انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان
25 سال در زمینه زندگی با ضایعه نخاعی نوشته ام و تجربه های مثبت و منفی خود را با دیگران به اشتراک گذاشتم تا همه با هم به رشد و تعالی برسیم
اینجا نیز ادامه همان راه است
رسیدن به زندگی بهتر در نهایت سختی
پیشرفتهای درمان با سلولهای بنیادی به سمت کارآزمایی بالینی برای آسیب مزمن نخاعی
انتقال ایمن از ویلچر به خودرو؛ اصول و تکنیکهای ضروری برای معلولین فلج چهاراندام
راهنمای جامع و کامل مناسبسازی خانه برای معلولین ویلچری و کمتوان
کانال آپارات آشنایی با یک معلول قطع نخاع : iriom.ir
نوشتههای من در سال 1382
آدم فضايي
این روزها
عروس قطع نخاعی که ایستاد
مناسبسازی منزل و خودرو معلولان
دستگاه تازه ساخت
ویلچر رانی ماراتن
کانال تلگرام وبلاگ
تخریب جای زخم آسیب نخاعی
تقويت عضله
انتحار در عروسی
توصیف یک مکان
مولکول ترمیم آسیب نخاعی
راديو،جنگ،رمضان
عکس رخ یار
واکنش به آسیب نخاعی
درمان آسیب نخاعی با سلول بنیادی
كاشكي
عکس نیم رخ یار
طب سنتی
ارتباط
نوار عصب
هنر چهل سالگی
احیای توانایی حرکت در آسیب نخاعی
تزریق آسیب نخاعی را ترمیم میکند
نوار مثانه
تو پیادهرو
مداوای بیماران مغز و اعصاب با سلولهای بنیادی
بحران اقتصادی و اجتماعی
شيرين كاري
اتفاق ناخوشایند
روشی برای درمان آسیبهای نخاعی
خبری برای معلولین تهران
رفتم كه رفتم
کار غیر کارشناسی
منبع سلول بنیادی عصبی
حکایات و روایات هزاره
نگراني
کارت هوشمند سرویس مددجویان بهزیستی
پیوند برای درمان آسیب نخاعی
سلام فرمانده
جانب احتياط
میز مخصوص ویلچر
بازسازی سلول عصبی نخاعی
مطالبهگری
تعليمات اجتماعي
آشناییم با خانمی برای ازدواج
سلول بنیادی و درمان آسیب نخاعی
یک بام و دو هوا !؟
پوكي استخوان
برای رسیدن به تفاهم
دو هفته پیش بچهها بیمار شدن علامت بیماریشون ضعف و سستی و تهو و گلودرد بود
اونا که خوب شدن من و همسرم بیمار شدیم، ما سستی و ضعف و درد مفاصل و گلو درد و خشکی دهان و بیخوابی داشتیم.
من شب تا صبح هر یک ربع یک بار بیدار میشدم و آب میخوردم و تا خوابم میبرد هذیان میامد سراغم و همه چیز را مثل فیلمهای علمی تخیلی میدیدم. خوشبختانه همسرم زود خوب شد اما به دلیل ضعف سیستم دفاعی بدنم من هنوز هم خوب نشدم و از عوارض بیماری رنج فراوان میبرم. تو اوج بیماری من و همسرم، من باید میرفتم توالت. تا همسرم منو با ویلچر حمام و توالت، به داخل توالت منتقل کنه، تمام توان من از بین رفت و توی توالت بیهوش شدم. همسرم که حال جسمانیش از من هم بدتر بود پشت ویلچر را خوابوند تا خون برگرده توی سرم و حالم طبیعی بشه. تا حالا چندبار اینطوری شده بودم. همسرم میگه از این اتفاق زجرآورتر ممکن نبود.