|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
بیست سال پیش رفتم سربازی، بعد از آموزشی در روز تقسیم، شخصی آمد بین سربازها و من و چند تا از بچههایی را که درس فنی خوانده بودیم را با خودش برد تا در یکی از مهمترین(در زمان خودش) کارخانههای سازمان صنایع دفاع مشغول به خدمت بشیم. اون موقع وزیر کشور کنونی مدیر اونجا بود. صبح با سرویس پرسنل رسمی، با لباس سربازی میرفتم سرکار و ساعت 14با سرویس برمیگشتم خانه. خیلی زود توانایی خودم را نشان دادم و با خواست رییس پروژه کار با یکی از بزرگترین دستگاههای سوراخکاری کشور را شروع کردم. کاری که پرسنل رسمی انجامش میدادند را من با دو برابر سرعت انجام میدادم. کارم خیلی خوب بود و بسیار تو چشم همه بودم. برخورد همه با من بسیار دوستانه و با محبت بود. اوخر خدمت چند بار بهم پیشنهاد استخدام دادند. چند وقت پیش زنگ زدم به مدیر کارگاهی که من سربازش بودم، کلی تحویلم گرفت و کلی احوالم را پرسید، گفتم: ازدواج کردم و حال و روز خوبی دارم. حرف مسکن شد، گفتم: در خانه پدری ساکنم. خلاصه از لطف اوشان معرفی شدم به تعاونی مسکن محل خدمتم، اونها گفتن: بیا 5میلیون پیش و متری600هزار تومان بده تا یک دستگاه آپارتمان از برجی 9طبقه در حومهی تهران(شهر اندیشه) بهت بدیم. شرایط پرداخت و محل برج خوب بود تنها بدیش این بود که من پول نداشتم.
پيوست: مدیرانی که زمان سربازی من، همکار وزیر کشور کنونی بودن، الان همه در حد رییس سازمان و معاون وزیر ارتقاع شغلی پیداکردن، به لطف رییس زمان سربازیم آخر هفتهی جاری میریم مسافرت، جایی که قبلا هم رفته بودم.
فروشی: یک دستگاه ویلچر برقی مِیرا اوپتیموس وان، ساخت آلمان
شماره تلفن تماس با فروشنده این ویلچر آقای کریمی: ۰۹۱۹۷۹۴۱۰۹۷
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون ویلچر،
سیاحت،
:: برچسبها:
آپارتمان,
آلمان,
ارتقاع,
استخدام,
اوپتیموس,
برج,
پرسنل,
پروژه,
تعاونی,
تلفن تماس,
جاری,
درس فنی,
رسمی,
رییس,
ساخت,
سازمان صنایع دفاع,
سربازی,
فروش، ویلچر برقی,
کشور,
محبت,
مسکن,
میرا,
وزیر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391
داداشم تلفن زد و گفت: عزیز دل برادر، چه نشستی، بشتاب که درنگ موجب پشیمانیست. داداشم گفت: تو روزنامه نوشته: معاون توانبخشی سازمان بهزیستی كشور، گفت: سامانه ثبتنام معلولان متقاضی واردات خودرو با تخفیف30میلیون تومانی آغاز به كار كرده و معلولان تا یك ماه دیگر فرصت ثبتنام دارند. یحیی سخنگوی، اظهار كرد: پس از انجام بررسیها، چهار هزار و 700 معلول از سوی سازمان بهزیستی برای استفاده از تخفیف 30 میلیون تومانی واردات خودرو به اداره گمرك معرفی میشوند. وی افزود: معلولان بر اساس اولویتهای شدت نوع معلولیت و داشتن گواهینامه معرفی میشوند و اگر تعداد متقاضیان واجد شرایط بیش از سهمیه اختصاص یافته باشد، میان آنها قرعهكشی میشود. معاون توانبخشی سازمان بهزیستی كشور در بخش دیگری از گفتوگویش با اعلام خبر اتمام پایش پروندههای مددجویان در چهار استان همدان، گلستان، خراسانجنوبی و آذربایجان شرقی، عنوان كرد: طی این پایش دو هزار مددجویی كه از چند اداره كل سازمان بهزیستی چندین مستمری دریافت میكردند، حذف و دو هزار معلول پشت نوبتی جایگزین شدند. سخنگویی در ادامه از تخصیص اعتبار و انجام طرح پایش پروندهها در سایر استانهای كشور خبر داد.
تهبندي: هرچی گشتم سامانهی مذکور را پیدا نکردم، داداشم گفت: از بهزیستی بپرس شاید باخبر باشن. زنگزدم بهزیستی گفتن: آدرس سامانه ثبتنام معلولان متقاضی خرید خودرو با تخفیف 30 میلیون تومانی اینه. من فکر میکنم مثل دفعهی پیش هرگز خبری از خودرو نخواهد شد و هدف از این ثبت نام: همان است که قرمز بود رنگ او.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خودرو معلولین،
بهزیستی،
:: برچسبها:
بهزیستی,
تلفن,
توانبخشی,
ثبتنام,
خودرو,
سازمان,
سامانه,
قرعهكشی,
متقاضی,
مستمری,
واردات,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391
بیست سال دوندهگی و بلند و کوتاه کردنه من باعث آرتروز شدید زانوهای پدرم شده. چند سالی بود که کل خانواده با پدرم کشتی میگرفتیم که تن به عمل تعوض مفصل زانو بده، مدام از ما اصرار بود و از پدرم انکار، تا اینکه هفتهی پیش بعد از واریز مبلغی(زیرمیزی) به حساب آقای دکتر پدرم در یک بیمارستان تحت پوشش بیمه بستری و بسلامتی عمل شد. بعد از عیادت پدرم در بیمارستان برای بازگشت به خانه از تاکسیسرویس ماشین با کولر خواستم. هیچکدوم از قوم ابوهندلی که اونجا بودن راضی به کولر روشن کردن نمیشدن؟ بالآخره مردی شصت ساله گفت: من میبرمتون و تا جایی که ماشینم جوش نیاره کولر روشن میکنم براتون. کولر روشن کردن آقای راننده مثل چنگال غذا خوری یکم بود دوکم نبود. به آقای راننده گفتم: یه آدم خسیسی بوده که همیشه غذاشو تو خانههای دیگران میخورده و برای این کارش نزد دیگران دلیل میاورده که: من نمیتونم در خانه خودم نان بخورم چون نان من از گلوی خودم پایین نمیره. روزی شخصی مرد خسیس را دعوت کرد و جلوی مرد خسیس نانی گذاشت که از زنه مرد خسیس گرفته بود، مرد تا آن نان را خورد نان به گلویش پرید و گفت: بخدا این نان از خانهی من آمده. به آقای راننده گفتم: این داستان حکایت شماست که وسیلهی راحتی را داری اما در این سن و در این گرمای 80 درجه داخل ماشین از خودت دریغش میکنی.
پاپوش: این روزها بحث و برنامه برای افزایش جمعیت داغ شده، بنده پیشنهاد میکنم: شبکههای مختلف تلویزیون بعد از ساعت24 فیلمهایی پخش کنند که صحنههای داغ و تحریکآمیز پاک کردن و آماده کردن و خوردن گردن و سینه و ران انواع مرغ و جوجه، توش باشه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
جنسی،
پند و اندرز،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
داستانک،
:: برچسبها:
آرتروز,
افزایش جمعیت,
بلند,
بیمارستان,
تاکسیسرویس,
تعوض مفصل زانو,
حکایت,
خانواده,
خسیس,
داغ,
دونده,
زیر میزی,
صحنههای داغ و تحریکآمیز,
عمل,
عیادت,
کشتی,
کوتاه,
کولر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 مرداد 1391
باید میرفتم سلمونی تا با ظاهری نیکو در افطاری برادر همسرم حاضر شم. از صبح هرچی به شماره مغازهی سلمونی زنگ میزدم گوشی را برنمیداشت. دیگه ساعت 11ونیم حوصلهام سر رفت و پریدم روی ویلچر عزیزم و شتافتم بسوی سلمونیای که حدودا سه کیلومتر با منزل ما فاصله داره. هستن سلمونیهایی که به منزل ما نزدیکتر باشن اما من نمیتونم با ویلچر برم داخلشون. این سلمونی داخل پاساژه و رفتن داخلش خیلی برام راحته. بعد چند دقیقه انتظار آقای سلمونی آمد و موهام را مرتب کرد و از پولهایی که جلوش گرفتم پنجهزار تومان بعنوان دست مزد برداشت، هرچی گفتم: کمه، بیشتر بردار، گفت: نه، کافیه. برای اینکه دست خالی نرم به مهمونی، از سلمونی رفتم به گلخانه نزدیک منزلمان و سه گلدان کوچک گل قهری برای مادر و دو برادر همسرم گرفتم. مشخصات گیاه: گیاهی است چند ساله با ساقههای چوبی تیغ دار که بلندی آن 50 تا 60 سانتی متر است. برگهای آن مرکب و هر گروه 3 تا 4 برگ مرکب از یک نقطه خارج شده و از آن نقطه با دمبرگ بلندی به ساقه اصلی وصل میشود. هر برگ مرکب دارای 24 تا 40 جفت برگچه باریک و دراز است و به این ترتیب هر برگ مرکب را به صورت پر طیور در میآورد و چون به محض تماس دست، برگها به سمت پایین خم شده و با دمبرگ به طرف ساقه جمع میشوند، آن را گیاه حساس مینامند. این گیاه بومی برزیل است. عکس و اطلاعات بیشتر
پايانه: سومین باری که رفتم این پیرایشگریای که الان میرم پیشش دیدم درب مغازهاش را که فلزی بود و چهار چوب دربش یکی دو سانت از سطح زمین اومده بود بالاتر را کلا کنده و جاش درب و پنجرهی شیشهای کار گذاشته که ویلچرم راحت و بدون کوچکترین مانعی بره داخل مغازهاش، کارش منو حیران کرد، منم کلی ازش تشکر کردم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
افطاری,
پاساژ,
پیرایشگر,
سلمونی,
گلخانه,
گوشی,
مغازه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 مرداد 1391
بالاخره توفیق حاصل شد که بعد چند وقت برم سونوگرافی. نمیگم بعد چند وقت رفتم سونوگرافی که خیلی زشت و مایهی آبروریزی و شرمساریمه و البته برای دوستان هم بدآموزی داره. در جوابیهی سونوگرافیم متاسفانه نوشته شده که هیدرونفروز خفیف تا متوسط در دو طرف دیده شده، و این خبر خوشی برام نیست چون معنیش اینه که ادرار داخل کلیههام جمع میشه و موجب اتساع کلیههام میشه. هنوز جواب سونوگرافیم را به پزشک ارولوژی نشان ندادم که ببینم چی دستور میده. به تجویز خودم بعد برگشتن از سونوگرافی فوری سوند فولی زدم. قبلا هم هر دو سه ماه یک بار سوند میزدم تا اگر بازگشت ادرار به کلیه و اتساع کلیه دارم و خودم خبر ندارم، با سوند فولی فشار از روی کلیههام برداشته بشه و کلیههای بینوام نفسی تازه کنند یا بهتره بگم ادرار داغی دفع کنند.
پسينه: ایشاالله حلول ماه مهمانی خدا برای همه پرخیر و برکت باشه، ایشاالله با دعاهای خیر همهی میهمانهای خدا، مرغ پرکشیده از سفرهها مجددا به سفرهها باز گرده.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
:: برچسبها:
آبروریزی,
اتساع,
ادرار,
ارولوژی,
بدآموزی,
پزشک,
جوابیه,
خفیف,
زشت,
سفره,
سوند فولی,
سونوگرافی,
شرمساری,
کلیه,
مرغ,
مهمانی خدا,
هیدرونفروز,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 تیر 1391
زمان مجردیم وقتی بابام میگفت: این چراغ را روشن کن، اون چراغ را خاموش کن، کولر را روشن کن، پنکه را خاموش کن، بخاری را کم کن، آب را زیاد باز نکن و..... به بابام میگفتم: پدر من، آب و برق و گاز و تلفن باید موجب آسایش بشن، مگه چقدر فرق هزینهها میشه که شما با این بکن و نکنها حال خودت را خراب میکنی!؟ بابام میگفت: ایشالله بری سر خونه زندگیه خودت اونوقت میفهمی من چی میگم. منم فوری در جواب بابام میرفتم تو حس مردی که صاحب خانه و زندگیه و با لحن شوخی مثل مردی خیلی خشن و دیکتاتور میگفتم: اصلا چه معنی داره کسی بخواد بیاجازه لامپ روشن کنه؟ یا آب اضافه بخوره؟ تمام پزشکان میگن حمام ماهی یه بار بیشترش موجب روماتیس شدید میشه. خلاصه تا وقتی مجرد بودم با خودم میگفتم: چقدر بابام پیرامون امور خانه بکن نکن میکنه. الان که خودم متاهل شدم با وجود اینکه اصلا دوست ندارم بکن نکن کنم، اما گاهی وقتها برخلاف میل باطنیم مجبور میشم به این امر خطیر بپردازم: باغچه را آب بده. بسه دیگه آب نده؟ به گلدونها آب بده. لامپ دسشویی را خاموش کن. هود را روشن کن. خانه را جارو کن. پنکه را روشن کن. کولر را خاموش کن. برو باشگاه ثبت نام کن، ورزش کن، خودتو لاغر کن. با باشگاه برو تفریح کن. تابستانه میری بیرون زیر چادر ملی دیگه مانتو تنت نکن. اینقد پول جمع نکن. یکم برای خودت پول خرج کن. النگو دستت نکن. انگشتر دستت کن و.......
پيآمد: رفته بودیم منزل پدرخانمم، نزدیک برگشتنمون همسرم گفت: هروقت بگی بلند میشم که بریم، منم گفتم: هروقت شما سیر شدی و مناسب دانستی بگو که بریم، در این زمان بود که خانوادهی خانمم گفتن: بله، بله، چه معنی داره زن بگه تا کی تو مهمونی بشینیم و که پاشیم بریم.
شعری آتشین با نام وقتی تو میگویی وطن
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آسایش,
النگو,
انگشتر,
بخاری,
بکن,
پنکه,
چادر ملی,
چراغ,
حمام,
دیکتاتور,
روماتیس,
کولر,
گاز,
لامپ,
متاهل,
مجردی,
هود,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 تیر 1391
تو پارک محل داشتم به معما گفتن دوتا بچهی کلاس سومی گوش میکردم، بهشون گفتم: اگه گفتین: آن چیست که پر دارد، سیاه است، کلاغ است. بچهها کلی به معمام خندیدن. بهشون گفتم: اون چه میوهایست که دوتا پای سبز و دوتا کفش قرمز داره؟؟ همیشه بچهها و جوانهایی که میان منزلمون را با چند بازی قدیمی مشغول میکنم، یکی از بازیهام اینه: به اونی که میخام سرگرمش کنم میگم: میدونی من نیروی جادویی دارم و میتونم با دست و چشم اجسام را از راه دور جابجا کنم؟؟ حتی من میتونم دست شما خوانندهی این مطلب را با اراده و نیروی جادوایه خودم که به این نوشته منتقل کردم به حرکت دربیارم، حالا شعبدهبازی را با هم شروع میکنیم: 1-دستهاتون را کنار تنتون آویزان و کف دستهاتون را بچسبانید به رانهاتون. 2-در فاصلهی ده سانتی یک دیوار و به پهلو بایستید طوری که پشت کف دست شما روبروی دیوار باشه. 3-همانجا که ایستادید دستتان را کشیده و بدون خم شدن از سر شانه بسمت دیوار حرکت بدید طوریکه فقط پشت کف دست شما بچسبه به دیوار. 4-در همین حالت که پشت دستتان به دیوار چسبیده به مدت یک دقیقه با نیروی بازو، به دیوار فشار وارد کنید. 5-بعد یک دقیقه فشار از دیوار دور شوید و دست خود را لخت و بیحس آویزان کنید، اینجاست که میبینید به خواست و ارادهی من دست شما بدون اراده و خواست شما بطرف بالا حرکت میکند.
پسآمد: بعد اینکه خودتون این بازی را انجام دادید میتونید باهاش دیگران را سرگرم کنید. وقتی این بازی را با دیگری دارید انجام میدید با کمی حرکات جادوگرانه تنور بازی را داغ کنید. امتحانش کنید خوش میگذره. جواب معما میشه گیلاس
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
شاد زیستن،
:: برچسبها:
بازی,
پارک,
جادوگر,
چیست,
شعبدهبازی,
کفش,
کلاس,
لخت,
معما,
نیروی جادویی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 تیر 1391
خیلی وقتها که با ویلچر برقیم میرم بیرون، اونهایی که تو نزدیکانشان معلول ویلچری دارن ازم در مورد کارایی و قیمت ویلچر برقیم میپرسن، منم همیشه قیمت خریدم را به مردم میگفتم. برای اینکه قیمت درست و به روز ویلچر فاتح را بدانم و به مردم بدم چند روز پیش زنگ زدم به: (77516927) دفتر فروش مستقیم ویلچر فاتح و ازشون قیمت خواستم که گفتن: قیمت فروش ویلچر فاتح امروز سه میلیون و صد هزار تومان است. بسلامتی و میمنت مرداد امسال ویلچر برقی فاتح بنده دوساله میشه و من اون موقع یکمیلیون و نهصد هزار تومان خریدمش. طی 22ماهی گذشته که ویلچر فاتح زیر پام بوده اونقدر بهم حال داده که قابل توصیف نیست.
پاورقي: از روزی که ویلچرمو خریدم شکر خدا تا حالا عیب و ایرادی پیدا نکرده، البته یه بار فن شارژرش مشکل پیدا کرد که دادم درستش کردن. در دو سه هفتهی اخیر متوجه شدم که شارژ باتریهای ویلچرم اندازهی قدیم دوام نمیاره، به همین دلیل تلفن زدم به دفتر فروشش و داستان را براشون گفتم و پرسیدم: اگه بخوام باتری نو روش بذارم چقدر باید هزینه کنم؟ گفتن: 320هزار تومان.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
باتری,
تلفن,
دفتر فروش مستقیم,
شارژر,
معلول,
ویلچر برقی,
ویلچر فاتح,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391
سال گذشته که میرفتم پارک دو سه ساعت یهجا میشستم و از فضای پارک لذت میبردم. امسال تا حالا نشده یه بار هم مثل سال گذشته بتونم توی پارک تاب بیارم، تا میرم پارک فوری حوصلهام سر میره یا بهتره بگم دل تنگ خانه میشم، در این مواقع از پارک میزنم بیرون و مستقیم میرم خانه، البته همیشه نمیرم خانهی خودمون، تقریبا یهخط درمیون میرم خانهی پدرم. همونطور که قبلا گفتم منزل ما و پدرم تو یه کوچه و یک جهته. وقتی میرم خانهی پدرم اهل منزل میان تو حیاط و میشینن و یکی دو ساعتی با هم صحبت میکنیم و چای و میوه میخوریم، نا گفته نماند که من حتما زنگ میزنم و همسرم هم میاد پیشمون. اینکه پارسال تو پارک بند میشدم دلیلش ناامنی روانی فضای منزل پدری نبود، اتفاقا اینکه امسال تو پارک بند نمیشم دلیلش امنیت روانی و آرامش بخش بودن خانهی پدری و خودمان است.
پاپوش: تبلیغی را دیدم با این عنوان: جشنواره حضرت علي اكبر(ع)، انتخاب جوان برتر دارای تواناییهای خاص (جوان دارای معلولیت)، جو گیر شدم و رفتم ثبت نام کنم، ایکاش کلیکم از کار افتاده بود و نمیرفتم به اون صفحه، با خواندن شرایط ثبت نام به خودم گفتم: ای وای برمن که خودم را در چهل سالگی جوان میدانستم اما حداکثر سن برای شرکت در جشنوارهی جوان نمونه 29سال است. من جوان نیستم :-(
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
احوالات من،
شاد زیستن،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آرامش بخش,
امنیت روانی,
پارک,
تاب,
جشنواره,
چای,
حیاط,
دل تنگ,
شرایط ثبت نام,
فضا,
لذت,
معلولیت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391
با همسرم بجای پارک و سینما و رستوران میریم خونهی بابام. اینطوری 1- نیاز نیست راه طولانی بریم، 2- رسم ادب را بجا آوردیم و به دیدن والدین رفتیم، 3- پذیرایی کامله، و از همه مهمتر 4- نیازی به پرداخت صورت حساب نیست. چند روز پیش که رفتیم خونهی باباماینا که دیدیم خانم همسایهشون اومده پیش مامانماینا. بعد سلام و احوال پرسی و پذیرایی، رفتیم سر قسمت شیرین مهمانی که همان غیبت کردنه. خانم همسایه فقط یه پسر هم سن و هم اسم من داره که اون هم دو دختر و یک پسر داره. احوال پسر و نوههای خانم همسایه را پرسیدم، گفت: همه خوبن، نوههام و هر وقت شما رو ببینن میان خونه تعریف میکنن. نوه بزرگهی خانم همسایه که دختری 11ساله ست سال گذشته توی پارک زیاد میآمد پیشم. یه روز که فامیلیشو بهم گفت، تازه شناختمش، بهش گفتم: منم هم سن بابات هستم و اسم منم مثل بابات مهرداده. از اون به بعد بود که نوههای خانم همسایه تو پارک بیشتر میآمدن پیشم و احتمالا شروع کردن به آمارمو تو خونشون دادن. خانم همسایه بهم گفت: علی(نوه دومش) دستشو بهت نشون داده؟ گفتم: نه! مگه خدا نکرده اتفاقی برای دستش افتاده؟ خانم همسایه گفت: اگر به رگهای روی مچ دست علی(همونجا که نبض داره) نگاه کنید اسم علی را کاملا واضح میبینید. فردای اون روز تو پارک علی را دیدم و از مچ دستش عکس گرفتم.
تهبندي: خانم همسایه میگفت: توی روضه خانمها با گریه دست علی را میبوسن و به سر و صورت و.....میکشن. متاسفانه همسرم اجازه نداد تو بدنم دنبال چیزی بگردم که خانمها بخوان بوسش کنند :-( دوستان مجرد که محدودیت ندارن یه کمیسیون تحقیق و تفحص راه بندازن تا با دقت همجا را دید بزنند، شاید چیزی پیدا کنن که ..........
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
معارف اسلامی،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
بوس,
پارک,
تحقیق و تفحص,
دید زدن,
رستوران,
روضه,
سینما,
عکس,
علی,
غیبت,
کمیسیون,
نبض,
والدین,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 خرداد 1391
زمستان گذشته از بهزیستی زنگ زدن گفتن: باید بیایی کمیسیون تا در مجمعی تشخیص بدن که صلاحیت دریافت کارت هوشمند استفاده از سرویس را دارم یا نه. با کلی دنگ و فنگ خودمو جمع کردم و رفتم کمیسیون در بهزیستی استان تهران. تو کمیسیون بهم گفتن: باید گواهی پزشک بیاری تا بهت برای سه ماه، هفتهای دوبار حق استفاده از سرویس ایاب ذهاب را بدیم، همسرم که اون موقع هنوز تو بیمارستان کارمیکرد از پزشک بیمارستان برام گواهی گرفت و منم اونو فکس کردم به کمیسیون بهزیستی. بعد از گذشت 5ماه چند روز پیش زنگ زدم بهزیستی و از کارتهای هوشمند ایاب و ذهاب پرسیدم؟ بهم گفتن: بعضی از کارتها آماده شده بقیه هم در دست اقدامه، اما در نهایت داشتن یا نداشتن کارت سرویس چیزی را برای کسی عوض نمیکنه، چون بودجه سال 91هنوز نیامده و هیچ کدوم از کارتها شارژ نداره.
پسينه: سالهای پیش رییس جمهور محترم ماشین و کاپشنش را فروخت و زد به زخم مملکت، شاید اگر ماجرای تخلف مالی سههزار میلیاردی کشف نمیشد امسال با فروش زیرشلوار یا جورابهای رییس جمهور کار ملت راه میافتاد.
سفری برای بارداری
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
طنز،
لينك،
ابزار بهتر زیستن،
بهزیستی،
:: برچسبها:
ایاب ذهاب,
بهزیستی,
بودجه,
بیمارستان,
تخلف مالی,
تشخیص,
زمستان,
سرویس,
کاپشن,
کارت هوشمند,
کمیسیون,
گواهی پزشک,
ماشین,
مجمع,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391
یکی از دیدنیترین سریالهای تلویزیون که بعد بارها پخش هنوز هم جذابه پاورچینه. ورود داود برره این سریال را کمدیتر و بسیار آموزنده کرد. یادتون هست فرهاد برره و و پدرزنش آقای مهتابی بخاطر چولنبه بازیهای آقا داود چه حال و روزی داشتن؟. من تو خانوادهی همسرم چلنبهای محبوب همه هستم. مادرهمسرم تو روم و پشت سرم اونقدر حرفهای خوب تو مایههای قربون صدقهی شدید نثارم میکنه که نگو و نپرس. پدر همسرم اونقدر طرفدار و حامیمه که انگار من فرزندشم نه همسرم. خواهر خانمم منو در حد داداشهاش دوست داره و از ماندن در منزل ما سیر و خسته نمیشه. برای برادرهای همسرم هم چیزی کمتر از رفیق فابریک نیستم. همهی اینها نتیجه حسن برخوردم با همسرم و خانوادهاش و البته تعریفهای همسرم از حسن خلق منه. یادم رفت بگم که همسرم دیوانهوار که نه عاقلانهوار بسیار شدید که به همون دیوانهوار میخوره دوستم داره. منم برای همه چیزش بینهایت دوستش دارم.
پيآمد: میگن مردها همسری را دوست دارند که اخلاق و رفتارشون شبیه مادرشون باشه، همسر من حتی گروه خونیش هم مشابه مادرمه. شکر خدا زندگیم در نهایت شیرینیه.
وبلاگ دوستی نخاعی: غزل غزل زمزمه
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
لينك،
صدا و سیما،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آموزنده,
پاورچین,
پدرزن,
تلویزیون,
سریال,
مادرزن,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 اردیبهشت 1391
یه دوش دستی دارم که توی حمام با اون آب میریزم روی خودم، وقتی با دوش کاری ندارم آویزانش میکنم روی دستهی ویلچرم مثل لباسی که آویزانش میکنن به چوب رختی، زمستان گذشته رفته بودم حمام، برای لیف زدن شیرآب را بستم و دوش دستی را گذاشتم روی دستهی ویلچر، حالا نگو آب داغ یکم باز مونده بوده و نم نم میریخته روی رانم و من متوجه نبودم که آب داغ داره پوستم را میسوزانه. از حمام که آمدم بیرون متوجه پوست پام شدم که تاول زده بود. فردای اون روز همسرم از داروخانه چسب کامفیل خرید و آورد منزل و من را برد حمام، مجددا خودم را شستم، همسرم هم و با لیف حسابی محل سوختگی را شست و موهای روش را با تیغ تراشید و دوباره جای تاول کنده شده را با لیف شست، بعد آب کشی و حوله کشی از حمام آمدم بیرون و رفتم رو تخت، همسرم یه تکه از چسب کامفیل برید و چسباند روی تاول، دو سه هفته به چسب کامفیل کاری نداشتم تا اینکه خودش لق شد، انگار که میگفت: کار من تمام شده. بعد کندن چسب دیدیم که پوستم کاملا خوب شده. بعد این ماجرا چند بار دیگه برای بهبود خراشیدگیهای پام که هنگام ماشین سوار شدن ایجاد میشن از کامفیل استفاده کردم. یه زخم کهنه و عمیق و زیر پوستی روی استخوان کنار پاشنهی پام بود که اون هم با چسب کامفیل خوب شد. از چسب کامفیل برای تمام زخمها استفاده کنید حتما جواب مثبت میده، قیمت زیادی هم نداره. قبل از تهیه و استفاده، بهتره مستقیم با مشاور و متخصص خود کامفیل (با این شماره:64849) تماس بگیرید از راهنماییش استفاده کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید.
پسآمد: به نقل از ايسنا، در مسابقات گود كشتي با چوخه چناران، مصطفي برومند از ناحيه گردن دچار آسيب ديدگي شد و براي مداوا به مشهد منتقل يافت. اين ورزشكار پس از انجام عمل جراحي و مراقبت هاي ويژه و در حالي كه هوشياري خود را به دست آورده بود، شب گذشته در بيمارستان فوق تخصصي اعصاب مشهد درگذشت.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
تجربه،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
آسيب ديدگي,
تاول,
تلفن,
تماس,
تیغ,
چسب کامفیل,
چناران,
چوخه,
حمام,
دوش دستی,
راهنمایی,
سوختگی,
شماره,
شیرآب,
عمل جراحي,
كشتي,
گود,
لیف,
مشاور,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 08 اردیبهشت 1391
تو هفتههای گذشته همهجا حرف هدفمندی یارانهها و یارانههای واریزی به حساب سرپرست خانوارها و پیامکهای انصراف از دریافت یارانه بود. بنظر من دولت اصلا نباید پولی به حساب کسی میریخت، دولت باید یه دفعه همه چیز را گران میکرد و با یه شوک شدید و کشنده (دقیقا مثل بحران چند ماه پیش ارز و طلا) داستان را به پایان میرساند. متاسفانه گویا سررشتهی این کلاف از دست دولت و مجلس و .... در رفته و همه را سردرگم کرده. خوشبختانه اونچه را که همه دنبالش هستن را من پیدا کردم و اونو از این طریق بیمنت تقدیم صاحبش میکنم: برای سامان دادن به پرداخت یارانهها فقط یه راه هست، البته بهتره بگم یه راه هست برای عدم پرداخت یارانهها، و اما، من به مجلس و دولت و سازمان هدفمندی یارانهها پیشنهاد میکنم که اعلام کنند: از فلان تاریخ سرپرست خانوارهایی که یارانهی نقدی میخواهند باید هر روز به اتفاق کلیهی افراد خانواده، با در دست داشتن مدارک شناسایی به بانک مراجعه کنند و یارانهی همان روز را از بانک دریافت کنند. لازم به ذکر است: 1- یارانه فقط به سرپرست خانوارها پرداخت میشود. 2- فقط سرپرست خانوارهایی مشمول دریافت یارانه میشوند که با کلیهی اعضای خانوادهی خود به بانک مراجعه نمایند. 3- یارانهها روزانه پرداخت میشوند. 4- عدم مراجعه روزانه به بانک به منزلهی انصراف از دریافت یارانهی همان روز تلقی میشود.
پسوند: ساعتی که روبروی تختمه از این ساعت جدیدهاست که به شیوهی ساعتهای قدیمی پاندول بهش اضافه کردن، بنظر من خیلی شاد و جذاب میشد اگر صفحهی ساعت یعنی ساعت و دقیقه و ثانیه شمار، روی پاندول لق لقو میبود.
وبلاگ دوستی ضایعه نخاعی تقدیر یا سرنوشت
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
طنز،
لينك،
فکر ایده پیشنهاد،
:: برچسبها:
ارز,
انصراف,
بانک,
پاندول,
پیامک,
دولت,
سازمان,
ساعت,
طلا,
کلاف,
مجلس,
مدارک شناسایی,
هدفمندی,
یارانهها,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 اردیبهشت 1391
تا حالا تو منزل فامیل و دوست و آشنا چیزی عجیب و غریب و منحصر بفردی دیدید که بشه اونو تو کتاب رکوردهای جهان ثبتش کرد؟؟ وقتی داشتیم وسایل منزلمون را میخریدیم بحث این بود که مبل و میزتلویزیون و میزجلومبل را بعد خرید، تا شب عید کجا بذاریمشون؟؟ همسرم میگفت: منزل شما که جا نداره، بمونن منزل ما. من میگفتم: نه بابا باعث مزاحمت و تنگ شدن جای مامانتاینا میشه. اما همسرم میگفت: نه اصلا مهم نیست، جا برای بیشتر از اینها هم هست. چون منزل پدرخانمم کمی از منزل ما کوچکتره، گفتهی همسرم برام طرح سوال کرده بود که اون وسایل را کجای خانه میخواد بذاره که موجب مزاحمت نشه؟ خلاصه، گفتم مبلها را آوردن منزل خودمان. چون نزدیک منزل پدرخانمم کارگاه تولیدی انواع میز بود همسرم میزها را از اونها خرید و برد منزل خودشون. به همسرم گفتم: من همش نگران اینم که میزها دست و پا گیر و مزاحم خانوادهات میشن. همسرم گفت: نگران نباش اونها را گذاشتم تو کمد دیواری. با تعجب پرسیدم: مگه میزها سرهم نبودن!؟ خودمون باید اونها را سرهم کنیم!؟ همسرم گفت: نه، من میزهای سرهم را گذاشتم تو کمد دیواری، مبلها را هم میخواستم بذارم تو همین کمد دیواری. به همسرم گفتم: تا شاخ در نیاوردم بگو ببینم این چه کمدیه که اینهمه جا داره!؟ اصلا کجا بود که من ندیدمش!؟ همسرم گفت: دیدی حال و پذیراییمون تقریبا شکل ال شده، اون دوتا دیواری که یه فضای دو در سه متر را از حال و پذیرایی جدا کرده، دیوارهای خارجیه کمد دیواریمون هستن، درب کمد هم از تو اتاق خواب باز میشه، همونجا که فیوز برق منطقه را پروندی یادته؟ همسرم گفت: به دلیلی فنی زمان بنا کردن ساختمان اون فضای دو در سه را از حال و پذیرایی جدا کردن، ما هم اون را کمد دیواریش کردیم.
پسرفت: گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست، عجب فروردین گرم و داغی شد امسال!؟ با این وضع چه جهنمی بشه تابستان؟؟ شکر خدا امروز هوا ابری شده، ایشاالله یه باران تپل بباره.
آموزش برنامه نویسی و طراحی سایت و انجام پروژه های دانشجویی
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
لينك،
كامپيوتر و رایانه،
:: برچسبها:
آموزش,
برنامه نویسی,
پروژههای دانشجویی,
طراحی سایت,
طرح سوال,
عجیب و غریب,
فنی,
کتاب رکوردهای جهان,
کمد دیواری,
منحصر بفرد,
میز تلویزیون,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 25 فروردین 1391
پیش درآمد: منزل ما در شهرکی جنب کارخانهی ایرانخودرو است. اهالی شهرک همه پدرم را میشناسن و پدرم هم همهی قدیمیها را میشناسه. تقریبا همه شهرکیها بخاطر وضعیتم منو میشناسن اما من فقط اسم اهالی را از پدرم شنیدم و افراد کمی را بادیدن چهره میشناسم. حالا اصل ماجرا: بنا به خواست همسرم روز سوم عید به رسم ادب بخدمت پدر و مادر همسرم رسیدیم. داشتیم گل میگفتیم و گل میشنیدیم که صدای زنگ منزل همه را متوجه خودش کرد!؟ برادر مادرخانمم با همسر و پسر و عروسشون آمده بودن عید دیدنی. با دایی و زن دایی سلام و احوال پرسی کردم، پسر دایی اومد پیش باهام دست داد و گفت: سلام آقای زندی. یکم تعجب کردم! عروس دایی هم آمد پیش و بسیار داغ و سوزان سلام و احوال پرسی کرد، طوری که انگار سالهاست منو میشناسه، پسر دایی و عروس دایی گفتن: آقای زندی شما کجا؟! اینجا کجا؟! خانواده همسرم توضیح دادن که من همون دامادشون هستم که گفته بودن. خانوادهی دایی بهمون تبریک گفتن و پسر دایی و عروس دایی شروع کردن به تعریف و تمجید از من و خانوادهام. من از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم!؟ بالاخره عروس دایی به جمع گفت: سالهاست خانوادهی ما با خانوادهی آقای زندی همسایهی هستن و خانههامون فقط 20متر با هم فاصله داره، من باز هم نشناختمشون تا اینکه عروس دایی فامیلیشونو گفت و دوزاری بنده را انداخت. پسر دایی میگفت: من همیشه شما را تو پارک میبینم، پدرتونو هم کاملا میشناسم و باهاش سلام علیک دارم. خلاصه خانوادهی همسرم یادشون اومد که قبلا از فامیلیمون هم اومده بودن شهرک ما برای دیدن پسردایی، چون پسر دایی برای راحتی و آسایش همسرش چندتا خانه دورتر از خانهی خانوادهی همسرش خانه اجاره کرده.
پاورقي: جالب نیست؟ من باید ازدواج میکردم و میرفتم منزل پدر همسرم تا همسایهی روبرویی باباماینا را زیر یک سقف ببینم.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
اجاره,
ایرانخودرو,
پیش درآمد,
چهره,
داماد,
دایی,
شهرک,
عروس,
عید دیدنی,
کارخانه,
ماجرا,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 18 فروردین 1391
از روز جمعه 26اسفند که اسباب کشی شروع شد تا آخرین ساعتهای روز دوشنبه همسرم و خواهر و برادرهاش که مثل کوه پشتمون وایسادن بیوقفه کار میکردن، همسرم هم تا چهار صبح روز سهشنبه مشغول جابجایی و مرتب کردن وسایل منزل بود، بالاخره بسلامتی و مبارکی من و همسرم در خانهی بسامان خودمان سال نو را تحویل گرفتیم و با عمو نوروز و بهار خانم زندگی نو را رسما آغاز کردیم. مامانماینا که ما حسابی به زحمتشون انداختیم و موجب شدیم اسبابشونو از اینجا ببرن اون منزل تا چند روز بعد عید هم نتونستن خانه را به حال عادی دربیارن. روز هشتم عید مادرم دعوتمون کرد و شام رفتیم منزلشون. همهچیز خوب و عالی بود جز بوی رنگ که یک ماه بعد نقاشی هم بشدت آزار دهنده بود، تازه باباماینا خیلی جدی میگفتن: نه بابا الان که دیگه بو نمیآاااد. سه ساعت تنفس بوی رنگ خانهی بابا موجب شد سر و ریه و گلوم درد بگیره اساسی، کلا نتونستم سه ساعت اونچه را که به خانوادهام تحمیل کردم را تحمل کنم. الان میفهمم بخاطر تنفس هوای مسموم بوده که همهی اعضای خانوادهام بعد نقل مکان سرماخوردن و گلو و سینه درد گرفتن، البته دو روز هم بیبخاری بودن، چون مال خودشونو گذاشتن برای ما. آخ که چه وجدان درد شدیدی گرفتم.
پيوست: تلویزیونمون اساسی کلافم کرده، عوض کردن هر کانال را چهار ثانیه طول میده!؟ تصویر در تصویر هم نداره!؟ البته میگن با اینترنت پر سرعت میتونید از تلویزیونهای اینترنتیش با این همه امکاناتش استفاده کنید.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
تکنولوژی،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
اینترنت پر سرعت,
بهار خانم,
بوی رنگ,
تحمیل,
تصویر در تصویر,
تلویزیون اینترنتی,
جابجایی,
عمو نوروز,
مثل کوه,
مشغول,
منزل,
نقاشی,
وسایل,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 فروردین 1391
شکر خدا ما خوبیم. همه چیز آرومه. اوضاع احوال مان عالیست.
منزل کاملا مرتب شده.
به دلیل حجم بالای دید و بازدیدها وقت نوشتن ندارم.
ایشاالله سعی میکنم برای هفتهی بعد مطلبی تازه بتایپم.
آرزو میکنم همیشه کامران و کامروا، نیکبخت و پیروز باشید
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
:: برچسبها:
اوضاع احوال,
حجم بالا,
دید و بازدید,
شکر خدا,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 04 فروردین 1391
برآمد بــــــــاد صبح و بــوی نوروز
به کام دوستـــــــــان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایـــون بادت این روز و همه روز
بالاخره بهار خانم با بایرام خان آمد.
امسال در کنار همسر عزیز و مهربانم با کلی دعاهای خیر برای همه سال را تحویل کردیم.
عید زیبای نوروز بر شما دوست عزیز و خانوادهی گرامیتون و همه مردم ایران و کل اهالی کرهی زمین خجسته باد.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
شاد زیستن،
:: برچسبها:
بایرام,
بهار,
دعاهای خیر,
سال تحویل,
عید,
نوروز,
|
 نویسنده :
 تاریخ : سهشنبه 01 فروردین 1391
هفته پیش زنگ زدم شرکت حمل اسباب منزل و خواستم بیان برامون اسباب کشی کنن، قرار شد سه نفر با یه وانت برای 4ساعت بیان اسباب کشی و صدهزار تومان بگیرن. اگر کار اسباب کشیمون بیشتر طول کشید ما باید ساعتی هزینهی اضافه را بدیم اما اگر کارشون زودتر تمام شد چیزی دریافت نمیکنیم. از چند روز پیش خانوادهی عزیز و مهربانم به زحمت افتادن و شکستنیها و لباسها و خیلی چیزهای دیگه را بردن 70متر اونورتر خانهی بابا. امروز بعد انتشار این مطلب (ساعت ده) اسباب کشها میان تا رسما جدایی این پیر داماد40ساله از کانون گرم خانوادهی پدریش شروع بشه. البته قبل اینکه از این کانون گرم بیرون بیام افتاده بودم تو کانون گرمتر تاهل برای همین بعد جمع شدن اسباب بابا اینا فوری بساط زندگی ما پهن میشه. دو نکتهی گفتنی در باب وسیلههای منزل: 1- تابستان گذشته که گشتی در تهران میزدم چشمم به تلویزیونهایی افتاد که اصلا فکر نمیکردم خودم به این زودیها یکی از این مدلیهاشو برای خونهی خودم بخرم، خوشبختانه من سه ماه پیش و قبل گرانی شدید خریدمش، الان قیمتش تقریبا 400تومن بالا رفته. 2- دوستم چند ماه پیش برای منزلشون از اون یخچال فریزرهای دوقلوی پهلوبپهلو که جلوش یخ و آبریزگاه داره خرید. وقتی باهاش حرف میزدم بشوخی ازش میپرسیدم: از آبریزگاه یخچالتون آب میخوری؟ اونم بهم میگفت: خدا خفت نکنه با این حرف زدنت، اینهمه پول دادم یخچال با کلاس خریدم حالا هر وقت میرم سر یخچال آب خنک بخورم یاد آبریزگاه(توالت)میافتم!! مثل اینکه اون دوستم منو نفرین کرد که به دردی که خودم به جونش انداختم گرفتار بشم تا بفهمم وقت آب خوردن چه کشیده، چون برای خونمون یکی از این یخچال فریزرهای دوطبقه که آبریزگاه داره خریدم.
پاپوش: بشوخی به پدر و مادرم و همسرم میگم: با این گرونی و هزینههای بالا و مستمری کم ما، حالا باید اول بسمالله آجیل و شیرینی و پول دستی(عیدی) هم به ملت بدیم!؟ اصلا چه کاریه شما(پدر و مادرم) برید اون خانه!؟ همینجا دور هم هستیم و خوش میگذرونیم و از جیب بابا میخوریم دیگه :-)
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آبریزگاه,
اسباب کشی,
انتشار,
بساط زندگی,
تلویزیون,
حمل,
دوقلو,
شرکت,
مستمری,
منزل,
هزینه,
یخچال فریزر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 اسفند 1390
تا حالا شده توی مسافرت ماشینتون تو جادهای تنگ و باریک بیافته پشت یه ماشین کنده گنده که کلی صدای گوش و دل خراش و بوی گند و دود سیاه تولید میکنه و راننده اتول شما که پشت ماشین کنده گنده است هیچ رقمه نتونه از ماشین کنده گنده سبقت بگیره؟؟ حالا فکر کنید اتول شما توی جادهای عریض و طویل و خلوت بیافته پشت ماشین کنده گنده و رانندهی اتول شما هیچ رقمه از ماشین کنده گنده سبقت نگیره!! اینجاست که راننده حسابی اشک آدمو درمیاره. داستان من تو زندگیه خواهر و برادرم حکایت همین ماشین کنده گنده توی جادهای عریض و طویل و خلوته که خواهر و برادرم تا منه کنده گنده به مقصد نرسیدم فکر سبقت گرفتن ازم به ذهنشون خطور نکرد. البته برای اینکه حق مطلب را شایسته و بایسته بجا بیارم باید بگم: خواهر و برادر من نقش مامور بدرقهی منه کنده گنده را داشتن تا به سلامتی به مقصد مطلوب برسم. بعد به سرانجام رسیدن من داداشم افتاد تو شاهراه ازدواج و بسلامتی هفته پیش عقد کرد. اونقدر داداشم برام عزیزه که وقتی بغلش کردم ازدواجشو بهش تبریک بگم فرتی زدم زیر گریه!! وسط مجلس ملت همه جمع شدن دور من و هر کسی یجور بهم دلداری میداد، یکی داداشمو دعوا میکرد تا دل من خنک شه!! یکی هم با ناز و نوازش میخواست گریهی منو بند بیاره!؟ اینجاش شوخی بود. ایشالله بسلامتی و به زودی ازدواجی شایسته قسمت همه مجردها بشه.
تهبندي: با همسرم رفتیم فروشگاه و برای مجلس عقدکنون داداش عزیزتر از جانم کت شلوار نو خریدم، همسرم هم به انتخاب خودش برای اون کت که با پیراهن عقد خودم پوشیدمش کراوات خرید. من برای عقد خودم کت و شلوار نخریدم.
تابستانی که گذشت با یه نوار باریک پارچهای اونقدر تمرین گره زدن کراوات کردم تا زیباترین نوع گرهها را یاد گرفتم و الان سه سوته کراوات گره میزنم. خوبه بدانید بیشتر از چهل شکل و مدل میشه کراوات گره زد.
بالشتكها ی کاهنده فشار در زخم بستر در ويلچر
زخمهاي پوستي
علل ايجاد زخم بستر
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
لينك،
عکس،
:: برچسبها:
ازدواج,
بدرقه,
برادر,
پیراهن,
جاده,
خواهر,
دعوا,
دلداری,
راه,
زیباترین,
سبقت,
شاه,
شوخی,
طویل,
عریض,
فروشگاه,
کت شلوار,
کراوات,
گره,
گریه,
ماشین,
مامور,
مسافرت,
ناز,
نوازش,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 19 اسفند 1390
از چند سال پیش که برنامهی دریافت مستمریم درست شد و خیلی جدی بحث ازدواجمو مطرح کردم، پدرم بهم گفت: از این به بعد اون خانه را با این شرط که: هر وقت پسرم ازدواج کرد مستاجر باید دنبال خانهی دیگری باشه میسپرم به بنگاه. فردای شبی که بسلامتی عقد کردم پدرم به حرفش عمل کرد و به مستاجر اون خانه که تو همین کوچه و هفت خانه اونورتر از اینجاست، گفت که: پسرم ازدواج کرده و ما میخواهیم بیاییم اینجا. مستاجره که با ما رفت و آمد هم داشت و از برنامهی ازدواجم خبر داشت به پدرم میگه: حاجی خدا خیرت بده، مگه دیگه ما میتونیم با این قیمت خانهای مثل اینجا پیدا کنیم. خلاصه، طرف چندتا کوچه اونورتر یجایی را مثل خانهی پدرم را با دو برابر قیمت اجاره کرد و اسباب کشید و رفت. پدرم بلافاصله خانه را داد رنگش کنن، الان هم مشغول رفع ریزه کاریهای اونجاست. به امید خدا از چند روز دیگه اسباب کشی شروع میشه و ما هم بساط زندگیمونو پهن میکنیم.
پايانه: بقول شاه غلام پیروانی، خدا وکیل، پشت من به همت عالی بابام قرص بود که رفتم تو دل حادثه، با این اوضع احوال داغون اقتصاد و مسکن، آدمای روپا، چرخ زندگیشون مدام میلنگه، وای به منه ویلچری و اینهمه چاله چوله تو هر خیابان و کوچهی شهرها و زندگی اگر پدرم و خانوادهام مثل کوه پشتم نبودن.
ساختمان ستون فقرات
نخاع چيست
آسيب نخاع چيست ؟
تشخيص آسيب نخاع
آسيب كامل و آسيب ناقص
موسسه رعد با هدف ارائه خدمات به اشخاص توان ياب ( معلول جسمي- حركتي)، از طريق ارائه آموزشهاي فني و حرفه اي و همچنين خدمات مشاوره اي به بازسازي و ارتقاء توانمنديهاي توان يابان (معلولين) بطور كاملاً رايگان كمك مي نمايد. اكنون اين موسسه با تاًسيس 14شعبه در سراسر ايران از جمله شهرستانهاي طالقان، مشهد، یزد و... به توسعه فعاليتهاي خود همت گماشته است.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
لينك،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
اجاره,
ازدواج,
اقتصاد,
بساط,
حادثه,
دریافت مستمری,
شرط,
مستاجر,
مسکن,
همت عالی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 12 اسفند 1390
|
|