چند روز پيشيآ با داداشم رفتيم داخل کار خانه ی ايران خودرو سازنده ی خودروی ملی. مستقيم رفتيم داخل فروشگاه کارخانه. نه بابا برای خريد خودرو نرفته بوديم ، رفتيم داخل فروشگاهی که کارمندان ميرن و بن های کارگريشون را اجناس عمومی منزل را ميخرند. بعد ورودمان حرکت غير متعارف يه خانم جوان که به سمت ما ميامد برامون قابل توجه بود، بی تفاوت از مقابل اون خانم رد شديم و به دلیل علاقه ی من به عکاسی، جلوی غرفه ی عکاسی وايساديم، همون خانم جوان مشکوک اومد توی غرفه ی عکاسی و يهو گفت: سلام آقای زندی،
حالتون خوبه؟؟ من و داداشم داشتيم از تعجب شاخ درميآورديم ، من با خودم گفتم ای داد بيداد، ديدی چی شد، حتما اين خانم جوان يکی از وبلاگی هاست و من را شناخته. بعد سلام و احوال پرسی، گفتم ببخشید شما؟؟ اوشآن گفتند که ای بابا ما بچه محل شما هستیم، گفتم چطور فقط شما من را میشناسید؟؟ گفت: آخه توی روضه های محل همیشه شما را دعا میکنند. خلاصه تشکرات فائقه را بجا آورديم و بعد گشتی در فروشگاه به خانه برگشتيم. من قبلا در مورد علاقه ی جوانان گيس و ريش سفيد نسبت به خودم گفته بودم، اين هم نمونش تا كسي نگه: مهرداد کونمونه.
پاورقی : توی محلمون يه دختر خانم جوان که توی زندگيش از نعمت وجود پدر و مادر محروم بوده و بسيار بسيار سختی کشيده از بانک اتول مکسيما برده، هرکسی که اين خبر را شنيده خدا را بخاطر عدالتی که برقرار شده شکر و ستايش کرده .
من و معلوليت من در يک نگاه
توی هر سوراخی سرک ميکشه: فضول باشی دات کام
:: موضوعات مرتبط:
بدون دسته،