💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


آورده‌اند که

در زمان پیامبر، کافری هر وقت میدید كفار ایمان می‌آورند بسیار رنج می‌كشید. عاقبت نقشه كشید كه پیامبر اسلام را به خانه‌اش دعوت كند و به او آسیب برساند. به این منظور چاهی در خانه‌اش كند و آن را پر از خنجر و نیزه كرد و نزد محمد بن عبدالله رفت و گفت: یا رسول الله امشب به خانه من تشریف  فرما شوید. حضرت قبول كرد و فرمود: آماده باش من و یارانم به خانه‌ات می‌آییم. شب محمد بن عبدالله با علی بن ابی طالب و یاران دیگرش به خانه آن شخص رفتند. آن شخص روی چاه بالش و تشك انداخته بود، بسیار تعارف كرد كه پیامبر روی آن بنشیند. پیامبر بسم الله گفت و نشست. کافر از فرو نرفتن حضرت در چاه بسیار تعجب كرد!! بعد گفت: حالا با ریختن زهر در غذا، محمد و یارانش را با هم میکشم. زهر را در غذا ریخت و نزد میهمانان برد. رسول الله دعایی خواند و فرمود: بسم الله بگویید و مشغول شوید، همه از آن غذا خوردند. پس از اینکه پذیرایی تمام شد پیامبر و یارانش به راه افتادند كه از خانه بیرون بروند. زن و شوهر با هم شمع برداشتند كه محمد بن عبدالله را مشایعت كنند. بچه‌های آن شخص كه منتظر بودند میهمانها بروند بعد غذا بخورند، وقتی دیدند پدر و مادرشان با محمد بن عبدالله از خانه بیرون رفتند به درون اتاق دویدند و شروع كردند به خوردن بقایای غذاها. چون پیغمبر برای آنها دعا نخوانده بود بچه‌ها مردند. وقتی زن و شوهر از مشایعت پیغمبر و یارانش برگشتند دیدند بچه‌ها مرده‌اند. آن شخص ناراحت شد دوید سر چاه و به تشكی كه بر سر چاه انداخته بود لگدی زد و گفت: آن زهر كه محمد را نكشت، تو چرا فرو نرفتی!؟ ناگهان در چاه فرو رفت و آن فرد تكه تكه شد. از آن موقع می گویند: چاه مكن بهر كسی اول خودت، دوم كسی.

پاورقي: عصرها تو پارک از بچه‌ها میپرسم: برنامه کودک دیدی؟ چه کارتونی را دوست داری؟ بچه‌ها یه‌جوری نگاهم میکنن که انگار اصلا نمیدونن برنامه کودک چیه!؟ عوضش من و بابام هر روز تو ماهواره‌ کارتون خانواده‌ی دکتر ارنست را میدیدیم، روزی هم که زمان شروع کارتون از یادم رفت بابام بهم گفت: نمیزنی دکتر ارنست؟




:: موضوعات مرتبط: پند و اندرز، داستانک،
:: برچسب‌ها: بسم الله, پیامبر اسلام, رسول الله, علی بن ابی طالب, محمد بن عبدالله,

نویسنده : تاریخ : جمعه 04 شهریور 1390 ارسال نظر(6)

حکایت منو حکم حکومتی

بعضی وقت‌ها هرچی که توی دهنم هست یوهو میپره توی راه نفسم و دنیا جلوی چشمم تیره و تار میشه، در این مواقع کلی سرفه میکنم و یکی از اعضای خانواده با زدن ضربه به پشتم کمکم میکنه تا زودتر راه نفسم بازبشه. اینجا حکایت این داستان میشم: حاکمی، جهت تادیب گناه‌کاری فرمان داد که فرد خاطی به‌میل خود یكی از این جریمه‌ها را انتخاب كند: 1-خوردن صد ضربه چوب. 2-خوردن یك من پیاز. 3-پرداخت صد سکه. مرد گفت: پیاز می‌خورم، یك من پیاز برای او آوردند، مقداری از آن را كه خورد دید دیگر نمی‌تواند بخورد، گفت: پیاز نمی‌خورم، چوب بزنید. به دستور حاكم او را لخت كردند، چند ضربه چوب كه زدند، گفت: نزنید پول می‌دهم.

پيوست: نمیدانم سیستم گوش و حلق و بینی من هربار باهم همکاری میکنن تا با بندآوردن نفسم توسط هرچه که درون دهانم هست، به لقا‌الله بفرستنم یا ارزش نفس کشیدن را بهم بنمایانند. این وقت‌ها یاد عزیزان جانباز شیمیایی میافتم که چه سختی‌هایی میکشن تا فقط بتونن نفس بکشن، تصور اینکه با ریه‌های پر از تاول چطور میشه نفس کشید مو به تنم سیخ میکنه.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، شاد زیستن، طنز، داستانک،
:: برچسب‌ها: تاول, جانباز شیمیایی, حاكم, حکایت, سرفه, لخت كردن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 28 مرداد 1390 ارسال نظر(9)

شوری شیرین

تابستان سال 1357هنوز هفت ساله نشده بودم که برای اولین‌بار دریا خانمو تو بندر انزلی دیدم، اونقدر زیبا و جذاب بود که فوری لخت شدمو دویدم طرفش، اونم با مهربانی منو به آغوش کشید، خوب یادمه اون چطوری با حرکت‌های موجی‌ای که به تنش میداد منو بالا و پایین می‌انداخت و غرق شادیم میکرد، البته گاهی هم بدجنسی میکرد و آب شور و تلخشو بخوردم میداد و منم با کراهت اونو از دهانم بیرون میریختم. چند روز پیش که شمال بودیم کنار دریا یاد روزهایی افتادم که با پاهای خودم میرفتم در آغوش دریا، یاد شوخی‌ها و بازی‌ها و گاهی شیطنت‌هامون افتادم، یاد لحظه‌هایی افتادم که دریا آبشو بخوردم میداد و من فکر میکردم داره بدجنسی میکنه، حالا نگو داره برام خاطره میسازه، امسال که خاطره‌ی خوردن آب دریا برام زنده شد مزه‌ی آب دریا خیلی برام خواستنی و دوستداشتنی بود مثل: فالوده بستنیه دوبله.

ته‌بندي: مولوی گفته: آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید. کاش حرفشو بگوش جان نیوش میکردم و برای زنده کردن طعم خاطره قدر تر کردن لب هم که شده از آب دریا می‌چشیدم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، داستانک، سیاحت، هنری،
:: برچسب‌ها: 1357, آغوش, بستنی, بندر انزلی, خاطره, دریا خانم, دوبله, دوستداشتنی, شادی, شوخی, شیطنت, غرق, فالوده, فوری, کراهت, لخت شدم, مزه, مولوی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 23 اردیبهشت 1390 ارسال نظر(6)

قهوه تلخ
پس از اجلال جلوس بر تخت روان همایونی، بسوی بازار روز روان شدیم. سه‌کیلومتر طی طریق نمودیم تا به مقصد رسیدیم. سوداگران پدرسوخته مقدار متنابهی از پول مبارکمان را برای آنچه ستاندیم خواستند، ما هم بخشیدیم. ساعت16 بسوی منزل همایونی روان شدیم، این دقیقا زمانی بود که سرویس‌های کارخانه‌های طول مسیر، مجاور جاده بصورت دوبله توقف نموده بودند، همواره در این ساعات ترافیک سنگین است اما اتول‌ها در دو لاین به آرامی حرکت میکنند. ما برای بازگشت تمام مسیر را از کنار سرویس‌ها درست از میانه‌ی جاده و برخلاف اتول‌های روان حرکت می‌نمودیم و اتول‌های پدرسوخته‌ی مقابل را به ستون یک میفرستادیم و بسیار لذت می‌بردیم از سوسک نمودن انواع اتول پدرسوخته. پاپوش: وقتی تریلی دنده عقب رفت و اتوبوس‌ها ایستادند و سواری‌ها قطار میشدند تا ما بر تخت روان همایونی‌مان با جلال و شکوه و عزت و احترام عبور کنیم به ابهت و جذبه‌ی یک معلول قطع نخاع در جاده واقف شدیم.

دوستی نخاعی یه وب‌سایت راه انداخته که همه چیز داره

این هم تالار گفتمان سایت بالا

دوستمان که دیسترفی داره وبلاگ کلام شیرین را مینویسه

دمی با چاپلین




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، لينك، تجربه‌، پیرامون ویلچر، ابزار بهتر زیستن، داستانک، سیاحت،
:: برچسب‌ها: اتوبوس, اجلال جلوس بر تخت روان همایونی, انواع اتول, بسیار لذت می‌بردیم, پدرسوخته, تریلی, جلال و شکوه, سرویس, سوداگران, سوسک نمودن, قطار, کارخانه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 30 مهر 1389 ارسال نظر(18)

بازار موتور

حکیمی گفته: انسان در این دنیا مسافری بیش نیست و بر مسافر روزه واجب نیست. من با عنوان مسافری که نخاعی هم هست روزه خواری میکنم، توپ. جهت دیدن موتور 3چرخ‌ و گفتگو با فروشنده‌ای که گفته بود برام موتور مناسب حالم را درست میکنه سر ظهر با داداشم با زبان روزه  رفتیم بازار موتور در میدان رازی یا همان گمرک قدیم تهران، توی گاراژی که فروشگاه مورد نظر بود انواع موتور سه چرخ باری و چهار چرخ بیابانی و موتور سه چرخ‌ مخصوص معلولان وجود داشت، یه مدل از موتور 3چرخ‌‌هاش کلاچ نداشت اما ویلچر توش نمیرفت، و متاسفانه مدلی که ویلچر توش میرفت کلاچ داشت. به طرف گفتم: من موتوری میخوام که با ویلچر برم توش و کلاچ نداشته باشه. اون بنده خدا هم گفت: با شما خیلی تلفنی حرف زدم، این که تو میخواهی را  نمیشه درست کرد. دوست بسیار عزیز و بزرگوار آقای کاوسی نویسنده‌ی وبلاگ روزهای جانبازی  بهم شماره‌ی شخصی را داد که توی اصفهان موتور 3چرخ درست میکنه، او هم گفت: اینی را که تو میخواهی را نمیتونم درست کنم.

پسرفت: از بازار موتور و دوچرخه یه چراغ جلو و عقب برای ویلچرم خریدم 15 هزار تومن، ویژگیش اینه که با نور خورشید شارژ میشه. دیگر ره‌آورد این سفر سر درد و کلافگی از گرما برای داداشم بود.

یه دوست نخاعی در سنگلاخ




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، بدون دسته‌، پیرامون ویلچر، ابزار بهتر زیستن، داستانک، خودرو معلولین،
:: برچسب‌ها: بازار, چراغ جلو و عقب, چهار چرخ بیابانی, حکیمی, در سنگلاخ, رازی, سه چرخ باری, سه چرخ‌ مخصوص معلولان, گاراژ, مسافر, موتور, میدان,

نویسنده : تاریخ : جمعه 05 شهریور 1389 ارسال نظر(10)

خونه‌ی عشقه

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم، ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود، این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم، بنابراین لطفا لباس‌های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت، راستی اون لباس‌های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بگذار، زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد هفته بعد مرد به خانه آمد، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ مرد گفت: بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا، چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم، اما چرا اون لباس راحتی که گفته بودم را برایم نگذاشتی؟ زن جواب داد: لباس‌های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم؟

پايانه: داستان بالا نتیجه‌ی اخلاقی داشت، اما برای من که عاشق طبیعت و آب و ماهی و ماهیگیری هستم، نتیجه‌ای رویایی داشت، همیشه توی ذهنم برای خودم:

 

خانه‌ای ساخته‌ام در شهری

که هوایش نه‌گرم است و نه‌سرد

ساکنانش همه از جنس بهار

خانه‌ای ساخته‌ام با نمایی زیبا

خانه‌ام پشت نموده بر کوه

کوه‌هایی سرسبز

خانه‌ای ساخته‌ام رو به یک دشت فراخ که از آن میگذرد

رودی‌ عریض و پرآب

من دو تابلو دارم

در دوسوی تختم

در یکی کوهی سبز

در یکی دشتی ناز

من چقدر خوشبختم، که چنین منظره‌ای دارم در پنجره‌ی خانه‌‌ی خود

روز و شب می‌بینم رود و جنگل را سیر

و به هنگام عطش

میروم بر لب رود

یادگاری ز قدیم

چوب و چرخی دارم

می‌برم آن را با خود

به، چه ساعاتی دارم لب رود

چه بگیرم، چه نگیرم ماهی

و چه عشق دارد که بگیرم ماهی و رهایش کنم آن را در رود

چونکه بخشش زیباست

چونکه فردایی هست




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، داستانک، سیاحت، هنری،
:: برچسب‌ها: ارتقای شغلی, تماس, رئیس, ماهیگیری, نتیجه‌ای رویایی, همسر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 01 مرداد 1389 ارسال نظر(14)

همسایه‌‌‌ها

از کج خلقی و پرخاشگری این موجود هرچی بگم کم گفتم، سال گذشته آمد به محل ما و شد همسایه‌ی روبرویی ما. هر روز از طلوع تا غروب دو کار بیشتر نداشت: اول برای پر کردن شکم خانواده‌ی بزرگش تلاش میکرد، و دوم که از اولی مهمتره و مورد نظر منه، اینه: با اطمینان میگم این موجود عجیب غریب و از رادیو پرتوان‌تر، رادیو گاهی یه سکوتی داره اما این مخلوق بدون وقفه تمام طول روز را جیغ و داد میکرد و به هر پرنده و چرنده‌ای گیرمیداد، البته هرکاری که میکرد برای جلب توجه و رضایت خانمش بود که اون هم مشغول پرورش بچه‌هاشون بود. تمام مدت حواسمون به جیغ و دادهای یه‌روندش بود و اون سوژه‌ی خوبی بود برای گفتگو و خنده‌ی ما. چون طبع گرمش با سرما جور نبود هوا که سرد شد دست خانوادش را گرفت و رفت به قشلاق و کوچه شد همون کوچه‌ی ساکت و آروم همیشگی. بعد چند وقت که نبود تازه متوجه شدم که چقدر به صداش عادت کرده بودم، تمام زمستان امید داشتم که دوباره برگرده و با گیردادن‌ها و سر و صداش دوباره بشه سوژه‌ی طول روز من. تازه یه هفته از بهار گذشته بود که متوجه صدایی آشنا شدم، خودش بود، همون همسایه‌ی عصبانی و بد اخلاق و پر صدا، دوباره برگشت به کوچه‌مون، امسال هم خونه‌ش را عوض کرده و دیگه روبروی ما نیستن، و هم کم صداتر از سال گذشته شده، احتمالا دلیلش بالارفتن سن و کهولته، اما هنوز بسیار پرصداست. هر روز  وقتی روی دیوارها و ‌سیم‌های برق میشنه می‌بینمش، خوشبختانه هنوز خانه‌ی ما در غلمروشه و وقتی که با جیغ و داد فراوان دنبال کنجیشک‌های دیگه میکنه حضورش کاملا محسوسه. تا حالا موجودی به پرخاشگری این کنجیشک ندیدم، اگه بگم روحیه‌ی عقاب داره و یا زیر پوستش یه شیر ژیان خوابیده بی‌راه نگفتم.

پسوند: این استکبار جهانی و استعمار پیر ولکنه معامله‌ی ما نیستن که نیستن!! در آستانه‌‌ی سالگرد انتخابات حماسی و ... سال گذشته شبکهbbc فارسی به هاتبرد بازگشت! فرکانس 11623v وسیمبول ریت 27500

 پرواز با خورشید  (سارا دانشجوی رشته ی مشاوره همچنین نابینا)

اهمیت سوند زدن در افراد نخاعی




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، لينك، داستانک، هنری،
:: برچسب‌ها: اهمیت سوند زدن در افراد نخاعی, جیغ و داد, خنده‌, روحیه‌ی عقاب, شیر ژیان, قشلاق, کج خلقی, کنجیشک, همسایه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 خرداد 1389 ارسال نظر(16)

حس مشترک

مديري‌ بسيار ثروتمند سوار بر اتومبيل‌ گرانقيمت‌ش‌سريع‌ رانندگي‌ مي‌كرد. البته‌ مراقب‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ گاه‌ و بيگاه‌ از گوشه‌ و كنارخيابان‌ به‌ وسط خيابان‌ مي‌پريدند. ناگهان‌ آجري‌ به‌ در اتومبيل‌ خورد و آن‌ را كاملا قر كرد! ازفرط خشم‌ و عصبانيت‌ از اتومبيل‌ پياده‌ شد و يقه‌ اولين‌ كودكي‌ را گرفت‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ ديد. بعد درحالي‌ كه‌ او را محكم‌ تكان‌ مي‌داد، فرياد كشيد: اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ مي‌داني‌ اين‌ اتومبيل‌ چقدر ارزش‌ دارد؟ و چه‌ خسارتي‌ ‌به‌ بار آورده‌اي‌؟  پسربچه‌ كه‌ شرمنده‌ به‌ نظر مي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ بغض‌ كرده‌ بود، گفت‌: آقا، خيلي‌ معذرت‌مي‌خواهم‌، فقط يك‌ لحظه‌ به‌ حرف‌هايم‌ گوش‌ كنيد، به‌ خدا نمي‌دانستم‌ چه‌ كار ديگري‌ بايد انجام‌ دهم‌، چاره‌اي‌ نداشتم‌ که آجر را پرت‌ كردم‌، چون‌ هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نشد بايستد و كمكم‌ كند. بعد در حالي‌ كه‌اشك‌هايش‌ را پاك‌ مي‌كرد و با دست‌ به‌ نقطه‌اي‌ اشاره‌ مي‌كرد، گفت‌: به‌ خاطر برادرم‌ اين‌ كار را كردم‌. داشتم‌ او را با صندلي‌ چرخدارش‌ از روي‌ جدول‌ كنار خيابان‌ عبور مي‌دادم‌ كه‌ ناگهان‌ از روي‌ آن‌ به‌ زمين‌سقوط كرد. زورم‌ نمي‌رسد كه‌ او را بلند كنم‌. سپس‌ در حالي‌ كه‌ به‌ هق‌ هق‌ افتاده‌ بود، ملتمسانه‌ به‌ مدير بهت‌ زده‌ گفت‌: لطفا كمكم‌ كنيد. كمكم‌ مي‌كنيد تا او را از روي‌ زمين‌ بلند كنم‌ و روي‌ صندلي‌ چرخدارش‌بنشانم‌؟ او زخمي‌ شده‌. مدير جوان‌ كه‌ بغض‌ راه‌ گلويش‌ را بسته‌ بود و به‌ زور آب‌ دهانش‌ را قورت‌مي‌داد، به‌ سرعت‌ به‌ آن‌ سمت‌ دويد. سپس‌ پسر معلول‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد و او را روي‌ صندلي‌چرخدارش‌ نشاند. بعد با دستمالي‌ تميز، آثار خون‌ را از روي‌ خراشيدگي‌هاي‌ سر و صورت‌ پسر معلول‌پاك‌ كرد. نگاهي‌ به‌ سراپاي‌ او انداخت‌ و خيالش‌ راحت‌ شد كه‌ او صدمه‌اي‌ جدي‌ نديده‌ است‌. پسركوچك‌ از فرط خوشحالي‌ بالا و پايين‌ مي‌پريد، به‌ مدير جوان‌ گفت‌: خيلي‌ از شما متشكرم‌، خدا خيرتان‌بدهد. مدير جوان‌ كه‌ هنوز آن‌ قدر بهت‌ زده‌ بود كه‌ نمي‌توانست‌ حرفي‌ بزند، سري‌ تكان‌ داد و آن‌ دو رانگاه‌ كرد. سپس‌ با گام‌هايي‌ لرزان‌ سوار اتومبيل‌ گران‌ قيمت‌ قر شده‌اش‌ شد و تمام‌ طول‌ راه‌ تا خانه‌ را به‌آرامي‌ طي‌ كرد. با وجود آنكه‌ صدمه‌ ناشي‌ از ضربه‌ آجر به‌ در اتومبيلش‌ خيلي‌ زياد بود، مدير جوان‌ هرگز تلاشي‌ براي‌ مرمت‌ آن‌ نكرد. او مي‌خواست‌ قسمت‌ قر شده‌ اتومبيل‌ گرانقيمت‌ش‌ هميشه‌ اين‌ پيام‌ را به‌ اويادآوري‌ كند:در مسير راه‌ زندگي‌، هرگز آن‌ قدر تند نران‌ كه‌ شخصي‌ براي‌ جلب‌ توجهت‌، آجر به‌ سوي‌ تو پرتاب‌كند.

پسرفت: داستان بالا را یکی از دوستان برام ایمیل کرده، دستش طلا. این دومین داستان از این نوع بود که خوندم. اونچه که باعث شد این داستان را بذارم توی وبلاگ آشنا بودن این برادر برای ما معلول‌ها بود، من هم مثل همه‌ی نخاعی‌ها بهترین برادر و خواهر و مادر و پدر را دارم، هرگز من نمی‌تونستم کار بزرگی را که خانواده‌ام برای من کردن و میکنن را برای کسی انجام بدم و خدا را شکر که من از این نظر شرمنده‌ی کسی نشدم.

لينك دوستان من

La familiaridad con una discapacidad de la médula espinal

Familiarité avec un handicap de la moelle épinière

Familiaridade com lesões na medula espinhal




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، شاد زیستن، پند و اندرز، داستانک،
:: برچسب‌ها: آجر, اتومبيل‌, به‌ خاطر برادرم‌, پسر معلول, خشم‌ و عصبانيت‌, داستان, صندلي‌ چرخدار, مدير, يقه‌,

نویسنده : تاریخ : جمعه 31 اردیبهشت 1389 ارسال نظر(15)

نون و خون

روزی ملانصرالدین رفته بوده منبر و مشغول پرداختن به مسئله‌ی پاکی و نجسی بوده، ملا میگفته: اگه بچه فرش را نجس کرد فورا اون قسمت فرش را با قیچی ببرین و بندازین دور. ملا وقتی میره منزل میبینه زنش داره فرش را با قیچی میبره!! ملا میپرسه: زن چه میکنی؟ زن میگه: خودت گفتی چاره‌ی رفع نجاست اینه. ملا میگه: زن من برای مردم گفتم نه خودمون. اونهایی که دیگران را امر به معروف میکنند و خودشون در انجام انواع منکر کوتاهی نمیکنند باعث میشن خیلی‌ها که نمیتونن با این تناقض‌ها کنار بیان برای رسیدن به مقصود هرکاری بکنند، مثلا آدم‌هایی که نخبه‌های مملکت هستن میرن با هزینه‌ی گزاف سوال‌های آزمون دستیاری پزشکی را تهیه میکنند تا متخصص بشن، بعد که طرف متخصص شد و برای خودش تشکیلات عریض و طویلی فراهم کرد شروع میکنه به.... رسمی ست نزد بیشتر پزشکان متخصص که به بیمار یه شماره حساب میدن و میگن: من کاری به بیمه و بیمارستان و ... ندارم  اول حق ویزیت من را بریز به این حساب بعد درمان را شروع میکنیم.

پيآمد: کسی که بیمار میشه باید مثل کوه استوار باشه چون علاوه بر تحمل درد جسمانی و روانیه بیماریش باید درد به خاک سیاه نشستن توسط انواع زالوهای انسان‌نما را نیز تحمل کنه. خیلی‌ها نون کثیف میخورند، اما چه بدبخت هستن اونهایی که خورشت نونشون خون بیماران از همه‌جا مانده است.

لينك دوستان من




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، معلولین و معلولیت، پزشکی و درمان، طنز، پند و اندرز، داستانک،
:: برچسب‌ها: پاکی و نجسی, تناقض, حق ویزیت, سوال‌های آزمون دستیاری پزشکی, قیچی, ملانصرالدین, منبر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 14 اسفند 1388 ارسال نظر(16)

معادله

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!" شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!

پسينه:خیلی وقت‌ها حرفی برای گفتن ندارم، براي اينكه دوستاني كه تازه گرفتار آسيب نخاعی شدن بدانند من پاسخگو هستم، وبلاگ را با مطالب ناخنكي به روز میکنم، دوستان من را بخاطر گرفتن وقت‌شون ببخشند.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، شاد زیستن، داستانک،
:: برچسب‌ها: تبر, تشویق, هیزم شکن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 03 مهر 1388 ارسال نظر(13)

روز قدس

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیکهااز زمین می‌رسند،  باز می‌کنند و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌های پرسید: شما چکار می‌کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه‌های را باز می‌کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می‌گذارند و آن ها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوند را برای بندگان به زمین می‌فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

پيآمد:بنظر من آدم براي هرچيزي بايد خدا را شكر كنه، حتي درد. ميدوني اگه روزي در هيچ جاي بدنت هيچ دردي احساس نكني معنيش چيه؟ يعني اينكه تغريبا به رحمت خدا رفتي. پس تا زنده هستي و نفس ميكشي و درد ميكشي خدا را شكر كن و از داشته‌هات لذت ببر.

لینکدونی این وبلاگ




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، شاد زیستن، پند و اندرز، داستانک،
:: برچسب‌ها: خواب عجیب, دعا, فرشته,

نویسنده : تاریخ : جمعه 27 شهریور 1388 ارسال نظر(18)

سيماي ظلم

اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدين بين يديه

وقتي به خوداش آمد فهميد انداختنش تو يه سلول انفرادي. براي اينكه بهش سخت نگذره با خودش ميگفت: اينجا شرايط خيلي هم بد هم نيست، درسته كه مثل يه غار تنگ و تاريكه و خيلي نم داره، اما خوبيش اينه كه غذايي براي به بدن زدن هست، گرچه آب باريكه‌اي بيش نيست. هر روز كه ميگذشت احساس ميكرد سلولش براش تنگ‌تر شده براي همين مدام حساب ميكرد كه اگه اينطوري بشه و اونطوري نشه فلان روز و فلان ساعت از اين غار ميزنم بيرون و از اين بند خلاص ميشم. چند روز قبل از آزاديش احساس كرد پشت ديوارهاي سلولش خبرهايي شده، قبل اينكه بخواد گوش‌هاش را تيز كنه تا بفهمه اون بيرون چه خبره، زوركي از سلول‌اش كشيدنش بيرون، حسابي شوكه شده بود، نور به‌ شدت چشم‌هاشو اذيت كرد تا جايي كه اصلا نديد تمام بدنش خون‌آلود شده. خيلي عصباني و ناراحت بود، فكر ميكرد ديگه از اين بدتر نميشه كه ناگهان از پا آويزونش كردن، دوباره فكر كرد ديگه از اين بدتر نميشه كه شروع كردن به ضربه زدن به پشتش، از ظلم و بيدادگري جون به لبش رسيد و شروع كرد به جيغ و داد كردن. همه چيز براش ناخوش‌آيند و خشن بود اما يه دفعه احساس خوبي بهش دست داد و به آرامش رسيد، آخه بعد سزارين گذاشته بودنش تو بغل مادرش. ته‌بندي: پزشكان معمولا سزارين را چند روز زودتر از زمان زايمان طبيعي انجام ميدن. پزشكان از تازه مادرها ميخوان كه به نوزادشون فقط از شير خودشون بدن، اما شير سر وقت زايمان طبيعي جاري ميشه و نوزاد بيچاره بايد چند روز ممه‌ي خشك و خالي را مك بزنه.

از مسئولان سيماي جمهوري اسلامي خواهش ميكنم از مرشدهاي آقايان ابطحي و عطريانفر دعوت كنند تا در سيما براي عموم صحبت كنند تا ملت همه باهم دست جمعي متحول بشن. وقعا حيفه كه همه از نفوذ كلام ايشان بهرهمند نشن.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، خاطره، پزشکی و درمان، طنز، پند و اندرز، صدا و سیما، فکر ایده پیشنهاد، داستانک، هنری،
:: برچسب‌ها: بغل مادر, بيدادگري, بين يديه, خون‌آلود, زوركي, سلول انفرادي, ظلم, عجل لوليك الفرج, عصباني,

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 مرداد 1388 ارسال نظر(17)

زمان تو

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغل، دوست‌ها و زندگي را. به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ جواب ‏او مرا شگفت زده كرد، او گفت: آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟ پاسخ دادم: بلی. فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم… در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد. خداوند در ادامه فرمود: آيا میدانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه‌هايت را مستحكم می‌ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم. هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنند. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد میكنی و قد میكشی.از او پرسيدم : من ‏چقدر قد ميكشم. در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد میكند؟ جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند. گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی. با تشكر از مريم خانم كه متن بالا را  برام فرستاد

پسوند: مثلث ABCD را به گونه اي رسم كنيد كه دو ضلع و زاويه‌ي متقاطع داشته باشد.

نحوه اجراي تمرينات دامنه حرکتی اندامهای فوقانی و تحتانی براي افرادنخاعي

مشكلات مراقبين افرادمبتلا به آسيب نخاعي




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، معلولین و معلولیت، شاد زیستن، طنز، لينك، پند و اندرز، داستانک،
:: برچسب‌ها: بامبو, براي افرادنخاعي, درخت, ‏سختيها, سرخس, مبارزه, مثلث, مراقبين, مستحكم, مشكلات,

نویسنده : تاریخ : جمعه 12 تیر 1388 ارسال نظر(19)

ازدواج معلولين

به نظر من دوجور معلوليت داريم:1- معلوليت جسماني كه آشكاره و براي اطرافيان بي‌خطره. 2- معلوليت رواني كه پنهانه و براي اطرافيان زجر آوره. در ادامه دو نمونه را بخونيد: اولي معلول جسميه، ازدواج ميكنه و به بي‌نهايت ميرسه. دومي روانش معلوليت داره و ازدواج ميكنه و دهن طرف را .... .

ته‌بندي: حتما شما هم لواشك دوست داريد و انواع اون را خوردين، اخيرا از ديار كردستان يه جور لواشك جديد رسيد به دست و دلمان كه اصلا ترش نبود و اصلا از ميوه نبود چون لواشك سمنو بود. اين هم نوعي ابتكار و كار آفريني‌ست

وب سايتي خارجي كه ويلچر برقي ميفروشه

روشهاي جابجائی افرادنخاعي هنگام استفاده از وان حمام

مسافرت ونقل وانتقالات براي افراد دچار آسيب نخاعي

متولد 8 ژانویه 1942او از هر گونه تحرك عاجز است. نه می تواند بنشیند نه برخیزد. نه راه برود. حتی قادر نیست دست و پایش را تكان بدهد یا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانایی سخن گفتن را نیز ندارد. زیرا عضلات صوتی او كه عامل اصلی تشكیل و ابراز كلمات اند مثل99 درصد بقیه عضلات حركتی بدنش در یك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتی پوست و استخوان است روی یك صندلی چرخدار كه فقط قلبش و ریه هایش و دستگاه های حیاتی بدنش كار می كنند و بخصوص مغزش فعال است. یك مغز خارق العلده كه دمی از جستجو و پژوهش و رهگشایی بسوی معماها و نا شناخته ها باز نمی ماند. این اعجوبه مفلوج استیفن هاوكینگ ؛ پرآوازه ترین دانشمند دهه آخر قرن بیستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبریج همان كرسی استادی را در اختیار داردكه بیش از دو قرن پیش زمانی به اسحق نیوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنین وی را انیشتین دوم لقب داده اند زیرا میكوشد تئوری معروف نسبیت را تكامل بخشد و از تلفیق آن با تئوری های كوانتومی فرمول واحد جدیدی ارائه دهد كه توجیه كننده تمامی تحولات جهان هستی از ذرات ریز اتمی تا كهكشان های عظیم باشد. اینشتین معتقد بود كه چنین فرمول یا قانون واحدی می بایست وجود داشته باشد و سالهای آخر عمرش را در جستجوی آن سپری كرد اما توفیقی نیافت.استیفن هاوكینگ شهرت و اعتبار علمی خود را مدیون محاسبات ریاضی پیچیده و بسیار دقیقی است كه در مورد چگونگی پیدایش و تحول سیاهچاله های آسمانی یا حفره های سیاه انجام داده است.این اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسیار قوی حتی نور امكان جدایی از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوری نسبیت انیشتین پیش بینی شده بود و به همین جهت هم سیاهچاله نامیده شدند.ردیابی و رویت آنها بوسیله قویترین تلسكوپ ها یا هر وسیله دیگر تا كنون ممكن نبوده است. با وجود این استیفن هاوكینگ با قدرت اندیشه و محاسبات ریاضی چون و چرا ناپذیرش- نه فقط وجود سیاهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگی شكل گیری و تحول آن ها را نشان داده بلكه به نتایج جالبی در رابطه این اجرام با كیفیت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پیدایش كیهان دست یافته است كه در دانش فیزیك اختری و كیهان شناسی اهمیت بسزایی دارد و به عقیده صاحبنظران بنای این علوم را در قرن آینده تشكیل خواهد داد.کتاب جدید هاوكینگ در این زمینه كه بعنوان سیاهچاله ها و جهان های نوزاد انتشار یافت در محافل علمی جهان مثل یك بمب صدا كرد و شگفتی فراوان برانگیخت. اما قبل از اشاره خلاصه ای می آوریم از زندگی نویسنده اش كه براستی از كتاب او شگفتی بر انگیزتر است . استیفن هاوكینگ در 8 ژانویه 1942 در شهر دانشگاهی آكسفورد زاده شد و دوران كودكی و تحصیلات اولیه اش را در همان شهر گذرانید. از همان زمان به علوم ریاضیات علاقه داشت و آرزوی دانشمند شدن را در سر می پروراند اما در مدرسه یك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته می شد و هرگز خود را در محدوده كتاب های درسی مقید نمی كرد بلكه چون بامطالعات آزاد سطح معلواتش از كلاس بالاتر بود همیشه سعی داشت در كتاب های درسی اشتباهاتی را گیر بیاورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با یك زندگی ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده امامملو از كتاب كه عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقویت می كرد. فرانك پدر خانواده پزشك متخصص در بیماری های مناطق گرمسیری بود و به همین جهت نیمی از سال را به سفرهای پژوهشی در مناطق آفریقایی می گذرانید. این غیبت های متوالی برلی بچه ها چنان عادی شده بود كه تصور می كردند همه پدر ها چنین وضعی دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابی مهاجرت می كنند و بعد به آشیانه بر می گردند. در عین حال غیبت های پدر نوعی استقلال عمل و اتكا به نفس در بچه ها ایجاد می كرد.استیفن در 17 سالگی تحصیلات عالیه را در رشته طبیعی آغاز كرد و از همان زمان به فیزیك اختری و كیهان شناسی علاقه مند شد زیرا در خود كنجكاوی شدیدی می یافت كه به رمز و راز اختران و آغاز و انجام كیهان پی ببرد. سالهای دهه 60 عصر طلایی كشف فضا-پرتاب اولین ماهواره ها و سفر هیجان انگیز فضانوردان به كره ماه بود و بازتاب این وقایع تاریخی در رسانه ها جوانان را مجذوب می كرد. بعلاوه استیفن از كودكی عاشق رمان های علمی تخیلی بود و مطالعه آن ها نیز بر اشتیاق او به كسب معلومات بیشتر در فیزیك و نجوم و علوم دیگر می افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقیت به پایان برد و آماده می شد تا دوره دكترا را در رشته كیهان شناسی آغاز كند اما . . .اما به دنبال احساس ناراحتی هایی در عضلات دست و پا استیفن در ژانویه 1963 یعنی آغاز بیست و یكسالگی مجبور به مراجعه به بیمارستان شد و آزمایش هایی كه روی او انجام گرفت علائم بیماری بسیار نادر و درمان ناپذیری را نشان داد. این بیماری كه به نام ALS شناخته می شود بخشی از نخاع و مغز و سیستم عصبی را مورد حمله قرار می دهد و به تدریج اعصاب حركتی بدن را از بین می برد و با تضعیف ماهیچه ها فلج عمومی ایجادمی كند بطوریكه بمرور توانایی هرگونه حركتی از شخص سلب می شود. معمولا مبتلایان به این بیماری بی درمان مدت زیادی زنده نمی مانند و این مدت برای استیفن بین دو تا سه سال پیش بینی شده بود.نومیدی و اندوه عمیقی را كه پس از آگاهی از جریان بر استیفن مستولی شد می توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته میدید. دوره دكترا-رویای دانشمند شدن -كشف رمز و راز كیهان - همگی به صورت كاركاتورهایی در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند می زدند. بجای همه آن خیال پروریهای بلند پروازانه حالا كاری بجز این از دستش بر نمی آمد كه در گوشه ای بنشیند و دقیقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد.به اتاقی كه در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهایی ساعتها متفكر و بی حركت ماند.خودش بعدها تعریف كرده است كه آن شب دچار كابوسی شد و در خواب دید كه محكوم به اعدام شده است و او را برای اجرای حكم می برند و در آن موقعیت حس كرد كه هر لحظه زندگی چقدر برایش ارزشمند است. بعد از بیداری به یاد آورد كه در بیمارستان با یك جوان مبتلا به بیماری سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فریادهایی میكشید. پس خود را قانع كرد كه اگر به بیماری لادرمانی مبتلاست اما لااقل درد نمی كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هیچ چیز را به آسانی نمی پذیرفت هشدار داد كه ازكجا معلوم كه پیش بینی پزشكان درست از كار در بیاید و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتب درسی باشد! سخنان استفان هاوکینگ در مورد بیماریش ALS:"اغلب مردم از من سوال می کنند که با ALS چگونه سر می‌کنم.پاسخ من زیاد نیست،سعی می‌کنم تا جایی که امکان دارد یک زندگی طبیعی داشته باشم و در مورد بیماریم فکر نکنم و در مورد چیزهایی که باعث می‌شوند کارهای مردم عادی را نتوانم انجام دهم فکرنکنم. وقتی فهمیدم بیماری نورون حرکتی دارم ،شوک بزرگی را تحمل کردم.در زمان کودکی من در بازیهای با توپ خوب نبودم و دست‌خطم باعث نا‌امیدی آموزگارانم می شد.به همین خاطر به ورزش و فعالیتهای فیزیکی اهمیت نمی دادم.تنها در رقابتهای قایقرانی داخل کالج شرکت می‌کردم. در سال سومی که در آکسفورد بودم احساس می‌کردم حرکاتم زمخت شده و دو بار بدون علت واضح زمین خوردم.ولی تا سال بعد که به کمبریج رفتم و پدرم متوجه قضیه شد اهمیتی ندادم.پدرم مرا پیش پزشک خانواده برد.وی مرا به یک متخصص ارجاع داد و مدت کوتاهی بعد از 21‌مین سال تولدم برای انجام تستهای تشخیصی به بیمارستان رفتم.در دو هفته ای که در بیمارستان بودم تستهای زیادی روی من انجام شد.آنها از عضلات بازویم نمونه برداشتند ، به من الکترود متصل کردند و ماده حاجب به درون ستون فقراتم تزریق کردندو جریان آن را با اشعه ایکس مشاهده کردند.بعد از همه اینها پزشکان درباره اینکه چه بیماریی دارم چیزی به من نگفتند ، فقط گفتند M.S. ندارم و یک کیس آتیپیک هستم.پزشکان در حالی که می دانستند ویتانین تاثیر زیادی روی بیماریم ندارد به من ویتامین تجویز کردند.تصوری که من داشتم این بود که مبتلا به یک بیماری غیر قابل علاج هستم که در طی چندسال مرا از پای در خواهد آورد.در آن زمان دید خوب ی به بیماریم نداشتم.در زمان بستری پسری که در تخت روبرویم بستری شده بود به علت لوکمی فوت کرد.نمی‌دانستم که چه بر من خواهد رفت و بیماری با چه سرعتی پیشرفت خواهد کرد.پزشکان به من گفتند به کمبریج برگردم و تحقیقاتم در مورد نسبیت عام و کیهان‌شناسی ادامه دهم.در بازگشت به کمبریج در کارهایم پیشرفت خوبی نداشتم شاید به علت اینکه در آن زمان زمینه ریاضیاتم خوب نبود شاید هم به علت اینکه فکر می کردم آنقدر زنده نخواهم بود که بتوانم ph.Dخود را بگیرم.تا حدودی یک شخصیت تراژیک پیدا کرده بودم .زیاد به واگنر گوش می‌کردم ولی مقالات مجلاتی که می گویند در آن زمان مست می کردم ، یک بزرگنمایی وضعیت آن زمانم است. واقعیت این است که یکی از مجله ها مطلبی در این مورد نوشته شده بود و بقیه مجله هااین داستان را کپی کرده بودند.مطالبی که به دفعات چاپ شوند گاه واقعا حقیقی به نظر می رسند. رویاهایم در آن زمان آشفته بودند.تصوری که از خود داشتم تصور یک محکوم به اعدام بود.بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم ناگهان حس کردم که اگر مجازات مرگم به تعویق انداخته شود چه کارهایی ارزنده ای وجود دارد که می توانم انجام دهم.رویای دیگری که داشتم این بود که در عمر باقیمانده خود برای دیگران فداکاری کنم و بعد از انجام این کارها مرگ یک چیز خوب خواهد بود.با شگفتی دریافتم که من از زندگی بیش از زمانی که پی به بیماریم نبرده بودم لذت می برم.از آن زمان در تحقیقاتم پیشرفت کردم و با دختری که قبل از زمان تشخیص بیماریم آشنا شده بودم نامزد شدم.این نامزدی زندگیم را تغییر داد و میلی برای زندگی به من داد ولی به معنی این بود که باید کاری اختیار کنم تا قادر به ازدواج باشم.من موفق به کسب بورس تحقیقاتی شدم و چند ماه بعدبا نامزدم ازدواج کردم.خوش شانس بودم که در فیزیک تئوریک تحصیل می کردم چون تنهاجایی بود که بیماریم یک معلولیت محسوب نمی شد .در همان زمانی که بیماریم پیشرفت میکرد ، بر شهرت من در فیزیک افزوده می شد.این موضوع باعث می شد موقعیتهایی برای من ایجاد شود که کارم منحصر به تحقیق شود و مجبور به سخنرانی و تدریس نشوم."در سالهای بعدی بیماری استفان پیشرفت کرد ،طوری که مجبور به استفاده از ویلچر شد.دراین سالها وی دردسر فراوانی را برای پیدا کردن یک مسکن مناسب برای همسر و سه فرزندش متحمل شد. تا سال 1974 هاوکینگ قادر بود که خودش غذا بخورد و به بستر برود و یا از آن خارج شود.از این زمان مجبور به استفاده از پرستار برای کمک کردن به امورات شخصی خودشد.در سال 1985 هاوکینگ دچار پنومونی شد و بعد از بستری در بیمارستان عمل تراکئوستومی برای وی انجام شد و پس از آن مجبور به استفاده از پرستار 24 ساعته گردید. تا پیش از عمل تراکئوستومی ،هاوکینگ قادر به سخن گفتن بود هرچند سخنانش فقط برای نزدیکانش مفهوم بود و در سخنرانیها مجبور به استفاده از فردی برای تکرار حرفهایش بود.ولی از زمان عمل هاوکینگ قدرت ادای سخنانش را از دست داد وتنها راه ارتباطش بامردم اشاره ابرو بود ، هنگامی که فرد دیگری روی کاغذی که حروف الفبا بر آن نوشته شده بود اشاره می کرد. اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بیشتری برای مبارزه با نومیدی و بدبینی داد آشنایی اش در همان ایام با دختری به نام (جین وایلد) بود كه بعد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را به عهده گرفت. جین اعتقادات مذهبی عمیقی داشت و معتقد بود كه درهر فاجعه ای بذراهی امید وجود دارد كه با استقامت و قدرت روحی خود می تواند رشدكند. و بارور شود. باید به خداوند توكل داشت و از ناكامیهایی كه پیش می آیدخیزگاههایی برای كامیابی ساخت.جین دانشجوی دانشگاه لندن بود اما تحت تاثیر هوش فوق العاده و شخصیت استثنایی استیفن چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش می آمد و ساعتی را به گفتگوی بااو می گذرانید و آمپول خوشبینی تزریق می كرد.آنها پس از چندی رسما نامزد شدند و استیفن تحصیلات دانشگاهی اش را از سر گرفت زیرا برای ازدواج با جین می بایست هرچه زودتر دكترای خود را بگیرد و كار مناسبی پیدا كند.و او طی دو سال با اشتیاق و پشتكار این برنامه را عملی كرد در حالیكه رشد بیماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك یك عصا و سپس دو عصا راه می رفت.ازدواجش با جین در سال 1965صورت گرفت و او چنان غرق امید و شادی بود كه به پیش بینی دو سال پیش پزشكان در مورد مرگ قریب الوقوعش نمی اندیشید.پروفسور استیفن هاوكینگ اكنون 61 سال داردو ظاهرا بیش از یك ربع قرن قاچاقی زندگی كرده است. البته اگر بتوان وضع كاملا استثنایی او را در حال حاضر زندگی نامید.!پیش بینی پزشكان در مورد بیماری فلج پیش رونده او نادرست نبود و این بیماری اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه 60 برای نقل مكان از صندلی چرخداراستفاده می كند و قدرت تحرك از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است.با این دو انگشت او می تواند دكمه های كامپیوتر بسیار پیشرفته ای را فشار دهد كه اختصاصا برای او ساخته اند و بجایش حرف می زند. و رابطه اش را با دنیای خارج برقرار می كند زیرا از سال 1985 قدرت تكلم خود را هم ازدست داده است.در آن سال او پس از بازگشت از سفری به درو دنیا برای مدتی در ژنو بسر می برد كه مركز پژوهشهای هسته ای اروپاست و دانشمندان این مركز جلسات مشاوره ای با او داشتند.یك شب كه استیفن هاوكینگ تا دیر وقت مشغول كار بود ناگهان راه نفس كشیدنش گرفت و صورتش كبود شد بیدرنگ او را به بیمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراری قرار دادند.معمولا مبتلایان به بیماری ALS در مقابل ذات الریه حساسیت شدیدی دارند و در صورت ابتلای به آن میمیرند كه این خطر برای استیفن هاوكینگ هم پیش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشی از ذات الریه بود. پس از چند روز بستری بودن در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصمیم گرفته شد كه با عمل جراحی مخصوص مجرای تنفس او را باز كنند اما در نتیجه این عمل صدای خود را برای همیشه از دست می داد عمل جراحی با موفقیت صورت گرفت و بار دیگر استیفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت تكلم خود را از دست داد اما با جایگزینی كامپیوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافیانش حتی بهتر از سابق شد زیرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتی با دشواری و نارسایی زیاد صحبت می كرد. كامپیوتر سخنگو را یك استاد آمریكایی كامپیوتر در كالیفرنیت برای او ساخت و تقدیمش كرد. برنامه ریزی این دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استیفن بخواهد سخنی بگوید می بایست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه های كامپیوتر به كمك دو انگشتش كه هنوز كار می كنند جمله مورد نظرش را بسازد و صدای مصنوعی به جای او حرف می زند. البته اینگونه سخنگویی ماشینی طولانی تر است اما خود استیفن كه هرگز خوشبینی اش را از دست نمی دهد عقیده دارد كه به او وقت بیشتری می دهد برای اندیشیدن آنچه می خواهد بگوید و سبب می شود كه هرگز نسنجیده حرف نزند."در این زمان بود که یک متخصص نرم افزار با نوشتن یک برنامه به نام Equalizer به کمکم آمد.این برنامه امکان انتخاب حروف الفبای روی صفحه نمایش را با حرکت انگشت،ابرو و یا حرکت چشم می داد.وقتی متنم را می نویسم ، آن را به یک ترکیب‌کننده گفتار منتقل می کنم تا نوشتارم تبدیل به صدا شود.اول از یک کامپیوتر دسک تاپ بدین منظوراستفاده می کردم بعدا دانشگاه کمبریج برای من یک کامپیوتر پرتابل تهیه کرد.من میتوانم با این روش 15 کلمه در دقیقه بنویسم.با استفاده از این سیستم می توان کتاب و مقالات علمی بنویسم.از برنامه speech synthesizer بسیار راضی هستم چون لحن سخنانم را هم تشخیص می دهد وباعث ارتباط بهترم با مخاطبین می‌شود .تنها اشکال این برنامه این است که به من لهجه آمریکایی می دهد،البته متخصصان شرکت سازنده باین برنامه درحال کار روی لهجه انگلیسی این برنامه هستند.در تقریبا تمام دوران بزرگسالی خود درگیر بیماری نورون حرکتی بوده ام.هنوز این بیماری نتوانسته است مرا از داشتن یک خانواده و یک کار موفق بازدارد .از جین ،همسرم، فرزندانم و همه افراد و تشکیلاتی که به من کمک کرده اند ،سپاسگزارم.من خوش شانس بوده ام که بیماریم خیلی آهسته تر از معمول پیشرفت داشته است.بیماریم نشان داد که هرگز نباید امیدمان را از دست بدهیم."هاوکینگ از کامپیوترهای شرکتIBM روی ویلچرش استفاده می کند.در 12 ماه اخیر،کامپیوترش را به یک پروسسور Centrino Pentium M 1.5GHz ارتقا داده و از یک سیستمwirelessبرای ارتباط با اینترنت استفاده می کند.در جاهایی که دسترسی به شبکه بی سیم میسر نیست اینتل امکان ارتباط از طریق شبکه موبایل را برای هاوکینگ فراهم کرده است.برنامه های مورد استفاده هاوکینگ که سابقا فقط تحت داس اجرا می شدند به تازگی باویندوز XP سازگار شده اند و هاوکینگ سیستمش را به ویندوز XP ارتقا داده است.ویلچر یا صندلی چرخدار استیفن كه بوسیله آن رفت و آمد می كند نیز از پیشرفته ترین پدیده های تكنولوژی است و با نیروی الكتریكی حركت می كند. وی اتكای زیادی به ویلچرخود دارد چون علاوه بر حركت با آن وسیله ای برای ابراز احساساتش نیز محسوب می شود.مثلا اگر در یك میهمانی به وجد آید با ویلچرش به سبك خاص خود می رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد یك شخص مزاحم از دست بدهد در یك مانور سریع از روی پاهای او رد می شود !!! بسیاری از شاگردانش ضربه چرخهای ویلچر او را تجربه كرده اند و به گفته خودش یكی از تاسف هایش این است كه طعم این تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است! یكی از شگفتیهای این آدم مفلوج و نحیف كه به ظاهر باید موجودی تلخ و غمزده و منزوی باشد شوخ طبعی و شیطنت كودكانه اوست كه بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش دیده می شود. در حالیكه اجزای چهره اش بی حركت و فاقد هرگونه واكنش احساسی و عاطفی هستند اما چشمانش می درخشند. انگار به هزار زبان با مخاطب سخن می گویند. او به هچ وجه خودش را منزوی نكرده است.به كنسرت و پارك می رود. در رستوران غذا می خورد. در انجمن های دانشجویان شركت می كند. و سر به سر شاگردانش كه همیشه او را سوال پیچ می كنند می گذارد. شیوه شیطنت آمیزش اینست كه پاسخگویی را گاهی عمدا كش می دهد و در حالیكه پرسش كنندگان پس از چند دقیقه انتظار پاسخ مفصلی را برای سوال خود پیش بینی می كنند با یك كلمه بله یا نه از كامپیوتر سخنگویش همه را به خنده می اندازد. این اعجوبه فاقد تحرك عاشق جنب و جوش و گشت و سیاحت است و تا كنون دوبار به سفر دور دنیا رفته و حتی از چین و دیوار باستانی آن دیدن كرده است. همچنین در صدها كنفرانس و سمینار علمی شركت كرده است و به ایراد سخنرانی پرداخته است. كه البته این سخنرانیها قبلا در نوار ضبط و در روز كنفرانس پخش می شود.پرفروشترین كتاب علمی از نكات جالب دیگر در زندگی استیفن هاوكینگ یكی هم اینست كه او در سالهای اولیه زناشویی اش با جین وایلد از او صاحب سه فرزند شد یك دختر و دو پسر. لذت پدری و احساس مسئولیت در تامین زندگی فرزندان یكی از مهمترین انگیزه هایی بود كه او را در مقابله با مشكلاتش یاری داد زیرا با طبع لجوج و بلندپروازش اصرار داشت كه بهترین امكانات زندگی و تحصیل را برای بچه هایش فراهم كند و این امر مخارج هنگفتی روی دستش می گذاشت. هزینه خودش هم كم نبود چون می بایست به دو پرستار تمام وقت و یك دستیار حقوق بپردازد و درامد استادی دانشگاه كفاف این مخارج را نمی داد. به همین جهت در اواسط دهه 80 به فكر نوشتن كتاب افتاد و در سال 1988 كتاب معروف خود به نام ( تاریخ كوتاهی از زمان) را منتشر كرد. در این كتاب كه به فارسی هم ترجمه شده است استیفن هاوكینگ به زبان ساده و قابل فهم عامه پیچیده ترین مسائل فیزیك جدید و كیهان شناسی و بخصوص ماهیت زمان و فضا را بررسی كرده و نظریات و محاسبات خودش را شرح داده است. بی آنكه خواننده را با فرمولها و معادلات ریاضی بغرنج گیج كند. اما به رغم سادگی بیان و جذابیت مباحث بسیاری از مردم از آن سر در نمی آورند. زیرا ایده های مطرح شده در كتاب در سطح بالای علمی است. با وجود این كتاب مزبور 8 میلیون نسخه به فروش رفته و 183 هفته درلیست 10 كتاب پرفروش جهان قرار داشته است و طبعا چنین موفقیت بیمانندی مشكلات مادی استیفن را برای همیشه حل می كند.كتاب جدید استیفن به نتایج پژوهشها و یافته های او درباره ی سیاهچاله ها اختصاص دارد. این اجرام مرموز و فاقد نورانیت آسمانی كه بر اساس تئوری پذیرفته شده ای در سالهای اخیر از فروریزی و تراكم ستارگان سنگین وزن پس از اتمام سوخت هسته ای آن ها پدید می آیند ستارگان دیگر را در اطراف خود می بلعند و با افزایش جرم و در نتیجه دستیابی به نیروی جاذبه قویتر به تدریج ستارگان دورتر را به كام می كشند. بدینگونه در سیاهچاله ها ماده به حدی از تراكم می رسد كه هر سانتی متر مكعب آن می تواند میلیونها و حتی میلیاردها تن وزن داشته باشد و نیروی جاذبه آنچنان قوی است كه نور و هیچگونه تشعشعی امكان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمی توانیم حتی با قویترین تلسكوپها این غولهای نامرئی را ردیابی كنیم. اما استیفن هاوكینگ در كتاب تازه اش برداشتهای متفاوتی از سیاهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به این نتیجه می رسد كه این اجرام بكلی فاقد نورانیت نیستند و بعلاوه موادی را كه ازستارگان دیگر جذب و بلع می كنند در مرحله نهایی تراكم به حالتی انفجار گونه از یك كانال دیگر بیرون می ریزند. منتها آنچه دفع می شود به همان صورتی نیست كه بلعیده شده است. به عبارت دیگر سیاهچاله ها نوعی بوته زرگری هستند كه طلا آلات مستعمل را به شمش تبدیل می كنند. از كانال خروجی عناصر تازه در یك جهان نوزاد تزریق می شود كه می توان آن را در مقابل سیاهچاله ( سپید چشمه) نامید.شاید سالها طول بكشد تا صحت و سقم نظزیه های جدید استیفن هاوكینگ روشن شود زیرا آنقدر تازگی دارد كه عجیب به نظر می رسد. اما عجیب تر از آن مغز این مرد است كه این نظزیه پردازی ها و رهگشائیها از آن می تراود. او برای محاسبات طولانی و پیچیده ریاضی و نجومی خود حتی از نوشتن ارقام روی كاغذ محروم است و باید همه این عملیات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتایج را در حافظه اش نگهدارد بدینگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دكارت چون فكر می كند پس وجود دارد.اما این موجود این آدم معلول و نحیف و عاجز از تحرك و تكلم یك سرمشق است . . . .

برای آن ها كه با امید و استقامت و تلاش بیگانه اند . . .برای آن ها كه تواناییهای انسان و ارزش اندیشه سالم و سازنده را دست كم میگیرند .. . برای بدبین ها و منفی باف ها كه در افق دید خود جهان را به گونه سیاهچاله ای مخوف وظلمانی می بینند . . . .به سخن استیفن هاوكینگ : ( در آنسوی هر سیاهچاله سپید چشمه ای وجود دارد ) باتشكر از خاله عاطي كه متن بالا را برام ارسال كرد برعكس داستان بالا بخوانيد و عبرت بگيريد




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، معلولین و معلولیت، شاد زیستن، پند و اندرز، ابزار بهتر زیستن، داستانک، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: Big Bang, ازدواج, استیفن هاوكینگ, جسماني, رواني, سمنو, صندلی چرخدار, كهكشان, لواشك, معلوليت, نامزدم,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 خرداد 1388 ارسال نظر(14)

الگوی مصرف

چند روز پیش که رسماً تعطیلات نوروزی تمام شد کاشف به عمل آمد که کلی مهمون‌ نوروزی افسرده حال داریم، بنابر بجا آوردن رسم ادب و ارادت، با پدر گرامی سعی کردیم تغییری در وضعیت اونها بوجود بیاریم، پس افتادیم به جان اونها، اول بابام اونها را لخت و معاینه میکرد، سلامت‌شونو که تایید میکرد میفرستادشون نزد بنده تا از شرمندگی‌شون دربیام، من هم سه سوته ترتیب اونها را میدادم و حالی میبردم. فکرش را بکن، یک بشقاب غذاخوری پر کیوی خوردم. برای اینکه اجابت مزاج برام خیلی سخت نباشه هر روز دوتا کیوی یک پرتغال و یک نارنگی میخورم، ماشالله یادت نره. 4 ساعت بعد رعایت نکردن الگوی مصرف، مشکل شروع شد، مزاجم خراب شده بود، گلاب به روی مثل ماه‌تون، نمی‌فهمیدم توالت لازم هستم یا نه. هر دفعه فکر میکردم کارم تمام شده، آمآ با فاصله‌ی 26 ساعت ناگهان توالت لازم میشدم. روز سوم وضع بدی بود: من غرق در کثافت بودم، آب نیز قطع بود، 2ساعت سر خلا به انتظار آب نشستم، اما آب 48ساعته قطع شده بود. برای شستشو با آفتابه فلاکتی کشیدم که مپرس.

پاورقي: چه خوشبخت هستند کسانی که هر وقت نیاز دارن با پای خودشون میرن توالت. لذت با فشار ادرار کردن را با هیچ  چیز تو دنیا نمیشه مقایسه کرد، پس تا میتونی لذت ببر.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پیرامون توالت رفتن نخاعی‌ها، طنز، تجربه‌، جنسی، صدا و سیما، داستانک،
:: برچسب‌ها: آفتابه, افسرده, برای اجابت مزاج, تعطیلات نوروزی, توالت, خلا, خوشبخت, کیوی, لخت, معاینه, مهمون,

نویسنده : تاریخ : جمعه 21 فروردین 1388 ارسال نظر(23)

ناخنک

یه داستان یا شاید هم جوک تو یه وبلاگی خوندم، بنظرم جالب آمد، کپیش کردم اما نمیدونم کجا؟! ببین تو داکیومنت شما نیست؟ حالا اون را اونطور که یادمه تعریف میکنم: در یک کلیسا دوتا طوطی بود که به تقلید از کشیش کلیسا کارشون مدام دعا کردن بود. روزی دو زن نزد کشیش آمدن و به او گفتن: پدر روحانی ما مشکل بزرگی داریم که شما میتونید اون را حل کنید. زن گفت: ما دو طوطی داریم که آبروی ما را برده‌اند، از روزی که ما این دو طوطی را خریده‌ایم فقط یک جمله بلد بودند، اونها نزد همه فقط میگویند: ما دوتا فاحشه هستیم. پدر روحانی به زنها گفت: آن دو طوطی را بیاورید تا آنها را در قفس طوطی‌های خودم بیاندازم تا از آنها چیزهای بهتری یاد بگیرند. وقتی زنها طوطی‌ها را آوردند و در قفس طوطی‌های کشیش که در حال دعا کردن بودن انداختند طوطی‌های زن‌ها فوری گفتند: ما دوتا فاحشه هستیم. طوطی کشیش رو به طوطی دیگر کرد و گفت: کتاب دعا را کنار بگذار، دعاهامون مستجاب شد  

پسآمد: انسان سالم به فردی که تنها جسم سالمی دارد اطلاق نمی شود بلکه یک انسان سالم علاوه بر جسم سالم باید دارای روح و روان سالم نیز باشد  که عدم وجود هر یک از آنها در فرد موجب می شود که تعریف سالم در مورد آن فرد ناقص باشد. در تعریفی که سازمان بهداشت جهانی نیز در این خصوص ارایه کرده آمده است اگر بخواهیم انسان سالمی باشیم باید روح و جسمی سالم داشته باشیم.

وبلاگ حسین دوست نخاعی‌مون را سیاحت کنید

  دور زدن کلیک سمت راست ممنوع       

حتما ديده ايد که در بعضي سايت ها وقتي کليک راست ميکنيد با اخطاري توسط سايت کليک راست ممنوع ميشود براي از بين بردن ممنوعيت کليک راست: ابتدا کليک راست کرده و ان را نگه داريد سپس کليدspace را زده و کليک راست  را رها کنيد مشاهده ميکنيد که ممنوعيت کليک راست برداشته شده است

در نرم افزارwordچگونه اعداد را به فارسي تبديل کنيم ؟

1- در برنامهword،برروي منوي Toolsکليک نماييد .

 2-گزينه optionsرا انتخاب کنيد.

 3-در منوي باز شده برروي گزينه complex sکليک نماييد .

 4-در قسمت پايين منوي باز شده (قسمت General)،براي Numeral، گزينه Contextرا انتخاب نموده و از اعداد فارسي لذت ببريد.

روش تايپ 10 انگشتي با صفحه کليد

در اين گفتار به اختصار روش تايپ 10 انگشتي آموزش داده مي شود. همانطور که مي دانيد، تايپ ده انگشتي مهارتي است که به شما امکان مي دهد تا بدون نگاه کردن به صفحه کليد، با سرعتي بيش از5برابر افراد عادي (180حرف در دقيقه) تايپ نماييد.ارزش و اهميت تايپ دهانگشتي مدت دوره آموزش تايپ حرفه اي، به طور معمول در آموزشگاه هاي فني و حرفه اي 4 ماه است که گاهي بيشتر نيز ميشود. اما معتقدم که جهت آموزش اين مهارت به افرادي که واقعاً انگيزه و پشتکار يادگيري آن را داشته باشند، يک جلسه نيز کافي بوده و بعد از آن در صورتي که تمرين مرتب و مکرر کنند، به مرور زمان در حد تايپيست هاي حرفه اي آموزش ديده ظاهر خواهندشد.

قدم اول

به صفحه کليد نگاه کنيد.دو تا از دکمه هاي صفحه کليد روي خود برجستگي هاي کوچکي دارند که وجود آنها کمک ميکند تا موقعيت اين دو دکمه را حتي در تاريکي يا بدون نگاه کردن نيز بتوان پيدا کرد.دکمه هاي مذکور، حروف Fو Jمي باشند. انگشت اشاره دست راست خود را روي حرف Jو انگشت اشاره دست چپتان را روي حرف F بگذاريد.قدم دوم دو انگشت سبابه خود را روي  دکمه SPACEمستقر نموده و 6 انگشت باقيمانده را به ترتيب روي دکمه هاي کنار حروف Fو Jبگذاريد. (البته بدون فشردن دکمه ها) با مستقر شدن دستتان در اين حالت، موقعيت تمامي ديگر کليدها، نسبت به اين  8 کليد رديف وسط، قابل دسترس مي باشد. اين 8 دکمه را کليدهاي خانه (HOME KEYS) مي نامند.لازم به يادآوري است که علت مرتب نبودن دکمه هاي صفحه کليد به ترتيب الفبايي، آرايش آنها به ترتيب ميزان کارايي است. 8 کليد خانه، پرکاربردترين حروف صفحه کليد به شمار مي روند.قدم سوم براي تايپ کردن، هر کليدي را که مي خواهيد فشار دهيد بايد از ميان 8 انگشت رديف وسط، فقط يک انگشت که به آن دکمه نزديکتر است از جاي خود بلند شده، کليد مذکور را فشرده و دوباره به جاي خود بازگردد. پس از بازگشت انگشت به موقعيت اوليه، انگشت بعدي جهت فشردن دکمه بعدي از جاي خود بلند شده، دکمه را فشرده و به جاي خود باز مي گردد. همينطور، هر دکمه اي را که مي خواهيم فشار دهيم، فقط يک انگشت براي فشردن آن از جاي خود حرکت کرده، آن کليد را فشرده و دوباره به جاي خود باز مي گردد.

شروع تايپ سرعتي به روش صحيح: به عنوان شروع، دست خود را به روش گفته شده روي کليدهاي مبنا گذاشته و هر يک از کلمات زير (يا ديگر کلمات دلخواه) را در برنامه WORDبه قدري تايپ کنيد که احساس نماييد نوشتنشان (بدون نگاه به صفحه کليد) برايتان آسان شده است. هر کلمه، حدوداً دو خط.

الف) تمرين با حروف رديف وسط:سم، کشک، گک، ات، لب، شک،بات،بابا ،الب، شبي، ياس،سال، لاک،کمال، شيما، مينا، امشب،لک لک، نم نم

ب) تمرين با حروف رديف وسط و بالا:ضش، صس، ثي، قب، فب، چک،جک،حک، خم، هن، عت، غت ضامن، صبا، ثمين، قليان،فلفل، چنگک، جنگل، خلاص، هميشه، علما، غلام فسنجان،فسقلي، فکستني، ثنايي، قلقلي، قشنگ، عقاب، خفن، خنک

 پ)تمرين با حروف رديف هاي وسط، بالا و پايين: ظش،طس، زي، رب، ذب، /ک، .م، ون، ئت، دت، زکي، رشت، دادار ظله،طشت، زورو، رب انار، بند رخت، ظالم، طالبي، زنبور، روزي، ذليل، دهکده، نائب،آبله

 (نکته1:جهت نوشتن حرف آ کليدهاي SHIFT+H را بفشاريد.)

 (نکته2:کليد SHIFTهمواره با انگشت کوچک دست مخالف دستي که حرف مربوطه را مي زند فشرده مي شود) ملاحظه،کبوتر، آشکار

 قدم چهارم : در شروع کار، ممکن است اجراي اين روش، کمي برايتان دشوار بوده و يا احساس کنيد روش کندي است. اما فراموش نکنيد که به مرور زمان آنقدر در اين کار ماهر خواهيد شد که سرعت نوشتنتان با صفحه کليد چندان فرقي با سرعت نوشتن با خودکار نخواهد داشت. تمارين مربوط به کليدهاي اعداد، در اينجا آورده نشده، اما جهت اطلاع از انگشت متناظر با هر عدد، به رنگ دکمه ها در شکل زير دقت نماييد. (کليدهاي همرنگ با انگشت مشابهي فشرده مي شوند) ممکن است با بلند شدن يک انگشت، انگشت ديگري نيز به طور غير ارادي از جاي خود بلند شود،اما اين موضوع ايرادي نداشته و مهم اين است که حتماً پس از فشار دادن دکمه مورد نظر، هر دو انگشت به جاي اوليه خود باز گردند. کلياتماجرا کليات ماجرا همين بود. اما يادتان باشد که ميزان سرعت و مهارت شما در تايپ کامپيوتري فقط و فقط بستگي به ميزان تمرين و تجربه تان خواهد داشت. چنانچه زماني برسد که بتوانيد180حرف در دقيقه تايپ کنيد (با احتساب کسر 5حرف به ازاي هر غلط) يعني شايستگي دريافت مدرک بين المللي اين رشته را داشته و از نظر سازمان فني و حرفه اي کشور، يک تايپيست حرفه اي به شمار مي آييد.

 مجموعه کامل eror ها در هنگام اتصال به اينترنت.

600 . اگر سيستم در حال شماره گيري باشد و دوباره شماره گيري نماييد اين خطا نمايش داده مي شود .             601 . راه اندازPortبي اعتبار مي باشد .

602 . Port هم اکنون بازمي باشد براي بسته شدن آن بايد کامپيوتر را مجددا راه اندازي نمود.             603 . بافر شماره گيري بيش از حد کوچک است .             604 . اطلاعات نادرستي مشخص شده است .             605 . نمي تواند اطلاعات Portرا تعيين کند .             606 . Port شناسايي نميشود .             607 . ثبت وقايع مربوط به مودم بي اعتبار مي باشد .             608 . راه انداز مودم نصب نشده است .             609 . نوع راه انداز مودم شناسايي نشده است .             610 . بافر ندارد .             611 . اطلاعات مسير يابي غير قابل دسترس مي باشد .             612 . مسير درست را نمي تواند پيدا نمايد .             613 . فشرده سازي بي اعتباري انتخاب شده است .             614 . سرريزي بافر .             615 . Port پيدا نشده است.             616 . يک درخواست ناهمزمان در جريان مي باشد .             617 .Portيا دستگاه هم اکنون قطع مي باشد .

618 . Port باز نمي شود.( وقتي رخ مي دهد که يک برنامه از Portاستفاده کند ).

619 . Port قطع مي باشد(وقتي رخ مي دهد که يک برنامه از Portاستفاده کند).             620 . هيچ نقطه پاياني وجود ندارد .             621 . نمي تواند فايل دفتر راهنماي تلفن را باز نمايد .             622 . فايل دفتر تلفن را نمي تواند بارگذاري نمايد .             623 . نمي تواند ورودي دفتر راهنماي تلفن را بيابد .             624 . نمي توان روي فايل دفتر راهنماي تلفن نوشت .

625 . اطلاعات بي اساسي در دفتر راهنماي تلفن مشاهده مي شود .             626 . رشته را نمي تواند بارگذاري کند .             627 . کليد را نمي تواند بيابد .             628 . Port قطع شد .

629 . Port بوسيله دستگاهراه دور قطع مي شود. (درست نبودن راه انداز مودم با برنامه ارتباطي).             630 . Port به دليل ازکارافتادگي سخت افزار قطع مي شود .             631 . Port توسط کاربرقطع شد .             632 . اندازه ساختار داده اشتباه مي باشد .

633 . Port هم اکنون مورداستفاده مي باشد و براي Remote AccessDial-up پيکر بندي نشده است (راه انداز درستي بر روي مودم شناخته نشده است) .             634 . نمي تواند کامپيوتر شما را روي شبکه راه دور ثبت نمايد .             635 . خطا مشخص نشده است .             636 . دستگاه اشتباهي به Portبسته شده است . 

 637 . رشته ( string) نمي تواند تغيير يابد .             638 . زمان درخواست به پايان رسيده است .             639 . شبکه ناهمزمان قابل دسترس نيست .             640 . خطاي NetBIOSرخ داده است .

641 . سرور نمي تواند منابع NetBIOSمورد نياز براي پشتيباني سرويس گيرنده را بدهد .

642 . يکي از اسامي NetBIOSشما هم اکنون روي شبکه راه دور ثبت مي گردد ، ( دو کامپيوتر مي خواهند با يک اسم وارد شوند ) .             643 .Dial-upadaptor در قسمتnetwork ويندوز وجود ندارد .             644 . شما popusپيغام شبکه را دريافت نخواهيد کرد .             645 . Authenticationداخلي اشکال پيدا کرده است.             646 . حساب در اين موقع روز امکان log on وجود ندارد .             647 . حساب قطع مي باشد .             648 . اعتبار passwordتمام شده است .

649 . حساب اجازه Remote Accessرا ( دستيابي راه دور ) راندارد . ( به نام و کلمه عبور اجازه dial-upداده نشده است ) .             650 . سرور Remote Access( دستيابي راه دور ) پاسخ نمي دهد .

651 . مودم شما ( يا ساير دستگاههاي اتصال دهنده ) خطايي را گزارش کردهاست . ( خطا از طرف مودم بوده است ) .             652 . پاسخ نا مشخصي از دستگاه دريافت مي گردد .

653 . Macro (دستورالعملکلان). ماکرو خواسته شده توسط راه انداز در ليست فايل .INFموجود نمي باشد .

654 . يک فرمان يا يک پاسخ در قسمت .INF دستگاه به يک ماکرو نامشخص اشاره مي نمايد .

655 . دستور العمل (پيغام) در قسمت فايل .INF دستگاه مشاهده نميشود .

656 . دستورالعمل (ماکرو) (defaultoff) در فايل .INFدستگاه شامل يک دستور العمل نامشخص مي باشد .

657 . فايل .INFدستگاه نمي تواند باز شود .

658 . اسم دستگاه در فايل .INFدستگاه يا در فايل .INIرسانه بيش از حد طولاني مي باشد .

659 . فايل .INIرسانه به نام ناشناخته يک دستگاه اشاره مي نمايد .

660 . فايل .INIرسانه براي اين فرمان پاسخي را ندارد .

661 . فايل .INFدستگاه فرمان را از دست داده است .

662 . تلاش براي قرار دادن يک ماکرو ليست نشده در قسمت فايل .INF صورت نگرفته است.

663 . فايل .INIرسانه به نوع ناشناخته يک دستگاه اشاره مي نمايد .             664 . نمي تواند به حافظه اختصاص دهد .

665 . Port براي Remote Access(دستيابي راه دور) پيکر بندي نشده است.

666 . مودم شما (ياساير دستگاههاي اتصال دهنده) در حال حاضر کار نميکنند .             667 . فايل .INIرسانه را نمي تواند بخواند .             668 . اتصال از بين رفته است .

669 . پارامتر به کار برده شده در فايل .INI رسانه بي اعتبار مي باشد .             670 . نمي تواند نام بخش را از روي فايل .INI رسانه بخواند .             671 . نمي تواند نوع دستگاه را از روي فايل .INI رسانه بخواند .             672 . نمي تواند نام دستگاه را از روي فايل .INI رسانه بخواند .             673 . نمي تواند کاربر را از روي فايل .INI رسانه بخواند .

674 . نمي تواند بيشترين حد اتصال BPSرا از روي فايل .INI رسانه بخواند .

675 . نمي تواند بيشترين حد BPSحامل را از روي فايل .INIرسانه بخواند .             676 . خط اشغال مي باشد .             677 . شخص به جاي مودم پاسخ مي دهد .             678 . پاسخي وجود ندارد .             679 . نمي تواند عامل را پيدا نمايد .             680 . خط تلفن وصل نيست .             681 . يک خطاي کلي توسط دستگاه گزارش مي شود .             682 . Writing section nameدچار مشکل مي باشد .             683 . Writing device typeبا مشکل روبرو شده است .             684 . writing device nameبا مشکل روبرو مي باشد .             685 . Writing maxconnectbpsمشکل دارد .             686 . Writing maxcarrierBPSدچار مشکل مي باشد .             687 . Writing usage بامشکل مواجه است .             688 . Writing default offدچار مشکل مي باشد .             689 . Readingdefault off بامشکل مواجه است .             690 . فايل INIخالي ست .

691 . دسترسي صورت نمي پذيرد زيرا نام و کلمه عبور روي دامين بي اعتبارمي باشد

692 . سخت افزار در درگاه يا دستگاه متصل شده از کار افتاده است .             693 . Binary macro بامشکل مواجه مي باشد .             694 . خطاي DCBيافت نشد .             695 . ماشين هاي گفتگو آماده نيستند .             696 . راه اندازي ماشين هاي گفتگو با مشکل روبرو مي باشد .             697 . Partial response loopingبا مشکل روبرو مي باشد .

698 . پاسخ نام کليدي در فايل INF. دستگاه ، در فرمت مورد نظر نميباشد .             699 . پاسخ دستگاه باعث سر ريزي بافر شده است .

700 . فرمان متصل به فايل INF. دستگاه بيش از حد طولاني مي باشد .

701 . دستگاه به يک ميزان BPSپشتيباني نشده توسط گردانندهcomتغيير مي يابد .

702 . پاسخ دستگاه دريافت مي گردد زماني که هيچکس انتظار ندارد .             703 . در فعاليت کنوني مشکلي ايجاد شده است .             704 . شماره اشتباه callback.             705 . مشکل invalid auth state.             706 . Invalid auth stateدچار مشکل مي باشد .             707 . علامت خطاياب . x. 25             708 . اعتبار حساب تمام شده است .             709 . تغيير پسورد روي دامين با مشکل روبرو مي باشد .

710 . در زمان ارتباط با مودم شما خطاهاي سري يش از حد اشباع شده مشاهده مي گردد.

711 . Rasman initializationصورت نمي گيرد گزارش عملکرد را چک کنيد

712 . درگاه Biplexدر حال اجرا مي باشد . چند ثانيه منتظر شويد و مجددا شماره بگيريد .             713 . مسيرهاي ISDNفعال در خط اصلي قطع مي باشد .

714 . کانال هاي ISDNکافي براي ايجاد تماس تلفني در دسترس نمي باشند .

715 . به دليل کيفيت ضعيف خط تلفن خطاهاي فراواني رخ مي دهد .             716 . پيکر بندي remote access IP غير قابل استفاده مي باشد .             717 . آدرسهاي IPدر static poolremote access IPوجود ندارد .             718 . مهلت بر قراري تماس PPPپايان پذيرفته است .             719 . PPP توسط دستگاهراه دور پايان مي يابد .             720 . پروتکل هاي کنترلpppپيکر بندي نشده اند .             721 . همتاي PPPپاسخ نمي دهد .

            722 . بسته PPPبياعتبار مي باشد .

723 . شماره تلفن از جمله پيشوند و پسوند بيش از حد طولا ني مي باشد .

724 . پروتکل IPXنميتواند بر روي درگاه dial –outنمايد زيرا کامپيوتر يک مسير گردان IPXمي باشد .

725 . IPX نمي تواند رويport(درگاه) dial – in شود زيرا مسير گردان IPXنصب نشده است .

726 . پروتکل IPXنمي تواند براي dial – out، روي بيش از يک درگاه در يک زمان استفاده شود .

727 . نمي توان به فايل TCPCFG . DLL دست يافت .             728 . نمي تواند آداپتور IPمتصل به remote accessرا پيدا کند .             729 . SLIP استفاده نميشود مگر اينکه پروتکل IP نصب شود .             730 . ثبت کامپيوتر کامل نمي باشد .




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، طنز، تکنولوژی، كامپيوتر و رایانه، داستانک،
:: برچسب‌ها: انسان سالم, داکیومنت, در نرم افزارwordچگونه اعداد را به فارسي تبديل کنيم ؟, دور زدن کلیک سمت راست ممنوع, روحانی, روش تايپ 10 انگشتي با صفحه کليد, سازمان بهداشت جهانی, طوطی, فاحشه, قفس, کلیسا, مجموعه کامل eror ها در هنگام اتصال به اينترنت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 25 بهمن 1387 ارسال نظر(13)

چشم چرانی

بعد 15 سال دیدن سرازیر شدن میلیون‌ها دانه‌ی سفید رنگ حیات بخش، برام خیلی لذت بخش بود. دانه‌های ریزی که یکی از یکی شیطون‌تر هستند، انگار رقص کنان و وول وول کنان برای به مقصد رسیدن با هم مسابقه گذاشتن. مثل ما آدم‌ها همه چیز به میل اونها هم نیست، اینکه کی بیان و کجا برن هم دست خودشون نیست، بعضی‌هاشون جاهای خوب و دل‌خواه‌شون میرن و حیات بخش میشن، آمآااا جای بیشتری‌شون فاضل آب است. دیدن این صحنه برای شما حتما خیلی معمولی و هیجان برنه‌انگیزه، اما برای من که سالها در کنارش بودم و از دیدنش محروم بودم کلی جالب و هیجان انگیز بود، برای اینکه لذت بیشتر از این هیجان ببرم گفتم پرده را زدن کنار و یه دل سیر بارش برف را تماشا کردم. تخت من با پنجره‌ی کنار اطاق 3متر فاصله داره اما شیشه‌های اطاق‌مان تا یک ماه پیش مات بود و بیرون معلوم نمیشد، به دلیل برخی تغییرات و تجهیزات شیشه‌ها عوض و سفید شدند و این دلیل خوبی شده برای چشم چرانی من.

پيوست: چند روزیه توی اخبار به اهالی خیابان‌های دولت و پاسداران تهران هشدار میدن که از روز شنبه توسط پلیس طرح انضباط اجتماعی برقراره. پلیس خدمت‌گزار بعد جمع کردن اشرار و قاچاقچی‌ها و مزاحم‌ها و .... حالا نظم دادن به شهر را محله به محله شروع کرده، دست‌شان طلا، اما واقعا جای بسی تاسفه که بی‌نظم‌ترین محله‌های تهران محل سکونت پول‌دارهاست.

دیگه بسه




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، داستانک، هنری،
:: برچسب‌ها: پرده, تخت, چشم چرانی, حیات بخش, رقص, شیطون, هیجان,

نویسنده : تاریخ : جمعه 27 دی 1387 ارسال نظر(15)

وصف بزرگان دین

مادر پدرم سواد نداشت، اما شعرها و داستان‌های زیادی در وصف بزرگان دین بلد بود، همیشه وقی بعضی از روضه‌ها را می‌شنید بشدت عصبانی میشد و می‌گفت: چرا شخصیت بزرگ اما حسین را اینها اینطوری زیر سوال می‌برند؟! امام حسین تو سری خور که نبوده!؟ امام حسین مامور الهی بود. مادر بزرگم که خدا رحمتش کنه می‌گفت: ظهر عاشورا امام حسین اونقدر شجاعانه جنگید و از اون کفار کشت که خون تا زیر زانوهای اسبش آمد، تا اینکه از جانب حق تعالی ندا آمد: حسین جان داری چه کار میکنی؟ اینطوری نسل اینها را از روی زمین برمیداری، خدا برای تو ماموریت دیگری قرار داده، حسین جان:

ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد﴿28﴾  فَادْخُلِي فِي عِبَادِي و در ميان بندگان من درآى﴿29﴾ وَادْخُلِي جَنَّتِي و در بهشت من داخل شو﴿30﴾سوره: الفجر

پاپوش: اسراییلی‌ها خیلی نامرد هستید، رفتار شما آدم را یاد مغول‌ها و  آلمان نازی‌ میاندازه، اونها هم وقتی یه سربازشون کشته میشد بجاش یه شهر را قتل عام می‌کردند.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، خاطره، پند و اندرز، داستانک، معارف اسلامی،
:: برچسب‌ها: آلمان نازی‌, اسراییل, اما حسین, پدر, داستان‌ها, روضه‌, شعرها, مادر, مغول,

نویسنده : تاریخ : جمعه 20 دی 1387 ارسال نظر(13)

 بالابرهای معلول و ویلچر

خانم نظافتچي در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم، نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟ سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟! من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود. پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟ استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته  توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر  اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد. من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

ته‌بندي: وسیله‌های زیادی هستند که کمک می‌کنند به توانمند شدن شخص معلول، از ابزاری که برای معلول‌های کم توان خیلی مفیده بالابر معلول و بالابر ویلچر است. اما اون وسیله باید درست و بجا انتخاب بشه، باید وسیله‌ای را انتخاب کرد که امتحان پس داده باشه تا معلول گرفتار ابزار کارنآمد نشه. برای آشنایی دوستان با بالابر معلول و ویلچر با کمک گوگل مقداری عکس از وب‌سایت های مختلف کش رفتم  که در دنباله‌ی مطلب میتونید اونها را ببینید

عکس یه آقا پسر 7 ساله‌‌ی خوش تیپ

آخرین مدل شلوار لی جین و تاپ و تیشرت و پیراهن

کنجکاوی کودکانه‌ی دو نی‌نی

روی هر عکس کلیک کنید میرید به سایتی خارجی که اون عکس توش هست

 
 

 




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، معلولین و معلولیت، لينك، پیرامون ویلچر، تکنولوژی، پند و اندرز، ابزار بهتر زیستن، داستانک،
:: برچسب‌ها: امتحان, بالابر, پايان ترم, پرستاري, خانم نظافتچي, دانشکده, معلول, وسیله, ویلچر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 13 دی 1387 ارسال نظر(12)

زندگی و شادی

یک تاجر آمريکايي نزديک يکي از روستاهاي مکزيک ايستاده بود، در همان موقع يک قايق کوچک ماهيگيري رد شد که داخلش چند تا ماهي بود، تاجر از ماهيگير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟ ماهيگير: مدت خيلي کمي. تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟ ماهيگير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده‌ام کافي است. تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکار مي کني؟ ماهيگير: تا دير وقت مي‌خوابم، يه کم ماهي گيري ميکنم، با بچه ها بازي ميکنم بعد ميرم توي دهکده و با دوستان شروع ميکنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي. تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم کمکت کنم، تو بايد بيشتر ماهي گيري کني، اون وقت ميتوني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميکني، اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري! ماهيگير: خوب، بعدش چي؟  تاجر: به جاي اينکه ماهي‌ها رو به واسطه بفروشي، اونا رو مستقيــما به مشتري‌ها ميدي و براي خودت کار و بار درست ميکني، بعدش کارخونه راه مي‌اندازي و به توليداتش نظارت ميکني، اين دهکده کوچک رو هم ترک ميکني و مي‌روي مکزيکوسيتي! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورک. اونجاست که دست به کارهاي مهم تري مي زني. ماهيگير: اين کار چقدر طول مي کشه؟ تاجر: پانزده تا بيست سال! ماهيگير: اما بعدش چي آقا؟ تاجر: بهترين قسمت همينه، در يک موقعيت مناسب که گير اومد ميري و سهام شرکت رو به قيمت خيلي بالا مي‌فروشي! اين کار ميليون‌ها دلار برات عايدي داره. ماهيگير: ميليون‌ها دلار! خوب بعدش چي؟ تاجر: اون وقت بازنشسته مي‌شي! ميري يه دهکد? ساحلي کوچيک! جايي که ميتوني تا دير وقت بخوابي! يه کم ماهيگيري کني، با بچه هات بازي کني! بري دهکده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني.

پايانه: می‌دونم که قبلاً این داستان را خونده بودین، آمآاااا، این داستان برای من با همه‌ی داستان‌ها فرق داره، من عاشق این داستان هستم، از نظر همه چیز توی این داستان هست، عشق و زندگی و دریا، توش موج میزنه، من این داستان را کاملا تصویری می‌بینم با کلی ریزه کاری.اگه به این داستان‌های امیدبخش و شادی آفرین علاقه دارید میتونید کلی‌شو در وبلاگ دوست نخاعی و دهقان‌‌مون بیابید

مهدیس هم با تخت روان حرکت میکنه




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، احوالات من، شاد زیستن، لينك، تجربه‌، پند و اندرز، داستانک،
:: برچسب‌ها: تاجر, داستان‌, دریا, زندگی, عشق, قايق کوچک ماهيگيري, واسطه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 دی 1387 ارسال نظر(16)

خود آزمایی

یکی از دوستان کتابی بهم معرفی کرد و گفت هر کسی باید این کتاب را بگیره و بخونه. اسم کتاب را دادم به داداشم، او هم رفت اون کتاب و دو کتاب دیگه از همون نویسنده را برام خرید و آورد. دوتا از اون کتاب‌ها را خوندم، موضوع کتاب‌ها داستان‌های کوتاه و الهام بخشی است که کمک میکنه به: حس رضایت‌مندی،  شاد زیستن و احساس خوشبختی کردن، روحیه‌ی بخشش، موفقیت و پیروزی و.... بیشتر اون داستان‌ها توی اینترنت هست و خیلی‌هاش را شما خوندید، نمیدانم نویسنده اونها را از نت بیرون کشیده یا ملت اونها را از کتاب؟ داستان زیر یه نمونه از اون داستان‌هاست که برای من ایمیل شده بود البت هنوز این داستانک را توی اون کتاب‌ها ندیدم: جواز بهشت: روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم. مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم. فرشته گفت: اين سه امتياز. مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم. فرشته گفت: اين هم يک امتياز. مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم. فرشته گفت: اين هم دو امتياز. مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند. فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد! 

پسآمد: از این داستان‌ها مدام برامون اتفاق میافته یا از زبان دوستان و آشنایان می‌شنویم. یه نمونه‌‌اش برای خودم اتفاق افتاد که با دیدن آگهی سیما فیلم مبنی بر: خرید ایده‌های و داستان‌های ملت بصورت فیلم نامه‌ تصمیم گرفتم اون را بصورت فیلم نامه بنویسم و ارائه بدم. موفقیت برام اهمیت نداره، فقط میخوام خودم را آزمایش کنم.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پند و اندرز، ابزار بهتر زیستن، داستانک، هنری،
:: برچسب‌ها: احساس خوشبختی, حس رضایت‌مندی, داستان‌های کوتاه و الهام, روحیه‌ی بخشش, سیما فیلم, شاد زیستن, کتاب,

نویسنده : تاریخ : جمعه 22 آذر 1387 ارسال نظر(15)

درمان دردها

در مورد چشم زخم چی فکر می‌کنید؟ آیا فکر می‌کنید خرافه است؟ حتما خیلی جا‌ها به اشکال مختلف آیه 51 از سوره‌ی القلم را دیدید، خوب حالا یه بار دیگه این آیهِ‌ی مبارک را با ترجمه بخوانید تا شما هم مشتری ثابت این ‌آیهِ ی شریف بشید وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ﴿51﴾  و آنان كه كافر شدند چون قرآن را شنيدند چيزى نمانده بود كه تو را چشم بزنند ومى‏گفتند او واقعا دیوانه‌ای است شما میتونید با همراه داشتن این آیه خودتان را از شر چشمان بد در امان بدارید. من الله توفیق

پيآمد: اگه راه نمیافتین تو کوچه خیابان برای پیداکردن نخاعی‌ها و پاره کردن پیراهن‌شون، بهتون میگم که: ما نخاعی‌ها مثل یوزارسیو هستیم، ما هم برای در امان بودن از شر زلیخواه زمانه با اراده‌ای خارج از منطق انسانی چند سالی در زندان بیحرکتی افتادیم، گاهی هم مثل ایوب پیامبر در بستر بیماری هستیم، انشاالله تعالی مثل اصحاب کهف روزی از خواب بیدار میشیم، باشد اون روز خودمان را از خیل سرنشینان کشتی نوح ببینیم

فلج مغزیCerebral palsy   

 

میدانید که مادر حضرت علی ع داخل کعبه حضرت علی را به دنیا آورد تصاویر زیر همان قسمتی از کعبه است که به اذن الهی برای فاطمه بنت اسد شکافته شد. نام این قسمت رکن یمانی است.

تصاویر زیر هم عکس حجرالاسود است

رکن یمانی و حجرالاسود در دو سوی یک ضلع کعبه قرار گرفتن، توی عکس کاملا واضح است و با کمی دقت متوجه می‌شوید میدانید که پروردگار فرموده از روح خود درون کالبد انسان دمیده  با توجه به اینکه رکن یمانی و حجر در دو سوی یک ضلع کعبه هستند و با توجه به اینکه در رکن یمانی حضرت علی به دنیا آمده من نتیجه میگیرم که حجر نیز عملکردی شبیه رکن یمانی داشته باشد یعنی روح الهی انسان از راه حجر به این دنیا میایید و از همان راه از دنیا خارج میشود




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، شاد زیستن، پند و اندرز، داستانک، معارف اسلامی،
:: برچسب‌ها: چشم زخم, خرافه, وَإِن يَكَادُ, یوزارسیو,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 آذر 1387 ارسال نظر(19)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.