|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
چند وقت پيش , چند اتفاق يا چند حادثه با عث شد كه بنده به مرگ و مردن خيلي فكر كنم. اولش مرگ برام خيلي سخت و تلخ بود , ولي وقتي كه كمي بيشتر و عميق تر به اين پديده ي گريز ناپذير فكر كردم , به چند دليل , ديگه مردن اون سختي و دردناكي را برام نداشت و درست به همان دليل ها بنده در مطلب گذشته نوشته ام: من از مرگ اصلاً ترسي ندارم مرگ براي من شهد است , گرچه زندگي بسيار زيبا و دوست داشتني است و من ترجيح ميدهم زندگي كنم تا بميرم. زندگي اگه هزار سال هم باشه باز هم كم است و دوست داشتني , اما بعد از هزار سال هم بايد مرد و فراري از مرگ نيست , آخر راه همه مرگ است بي ردخور عمده ترين بخش ترس عموم از مرگ , ترس از نوع مرگ است . مثلاً شخص ميترسه كه در زلزله بميره يا در آتش يا .......... . اينكه آدم راحت بميره يا سخت بيشتر به خود آدم برميگرده من نميخوام بگم كه اگه من از مردن و از نوع مردنم نمي ترسم بهشتي هستم و اگه كسي از مرگ و نوع مردنش ميترسيد دوزخي است , يك دليل مهمي كه باعث ميشه من از مرگ و نوع مردنم نترسم اينه كه من حداقل يك بار تا يك قدمي مرگ رفته ام , در تصادفي كه باعث قطع نخاع شدن من شد , بنده چندين ساعت بيهوش بودم , الان هرچي به اون لحظه هاي قبل از تصادف و لحظه ي تصادف و ساعت هاي بعد تصادف فكر ميكنم هيچ چيز يادم نمياد. اينه كه ميگم : مرگ به هر شكلي كه سراغ آدم ها بياد آدم ها هيچ چيز درد ناكي از مرگ حس نمي كنند و در يه سوت روح از بدن آدم ها خارج ميشه بدون درد چه در آتش چه در آب چه در زلزله . يه بخش بزرگ ديگه ي ترس از مرگ برميگرده به مقوله ي بهشتي بودن و جهنمي بودن . براي اينكه خسته نشيد بقيه ي مطلب براي دفعه ي بعد
پسرفت: شخصي از امرسون پرسيد كه براي چه خداي را شكر ميكند؟ اوجواب داد : هرروز كه چشمانم را بر صبح دلپذير ميگشايم و به ايندنياي زيبا مينگرم خداي را سپاس ميكنم كه هنوز زندهام و دربوستان زندگي ميكنم
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
احوالات من،
شاد زیستن،
تجربه،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 تیر 1383
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 12 تیر 1383
اول اينكه : روز پرستار بر تمام فرشته هاي مهربونِ خدا كه از جانب خدا مامور به خدمت براي ما آدم ها هستند مبارك . اميدوارم هميشه شاد و تندرست و نيكبخت باشند. حق خوري نامرديست , و حق پرستار جماعت را خوردن از همه نامردي تر .
دوم اينكه : مطلب گذشته را كه در وبلاگ گذاشتم مريم خانم گل و گلاب بعد از ارسال هندوانه هاي فائقه فرموده اند : چه فايده تو هم که شنونده ي خوبي نيستي!!!!!!!!! بايد حضور انور شما عرض نمايم كه : درست است كه مردها شنونده هاي خوبي نيستند, اما بنده شنونده ي بسيار فعالي هستم كه هميشه در حال شنيدن استم , حتي اگر در خلاء (خ ل ا , را نميگم).خلاصه اين موهبت بشري را پزشكان نچندان ...... با تزريق بي رويه ي آنتي بيوتيك هاي خانواده ي (جنتامايسين) به بنده بخشيده اند. اين داروها باعث مسموميت كليه ها ميشوند و تاثير مستقيم آن روي گوش ها خواهد بود. ابتدا با صداي سوت ممتد شخص سرسام ميگيرد و در صورت عدم توجه به علائم بيماري و تزريق دارو, در مرحله ي حاد شخص شنوايي خود را از دست ميدهد و سرگيجه دائم و عدم تعادل در هنگام راه رفتن برای هميشه گريبان گير شخص خواهد شد. اين هم از داستان گوش هاي شنواي بنده. هفته اول تابستون چقدر داغ بود.استخر و دريا رفتيد سلام بنده را هم برسانيد.
سوم اينكه : وبلاگ خود را در اين آدرس ميتوانيد در 10 موتور جستجو ثبت كنيد.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
شاد زیستن،
پزشکی و درمان،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 تیر 1383
سلام حال و احوال ؟؟
در ادامه مطلب گذشته بايد عرض كنم كه بنده قصد منفي بافي نداشتم , مقصود من اين بود كه : شادي و لذت بردن از زندگي , كه هر لحظه ي اون فقط يك بار بوجود ميآد و براي هميشه ازبين ميرود و به خاطره ها مي پيوندد , از همه چيز مهم تر است و بايد بر هر چيز و هر جنبه ي ديگر زندگي مقدم باشد . چرا ؟؟
چون خوشبختي يعني لذت بردن از لحظه ها و وقتي كه آدم شاد است يعني داره لذت ميبره . 2 مثال براي گفته هام دارم , اولي اونها :
سپر مهتابي در طنز پاورچين بود , او هر كاري را كه دوست داشت انجام ميداد و كارهايي را كه دوست نداشت انجام نميداد حتي اگه در اون كار پول خوبي هم مي بود . سپهر حتي وقتي كه ازدواج كرد با شادي ازدواج كرد . سپهر با ازدواج با شادي , شادي خود و همسرش دوچندان كرد. اونها از ايجاد لحظه هاي شاد و از بازي هاي شادي آفرين لحظه اي كم نمي گذاشتند .
خوب حتما ميفرماييد كه اون طنز بود و فيلم , بله اما در اون برنامه داشتند يه مفهوم از دست رفته را يادآوري ميكردند .
خوب , مثال دوم ديگه طنز و كمدي نيست , گرچه خيلي هم هست , مثال دوم خود من هستم . من خوشحال هستم كه بيشتر اوقات را در منزل و هم نفس با خانواده ي خوبم هستم و هميشه در حال شوخي و خنديدن و خنداندن اطرافيانم . من خوشحال هستم كه مجبور نيستم براي پول كاري را انجام بدهم كه دوست ندارم , حتي براي انجام كاري كه دوست دارم پول هم خرج ميكنم . من خوشحال هستم كه معلوليت براي من فرصتي به وجود آورده كه بيشتر از فكرم كار بكشم تا تنم . من خوشحال هستم كه اونقدر تنم خسته نمي شود كه نتوانم از لحظه هاي زندگيم كه دارند به سرعت عمر مي گذرند استفاده كنم و از وجود اندك داشته هاي مثب خودم نهايت لذت و استفاده را نبرم .
قبلا گفته بودم كه بعدا در مورد رضايت من از زندگي توضيح ميدهم اين هم توضيح .
شادكام و نيكبخت و تندرست باشيد
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
احوالات من،
شاد زیستن،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 خرداد 1383
سلام حال و احوال ؟؟
آيا پول به بشريت خدمت كرده , يا فقط بشر بوده كه به پول خدمت كرده؟؟؟ من فكر ميكنم , از اون وقتي كه پول در زندگي انسان ها پيداش شد , طوق اسارتش را بر گردن بيشتر انسان ها انداخت , و آدم ها مجبور شدن براي پول , كار و زندگي كنند . شايد بيشتر انسان ها فقط 7 سال از عمرشان را براي خودشان زندگي مي كنند . همان 7 سال اول عمر را عرض ميكنم . با شروع مدرسه و در طول تمام دوران تحصيلات انسان مي كوشد كه دانش و مهارت بيشتري بدست بيآورد , تا بتواند با بدست آوردن كاري مناسب , بيشتر پول در بيآورد تا شايد بتواند خوب زندگي كند . حالا تحصيلات تمام شد و شغلي مناسب هم پيدا شد و مقداري هم پول جمع شد . حالا انسان فكرميكند كه ازدواج كند تا بتواند خوب زندگي كند , انسان ما هرچه پول داشت بعلاوه ي كلي وام را خرج ازدواجي براي زندگي ميكند , اما بيشتر و بيشتر خود را اسير پول ميكند . حال 2 انسان با هم كار مي كنند از صبح تا ساعت 16 تا بتوانند زندگي كنند ساعت 17 كه به منزل ميرسند اول مثل ......... ولوو مي شوند و دو 3 ساعتي استراحت مي كنند . بعد با عجله شام براي شب شان و غذايي براي نهار فردا تهيه مي كنند و با خيال اينكه دارند زندگي مي كنند به رخت خواب ميروند . انسان هاي ما اگر رمقي داشته باشند قبل از خواب با هم يه كشتي اي ميگيرند , تا زندگي كرده باشند . صبح ساعت 6 بيدار مي شوند 2 لقمه نان و چايي اگر بتونند مي خورند و به سر كار ميروند . يه روز انسان هاي ما احساس مي كنند كه زندگي اونها خالي است , پس تصميم مي گيرند كه ديگه كشتي فرنگي نگيرند , كشتي آزاد بگيرند , تا بتونند زير يك خم هم را بگيرند و يك خم را به دوخم تبديل و طرف مقابل را به پل ببرند و پشت اون را به تشك برسانند . خلاصه انسان هاي ما در يك كار تيمي گلي درون دروازه زندگي خود جاي مي دهند و پاي يه انسان ديگه را به زندگي خود باز مي كنند , تا بتوانند , زندگي كنند, اون هم , بدون خلع ؟!؟! انسان هاي بزرگ ما براي اينكه بتوانند برن سركار بايد انسان كوچيكه را بگذارند مهد , براي پر كردن چاله ي مهد و براي آينده انسان كوچيكه , انسان بزرگ ها كلي اضافه كاري مي كنند و فكر مي كنند كه دارند زندگي مي كنند . انسان هاي بزرگ ما پاي 2 انسان ديگه را هم به زندگي شان باز كردند تا شايد زندگي كرده باشند . خلاصه انسان هاي ما به سن 55 سالگي مي رسند و باز نشسته مي شوند وقتي كه به عمر گذشته خود نگاه مي كنند مي بينند كه : هميشه نگران خانه خريدن بوده اند , هميشه به فكر اتومبيل خريدن بوده اند , نگران تحصيل فرزندانشان بوده اند , همه كار كرده اند و به همه چيز فكر كرده اند , اضطراب و نگراني خيلي چيزها را تحمل كرده اند , كه زندگي كنند و از زندگي لذت ببرند !!! اما , آيا اضطراب و نگراني , براي هرچه كه باشد , نام اش لذت است ؟؟ تمام لحظه هاي زندگي كار بوده و اضافه كاري , براي بدست آوردن پول ...........
نتيجه گيري بنده در نوشته بعد .
به اميد نيكبختي و تندرستي شما
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
شاد زیستن،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 اردیبهشت 1383
سلام حال و احوال ؟؟
در هفته ى گذشته , يك سرى زدم به پيام هاى دوستان در رفراندوم هاى وبلاگ قبلى ,
اونجا آدرس وبلاگ يك دوست را ديدم كه گفته بود ميخواهد خيلى چيزها بنويسد ,
وقتى كه رفتم و وبلاگ او را ديدم حال عجيبى پيدا كردم؟!!؟
شما هم اگر دوست داشتيد اون وبلاگ را ببينيد ,
خيلى آموزنده است با هزاران درس و حرف حساب
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
شاد زیستن،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 18 اردیبهشت 1383
سلام به همه دوستان گل و بسيار عزيز و بنده نواز ,,, حال و احوال ؟؟
براي دوستاني كه وقت خواندن 1299 خط نوشته ي وبلاگ قبلي بنده راندارند
كمي تا قسمتي از خودم ميگم تا تصوير واضحي از شرايط بنده داشته باشيد
بنده : 32 سال را چندي پيش رد كردم , خودم اين عدد را قبول ندارم
كساني هم كه از نزديك بنده را ديدزده اند سن من را باور نمي كنند
بنظر شما عكس بنده چه عددي را نشان مي دهد ؟؟ بگذريم
بنده , در تهران و در محله غلام رضا تختي به دنيا آمدم .
تا سن 22 سالگي در پلاك 22 ي محله ي 22 ي منطقه 12 تهران
زندگي كردم .از بعد وقتي كه قواي جسميم را از دست دادم تا حال
در يك منزل شخصي, واقع در شهرك 22 بهمن در غرب تهران زندگي ميكنم
منزل يك و نيم طبقه اي ما , از دود و دم و سر و صداي داخل تهران
14 كيلومتري به دور است .
كل خانواده 5 نفر هستيم كه طبقه ي بالا زندگي مي كنيم كه
از كف حياط 8 تا پله ميخوره
پايين نيمه زير زمين نيمه مسكوني است و در بست مال بچه هاي بابا ست!!
اونا قناري هستند . بابام بازنشسته ي ارتش است , همدم بابام
قناري هاي خوش صداش هستند , بابا , با اونها كلي صفا ميكنه و البته
كلي هم از كنار اونا پول در مياره .
((من هم فنج و مرغ عشق و طوطي و پيشي و هاپو و يوزپلنگ دوست دارم))
بنده به چند دليل خيلي از منزل خارج نمي شوم , لطفا فكر نكنيد كه
من از وضعيت جسمانيم خجالت ميكشم هااا,, اصلا من اهل خجالت نيستم
اتفاقا خيلي راحت ارتباط من با مردم و مردم با من برقرار ميشه و اين عالي است
دوري از مركز شهر , يك دليل مهم است , كه من خيلي بيرون از منزل نروم
اما اين دليل نميشه كه هر وقت هوا خوب باشه از
پارك و فروشگاه و جمعه بازار محله مان بهره ي كافي را نبرم .
تابستان ها هر شب توي پارك سر كوچه قرار وبلاگي داريم و كلي ...
يه دليل مهم ديگه كه باعث ميشه من خيلي نخواهم از منزل بيرون بروم اينه كه
براي خروج از منزل بايد از پله ها پايين بروم و براي اين كار حتما بايد
داداشم باشه كه من را روي ويلچير از پله ها پايين ببرد
داداشم گل و گلاب من , در كمك به من , حتي
ثانيه اي از من غافل نميشه و هميشه دربست خود را در اختيار من مي گذار حتي اگه
خود عزيزش , خيلي كار داشته باشه ,
رابطه من و داداشم مثل :
ركاب انگشتر ,, و نگين آن است .
من هميشه در ركاب داداشم هستم .
تشبيه بي نقصي است ,, ولي خيلي متكبرانه است !! نه؟؟
خوب داداش گل من دانشجوي ترم آخر مهندسي عمران است
طبيعي است كه او نيز گرفتاري هاي خاص خودش را دارد
بقول معروف , ميگن : در ديزي باز است , حياي ....
خوب , بايد عرض شود كه , بنده در منزل اونقدر خوش ميگذرونم كه
خيلي به بيرون رفتن احتياج پيدا نمي كنم
با عرض پوزش ,, چون نبايد خيلي طولاني بشه دنباله قصه هفته بعد
به اميد نيكبختي و بهروزي و تندرستي همه و آزادي و آبادي ايران عزيز
با تشكر از شركت مخابرات براي اختلال 4 روزه در شبكه و حال ما
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
|
 نویسنده :
 تاریخ : شنبه 22 فروردین 1383
|
|