💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


رویای من

یکی بود یکی نبود، در روزگاران خیلی دوووور، البته نه به این دوری، یه کوچلو دور، یه بچه‌ای به دنیا آمد که خیلی ناز و ملوس بود، البته نه اینقدر که نوشتم. این نی‌نی را همه دوست داشتن‌، البته نه همه‌ی مردم دنیا، مامان این نی‌نی براش عروسک و باباش براش ماشین و شطرنج می‌خرید، نی‌نی یه روز آرزو می‌کرد: راننده‌ی تاکسی بشه تا بتونه همه‌ی عروسک‌های شهر را سوار کنه، یه روز آرزو می‌کرد شطرنج باز بشه تا بتونه تمام عروسک‌های شهر را مات کنه، آرزوهای نی‌نی با بزرگ شدنش بزرگتر می‌شد. او آرزو داشت: روزی رئیس فدراسیون جهانی شطرنج یا رئیس اتحادیه‌ی راننده‌های کرایه بشه. نی‌نی درس و سربازیش تمام شد. مامان نی‌نی جوان برای اینکه بچه‌اش بچسبه به زندگی فوری براش عروس آورد و برای اینکه نی‌نی جوان بی‌کار نباشه باباش براش یه تاکسی خرید. نی‌نی جوان روزها مسافرکشی می‌کرد و شب‌ها با عروسش بازی می‌کرد، اونهم شطرنج. نی‌نی جوان همش می‌خواست پیشرفت کنه و به آرزوهاش برسه برای همین رفت از یه دانشگاهی یه مدرکی گرفت. نی‌نی جوان کم‌کم پله‌های ترقی را طی کرد و به پست و مقامی رسید. او تقریبا50 ساله بود که شد وزیر تاکسیرانی، نی‌نی داشت با مقامش حال می‌کرد که فهمید به دلیل بیماری خیلی زنده نخواهد ماند. نی‌نی خیلی ناراحت بود و شب‌‌ها وقتی با زنش بازی می‌کرد می‌گفت: من هنوز به آرزوهام نرسیدم، نمی‌خوام بمیرم. زمان به سرعت می‌گذشت و نی‌نی دل نگرانِ آرزوهاش بود، او مدام با خودش می‌گفت: حالا که رئیس فدراسیون جهانی شطرنج نشدم چه کار کنم که نا کام از دنیا نرم؟ یه شب که تو همین فکرها بود زنش آمد پیشش و گفت: آقا بیا بریم با هم بازی کنیم که امشب نوبت منه با مهره‌ی سیاه بازی کنم. در حین بازی با زنش بود که انگار درهای رحمت به روش باز شد و فریاد زد یافتم. زنش با تعجب پرسید: مگه چیزی این وسط گم شده بود؟ نی‌نی گفت نه خانم، حالا که دستم به فدراسیون جهانی شطرنج نمی‌رسه و نمی‌تونم از اون راه برای گسترش شطرنج گامی بردارم برای اینکه آرزو به دل نمونم فردا دستور میدم تمام تاکسی‌ها را شطرنجی کنن. و بدین گونه تاکسی‌هایی که شما سوار می‌شدید شطرنجی هم شدند

پايانه: اگه اینترنت مفت دارید به سایت مکان‌ها بصورت3بعدی برید تا عکسهای زیبایی بصورت 360 درجه از هر طرف ببینید.

يك روز بخصوص در تاريخ شمسي چند شنبه است؟




:: موضوعات مرتبط: بدون دسته‌،

نویسنده : تاریخ : جمعه 26 مهر 1387 ارسال نظر(17)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.