|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
هفتهی پیش عرض کردم که، هنوز یکسال نشده باهمسرم زیر یک سقف زندگی میکنیم، امروز باید عرض کنم که، سال پیش در همین هفتهی آخر سال بود که من و همسرم از خانوادههامون جدا شدیم و به لطف خانوداههامون زندگی مشترک زیر یک سقف را آغاز کردیم. سال جاری یا بقول دری زبانها، سال روان برامون اتفاقهای جالب و شیرین و خوشایند داشت: اول سالی با کلی تعجب همسایهمون را در اولین عید دیدنی متاهلی منزل پدر خانمم دیدم، تازه اون که خوب بود، چون تعجب آورترین کمد دیواری دنیا را در منزل پدر خانمم دیدم. یه پیشنهاد انقلابی در کمال هوشمندی برای هدفمندی یارانهها به ذهن و زبانم آمد. از اخلاق و رفتار متاهلی خودم گفتم. یه افسانهای محلی در مورد رعد و برق شنیدم. من و همسرم بجای پارک و سینما و رستوران رفتیم خونهی بابام. کلی بکن و نکن کردم. برای مهمونی افطاری که دعوت بودیم کلی ویلچر رانی کردم. پدرم نتیجهی20سال معلول داریش را دید. نتیجهی آبرو جمع کردنم تو خدمت سربازی را دیدم. با خانواده همسرم رفتیم مسافرت و سفرنامه (1) و سفرنامه (2) را نوشتم. از درگیری و مزاحمت نسیم خانم گفتم. یه جوان را دوچار تحولات کردم. صحنهی سخیف و مستهجنی که در یک سریال بود را فاش کردم. به رابطهی ژنتیکی ایرانیها و آلمانها پی بردم. فهمیدم چگونه روی ویلچر بنشینیم بهتره. راهنمای ازدواج با معلول قطع نخاع شدم. برادر داماد بودن را تجربه کردم. برای کسانی که میخوان ازدواج کنند آگهی ازدواج و همسریابی دادم. برای رفع سرماخوردگیم خود درمانی کردم. برای گرامیداشت روز جهانی معلولین رفتیم برج میلاد. پیشنهاد برگزاری مسابقه معلول خوشبخت کیست؟ را دادم. خبر ساخته شدن میکروکامپیوتری برای گام برداشتن و واکر ویژه بیماران ضایعه نخاعی را شنیدم. نکاتی پیرامون رفتار با کسی که آسیب نخاعی دیده را خواندم. باز هم خبرهایی از درمان با سلولهای بنیادی شنیدیم. بهترین خبر از بهترین شیوهی ترمیم نخاع را شنیدیم. فتنهی اقتصادی را افشا کردم. دوباره به عینک نیاز پیدا کردم. فراموشکاریم موجب شد فکر کنم پدر نشده سالمند شدم. پیش درآمد فصلی تازه در زندگیمون را گفتم. کمی به عقب رفتم و پس درآمد فصلی تازه را گفتم. داداشم نازنینم منو وارد بهترین کسب و کار برای معلولان کرد. و دست آخر گفتم که من مردی از جنس……. هستم.
پسينه: یک سال دیگه از سالهای باقی ماندهی عمرمون کم شد و به سنمون اضافه شد. آرزو میکنم سال آتی برای همه پر از خیر و برکت باشه و ایشالله همه دست کنید تو طلا و جواهر. ایشالله در سال جدید وارد مرحلهای جدید خواهم شد.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
اخبار ترميم نخاع،
اقتصادی،
لينك،
تجربه،
جنسی،
تکنولوژی،
صدا و سیما،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
معارف اسلامی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آبرو,
اتفاق,
اخلاق و رفتار,
افسانه,
افطاری,
اقتصادی,
انقلابی,
ایرانی و آلمان,
بیماران,
پارک,
پیرامون,
پیش درآمد,
پیشنهاد,
تعجب,
جالب,
خوشایند,
درمان,
راهنمای ازدواج,
رستوران,
رعد و برق,
رفتار,
سالمند,
سخیف,
سریال,
سقف,
سلولهای بنیادی,
سینما,
شیرین,
صحنه,
ضایعه نخاعی,
عقب,
عید,
عینک,
فتنه,
کسب و کار,
کمد دیواری,
مستهجن,
مهمونی,
هدفمندی,
ویژه,
یارانه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 اسفند 1391
چند روز بود که حسابی کم حافظه و فراموشکار شده بودم، مثلا: هرچی میشنیدم فوری یادم میرفت، یا وسط حرف زدنم حرفم یادم میرفت، یا اینکه ذهنم یاری نمیکرد اسم خانم بهنوش بختیاری هنرپیشه فیلم و سریالهای اغلب کمدی را به یاد بیارم. با خودم گفتم: پدر پیـــــری بسوزه که اول با پیرچشمی و حالا با فراموشی اومده سراغم، بابا من تازه یه ساله ازدواج کردم و هنوز بچهای برای به آغوش کشیدن ندارم، سنم از روی چهره بیشتر از 33 نشون نمیده و از روی شناسنامه هم تازه هفتهی پیش رفتم تو 41سالگی، والله هنوز خیلی زوده برای نمایان شدن نشانگان پیری، چه خبره، وآیسآ دنیآ، من میخآم پیآدهشم. من میخآم کلی جمعیت کشور را افزایش بدم. من میخآم کلی یارانهی بچه بگیرم. من تصمیم ندارم به این زودیها غزل خداحافظی بخوانم. برای پیدا کردن دلیل این فراموشی که یهو گرایبانگیرم شده بود، مثل همیشه نشستم به فکر کردن پیرامون تغییراتی که در روزها و شبهای گذشته در اعمال و رفتارم رخ داده بودن. در نهایت متوجه شدم در چند شب گذشته خوابم از 5ساعت در شبانه روز به 3ساعت کاهش یافته. یادم افتاد اینجا خوانده بودم که: کمبود خواب یا خواب بدون کیفیت باعث بروز بعضی اختلالات مثل اختلال در حافظه کوتاه مدت، قدرت تمرکز، افسردگی، اضطراب، عصبانیت، فقر انرژی و کاهش میل جنسی میگردد. از اون روز به بعد شبها سعی کردم در اولین فرصت (بعد از ساعت 1) خاموشی بزنم و صبحها تا جایی که میتونم (ساعت 6) بخوابم. خوشبختانه با کمی زیاد شدن خوابم مقدار زیادی از فراموشیم کم شد.
پاورقي: پیشنهادی به مسئولین و مدیران بهزیستی و موسسههای خیریهای که به معلولان آموزش فنی حرفهای میدن: آموزش هزار و یک رشتهی فنی و هنری و علمی و عملی که هر معلولی با هر سطح توانایی نتونه ازش سه سوته پول دربیاره مفت نمیارزه. در کلاسهاتون به معلولان نحوهی برسی و تحلیل و خرید و فروش اینترنتی در بازار بورس را آموزش بدهید تا هرچه سریعتر معلول به استقلال مالی و اعتماد به نفس برسه. در بورس میشه فقط با صدهزار تومان هفتهای ده 20 هزار تومان کاسب شد.
کیفیت نامطلوب خواب،عامل فراموشیهای سالمندان
توصیه های تغذیهای مناسب جهت درمان یبوست
حفظ سلامت پروستات در سالمندان
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
اقتصادی،
لينك،
تجربه،
فکر ایده پیشنهاد،
بهزیستی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آغوش,
اختلالات,
استقلال مالی,
اضطراب,
اعتماد به نفس,
بازار بورس,
برسی و تحلیل,
بهزیستی,
بهنوش بختیاری,
پیشنهاد,
جمعیت,
حافظه,
خرید و فروش اینترنتی,
سریال,
شناسنامه,
عصبانیت,
علمی,
عملی,
فراموشی,
فیلم,
کشور,
کمبود خواب,
کمدی,
مدیران,
مسئولین,
موسسههای خیریه,
هنرپیشه,
هنری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 بهمن 1391
قطع کامل یا بخشی از مهمترین رشته عصبی موجود در بدن که از آن به عنوان رشته نخاعی نام برده میشود بدون شک پیامدهای روانی و جسمانی قابل توجهی برای فرد دچار ضایعه نخاعی دارد. از دست دادن تواناییهای حسی و حرکتی در بخش اعظمی از اندامهای بدن و وابستگی مفرط به دیگران، چنان رنجی را بر فرد تحمیل میسازد که تنها افراد دچار این ضایعه قادر به درک ابعاد آن هستند. بسته به اینکه آسیب دیدگی نخاع در چه سطحی ایجاد شده باشد شدت واکنشهای عاطفی افرادی که دچار ضایعه نخاعی هستند متفاوت خواهد بود. خشم و انکار واقعیت، نخستین تجربه روانی است که در مواجهه با فرد آسیب دیده و حتی خانواده وی مشاهده میشود. ضایعه نخاعی، تناسب اندام و جاذبه ظاهری شخص را از وی ستانده است. او را از کار بیکار کرده و مشکلات عدیدهای را در مناسبات اجتماعی فراروی وی قرار داده است؛ خانواده نیز با این وضعیت دست به گریبان است و متاسفانه روش رویارویی با آن را نمیداند. در برخورد با افراد آسیبدیده و خانوادههای آنان: نخست باید همدلی و همدردی را پیشه کار خود قرار دهیم. آنها باید احساتشان را به راحتی ابراز کنند و ما نیز میبایستی با صبر و متانت به حرفهایشان گوش فرا دهیم و برای افکارشان احترام قائل شویم؛ یأس، افسردگی و انزوای اجتماعی نیز از دیگر واکنشهای این افراد به شمار میرود. باید بکوشیم تا ضمن کمک به آسیب دیدگان و خانوادههای آنان به تدریج آنان را با واقعیت موجود آشنا سازیم. وظیفه ما تاکید بر ارزش انسانی فرد معلول در نظر خود وی و اطرافیان او است. یک معلول ضایعه نخاعی کماکان انسانی برخوردار از قابلیتهای ارزنده فکری و روحی است که باید آن را شناسایی کرده و به کار گیرد. باید تلاش کنیم تا خانوادههای افراد آسیب دیده آگاهی لازم را درخصوص مشکلات و محدودیتهای معلولان ضایعه نخاعی و شیوههای کمک مؤثر به آنان بدست آورند. این گروه از معلولان در بسیاری از کارهای شخصی خود به کمک دیگران نیازمندند. دفع ادرار و مدفوع در این افراد باید به کمک وسایل کمک بهداشتی صورت گیرد. آنان باید برای حرکت دادن اندامها و بازیابی تواناییهای از دست رفته خود از تجهیزات کمک توانبخشی استفاده کنند. در افرادی که به دلیل قطع کامل رشته نخاعی به ویژه در ناحیه گردن دچار آسیب شدهاند، حتی پوشیدن لباس یا غذا خوردن نیز میبایستی به کمک دیگران انجام شود. خانواده باید این نیازها را بشناسد و شیوه برآورده ساختن آن را بیاموزد. فرد معلول ضایعه نخاعی از همان عزت و احترامی برخوردار است که پیش از آسیب دیدگی از آن بهرهمند بوده است. این نکتهای است که در تعامل با شخص دچار ضایعه نخاعی حتماً باید مدنظر قرار داد. فرد آسیب دیده زمانی میتواند نیازهای خود را بهراحتی با اطرافیان مطرح کند که احترام متقابل بر مناسبات موجود حاکم باشد. مربی میتواند به معلول ضایعه نخاعی و خانواده وی کمک کند تا نگاه خود را نسبت به شرایط موجود تغییر دهند. هرچند این نوع از معلولیت، شرایط سختی را به افراد مورد نظر تحمیل میکند اما در عین حال دنیای جدیدی را به روی آنان میگشاید؛ چه بسا با افراد متفاوت و مسیرهای تازهای آشنا شوند که تأثیرات بسیار مثبتی بر سرنوشت آنها داشته باشند. فرد معلول ضایعه نخاعی باید تشویق شود تا اندامهای خود را به حرکت درآورد و خانواده نخستین کانونی است که میبایستی شرایط لازم را برای جنبش و تحرک فرد فراهم کند. محیط خانه باید به شکلی طراحی شود که شخص دچارضایعه نخاعی بتواند آزادانه در آن تردد کند؛ فضای داخل منزل میبایستی عاری از هرگونه موانع محیطی باشد. عرض درهای ورودی باید به اندازهای باشد که صندلی چرخدار به راحتی از آن عبور کند. وسائل مختلفی که در منزل مورد استفاده قرار میگیرد میبایستی در مکانهایی قرار داده شود که فرد آسیب دیده به راحتی به آن دسترسی پیدا کند. عضو معلول خانواده باید تشویق شود تا در امور منزل مشارکت کند. او میتواند با کمکهای فکری خود، حلال بسیاری از مشکلات باشد. ما میتوانیم در کارها با او مشورت کرده تا حس ارزشمندی را در وی تقویت کنیم. حمایت و مراقبت صرف از فرد معلول ضایعه نخاعی کار صحیحی نیست. شخص آسیب دیده حدالامکان میبایستی کارهای شخصی خود را به طور مستقل انجام دهد، در غیر این صورت به موجود پرتوقعی بدل میشود که دیگران را دائماً در خدمت نیازهای خود میبیند. این واقعیت را باید برای فرد آسیب دیده روشن کنیم که اطرافیان او دارای تواناییهای محدودی هستند و تنها میتوانند بخشی از نیازهای وی را برآورده سازند، ضمن آنکه خود او نیز باید مسئولیتهایی را در قبال اطرافیان خویش بپذیرد. علاوه بر آنچه گفته شد، نکات دیگری نیز وجود دارد که رعایت آنها از سوی مربیان و خانوادههای افراد ضایعه نخاعی میتواند سازگاری روانی را در این گروه از آسیب دیدگان تسهیل نماید که اهم آنها عبارتند از: 1_کمک به افراد معلول و خانوادههای آنان در برقراری ارتباط با تیم توانبخشی و سرعت بخشیدن به حل مشکلات آنان به ویژه در نخستین ماههای پس از آسیبدیدگی. 2_کمک به این گروه از معلولان در دستیابی به موقع به وسایل کمک توانبخشی و آشنایی دقیق آنان با نحوه استفاده از این وسایل. 3_تشکیل کانونهای ارتباطی میان خانوادههای افراد ضایعه نخاعی و افزایش پیوندهای عاطفی و اجتماعی میان آنها. 4_تشویق این دسته از معلولان به انجام فعالیتهای مورد علاقه و درگیر ساختن ذهن آنان با تجارب موفقیتآمیز. 5_تشکیل کلاسهای آموزش مهارتهای زندگی برای افراد آسیب دیده و خانوادههای آنان به منظور افزایش مهارتهای شناختی آنان در برخورد با مسائل اجتماعی، فائق آمدن بر اضطراب و نگرانی و افزایش قدرت حل مسئله در این گروه از توانخواهان. 6_مناسبسازی محیطهای شغلی افراد معلول ضایعه نخاعی اعم از رفع موانع محیطی و تغییر فضای فیزیکی محیط کار متناسب با نیازهای این اشخاص. 7_در نظر داشتن مدت زمان معین در حین ساعات کار به منظور استراحت و تجدید قوای این دسته از شاغلان. 8_فراهم کردن امکانات لازم جهت بهرهمندی این گروه از معلولان از خدمات بیمهای به ویژه در زمینه تهیه وسایل کمک توانبخشی و استفاده از یارانههای دولتی در این خصوص.
تهبندي: همیشه تلاش کردم در مطالبی که منتشر میکنم نکاتی آموزشی باشه برای آرام و راحت و شاد و بهتر زیستن. خوشبختانه خیلی از دوستان با نگارش تجربیاتشون همین کار را انجام میدن. متن بالا را اینجا خواندم: منبع. کاملا مشخصه که اون متنی ترجمه شده است، نکات بسیار مهمی در مطلب بالا هست که با دانستن اونها خواهید توانست به خانوادههای تازه نخاعیها کمکهای بزرگی کنید. خودم قبلا این مطلب را در مورد رفتار با تازه نخاعی منتشر کردم.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
شاد زیستن،
تجربه،
بهزیستی،
:: برچسبها:
آسیب,
آموزش مهارتهای زندگی,
استراحت,
افسردگی,
بیمه,
پیامدهای روانی و جسمانی,
تجهیزات,
تشکیل کلاس,
تشویق,
توانبخشی,
خانواده,
رفتار با تازه نخاعی,
سازگاری,
ضایعه نخاعی,
عاطفی,
قطع کامل,
کمک,
مراقبت,
معلول,
وابستگی مفرط,
وسایل,
یأس,
یارانه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 دی 1391
در گرامیداشت روز جهانی معلولان هر کسی سخنرانی کرد از توانمندی و روح بزرگ و ارادهی پولادین و .... معلولان گفت، اما کسی از معلولی نپرسید: تو چگونه به این توانمندی و روح بزرگ و ارادهی پولادین و .... رسیدی؟ سخنرانها گفتند: واژهی معلول زیبا و شایسته نیست و نباید از این واژه استفاده کرد. همه میگویند: معلولها نباید از نگاه و حرف مردم خجالت بکشن و باید از خانه بزنن بیرون و قاطی مردم بشن. اما کسی نمیگوید: چگونه؟ هر کسی که در راس امور قرار میگیره نطقش برامون باز میشه و گوشهامون را با دوصد گفتهی شیرینتر از صد من قند پارسی شیرین میکنه. اما ایکاش میدانستند شیرین زبانیهایشان عملکردی جز خون کردن دل معلولین را ندارد. از خانه بیرون آمدن نیازمند امکاناتی هزینهبر است: 1-فردی برای کمک و همراهی. 2-لباس مناسب. 3-ویلچر درحد توان راندن=از یک تا 9میلیون تومان. 4-مناسب سازی منزل و کوچه و خیابان. 5-تلفن همراه. 6-پول تو جیبی. 7-سرویس رفت و آمد. معلول فهم داره، شعور داره، وجدان داره، وقتی معلول میبینه کوچکترین حرکتش همه را تو زحمت و خرج میاندازه ترجیح میده تو خانه بمونه حتی اگر بشدت افسرده بشه. اگر معلول کار و حقوق و تمکن مالی داشته باشه، هرگز خودش را تو خانه اسیر نمیکنه. وقتی معلول استقلال مالی داشته باشه میتونه کمکم امکانات و شرایط خوب زیستن را برای خودش فراهم کنه، و حتی ازدواج کنه و از زندگی بیشترین لذت را ببره. اینها که نوشتم تجربه و وصف حال خودمه، سالهای اول معلولیت همیشه تو خانه و افسرده حال بودم، البته داداشم منو با ویلچر دستی همهجا میبرد. من روی ویلچر معمولی اصلا راحت نیستم، برای دوستان و آشنایان حالم را روی ویلچر اینطوری بیان میکنم: روی ویلچر دستی بهشت برام جهنم میشه، ولی روی ویلچر برقی هر جهنمی برام بهشته. وقتی کارم درست شد و استقلال مالی پیدا کردم، ابتدا برای منزل بالابر ویلچر گرفتم و با ویلچر دستی رفتم تو حیاط و بعدش به جلوی درب کوچه رفتم. کمی بعدش ویلچر برقی خریدم، با اون از نو متولد شدم و معنی لذت بردن از زندگی را چشیدم. خیلی وقتها که با ویلچر برقیم به مکانهای شلوغ رفتم از روبرو و پشتسر صدای اونهایی که منو دیدن را شنیدم که گفتن: خوشبهحالش، چه حالی میکنه با این وسیلهش، کاش منم یکیشو داشتم. و بآلآخره سال گذشته ازدوآج کردم و از نوروز مستقل، آرآم، رآضی و شآد زندگی میکنم(ماشالله یادت نره).
پيآمد: اگر انسانی بنام مسئول، یادش نره که خودش و خانوادهاش هر لحظه ممکنه گرفتار آسیب نخاعی و یا هر نوع معلولیت دیگهای بشن، اونوقته که معلولها بیکار نمیمانند و مثل شیر زندگی میکنند. به بهزیستی و موسسه رعد پیشنهاد میکنم: مسابقهای با این موضوع برگزار کنند: معلول خوشبخت کیست؟ چرا و چگونه؟
خبر فوری: شبکههای جدید ماهوارهای فارسی= فیس۱ و TM TV و nex1.tv را روی هاتبرد ببینید
لیست پزشکان متخصص مغز و اعصاب تهران
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
ماهواره،
بهزیستی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آسیب نخاعی,
از نو متولد شدم,
استقلال مالی,
بهزیستی,
پیشنهاد,
تجربه,
چرا و چگونه؟,
چشیدن,
چگونه,
خوشبخت,
راس امور,
روز جهانی معلولان,
زندگی,
سخنرانی,
شرایط خوب زیستن,
شلوغ,
شیر,
گرامیداشت,
لذت بردن,
ماشالله,
مسئول,
مسابقه,
موسسه رعد,
نطق,
وصف حال,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 24 آذر 1391
سه هفته در حالتهای مختلف سرماخوردگی: فین فین، گلودرد و سرفه با ریههای پر بسر میبردم، انواع دارو را خوردم، اما بهبودی کامل و مطلوب حاصل نشد. بآلآخره به توصیهی دوستان و آشنایان رفتم داروخانه و ازش آمپول دگزامتازون گرفتم و آوردم خانه و همسرم تزریقش کرد توی باسنم. متاسفانه متوجه درد ورود هرگونه جسم خارجی از جمله انواع آمپول به داخل عضله باسنم نمیشوم، و این از عوارض آسیب نخاعیست. خوشبختانه کلیهی علائم بیماری با آمپولی که زدم خیلی سریع رفع شد. آمآااااا، متاسفانه با مشکلی مواجه شدم که اساسی رفته رو اعصابم و بدجوری برام شده قوزه زیر قوز. داستان از این قراره که تازگیها: یکی دو ساعت بعد غذا دل و رودهام پر از گازهای پر صدا میشه و شکمم اندازه یه توپ بسکتبال ورمیقلنبه. قرص دایمیتیکون قرصی جویدنیه که روی غذا میخورنش و معمولا خوب جواب میده، اما این دارو اصلا روی من تاثیر نگذاشت.
پسآمد: یکی از دوستان برام پیام گذاشته بود که: خواستم در جشنواره وبلاگ نویسی که موسسه نیکوکاری رعد گذاشته شرکت کنید مهلتش تا ساعت ۱۲ شب امشب یعنی پنج شنبه است. من هم رفتم و ثبتنام کردم. اسم و آدرس و شمارهی تلفن و کفش و عینک پیشینم را هم ازم گرفتن.
مددکاری اجتماعی
قسمتهای روده بزرگ
باد گلو، گاز رودهها، نفخ
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
لينك،
تجربه،
:: برچسبها:
آمپول,
اعصاب,
بسکتبال,
تزریق,
توپ,
جشنواره,
دارو,
روده بزرگ,
ریه,
سرفه,
سرماخوردگی,
شکم,
قوز,
گاز,
گلودرد,
مجاري گوارش,
مددکاری اجتماعی,
نیکوکاری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 10 آذر 1391
تا حالا چند نفر بودن که بهم گفتن: با معلولی قطع نخاع برای ازدواج آشنا شدن و ازم خواستن در مورد ازدواجشون با معلولی قطع نخاع راهنمایی و کمکشون کنم. حرفهای زیادی بهشون زدم و البته از همشون خواستم که ازم سوالهای موردی بپرسن تا جواب بدم. اما اولین و بهترین و بزرگترین راهنمایی برای ازدواج با معلول قطع نخاع اینه: علاقهمند شدن معلولی قطع نخاع به شما اصلا مهم نیست، او میتواند به همه علاقهمند شود، مهم آنست که شما به او علاقهمند شوید و عاشقانه و با تماموجود فقط او را بخواهید، باید بتوانید برای رسیدن به او تمام تعلقهایتان را پشت سربگذارید، اگر میتوانید همه چیز را رها کنید و فقط او را بخواهید حتما با او به آرامش خواهید رسید در غیر این صورت خود و او را آزار ندهید. فکر ازدواج با قطع نخاع یعنی سرشاخ شدن با کل خانواده و فامیل و دوستان و آشنایان.
پسرفت: شخصی پیداشده که ادعا میکنه با طب سوزنی میتونه تا هشتاد درصد از تواناییهای از دست رفتهی نخاعیها را بهشون برگردونه!!!! شما چیزی از این داستان شنیدین؟؟؟
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
اخبار ترميم نخاع،
تجربه،
پند و اندرز،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
ازدواج,
بزرگترین,
بهترین,
راهنمایی,
سرشاخ,
طب سوزنی,
علاقهمند,
کمک,
معلول قطع نخاع,
مهم,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 19 آبان 1391
بر اساس تصویب کمیسیون شوراها: سن کاندیداهای ریاست جمهوری باید بین 45 تا 75 سال باشد. همچنین مدرک نامزدهای ریاست جمهوری باید حداقل کارشناسی ارشد یا معادل حوزوی آن باشد. همچنین بر اساس مصوبه دیگر کمیسیون شوراها نحوه تعیین رجل سیاسی و مذهبی مشخص شد. بر اساس نظر نمایندگان رجل مذهبی باید به تایید 25 نماینده مجلس خبرگان رهبری و رجل سیاسی باید به تایید 100 نماینده مجلس برسد. همچنین نامزدهای ریاست جمهوری برای تایید مدیر و مدبر بودن باید دارای سابقه 8 سال نمایندگی مجلس یا وزیر یا معاون رئیس جمهور یا همتراز آنها در سمتهای اجرایی مانند فرماندهی نیروهای مسلح باشد. (در این طرح سه اسم نمایانه: لاریجانی، حداد عادل، محسن رضایی)
پيوست: اخیرا با پماد آلفا آشنا شدم. دارویی: ارزان، گیاهی، ایرانی و بسیار سودمند جهت ترمیم زخم است. دوستان نخاعی حتما تهیه کنند.
:: موضوعات مرتبط:
پزشکی و درمان،
تجربه،
:: برچسبها:
اصلاح,
انتخابات,
ترمیم زخم,
تصویب,
حوزوی,
خبرگان,
رجل,
سیاسی,
طرح,
قانون,
کمیسیون,
مجلس,
مذهبی,
معادل,
معاون,
وزیر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 آبان 1391
اگه به زندگی اطرافیانتون توجه کنید شما هم مثل من به این نتیجه میرسید که: بیشتر افرادی که در سن نوجوانی و جوانی با اولین حضور جنس مخالف در زندگیشون گرفتار هیجانهای هورمونی شدن و بدون درنظر گرفتن هیچ کدام از معیارهای ازدواج، تنها برای خاموش کردن شعلههای فروزان هورمونهای خونشان یا برای فرار از خانه تن به ازدواج دادن، زندگی مشترکشون پر از مشکل و تنشهای تمام ناشدنی بوده و هست. اگر به زندگی آقایانی که با خانمها همکلاس بودن و یا در محل کارشون همکار خانم داشتن و بعد ازدواج کردن توجه کنید، خواهید دید که این افراد زندگی موفقتر و آرامتری نسبت به افرادی دارند که سن ازدواجشون مشابه اونهاست اما با خانمها مراوده نداشتند. بنظر من دوست از جنس مخالف داشتن بشرطی که ختم به عشق نشه، باعث شناخت افراد از اخلاقها و رفتار و خواست و باید و نبایدهای جنس مخالف میشه و این قطعا موجب میشه افراد هنگام انتخاب شریکزندگی و در طول زندگی نهایت دقت را بکنند که زندگیشون آلوده به تنش و بحران نشه. سال پیش در چنین روزی ارتباطم با همسرم شروع شد و تا شب با 200پیامک ادامه پیدا کرد. همه چیز به سرعت و درست پیش رفت و ختم به خیر شد. امروز کلی از زندگی آرام و بدون تنشمون رضایت دارم و شاکر خدای بزرگ و مهربان هستم.
پسينه: متاسفانه خیلی از ما به خودمون حق انجام هرکاری را میدیم و از طرف مقابلمون توقع داریم هیچ کدوم از اون کارها را انجام نده. اگر من خودم کاری را نکردم میتونم از طرف مقابلم بخواهم که اون کار را نکنه، درست مثل داستان رطب خورده منع رطب نمیکند. پیامهای رفتاری بسیار قویتر و موثرتر از پیامهای گفتاری هستند. من همیشه اول پیام عملی میدم بعد گفتاری.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آلوده,
اخلاق,
ازدواج,
بحران,
پیام,
تنش,
جنس مخالف,
رفتار,
معیار,
هورمون,
هیجان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 مهر 1391
چندسال پیش، هر روز نزدیک ساعت11 حدود نیم ساعت با وزنه ورزش میکردم، در هنگام ورزش احساس پر بودن مثانه خیلی ناراحتم میکرد و چون داشتم ورزش میکردم خیلی به اون حس اهمیت نمیدادم. هر روز با وزنه کار میکردم تا اینکه سرماخوردگی دلیلی شد که با عوارض: درد زیر شکم و اختلال در دفع ادرار مواجه بشم. با دستور دکتر اورولوژی سونوگرافی و عکس رنگی مثانه گرفتم و بردن نزد آقای دکتر. اوشان فرمودند: مثانه بزرگ شده و ادرار را به کلیهها پسمیزنه، سه راه برای رفع مشکل هست: 1-برداشتن دریچه مثانه. 2-استفادهی مدام از سوند داخل مجرا. 3-استفاده مدام از سود زیر شکمی. من راه اول را انتخاب کردم.
پسوند: تماشای مسابقههای پارالمپیک بخصوص دوچرخهسواری و شنا حیرت و بهت زدهام کرد، با تماشای ورزشهای قدرتی بخصوص وزنهبرداری باخودم فکر میکنم: وقتی چند کیلو وزنه منو اونچنان گرفتار کرد که هنوز خاطراتش پشتم را میلرزانه وای به روزگار کسی که چند صد برابر من وزنه بلند میکنه
فرکانس جدید پررشنتون کانال پخش کارتون
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
تجربه،
ماهواره،
:: برچسبها:
ادرار,
اورولوژی,
پارالمپیک,
دکتر,
رنگی,
سوند,
سونوگرافی,
عکس,
کلیه,
مثانه,
مجرا,
ورزش,
وزنه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 شهریور 1391
بعد چند روز مسافرت و تجربهی همه نوع آب و هوا برگشتیم به خانه و کاشانک خودمون. دوستان بجای ما خیلی خوشگذشت، قبل از سفر از همسایهی روبروییمون خواستم روزها حواسش به رفت و آمدهای منزل ما باشه،(صبح روز اول که مادرم آمده بوده باغچه را آب بده همسایمون سریع مچش را گرفته بوده) داداشم هم به خواست من شبها میآمد منزلمون میخوابید که خدایی نکرده آقا دزده منزلمون را تبدیل به کویر لوت نکنه. روز بعد عید فطر سفر را آغازیدیم. رفتنی از جاده چالوس رفتیم، از همون ابتدای راه به ترافیک سنگین خوردیم و توی آفتاب تند ساعت11 خیلی سریع آمپر بدن من رفت بالا و جوش آوردم، دلدرد شدید هم امانم را بریده بود که با ریختن آب روی تن و بدنم و خوردن قرص و آب و چندتا شیرینی نمنم مشکل جسمانیم رفع شد و راه هم باز شد.(راننده بعدا بهم گفت: اگه بدحال بودنت پنج دقیقه بیشتر طول میکشید برمیگشتم خانه). رانندههای دو ماشینما که برداران همسرم بودن ساعت14 جلوی تونل کندوان برای استراحت ایستادن. آب و میوه و آش و نماز زدن و راه افتادن. نزدیک ساعت17 نرسیده به مرزنآباد دوباره رانندهها برای استراحت کنار جاده ایستادن، هنوز باسنها به زیر انداز نرسیده بود که دوتا ماشین پلیسراه یقمون کردن و گفتن: راه یطرفه شده و شما آخرین ماشینهای توی جاده هستین، سریع راه بیافتین، خلاصه، پلیسها جلو و عقب ما را گرفتن و ما را به خارج از منطقهی خطر هدایت کردند. سر ورودی چالوس و کمربندی نوشهر باز به ترافیک خوردیم.
پاورقي: از سفر که برگشتم دیدم اینترنتم قطع شده، زنگ زدم به پشتیبانیش، گفتن: مشکل داریم و فعلا خطها قطع هستن. من هم کلی کار الکی دارم که باید بهشون برسم. بعد اینکه خودم را جمع کردم بقیهی مطلب را با عکس ارائه میدم.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
آب و هوا,
آش,
استراحت,
باغچه,
پلیسراه,
تونل کندوان,
چالوس,
دزد,
عید فطر,
کاشانک,
کمربندی,
کویر لوت,
مرزنآباد,
مسافرت,
نوشهر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : یکشنبه 05 شهریور 1391
یه دوش دستی دارم که توی حمام با اون آب میریزم روی خودم، وقتی با دوش کاری ندارم آویزانش میکنم روی دستهی ویلچرم مثل لباسی که آویزانش میکنن به چوب رختی، زمستان گذشته رفته بودم حمام، برای لیف زدن شیرآب را بستم و دوش دستی را گذاشتم روی دستهی ویلچر، حالا نگو آب داغ یکم باز مونده بوده و نم نم میریخته روی رانم و من متوجه نبودم که آب داغ داره پوستم را میسوزانه. از حمام که آمدم بیرون متوجه پوست پام شدم که تاول زده بود. فردای اون روز همسرم از داروخانه چسب کامفیل خرید و آورد منزل و من را برد حمام، مجددا خودم را شستم، همسرم هم و با لیف حسابی محل سوختگی را شست و موهای روش را با تیغ تراشید و دوباره جای تاول کنده شده را با لیف شست، بعد آب کشی و حوله کشی از حمام آمدم بیرون و رفتم رو تخت، همسرم یه تکه از چسب کامفیل برید و چسباند روی تاول، دو سه هفته به چسب کامفیل کاری نداشتم تا اینکه خودش لق شد، انگار که میگفت: کار من تمام شده. بعد کندن چسب دیدیم که پوستم کاملا خوب شده. بعد این ماجرا چند بار دیگه برای بهبود خراشیدگیهای پام که هنگام ماشین سوار شدن ایجاد میشن از کامفیل استفاده کردم. یه زخم کهنه و عمیق و زیر پوستی روی استخوان کنار پاشنهی پام بود که اون هم با چسب کامفیل خوب شد. از چسب کامفیل برای تمام زخمها استفاده کنید حتما جواب مثبت میده، قیمت زیادی هم نداره. قبل از تهیه و استفاده، بهتره مستقیم با مشاور و متخصص خود کامفیل (با این شماره:64849) تماس بگیرید از راهنماییش استفاده کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید.
پسآمد: به نقل از ايسنا، در مسابقات گود كشتي با چوخه چناران، مصطفي برومند از ناحيه گردن دچار آسيب ديدگي شد و براي مداوا به مشهد منتقل يافت. اين ورزشكار پس از انجام عمل جراحي و مراقبت هاي ويژه و در حالي كه هوشياري خود را به دست آورده بود، شب گذشته در بيمارستان فوق تخصصي اعصاب مشهد درگذشت.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
تجربه،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
آسيب ديدگي,
تاول,
تلفن,
تماس,
تیغ,
چسب کامفیل,
چناران,
چوخه,
حمام,
دوش دستی,
راهنمایی,
سوختگی,
شماره,
شیرآب,
عمل جراحي,
كشتي,
گود,
لیف,
مشاور,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 08 اردیبهشت 1391
از روز جمعه 26اسفند که اسباب کشی شروع شد تا آخرین ساعتهای روز دوشنبه همسرم و خواهر و برادرهاش که مثل کوه پشتمون وایسادن بیوقفه کار میکردن، همسرم هم تا چهار صبح روز سهشنبه مشغول جابجایی و مرتب کردن وسایل منزل بود، بالاخره بسلامتی و مبارکی من و همسرم در خانهی بسامان خودمان سال نو را تحویل گرفتیم و با عمو نوروز و بهار خانم زندگی نو را رسما آغاز کردیم. مامانماینا که ما حسابی به زحمتشون انداختیم و موجب شدیم اسبابشونو از اینجا ببرن اون منزل تا چند روز بعد عید هم نتونستن خانه را به حال عادی دربیارن. روز هشتم عید مادرم دعوتمون کرد و شام رفتیم منزلشون. همهچیز خوب و عالی بود جز بوی رنگ که یک ماه بعد نقاشی هم بشدت آزار دهنده بود، تازه باباماینا خیلی جدی میگفتن: نه بابا الان که دیگه بو نمیآاااد. سه ساعت تنفس بوی رنگ خانهی بابا موجب شد سر و ریه و گلوم درد بگیره اساسی، کلا نتونستم سه ساعت اونچه را که به خانوادهام تحمیل کردم را تحمل کنم. الان میفهمم بخاطر تنفس هوای مسموم بوده که همهی اعضای خانوادهام بعد نقل مکان سرماخوردن و گلو و سینه درد گرفتن، البته دو روز هم بیبخاری بودن، چون مال خودشونو گذاشتن برای ما. آخ که چه وجدان درد شدیدی گرفتم.
پيوست: تلویزیونمون اساسی کلافم کرده، عوض کردن هر کانال را چهار ثانیه طول میده!؟ تصویر در تصویر هم نداره!؟ البته میگن با اینترنت پر سرعت میتونید از تلویزیونهای اینترنتیش با این همه امکاناتش استفاده کنید.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
تکنولوژی،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
اینترنت پر سرعت,
بهار خانم,
بوی رنگ,
تحمیل,
تصویر در تصویر,
تلویزیون اینترنتی,
جابجایی,
عمو نوروز,
مثل کوه,
مشغول,
منزل,
نقاشی,
وسایل,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 فروردین 1391
کتابهایی که در زمینهی شاد زیستن و تغییر راه و شیوهی زندگی نوشته شدن واقعا مفیدن و به من خیلی کمک کردن که بتونم به حال خوب برسم. بعد مطالب توی کتابها، دو رویداد دیگه کمک کرد که حالم عالی و متعالی بشه، اولیش را پدرم اینطوری رقم زد: چند سال پیش پدرم این خانهای را که الان توش ساکن هستیم را خرید و بهم گفت: پسر جان این خانه را برای تامین آتیه تو خریدم که بعد ما، خدا نکرده آواره نشی، هر وقت هم بسلامتی ازدواج کنی این خانه را در اختیار تو و همسرت میذارم تا هیچ وقت نگران مسکن نباشی. با اینکه این کار پدرم خیلی بهم حالداد و کلی به آینده بخصوص برای ازدواج امیدوارم کرد، اما یجورایی هم بیقرارم کرد، آخه با خودم میگفتم: آدم که درآمدی نداشته باشه با خانه میتونه چه کنه؟ نمیشه که از آجرهای خانه بعنوان خرج خانه استفاده کرد. تا اینکه اتفاق مهم دوم افتاد تا حالم را متعالی کنه، در دورهی اول ریاست جمهوری دکتر محموداحمدینژاد یکی از ایمیلهایی را که برای هر مسئولی فرستاده بودم را به قسمت رسیدگی به شکایتهای مردمی دفتر ریس جمهور فرستادم، چند ماه بعدش باهام تماس گرفتن و گفتن: هرچی مدرک داری را بیار فلان جا جهت برسی و به جریان انداختن پروندهات. بعد کلی(بیشتر از یکسال) رفت و آمد و از این کمیسیون به اون کمیسیون رفتن، بآلآخره ارتش پذیرفت به سربازش که در زمان خدمت سربازیش معلول شده مستمری ازکار افتادگی بده. داشتن کار و درآمد و حقوق ماهانه به هر معلولی بینهایت اعتماد بنفس و حس و حال و انرژیمثبت و امید به آینده روشن میده.
پسينه: در دو مطلب اخیر تجربه خودم در مورد ریشه و دلیل افسرده حالی معلولها و راه کمک بهشون را برای کسانی که با معلولهای افسرده حال در ارتباط هستن بیان کردم. امیدوارم همه دوستان معلولم پر پرواز خودشونو داشته باشن.
غم و افسردگي در ناتوانی حرکتی
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
ارتش,
ازکار افتادگی,
افسرده,
تامین آتیه,
تجربه,
تغییرشیوهزندگی,
دوستان,
ریاست جمهوری,
شادزیستن,
شکایتمردمی,
کتاب,
کمیسیون,
مدرک,
مستمری,
مسکن,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 اسفند 1390
دو سه سال اول معلولیتم تمام دغدغههام پیدا کردن چاره برای پیآمدهای زیاد و شدید آسیب نخاعی بود: چطور بشینم؟ با سرگیجهی زمان نشستن چه کنم؟ چطور توالت و حمام کنم؟ با سوند چه کنم؟ چطور از کاندم استفاده کنم؟ و کلی چیزهای دیگه. بدست آوردن راهکار برای هر مورد شاید یکی دو سال طول کشید اما با زحمت فراوان برای خانوادهام و خودم با آزمایش و خطا و کسب تجربه زندگی با این شرایط سخت جسمانی برام عادی شد. از اونجا بود که یواش یواش فکرهایی میآمد به ذهنم که بدجور حالم را میگرفت، مثلا: من وبال گردنم، من آیندهای ندارم، من نمیتونم مستقل بشم و کلی فکرهای ضدحال که همهی نخاعیها تجربش کردن. یه وقت به خودم آمدم دیدم مدتهاست نخندیدم و همیشه تو فکرهای ناراحت کننده هستم و همیشه ماهیچههای صورتم منقبض و خسته هستن. خوندن چند کتاب در مورد شاد زیستن خیلی بهم کمک کرد تا از اون حالتهای بد افسرده حالی خارج بشم. دو نکته که برام خیلی مفید بود و خیلی بهم کمک کرد اینا هستن: 1_ما آدما اونچه را که داریم را نمیبینیم!! خیلیها حاضرن کلی زحمت بکشن تا به اینجا که ما هستیم برسن!! شخصی که کنار دریا زندگی میکنه دریا را فراموش میکنه و شاید اصلا نبیندش، ولی ما با برنامه ریزی و صرف هزینه میریم کنار دریا تا با حواس پنجگانه ازش لذت ببریم. این اصل میگه: تو زندگیت دقت کن و چیزهای مثبتی که داری و (پدر، مادر، خواهر، برادر، سقفی برای آرمیدن و....) خیلیها در آرزوی داشتنش هستن را پیدا کن و برای اونها خوشحال و شکر گزار باش. 2_پیدا کردن نقش خود در دنیا و جامعه و خانواده. اول این نکته را جدی نگرفتم و با خودم گفتم: آخه من چه نقشی میتونم تو دنیا و جامعه و خانواده داشته باشم!؟ کلی روی این داستان فکر کردم و دیدم انگار یه نقشکهایی دارم، مثلا اینکه: شدم موجب وحدت فکری و عملی خانواده، واضح میدیدم خانوادهام یک فکر و هدف دارند: خوشحال و راحت و آرام زندگی کردن من. وقتی میدیدم فامیل و دوستانم هر هفته میان منزلما و جویای احوالمون میشن و برای هرگونه کمک اعلام آمادگی میکنن، به خودم میگفتم: جمع کردن خانواده نقش منه. یه روز که داشتم به این موضوع فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که من نقش یه پل را دارم، پلها هر شکلی که باشند به مردم کمک میکنند که با اطمینان و آرامش به مقصد و هدف برسند. منم همیشه با خودم گفتم: خدا به من این نقش را داده که دیگران را به سرانجام خیر و رضایت قلبی و شکر گزاری برای داشتههای مثبت و نداشتههای منفیشون برسونم. نتیجه مثبت اندیشیهام این شد که یه روز..... ادامه دارد.....
پيآمد: از اول در بدترین شرایط هم به کسی جز خانوادهام دردمو نگفتم و در جواب احوال پرسی دیگران همیشه گفتم: شکر خدا خوبم، همیشه همه پشت سرم گفتن عاشق این اخلاق من هستن. اینطوری من و دیگران غیر مستقیم بهم انرژی مثبت میدیم. میگن اگه آدم چهل بار مطلبی را تکرار کنه اون مطلب ملکه ذهنش میش(وبلاگ نویسها این ماجرا را تجربه کردن). حتی اگه الکی بگیم خوبیم به حال خوب میرسیم
طب فیزیکی و توانبخشی(ببینیدش خوبه)
یه مطلب انحرافی که قبلا نوشتم
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
لينك،
تجربه،
:: برچسبها:
آزمایش و خطا,
آسیب نخاعی,
اعلام آمادگی,
افسرده حالی,
پل,
جامعه,
چاره,
چطور,
حواس پنجگانه,
خانواده,
دنیا,
رضایت قلبی,
سرگیجه,
شاد زیستن,
شکر گزاری,
ضدحال,
عاشق,
کتاب,
کمک,
نتیجه مثبت اندیشی,
نقش خود,
هرگونه,
وبال گردن,
وبلاگ نویس,
وحدت فکری و عملی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 بهمن 1390
بعد عقد به همسرم گفتم: من از رسم و رسوم بعد ازدواج خبر ندارم، اهل خاله بازی هم نبودم که این چیزا را بدونم، هر وقت کار و مراسمی بود که انجام دادنش نشانهی ادب و احترام و..... بود بهم بگو تا انجامش بدیم، چون دوست دارم هرکاری که درحد توانم هست را انجام بدم. همسرم گفت: من ازت توقع ندارم، اما حالا که خودت میگی بدان و آگاه باش که: رسمه بعد عقد داماد میره منزل پدر عروس. گفتم: خوب شد گفتی، میتونیم چند روز دیگه که شب چله است بریم منزل پدرت. اینطوری با یه تیر دونشان زدیم: هم مادر زن سلام را بجا آوردیم، هم رفتیم شب نشینی و عرض ادب شب چله. برای روز مورد بحث مادرم یه قواره پارچه بعنوان هدیه داد ببریم برای وزیر جنگ، وزیر جنگ به مادر زن میگن، شکر خدا مادر همسرم ساده و بیریا و پر از مهربانیه. به سفارش مادر و پدرم یجا تو مسیر منزل پدر زن میوه و شیرینی و یک پیراهن برای پدر زن گرامی گرفتیم که هیچ رقمه کوتاهی نکرده باشیم، البته من گفتم گل هم بگیریم اما همسرم نگرفت. خلاصه، رسیدیم منزل پدر زن و اولین مهمونیه متاهلی آغاز شد، با خانوادهی همسرم میگفتیم و میخندیدیم. همسرم قبلا بهم گفته بود که برادر وسطیش همش سرش تو روزنامه و اخبار تلویزیونه و زنش از این اخلاقش شاکیه. وقتی زمان پخش اخبار برادر زنم شبکهی پخش اخبار را گرفت بهش گفتم: میدانی خواهرت برای ازدواج با من چه شرطی گذاشت؟ با تعجب گفت: نه!! مگه شرط گذاشت!؟ با یه چشمک برای اشاره به شوخی بودن ماجرا بهش گفتم: خواهرتون گفت: فقط بشرطی زنت میشم که مثل داداشم مدام نخواهی روزنامه بخوانی و اخبار ببینی. یه دفعه خونه منفجر شد از خنده، برادر زنم فوری کانال را عوض کرد و شروع کرد به گله کردن به خواهرش که: این دیگه چه شرطی بوده!!؟ چرا نمیخواهی شوهرت روزنامه بخونه و اخبار ببینه؟؟؟ مگه من چه هیزم تری به تو فروخته بودم که اینطوری از پشت خنجر زدی!؟ سر این ماجرا هم کلی خندیدیم. خوشبختانه همسرم جنبهی شوخی را داره و البته خودم هم براش توضیح دادم که شوخیهام فقط برای خنده است نه برای طعنه و گوشه و کنایه زدن. وقت برگشتن به منزل مادر زن گرامیم بهم یه لباس زمستونی هدیه داد و شبچرهی شب چله داد ببریم برای خانوادهام، برادر وسطی همسرم هم زحمت کشید و مارو با اتول برادر بزرگه رسوند منزل، دست همهشون طلا.
پسآمد: هفتهی پیش 39سالگیم تمام شد و بسلامتی رفتم تو چل چلی. در حال حاضر از ترس ننه سرما برای چل چلی کردن از منزل خارج نمیشم، آخه این عروس هزار داماد یهو گریبان آدمو میگیره و میندازه تو رختخواب، منم با علم به این خطر، فقط وقتی لازم باشه، اونم با استفاده از کلیهی امکانات پیشگیرانه، میرم طرفش. ایشالله با آمدن عمو نوروز با دختر چهل گیسش نسیم بهاری میریم صفا سیتی چله نشینی.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
تجربه،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
اخبار,
جنبه شوخی,
چشمک,
چل چلی,
چله نشینی,
خاله بازی,
رسم و رسوم,
روزنامه,
شب چله,
شبچره,
شرط,
صفا سیتی,
طعنه,
عمو نوروز,
کنایه,
گیس,
مادر زن سلام,
میندازه تو رختخواب,
نسیم,
وزیر جنگ,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390
همونطور که خواسته بودم، بهی خانوادهاشرو راضی کرد که اول بیان وضعیت من و خانوادهام را ببینند بعد تصمیم بگیرند. با هماهنگیهای لازمه، والدین بهی با دو برادرش آمدن منزلمون و من را روی ویلچر کنار تخت بیمارستانیم دیدن. (زیرکانه و کارآمدترین حیله برای تاثیر مثبت گذاشتن روی دیگران صداقته) من و خانوادهام با صداقت کامل همه چیز را به والدین بهی گفتیم: از بالا و پایین زندگیم، از روزهای سخت گذشته، از روحیه و اخلاق و رفتارم، از حقوق و محل سکونتم، از حمام و توالت رفتنم و.... بعد دو ساعت گفتگو و مطرح شدن دغدغههای طرفین، مجلس به پایان رسید و خانوادهی بهی رفتند تا پس از فکر و سبک و سنگین کردن شرایط تصمیم بگیرند. چند روز بعدش یکی از همسایهها به پدرم گفته بود: آقا زندی آمده بودن تحقیق! خبریه؟ پدرم در جواب گفته بوده: به یاریه خدا پسر بزرگم میخاد ازدواج کنه. القصه، چند روز بعد در یک فقره پیامک بهی نوشته بود: این شمارهی همراه داداش بزرگمه که با والدینم بهخدمتتون رسیدن، زنگ بزن ببین نتیجه چیه؟ ادامه دارد.......
پسينه: علیرضا نوریزاده که خودشو بجای داستان و دروغ پرداز یه ژورنالیست حرفهای معرفی میکنه، میگفت: هواپیمای جاسوسی RQ 170 آمریکایی را ایرانیها با جنگ الکترونیک به زمین ننشاندن، اونچه که در تلویزیون نمایش داده شد فقط یه ماکت بود.
من میگم: دم اون ایرانیهای باغیرت گرم که تونستن ماکت هواپیمای فوق سری آمریکایی را طوری بسازن که کارشناسان در وزارت دفاع و سازمان جاسوسی آمریکا نتونستن متوجه تقلبی بودنش بشن و رییس جمهورشون را دستمال بدست فرستادن برای پس گرفتنش.
حالا شما پیدا کنید: نفهم و بیشعور را و صد رحمت بفرستید به هوش خر.
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
تکنولوژی،
صدا و سیما،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
ازدواج,
تاثیر مثبت گذاشتن,
توالت,
جنگ الکترونیک,
حمام,
زیرکانه و کارآمدترین حیله,
ژورنالیست,
صداقت,
علیرضا نوریزاده,
ماکت,
همراه,
هواپیمای جاسوسی RQ 170 آمریکایی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 آذر 1390
چون خانمی که ازش یاد میکنم بهیار بیمارستانه، اونو با نام بهی بشناسید. به بهی گفتم: والدینت اجازه میدن با یک معلول قطع نخاع ازدواج کنی؟ بهی گفت: تصمیم گیرنده خودم هستم و میتونم رضایت اونها را جلب کنم. گفتم: شرایط من طوریه که نباید همسرم بره سر کار و باید همیشه در منزل کنارم باشه و هیچ شبی نباید من را در خانه تنها بذاره، میتونی کارت را رها کنی؟ بهی گفت: تا شب عید تعهد دارم و نمیشه نرم سرکار، از اون به بعد نمیرم. گفتم: من از زن نازک نارنجی و گریهاو و قهراو، اهل یکه بدو کردن با بزرگتر، حاضر جواب و تنش آفرین و از همه مهمتر از کسی که با صدای بلند فکر کنه اصلا خوشم نمیادهآاا. بهی گفت: من هم هیچ کدوم از این اخلاقها را ندارم، خیلی دیر و بندرت عصبانی میشم که اونهم با سکوت حل میشه. گفتم: من به هیچ کس 14سکه بیشتر مهریه نمیدم. بهی گفت: مهریه برای من مهم نیست اما گمان نمیکنم خانواده قبول کنن. گفتم: من مراسم شلوغ پلوغ و دینبلو دانبول نمیخام. بهی گفت: منم شلوغ کاری دوستندارم. کلی پیامک نوشتم و خواندم، برای من که هفتهای 4پیامک هم زیاد بود روزی200پیامک یعنی انفجارمخ. چند روز بعد با خواست من، بهی آمد پارک محلمون کمی باهم حرف زدیم و ازش خواستم بیاد منزلمون تا پدر و مادرم ببیننش، از من اصرار و از او خجالت، خلاصه هر طور که بود گولش زدم و بردمش منزل. والدینم بهی رو پسندیدن و از زندگی من و شرایط زندگی با من گفتند که: در آینده تو با پسر ما در این خانه تنها زندگی خواهی کرد، آیا این توانایی را در خودت میبینی کاری که الان بین 4نفر تقسیم میشه را تنها و بدون اخم و تخم و اه و پف انجام بدی؟ بهی گفت:بله. به بهی گفتم: شرط و اصل مهم از نظر من اول رضایت کامل خانوادهی شماست، من میخواهم خانوادهام و کسایی که دوستم دارند را گسترش بدم، نه اینکه برای خودم دشمن بتراشم، پس به خانوادهی گرامیت بگو اول بیان شرایط من را ببینند، اگر پسندیدند و اجازه دادند یک قدم دیگر پیش بریم. بهی حرفم را قبول کرد و رفت که بره رو مخ خانوادهاش. ادامه دارد......
پيآمد: بچههای جنگ الکترونیک، دمتون گرم که با به دست گرفتن کنترل
هواپیمای جاسوسی آمریکایی و سالم به زمین نشاندنش کف همه کارشناسهای نظامی را بریدن. من از این کار بزرگ احساس غرور و رضایت بینهایت کردم. بچهها متشکرم.
دانشمندان کانادایی گروه جدیدی از سلولها را در نخاع یافتند که همانند سلولهای بنیادی نورونی رفتار میکنند و میتوانند راه جدیدی را در درمان آسیبهای نخاعی ارائه کنند. محققان با استفاده از مجموعهای شامل 122 ژن نشانگذار دریافتند که بعضی از سلولهای شعاعی نخاع شباهت بسیاری به گروههای سلولهای بنیادی نورونی دارند. دستگاه عصبی قادر به ترمیم خود نیست بنابراین با شناسایی این سلولهای بنیادی جدید شبیه به سلولهای شعاعی نخاع و با کمک ژنها میتوان این سلولها را به روشی فعال کرد که قادر باشند قسمتهای آسیب دیده نخاع بزرگسالان را در طیف وسیعی از بیماریها از جمله تحلیل عضلانی نخاعی، "ام. اس" و قطع نخاع را بازسازی کنند. این دانشمندان در تحقیق بر روی سلولهای بنیادی نورونی از بعضی ژنهای شناخته شده که برای یافتن سلولهای مستقر در وسط نخاع به عنوان نشانگذار رفتار میکنند، استفاده کردند. پیش از این سلولهای بنیادی نورونی در داخل نخاع کشف شده بودند، درحالی که این گروه جدید در سلولهای شعاعی نخاع و در لبههای طناب نخاعی شناسایی شدند. موقعیت این سلولهای تازه کشف شده به طور شگفت انگیزی مناسب است و میتواند با حداقل آسیبهای جانبی به ترمیم نخاع در طول بیماری و یا پس از یک تصادف کمک کند.
یك معلول قطع نخاع در خصوص روز جهانی معلولان به ایرنا گفت
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
لينك،
تجربه،
تکنولوژی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
احساس غرور و رضایت,
ازدواج,
بهیار,
بیمارستان,
پیامک,
جنگ الکترونیک,
خجالت,
دشمن,
سلولهای بنیادی نورونی,
قطع نخاع,
کشف,
معلول,
مهریه,
همسر,
هواپیمای جاسوسی آمریکا,
والدین,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 18 آذر 1390
سرویس بهزیستی که میامد دنبالم و منو با ویلچر برقیم میبرد داخل شهر از این مسافرکشهای ون بود که جلوی درب عقبش سطح شیبدار داشت. نصب غیر کارشناسی سطح شیبدار پشت ون موجب اختلاف سطح بین کف اتومبیل و سطح شیبدار شده بود. داخل ون شدن برام راحت بود اما چون نمیشه با ویلچر توی ون دور زد باید دنده عقب از ماشین میامدم بیرون. موقع بیرون آمدن زیر ویلچرم گیر میکرد به محل اتصال سطح شیبدار به اتومبیل و هر دفعه کلی قرچ و غوروچ ویلچر و اعصابمو درمیآورد، برای رفع این مشکل رفتم مغازه نجاری و گفتم دو قطعه چوب به طول50 و عرض15 و ارتفاع2سانت میخام که بذارم زیر چرخهای ویلچرم تا کمی ارتفاع ویلچرم نسبت به کف ماشین زیاد بشه تا بتونم بدون گیر کردن از سطح شیبدار عبور کنم، آقای نجار چوبها را برام برید و لبههای زبرشو سنباده زد و داد بهم. گفتم: چقدر تقدیم کنم؟ آقای نجار که نزدیک60بهار را دیده بود گفت: اصلا قابلی نداره، برو ازت پولی نمیگیرم، اگه دلت خواست برا اموات فاتحه بخوان. شایان ذکر است که با وجود چوب هم مشکل گیر کردن حل نشد.
پاورقي: توی بیرون رفتنهام همیشه با برخورد مثبت و خوشایند مردم مواجه شدم، تا حالا از نگاه یا گفتار کسی ناراحت نشدم.
کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟ پـَـ نه پَــ، می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام!
دم دستشویی عمومی ایستاده ام تا نفر قبلی بیاد بیرون، اومده بیرون، می بینه دارم پیچ و تاب می خورم می گه دستشویی داری؟ پـَـ نه پَــ، دارم با صدای موزیکی که نواختی تمرین رقص عربی می کنم!
دارم سیگار میکشم مامور اومده میگه داری سیگار میکشی؟ میگم پَـــ نَ پَــــ دارم علامت میدم سرخپوستای قبیله بغلی بفهمن ما اینحائیم.گفت پدر سگ اهل فیسبوکم که هستی سوار شو بریم. گفتم کلانتری؟ گفت پَـــ نَ پَــــ بریم قبیله بغلی بگیم اوردیمت
لازم نیست شما بیاین...
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
خودرو معلولین،
:: برچسبها:
پـَـ نه پَــ,
رفع مشکل,
سرویس بهزیستی,
سطح شیبدار,
سیگار,
فیس بوک,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 آبان 1390
از مدتها قبل میخواستم باد چرخهای ویلچرم را تنظیم کنم، توی دفترچه راهنمای ویلچر نوشته همیشه باد چرخها را کنترل کنید و اونها را پر باد نگه دارید. چند روز پیش که برای چندتا خرید رفته بودم بیرون رسیدم به یه پنچریگیری که بیکار بود، رفتم جلو و گفتم: باد چرخهامو میزون میکنی؟ پرسید: میدونی بادش باید رو چند باشه؟ گفتم: جلو پنجاه و عقب چهلوهشت. یدفعه انگار برق گرفتش، گفت: خیلیه!! میترکههآا!! خلاصه، آقای پنچریگیر شروع کرد به باد زدن، با ترس یکم چرخهارو باد میزد و با بادسنج مقدار باد را چک میکرد تا بآلآخره باد به میزان مطلوب رسید و خوشبختانه اتفاق ناخوشایندی که فکر میکرد نیافتاد. بعد باد زدن متوجه افزایش چشمگیر سرعت ویلچرم شدم، طوری که مسیر سربالایی ملایم رو با همان سرعتی بالا میرفت که قبل باد زدن اون مسیر را تو سرپایینی میرفت. بیخود نبود احساس میکردم سرعت ویلچرم کم شده و نسبت به گذشته باتریش کمی زودتر خالی میشه، طفلکی چرخش500تومن باد میخاست.
پيوست: حرکات زشت و قبیح شیث رضایی – محمد نصرتی بازیکنان تیم فوتبال پرسپولیس در رسانه های جهان بازتاب گستردهای داشته، تو رادیو شنیدم تماشاگر نماهای بارسلون به کریس رونالدو گفتن: اگه مردی برو ایران گل بزن!!
کاریکاتوری در مورد پخش تصاویر قبیح و غیر اخلاقی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی به بهانهی پخش مسابقهی فوتبال
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
صدا و سیما،
:: برچسبها:
بادسنج,
تصاویر قبیح و غیر اخلاقی,
چرخهای ویلچر,
صدا و سیما,
کاریکاتور,
مسابقه فوتبال,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 آبان 1390
با ویلچر برقیم از شمال بسمت جنوب تو پیادهرو خیابان ولیعصر تهران حرکت میکردم و لوازم ورزشی را سیر میکردم. یجا ورود کوچهای به خیابان موجب بالا و پایین شدن سطح پیادهرو بصورت یک پله کوچک شده بود، برای عبور از اون پله، ایستادم و یکم اون سطح را برانداز کردم، امنترین قسمتش برای عبور بسلامت، نزدیکترینجا به دیوار بود، در اون قسمت یه پسر ده سالهی چاق و یه مردی ایستاده بودن، بهشون گفتم: میرید کنار ردشم؟ رفتن کنار، در حین رد شدنم پسره به مرده گفت: اینهمه راه اومده از اینجا رد میشه!؟ منم برگشتم طرفش و بهش گفتم: اگه از اونور میرفتم شاید ویلچرم از پشت برمیگشت، رد شدن از اونجا برای شما چیزی نیست اما برای من این پله مثل قطره باران تو لونه مورچه است، آخر خطابهی قرام انگشتامو شبیه هشمت فردوس تو سریال ستایش کردم و با خنده و شوخی به پسره گفتم: افتاد.
پاپوش: خدا را شکر، خدا درهای رحمتشو باز کردو باران خوبی بارید، ایشاالله دل همه شاد و گرم به عشق باشه.
رسیدیم پشت در خونه ، کلید نداشتم به داداشم میگم کلیدتو بده، میگه میخوای درو باز کنی؟ میگم پَـــ نَ پـَــــ میخوام بدمش به حسین تهی از معطلی درش بیارم….
رفتم جلسه ثبت نام ۱ساعت وایسادم.یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـَـــ نَ پـَـــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم..
تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!
۲ساعته از بیرون صدای قار قار میاد…داداشم میگه صدای کلاغه؟میگم: پــَ نَ پـــَ قناریه متال میخونه!
دوستم در یخچالو باز کرده,دیده هیچی توش نیس,میپرسه:واقعاخالیه!؟میگم پَــ نَ پَـــ هیدنشون کردیم که غریبه ها نبیننشون
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو باز کرده با تعجب میپرسه حامد تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ حامد رسید من دیلیوریشم
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
پند و اندرز،
صدا و سیما،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
:: برچسبها:
بند ناف,
پَـ نَ پـَ,
پله,
حسین تهی,
خیابان ولیعصر,
رقص,
ستایش,
سریال,
قناری,
لوازم ورزشی,
متال,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 آبان 1390
چند وقت پیش با ویلچر برقیم داشتم از یه خیابان ششمتری تهران رد میشدم، یه جا توی باغچهی باریکه بین خیابان و پیادهرو یه جفت کفش مردانه که دور انداخته بودنشون توجهمو شدید به خودش جلب کرد، کفشها پاره نبودن و برای آدم خسیس احتمالا باز هم قابل پوشیدن بودن، اما شکل و فرمشون مثل صندوق عقب تاکسیهای فرسوده بود. وقتی نیم متر از اون کفشها دور شدم باخودم گفتم: اگه الان یه دوربین حسابی داشتم میتونستم چندتا عکس هنری از این کفشها بگیرم که میتونست به وضوح مفاهیم: پیری، ماندهبودن، خستگی، انتظار و یاس را القا کنه. کمی بیشتر که از کفشها دور شدم حسرت خوردنم شروع شد و به خودم گفتم: دوربین حرفهای نداشتم، چرا با دوربین گوشیم از اون صحنهی هنری عکس نگرفتم!؟
پاپوش: دوربین موبایلتون را دست کم نگیرین، دوربین معمولیه گوشی بهتر از دوربین عکاسی بده. چندروز پیش از جلو نمایندگی سونی رد میشدم دیدم پشت ویترین یهسری دوربین عکاسی دیجیتال سایبرشات سونی گذاشتن که روش قیمت99هزارتومن درج شده. جو گیر شدم و یکی خریدم که با حافظه و کیفش شد: 132تومن. الان از خریدش مثل خودم پشیمونم. آدم باید چل باشه که تو چهل سالگی چل بشه. اینم دوتا عکس که با همین دوربین گرفتم: 1-عکس مفهومی من و تابلوی دوربین عکاسی از شما عکس میگیرد 2-عکس مفهومی من و چهارپایه
آشنائی با لوکومات رباتی برای کمک به آسیب دیدگان نخاعی و فلج مغز
نشان گوگل به مناسبت اختلاس سه هزارمیلیاردی

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست.مامان اومده ميگه چيزي شکوندي؟ ميگم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ شيشه ي نازک تنهايي دلمو گذاشتم رو اکو حال کنم
دوستم اومده صاف رفته نشست رو بالشم! ميگم: راحتي؟ ميگه: بلند شم يعني! ميگم: پـَـَـ نَ پـَـَـــ بشين قالب باسنت شه يه موقع گم شدي واسه تشخيص هويت ازش استفاده کنيم
دارم فيلم ميبينم، زنه توش بيکيني پوشيده... مامانم اومده ميگه فيلم خارجيه؟ پَـــ نَ پَـــ مختار نامست يه چند قسمتش تو سواحل انتاليا فيلمبرداري شده
نصفه شبی رفتگره داره زمینو جارو میکنه، رفیقم میگه رفتگره؟؟؟ میگم پـَـــ نــه پـَـــ بابا بزرگه هری پاتره
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
اخبار ترميم نخاع،
تجربه،
تکنولوژی،
سیاحت،
هنری،
:: برچسبها:
بيکيني,
چهل سالگی,
خسیس,
خیابان,
دوربین,
دیجیتال,
ربات,
سایبرشات,
سواحل انتاليا,
سونی,
عکاسی,
عکس هنری,
مفهومی,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 29 مهر 1390
همیشه در تعجب بودم که چرا کولرمون که فقط یه خروجی باد داره خونمونو خنک نمیکنه!! حتی شبها از شدت گرما بیدار میشدم و با اسپری کردن آب رو تنم خودمو خنک میکردم و میخوابیدم. چند روز پیش، نقاش داشت نردههای بالای دیوار حیاط را با اسپری رنگ میکرد، به همین دلیل مجبور شدیم دربی که فقط من ازش استفاده میکنم و کنار تختمه و همیشه بازه را ببندیم. رنگ کاری چند ساعتی طول کشید. در این زمان بود که احساس کردم چقدر باد کولر و فضای داخل منزل خنکتر از قبل شده. شب هم اون درب را باز نکردن و نتیجه این شد که دم صبح از خنکی باد کولر لرزم گرفته بود. قبلا فکر میکردم اگه باد کولر از لای پردهی آویزان جلوی درب باز فرار کنه بیرون، منزل خنکتر میشه، اما امروز به این نتیجه رسیدم که اشتباه فکر میکردم.
پاپوش: در بخش نظر سنجی یه پیامی میگفت: لطفا به وبلاگ فرزندم صبا
مراجعه نمائید و در صورت امکان به خاطر شرف و انسانیتتان اطلاع رسانی نموده و صدای مظلومیت این خانواده را جهت احقاق حقشان به گوش دیگران برسانید. به اون وبلاگ رفتم، اونچه که دیدم دردناک بود، اما برای منی که خودم گرفتار اشتباه و سهلانگاری کادر درمانی هستم چیز تازهای نبود. دوستان به وبلاگ فرزندم صبا مراجعه کنید و با پیامی موجب دلگرمیشون بشید.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
اسپری,
اشتباه و سهلانگاری کادر درمانی,
پرده,
نقاش,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 مرداد 1390
|
|