|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
بیست سال دوندهگی و بلند و کوتاه کردنه من باعث آرتروز شدید زانوهای پدرم شده. چند سالی بود که کل خانواده با پدرم کشتی میگرفتیم که تن به عمل تعوض مفصل زانو بده، مدام از ما اصرار بود و از پدرم انکار، تا اینکه هفتهی پیش بعد از واریز مبلغی(زیرمیزی) به حساب آقای دکتر پدرم در یک بیمارستان تحت پوشش بیمه بستری و بسلامتی عمل شد. بعد از عیادت پدرم در بیمارستان برای بازگشت به خانه از تاکسیسرویس ماشین با کولر خواستم. هیچکدوم از قوم ابوهندلی که اونجا بودن راضی به کولر روشن کردن نمیشدن؟ بالآخره مردی شصت ساله گفت: من میبرمتون و تا جایی که ماشینم جوش نیاره کولر روشن میکنم براتون. کولر روشن کردن آقای راننده مثل چنگال غذا خوری یکم بود دوکم نبود. به آقای راننده گفتم: یه آدم خسیسی بوده که همیشه غذاشو تو خانههای دیگران میخورده و برای این کارش نزد دیگران دلیل میاورده که: من نمیتونم در خانه خودم نان بخورم چون نان من از گلوی خودم پایین نمیره. روزی شخصی مرد خسیس را دعوت کرد و جلوی مرد خسیس نانی گذاشت که از زنه مرد خسیس گرفته بود، مرد تا آن نان را خورد نان به گلویش پرید و گفت: بخدا این نان از خانهی من آمده. به آقای راننده گفتم: این داستان حکایت شماست که وسیلهی راحتی را داری اما در این سن و در این گرمای 80 درجه داخل ماشین از خودت دریغش میکنی.
پاپوش: این روزها بحث و برنامه برای افزایش جمعیت داغ شده، بنده پیشنهاد میکنم: شبکههای مختلف تلویزیون بعد از ساعت24 فیلمهایی پخش کنند که صحنههای داغ و تحریکآمیز پاک کردن و آماده کردن و خوردن گردن و سینه و ران انواع مرغ و جوجه، توش باشه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
جنسی،
پند و اندرز،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
داستانک،
:: برچسبها:
آرتروز,
افزایش جمعیت,
بلند,
بیمارستان,
تاکسیسرویس,
تعوض مفصل زانو,
حکایت,
خانواده,
خسیس,
داغ,
دونده,
زیر میزی,
صحنههای داغ و تحریکآمیز,
عمل,
عیادت,
کشتی,
کوتاه,
کولر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 مرداد 1391
باید میرفتم سلمونی تا با ظاهری نیکو در افطاری برادر همسرم حاضر شم. از صبح هرچی به شماره مغازهی سلمونی زنگ میزدم گوشی را برنمیداشت. دیگه ساعت 11ونیم حوصلهام سر رفت و پریدم روی ویلچر عزیزم و شتافتم بسوی سلمونیای که حدودا سه کیلومتر با منزل ما فاصله داره. هستن سلمونیهایی که به منزل ما نزدیکتر باشن اما من نمیتونم با ویلچر برم داخلشون. این سلمونی داخل پاساژه و رفتن داخلش خیلی برام راحته. بعد چند دقیقه انتظار آقای سلمونی آمد و موهام را مرتب کرد و از پولهایی که جلوش گرفتم پنجهزار تومان بعنوان دست مزد برداشت، هرچی گفتم: کمه، بیشتر بردار، گفت: نه، کافیه. برای اینکه دست خالی نرم به مهمونی، از سلمونی رفتم به گلخانه نزدیک منزلمان و سه گلدان کوچک گل قهری برای مادر و دو برادر همسرم گرفتم. مشخصات گیاه: گیاهی است چند ساله با ساقههای چوبی تیغ دار که بلندی آن 50 تا 60 سانتی متر است. برگهای آن مرکب و هر گروه 3 تا 4 برگ مرکب از یک نقطه خارج شده و از آن نقطه با دمبرگ بلندی به ساقه اصلی وصل میشود. هر برگ مرکب دارای 24 تا 40 جفت برگچه باریک و دراز است و به این ترتیب هر برگ مرکب را به صورت پر طیور در میآورد و چون به محض تماس دست، برگها به سمت پایین خم شده و با دمبرگ به طرف ساقه جمع میشوند، آن را گیاه حساس مینامند. این گیاه بومی برزیل است. عکس و اطلاعات بیشتر
پايانه: سومین باری که رفتم این پیرایشگریای که الان میرم پیشش دیدم درب مغازهاش را که فلزی بود و چهار چوب دربش یکی دو سانت از سطح زمین اومده بود بالاتر را کلا کنده و جاش درب و پنجرهی شیشهای کار گذاشته که ویلچرم راحت و بدون کوچکترین مانعی بره داخل مغازهاش، کارش منو حیران کرد، منم کلی ازش تشکر کردم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
افطاری,
پاساژ,
پیرایشگر,
سلمونی,
گلخانه,
گوشی,
مغازه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 مرداد 1391
ماراتون خیریهی کلیر لوماس با پاهای بیونیکش، از پاریس تا لندن، قلب بسیاری از ناظران را تسخیر کرد، وی درنظر دارد این بار همین مسیر را با پاهای بیونیک، رکاب بزند. کلیر لوماس که دارای پاهای بیونیک است و نمیتواند پای خود را حرکت دهد در نظر دارد مسیر 402 کیلومتری را با یک دوچرخه مخصوص از پاریس تا لندن طی کند.این دوچرخه مخصوص از ضربات الکترونیکی برای تحریک ماهیچه های وی و در نتیجه وارد کردن نیرو به پدال استفاده میکند.کلیر لوماس به رغم فلج بودن پاهایش امیدوار است بتواند بهار آینده از پاریس تا لندن رکاب بزند. لوماس به دنبال یک حادثه اسب سواری و صدمه شدید ستون فقرات از ناحیه کمر به پایین فلج شده است، دن همسر وی بار دیگر در این سفر وی را همراهی خواهد نمود.کلیر لوماس 31 ساله اظهار داشت: این سفر با ماراتن بسیار تفاوت دارد و به نظر میرسد که کار دشواری خواهد بود. هنگامی که ماراتن را انجام میدادم نیازی نبود که پاهای قوی داشته باشم چرا که سرعت ربات پایین بود.در آوریل امسال وی همراه همسرش که یک محقق زیست شناس است به همراه دختر یک ساله خود ماراتن لندن را انجام دادند، ماراتنی که دو هفته و نیم به طول انجامید.این ماراتن خیریه با هدف جمع کردن مبلغی برای تحقیقات مربوط به ستون فقرات انجام شد و طی آن وی توانست 200 هزار پوند به این تحقیقات کمک کند.وی همراه با درد و رنجی که برای ایستادن تحمل میکند از خط پایان این ماراتن 16 روز پس از آغاز در حالی عبور کرد که صدها نفر برای تماشای خاتمه این ماراتن در لندن حضور داشتند. مردم بریتانیا انتظار داشتند که مقامات مدال افتخاری برای این دستاورد به لوماس اهدا کنند اما گفته میشود که مقامات از ارائه این مدال سرباز زدند چرا که وی ماراتن را ظرف 24 ساعت به اتمام نرسانده بود. این درحالی است که 14 نفر از برندگان این ماراتن که از تلاشهای وی تحت تأثیر قرار گرفته بودند مدالهای خود را به کلیر لوماس اهدا کردند.این دلگرمیها موجب شد که وی به رغم داشتن پاهای بیونیک فکری برای انجام یک کار خیریه دیگر داشته باشد.قرار است پاهای وی به یک دوچرخه الکترونیکی متصل شود که در حقیقت یک سه چرخه است و الکترودها به بدن وی و به یک محرک الکترونیکی متصل میشود. در این میان یک رایانه که با فشردن یک دکمه فعال میشود ماهیچهها را در پاهای وی کنترل کرده و موجب میشود که این ماهیچهها حرکت پدال زدن را انجام دهند.یک دستگاه در فرمان سهچرخه اجازه مدیریت شدت محرک و سرعت پدال زدن را کنترل میکند.وی قرار است از یک سه چرخه برای رکاب زدن از پاریس تا لندن استفاده کند. وی به عنوان بخشی از تمرینهای خود در مسابقه دوچرخه سواری گلاسو شرکت کرد و امیدوار است بتواند بهار سال آتی مسیر انتخابی خود را رکاب بزند. عکس کلیر همراه دخترش.
پسرفت: اگر خیلی متوجه مطلب بالا نشدین به دلیل دست کاریهای من نیست، بلکه آب از سرچشمه گل آلود بوده. مطلب بالا را توی روزنامه خواندم و فکر کردم چون من اونو سرسری خواندم درست متوجهش نشدم، وقتی همون مطلب را توی منبعش: خبرگزاری مهر خوندم دیدم انگار فقط مطلب را ماشینی ترجمه و منتشر کردن.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
عکس،
:: برچسبها:
اسب سواری,
بیونیک,
پاریس,
تحریک,
ترجمه,
خیریه,
دوچرخه,
ستون فقرات,
سرچشمه,
فلج,
گل آلود,
لندن,
ماراتون,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 تیر 1391
خیلی وقتها که با ویلچر برقیم میرم بیرون، اونهایی که تو نزدیکانشان معلول ویلچری دارن ازم در مورد کارایی و قیمت ویلچر برقیم میپرسن، منم همیشه قیمت خریدم را به مردم میگفتم. برای اینکه قیمت درست و به روز ویلچر فاتح را بدانم و به مردم بدم چند روز پیش زنگ زدم به: (77516927) دفتر فروش مستقیم ویلچر فاتح و ازشون قیمت خواستم که گفتن: قیمت فروش ویلچر فاتح امروز سه میلیون و صد هزار تومان است. بسلامتی و میمنت مرداد امسال ویلچر برقی فاتح بنده دوساله میشه و من اون موقع یکمیلیون و نهصد هزار تومان خریدمش. طی 22ماهی گذشته که ویلچر فاتح زیر پام بوده اونقدر بهم حال داده که قابل توصیف نیست.
پاورقي: از روزی که ویلچرمو خریدم شکر خدا تا حالا عیب و ایرادی پیدا نکرده، البته یه بار فن شارژرش مشکل پیدا کرد که دادم درستش کردن. در دو سه هفتهی اخیر متوجه شدم که شارژ باتریهای ویلچرم اندازهی قدیم دوام نمیاره، به همین دلیل تلفن زدم به دفتر فروشش و داستان را براشون گفتم و پرسیدم: اگه بخوام باتری نو روش بذارم چقدر باید هزینه کنم؟ گفتن: 320هزار تومان.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
باتری,
تلفن,
دفتر فروش مستقیم,
شارژر,
معلول,
ویلچر برقی,
ویلچر فاتح,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391
زمستان گذشته از بهزیستی زنگ زدن گفتن: باید بیایی کمیسیون تا در مجمعی تشخیص بدن که صلاحیت دریافت کارت هوشمند استفاده از سرویس را دارم یا نه. با کلی دنگ و فنگ خودمو جمع کردم و رفتم کمیسیون در بهزیستی استان تهران. تو کمیسیون بهم گفتن: باید گواهی پزشک بیاری تا بهت برای سه ماه، هفتهای دوبار حق استفاده از سرویس ایاب ذهاب را بدیم، همسرم که اون موقع هنوز تو بیمارستان کارمیکرد از پزشک بیمارستان برام گواهی گرفت و منم اونو فکس کردم به کمیسیون بهزیستی. بعد از گذشت 5ماه چند روز پیش زنگ زدم بهزیستی و از کارتهای هوشمند ایاب و ذهاب پرسیدم؟ بهم گفتن: بعضی از کارتها آماده شده بقیه هم در دست اقدامه، اما در نهایت داشتن یا نداشتن کارت سرویس چیزی را برای کسی عوض نمیکنه، چون بودجه سال 91هنوز نیامده و هیچ کدوم از کارتها شارژ نداره.
پسينه: سالهای پیش رییس جمهور محترم ماشین و کاپشنش را فروخت و زد به زخم مملکت، شاید اگر ماجرای تخلف مالی سههزار میلیاردی کشف نمیشد امسال با فروش زیرشلوار یا جورابهای رییس جمهور کار ملت راه میافتاد.
سفری برای بارداری
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
طنز،
لينك،
ابزار بهتر زیستن،
بهزیستی،
:: برچسبها:
ایاب ذهاب,
بهزیستی,
بودجه,
بیمارستان,
تخلف مالی,
تشخیص,
زمستان,
سرویس,
کاپشن,
کارت هوشمند,
کمیسیون,
گواهی پزشک,
ماشین,
مجمع,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391
یه دوش دستی دارم که توی حمام با اون آب میریزم روی خودم، وقتی با دوش کاری ندارم آویزانش میکنم روی دستهی ویلچرم مثل لباسی که آویزانش میکنن به چوب رختی، زمستان گذشته رفته بودم حمام، برای لیف زدن شیرآب را بستم و دوش دستی را گذاشتم روی دستهی ویلچر، حالا نگو آب داغ یکم باز مونده بوده و نم نم میریخته روی رانم و من متوجه نبودم که آب داغ داره پوستم را میسوزانه. از حمام که آمدم بیرون متوجه پوست پام شدم که تاول زده بود. فردای اون روز همسرم از داروخانه چسب کامفیل خرید و آورد منزل و من را برد حمام، مجددا خودم را شستم، همسرم هم و با لیف حسابی محل سوختگی را شست و موهای روش را با تیغ تراشید و دوباره جای تاول کنده شده را با لیف شست، بعد آب کشی و حوله کشی از حمام آمدم بیرون و رفتم رو تخت، همسرم یه تکه از چسب کامفیل برید و چسباند روی تاول، دو سه هفته به چسب کامفیل کاری نداشتم تا اینکه خودش لق شد، انگار که میگفت: کار من تمام شده. بعد کندن چسب دیدیم که پوستم کاملا خوب شده. بعد این ماجرا چند بار دیگه برای بهبود خراشیدگیهای پام که هنگام ماشین سوار شدن ایجاد میشن از کامفیل استفاده کردم. یه زخم کهنه و عمیق و زیر پوستی روی استخوان کنار پاشنهی پام بود که اون هم با چسب کامفیل خوب شد. از چسب کامفیل برای تمام زخمها استفاده کنید حتما جواب مثبت میده، قیمت زیادی هم نداره. قبل از تهیه و استفاده، بهتره مستقیم با مشاور و متخصص خود کامفیل (با این شماره:64849) تماس بگیرید از راهنماییش استفاده کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید.
پسآمد: به نقل از ايسنا، در مسابقات گود كشتي با چوخه چناران، مصطفي برومند از ناحيه گردن دچار آسيب ديدگي شد و براي مداوا به مشهد منتقل يافت. اين ورزشكار پس از انجام عمل جراحي و مراقبت هاي ويژه و در حالي كه هوشياري خود را به دست آورده بود، شب گذشته در بيمارستان فوق تخصصي اعصاب مشهد درگذشت.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
تجربه،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
آسيب ديدگي,
تاول,
تلفن,
تماس,
تیغ,
چسب کامفیل,
چناران,
چوخه,
حمام,
دوش دستی,
راهنمایی,
سوختگی,
شماره,
شیرآب,
عمل جراحي,
كشتي,
گود,
لیف,
مشاور,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 08 اردیبهشت 1391
کتابهایی که در زمینهی شاد زیستن و تغییر راه و شیوهی زندگی نوشته شدن واقعا مفیدن و به من خیلی کمک کردن که بتونم به حال خوب برسم. بعد مطالب توی کتابها، دو رویداد دیگه کمک کرد که حالم عالی و متعالی بشه، اولیش را پدرم اینطوری رقم زد: چند سال پیش پدرم این خانهای را که الان توش ساکن هستیم را خرید و بهم گفت: پسر جان این خانه را برای تامین آتیه تو خریدم که بعد ما، خدا نکرده آواره نشی، هر وقت هم بسلامتی ازدواج کنی این خانه را در اختیار تو و همسرت میذارم تا هیچ وقت نگران مسکن نباشی. با اینکه این کار پدرم خیلی بهم حالداد و کلی به آینده بخصوص برای ازدواج امیدوارم کرد، اما یجورایی هم بیقرارم کرد، آخه با خودم میگفتم: آدم که درآمدی نداشته باشه با خانه میتونه چه کنه؟ نمیشه که از آجرهای خانه بعنوان خرج خانه استفاده کرد. تا اینکه اتفاق مهم دوم افتاد تا حالم را متعالی کنه، در دورهی اول ریاست جمهوری دکتر محموداحمدینژاد یکی از ایمیلهایی را که برای هر مسئولی فرستاده بودم را به قسمت رسیدگی به شکایتهای مردمی دفتر ریس جمهور فرستادم، چند ماه بعدش باهام تماس گرفتن و گفتن: هرچی مدرک داری را بیار فلان جا جهت برسی و به جریان انداختن پروندهات. بعد کلی(بیشتر از یکسال) رفت و آمد و از این کمیسیون به اون کمیسیون رفتن، بآلآخره ارتش پذیرفت به سربازش که در زمان خدمت سربازیش معلول شده مستمری ازکار افتادگی بده. داشتن کار و درآمد و حقوق ماهانه به هر معلولی بینهایت اعتماد بنفس و حس و حال و انرژیمثبت و امید به آینده روشن میده.
پسينه: در دو مطلب اخیر تجربه خودم در مورد ریشه و دلیل افسرده حالی معلولها و راه کمک بهشون را برای کسانی که با معلولهای افسرده حال در ارتباط هستن بیان کردم. امیدوارم همه دوستان معلولم پر پرواز خودشونو داشته باشن.
غم و افسردگي در ناتوانی حرکتی
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
ارتش,
ازکار افتادگی,
افسرده,
تامین آتیه,
تجربه,
تغییرشیوهزندگی,
دوستان,
ریاست جمهوری,
شادزیستن,
شکایتمردمی,
کتاب,
کمیسیون,
مدرک,
مستمری,
مسکن,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 اسفند 1390
تلفنم زنگ خورد، از اونور خط گفتن: باید بیایی کمیسیون امنیت ملی، نه بابا، این نبود، گفتن: اگه کارت هوشمند ایاب ذهاب میخواهی باید روز بعد اربعین بیایی بهزیستی تا بفرستیمت تو کمیسیون، اونجا تشخیص میدن صلاحیت استفاده از سرویس را داری یا نه؟ برای روزی که گفته بودن نتونستم از بهزیستکار ماشین بگیرم. زنگ زدم بهزیستی و داستان را براشون تعریف کردم و ازشون وقت مجدد خواستم، بهم گفتن: باشه فردا بیا. باز زنگ زدم بهزیستکار و ماشین خواستم، اینار گفتن: باشه میان دنبالت. شب راننده سرویس زنگ زد و گفت: صبح ساعت نه میام دنبالت. از شدت سر درد ساعت سهونیم صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، ساعت نه صبحانه خورده و لباس پوشیده رفتم جلو درب، سرویس با یک ساعت تاخیر اومد دنبالم. راننده قبل من یهنفر دیگه را که به دلیل بیماری میوپاتی ویلچر نشین بود را برای بردن به کمیسیون سوار کرده بود. ماشین یک ساعتی لاکپشتی در ترافیک سنگین حرکت کرد تا بالاخره توی حیاط بهزیستی از پس ون بیرون زدم. محل برگزاری کمیسیون زیر زمین بهزیستی بود، برای رسیدن به اونجا: اول یه پیچ90درجه زدم و رفتم توی رمپی باریک وسط رمپ و یه درب بسته بود، برای عبور از اون یه چرخ180درجه زدم و دوباره مسیر رمپ را ادامه دادم و بعد اون از یه دالون هم عبور کرم و رفتم تو کمیسیون، قبل هر حرفی یکی از کمیسیونیها ازم پرسید: اینها چین که کشیدی رو جورابت؟ گفتم: بخاطر فرم پاهام مجبورم کفش روباز تابستانی بپوشم و برای اینکه پاهام یخ نکنن بعد پوشیدن شلوار گرمکن و جوراب پاهامو کردم تو کیسه زباله و اونو چرخوندمش دور پام و بعد کفش پوشیدم. از نوع معلولیتم و کارهایی که با سرویس میخام انجام بدم پرسیدن؟ در جوابشون گفتم: من متاهلم، هم باید به امور منزل برسم هم باید کف پاهام که نافرم شدن را با فیزیوتراپی درمان کنم. بهم گفتن: نسخه پزشک بیاری بهت هفتهای دوبار سرویس میدیم.
پاورقي: قبلا کیسه زباله را از روی کفش امتحان کرده بودم و الان به این نتیجه رسیدم که استفاده از رو کارایی بیشتری داره. دوستان ویلچری اگه خواستید تو هوای سرد برید بیرون بیخجالت از کیسه استفاده کنید و حالشو ببرید، فقط یادتون باشه هوای توی کیسههای پاتونو تا ته خالی نکنید.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
خودرو معلولین،
سیاحت،
بهزیستی،
:: برچسبها:
بهزیستکار,
بهزیستی,
ترافیک,
حیاط,
رمپ,
فیزیوتراپی,
کارت هوشمند ایاب ذهاب,
کمیسیون امنیت ملی,
کیسه زباله,
میوپاتی,
ون,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 دی 1390
از روزهای اولی که ویلچر فاتح را خریدم به فکر ساختن میزی بودم که محکم روی دستههاش قرار بگیره، و مثلا بشه با خیال راحت لپتاپ را گذاشت روش و رفت بیرون. هرجا که میرفتم چشمم دنبال جایی بود که بتونه این کار را برام انجام بده، بآلآخره تو یه کوچهی چیتگر سیتی(محلهی روبروی شهرکمون) یه کابینت سازی پیدا کردم. رفتم پیشش و گفتم: وقت داری برای ویلچرم یه میز متحرک درست کنی که هر وقت نیاز به میز داشتم راحت روی دستهی ویلچرم قرارش بدم، گفتم: خوبه مثل درب کابینت لولا داشته باشه تا وقت سوار و پیاده شدن بتونم میز را از جلوم کنار بزنم. برعکس اینکه نتونستم خواستمو برای شما توضیح بدم و توجیهتون کنم، استاد کابینت ساز در حالی که با متر داشت ابعاد مورد نظر را میگرفت، گفت: فهمیدم چی میگی و باید چی برات درست کنم، برو خیالت راحت. چند بار که از اون مکان عبور میکردم به استاد کابینت ساز سر زدم، این کار من موجب شد استاد کار آخرین اشکالها را با تغییراتی رفع کنه. زحمت تحویل گرفتن میز حاضر شده را به پدرم دادم. وقتی پدرم میز را آورد گفت: بندهی خدا دستمزد نمیگرفت، با زور 5هزارتومان بهش دادم. میز چوبیه خوبی شده. برای هر کاری که بخواهی روی میز بکنی عالیه: غذا خوردن، کار با لپتاپ، قراردادن دوربین، کتاب خواندن، نقاشی، تمرین خط و.....
پسوند: آنتي بيوتيك الكتروني جديدي براي بهبود زخم هاي بستر كشف شد، احسان دهقاني 22 ساله دانشجوي رشته مديريت و مخترع اين طرح گفت: در اين طرح با انجام عمل يونيزاسيون هوا آنتي بيوتيکي ساخته ميشود که بهبودي زخم هاي بستر را از 6 تا 8 ماه به 30 روزکاهش مي دهد. دهقاني افزود: در صورت استفاده همزمان از اين آنتي بيوتيک و تزريق پنيسيلين، زخم ها تا چهار روز بهبود مي يابند. موارد استفاده از اين اختراع براي بيماراني که عفونت هاي پوستي با منشاء جراحت يا سوختگي دارند و همچنين کنترل عفونت هاي بيمارستاني بويژه زخم هاي بستر است
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
آنتي بيوتيك الكتروني,
چیتگر سیتی,
ساختن میز,
کابینت سازی,
يونيزاسيون هوا,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 04 آذر 1390
آخرین بار که با سرویس بهزیستی رفتم بیرون آقای راننده گفت: به شما کارت هوشمند استفاده از سرویس دادن؟ من که خبر از این ماجرا نداشتم گفتم: کارت هوشمند!! نه ندادن!! زنگ زدم بهزیستی استان تهران و گفتم: من مددجو مهرداد زندی، معلول قطع نخاع گردنی هستم، من نیاز به استفاده از سرویس دارم، بهم گفتن: برای استفاده از سرویس باید کارت هوشمند بگیرم؟ راهنمایی میکنید چکار کنم؟ گفتن: نیاز به کپی کارت ملی شما هست. پرسیدم میشه با فکس بفرستمش؟ گفتن: بفرست. منم نرمافزار فکس را نصب کردم بعد با دوربین از کارت ملی عکس گرفتم و عکس را اینزرت کردم داخل یک داکیومنت وورد و توش نوشتم: ممدکار گرامی لطفا تصویر کارت ملی بنده را جهت دریافت کارت هوشمند سرویس بدست خانم دوستی برسانید. بعد کامل شدن متن، داکیومنت را توی دسکتاپ سیو کردم و بستمش. برای ارسال فکس داکیومنت وورد را گرفتم و انداختم روی آیکون برنامهی فکس، برنامه باز شد و ازم شمارهی مقصد و عنوان فکس را خواست بعد درج اونها سه سوته فکس را ارسال کرد. یک بار برای پیگیری کار زنگ زدم به بهزیستی، گفتن: تعداد مددجویانی که درخواست استفاده از سرویس را دارند خیلی زیاده، گفتم: من ضایعه نخاعی هستمهآااا. گفتن: اصلا اینجا بخش مربوط به نخاعی هاست. پرسیدم: کی تماس بگیرم برای نتیجه درخواستم؟ گفتن: شما تماس نگیر، خودمان به شمارهای که ازت داریم زنگ میزنیم. بیشتر از یک ماه است که منتظر تماس بهزیستی هستم تا ببینم بآلآخره بهم کارت هوشمند سرویس میدن یا نه؟؟
پسرفت: دوستان تهرانی که میخواهند برای دریافت کارت سرویس اقدام کنند با شمارهی 5-77636081 تماس بگیرن، البته بیشتر وقتها خطها اشغالن، بعد آزاد شدن و برقراری تماس داخلی119 را بگیرید.
در صورت نیاز به ارسال فکس، با شمارهی دفتر مدیر بهزیستی 6-77510065
خانم: دانایی، تماس بگیرید و با هماهنگی براشون فکس بفرستین.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
ابزار بهتر زیستن،
كامپيوتر و رایانه،
خودرو معلولین،
بهزیستی،
:: برچسبها:
استان تهران,
بهزیستی,
داکیومنت,
دسکتاپ,
سرویس,
شماره تماس,
ضایعه نخاعی,
فکس,
کارت هوشمند,
مددجو,
وورد,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 آبان 1390
سرویس بهزیستی که میامد دنبالم و منو با ویلچر برقیم میبرد داخل شهر از این مسافرکشهای ون بود که جلوی درب عقبش سطح شیبدار داشت. نصب غیر کارشناسی سطح شیبدار پشت ون موجب اختلاف سطح بین کف اتومبیل و سطح شیبدار شده بود. داخل ون شدن برام راحت بود اما چون نمیشه با ویلچر توی ون دور زد باید دنده عقب از ماشین میامدم بیرون. موقع بیرون آمدن زیر ویلچرم گیر میکرد به محل اتصال سطح شیبدار به اتومبیل و هر دفعه کلی قرچ و غوروچ ویلچر و اعصابمو درمیآورد، برای رفع این مشکل رفتم مغازه نجاری و گفتم دو قطعه چوب به طول50 و عرض15 و ارتفاع2سانت میخام که بذارم زیر چرخهای ویلچرم تا کمی ارتفاع ویلچرم نسبت به کف ماشین زیاد بشه تا بتونم بدون گیر کردن از سطح شیبدار عبور کنم، آقای نجار چوبها را برام برید و لبههای زبرشو سنباده زد و داد بهم. گفتم: چقدر تقدیم کنم؟ آقای نجار که نزدیک60بهار را دیده بود گفت: اصلا قابلی نداره، برو ازت پولی نمیگیرم، اگه دلت خواست برا اموات فاتحه بخوان. شایان ذکر است که با وجود چوب هم مشکل گیر کردن حل نشد.
پاورقي: توی بیرون رفتنهام همیشه با برخورد مثبت و خوشایند مردم مواجه شدم، تا حالا از نگاه یا گفتار کسی ناراحت نشدم.
کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟ پـَـ نه پَــ، می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام!
دم دستشویی عمومی ایستاده ام تا نفر قبلی بیاد بیرون، اومده بیرون، می بینه دارم پیچ و تاب می خورم می گه دستشویی داری؟ پـَـ نه پَــ، دارم با صدای موزیکی که نواختی تمرین رقص عربی می کنم!
دارم سیگار میکشم مامور اومده میگه داری سیگار میکشی؟ میگم پَـــ نَ پَــــ دارم علامت میدم سرخپوستای قبیله بغلی بفهمن ما اینحائیم.گفت پدر سگ اهل فیسبوکم که هستی سوار شو بریم. گفتم کلانتری؟ گفت پَـــ نَ پَــــ بریم قبیله بغلی بگیم اوردیمت
لازم نیست شما بیاین...
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
خودرو معلولین،
:: برچسبها:
پـَـ نه پَــ,
رفع مشکل,
سرویس بهزیستی,
سطح شیبدار,
سیگار,
فیس بوک,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 آبان 1390
با ویلچر برقیم از شمال بسمت جنوب تو پیادهرو خیابان ولیعصر تهران حرکت میکردم و لوازم ورزشی را سیر میکردم. یجا ورود کوچهای به خیابان موجب بالا و پایین شدن سطح پیادهرو بصورت یک پله کوچک شده بود، برای عبور از اون پله، ایستادم و یکم اون سطح را برانداز کردم، امنترین قسمتش برای عبور بسلامت، نزدیکترینجا به دیوار بود، در اون قسمت یه پسر ده سالهی چاق و یه مردی ایستاده بودن، بهشون گفتم: میرید کنار ردشم؟ رفتن کنار، در حین رد شدنم پسره به مرده گفت: اینهمه راه اومده از اینجا رد میشه!؟ منم برگشتم طرفش و بهش گفتم: اگه از اونور میرفتم شاید ویلچرم از پشت برمیگشت، رد شدن از اونجا برای شما چیزی نیست اما برای من این پله مثل قطره باران تو لونه مورچه است، آخر خطابهی قرام انگشتامو شبیه هشمت فردوس تو سریال ستایش کردم و با خنده و شوخی به پسره گفتم: افتاد.
پاپوش: خدا را شکر، خدا درهای رحمتشو باز کردو باران خوبی بارید، ایشاالله دل همه شاد و گرم به عشق باشه.
رسیدیم پشت در خونه ، کلید نداشتم به داداشم میگم کلیدتو بده، میگه میخوای درو باز کنی؟ میگم پَـــ نَ پـَــــ میخوام بدمش به حسین تهی از معطلی درش بیارم….
رفتم جلسه ثبت نام ۱ساعت وایسادم.یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـَـــ نَ پـَـــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم..
تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!
۲ساعته از بیرون صدای قار قار میاد…داداشم میگه صدای کلاغه؟میگم: پــَ نَ پـــَ قناریه متال میخونه!
دوستم در یخچالو باز کرده,دیده هیچی توش نیس,میپرسه:واقعاخالیه!؟میگم پَــ نَ پَـــ هیدنشون کردیم که غریبه ها نبیننشون
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو باز کرده با تعجب میپرسه حامد تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ حامد رسید من دیلیوریشم
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
پند و اندرز،
صدا و سیما،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
:: برچسبها:
بند ناف,
پَـ نَ پـَ,
پله,
حسین تهی,
خیابان ولیعصر,
رقص,
ستایش,
سریال,
قناری,
لوازم ورزشی,
متال,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 آبان 1390
عصر روز 30شهریور مثل همیشه رفتم پارک شهرکمون که اینجاست: تهران-کیلومتر 14جادهی مخصوص کرج-چهار راه ایرانخودرو، اون روز باد میآمد و هوا ابری بود، من در این مواقع توی ابرها دنبال تصاویر آشنا میگردم، یوهو بسرم زد برای آزمایش کیفیت دوربین گوشیم و دیدن فیلم حرکت ابرها از آسمان فیلم بگیرم، گوشی را گذاشتم روی دستهی ویلچر و ضبط فیلم را زدم، بعد دو دقیقه ضبط رو متوقف کردم و فیلم رو تماشا کردم، با نگاه اول حیرت کردم، اگه میخواهید شما هم مثل من بهت زده بشید اون فیلم را دانلود کنید و ببینید، البت فیلم را من با موزیک و عکسی راهنما ویرایش کردم حجمش 2339 کیلوبایته، دانلودش با اینترنت کم سرعت حدود 8 دقیقه طول میکشه لینک مستقیم برای دانلود. لینک برای دانلود غیر مستقیم
پايانه: تمام مغازههای دو مرکز فروش پارچه و دوخت کت شلوار را برای خریدن پارچهی راه راه سیاه و سفیدی که عرض خطهاش حداقل یک سانت باشه را زیر چرخ ویلچر گذاشتم(اسنادش هم موجوده: نیگا) اما پارچهی طرح آلکاپونی پیدا نکردم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
آلکاپون,
ایران خودرو,
بوسه,
پارچه,
پارک,
تصاویر,
جادهی,
چهار راه,
دانلود,
دوخت,
شلوار,
عکس,
فروش,
فیلم,
کت,
کرج,
مخصوص,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 مهر 1390
دوشنبهی گذشته ساعت ٨صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و حدود ٩ونیم منو در میدان فردوسی پیاده کرد. چند ده متر بطرف شرق رفتم و خیابان لالهزار را مستقیم رفتم پایین، از میدان امام و خیابان ناصرخسرو عبور کردم تا از پلاک یک خیابان صور اسرافیل پایهی دوربینی را بخرم که قبلا دیده بودم. من جالب نیستم؟ هنوز دوربین نخریدم، اما براش پایه خریدم ١۵هزار تومان! انقد که بابت خرید این پایه نگران بودم برای خرید دوربین نگران نیستم. دوربین هر روز پیشرفتهتر و ارزونتر از قبل میشه، اما این پایه بسیار کمیابه و ممکن بود تمام بشه. حسن و تفاوت این ابزار اینه که: ١_مفصلیه و به هر حالتی درمیاد. ٢_تهش بادکش داره و به سطوح میچسبه. در ادامه مسیر رفتم تو خیابان ولیعصر و فروشگاههای لوازم ورزش را سیاحت کردم بعد به خیابان کارگر رفتم و بسلامت از میدان قزوین عبور کردم و وارد پارک رازی شدم تا دیدی بزنم به دریاچهی پارک، آخه تو روزنامهها و اخبار خیلی از ماهیگیری تو دریاچهاش میگن. دور دریاچه نرده داره و نمیشه نزدیک آب رفت اما برای ماهیگیری با چوب و چرخ مناسبه. از پارک زود زدم بیرون و رفتم طرف میدان گمرک قدیم و رازی جدید، تو همین مسیر یه کت سیاه رنگ مدل ارتشی خریدم که برای پاییز خوبه. بعد رفتم به مقصد نهایی، جایی که پارسال هم رفته بودم، رفتم پیش سازندهی موتور سهچرخ معلولان. کلی باهاشون حرف زدم و بهشون گله کردم که چرا موتوری را که قول دادن را نمیسازن؟ باز هم بهم گفتن: نقشه و طرحش را کشیدیم، کمی سرمون خلوت بشه درستش میکنیم. اینجا دیگه کارم تموم شد. از ویلچر فاتح بسیار راضی هستم، اگه منزلمان داخل شهر بود تمام نیازهام را مرتفع میکرد. عکس مسیری که پیمودم را روی نقشه ببینید، راه بسیار طولانی بود و ۷۰درصدش سرپایینی بود.
پيآمد: آوردهاند که اگر کورش کبیر از٢۵۰۰سال پیش تا کنون هر ماه صد میلیون تومان پول پس انداز میکرد اندازهی۳۰۰۰میلیارد تومان اختلاس اعوان و انصار جریان انحرافی نمیشد.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
پیرامون ویلچر،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
پارک,
پایهی دوربین,
دریاچه,
سرویس بهزیستی,
عکس,
فردوسی,
قزوین,
ماراتن,
ماهیگیری,
موتور سهچرخ معلولان,
ناصرخسرو,
نقشه,
ویلچر رانی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 مهر 1390
همیشه در تعجب بودم که چرا کولرمون که فقط یه خروجی باد داره خونمونو خنک نمیکنه!! حتی شبها از شدت گرما بیدار میشدم و با اسپری کردن آب رو تنم خودمو خنک میکردم و میخوابیدم. چند روز پیش، نقاش داشت نردههای بالای دیوار حیاط را با اسپری رنگ میکرد، به همین دلیل مجبور شدیم دربی که فقط من ازش استفاده میکنم و کنار تختمه و همیشه بازه را ببندیم. رنگ کاری چند ساعتی طول کشید. در این زمان بود که احساس کردم چقدر باد کولر و فضای داخل منزل خنکتر از قبل شده. شب هم اون درب را باز نکردن و نتیجه این شد که دم صبح از خنکی باد کولر لرزم گرفته بود. قبلا فکر میکردم اگه باد کولر از لای پردهی آویزان جلوی درب باز فرار کنه بیرون، منزل خنکتر میشه، اما امروز به این نتیجه رسیدم که اشتباه فکر میکردم.
پاپوش: در بخش نظر سنجی یه پیامی میگفت: لطفا به وبلاگ فرزندم صبا
مراجعه نمائید و در صورت امکان به خاطر شرف و انسانیتتان اطلاع رسانی نموده و صدای مظلومیت این خانواده را جهت احقاق حقشان به گوش دیگران برسانید. به اون وبلاگ رفتم، اونچه که دیدم دردناک بود، اما برای منی که خودم گرفتار اشتباه و سهلانگاری کادر درمانی هستم چیز تازهای نبود. دوستان به وبلاگ فرزندم صبا مراجعه کنید و با پیامی موجب دلگرمیشون بشید.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
اسپری,
اشتباه و سهلانگاری کادر درمانی,
پرده,
نقاش,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 مرداد 1390
چند روز بود به روزهای سخت دوران معلولیتم فکر میکردم، بخصوص به روزها و ماهها و چند سال اول. زمانهای بیتجربه بودن در مقابل گرفتاریهای زیاد آسیب نخاعی. سالهایی که به دلیلهای مختلف هیچ حرکتی نداشتم. اون سالها به من و خانوادهام بسیار سخت گذشت. الان بعد 18 سال تجربه بنظرم همه چیز خوب و آرومه. میتونم بگم زندگیه امروزم در قیاس با زندگیم در اوایل معلولیتم شبیه زندگیم قبل و بعد معلولیتمه. بهای تجربه و آرامش امروز من را خانوادهام پرداخت کردن. من تا ابد مدیون سخاوتشون هستم.
چند روز پیش تو پارک به این چیزا فکر میکردم، از خودم پرسیدم: چرا این افکار به ذهنم هجوم آوردن؟ براش دوتا جواب پیدا کردم اولیش: سال روز معلول شدنم بود که موجب شده بود ناخود آگاه به این چیزا فکر کنم. (من هم مثل همهی مردها تاریخ تولدمو فراموش میکنم چه برسه به این یکی که اصلا برام مهم نیست که بخوام یادم بمونه) دومیش: چانه زنی من با خانوادهام و بخصوص با پدرم سر خرید موتور سهچرخه. خانوادهام با خرید موتور مخالفن و میگن: با این رانندگیها، هر لحظه باید منتظر تصادف دیگری باشیم. راستش بیشتر از اونها خودم میترسم. فکر به اینکه مثلا دستم یک ماه تو گچ باشه برام بسیار سخته چه برسه به اینکه خدا نکرده دوباره گردنم بشکنه و دوباره دوران معلولیت را از نو تجربه کنم. این وحشتناکترین اتفاقیه که ممکنه برای یه نخاعی بیافته.
تهبندي: وسوسهی خرید موتور سهچرخ یه لحظه از ذهنم خارج نمیشه. داشتن و استفاده از موتور سهچرخ برای من که منزلمان 14 کیلومتر خارج شهر تهرانه از واجباته، اما ممکنه عمل به این واجب عقوبتی بدتر از عمل به فعل حرام داشته باشه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
آسیب نخاعی,
تصادف,
فعل حرام,
معلول,
موتور سهچرخه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 مرداد 1390
از وقتی پنجرهی اطاقم تبدیل به درب شد تا بتونم از اون برم توی بالابر ویلچر و برم تو حیاط با مشکل ورود پشه و مگس از اون درب مواجه شدیم. البته همیشه جلوی درب پردهی توری پارچهای بود اما با وزش باد حشرات از کنار پرده میامدن داخل. برای رفع مشکل پدرم درب و پنجرهساز آورد و گفتیم: میخواهیم جلوی این درب، یه درب توری بزنیم، فکر و روشی براش داری؟ طرف بعد یکی دو روز فکر کردن گفت: راهی به ذهنش نمیرسه. تا دوماه پیش چارهای جز سازگاری با این مشکل نداشتیم. یه روز که داشتم کانالهای فروش کالا تو ماهواره را سیاحت میکردم دیدم دارن پردهای میفروشن که وسطش چاک داشت ولی به لبههاش آهنروبا وصل کرده بودن تا بعد عبور افراد، دولب پرده بچسبه بهم. باخودم گفتم: این چیزی که ما میخواهیم، داستان را برای پدرم تعریف کردم و توضیح دادم که چه چیزی را برای چه کاری میخواهیم. پدرم از یخچالسازی محلمان یک متر آهنروبای زوار یخچال خرید و آورد و مادرم اونها را کوک زد دوسر پرده. حالا پرده راحت میچسبه به چهار چوب درب و مانع ورود حشرات میشه. فکر خوب و موثریه که برای همه میتونه مفید باشه.
پايانه: سریال نابرده رنج داره میگه: اسد پنبه و عماد خلافکار پچول، بدون هیچ آموزش رزمی و جنگی کلی رستم دستان هستن، و با دست خالی، دو تنه با تمام ارتشیهای حرفهای و مسلح دشمن برابری میکنن. از ضعفهای زیاد این سریال که بگذریم، میشه گفت: داستانی جذاب داره.
آموزش تصویری گره زدن کروات
:: موضوعات مرتبط:
تجربه،
صدا و سیما،
ابزار بهتر زیستن،
ماهواره،
:: برچسبها:
پرده,
پنجره,
ماهواره,
ورود پشه و مگس,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 31 تیر 1390
یکی از ویژگیهای ما نخاعیها اینه که گرما و سرما تو بدنمان میمونه، دلیلش راه نرفتن و سوخت و سوز نداشتنه ماهیچهها و عرق نکردن بدنمانه. اگه تو روزهای بلنده تابستان ما نخاعیها اجازه بدیم نمنم گرمای بدنمان بالابره قطعا عصرها و شبها را باید با گرمازدگی سپری کنیم. از عوارض بسیار ناخوشایند گرمازدگی هجوم افکار مایوس کننده است که در نهایت موجب افسردگی شدید میشه. بهترین راه برای پیشگیری از بالا رفتن دمای بدن اسپری نمودن یا ریختن آب روی بدن بخصوص کل بالا تنه است. من خودم یه اسپری دارم که مدام با اون خودم را خیس میکنم. دوستان توجه داشته باشن اگر از منزل خارج شدید توی کوچه و خیابان هم از خیس کردن خودتان کوتاهی نکنید. اگر از منزل خارج شدید و بعد برگشت به منزل گرمای بدنتان زیادی بالا بود حتما در اولین فرصت دوش آب سرد بگیرید.
پسينه: چند وقت پیش داداشم گفت: خانوادهی همکارش به یکی از اقوامشون که ضایعه نخاعی بوده کمک کردن تا یه ماشین لباسشویی بخره. چند روز پیش داداشم گفت: از طرف شرکت تولید کنندهی اون ماشین لباسشویی با مالک نخاعی ماشین لباسشویی تماس گرفتن و گفتن: از خرید شما متشکریم، شما برندهی یک خودروی سواری مرسدس بنز شدید اینم عکسش.
عکسهای یوزپلنگ ایرانی از فاصله ۷ متری درتوران
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
افسردگی,
پیشگیری,
سوخت و سوز,
گرما و سرما,
گرمازدگی,
نخاعیها,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 24 تیر 1390
یکی از دوستان نخاعی باهام تماس تلفنی گرفت و گفت: تو که سرت تو اینترنته، حتما از خبرهای تازه برای معلولها آگاهی داری، هیچ خبرتازهای از خودروهایی که قرار بود به معلولها بدن داری؟ به دوست شیرازیمون گفتم: من هم از کسانی هستم که برای دریافت خودرو ثبت نام کردن، اما تا سی سال آینده امیدی به دریافت خودرو ندارم. دوستمون گفت: منزل ما خارج از شهره و من دست رسی به اماکن درمانی و توانبخشی و رفاهی ندارم تنها امید و دلخوشی من اینه که بتونم یکی از اتومبیلهای مناسبسازی شده را دریافت کنم تا بتونم یکم زندگی کنم. در حالی که با دوستمون حرف میزدم احساس کردم صداش پر از بغض شده. دوستمون گفت: تورو خدا قرار نیست اتومبیلها را بهمون بدن؟ بهش گفتم: انشاالله تعالی کار ما هم درست میشه فقط یکم زمان میبره: بعد اینکه نمایندههای مجلس اتومبیلها را از خم و چم انواع فراکسیونها و جناههای راست و چپ و کمیسیونهای تخصصی و غیرتخصصی بدون کم و کاستی عبور دادن، تحویل دولت میدن. دولت یه سر داره هزارتا سودا، آقای رئیس جمهور محترم مدام مهمان دارند (چاوز، مورالس، اسد، نوری مالکی، و نصرالله و....) ما ایرانیها هم که به مهمان نوازی شهره هستیم و نمیتونیم مهمان را ناراضی بفرستیم منزلش، حداقلش اینه که وقت خداحافظی و بدرقه کلی هدیه به مهمانهامون میدیم. حالا اگه خودروهامون پیشکش خارجیها نشن و اگر اتولها بدست جریان انحرافی نیافتن و بسلامتی تحویل رئیس سازمان بهزیستی بشن تازه اول کاره. به دوستمون گفتم: کاش بودن افرادی که درد تو و من را اندکی درک کنن! به دوستمون گفتم: اصلا و ابدا به امید این اتومبیلها نباش و به اونها دلنبند، تلاش کن با امکاناتی که داری خوب و شاد زندگی کنی، ایشاالله روزی روزگاری بهت میگن بیا اتومبیل بگیر، اون وقت کلی ذوق مرگ میشی.
پسوند: بنده از طرف معلولهای ایران به نمایندههای مجلس و دولت مردان محترم میگویم: معلولیت چیزی نیست که فکر کنید شما گرفتارش نمیشید، یه تصادف کوچک، یه غده، یه سکته، یا یه نقص ژنتیکی فرزندتان یا نوادههاتون میتونه شما را درگیر معلولیت کنه، پس برای تامین آتیهی خودتان و فرزندانتان هم که شده بفکر به زیستنه معلولها باشید. من الله توفیق.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
خودرو معلولین،
:: برچسبها:
اماکن درمانی و توانبخشی و رفاهی,
جریان انحرافی,
خودرو معلولین,
دولت مردان,
فراکسیونها و جناههای راست و چپ و کمیسیونهای تخصصی و غیرتخصصی,
نمایندههای مجلس,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 03 تیر 1390
چند ماه پیش از مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران باهام تماس گرفتن و گفتن: کارت شناسایی که ما براتون صادر کردیم حاضر شده، هروقت میتونی بیا بگیرش. گرفتن کارت بهانهی خوبی شد برای راهپیمایی 25خرداد من. صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و با خواست خودم منو میدان صادقیه پیاده کرد.
فکر میکردم مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران با تابلویی بزرگ، تو چشم باشه، اما چنین تابلویی را نیافتم، اما با توجه به پلاک ساختمانها، راحت مرکز را پیدا کردم. مرکز طبقهی همکف یه ساختمان احتمالا مسکونیه، بجز یک تخت و تشک که در قسمت باسن سوراخی برای اجابت مزاج داشت و مخصوص افراد کم توان نخاعیه چیزی یا فعالیت خاص دیگری ندیدم، البته اونجا 4خانم ویلچری دیدم که حتما دوتاشون نخاعی بودن، دلیلم اینه که: یکیشون روی ویلچرش تشکچهی مخصوص داشت و یکشون هم بسیار چاق بود.
از خانمی که معلولیتی نداشت پرسیدم: کارت عضویتم را باید از چه کسی بگیرم؟ اومدم برای دریافت کارت. خانم جوان گفت: کمی صبر کن، کاره خودمه. خانمه ازم یه امضا گرفت و یه کارت بهم داد. به خانمه گفتم: حتما به وب سایت مرکز بخش همسریابی هم اضافه کنید، خیلی از ما هستیم که تمایل به ازدواج داریم و افرادی هم هستن که تمایل دارن با معلول ازدواج کنند، وبسایت مرکز بهترین مکانه برای ارائهی این خدمت.
از مرکز زدم بیرون و خستارخان را طی کردم تا به میدان انقلاب رسیدم، اونجا یه پیراهن نخی و دو نقشه ایران و تهران خریدم. کتابی را که هفتهی پیش پیدا نکرده بودم را هم گیرآوردم.
قبلا از یه فروشگاه دوربین عکاسی که تو اینترنت وبسایت خوبی دارن پرسیده بودم: با ویلچر میتونم برم داخل فروشگاهشون؟ گفته بودن: بله. برای حضور در اون فروشگاه تا میدان فردوسی رفتم، اما با یه پلهی چهل سانتی روبرو شدم. از اونجا رفتم پایین تو خجمهوری، سر چحافظ رفتم تو یه پاساژ که همهی مغازههاش گوشی و دوربین میفروختن. تماشای دوربینها خیلی برام مفید بود. دوربین مورد نظر من یکی از اینهاست:
Sony Cyber-Shot DSC-HX100V و Fujifilm FinePix HS20 . نظر شما چیه؟
وقتی احساس کردم زیادی گرمم شده یه شیشه آب خنک خریدم250تومان، نصفش را خوردم و باقیشو ریختم رو صورت و شونه و سینه و ران و زانوهام تا دمای بدنم بالا نره. این بهترین و تنها کاریه که تو گرما باید انجام داد. خوشبختانه خیلی زود گرمای بدنم دفع شد.
دوستان بجای ما، سفر خیلی خوب و لذت بخش بود، وقتی اومدم منزل متوجه جای روژلبی شدم که از بوسهی خورشید خانم روی تنم مونده بود، با اینکه اینبار قبل آغاز سفر دست و صورتمو حسابی ضد آفتاب مالیدم، اما چون دکمهی یقهی پیراهنم را نبسته بودم خورشید خانم همونجارو بشکلV
سوزانده.
پسرفت: از روی نقشه با حساب سانت و مقیاس در این سفر حدود 15کیلومتر راه را با ویلچر پیمودم، شایدهم بیشتر چون 1_خیلی جاها به دلیل مناسب نبودن راه برای عبور ویلچر مجبور بودم مسیر را برگردم و برم تو خیابان. 2_آخر سفر تقریبا شارژ ویلچرم ته کشید بود. ویلچر برقی فاتح یا shark XS110 بسیار مفید و هرچی بگم ارزشمنده، از نظر سرعت و قدرت و راحتی و امنیت و زیبایی و ارزش واقعا ایدهآله و بنظر من از اتومبیل BMW‑X6 چیزی کم نداره. برای تهیهی این وسیلهی جاپارو هیچ شک و تعلل نکنید.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پیرامون توالت رفتن نخاعیها،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
بوسهی خورشید خانم,
تخت و تشک مخصوص افراد نخاعیه,
راهپیمایی 25خرداد,
روژلب,
سرویس بهزیستی,
همسریابی,
وسیلهی جاپارو,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390
با بیست دقیقه تاخیر سرویس ایابذهاب بهزیستی آمد دنبالم، رانندش مردی پنجاه ساله و خوشبرخورد بود، او درب عقب ون را باز کرد و سطح شیب دار پشت ماشینو آماده کرد و با راهنماییش با ویلچر برقی داخل ون شدم. آدم وقتی روی ویلچر عقب ون نشسته سرعت را چند برابر حس میکنه، اینو راننده وقتی بهم گفت که ازش پرسیدم: الان چندتا سرعت داری؟ آقای راننده بعد از من، یه خانم که ام اس داشت و یه خانم که دختر یازده سالهش به دلیل ازدواج فامیلی مشکل ژنتیک داشت را براداشت تا ببره برای کاردرمانی.
حدود ساعت نهونیم جلوی دانشگاه تهران پیاده شدم تا دوتا کتاب بخرم، از اونایی که پرسیدم کتابارو نداشن. از خیابان انقلاب به خیابان ولیعصر رفتم، ابتدای ورودم به خیابان جمهوری یه گدای معتاد بهم گفت: یه کمکی بهم بکن. گفتم: توکه سالمی احتیاج به کمک داری یا منه چلاق؟! طرف گفت: پاهام بخیه و عفونت داره. درحال رفتن بهش گفتم: رو تن منم جای 200تا بخیه هست.
خیابان جمهوری بورس لوازم صوتی و تصویری و خانگیه، تصویر تلویزیونهایLEDشگفت انگیز بود اما اصلا توجهمو جلب نمیکردن، چشم من دنبال دوربین عکاسی بود، چند وقته پیرامون خرید یه دورربین عکاسی همهکاره توی اینترنت تحقیق میکنم، با سیاحت دوربینها به این نتیجه رسیدم که: ظاهر و اندازهی دوربینها تو اینترنت بسیار بزرگتر و خفنتر از اونچه که تو فروشگاهها هستنه.
در ادامه راه خواستم برم از فروشگاههای همکف ساختمان پلاسکو لباس بخرم که با مانع نرده مواجه شدم، خواستم برم داخل کوچه برلن و لاله زار که با نرده مواجه شدم، ضلع شمالی میدان توپخانه به نرده خوردم، در پیاده روی ناصرخسرو به نرده خوردم. تا انتهای خیابان ناصرخسرو و وسط کوچه مروی رفتم و از اونجا برگشتم سر چهارراه استانبول چون قرار شد رانندهی سرویس اونجا بیاد دنبالم.
مسیر رفتنم سرپایینی بود به همین دلیل خیلی از شارژ ویلچرم کم نشد اما در بازگشت وقتی ساعت 13 به محل سوارشدن سرویس رسیدم یک سوم شارژ ویلچرم رفته بود. در عکس مسیر رفتنم با رنگ قرمز و برگشت با رنگ آبی مشخصه.
این سفر برام بسیار جذاب و مهیج و لذتبخش و شادیآفرین و سوزاننده بود، پیرراهن آستین کوتاه موجب شد آفتاب شدیدا پوست دستامو بسوزونه.
پاورقي: با توجه به دیدههام میتونم بگم تنها هنر شهردار تهران این بوده که پیادهروهای خیابان ولیعصر را طوری بازسازی کرده که شایستهی تردد شهروند باشه، اما وای به روزی که فرد ویلچرنشین وارد منطقهی12تهران بشه، من میگم این منطقه بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستیه، همونطور که صهیونیستها با دیوار حائل از منافع خودشان حفاظت میکنن کسبهی منطقه12 هم با پیروی از اون الگوی ضد انسانی و با حمایت شهرداری با انواع نرده سلولهای خودمختار خودشان را طوری ساختن که معلول برای تردد یا برای خرید به هیچ وجه نتونه از اون نردهها عبور کنه. در هر دو پیاده روی سر چهارراه استانبول بطرف بهارستان نرده هست، برای عبور از اونها وارد خیابان شدم، یه راننده بعنوان پند بهم گفت: با این قانون جدید راهنمایی رانندگی میزنن بهت و خسارت هم ازت میگیرنآااا. مسئولین محترم پاسخگو باشید: اگر یه اتومبیل میزد بهم، چه کسی مقصر بود؟ من؟ راننده؟ کسبه؟ شهرداری؟
با عرض پوزش برای قطعی چندروزهی وبلاگ، دلیل این قطعی جا به جایی ناگهانی سرور بود و چون وب سرور هم وب سرور قبل نبوده و یک وب سرور جدید نصب کرده بودند مدیر اسپیشیال مجبور شده از نو دیتا بیس هارو ایمپورت کنه. با تشکر فراوان از مدیر اسپیشیال برای تمام زحمتی که بخاطر حمایت از ما متقبل میشه، حسین آقا دستت طلا، الهی دست کنی تو طلا و جواهر، ننه قربان.
عرضه ویلچر خورشیدی با توان حرکتی 20 کیلومتر توسط محققان کشور
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستی,
دورربین عکاسی,
سرویس ایابذهاب بهزیستی,
شهردار تهران,
|
 نویسنده :
 تاریخ : شنبه 21 خرداد 1390
هر ذهنی به سویی گرایش و کشش داره، هر پدیده و رویداد و چالشی را در خط و مسیر فکری خودتان با واژهگان چرا؟ چگونه؟ چطور؟ روبرو کنید تا به جواب و نتبجهی جدید و خلاق برسید.موفقیتهای تیمهای فوتبال اصفهانی موجب خوشحالیه، شایسته است مدیران و اساتید و دانشجویانی که کارشون پیرامون ورزش و مدیریت است تحقیقهاشون را روی راهی که تیمهای فوتبال اصفهانی برای رسیدن به این موفقیتها طی کردن متمرکز کنند تا نتیجهی کارشون الگو و درسی بشه برای کسانی که از تاریخ و تجربهها پند و بهره میگیرند.
پيوست: زنگ زدم بهزیستی برای اتومبیلهایی که سرویس رفت و آمد میدن، در نهایت یک روز درهفته بمدت شش ماه بهم سرویس دادن. منم میخوام این بیرون روی را از جلوی دانشگاه تهران آغاز کنم.
دوستی پلاک ویژه خودرو معلولان گرفته
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
لينك،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
خودرو معلولین،
بهزیستی،
:: برچسبها:
پلاک ویژه خودرو معلولان,
چالش,
رفت و آمد,
رویداد,
سرویس,
فوتبال,
کشش,
گرایش,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 خرداد 1390
|
|