو کرده بود، منم در پاسخ به هرچه که همسرم میگفت و هرچیزی که میخواست، میگفتم: ایشالله بعد نوروز.
بعد مراسم روز جهانی معلولان در برج میلاد، یهروز صبح همسرم آمد کنار تختم و گفت: یکم برو اونرتر بشینم کنارت، میخوام خبری که خیلی دوست داری و منتظرش بودی را بهت بدم. در حالی که داشتم میرفتم کنار گفتم: لازم نکرده، بذار باشه بعد نوروز بگو.
همسرم نشست کنارم و گفت:
دیگه نمیخواد اصرار کنی برای مشاوره برم دکتر.
دیگه نمیخواد نگرانه اطاعت از امر ولیامرمسلمین جهان در راه نجات کشور از سالخوردگی باشی.
دیگه دلیل نداره برای ورزش نکردنم غر بزنی بجونم، چون دلیل داره که صبحها نمیتونم پاشم برم باشگاه.
تازه، دلیل اینکه چرا وقت برگشتن از برج میلاد حالم بهم خورد را فهمیدم.
دلیل اینکه چرا اون روز مشکل دفع ادرار پیدا کرده بودم را فهمیدم.
دلیل اینکه چرا بعضی وقتها نمیتونم جلوی خوردنمو بگیرم را فهمیدم.
گفتم: خوب بگو ببینم چیه دلیل اینهآاا؟
همسرم گفت: دلیلش اینه که تو داری پدر میشی.
با خونسردی تمام گفتم: برو بابآاااااااا، الکی میگی؟
گفت: نه بخدا راست میگم.
گفتم: از کجا فهمیدی؟
گفت: دیدی امروز زودتر پاشدم، با بیبیچک آزمایش کردم.
گفتم: من دوتا بیبیچک گرفته بودم که قبلا استفاده شد، دیگه بیبیچک نداشتیم!؟
گفت: دیروز که رفته بودم بیرون گرفتم.
گفتم: برو بیار ببینمش.
رفت و آوردش و نشونم داد.
بهش گفتم: نه خیر این دوتا خط یعنی منفیه و خبری نیست.
همسرم گفت: نه بخدا، یعنی مثبته، مهرداد تو به آرزوت رسیدی و داری پدر میشی.
اینجا بود که پر از حسهای قشنگ شدم، دلم لرزید و زدم زیر گریه.
تهبندي: خدای خوبم: سپآاااس برای دادهآ و ندادههآت. ممنون که همه چیز را به وقتش بهم میدی. البته، تو پرانتز بگم که از نگاه زمینیه من، انگار نمایشگر وقته برآورده شدن آرزوهای من یه مقدار متنابهی عقبه، اما کلی جای شکر داره که خواب نیست.
حرف من با بچهام از زبان مولانا جلال الدين محمد بلخي:
اندر دل من مها دلافروز تویی
یاران هستند و لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی
۱۰ راه جالب خبر دادن بارداری به اطرافیان
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
لينك،
جنسی،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
بارداری,
باشگاه,
برآورده شدن آرزوها,
برج میلاد,
بیبیچک,
داری پدر میشی,
دکتر متخصص زنان,
دلخوری,
راه,
سالخوردگی,
سقف,
شادی,
شرح حال,
غرغرو,
مشاوره,
مولانا جلال الدين محمد بلخي,
نجات کشور,
ولیامرمسلمین,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 فروردین 1392
مراسم گرامیداشت روز جهانی معلولان که در برج میلاد برگزار شد، برای من و همسرم خاطره انگیز و تاریخی و شادی بخش و خوش یمن شد. بعد برنامهی برج میلاد متوجه کاج مطبقمون شدم. کاج مطبق گیاهی است زیبا و بسیار کم توقع. بهار گذشته این درخت زینتی را خریدم سیهزار تومان، اون موقع ارتفاع درخت با گلدانش تقریبا یکمتر بود. من یه ریزه گران خریدمش اما همون موقع قیمت این گیاه در گلفروشیهای مرکزشهر دوبرابر این بود. جای گلدان کنار پنجرهای جنوبی و کنار تخت منه، به همین دلیل مرتب چشم من به اونه. از روزی که کاج را خریدم هیچ تغییری در اون ندیدم، از برج میلاد که برگشتیم مرتب به همسرم میگفتم: این کاجه انگار داره رشد میکنههآاا. من نوک درخت را با گلمیخی که بند دور پرده را بهش میاندازند میسنجیدم و میدیدم که از اون داره بالا میزنه. در اون روزها من یه مقدار متنابهی بداخلاق و غرغرو شده بودم و حتی به خاطر رشد کاجمون هم غر میزدم. رشد کاج خوشحال کننده بود اما اون شادی و خوشحالیای نبود که من دلم میخواست. در اون زمان بهترین کار این بود که رشد کاجمون را به فالنیک بگیریم و امیدوار باشیم به روزهای بهتر همراه با خبرهای خوش و دلخواه. ادامه دارد.....
پسرفت: هفتهی پیش رفته بودیم عقدکنون پسر داییم: محمدمهدی. تو این عکس حسین که پشت من ایستاده میشه پسرعمهی: محمد مهدی، حالا شما بگید حسین چه نسبتی با من داره؟ و چندسال با من اختلاف سن داره؟
با رعایت نکات ساده و در عین حال، بسیار حساس میتوانید از زندگیتان لذت برده و برای همسرتان، همراهی همیشگی باشید
زندگی زناشویی به دور از دعوا (خنده دار)
گردهمایی معلولان در یزد
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
لينك،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
آموزشی,
ادامه دارد.....,
بداخلاق,
بهداشت روانی,
تاریخی,
خاطره انگیز,
خوش یمن,
درخت زینتی,
دعوا,
زناشویی,
زیبا,
عقدکنون,
عکس,
غرغرو,
فال نیک,
کاج مطبق,
گرامیداشت,
گلدان,
گلفروشی,
مراسم,
مرکزشهر,
مقالات,
من و همسرم,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 بهمن 1391
اولینبار 17سالم بود که عینک دوستم را امتحانی زدم و دیدم چند متر دورترم چقدر روشن و شفاف بوده و من مات میدیدمش. اولین بار که عینک زدم و رفتم مدرسه مدل موهام را هم عوض کرده بودم، وقتی دوستام را دیدم رفتم جلو باهاشون دست دادم و نشستم کنارشون. بعد چند دقیقه که باهاشون حرف زدم، دوستم گفت: تازه الان که صدات را شنیدم شناختمت، چقدر عوض شدی!! اصلا نشناختمت!! با خودم گفتم این دیونه کیه که اومد باهمون دست داد و نشست کنارمون!؟
در سالهای نخاعی بودن از روی تخت و در حالت دراز کش و خوابیده با عینک تلویزیون دیدن خیلی سخت بود، چون همیشه اون دستهی عینک که طرف تلویزیون بود میموند بین گوش و تشک و حسابی پشت گوش را اذیت میکرد. یه روز اتفاقی عینک داداشم از محل اتصال دسته به قاب شکست، اون عینک دیگه قابل استفاده برای داداشم نبود اما انگار برای من مناسب سازی کرده بودنش. داداشم عینک سالم منو برد عینک سازی و گفته بود که لنزهای این عینک سالم را بنداز روی این عینک شکسته. آقای عینک ساز گفته بوده: آقا مطمئنی اشتباه نمیگی!؟ داداشم گفته بوده: نه که اشتباه نمیگم. داداشم به عینک سازه میگه: صاحب این عینک یه گوش نداره، برای همین همیشه یکی از دستههای عینکهاش را از بیخ میشکنه. با عینک داستانها داشتیم تا اینکه بآلآخره در اردیبهشت۱۳۸۶ با یار همیشگیم: برادر عزیزتر از جانم رفتم و عمل اصلاح دید را انجام دادم تا از شر عینک خلاص بشم. از عوارض فوری عمل اصلاح دید میتونم به مگس پران شدن چشمم اشاره کنم. یکی دو سال بعد عمل احساس میکردم چشمم نمیتونه سریع روی سوژههای دور و نزدیک تمرکز کنه. آخرین عکسم با عینک طبی که قبل از عمل چشم گرفته شده.
چند روز پیش رفته بودیم چندتا خانه اونورتر، منزل پدر بزرگوارم، پدرم گفت: بیا این را بخوان ببین چی نوشته. به شوخی گفتم: این خیلی ریز نوشته و خوندنش برام سخته، عینک پیر چشمیت را بده بزنم راحت بخونمش. پدرم عینکش را داد و من اونو زدم به چشمم، اینجا بود که نوشتههای ریز و تار و ناخوانا جلوی چشمم پر رنگ و روشن و خوانا و واضح شدن و این یعنی اینکه من رسما پیر و سالمند شدم.
پاپوش: شخصی دلسوز و مهربان داره برای تنها دختر سالمه یه خانوادهی معلول جهیزیه جمع میکنه، هرکسی تمایل به کمک داره حتی به میزان بسیار اندک، پیام بده تا راه انتقال کمک را عرض کنم.
نقش امگا ۳ در سلامت افراد مسن
هرم غذایی مناسب سالمندان
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
لينك،
ابزار بهتر زیستن،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
امگا ۳,
پدر,
پروستات,
پیر چشمی,
تشک,
تغذیه,
تلویزیون,
جهیزیه,
درمان یبوست,
سالمندان,
شفاف,
عینک,
گوش,
مات,
مدرسه,
مسن,
مگس پران,
مناسب سازی,
نخاعی,
هرم غذایی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 بهمن 1391
فناوران یک شرکت دانشبنیان در شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان، موفق به طراحی و تولید واکر پیشبرنده بیماران ضایعه نخاعی شدند. به گفته مجریان طرح، بیماران ضایعه نخاعی و فاقد توانایی حرکتی، جهت حفظ تعادل و ثبات حرکتی و نیز کمک به انجام تمرین راه رفتن نیاز به واکر دارند که متاسفانه نمونههای موجود در بازار متناسب با وضعیت جسمی این افراد نیست. واکر ساخت محققان شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان به دلیل دارا بودن طول و عرض مناسب و قرار گرفتن بیمار درون واکر و نه بیرون از آن، به لحاظ حفظ تعادل کمک موثری به فرد میکند. وجود ترمز دستی در چرخ جلو واکر و ترمز خودکار در چرخهای عقب، وجود صندلی پرتابل در عقب که تاکنون در هیچ واکر ویژه بیماران ضایعه نخاعی نبوده است، امکان تاشدن و کاهش حجم و طول و قابلیت حمل و نقل در صندوق عقب خودرو و وجود پنج حلقه چرخ سایز 12.5 که احتمال سقوط به طرفین یا جلو و عقب را کاملا مانع میشود از مهمترین شاخصههای این واکر است. این واکر تاکنون برای استفاده حدود 30 بیمار ضایعه نخاعی ساخته و به شش استان کشور ارسال شده است؛ همچنین تحقیقات لازم جهت استفاده از موتور الکتریکی در این واکر به منظور کاهش انرژی مصرفی توسط بیمار و افزایش مسافت طی شده در شرکت تولیدکننده در حال انجام است. منبع
عوارض و میزان از کار افتادن اعمال بدن بعد آسیب نخاعی اصلا قابل پیشبینی نیست، اگر کسی بعد آسیب نخاعی توانایی ایستادن و یا گام برداشتن داره، و اگر کسی از این میکروکامپیوترها برای گام برداشتن داره حتما از این نوع واکرها براش خیلی مفید خواهد بود.
پايانه: تلویزیون فارسی BBCبرنامهای بنام کلیک داره که به دانش و فناوری الکترونیک میپردازه. هفتهی پیش در این برنامه رویایی دیدم که سالهاست بهش فکر میکنم: موتور الکتریکی C1. این موتور بسیار زیبا به وسیلهی دو ژیراسکوپ همواره تعادل خودشو روی دوچرخ حفظ میکنه، با یک شارژ 350کیلومتر راه میره و برای دو سرنشین گنجایش داره. قراره تا دوسال آینده به تولید انبوه برسه. قیمتش در صورت تولید در آسیا 5هزار دلار خواهد بود.
جدال نخاع با مردی از دیار توس
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
لينك،
تکنولوژی،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
ماهواره،
خودرو معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
C1,
آسیا,
امکان,
بازار,
بسیار زیبا,
بیماران,
پیشبینی,
تعادل,
تولید انبوه,
حمل و نقل,
دانشبنیان,
ژیراسکوپ,
شارژ,
شرکت,
صندوق عقب خودرو و,
ضایعه نخاعی,
عوارض,
قابلیت,
موتور الکتریکی,
نمونههای موجود,
واکر پیشبرنده,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 08 دی 1391
بآلآخره بعد کلی استرس و نگرانی جمعه رسید، جمعهای که برای ما خیلی مهم بود، چون روزی بود که پسر کوچک ولی بزرگ مرد و البته تهطاقاری خانه باید در سیوسه سالگی رخت دامادی میپوشید. از چند هفته قبل همه استرس داشتن. کل خانواده دو سه روز قبل مجلس رخت نو خریدیم. برای اینکه بتونم اندکی وظیفهی برادرانهی خودم را تو مجلس دامادی داداشم انجام بدم باید با ویلچر برقی میرفتم تا بتونم تو مجلس حرکت کنم، پس، چند روز قبل، زنگ زدم به یکی از رانندههای ونهایی که به معلولها سرویس میداد، ازش خواستم بصورت کرایه ساعت17 و 23 بهم سرویس بده، گفت: چهلهزار تومن میگیرم. منهم گفتم: باشه. من و پدرم دوساعت زودتر از شروع شدن مجلس با ون راه افتادیم تا بیاسترس ترافیک و خیلی زودتر از همه به سرخیابان مطهری برسیم، چون باید بعنوان خیرمقدمگو، جلوی درب سالن هتل بزرگتهران از مهمانها استقبال میکردیم. خوشبختانه اولین نفر رسیدیم. اولین کاری که کردم در سالن خالی نماز مغرب و عشاء خواندم. به تک تک مهمانها خیرمقدم گفتیم و سر تمام میزها رفتیم و از حضورشون تشکر کردیم. وقتی داماد وارد مجلس شد، خواست من و خواهرزادهام بعنوان ساقدوش همراهیش کنیم. بعد سلام و دیده بوسی و تشکر و تبریکه داماد با مهمانها، داماد به جایگاهش رفت. اونجا هم دست پدر و پدر زنش را بوسید. دوستان و اقوام یکی یکی به جایگاه داماد میرفتن و کنار داما مینشستن و من با دوربینی زپرتو ازشون عکس میانداختم. بعد اینکه من و دوستام با داماد عکس انداختیم دوستام شروع کردن به رقصیدن جلو داماد، داماد که رقصید، رقص بلدهای مجلس آمدن پیش و با حرکات موزون خودشون مجلس را گرم کردن. من هم به هرکی رقصید شاباش دادم. بعد صرف شام مفصلی که داداشم برای مهمانها سفارش داده بود مجددا من و پدرم رفتیم جلوی درب مجلس و از تک تک مهمانها تقدیر تشکر و خداحافظی کردیم. شکر خدا در قسمت مردانه همهچیز عالی بود، اما در قسمت زنانه برای خیلیها دلخوری پیش آمده بود، آخه بخاطر خانمی که مادر شهید بوده اجازه نداده بودن کسی شادی کنه چه برسه به رقصیدن با لباسهای آنچنانی. دست داداشم دردنکنه که مراسمی گرفت شاهانه. دست کم 15میلیون خرج هتل کرده، هتل برای هر مهمان چهل هزارتومان از داداشم گرفته.
پسوند: برادر عزیزتر از جانم بخاطر من ازدواج نمیکرد، وقتی من ازدواج کردم و خیال او از جانب من آسوده شد به فکر ازدواج افتاد. برادر من گل و بیهمتاست. امیدوارم خوشبختترین مرد دنیا باشه.
من و دوستام
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون ویلچر،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
استرس,
تقدیر,
تهطاقاری,
حرکات موزون,
خرج,
خیلی مهم,
دلخوری,
رخت دامادی,
رقصیدن,
ساقدوش,
سالن,
شاباش,
شادی,
شاهانه,
کرایه,
مادر شهید,
مجلس,
مغرب و عشاء,
مهمانها,
نگرانی,
نماز,
هتل,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 آبان 1391
داشتم برنامهی سلاحهای خوفانگیز هیتلر را که از شبکه صهیونیستی منوتو ضبط کرده بودم را با لپتاپ میدیدم (چون حوصله آگهی و ریتم آهسته را ندارم، برنامهها را ضبط و با دور تند میبینم) ناخودآگاه وسط برنامه ذهنم شروع کرد به مقایسهی شرایط اون موقع آلمان و الان ایران: اون موقع آلمان تمام سرمایه و امکانات و نیروهای انسانی کشورش را اختصاص داده بود به تجهیزات و سلاحهایی که بتونه از اونها در جنگ استفاده کنه تا صاحب دنیایی بشه که نژاد ژرمن یا آریایی، حکمران مطلق آن بشه. اما کشورهایی که آلمان با اونها وارد جنگ شده بود باهم متحد شدن و آلمان را به خاک سیاه نشاندن. الان ما هم گیر دادیم به انرژی هستهای و کشورهایی که از جانب ما احساس خطر میکنن دنیا را علیه ما متحد کردن و با تحریمهای همه جانبه ما را به حال و روزی انداختن که هر لحظه احساس ندارتر شدن میکنیم. نتیجه اخلاقی من اینه که: اگر ما آریاییها از هیچ چیزی به ژرمنها شبیه نباشیم حتما از کله خشکی و افکار مردم آزار بهم شبیه هستیم.
پاپوش: یه شبی که خیلی باد میآمد از عروسی آمدیم خانه تو حیاط به همسرم گفتم: مهتاب و ناهید و زهره و ستاره و قمر و اختر و آسمان را دیدی؟ گفت: نه، تو اینا را کی و کجا دیدی؟؟ گفتم: الان بالای سرت تو آسمان. همسرم گفت: بله، چه معنی داره مرد اینهمه سربههوا باشه؟؟ چشمتو درویش کن و زود برو داخل خانه که ناجور هوا سرده.
روباه و زاغ
مدلهای شلوار جین از گذشته تا آینده
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
ماهواره،
عکس،
:: برچسبها:
آریایی,
آلمان,
انرژی هستهای,
برنامه,
تحریم,
جنگ,
ژرمن,
سرمایه,
سلاحهای خوفانگیز,
شبکه,
صهیونیستی,
لپتاپ,
مقایسه,
نژاد,
هیتلر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 مهر 1391
چندتا پلاک اونورتر از ما چندتا زمین هست که هنوز توش ساختمان نساختن، نسیم خانم هر روز میره توی اون زمینها و با شلوغکاریهاش کلی گرد و خاک بپا میکنه، این کار نسیم خانم باعث میشه گرد و خاک از پنجره وارد خانه و زندگیه خانمهای همسایه بشه و زندگیشون به خاک و اعصابشون به خاک سیاه کشیده بشه. همسرم برای کم کردن تاثیر کارهای نسیم خانم بر خانه زندگیش رفت رومبلی خرید. متاسفانه شکل رومبلیها مناسب مبلها نبود و هیچ رقمه نمیشد اونها را روی مبلها کشید. زنگ زدم به فروشندهاش و گفتم: رومبلی که دادین فقط به مبل یکنفرهمون میخوره. مبل دونفرمون فقط یهطرفش دسته داره و مبل سهنفرهمون دسته و تکیهگاهش یکیه و بهم وصله. طرف حسابی گیج شده بود و گفت: مگه میشه هر تکه مبل یه شکلی باشه!؟ به شوخی گفتم: آخه من هر تکه از مبلهامون را از یه سمساری خریدم. خلاصه کلی برای طرف توضیح دادم تا بفهمه مبلهامون چه شکلیه، آخرش هم طرف گفت: نفهمیدم چی میگی، بیایین یه دست رومبلی بزرگ ببرین اگه نتونستین به مبلهاتون بخورونینشون خیاط میفرستم بیاد از مبلهاتون الگو برداره تا براتون کار سفارشی بدوزیم. عکس مبلهای جورواجورمون را همسرم برد برای رومبلی فروش او هم یه دست رومبلی بزرگ داده بود، شیوهی خوراندنشون را هم گفته بود. و اینگونه نسیم خانم 180تومان خرج گذاشت رو دستمان.
پيآمد: منزل ما در مسیر پرواز هواپیماهای فرودگاه مهرآباد با 14کیلومتر فاصله است. صدای آزار دهندهی هواپیماها بخصوص روسیها گاهی موجب میشه دزدگیر اوتولها فعال بشن و اواو کنن. بنظر من هواپیماها حریم خصوصی مردم را میشکنند و موجب ازبین رفتن آرامش میشن. بنظر شما آیا میشه از شرکتهای هواپیمایی برای آلودگی صوتی و مزاحمت هواپیماهاشون شکایت کرد؟
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
عکس،
:: برچسبها:
آلودگی,
الگو,
پلاک,
پنجره,
حریم,
خاک,
خانه,
خیاط,
دزدگیر,
رومبلی,
زمین,
ساختمان,
سمساری,
شکایت,
صوتی,
فرودگاه,
مهرآباد,
هواپیما,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391
سریع از ترافیک سر کمربندی چالوس به نوشهر خلاص شدیم و راه را بطرف شرق ادامه دادیم و از پارک جنگلی سیسنگان عبور کردیم و به مجتمع تفریحی شهید همت رسیدیم، بعد تکمیل فرم پذیرش و دریافت کلید ویلا و کارت استفاده از امکانات مجتمع، رفتیم برای استقرار. متاسفانه ویلایی که بهمون دادن پله داشت برای همین زنگ زدم به رییس مجتمع و او دستور داد ویلای مناسب حالم را بهم بدن، با این حال باز ویلاش 2نیم پله میخورد. امکانات رفاهی داخل ویلا خوب بود: گولر گازی همراه با پنکه، تختها با تشکهای خیلی خوب، آشپزخانه با یخچال پر، فنجان و فلاسک چای، حمام و توالت تمیز و.... داخل مجتمع این چیزا هست: استخر، سالن تیراندازی، سینما، پیست با کلی دوچرخه برای سواری، پارکجنگلی با آلآچیق، پارک برای بازی بچهها، فوتبال دستی، میزتنیسرومیز، چایخانه، فروشگاه، رستوران، تنها بدی مجتمع اینه که ساحلی نیست و کوهپایهایست. عصر روز اول رفتیم دریا، با تشویق من بجز پدر و مادر همسرم و خودم بقیه با لباس رفتن داخل دریا، وقتی همه از دریا خسته شدن یه موج خیلی قوی آمد و پاهای منو که روی شنها بود را خیس و پر از آشغال کرد. روز بعد رفتیم به شهر رویان و از اونجا 33کیلومتر به طرف جنوب رفتیم تا به آبشار آبپری رسیدیم، خیلیها اونجا بودن، متاسفانه آب آبشار پریده بود و یه باریکه از گوشهاش آب میآمد. منطقهی بسیار زیبا و شگفتانگیزی بود اگه شمال رفتید حتما اینجا برید. روز آخر خانمها رفتن بازار، قیمت همه چیز بسیار گران بود، قیمت میوه هم 3برابر تهران بود. کلا سه روز و چهار شب اونجا بودیم. ظهر روز اول هوا داغ روزهای بعد هوا خنک شد، شب و صبح روز آخر کلی باران آمد. برای بازگشت از جادهی هراز بطرف تهران آمدیم، چندجا برای استراحت و در امامزادههاشم برای زیارت ایستادیم و نزدیک ساعت20 رسیدیم خانه. هزینه داخل مجتمع که شامل میشد بر اسکان و خوراک برای ده نفر، نزدیک600هزار تومان شد که البته همه را من مهمان کردم. اینهم عکس شش در یک ما:1-ورودی جاده چالوس 2و3-داخل مجتمع 4-آبشار آب پری 5-من و همسرم جلوی آبشار 6-ابتدای ورود به تهران
پسرفت: باوجود اینکه در طول سفر آب تو دلم تکان نخورد و خیلی خوشگذشت و اصلا خسته نشدم اما از روزی که برگشتم خانه کلی بیحال شدم و دو روز اصلا تکان نخوردم. ایشالله خدا قسمت کنه همهی دوستان مجرد ازدواج کنند و با خانوادهی همسرشون دست جمعی برن ماه عسل.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
سیاحت،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
آبشار آبپری,
آلاچیق,
امامزادههاشم,
امکانات رفاهی,
باران,
پارک جنگلی,
جاده هراز,
دریا,
ساحلی,
سیسنگان,
سینما,
شگفتانگیز,
عکس,
فرم پذیرش,
فلاسک چای,
فوتبال دستی,
گولر گازی,
ماه عسل,
مجتمع تفریحی,
یخچال,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391
ماراتون خیریهی کلیر لوماس با پاهای بیونیکش، از پاریس تا لندن، قلب بسیاری از ناظران را تسخیر کرد، وی درنظر دارد این بار همین مسیر را با پاهای بیونیک، رکاب بزند. کلیر لوماس که دارای پاهای بیونیک است و نمیتواند پای خود را حرکت دهد در نظر دارد مسیر 402 کیلومتری را با یک دوچرخه مخصوص از پاریس تا لندن طی کند.این دوچرخه مخصوص از ضربات الکترونیکی برای تحریک ماهیچه های وی و در نتیجه وارد کردن نیرو به پدال استفاده میکند.کلیر لوماس به رغم فلج بودن پاهایش امیدوار است بتواند بهار آینده از پاریس تا لندن رکاب بزند. لوماس به دنبال یک حادثه اسب سواری و صدمه شدید ستون فقرات از ناحیه کمر به پایین فلج شده است، دن همسر وی بار دیگر در این سفر وی را همراهی خواهد نمود.کلیر لوماس 31 ساله اظهار داشت: این سفر با ماراتن بسیار تفاوت دارد و به نظر میرسد که کار دشواری خواهد بود. هنگامی که ماراتن را انجام میدادم نیازی نبود که پاهای قوی داشته باشم چرا که سرعت ربات پایین بود.در آوریل امسال وی همراه همسرش که یک محقق زیست شناس است به همراه دختر یک ساله خود ماراتن لندن را انجام دادند، ماراتنی که دو هفته و نیم به طول انجامید.این ماراتن خیریه با هدف جمع کردن مبلغی برای تحقیقات مربوط به ستون فقرات انجام شد و طی آن وی توانست 200 هزار پوند به این تحقیقات کمک کند.وی همراه با درد و رنجی که برای ایستادن تحمل میکند از خط پایان این ماراتن 16 روز پس از آغاز در حالی عبور کرد که صدها نفر برای تماشای خاتمه این ماراتن در لندن حضور داشتند. مردم بریتانیا انتظار داشتند که مقامات مدال افتخاری برای این دستاورد به لوماس اهدا کنند اما گفته میشود که مقامات از ارائه این مدال سرباز زدند چرا که وی ماراتن را ظرف 24 ساعت به اتمام نرسانده بود. این درحالی است که 14 نفر از برندگان این ماراتن که از تلاشهای وی تحت تأثیر قرار گرفته بودند مدالهای خود را به کلیر لوماس اهدا کردند.این دلگرمیها موجب شد که وی به رغم داشتن پاهای بیونیک فکری برای انجام یک کار خیریه دیگر داشته باشد.قرار است پاهای وی به یک دوچرخه الکترونیکی متصل شود که در حقیقت یک سه چرخه است و الکترودها به بدن وی و به یک محرک الکترونیکی متصل میشود. در این میان یک رایانه که با فشردن یک دکمه فعال میشود ماهیچهها را در پاهای وی کنترل کرده و موجب میشود که این ماهیچهها حرکت پدال زدن را انجام دهند.یک دستگاه در فرمان سهچرخه اجازه مدیریت شدت محرک و سرعت پدال زدن را کنترل میکند.وی قرار است از یک سه چرخه برای رکاب زدن از پاریس تا لندن استفاده کند. وی به عنوان بخشی از تمرینهای خود در مسابقه دوچرخه سواری گلاسو شرکت کرد و امیدوار است بتواند بهار سال آتی مسیر انتخابی خود را رکاب بزند. عکس کلیر همراه دخترش.
پسرفت: اگر خیلی متوجه مطلب بالا نشدین به دلیل دست کاریهای من نیست، بلکه آب از سرچشمه گل آلود بوده. مطلب بالا را توی روزنامه خواندم و فکر کردم چون من اونو سرسری خواندم درست متوجهش نشدم، وقتی همون مطلب را توی منبعش: خبرگزاری مهر خوندم دیدم انگار فقط مطلب را ماشینی ترجمه و منتشر کردن.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
عکس،
:: برچسبها:
اسب سواری,
بیونیک,
پاریس,
تحریک,
ترجمه,
خیریه,
دوچرخه,
ستون فقرات,
سرچشمه,
فلج,
گل آلود,
لندن,
ماراتون,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 تیر 1391
|
|