💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


در بيمارستان بخش آخر

همان شب اولي كه معلوم شد بايد در بيمارستان بستري بشم خواستم كه تشك خودم را از خانه به بيمارستان بيارند كه پشتم روي تشك هاي بيمارستان زخم نشه. تشكم را كه آوردند اون را گذاشتند روي تشكي كه روي تخت بيمارستان بود. اما چون تشك زيري مانع از تنفس تشكم ميشد پشتم به سرعت سياه شد و داشت رو به زخم شدن ميرفت ، بالاخره تشك زير تشكم را برداشتند و همه چيز عادي شد و من از زخم بستر گرفتن جستم. تمام روز هايي كه من در بيمارستان بودم خانوادم تا آخر وقت كنارم بودند، شب ها هم دو نفر كنار من در بيمارستان مي ماندند. در اورژانس دو پيرمرد را كه بين دنيا و برزخ گير كرده بودند ، تنقيه كردند كه هردو به رحمت خدا رفتند. توي بخش دكترم به پرستار ها گفت كه كاري كنيد كه بيمار شكمش كار كنه تا معلوم بشه كه خونريزي داره يا نه ، گفتم دكتر جون تنقيه كه تو كار نيست ؟؟ گفت نه، چطور مگه؟؟ گفتم: در اورژانس دو نفر را تنقيه كردن كه هردو به رحمت خدا رفتند. دكتر گفت حالا اين چه ربطي داره ؟؟ گفتم ربطش در زنده بودن و نبودنشه. آدم ها معمولا يك بار تولد را در بيمارستان تجربه مي كنند اما من خوشبخت بودم و امسال براي دومين بار تولدم را در بيمارستان تجربه كردم و صد البته خوشبخت تر بودم كه يكي از آن دو مرحوم اورژانس نبودم. چند روز پيش يه برنامه در مورد هپاتيت ب از راديو پخش ميشد كه تمام علامت هايي را كه دكتر متخصص برنامه براي هپاتيت برميشمرد را من در بيمارستان داشتم ولي هپاتيت نداشتم. بيخود نبود دكترها گيج مي خوردند. يه عراقي هم در بخشي كه من بودم بود . ميگفتن برادر زاده ي الحكيمه و موج انفجار گرفتدش. شايد همون بمب گذار اعزامي واحد مركزي خبر بوده كه من خبرش را داده بودم . يه بيمار ديگه هم بود كه گوش كم شنوايي داشت ، براي اينكه برنامه هاي تلويزيون را بشنوه صداي تلويزيون اطاقش را تا ته زياد ميكرد و صداي همه را در مياورد. از خوش شانسي من اطاق او روبروي اطاق من بود. توي اون بخش يه خانم پرستار خيلي مهربوني بود كه صدا و سيما و رفتارش خيلي شبيه آناهيتا همتي بود. اين خانم پرستار به همه ي بيمار ها انرژي ميداد و حال همه را جا مياورد. تنها صداي شادي كه از بيرون اطاق ميامد مال خانم ايران آهنگران پرستار مهربون بود. راستي الان كه بيشتر از يك ماه از به خانه اومدنم گذشته هنوز جاي آنژوكتي كه توي رگم بوده دردناكه، شبها دستم مثل چوب خشكي ميشه كه بخواهي خمش كني. بيمارستان پول دارو و درمان هيچي از ما نگرفت چون از طرف پدرم بيمه ي خدمات درماني نيروهاي مسلح هستم و بيمارستان بقية الله مال نيروهاي مصلح است اما براي اطاق يك تخته شبي 48 هزار تومان پياده شديم. هتل هاي 5 ستاره هم چنين پولي نمي گيرند. در نهايت از خانوادم براي همه ي ناراحتي هايي كه من برايشان به وجود آوردم پوزش ميخوام و همه ي عشقي كه خانوادم به پاي من ريختند هزار ميليون سال نوري ممنونم، البت همچنين از اقوام و دوستان و آشنايان و شما عزيز گرامي نيز بسيار بسيار ممنونم پسوند: لينكستانك

اول دفتر هدف من از وبلاگ نويسي عكسي كه در بك گراند دسك تاپ كامپوتر ماست وب سايت شخصي مهران مديري كلي آموزش در مورد نگفته هاي ويندوز و اينترنت




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: آزمايشگاه, آمپول ويتامينk, آنژوكت, انعقاد خون, بيمارستان, پرستار, پلاكت, تب و لرز, حس رضايتمندي, سونوگرافي, فاكتور هاي انعقادي, فشار خون, مغز استوخوان, هپاتيت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 21 اسفند 1383 ارسال نظر(18)

من در بخش

از كساني كه اين چند نوشته ي من ناراحتشان كرده كلي پوزش ميخوام ، اميدوارم كه زيبايي روزهاي پيش رو جبران ناخوشي هاي نوشته هاي من را بنمايد. دستور انتقال من به بخش كه طبقه ي 10 بود صادر شد . ساعت 12 من در يك اطاق سه تخته ي بخش بيماري هاي عفوني بودم . چون من بيرون روي داشتم ناراحت كردن بيمارهاي ديگه برام اعصاب خوردكن بود ، پس خواستم كه اطاق يك تخته به من بدهند ، با رابطه ساعت 18به اطاق مورد نظر كه روبه كوه پايه ي البرز عزيز بود انتقال يافتم . توي بخش اول اومدن و يه كارت زدن بالاي سرم كه آي بگوش و به هوش اين بابا هپاتيت داره .تزريق سرم و آمپول چرك خشك كن و آمپول ويتامين كا و پلاكت همچنان ادامه داشت يه كيسه خون هم به من زدند تا حسابي دوپينگم كرده باشند . من خودم با هپاتيت اصلا مشكلي نداشتم اما وقتي مي ديدم خانوادم از سردرگمي و نظر هاي مختلف كادر پزشكي دارن داغون ميشن حسابي اعصابم خورد ميشد،خلاصه كه يهو جوش آوردم و به يكي از پرستار ها گفتم اسم رئيس بيمارستان چيه كه مي خوام با اون دعوا كنم، آقاي پرستار مرتب سعي مي كرد من را آروم كنه و اسم و شماره ي رئيس بيمارستان را به من نده. پرستار كه ديده بود حرف من منطقي است جريان را با دكترم درميان گذاشته بود، فرداي اون روز دكتر خان آمد و پرونده ي من را كه اندازه ي يه مثنوي شده بود را براي بار چندم وارسي كرد. نتيجه اينكه دكتر رفته بود آزمايشگاه و از مسئول آزمايشگاه خواسته بود كه اون آزمايش خون من را كه گفته بود من هپاتيت دارم را دوباره آزمايش كنن، نتيجه كار برعكس قبل از آب در اومده بود، بله من ديگه هپاتيت نداشتم .با اين جواب رنگ به رخسار خانوادم برگشت و يه نفسي كشيدن و يه آبي خوردن . وقتي كه فهميدم مشكلي ندارم ديگه نگذاشتم به من چرك خشك كن و سرم بزنند و گفتم كه آنژوكتم را هم از دستم خارج كنند و البته به دكترم هم گزارش بدهند كه بيمار نسبت به دريافت دارو امتناع مي ورزد. دكتر هم گفته بود كه عيبي نداره بيمار قرص بخوره ، اما من قرص هم نخوردم . تا وقتي كه سرم داشم مرتب 2 درجه تب داشتم همين تب هم بيشتر دكتر ها را گيج كرده بود اما وقتي كه نگذاشتم به من سرم بزنند تب هم قطع شد . وقتي كه به گذشته فكر كردم ديدم كه مشكل تب من از سرم بوده ، اين هم از عجايب خلقت بدن من ؟!!؟ . خلاصه بعد از قطع خونريزي و مطلوب شدن تمام اجزاي خونم دكترم براي ماس مالي نمودن گند آزمايشگاه بيمارستان كه به من انگ هپاتيتو بودن زده بود و براي اينكه خودش هم كم نياورده باشه گفت: آقا شما سو تغذيه مفرط داري . برات ويتامين مينويسم كه بايد بخوري. به دكترم گفتم بخدا من وقتي كه سالم هم بودم همين بودم كه الان هستم، اگر هم ضعف خوني دارم براي آدمي مثل من كه قطع نخاع هست و نميتونه حركت كنه طبيعي ست. دكتر متخصص مجاري ادرار هم من را ويزيت كرد و بالاخره در روز 19 بهمن از بيمارستان مرخص شدم و در شرايطي كه از آسمان داشت بشدت برف شادي مي باريد به خانه آمدم . اون شب تا صبح برف شادي اومد و صبح 30 سانتي روي زمين اثر شادي آسمان بجا مونده بود. پاورقي : لينكستانك

برج ميلاد برداشتي آزاد از اين برج در لاس وگاس است نماي نزديكش فكر ميكنيد اون بالاي بالاش كه مثل آنتنه چه ميكنند آموزش كنترل جيميل با اوتلوك اكسپرس يا آموزش دریافت e mail با Gmail از طریق Outlook Express




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان،
:: برچسب‌ها: آزمايشگاه, آمپول ويتامينk, انعقاد خون, بيمارستان, پرستار, پلاكت, تب و لرز, حس رضايتمندي, سونوگرافي, فاكتور هاي انعقادي, فشار خون, مغز استوخوان, هپاتيت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 14 اسفند 1383 ارسال نظر(18)

در اورژانس

من بهتر از قبل هستم اما هنوز كامل كامل ، خوب و بي مشكل نشدم. اينبار اول پاورقي را بخوانيد: همونطور كه متوجه شديد اين وبلاگ و بقيه ي وبلاگ هايي كه نويد عزيز درست كرده چند روزي مشكل داشتند، دست نويد عزيز و پرتلاش درد نكنه براي رفع مشكل مستاجراش و تمام حمايتي كه از ما ميكنه. بايد بگم كه ايميلم هم مشكل دار شده و چند روزي ميشه كه نميتونم ايميل هام را بگيرم، پس از دوستان ايميلي پوزش ميخوام كه نميتونم جوابشون را در وكنم.

 ميدونم كه خوندن شرح اونچه كه بر يه بيمار در بيمارستان گذشته براي خيلي ها جالب نيست، اما حتما براي دوستاني كه مثل خود من هستند آموزنده است و در ضمن ميتونه براي دوستان سالم باعث حس رضايتمندي از سلامتيشون بشه ، پس به اميد تندرستي و شادكامي شما. روزي كه من را به بيمارستان بردند عيد غدير بود و روز تعطيل، آمبولانسي كه من را به بيمارستان رساند و بقيه ي آمبولانس ها همشون خصوصي هستند. آمبولانسي در بيمارستان براي انتقال من 50 هزار تومان خواسته بود. در بيمارستان من را به اورژانس بيمارستان بردند اول از من شرح حال گرفتند بعد فشار خون و درجه ي تب. تب نداشتم و فشار خون هم اصلا نداشتم. اولين كار پرستارها گرفتن خون براي آزمايشگاه بود بعد يه آمپول ويتامين كا براي تسريع انعقاد خون به من زدند و بعد آمپول ضد تهوع و بعد سرم قندي نمكي و بعد سوند شستشوي مثانه به من زدند. چون خونريزي من بند نميآمد 4 كيسه پلاكت هم به من زدند تا زودتر خونريزي قطع بشه. به دليل اينكه خون زيادي از من رفته بود رنگم بسيار زرد شده بود اين بود كه همه فكر كرده بودند من هپاتيت دارم و به اون دليل هم خونريزي كردم. جواب آزمايش خون من هم كه از آزمايشگاه اومد گفته بود كه بيمار هپاتيت ب داره. حالا از اين طرف من بشدت تب و لرز كرده بودم و ضربان قلبم هم رفته بود روي 120. يكي فكر مي كرد كه تب و لرز از پلاكت ها بوده، يكي مي گفت كه از ميكروبه ، يكي مي گفت كه از هپاتيته. راستش اين جريان تب و لرز و تند شدن ضربان قلبم هر بار كه رفته بودم بيمارستان يقم را گرفته بود (بعدا فهميدم كه تب و لرز من از سرم قندي نمكيه) دوباره آزمايش خون ازم گرفتن اين دفعه هپاتيت نداشتم ولي فاكتور هاي انعقادي نداشتم پس دوباره 4 كيسه پلاكت به من زدند. مرتب آمپول چرك خشكن توي رگم ميزدن كه باعث شده بود كه توي گلو و بينيم زخم بشه. صدام دورگه و خروسكي شده بود آب خوردن برام بسيار درد ناك شده بود. خونريزيم همچنان ادامه داشت همه مونده بودند كه من چمه !؟! سونوگرافي اول هم چيز خاصي نشان نداد جز يه سنگ سفراي 7ميليمتري. به دليل اونكه همچنان تب و لرز داشتم دكترم سه احتمال در مورد من داده بود: اول هپاتيت ب دوم ميكروبي ناشناخته و سوم كه برميگشت به عدم انعقاد خونم كه نتيجش با نمونه گيري از مغز استوخوان بايست مشخص ميشد. خلاصه بعد 48 ساعت خونريزيم كمي كم شده بود. و دستور انتقال من را به بخش دادند. در 48 ساعتي كه در اورژانس بودم بيشتر از 5 ساعت نتونستم بخوابم. در اورژانس حتي يك لقمه نان هم به من ندادند كه بخورم. ماجرايم در بخش باشه براي بعد.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان،
:: برچسب‌ها: آزمايشگاه, آمپول ويتامينk, انعقاد خون, بيمارستان, پرستار, پلاكت, تب و لرز, حس رضايتمندي, سونوگرافي, فاكتور هاي انعقادي, فشار خون, مغز استوخوان, هپاتيت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 اسفند 1383 ارسال نظر(16)

شروع بيماري

از اينكه چند روزي را به دليل بيماري غيبت داشتم پوزش مي خواهم و البته سعي مي كنم در اولين فرصت جهت موجه نمودن غيبتم به خدمت شما برسم. و اما فعلا مختصر بگم كه چه بر من گذشت: ماجراي من روز 10 بهمن ماه كه عيد غدير خم شيعيان جهان بود شروع شد، ظهر روز شنبه بعد از اينكه از حمام برگشتم از پدرم خواستم براي اينكه مثانم كمي استراحت كنه بياد و يه سوند فولي (ثابت) به من بزنه. پدرم هم آمد و اين كار را مثل هميشه كرد اما سوند وارد مثانه نشده بود كه خودم گفتم خوبه ديگه سوند را فيكسش كنيد، برادرم هم با سرنگ آب را وارد سوند كرد. يكم كه گذشت ديديم سوند داره هي مياد بيرون، سوند را كه خارج كرديم خونريزي شروع شد چرا كه بادكنك سر سوند باعث پارگي مجراي ادرار شده بود. هر كار كرديم كه سوند ديگري وارد مثانه كنيم نشد كه نشد خونريزي هم ادامه داشت و بند نميآمد . خانواده مي گفتن كه پاشو بريم بيمارستان اما من مي گفتم كه نه خودش خوب ميشه. توي اين گيري بيري حالت تهوع و بيرون روي هم يقه ي من را چسبيد. تا ساعت 5 بعد از ظهر خونريزي و تهوع و بيرون روي ادامه داشت تا اينكه خانواده ديگه درنگ را جايز نديدند و يه آمبولانس خبر كردند كه با كلي تاخير آمد و من را به بيمارستان بقية الله بردند. چون قد بلند من توي آمبولانس جا نميشد من را به شكل حرف نون فارسي در آوردن يعني سر و پا هاي من را بردن بالا و كمرم ماند پايين. با هر حركت و ترمز ماشين فشار خونم بشدت افت ميكرد و تمام سر و صورت و مغزم سر مي شد. بعد از كلي توي ترافيك ماندن به بيمارستان رسيديم. چون هنوز بايد بيشتر استراحت كنم بيشتر از اين نمي نويسم و بقيش باشه براي وقتي كه كمي بهترتر شدم.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من،
:: برچسب‌ها: آمبولانس, بادكنك, خونريزي, سوند فولي, عيد غدير خم, مثانه, مجراي ادرار,

نویسنده : تاریخ : جمعه 23 بهمن 1383 ارسال نظر(11)

بيماری
سلام، مهرداد چند روزیه مريضه و به خاطر همين اين هفته نتونست وبلاگ رو بروز کنه. البته داداشش برام نوشته جای نگرانی نيست و داره خوب ميشه. از همتون ميخوام برای بهبودی مهرداد عزيزمون دعا کنيد. نويد.


:: موضوعات مرتبط: احوالات من،

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 بهمن 1383 ارسال نظر(16)

چاقي و لاغري

يه روزي كه سوار ماشين شده بودم راننده ي ماشين به من گفت: مشدي چقدر تو لاغري؟!؟ يكم غذا بخور، ميدوني اگه مامورهاي مبارزه با مواد مخدر تورو ببينند حتما بازداشتت مي كنن. يه نگاهي به راننده انداختم ديدم شكمش افتاده بين پاهاش تقريبا روي فرمون ماشين. واقعا كه خوشبحال اون كسايي كه آب هم ميخورن تپل مپل و چاق و چله و گامبو ميشن. نه؟؟ به آقاي راننده گفتم: آقا به خدا تمام روغن غذاهامون را من ميخورم اما چه كنم كه يك گرم وزن هم اضافه نمي كنم. به اون بنده خدا گفتم : خوب بود از ترس چاق شدن هميشه حسرت حسابي و سير و پرو پيمون غذا خوردن را مي كشيدم. حالا خيالم راحته كه بي دردسر هرچي بخواهم ميخورم و مي آشامم و البت زياده روي هم نمي كنم. معمولا بيشتر كساني كه تحركشان كم ميشه و يك جا نشين ميشن مثل ويلچري ها راننده ها و كارمند ها گلابي گونه ميشن. نميگم ميرن توي صورتشون سيليكون كارمگذارند و گونه دار ميشن ها، ميگم شكم و باسنشان به شكل گلابي ميشه. اووو اين هم فكر خوبيه هآاااا من هم برم يك مقداري سيليكون روي صورت و سينه ها و شكم و باسنم بكارم شايد كمي تپل بشم. اونطوري ديگه مامورها من را بازداشت نميكنن. پسرفت:معمولا اينطوريه كه وقتي يه نظامي وزير يا رئيس جمهور يا شاه ميشه براي نمايش قدرت و جذبه ي بشتر (شايد هم براي كلاس) با همان لباس نظامي در تمام مجامع حضور پيدا ميكنه. وزير دفاع ايران جناب آقاي شمع خاني هم دقيقا همين كار را مي كنند. حالا فرض كنيد شهردار تهران رئيس جمهور شوند! اونوقت حتما ايشان با كت و شلوار سر هم نارنجي خواهند گشت.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، عقیده‌، احوالات من، خاطره،
:: برچسب‌ها: تپل مپل, چاق و چله, گامبو, لاغري, مبارزه با مواد مخدر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 09 بهمن 1383 ارسال نظر(15)

دايي تختي

يه روزي نوه ي خالم كه همسايمون بود اومده بود خونمون او دختر بچه اي 3 ساله بود. اين بچه رو هر كار كرديم كه اسم من را ياد بگيره و بگه، نتونست كه نتونست  من هم ديدم بهترين كار اينه كه با يه اشارتي اسمم را به اون ياد بدم، پس بهش گفتم شميم ببين كي تو اين اطاق تخت خواب داره با دست من را نشون داد، گفتم هآاااااااا اسم من دايي تختيه. خلاصه بعد اين ماجرا كه اين بچه رفته بود خونه ي مادر بزرگش كه ميشه خاله ي من هي گفته بود دايي تختي من را فلان دايي تختي من را بهمان  اهل اون منزل همه مونده بودن كه اين دايي تختيِ بد جنس كيه كه اين بچه اين همه از دستش شاكي و شكاره ، چون به هيچ نتيجه اي نرسيده بودند فكر كرده بودند كه دايي تختي زائيده ي ذهن فعال بچه است، اما بعدا كه اومدن خونه ي ما و جريان را تعريف كردن ما هم براشون گفتيم كه جريان چي بوده . پاورقي: چند وقت پيش در ساعتي كه همزمان چند كانال تلويزيون با هم اخبار پخش مي كردند، داداشم دنبال يه خبر مهم توي اخبار تلويزيون مي گشت و مرتب كانال تلويزيون را عوض مي كرد در نتيجه ي اين عوض كردن كانال ها چيزي كه من شنيدم اين بود: عبدالعزيز حكيم،بمب گذار،اعزاميِ واحد مركزي خبر،مركز شرق آسيا،تسونمي، بغداد




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، طنز،
:: برچسب‌ها: اطاق, تخت خواب, دايي تختي, زائيده,

نویسنده : تاریخ : جمعه 02 بهمن 1383 ارسال نظر(12)

ترميم نخاع در روسيه
جراحان روسي ادعا كردند كه براي اولين بار در جهان توانسته‌اند به كمك سلولهاي بنيادين مخاط بيني، نخاع به شدت آسيب ديده را ترميم كنند. يك تيم پزشكي از مسكو ادعا كردند كه اين نخستين باري است كه مي‌توان از طريق برقراري ارتباط مجدد ميان بافت‌هاي عصبي نخاعي كه شديدا دچار آسيب ديدگي شده‌ا‌ند به كمك اين سلولها، اين عضو را ترميم كرد. 6 عمل جراحي ابتدايي در اين زمينه موفقيت‌آميز بوده‌اند. اين جراحي‌ها همگي بر روي بيماراني انجام گرفته است كه تصور مي‌شد تا پايان عمر فلج باقي بمانند، اما هم اكنون توانسته‌اند اولين گام‌ها را پس از آسيب‌ديده‌گي نخاعي بردارند. انتظار مي‌رود كه اين بيماران به زودي به زندگي عادي خود بازگردند. تا كنون اعتقاد بر اين بود كه سلولهاي عصبي در بافت نخاع قابليت توليد مجدد و جايگزيني را ندارند، اما پروفسور آندري بريوچوسكي مدعي است كه با اين كشف خلاف اين ادعا را ثابت كرده است. وي سلولهاي بنيادين را از مخاط بيني بيماران تهيه كرده است كه اين بافت‌هاي مخاطي محل مناسب تجمع تعداد زيادي از پايانه‌هاي عصبي هستند. وي مي‌گويد كه تا كنون هيچ كس در جهان اين جراحي را انجام نداده است. نقل خبر از : ایسنا - سرويس بهداشت و درمان - عمومي كد خبر :8310-07179 با تشكر از ويولت عزيز براي ارسال اين مطلب . پاورقي : اول اينكه وبلاگ خودتان را در اين لينكداني ثبت كنيد . دوم اينكه اين پرشن بلاگ پدر كساني را كه ميخواهند براي كسي پيام بگذارند در مياره من كه هفته پيش براي بعضي ها 5 شيش بار سعي كردم پيام بگذارم اما نشد كه نشد ، در ضمن پرشن بلاگ خيلي هم كند عمل ميكنه ، هفته ي گذشته دوتا سرويس بلاگ فارسي را امتحان كردم كه خيلي عالي بودن : اوليش بلاگفا است كه خيلي راحت مثل آب خوردن ، سريع و سبك است قالب هاي ساده اي داره و محيطش خيلي صميمي است . سرويس دوم را ميهن بلاگ ارائه ميده كه بسيار كامل و حرفه اي است . هرچي كه از يك بلاگ كامل بخواهيد در اون هست . قالب هاش كمه ولي در حال تكميله. پرشن بلاگي ها لطفا دوستان را از شر پرشن بلاگ خلاص كنيد .


:: موضوعات مرتبط: بدون دسته‌،

نویسنده : تاریخ : جمعه 25 دی 1383 ارسال نظر(15)

يك ترم گذشت
اون موقع ها كه نوجوان بودم و هنوز تخت روان نشين نشده بودم، مدرسه كه مي رفتم هيچ هدف و ذهنيت درستي از درس خوندن نداشتم، به همين دليل درس خوندن برام جون كندن بود. اون موقع ها من همه چيز را يك جا و با هم مي خواستم، به همين دليل هر چيزي را كه مي خواستم نصفه نيمه بهش رسيدم . توي اين سال هاي معلوليت به اين نتيجه رسيدم كه : آدم بايد تك تك خواسته هاش را دنبال كنه تا وسط راه كم نياره .(تكبير) . توي دو هفته ي گذشته امتحان هاي اكابرستان برگزار شد و من هم رفتم امتحان ها را دركردم . الان اگه درس مي خونم ميدانم كه براي خودم و براي اينكه چيزي ياد گرفته باشم درس مي خونم نه براي نمره و رفع تكليف و ......... توي اين امتحان آخري اكابرستان يكي از ناظم ها به من گفت : حالا چيزي هم مي نويسي يا نه ؟؟ منظورش اين بود كه چيزي بلدي يا كشكي اومدي تا يه نمره اي بهت بدن . من فقط پشت و روي ورقه را نشونش دادم ، يعني اينكه آره بلدم . تماشاي آدم هايي كه ميامدن امتحان بدن ديدني بود : بيشتر جون هاي زير 25 بودن اما يه آقايي بود كه تاكسي داشت و حداقل 69 سال داشت ، يكي ديگه با سمند اومده بود موهاش جو گندمي بود خيلي هم خوش تيپ بود تيپ مدير عامل ها را داشت . يكي ديگه كه من فكر كردم از دبير هاي اونجاست و بهش سلام كردم . شايد حدود 30 نفر بودن كه بالاي 35 سال سن داشتند . يك دنيا سپاس و تشكر از مسئول هاي اكابرستان نظام مافي براي آنكه به من بخاطر شرايط جسمانيم اجازه دادند خارج از سالن اصلي امتحانات و در دفتر اكابرستان به تنهايي امتحان بدم . داداشم كه بيرون منتظر من ميماند مي گفت : يكي كه تو را ديده بود به دوستش مي گفت : كه دم اين پسره گرم ببين چه پارتي كلفتي داره كه تنهايي اينجا ازش امتحان مي گيرن ، حتما پاسخ نامه جولوش مي گذارن جاي سئوال . دست داداشم طلا كه با تمام گرفتاري هاش كلي از وقتش را براي من گذاشت . پاورقي : اجازه ندهيد كه محروميت‏هاى شما، مانع استفاده از نعمت هايتان‏شوند گوينده ناشناس


:: موضوعات مرتبط: بدون دسته‌،

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 دی 1383 ارسال نظر(23)

دروغگوي .........

هفته ي گذشته 2 گروه مهمان داشتيم همه شان آدم بزرگ بودند و به خيال خودشان آدم حسابي !؟اما يكي از يكي دروغگوتر بودند :thinking؟!؟يه موقع بچه دروغ ميگه قابل گذشته . يه موقع كسي براي شوخي و سرگرم كردن ديگران خالي بندي مي كنه بازهم قابل تحمله اما وقتي آدم بزرگ ها خيلي جدي براي تفاخر و با افتخار :surprise دروغ ميگن چه فكري ميشه در موردش كرد ؟؟

من ياد دوران سربازيم افتادم سرباز كه بودم رو در ورودي كارگاه محل خدمتم خيلي بزرگ نوشته بود :

دروغ گو دروغ نمي گويد مگر به سبب

حقارتي كه در نفسش احساس ميكند .

از پيامبر گرامي اسلام حضرت محمد مصطفي (ص)




:: موضوعات مرتبط: بدون دسته‌،

نویسنده : تاریخ : جمعه 11 دی 1383 ارسال نظر(10)

اندر احوالات شب چله

سلام. زمستان تان بخير و خوشي باد. شب چله خوش گذشت؟؟ فال گرفتيد؟؟

شب چله اي براي ما اتفاق هاي افتاد كه حافظ با حكمتش نمود :

داستان شب چله ي ما از سر شب شروع شد : سر شبي خواهرم كه خسته و كوفته از سر كار آمده بود و داشت خستگي در مي كرد كمكم كرد كه روي ويلچير بشينم . من هم در پاسخ زحمتي كه برام كشيد فقط تونستم براي او آرزوي كام روايي كنم . خواهرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : روز كام روايي ما روز بهبود توست .ساعت حدود 21 و 30 بود كه تلفن منزل زنگ زد دوستم از آمريكا بود گفت كه به راديو گوش كنيد يه خبر جالبي توش هست. ساعت 22 نشستيم پاي راديو : خبرنگار و گوينده خبر از شيوه ي نويني از درمان نخاع و عصب هاي آسيب ديده با سلول هاي پايه ي جنيني خبر مي داد و مي گفت كه گروه تحقيق و داروسازان درحال آماده شدن براي آزمايش بر روي انسان در سال 2006 هستند . دمشان گرمتر از كوره و راكتور اتمي فعلا خاموش بوشهر باد . خلاصه حدود ساعت 23 بود كه خواستم به رسم معهود شب چله فال بگيرم . خواهرم چادر نمازش را سر كرد و مثل تركان شيرازي شروع به سماع نمود و چون خواهر من بچه ي شيراز است حافظ را به نرگس مست اين ترك شيرازي تن ناز (خواهرم) قسم دادم و حافظ هم پاسخ من را اين چنين داد :

 

هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش

گفت ببخشند گنه مي بنوش

لطف الهي بكند كار خويش

مژده ي رحمت برساند سروش

اين خرد خام به ميخانه بر

تا مي لعل آوردش خون به جوش

گرچه وصالش نه به كوشش دهند

هرقدراي دل كه تواني بكوش

لطف خدا بيشتر از جرم ماست

نكته ي سر بسته چه داني خموش

گوش من و حلقه ي گيسوي يار

روي من و خاك در مي فروش

رندي حافظ نه گناهي است صعب

با كرم پادشه عيب پوش

داور دين شاه شجاع آنكه كرد

روح قدس حلقه ي امرش به گوش

اي ملك العرش مرادش بده

وز خطر چشم بدش دار گوش

 

با لطف آقانويد گل اين وبلاگ به آدرس زير منتقل شد

http://iran.special20.ir




:: موضوعات مرتبط: بدون دسته‌،

نویسنده : تاریخ : جمعه 04 دی 1383 ارسال نظر(16)

فوتبال
يه ضرب المثل انگليسي ميگه : ما هنوز اونقدر پولدار نشديم كه چيز ارزون بخريم منظور اين مثل اينه كه حتما چيزي كه ارزان است يه ككي توي شلوارش هست اين ضرب المثل بسيار دقيق و براي همه ي جوامع صادق است اما كو گوش بصيرت يك نمونه از عمل نكردن به اين ضرب المثل توي كشور ما تبديل به يه معضل فرهنگي به ظاهر لاينحل شده . چه آدم اهل فوتبال باشه چه نباشه از داد و فرياد آدم هاي فوتبالي متوجه ميشه كه استاديوم هاي فوتبال شده محل فحاشي يه مشت آدم بي كار و علاف كه دلشون از زمين و زمان پر است . اين آدم ها با پرداخت 500 تومان مي توانند هم فوتبال نگاه كنن هم به 40 فوتباليست 20 مربي و كادر فني از دو تيم 3 داور و تماشاچي هاي تيم مقابل و خواهر و مادر و برادر و پدر افرادي كه ذكر شد + زمين و زمان فحش بدهند . تا وقتي كه آدم هاي فوتبالي كيفيت را فداي كميت مي كنند بايد اين بي حرمتي ها را تاب بيارند زياد هم شكايت نكنند چرا كه خود كرده را تدبير نيست . وقتي چيزي ارزان شد راحت ميشه حرامش كرد . اگه بليط ورودي استاديوها مثلا حداقل بشه 5000 تومان اون وقت هر آدم بي كار و بي فرهنگي كه دلش گرفت نمي تواند براي خالي كردن عقده هاي رواني خود استاديوم فوتبال را انتخاب كند . كسي كه براي تماشاي فوتبال مبلغ قابل توجهي پول خرج كنه حتما اون فوتبال و اون آدم هاي فوتبالي برايش ارزش داشتند و حداقل براي ضايع نشدن پولي كه خرج نموده رعايت شئونات فرهنگي خود و تمام حاضران آن محل را مي نمايد . گران شدن فوتبال حسن هاي زيادي داره : 1. پاي آدم هاي علاف و بي فرهنگ و عقده مند از استاديوم ها بريده ميشه كه متعاقب آن فحاشي ها و حتك حرمت ها از استاديوم ها برچيده مي شود 2. با بريده شدن پاي آدم هاي بي فرهنگ از استاديوم ها پاي امنيت به استاديوم ها باز ميشه 3. با وجود امنيت و آرامش در استاديوم ها پاي آدم هاي فرهنگي كه مدت هاست با استاديوم ها وداع نموده اند به استاديوم ها باز ميشه 4. در اين صورت شرايط حضور خانواده ها و خانم ها به استاديوم ها فراهم مي شود 5. فوتباليست ها هم در كمال آرامش فقط فوتبال بازي مي كنند من فكر مي كنم كه مشكل فرهنگي فوتبال ما فقط از اين راهي كه عرض شد حل ميشه . خوبه كه حداقل يه نيم فصل اين پيشنهاد بنده عملي بشه اگه جواب داد ادامه پيدا كنه يه پيشنهاد ديگه هم دارم كه خيلي بامزه است : خوبه كه نقل و انتقال فوتباليست ها به تيم هاي مختلف در طول فصل آزاد باشه و براي هر بازي بشه يار كشي كرد !! اينطوري دقيقا ميشه مثل بازي هاي زمان كودكي فرض كنيد : قبل يه بازي آقاي پروين و آقاي .... براي ياركشي به گردو شكستم متوصل بشوند عادل فردوسي پور و مزدك ميرزايي و جواد خياباني و آقاي داد كان:omg اين مطلب را بخوانند.


:: موضوعات مرتبط: بدون دسته‌،

نویسنده : تاریخ : جمعه 27 آذر 1383 ارسال نظر(17)

كسالت و ويروس

گرماي تابستان و گرماي زيادي در زمستان، تاريكي بخصوص در زمستان خواب زياد، بي تحركي، بي كاري و فكر كردن به چيزهايي كه واقيت ندارند و البته ممكنه كه هيچ وقت هم واقعيت نشن مواردي هستند كه مي توانند باعث كسالت و افسردگي بشوند، بهترين راه خروج از كسالت كه من تجربش كردم دوش گرفتن است. چون كامپيوتر ما متعلق به عصر مرادبرقي است من نمي‌گذاشتم داداشم آنتي ويروس روي كامپيوتر بگذاره كه سرعت كم كامپيوتر ورژن آفتابه مون را از ايني كه هست هم كمتر كنه، توي هفته‌هاي گذشته با يه فلاپي ديسكت آلوده كامپيوتر آفتابه خرج لحيم ما گرفتار 3 تا ويروس خفن شد كه توي هر صفحه يكي از خودشون را كپي ميكردن. بعد از اينكه به چند صفحه ميرفتيم اين ويروس ها سرعت كامپيوتر هندلي ما را بشدت كم ميكردن . براي رفع آلودگي داداشم كلي به زحمت افتاد و 2 هفته هر روز و هر شب با كامپيوتر سروكله ميزد . براي رفع ويروس نياز به آنتي ويروس بود اما مشكل اين بود كه آنتي ويروس روي ويندز نصب نميشد . داداشم كامپيوتر را فرمت و اف ديسكش كرد ويندوز 98 ، ميلينيوم ، 2000 ، ايكس پي 2001 و ايكس پي 2004 نصب كرد اما باز هم مشكل داشت. خلاصه اينكه 3 تا سي دي نرم افزار ويروس كش تهيه كرد تا بالاخره مشكل رفع شد. حالا هم روي كامپيوترمان هم آنتي ويروس هست هم فايروال. الان به اين نتيجه رسيدم كه كمي كند شدن سرعت بهتر از دو هفته هنگ كردن مخ است. از داداش گل و با حال و مشديم براي تمام محبت هاي بي‌نهايتش ممنون و سپاس گزارم راستي اگر كامپيوتر شما = پرسسور و رم پر سرعتي داره از ويندوز ايكس پي 2004 غافل نشيد كه خيلي جالب و جذاب تر از قبلي هاش است . ته‌بندي: طولانى‏ترين سفر هم بايك قدم آغاز مى‏شود . لائوتسه.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، تجربه‌، تکنولوژی،
:: برچسب‌ها: آنتي ويروس, فايروال, كامپيوتر, ويندوز,

نویسنده : تاریخ : جمعه 20 آذر 1383 ارسال نظر(6)

صداي بنده و جريانات داوينچي

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست "نيكي"را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل آرماني اش را پيدا كند. روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود، اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم‌، زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم! "مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند." صداي بنده در گفتگو با راديو فردا به مناسبت روز جهاني معلولان




:: موضوعات مرتبط: بدون دسته‌،
:: برچسب‌ها: تابلو شام آخر, شكل عيسي, كليسا,

نویسنده : تاریخ : جمعه 13 آذر 1383 ارسال نظر(8)

ويلچير روي رمپ يا پله

يكي از بزرگترين مشكلات و موانع براي همه ي افراد كم توان و معلول عصا كش و ويلچر نشين پله است. كساني كه خيلي به فكر ويلچر نشين‌ها بوده اند، قسمتي از پله‌هايشان را تبديل به سطح شيب دار نمودنده اند!؟؟ معمولا تمام بچه هايي كه چشمشان به اين سطوح شيب دار كه براي بالا رفتن و پايين آمدن ويلچر معلولان ساخته شده ميافتد، نمي‌توانند از خير سرسره بازي روي اين سطوح بگذرند. البته ايراد به بچه ها نيست كه چرا با اين سطحي كه قرار بوده كمك حال معلولان باشد بازي مي كنند، چرا كه شيب تند اين سطوح به هيچ كاري جز بازيچه بودن نميآيند. من يقين دارم آدم‌هاي سالم و بي‌مشكل جسماني هم بسادگي نميتوانند روي اين سطوح راه بروند !! چه برسد به آنكه بخواهند ويلچر كش يه آدم ويلچر نشين هم باشند. البته از صاحبان خير انديش مكانهايي كه داراي اين سطوح شيب دار هستند توقعي هم نيست كه بيايند و با طولاني نمودن شيب از شدت آن بكاهند. پس چه بايد كرد؟؟ بهترين و ساده ترين راه صعود و فرود از بلندي همان پله ها ميباشد. حتي يك خانم كم توان هم ميتواند به تنهايي يك معلول ويلچري را از 4 ، 5 پله معمولي به سادگي بالا يا پايين ببرد، فقط بايد راه كار را دانست. كساني كه براي اولين بار بخواهند با ايده و فكر خود فردي ويلچر نشين را از پله هايي بالا يا پايين ببرند دقيقا برعكس آن كاري را ميكنند كه بايد انجام بدهند و با اين كار فشار و سختي زيادي را به خود و شرمندگي بيش از حدي را به معلول تحميل ميكند. براي بالا بردن يه ويلچري از پله شخص كمك كننده و شخص ويلچري بايد هم جهت هم باشند و هر دو بايد پشت به پل‌ها داشته باشند، شخص كمك كننده دسته هاي ويلچر در دست ميگيرد و همانطور كه پشت به پله‌ها دارد از پله‌ي اول بالا ميرود و هر دو پاي خود را روي پله كنار هم محكم ميكند، آنگاه ويلچر را به طرف بالا و روي پله‌اي كه خود هست ميكشد، پس از مستقر نمودن ويلچر فرد كمك كننده يك پله‌ي ديگر را مثل قبل بالا ميرود و دوياره مثل قبل ويلچر را بالا ميكشد. و اين روند ادامه پيدا ميكند تا بالاي پله‌ها . براي پايين آمدن از پله‌ها هم تقريبا همين روند است البته كمي برعكس، راه كار چنين است: شخص كمك كننده و شخص ويلچري بايد هم جهت هم باشند و هر دو بايد رو به پله‌ها داشته باشند، شخص كمك كننده بايد پشت سر فرد ويلچر نشين باشد و دسته هاي ويلچر در دست بگيرد، شخص كمك كننده ابتدا ويلچر را يك پله پايين ميبرد سپس خود يك پله پايين ميرود و هر دو پاي خود را روي پله‌ي پايين مستقر ميكند دوباره ويلچر را يك پله پايين ميبرد و باز خود يك پله پايين ميرود و تا انتهاي پله‌ها همين روند ادامه خواهد داشت. من نميخواهم بگويم كه بالا و پايين بردن ويلچر روي پله به سادگي آب خوردن است كشيدن باري اضافه سخت است حتي اگر فوت و فن كار را هم جهت سهولت كار آدم بلد باشد پايانه: در اعتراض به عمل مجله نشنال جيوگرافي در ناميدن خليج فارس با نام خليج عربي وبلاگ نويسپ‌ها و اينترنتي ها قرار گذاشتند كه در وبلاگ‌هاي خود لينكي جعلي براي وبلاگ خود بسازند با نام خليج عربي تا هركس كه در اينترنت سرچ كرد به وبلاگي ايراني برود و كنف شود . اينطوري :خليخ العربي khalij al arabi - Arabian Gulf




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، تجربه‌، پیرامون ویلچر،
:: برچسب‌ها: پله, سطح شيب, عصا كش, معلول, ويلچر نشين,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 آذر 1383 ارسال نظر(16)

اكابر سالي واحدي

آدم از كي ميتونه توقع راستي داشته باشه وقتي كه نظام آموزش و پرورش ما بر اساس چاخان است. مگه نميگن نظام آموزشي: سالي، واحدي . يعني اينكه آدم در طي يك سال فقط يك واحد درس بخواند. با توجه به اين مطلب داداشم سرم را گول ماليد كه: بيا ادامه تحصيل بده اصلا سخت نيست تو ميتوني و..... . دادشم به من گفت كه: اسمت را در كلاس اكابر سالي واحدي مينويسي و غير حضوري درس ها را مي خواني و ميري امتحان ميدي. از شما چه پنهان من هم با خيال اينكه: سالي، واحدي درس خواهم خواند خام شدم و قبول كردم كه ادامه تحصيل بدهم. داداشم كه كتاب هاي اكابر را كه گرفت و آورد ديدم كه چقدر چيز بلد نيستم. با خودم گفتم اشكال نداره حالا من سال ها وقت دارم و هر سال واحدي از اين درس ها را ميخوانم و امتحان ميدهم و قبول ميشوم. پري روز كه داداشم آمد خانه گفت كه براي دست گرمي اول كار 10 واحد درس داري كه بايد در نصف سال بخواني و (در دي ماه) امتحان بدي. اين يعني سالي 20 واحدي. سالي واحدي كجا و سالي 20 واحدي كجا. آخه من كه كامپيوتر نيستم. اينطوري فكر ميكنم بهتر باشه كه يا هرچه زودتر ترك تحصيل كنم يا حداقلش اينكه بايد خاله بازي اينترنتي را به حداقل برسانم، پيشنهاد شما چيه؟؟ پسينه: روزنامه ي همشهري پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۳ را خوانديد من توش بودم هآاااااا:-))




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، طنز،
:: برچسب‌ها: آموزش و پرورش, اكابر, غير حضوري,

نویسنده : تاریخ : جمعه 29 آبان 1383 ارسال نظر(8)

مدل موي مد

سلام , عيد فطر جميع مسلمين دنيا مبارك باد,بادك

از روزي كه من زمين گير شدم مرتب موهاي سرم را با ماشين از ته ميزدم چون اينطوري آدم خيلي راحت است. اين روند ادامه داشت تا دو سال پيش كه دوست صميميم كه چند سالي است به خارج از كشور مهاجرت كرده يه عكس از خودش (از انگليس) برام فرستاد, از ديدن اون عكس كلي خوشحال شدم ولي به موهاي بلند دوستم حسوديم شد و داستان به اون انجاميد كه من هم تصميم گرفتم كه موهام را بلند كنم تا بجاي جاروبرقي سشوار به سرم بزنم!! آخه طي دوران معلوليتم, بعد اصلاح يا بهتر بگم بعد ماشين كردن سرم توسط برادرم براي جمع كردن خرده موهاي سرم يه جاروبرقي مفصل به كله ي مباركم مي كشيدم طي 2 سال گذشته كه من موهايم را از ته نزدم و مثل خيلي از پسر هاي اين روزگار موهايم را حسابي بلند كرده بودم كلي با موهاي بلندم مشكل داشتم موهام حمام رفتن را برام خيلي خسته كننده و عذاب آور كرده بود و مجبور بودم كه بعد استحمام براي خشك نمودن موهام حتما از سشوار استفاده كنم. تا اينجا كه خيلي بد نبود, اما از همه بدتر موقع خواب بود كه موهام دور گردن و گوشم را مي خورد و نمي گذاشت راحت باشم. حالا از مشكل پسنديم و سخت گيريم در مورد انتخاب كش مو و تل نميگم. خلاصه تمام سختي هاي مو داري باعث شده بود كه دلم لك بزنه براي يه جاروبرقي مفصل كه اول همين هفته ي گذشته رفتم زير ماشين اصلاح برادر عزيزم و بجز 2 سانت از موهايم بقيه را زد و ريخت توي سطلي كه جلوي روم بود. گفتن نداره كه حمام بعد اصلاح كلي راحت بود و كلي هم بهم حال داد اگه بگم جاي شما خالي بود شايد خيلي مناسب نباشه و دوستان اين موضوع را ربط بدن به جريان نبات داغ و دختر آقا ماشالله, پس ميگم دوستان بجاي ما آخ كه حالا چقدر احساس راحتي و سبكي ميكنم, چون موهاي كوتاه من تو حمام يه سوته شسته ميشه و بعد از حمام با يه نيمچه حوله خشك ميشه. در فوائيد جاروبرقي به سر كشيدن يه دوستي مي گفت : جاروبرقي خيلي هم براي سر مفيد است, چون ميتونه آدم را از شر افكار دگوري بگوري خلاص كنه. پيآمد: امن ترين و زلزله خيز ترين نقاط تهران اعلام شد! جهت اطلاع بيشتر از خطر گسلهای تهران اين مطلب را نيز مطالعه نماييد




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، طنز، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: اصلاح, جاروبرقي, سشوار, مد, مدل, مو,

نویسنده : تاریخ : جمعه 22 آبان 1383 ارسال نظر(13)

پرنده ي كوچك خوشبخت

ما ايراني ها عجب مخلوقاتي هستيم وقتي ميخواهيم به كسي بد بگيم به او ميگيم حيوان وقتي هم كه دلمان براي كسي ميسوزه به او ميگيم حيواني همه ي مسلمانان دنيا ماه رمضان را جشن ميگيرن و شادي ميكنند بخصوص شبهاي قدر اين هم ماه رمضان ايراني و عبادت ايراني و اسلام ناب محمدي ايراني اين سريال هاي ماه رمضاني را مي بينيد؟ سريال شبكه 3 كمدي و جالب تر است دختر كوچيكه ي ماشالله خان سحر شاگرد خواهر بزرگ من است. آخه خواهر بزرگ من آموزگار كلاس دوم ابتدايي است. (كاشكي من هم آموزگار دختر بزرگه بودم). ماشالله خان اينا يه جفت پرندهي كوچك دارند (فنج) من هم يه مدت 2 جفت از اونها را كنار تخت خودم داشتم من هر روز حداقل 2، 3 ساعت به اونها نگاه ميكردم بنظر من اين پرنده هاي كوچولو و بسيار بسيار زيبا و دوست داشتني و بسيار ارزان قيمت ميتونن آموزگار: كار و زندگي و عشق براي همه ي آدم ها باشند يكي از محسنات نگهداري اين پرنده ها اين است كه آدم ميتونه بعد مدتي فرزندان پرنده هايش را بعنوان هديه به دوستان و آشنايانش بدهد، آخه اين پرنده هاي زيبا و كوچولو مرتب توليد مثل ميكنند و هر ماه 5 تخم مرغ نقلي ميگذارند كه آنها را به پنج جوجه ي زيبا تبديل ميكنند يكي ديگر از محسنات داشتن اين پرنده ها در خانه ي صاحب بچه ي كوچك اين است كه: وقتي كه بچه هاي كوچيك جوجه دادن پرنده ها را تماشا ميكنند پاسخ مناسبي براي سئوال خود پيدا ميكنند كه: بچه ها از كجا ميان دانشمندان علم روانشناسي يكي از بهترين راه هاي تربيت جنسي بچه هاي كوچك را تماشاي توليد مثل حيوانات ميدانند پسآمد: از وب سايت بي بي سي ديدن كنيد كه پر از مطالب جالب است: گفتگو با مريم حيدر زاده و و آدرس ايميل او، درباره ي دي جي مريم خواننده ي ترانه‌ي: يه يه، عكسهاي عروسي ليلا فروهر، در باره ي فيلم كورش كبير و كلي عكس و مطلب جالب ديگه

 




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، جنسی،
:: برچسب‌ها: آموزگار عشق, پرنده, فنج,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 آبان 1383 ارسال نظر(11)

سردي كردن من

در مطلب قبلي گفته بودم كه به دليل اونكه سرديم كرده بود كمي ناخوش شده بودم جريان از اين قرار بود: صبح كه از خواب بيدار شدم احساس كردم تمام بدنم مثل كساني كه آمفولانزا ميگيرند درد ميكنه، اول فكر كردم كه آمفولانزا گرفتم، كمي كه گذشت لرزم هم گرفت علائم آمفلانزا تكميل شده بود، چند تا قرص انداختم سرماخوردگي و مسكن خوردم تا ببينم نتيجه چيميشه. ظهر وقتي كه نهار ميخوردم با هر قاشق سالادي كه ميخوردم حالت تهوع بهم دست ميداد، با خودم گفتم كه حتما سرديم كرده هرچي كه ميگذشت حالت تهوع شديد تر ميشد. چون قبلا هم سابقه ي اين اتفاق و حالت ها را داشتم به مادرم گفتم كه 2 تا ليوان آب نبات داغ برام درست كنه و بياره تا بخورم (بهترين دواي كسي كه سرديش كرده همين آب نبات داغ است، عكس اين نبات داغ را حتما ببينيد). قبلا ها كه اينطوري ميشدم بعد از خوردن آب نبات داغ گلاب به روتون هرچي كه توي معده ام بود بالا مياوردم و مشكلم كلا برطرف ميشد اما اينبار مثل هميشه نبود كه نبود . دلم دردي گرفته بود كه نگو و نپرس، انگار باد يه توپ بسكتبال توي دلم بود، حالت تهوع هم همش با هام بود، لرز هم كرده بودم و دندان هايم تليك تليك بهم ميخورد. از هر قرص هيوسين و قرص ضد باد و مسكن و سرماخوردگي دو 3 تا خوردم و شب را تا صبح لرزيدم و بيدار بودم و توي چرت هايي كه ميزدم هذيان ميديدم . خلاصه كه فرداش هم هنوز خوب نشده بودم تا اينكه براي اجابت مزاج نشستم روي سياه چاله و رفتم توالت، توي اون اوضاع احوال ناجور عمده ترين علامت سردي كردن هم خودش را نشان داد = آب دهانم بشدت ترشح ميشد و انگاري كه يك مشت نمك هم ريخته بودن توي دهانم، من همينطوري معموليش كه ميرم توالت روبه موت ميشم اين دفه ديگه موت در موت بود. اما بعد رفع حاجت ديگه اون حالت هاي بد تهوع و دل درد و لرز را نداشتم. پسوند: فرصت‏ها و شانس‏ها اغلب در بطن مشكلات و گرفتاريها پنهان‏هستند. آلبرت انيشتين‏




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: حالت تهوع, علائم آمفلانزا,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 آبان 1383 ارسال نظر(13)

دليل تاخير بنده

با سلام و عرض پوزش براي تاخيري كه داشتم. و اما علت تاخير اين بود كه: قبل از گذاشتن مطلب قبل داخل وبلاگ يه هفته اي بود كه كامپيوترما يك ضرب روشن نميشد و براي روشن شدن آن بايد دو 3 بار اون را ريست ميكرديم تا كامپيوتر روشن بشود و ويندوز بالا بياد خلاصه صبح جمعه اي كه مطلب قبل را خواستم بگذارم توي وبلاگ هر كار كردم ديگه كامپيوتر روشن نشد كه نشد، ظهر كه داداشم آمد خانه با كلي ور رفتن بالاخره براي آخرين بار روشنش كرد و گفت كه شايد كامپيوتر ويروسي شده و ميخواهد فرمتش كند، من هم قبل فرمت سريع پريدم رو ويلچير و مطلب ديگران چه ميگويند را گذاشتم داخل وبلاگ. از جمعه عصر به بعد كامپيوتره ديگه اصلا و ابدا روشن نشد كه نشد خلاصه برادر گرامي از روز شنبه تا چند شنبه كيس محترم را بردند خيابان و تعميرگاه گرداني، جالب اين بود كه هيچ جا ايرادي پيدا نكردند و كامپيوتر در تميرگاه ها در كمال احترام روشن ميشده بالا خره برادرم در كمال نا خرسندي نشست و كيس را باز كرد و تمام قطعه ها را از هم جدا كرد و پي برد كه 2 خازن مادر برد برق زيادي خرده اند و از شدت گرما چاق شده اند پس مادر برد را به كلنيك برد جهت خازن درماني.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من،
:: برچسب‌ها: خازن, كامپيوتر, كيس,

نویسنده : تاریخ : جمعه 01 آبان 1383 ارسال نظر(17)

ديگران چه ميگويند

اگر روزي روزگاري در پاركي خيابوني ماشيني جايي, كسي را ديديند كه يه لوله ي پلاستيكي از كنار شلوارش آويزان است كه به اونطرف اون لوله يه كيسه وصل است و اون آدم هي داره با دم و دستگاه ميان تنه اش ور ميره خيلي تعجب نكنيد !؟؟!  افرادي كه كنترل ارادي بدن خود به هر دليلي از دست ميدهند براي دفع ادرار مجبور هستند كه يا از سوند هاي موقت هر 6 يا 8 ساعت يكبار استفاده كنند يا از سوند هاي فولي (ثابت) كه هفته به هفته عوض ميشود استفاده كنند. تا اينجا براي آقايان و خانم ها مشترك بود. آقايان اگر خروج غير ارادي ادرار را از مجرا داشته باشند مي توانند از وسيله اي خارجي براي دفع ادرار استفاده كنند كه نام آن كاندم است .اين وسيله مثل همان كاندوم هاي پيشگيري استفاده ميشود با اين تفاوت كه: نوك اين وسيله سوراخي دارد كه با لوله اي لاستيكي به كيسه اي براي جمع شدن ادرار وصل ميشود. كساني كه از كاندم استفاده ميكنند معمولا گرفتار بزرگي مثانه ميشوند, كه پزشكان براي درمان آن جراحي را تجويز ميكنند، ولي اگر فرد مشكل دار چند ماه مدام از سوند فولي استفاده كند حتما اين مشكل بدون نياز به جراحي رفع ميشود. بنده براي دفع ادرار بيشتر راغب هستم تا از كاندم استفاده كنم هرچند كه به دليل عمل هاي جراحي زيادي كه روي مثانه ام انجام شده ادرار به سختي تخليه ميشود و بنده حتما بايد از تحريك نقاط حساس دور مثانه براي باز شدن دريچه ي غير ارادي اسپنكتر مثانه و تخليه ي آن كمك بگيرم بنده وقتي كه احساس ميكنم كه مثانه ام دارد مشكل دار ميشود براي پيشگيري از بزرگ شدن مثانه 2 هفته اي از سوند فولي استفاده ميكنم تا مثانه ام استراحتي نموده باشد. افرادي كه از كاندوم براي دفع ادرار استفاده ميكنند راه هاي گوناگوني براي تحريك مثانه و باز شدن اسپنكتر غير ارادي مثانه دارند. بعضي ها ضربه ميزنند، بعضي بدن خود را روي ويلچير تكان ميدهند، بعضي از حوله ي گرم استفاده ميكنند و بعضي ها هم مثل من از قلقلك دادن نقاط حساسي كه به تجربه بدست آورده ام كمك ميگيرند. من وقتي جايي باشم كه كسي باشه خيلي مواظب هستم كه كسي متوجه تحريكات من روي مثانه ام نشود ولي هميشه ميدانم كه چشم هايي هستند كه دارند آدم را مي بينند، اون موقع ها حتماً اون آدم ها ميگن: اه اه اه، عجب آدم ناجور و ضايعي، يارو خجالت نميكشه، روي ويلچير و توي كوچه و خيابون و در ملع عام داره با خودش ورميره تا خودش را تخليه كنه!!؟؟ بيچاره من و اونها ؟؟ هر دو حق داريم!!. اميدوارم كه چشم كسي به اين آدم ها و اين كارهاي ناجور اونها نياوفتد پسرفت: ببينيد يه پنجره و يه گلدان و يه گربه و يه ليوان شراب خوري و يه جوراب ميتونن چه تصويري را متصور بشن




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، طنز، تجربه‌، جنسی،
:: برچسب‌ها: سوند, كاندم, مثانه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 17 مهر 1383 ارسال نظر(25)

و اما عشق

رسمه زمانه اين بوده كه تا آدمها چيزي را از دست ندهند ارزش اون را نميفهمند آدم ها تو زندگي چيزهاي عزيز زيادي, با نام هاي مختلف دارند كه معمولا هم اونها به چشم نميان دقيقا مثل پلك چشم, اونقدر به آدم نزديك هست كه آدم هيچ وقت نميتونه ببيندش. اما وقتي كه آدم اون چيز عزيز را از دست بده تازه ميفهمه كه چه عشق بزرگي را از دست داده و چقدر بدون اون عشق تنها و ................... من هم مثل خيلي ها مال باخته هستم و بزرگترين عشق زندگيم را از دست دادم عشق پاكي كه خداي بزرگ و مهربان با سخاوت تمام به من بخشيده بود عشقي كه يك لحظه من را تنها نميگذاشت توي وجودم بود, توي نگاهم بود, توي نفسم بود هم قدمم بود و هيچ جا من را تنها نميگذاشت, توي رخت خواب توي كوچه, توي خيابون, توي مدرسه, توي كوه و توي دريا و حتي در حمام و استخر هم هميشه همراه من بود. من ساده هيچ وقت اونطور كه بايد وجود عزيز اون را درك نكردم گاهي اوقات كمي برام ناز ميكرد من هم اون موقع ها شعور حسابي نداشتم و معمولا نسبت به اون بي توجه بودم. من ساده نمي فهميدمش فكر ميكردم كه: چون هست هميشه خواهد بود اما اوضاع اونطوري نموند كه من فكر ميكردم يه روز صبح زود با چند اخطار قبلي كه من نسبت به اونها بي توجهي كردم از وجودم كنده شد و به سرعت برق رفت و من را ترك كرد الان 11 سال است كه من زندگي بدون اون عشق بزرگ خدايي را تجربه ميكنم تو اين مدت زندگي بي اون برام خيلي سخت بوده, اما اميد باز گشت اون لحظه اي در دلم كم رنگ نشده, الان قدر اون را خوب ميدانم و خودم را آماده كردم براي اونكه اون برگرده و من او را در آغوش بكشم و دوباره زندگي را با او :=)>سلامتي) تجربه كنم. پاورقي: آقاي نوري در تفسير عشق مي گويد: عشق، حركت آفرين است. عشق تمام توجه عاشق را به طرف معشوق متمركز مي كند و عاشق بدون توجه به غير معشوق، به سمت او حركتي مجنون وار مي كند. بركنار از مثبت يا منفي بودن مطلوب و مقصود عاشق، در مقابل، عقل، حركت فرد به سوي خواسته و آرمانش را بر طبق محاسبه و برنامه مشخص كنترل مي كند. من عشق را به سه دسته طبقه بندي مي كنم. عشق عارفانه، عشق فيلسوفانه يا حكيمانه و عشق جاهلانه. عشق فيلسوفانه، آن نوعيست كه با حساب و منطق پيش مي رود. عشق جاهلانه، عشق مادون فيلسوفانه است. اما عشق عارفانه فراتر از عقل است. در عين اين كه ناشي از حسابگري است، از احساس هم نشات مي گيرد. عشق و عقل با هم درمي آميزند . توجه داشته باشيد كه دنيا محل بستن و دل كندن است. كسي كه در مقطعي از زندگي، دلبسته شخصي مي شود، همه آمال و آرزوهاي خود را در رسيدن به آن شخص مي داند. ولي وقتي به وصال او دست يافت، كمبودهاي آن شخص را هم مي بيند و باز به دنبال مطلوب تازه تري مي رود. مگر اين كه اين فرد در تصميم و هدف خود به قطعيت رسيده باشد. در آن صورت كمال غايي خود را يافته و برتر از آن را نمي خواهد. متن كامل گفتگو با آقاي نوري اينجاست




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، احوالات من، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: آغوش عاشقانه, عشق بزرگ,

نویسنده : تاریخ : جمعه 10 مهر 1383 ارسال نظر(16)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.