|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
دوشنبهی گذشته ساعت ٨صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و حدود ٩ونیم منو در میدان فردوسی پیاده کرد. چند ده متر بطرف شرق رفتم و خیابان لالهزار را مستقیم رفتم پایین، از میدان امام و خیابان ناصرخسرو عبور کردم تا از پلاک یک خیابان صور اسرافیل پایهی دوربینی را بخرم که قبلا دیده بودم. من جالب نیستم؟ هنوز دوربین نخریدم، اما براش پایه خریدم ١۵هزار تومان! انقد که بابت خرید این پایه نگران بودم برای خرید دوربین نگران نیستم. دوربین هر روز پیشرفتهتر و ارزونتر از قبل میشه، اما این پایه بسیار کمیابه و ممکن بود تمام بشه. حسن و تفاوت این ابزار اینه که: ١_مفصلیه و به هر حالتی درمیاد. ٢_تهش بادکش داره و به سطوح میچسبه. در ادامه مسیر رفتم تو خیابان ولیعصر و فروشگاههای لوازم ورزش را سیاحت کردم بعد به خیابان کارگر رفتم و بسلامت از میدان قزوین عبور کردم و وارد پارک رازی شدم تا دیدی بزنم به دریاچهی پارک، آخه تو روزنامهها و اخبار خیلی از ماهیگیری تو دریاچهاش میگن. دور دریاچه نرده داره و نمیشه نزدیک آب رفت اما برای ماهیگیری با چوب و چرخ مناسبه. از پارک زود زدم بیرون و رفتم طرف میدان گمرک قدیم و رازی جدید، تو همین مسیر یه کت سیاه رنگ مدل ارتشی خریدم که برای پاییز خوبه. بعد رفتم به مقصد نهایی، جایی که پارسال هم رفته بودم، رفتم پیش سازندهی موتور سهچرخ معلولان. کلی باهاشون حرف زدم و بهشون گله کردم که چرا موتوری را که قول دادن را نمیسازن؟ باز هم بهم گفتن: نقشه و طرحش را کشیدیم، کمی سرمون خلوت بشه درستش میکنیم. اینجا دیگه کارم تموم شد. از ویلچر فاتح بسیار راضی هستم، اگه منزلمان داخل شهر بود تمام نیازهام را مرتفع میکرد. عکس مسیری که پیمودم را روی نقشه ببینید، راه بسیار طولانی بود و ۷۰درصدش سرپایینی بود.
پيآمد: آوردهاند که اگر کورش کبیر از٢۵۰۰سال پیش تا کنون هر ماه صد میلیون تومان پول پس انداز میکرد اندازهی۳۰۰۰میلیارد تومان اختلاس اعوان و انصار جریان انحرافی نمیشد.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
پیرامون ویلچر،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
پارک,
پایهی دوربین,
دریاچه,
سرویس بهزیستی,
عکس,
فردوسی,
قزوین,
ماراتن,
ماهیگیری,
موتور سهچرخ معلولان,
ناصرخسرو,
نقشه,
ویلچر رانی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 مهر 1390
چندسال اولی که تازه نخاعی شده بودم هنگام نشستن بسرعت گرفتار افت فشار خون و سیاهی رفتن چشم و منگ شدن سر میشدم. یواش یواش از شدت این عارضه کاسته شد و الان بندرت چنین حالتی برام پیش میاد، اما اخیرا متوجهی یه عارضهی جدید شدم، تازگیها وقتی بعد چند ساعت روی ویلچر نشستن میرم رو تخت اگه فوری پشت تخت را کامل بخوابانند همه چیز وحشتناک دور سرم میچرخه، طوری که احساس میکنم دارم از روی تخت پرت میشم روی زمین. این حالت بسیار ناخوشایند مربوط میشه به تعادل مایع درون مجاری نیم حلقوی گوش داخلی. راه گرفتار نشدن به این حالت اینه که آدم وقتی میره رو تخت سریع به حالت کاملا خوابیده نره، من اول یه مدت در حالت نیمه نشسته میمونم بعد کامل تختمو میخوابانند، تخت من تخت بیمارستانیه که فیتیله داره و با اون پشتش بالا و پایین میره.
پسرفت: نمیدونم کجا جوک زیر را که ترجمه شدهی یه جوک خارجیه خونده بودم. چون بنظرم جالب اومده بود برا خودم کپی کردمش، شما هم بخونیدش: روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری، مشغول نوشیدن قهوه بودند. یکی از مردها گفت: من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را پدر خطاب میکنند. مرد دوم گفت: من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند سرورم! مرد سوم گفت: پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم او را عالیجناب صدا میکنند. مرد چهارم گفت: پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را قدیس بزرگ خطاب میکنند! زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت: من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است، بسیار خوش هیکل، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن، وقتی وارد جایی میشود همه میگویند: خدای من !
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
طنز،
داستانک،
:: برچسبها:
افت فشار خون,
سرگیجه,
سیاهی رفتن چشم,
کاتولیک,
کشیش,
منگ شدن سر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 شهریور 1390
بعضی وقتها هرچی که توی دهنم هست یوهو میپره توی راه نفسم و دنیا جلوی چشمم تیره و تار میشه، در این مواقع کلی سرفه میکنم و یکی از اعضای خانواده با زدن ضربه به پشتم کمکم میکنه تا زودتر راه نفسم بازبشه. اینجا حکایت این داستان میشم: حاکمی، جهت تادیب گناهکاری فرمان داد که فرد خاطی بهمیل خود یكی از این جریمهها را انتخاب كند: 1-خوردن صد ضربه چوب. 2-خوردن یك من پیاز. 3-پرداخت صد سکه. مرد گفت: پیاز میخورم، یك من پیاز برای او آوردند، مقداری از آن را كه خورد دید دیگر نمیتواند بخورد، گفت: پیاز نمیخورم، چوب بزنید. به دستور حاكم او را لخت كردند، چند ضربه چوب كه زدند، گفت: نزنید پول میدهم.
پيوست: نمیدانم سیستم گوش و حلق و بینی من هربار باهم همکاری میکنن تا با بندآوردن نفسم توسط هرچه که درون دهانم هست، به لقاالله بفرستنم یا ارزش نفس کشیدن را بهم بنمایانند. این وقتها یاد عزیزان جانباز شیمیایی میافتم که چه سختیهایی میکشن تا فقط بتونن نفس بکشن، تصور اینکه با ریههای پر از تاول چطور میشه نفس کشید مو به تنم سیخ میکنه.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
شاد زیستن،
طنز،
داستانک،
:: برچسبها:
تاول,
جانباز شیمیایی,
حاكم,
حکایت,
سرفه,
لخت كردن,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 مرداد 1390
شهرداری با کلی هدف توی محلهها خانهی سلامت راه انداخته. سال گذشته از خانهی سلامت محل ما چند بار باهام تماس گرفتن و احوالمو ثبت کردن. بعد چند وقت باهام تماس گرفتن و گفتن: شهرداری منو دبیر انجمن معلولان خانهی سلامت محل قرارداده. به شوخی بهشون جواب دادم: اگه حقوق و مزایاش خوب باشه قبول میکنم. سال گذشته دو سه بار باهام تماس گرفتن و گفتن: فلان جا جلسه هست و شما هم باید باشید. من هم گفتم: حقوق که بهم نمیدید اقلا بعنوان مزایا یه ماشین بفرستین دنبالم تا بیام وگرنه دبیر بی دبیر. سال گذشته حقوق که بهم ندادن هیچ مزایا هم بهم ندادند. چند روز پیش از خانهی سلامت محل تماس گرفتن و گفتن:(مثل خانم شیرزاد بخونید) در شهرک مجاور، خانهی سلامت منطقه، جلسه گذاشته، آماده باشید آقآااااا، ماشین با همراه میاد دنبالتوووووووون. حدود دوساعت، دهنفر که معلولیتهای مختلفی داشتیم دوره هم بودیم، مدیر جلسه خواست هرکسی خودشو با بیان نوع و مدت معلولیت و توانمدیها و .... معرفی کنه. بعد مدیر جلسه از خواستههای حضار پرسید، خواستهها زیاد و مختلف بود اما کار و تردد مشترک بود. به مدیر جلسه گفتم: بهتره اول شما بگید چه کارهایی میتونید برای ما انجام بدید تا ما در همان چهارچوب خواستههامون را مطرح کنیم، متاسفانه جلسه دستور و هدف مشخصی نداشت. مدیر جلسه گفت: ما توقع داریم از این بهبعد شما را در گردهماییهای بیشتری ببینیم، این جلسه فتح بابی بود برای آشنایی. در پایان به مدیر جلسه گفتم: من در هر گردهماییای که شما بخواهید شرکت میکنم، مشروط به آنکه با ویلچر برقی خودم و بدون نیاز به کمک غیر وارد جلسه بشم. دفعهی بعد من با ویلچر برقی به این مکان میام و اگر همچنان این خانهی سلامت مثل مال محل ما ناسلامت باشه و من نتونم از روی سطح شیب دار وارد بشم از دم در برمیگردم. مدیر جلسه از من ایراد گرفت که چرا دم از نامهربانی میزنم. درجوابش گفتم: برگزاری این جلسه بنا به خواست شهرداری بوده و خواست من چیزی نیست جز اینکه شهرداری وظیفهی قانونی خودشو که مناسبسازی اماکن عمومی است را انجام بده. خوشبختانه جذبه و تهدید من موثر واقع شد و مدیر جلسه فوری به یکی از همکارهاش گفت که در اولین فرصت برای اون مکان سطح شیب داری مناسب حال معلولها درست کنند.
پاپوش: از حضور ما در اون جلسه کلی فیلم و عکس گرفتن، اگه پسفردا فیلم و عکسمون را تو تلویزیون و اینترنت و ماهواره با عناوین جلسهی سران فتنه یا معترضین یا معاندین یا مجاهدین یا.... دیدید تعجب نکنید.
هشتمین المپیاد فنی حرفه ای افراد دارای معلولیت
ازدواج یک دختر معلول با نامزد وفادارش + عکس
روش های به دام انداختن شوهر توسط دخترها
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
:: برچسبها:
توانمدیها,
جلسه,
خانهی سلامت,
سطح شیب دار,
شهرداری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 21 مرداد 1390
همیشه در تعجب بودم که چرا کولرمون که فقط یه خروجی باد داره خونمونو خنک نمیکنه!! حتی شبها از شدت گرما بیدار میشدم و با اسپری کردن آب رو تنم خودمو خنک میکردم و میخوابیدم. چند روز پیش، نقاش داشت نردههای بالای دیوار حیاط را با اسپری رنگ میکرد، به همین دلیل مجبور شدیم دربی که فقط من ازش استفاده میکنم و کنار تختمه و همیشه بازه را ببندیم. رنگ کاری چند ساعتی طول کشید. در این زمان بود که احساس کردم چقدر باد کولر و فضای داخل منزل خنکتر از قبل شده. شب هم اون درب را باز نکردن و نتیجه این شد که دم صبح از خنکی باد کولر لرزم گرفته بود. قبلا فکر میکردم اگه باد کولر از لای پردهی آویزان جلوی درب باز فرار کنه بیرون، منزل خنکتر میشه، اما امروز به این نتیجه رسیدم که اشتباه فکر میکردم.
پاپوش: در بخش نظر سنجی یه پیامی میگفت: لطفا به وبلاگ فرزندم صبا
مراجعه نمائید و در صورت امکان به خاطر شرف و انسانیتتان اطلاع رسانی نموده و صدای مظلومیت این خانواده را جهت احقاق حقشان به گوش دیگران برسانید. به اون وبلاگ رفتم، اونچه که دیدم دردناک بود، اما برای منی که خودم گرفتار اشتباه و سهلانگاری کادر درمانی هستم چیز تازهای نبود. دوستان به وبلاگ فرزندم صبا مراجعه کنید و با پیامی موجب دلگرمیشون بشید.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
اسپری,
اشتباه و سهلانگاری کادر درمانی,
پرده,
نقاش,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 مرداد 1390
چند روز بود به روزهای سخت دوران معلولیتم فکر میکردم، بخصوص به روزها و ماهها و چند سال اول. زمانهای بیتجربه بودن در مقابل گرفتاریهای زیاد آسیب نخاعی. سالهایی که به دلیلهای مختلف هیچ حرکتی نداشتم. اون سالها به من و خانوادهام بسیار سخت گذشت. الان بعد 18 سال تجربه بنظرم همه چیز خوب و آرومه. میتونم بگم زندگیه امروزم در قیاس با زندگیم در اوایل معلولیتم شبیه زندگیم قبل و بعد معلولیتمه. بهای تجربه و آرامش امروز من را خانوادهام پرداخت کردن. من تا ابد مدیون سخاوتشون هستم.
چند روز پیش تو پارک به این چیزا فکر میکردم، از خودم پرسیدم: چرا این افکار به ذهنم هجوم آوردن؟ براش دوتا جواب پیدا کردم اولیش: سال روز معلول شدنم بود که موجب شده بود ناخود آگاه به این چیزا فکر کنم. (من هم مثل همهی مردها تاریخ تولدمو فراموش میکنم چه برسه به این یکی که اصلا برام مهم نیست که بخوام یادم بمونه) دومیش: چانه زنی من با خانوادهام و بخصوص با پدرم سر خرید موتور سهچرخه. خانوادهام با خرید موتور مخالفن و میگن: با این رانندگیها، هر لحظه باید منتظر تصادف دیگری باشیم. راستش بیشتر از اونها خودم میترسم. فکر به اینکه مثلا دستم یک ماه تو گچ باشه برام بسیار سخته چه برسه به اینکه خدا نکرده دوباره گردنم بشکنه و دوباره دوران معلولیت را از نو تجربه کنم. این وحشتناکترین اتفاقیه که ممکنه برای یه نخاعی بیافته.
تهبندي: وسوسهی خرید موتور سهچرخ یه لحظه از ذهنم خارج نمیشه. داشتن و استفاده از موتور سهچرخ برای من که منزلمان 14 کیلومتر خارج شهر تهرانه از واجباته، اما ممکنه عمل به این واجب عقوبتی بدتر از عمل به فعل حرام داشته باشه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
آسیب نخاعی,
تصادف,
فعل حرام,
معلول,
موتور سهچرخه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 مرداد 1390
یکی از ویژگیهای ما نخاعیها اینه که گرما و سرما تو بدنمان میمونه، دلیلش راه نرفتن و سوخت و سوز نداشتنه ماهیچهها و عرق نکردن بدنمانه. اگه تو روزهای بلنده تابستان ما نخاعیها اجازه بدیم نمنم گرمای بدنمان بالابره قطعا عصرها و شبها را باید با گرمازدگی سپری کنیم. از عوارض بسیار ناخوشایند گرمازدگی هجوم افکار مایوس کننده است که در نهایت موجب افسردگی شدید میشه. بهترین راه برای پیشگیری از بالا رفتن دمای بدن اسپری نمودن یا ریختن آب روی بدن بخصوص کل بالا تنه است. من خودم یه اسپری دارم که مدام با اون خودم را خیس میکنم. دوستان توجه داشته باشن اگر از منزل خارج شدید توی کوچه و خیابان هم از خیس کردن خودتان کوتاهی نکنید. اگر از منزل خارج شدید و بعد برگشت به منزل گرمای بدنتان زیادی بالا بود حتما در اولین فرصت دوش آب سرد بگیرید.
پسينه: چند وقت پیش داداشم گفت: خانوادهی همکارش به یکی از اقوامشون که ضایعه نخاعی بوده کمک کردن تا یه ماشین لباسشویی بخره. چند روز پیش داداشم گفت: از طرف شرکت تولید کنندهی اون ماشین لباسشویی با مالک نخاعی ماشین لباسشویی تماس گرفتن و گفتن: از خرید شما متشکریم، شما برندهی یک خودروی سواری مرسدس بنز شدید اینم عکسش.
عکسهای یوزپلنگ ایرانی از فاصله ۷ متری درتوران
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
افسردگی,
پیشگیری,
سوخت و سوز,
گرما و سرما,
گرمازدگی,
نخاعیها,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 24 تیر 1390
با این گشتهایی که با ویلچر توی خیابانهای تهران زدم متوجه یه تغییر بزرگ نسبت به زمانی که با پاهای خودم تو اون خیابانها راه میرفتم، شدم. اون موقعها موبایل نبود اما هر صدمتر به صدمتر یه آبسرد کن تو پیادهروها بود تا تشنهها آبی بنوشن و سلام بر حسینی بگن. تا حالا با ویلچر حداقل پنجاه کیلومتر در ده پیادهرو و خیابان اصلی شهر تهران حرکت کردم و فقط دو آب سردکن تو پیادهروها دیدم.
تا سی سال پیش افراد نیکوکار با سقاخانهها تشنهها را سیراب میکردن (درب منزل قدیمی ما در جنوب تهران، روبروی سقاخانه باز میشد) به مرور زمان و با پیشرفت تکنولوژی سقاخانهها جاشون را به آبسردکنهای یخی و برقی عمومی دادن.
اینروزها دانش و فنآوری همهچیز را کوچک کرده، تا جاییکه ملت ترجیح میدن بجای آب سردکن عمومی، آبسردکن شخصی خودشون را داشته باشن. چه میکنه این فنآوری که معرفتها را هم کوچک کرده.
تا سی سال پیش کسانی که به سفر حج میرفتن باید آب را کاسهای میخریدن، اما خیلی وقته که حاجیها میگن آب همهجا برای همه رایگانه.
پيآمد: فکر میکنم این یزید پروری زیر سر جریان انحرافی باشه، اونا کاری کردن که خیابانهای پایتختی که ولی امر مسلمین جهان توش زندگی میکنه شبیه کربلا بشه، تا ملت یا از تشنگی شهید بشن، یا آب را شیشهای۲۵۰تومان بخرن. در محل زندگی شما اوضاع احوال این داستان چطوره؟
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
تکنولوژی،
سیاحت،
:: برچسبها:
آبسردکن,
پیادهرو,
جریان انحرافی,
خیابان,
سفر حج,
سقاخانه,
یزید پروری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 تیر 1390
چند ماه پیش از مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران باهام تماس گرفتن و گفتن: کارت شناسایی که ما براتون صادر کردیم حاضر شده، هروقت میتونی بیا بگیرش. گرفتن کارت بهانهی خوبی شد برای راهپیمایی 25خرداد من. صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و با خواست خودم منو میدان صادقیه پیاده کرد.
فکر میکردم مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران با تابلویی بزرگ، تو چشم باشه، اما چنین تابلویی را نیافتم، اما با توجه به پلاک ساختمانها، راحت مرکز را پیدا کردم. مرکز طبقهی همکف یه ساختمان احتمالا مسکونیه، بجز یک تخت و تشک که در قسمت باسن سوراخی برای اجابت مزاج داشت و مخصوص افراد کم توان نخاعیه چیزی یا فعالیت خاص دیگری ندیدم، البته اونجا 4خانم ویلچری دیدم که حتما دوتاشون نخاعی بودن، دلیلم اینه که: یکیشون روی ویلچرش تشکچهی مخصوص داشت و یکشون هم بسیار چاق بود.
از خانمی که معلولیتی نداشت پرسیدم: کارت عضویتم را باید از چه کسی بگیرم؟ اومدم برای دریافت کارت. خانم جوان گفت: کمی صبر کن، کاره خودمه. خانمه ازم یه امضا گرفت و یه کارت بهم داد. به خانمه گفتم: حتما به وب سایت مرکز بخش همسریابی هم اضافه کنید، خیلی از ما هستیم که تمایل به ازدواج داریم و افرادی هم هستن که تمایل دارن با معلول ازدواج کنند، وبسایت مرکز بهترین مکانه برای ارائهی این خدمت.
از مرکز زدم بیرون و خستارخان را طی کردم تا به میدان انقلاب رسیدم، اونجا یه پیراهن نخی و دو نقشه ایران و تهران خریدم. کتابی را که هفتهی پیش پیدا نکرده بودم را هم گیرآوردم.
قبلا از یه فروشگاه دوربین عکاسی که تو اینترنت وبسایت خوبی دارن پرسیده بودم: با ویلچر میتونم برم داخل فروشگاهشون؟ گفته بودن: بله. برای حضور در اون فروشگاه تا میدان فردوسی رفتم، اما با یه پلهی چهل سانتی روبرو شدم. از اونجا رفتم پایین تو خجمهوری، سر چحافظ رفتم تو یه پاساژ که همهی مغازههاش گوشی و دوربین میفروختن. تماشای دوربینها خیلی برام مفید بود. دوربین مورد نظر من یکی از اینهاست:
Sony Cyber-Shot DSC-HX100V و Fujifilm FinePix HS20 . نظر شما چیه؟
وقتی احساس کردم زیادی گرمم شده یه شیشه آب خنک خریدم250تومان، نصفش را خوردم و باقیشو ریختم رو صورت و شونه و سینه و ران و زانوهام تا دمای بدنم بالا نره. این بهترین و تنها کاریه که تو گرما باید انجام داد. خوشبختانه خیلی زود گرمای بدنم دفع شد.
دوستان بجای ما، سفر خیلی خوب و لذت بخش بود، وقتی اومدم منزل متوجه جای روژلبی شدم که از بوسهی خورشید خانم روی تنم مونده بود، با اینکه اینبار قبل آغاز سفر دست و صورتمو حسابی ضد آفتاب مالیدم، اما چون دکمهی یقهی پیراهنم را نبسته بودم خورشید خانم همونجارو بشکلV
سوزانده.
پسرفت: از روی نقشه با حساب سانت و مقیاس در این سفر حدود 15کیلومتر راه را با ویلچر پیمودم، شایدهم بیشتر چون 1_خیلی جاها به دلیل مناسب نبودن راه برای عبور ویلچر مجبور بودم مسیر را برگردم و برم تو خیابان. 2_آخر سفر تقریبا شارژ ویلچرم ته کشید بود. ویلچر برقی فاتح یا shark XS110 بسیار مفید و هرچی بگم ارزشمنده، از نظر سرعت و قدرت و راحتی و امنیت و زیبایی و ارزش واقعا ایدهآله و بنظر من از اتومبیل BMW‑X6 چیزی کم نداره. برای تهیهی این وسیلهی جاپارو هیچ شک و تعلل نکنید.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پیرامون توالت رفتن نخاعیها،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
بوسهی خورشید خانم,
تخت و تشک مخصوص افراد نخاعیه,
راهپیمایی 25خرداد,
روژلب,
سرویس بهزیستی,
همسریابی,
وسیلهی جاپارو,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390
با بیست دقیقه تاخیر سرویس ایابذهاب بهزیستی آمد دنبالم، رانندش مردی پنجاه ساله و خوشبرخورد بود، او درب عقب ون را باز کرد و سطح شیب دار پشت ماشینو آماده کرد و با راهنماییش با ویلچر برقی داخل ون شدم. آدم وقتی روی ویلچر عقب ون نشسته سرعت را چند برابر حس میکنه، اینو راننده وقتی بهم گفت که ازش پرسیدم: الان چندتا سرعت داری؟ آقای راننده بعد از من، یه خانم که ام اس داشت و یه خانم که دختر یازده سالهش به دلیل ازدواج فامیلی مشکل ژنتیک داشت را براداشت تا ببره برای کاردرمانی.
حدود ساعت نهونیم جلوی دانشگاه تهران پیاده شدم تا دوتا کتاب بخرم، از اونایی که پرسیدم کتابارو نداشن. از خیابان انقلاب به خیابان ولیعصر رفتم، ابتدای ورودم به خیابان جمهوری یه گدای معتاد بهم گفت: یه کمکی بهم بکن. گفتم: توکه سالمی احتیاج به کمک داری یا منه چلاق؟! طرف گفت: پاهام بخیه و عفونت داره. درحال رفتن بهش گفتم: رو تن منم جای 200تا بخیه هست.
خیابان جمهوری بورس لوازم صوتی و تصویری و خانگیه، تصویر تلویزیونهایLEDشگفت انگیز بود اما اصلا توجهمو جلب نمیکردن، چشم من دنبال دوربین عکاسی بود، چند وقته پیرامون خرید یه دورربین عکاسی همهکاره توی اینترنت تحقیق میکنم، با سیاحت دوربینها به این نتیجه رسیدم که: ظاهر و اندازهی دوربینها تو اینترنت بسیار بزرگتر و خفنتر از اونچه که تو فروشگاهها هستنه.
در ادامه راه خواستم برم از فروشگاههای همکف ساختمان پلاسکو لباس بخرم که با مانع نرده مواجه شدم، خواستم برم داخل کوچه برلن و لاله زار که با نرده مواجه شدم، ضلع شمالی میدان توپخانه به نرده خوردم، در پیاده روی ناصرخسرو به نرده خوردم. تا انتهای خیابان ناصرخسرو و وسط کوچه مروی رفتم و از اونجا برگشتم سر چهارراه استانبول چون قرار شد رانندهی سرویس اونجا بیاد دنبالم.
مسیر رفتنم سرپایینی بود به همین دلیل خیلی از شارژ ویلچرم کم نشد اما در بازگشت وقتی ساعت 13 به محل سوارشدن سرویس رسیدم یک سوم شارژ ویلچرم رفته بود. در عکس مسیر رفتنم با رنگ قرمز و برگشت با رنگ آبی مشخصه.
این سفر برام بسیار جذاب و مهیج و لذتبخش و شادیآفرین و سوزاننده بود، پیرراهن آستین کوتاه موجب شد آفتاب شدیدا پوست دستامو بسوزونه.
پاورقي: با توجه به دیدههام میتونم بگم تنها هنر شهردار تهران این بوده که پیادهروهای خیابان ولیعصر را طوری بازسازی کرده که شایستهی تردد شهروند باشه، اما وای به روزی که فرد ویلچرنشین وارد منطقهی12تهران بشه، من میگم این منطقه بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستیه، همونطور که صهیونیستها با دیوار حائل از منافع خودشان حفاظت میکنن کسبهی منطقه12 هم با پیروی از اون الگوی ضد انسانی و با حمایت شهرداری با انواع نرده سلولهای خودمختار خودشان را طوری ساختن که معلول برای تردد یا برای خرید به هیچ وجه نتونه از اون نردهها عبور کنه. در هر دو پیاده روی سر چهارراه استانبول بطرف بهارستان نرده هست، برای عبور از اونها وارد خیابان شدم، یه راننده بعنوان پند بهم گفت: با این قانون جدید راهنمایی رانندگی میزنن بهت و خسارت هم ازت میگیرنآااا. مسئولین محترم پاسخگو باشید: اگر یه اتومبیل میزد بهم، چه کسی مقصر بود؟ من؟ راننده؟ کسبه؟ شهرداری؟
با عرض پوزش برای قطعی چندروزهی وبلاگ، دلیل این قطعی جا به جایی ناگهانی سرور بود و چون وب سرور هم وب سرور قبل نبوده و یک وب سرور جدید نصب کرده بودند مدیر اسپیشیال مجبور شده از نو دیتا بیس هارو ایمپورت کنه. با تشکر فراوان از مدیر اسپیشیال برای تمام زحمتی که بخاطر حمایت از ما متقبل میشه، حسین آقا دستت طلا، الهی دست کنی تو طلا و جواهر، ننه قربان.
عرضه ویلچر خورشیدی با توان حرکتی 20 کیلومتر توسط محققان کشور
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستی,
دورربین عکاسی,
سرویس ایابذهاب بهزیستی,
شهردار تهران,
|
 نویسنده :
 تاریخ : شنبه 21 خرداد 1390
هر ذهنی به سویی گرایش و کشش داره، هر پدیده و رویداد و چالشی را در خط و مسیر فکری خودتان با واژهگان چرا؟ چگونه؟ چطور؟ روبرو کنید تا به جواب و نتبجهی جدید و خلاق برسید.موفقیتهای تیمهای فوتبال اصفهانی موجب خوشحالیه، شایسته است مدیران و اساتید و دانشجویانی که کارشون پیرامون ورزش و مدیریت است تحقیقهاشون را روی راهی که تیمهای فوتبال اصفهانی برای رسیدن به این موفقیتها طی کردن متمرکز کنند تا نتیجهی کارشون الگو و درسی بشه برای کسانی که از تاریخ و تجربهها پند و بهره میگیرند.
پيوست: زنگ زدم بهزیستی برای اتومبیلهایی که سرویس رفت و آمد میدن، در نهایت یک روز درهفته بمدت شش ماه بهم سرویس دادن. منم میخوام این بیرون روی را از جلوی دانشگاه تهران آغاز کنم.
دوستی پلاک ویژه خودرو معلولان گرفته
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
لينك،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
خودرو معلولین،
بهزیستی،
:: برچسبها:
پلاک ویژه خودرو معلولان,
چالش,
رفت و آمد,
رویداد,
سرویس,
فوتبال,
کشش,
گرایش,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 خرداد 1390
قدیمها همیشه با بالش مشکل داشتم و هیچ وقت بدون بالش مخصوص خودم درست خوابم نمیبرد. بعد شکستن گردنم مشکلم با بالش بیشتر شد. طی سالهای گردنشکستگی یه تشک ابری 40ساله که فسیل شده بود برام بهترین بالش بود، اما این اواخر دیگه تبدیل به پودر ابر شده بود و اصلا بهم آرامش نمیداد. قبل سفر شمال تو بازاری کنار خیابانی که روبروی کارخانهی اتول سازی نزدیک منزلمان تشکیل میشه تو بساط یکی از دستفروشها پشتگردنی صندلی اتول دیدم. چون توی بیشتر اتولها از این پشتگردنیها دیده بودم توجهمو جلب کرد و یکیشو گرفتم و خوب وارسیش کردم. دیدم خیلی نرم و فنریه، پشتشو که نگاه کردم دیدم زیپ داره، زیپشو بازکردم و دیدم توش پرشده از الیافی شبیه پشم شیشهی توی کاپشن. یه جفت از اون پشتگردنیها خریدم 5هزار تومن. پشتگردنیها توی اتول بجای راحتی بیشترموجب ناراحتی شد و اصلا بهکار نیآمد. بعد اینکه از سفر برگشتیم زیپ یکی از پشت گردنیها را بازکردم و مقداری از الیاف بسیار لطیف و فنریشو درآوردم و باهاش براخودم یه بالش ژاپنی خوب و راحت درست کردم و بسیار ازش راضی هستم.
پاپوش: دوستانی که بالش براشون مهمه حتما الیاف داخل این پشت گردنیها را امتحان کنن، اگر خوب بود حالشو ببرید و اگر نامناسب بود پشتگردنیها را به کسی که اتول داره هدیه بدید. شاید بعضی از لحاف و تشک دوزیها از این الیاف بصورت کیلویی بفروشن.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
الیاف,
بالش,
پشتگردنی,
پشم شیشه,
ژاپنی,
شبیه,
شکستن,
فنری,
کنار خیابانی,
گردن,
لطیف,
مخصوص,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 اردیبهشت 1390
تابستان سال 1357هنوز هفت ساله نشده بودم که برای اولینبار دریا خانمو تو بندر انزلی دیدم، اونقدر زیبا و جذاب بود که فوری لخت شدمو دویدم طرفش، اونم با مهربانی منو به آغوش کشید، خوب یادمه اون چطوری با حرکتهای موجیای که به تنش میداد منو بالا و پایین میانداخت و غرق شادیم میکرد، البته گاهی هم بدجنسی میکرد و آب شور و تلخشو بخوردم میداد و منم با کراهت اونو از دهانم بیرون میریختم. چند روز پیش که شمال بودیم کنار دریا یاد روزهایی افتادم که با پاهای خودم میرفتم در آغوش دریا، یاد شوخیها و بازیها و گاهی شیطنتهامون افتادم، یاد لحظههایی افتادم که دریا آبشو بخوردم میداد و من فکر میکردم داره بدجنسی میکنه، حالا نگو داره برام خاطره میسازه، امسال که خاطرهی خوردن آب دریا برام زنده شد مزهی آب دریا خیلی برام خواستنی و دوستداشتنی بود مثل: فالوده بستنیه دوبله.
تهبندي: مولوی گفته: آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید. کاش حرفشو بگوش جان نیوش میکردم و برای زنده کردن طعم خاطره قدر تر کردن لب هم که شده از آب دریا میچشیدم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
داستانک،
سیاحت،
هنری،
:: برچسبها:
1357,
آغوش,
بستنی,
بندر انزلی,
خاطره,
دریا خانم,
دوبله,
دوستداشتنی,
شادی,
شوخی,
شیطنت,
غرق,
فالوده,
فوری,
کراهت,
لخت شدم,
مزه,
مولوی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 اردیبهشت 1390
توی تعطیلات نوروز خواهر و برادرم گفتن: پایه هستی بعد نوروز بریم سفر؟ چون شنیده بودم شمال توی اردیبهشت ماه بسیار زیباست، با کمی گفتگو قرار گذاشتیم دهی اول اردیبهشت بریم شمال. سه هفته قبل از آغاز سفر توالت رفتنم را طوری جلو و عقب کردم که توی کوه و جنگل و لبدریا توالت لازم نشم و خوشبختانه تدابیرم کارآمد بود. دوهفته پیش که دوستام مهمونی دعوتم کردن، رفتم یکی از شهرکهای اطراف برای اصلاح موی سرم، همونجا یه کاپشن احمدینژادی و یه پیراهن خریدم تا توی شمال لخت نمونم. چون باید با ویلچر دستی میرفتم سفر، شب قبل از سفر به داداشم گفتم چسبهای تکیهگاه کمرم به ویلچر را در بازترین حالت قرار بده تا شاید ویلچرم از اون حالت خسته کننده خارج بشه، خوشبختانه این کار باعث شد ویلچرم بسیار راحتتر از قبل بشه. پنجشنبه ساعت9 صبح با سلام و صلوات و توصیههای ایمنی مضاعف والدین از منزل بطرف بابلسر حرکت کردیم. باوجود اینکه فصل سفر نبود اما جاده خلوت نبود. ساعت14 به مقصد رسیدیم، اسمش مرکز آموزش کارکنان بانک....است، اما در اصل محل روحیه و رفاه مدیران ارشده. بعد اتراق نهار خوردیم و استراحتی کردیم و رفتیم دریا سلام، هوا بسیار خنک بود، دلیلش بارندگیهای چند روز قبل بود، خوشبختانه درطول اقامتما هوا هر روز گرمتر شد و حتی یه قطره باران هم نیآمد. دریا بسیار آرام بود و مملو از ماهیهایی که برای تخمریزی بطرف ساحل میآمدن و میافتادن توی تور ماهیگیرهای قاچاق که همهجا تور کشیده بودن. ما چندبار قلاب انداختیم اما چون روی موجشکنی سنگلاخی بودیم هربار قلابمون لای سنگ گیر میکرد و نخ پاره میشد، ما هم عطاشو به لقاش بخشیدیم. چند بار توی شهر چرخیدیم، دخترهای دم بخت و خانمهای دم گور راحت در سطح شهر دوچرخهسواری میکردن. تو شهر خانمی را با سگی نقلی و خانمی را با بینیه تازه عمل شده و خانمی را با لباس غواصی مدل مانتو دیدم. نمیدونم خانمهای بابلسر خیلی خوشتیپتر از مردهاشون هستن یا من مردها را نمیدیدم. شهرداری برای اینکه موتور وارد پارکشون نشه جلوی تمام ورودیهای پارک مانع گذاشته، هرچی داداشم منو با ویلچر در امتداد پارکشون برد راهی برای ورود به پارک نیافتیم. تعداد زیاد عطر فروشیهای شهر برام جالب بود، از یکیشون عطر گرم و تلخ خواستم، دوجور عطر برام آورد که از یکیش بدم نیآمد و کمی ازش خریدم. دوستم گفته بود اونجا ترشی بچههندونه هست اگه دیدی برام بگیر، از یه ترشیفروش پرسیدیم ترشی بچههندونه داری؟ گفت: داریم، اسم اینا هندونهی ابوجهله و درمان خوبیه برای مرض قند. من از بابلسر خوشم آمد، اگه رطوبتی نبود برای زندگی ما نخاعیها عالی بود. شب آخر یکی از دوستان وبلاگی با خانواده آمد پیشمون و شام را که خودشون تدارک دیده بودن (پلو با مرغ ترش و مرغوآلو با ماست و دوغ و نوشابهی سیاه) را باهم خوردیم و حرف زدیم و عکس انداختیم. یه کیک اسفنجی خانگی خیلی عالی هم آوردن که خورده نشد و ما اونو آوردیمش تهران و در منزل ترتیبشو دادیم.
پايانه: میگن تازگیها بخشهایی از سفرنامهی مارکوپلو که مفقود شده بود پیدا شده، در این بخش آمده: با پدر و عمویم از قزوین میگذشتیم، از هیچکداممان نگذشتند، بگذریم، خدا ازشون نگذره.
عاشق لحظه ها
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
پیرامون ویلچر،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
سیاحت،
:: برچسبها:
اردیبهشت,
بابلسر,
بانک,
تخمریزی,
تعطیلات,
دوچرخهسواری,
رفاه,
روحیه,
ساحل,
سلام,
شمال,
صلوات,
عطر فروشی,
کاپشن,
لخت,
ماهیگیرهای قاچاق,
موجشکن,
نوروز,
هندونه ابوجهل,
والدین,
ویلچر دستی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 اردیبهشت 1390
یکی از دوستان نخاعی بهم گفت: شمارهی موبایلتو بده کارت دارم. شمارهی موبایل و منزل را دادم و گفتم: زنگ بزن منزل هزینهات زیاد نشه. باز هم دوستم با موبایلش زنگ زد به موبایلم. بهش گفتم: چرا به منزل زنگ نزدی؟ اینطوری هزینهات زیاد میشههآااا. دوستم گفت: گوشی تلفن دستمو خسته میکنه، با موبایل راحتم چون با هندفریش بیدست حرف میزنم(تو دلم گفتم: ناز باشی بهمن جون). کسانی که این مشکل را دارند میتونند یه تلفن بیسم پاناسونیک با هندفری مخصوص خودش بخرند و با هزینهی کم به میزان دلخواه فک بزنند. تلفنهای بیسیم پاناسونیک تغریبا شبیه موبایلن و اصلا زشت نیستند، نسبتا کوچک و سبکن، شارژشون بادوامه و از همه مهمتر ورودی هندفری دارن. هندفری این تلفنها مثل هدست کامپیوتره تنها فرقشون اینه که مال کامپیوتر دوتا فیش داره ولی اینا یه فیشه هستن. قیمت تلفنها از 30هزارتومن شروع میشه. قیمت هندفری فابریک 15هزارتومنه. فکر میکنم میشه هدست کامپیوترو بهشون خوروند، فقط کسی را میخواد که کمی فنی باشه و لحیم کاری بدونه. از این صفحه میتونید انواع گوشی را ببینید و انتخاب کنید و سفارش بدید. من الله توفیق
پسينه: دوستان بجای ما، به یاری خدا و خانواده از پنجشنبه صبح تا دوشنبه میریم سفر.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
تکنولوژی،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
تلفن بیسم,
فابریک,
لحیم کاری,
موبایل,
نخاعی,
هزینه,
هندفری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : چهارشنبه 07 اردیبهشت 1390
به دلیل بلندی قدم هیچ وقت روی ویلچر دستی راحت نبودم و نشستن روی اون همیشه برام بسیار خسته کننده بوده و هست. از سال گذشته که ویلچر برقی فاتح یا shark XS110 گرفتم تغریبا ویلچر عادیم را بوسیدم گذاشتم کنار، اما چند روز پیش دوستانی که عکسشون را دیدید دعوتم کردن مهمونی بصرف شام و شیرینی. برای حضور در جمع دوستان مجبور شدم دوباره دست به دامن همون ویلچر دستی و ناراحت بشم چون ویلچر برقی فاتح را نمیشه با ماشین معمولی جابجاش کرد. سه چهار ساعت با دوستان بودن و یه ریز خندیدن باعث شیرین شدن خستگی فراوانم شد دقیقا مثل زمانی که آدم از شکلات تلخ یا غذای تند لذت میبره.
پيآمد: با عرض پوزش این وبلاگ هنوز قالب نداره، حتما این مشکل برطرف میشه و همه چیز شکیل و رسمی میشه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
shark XS110,
بلند,
شکلات تلخ,
غذای تند,
قالب,
قد,
ویلچر برقی فاتح,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 اردیبهشت 1390
همه توی دوستاشون بایکی بیشتر از بقیه جفتشون جوره، من هم یه دوست داشتم که باهم رفیق گرمابه و گلستان بودیم. شب 14خرداد 1370داشتیم باهم وسیلههامون را آماده میکردیم که فرداش بریم ماهیگیری، کجا؟ سد لتیان در شمال شرق تهران. همون شب باهم قرار گذاشتیم ده سال دیگه همچین روزی هرجا که بودیم باهم تماس بگیریم. سال 80درحالی باهم تماس تلفنی گرفتیم که او تازه به اروپا مهاجرت کرده بود و من 8سالی میشد که به ملک ویلچر مهاجرت کرده بودم. امسال دوستم آمد ایران و چند ساعت قبل سال تحویل با دادشش که اون هم از دوستان خوب و صمیمیمه اومدن پیشم(توی عکس هردو دوطرفمند). روز چهارم عید هم کل دوستان گرمابه و گلستانم با زن و بچههاشون آمدن پیشم و فرصتی پیش آمد که بعد 18سالونیم دوباره باهم عکس بگیریم. عکس جدید را گذاشتم زیر عکسی قدیمی، فکر میکنم خیلی فرق نکردیم. اگه اونقدر فضولی که میخواهی تو عکس من و دوستام سرک بکشی بفرما کلیک.
پسآمد: بهم ریختن نوشتههای قبلیم و دیده نشدن وبلاگ در حالت آفلاین و نداشتن قالب مناسب از عواملی هستن که موجب ناخرسندیم از اینجا شده، از مدیر اسپیشیال خواستم قالب وبلاگ قبلیم را بیاره اینجا. تا نبودن اون قالب اینجا دردست ساخته و رسمیت نداره.
بچه های اوتیسم استان خوزستان
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
:: برچسبها:
اروپا,
باهم قرار گذاشتیم,
رفیق گرمابه و گلستان,
سد لتیان,
سرک,
عکس,
فضولی,
ماهیگیری,
مهاجرت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : پنجشنبه 25 فروردین 1390
سال نو مبارک
به دلیل انتقال سایت به سرور جدید و مصادف شدن این اتفاق با تعطیلات نوروزی یه چند روزی به تعطیلات اجباری رفتم. به لطف مدیر اسپیشیال منزل نو کردیم و کاملا نا آشنا هستیم با امکانات این مکان جدید. فعلا وبلاگ قالب نداره و فقط نوشتهها منتقل و قابل رویت شده قالب اینجا رو فقط افراد متخصص میتونن بنیادی تغییرش بدن قالب وبلاگ اولمو خودم درست کردم اما اینجا من هیچ کاره هستم مدیر وبلاگستان گفته بزودی وبلاگ سر و شکلی شایسته خواهد گرفت من هم تلاش میکنم بهتر از قبل باشم سپاس از دوستانی که نگران اینجا شدن
ارادتمند: مهرداد زندی
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
كامپيوتر و رایانه،
:: برچسبها:
انتقال سایت به سرور جدید,
تعطیلات,
|
 نویسنده :
 تاریخ : یکشنبه 21 فروردین 1390
در وب سایت مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران آمده است: گاهي در فيلمها و داستانها ميبينيم كه شخصيت اصلي، ميخوابد و وقتي چشم از خواب باز ميكند، خود را در دنياي ديگري مييابد. همه چيز برايش غريب و ناآشناست. ناگهان از زندگي عادي به فضايي پا ميگذارد كه از آن هيچ نميداند. پس بايد بگردد و كشف كند همهي كشف كردنيها را، و خو بگيرد با هر چيز كه جديد است و بوي تازگي ميدهد، حال و روز كساني كه ضايعه نخاعي ميشوند، اين چنين است. آنها بنا به يك حادثه يا بعد از يك بيماري، اغلب سريع و ناگهاني بخشي از سلامت خود را از دست ميدهند. حادثه آن قدر سرعت دارد كه به چشم برهم زدني، فرد خود را نه تنها روي تخت بيمارستان ميبيند، كه درمييابد پس از اين نميتواند راه برود. حالا بيمار به زندگي جديدي پرتاب شده، بي آنكه خواسته باشد يا حتي آمادگي پذيرفتن چنين شرائطي را داشته باشد. براي وفق دادن اين افراد با شرائط زندگي جديد تمهيدات ويژهاي لازم است که ...
كتاب ضايعات نخاعي (شناخت،امداد و درمان، مراقبت و نگهداري) در 2000 نسخه آماده شد. این کتاب با کوشش شخصی و دلی دوست جوانمان احسان سلیمانی نگاشته و به چاپ رسیده است. احسان در مورد انگیزهاش برای نگارش این کتاب میگه: مادرم در سال 1386 بر اثر تصادف از ناحيه گردن دچار ضايعاهی شدید نخاعي شد و از چهار اندام فلج گرديد و روي تخت در منزل بستري شد. ما در بيمارستان درباره ضايعه نخاعي و مشكلات آن اطلاعاتي دريافت نكرديم و بعلت عدم آگاهي خانوادهام از پيامدهاي اين حادثه و همچنين كمبود منابع و عدم دسترسي سريع و مناسب به كتاب در مورد ضايعات نخاعي و مسائل مربوط به آن در كتابخانهها يا كتابفروشيها و يا درصورت وجود، تخصصي بودن آنها، تصميم گرفتم تمام اطلاعات خودم را كه از تجربه و برخورد با مشكلات و همچنين از شبكه جهاني اينترنت جمع آوري كرده بودم را تدوين و تنظيم و كتابي كوچك تهيه كنم تا اگر شخصي مثل مادرم دچار ضايعات نخاعي شد در همان ابتدا اين كتاب راهنماي مفيد براي همراهان و پرستاران وي در منزل اشد تا به اين طريق از لحاظ مادي و معنوي توانسته باشم كمكي به فرد ضايعه ديده وخانواده او كرده باشم. اطلاعات تکمیلی در مورد چاپ این کتاب اینجاست. نحوه دریافت این کتاب اینجاست.
پسوند:اگه توی هر بیمارستان شخصی میبود که در کنار شغلش مسئولیت راهنمایی خانوادهی ما نخاعیها را میداشت کلی از هزینههای مالی و جانی و معنوی ما کاسته میشد
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
پیرامون توالت رفتن نخاعیها،
تجربه،
:: برچسبها:
امداد,
تصادف,
درمان,
شناخت,
كتاب ضايعات نخاعي,
مراقبت,
مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران,
نگهداري,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 فروردین 1390
به میمنت و شادی یه سال دیگه از عمر گرانبها را اسراف کردم رفت پی کارش، از سالی که سپری کردم رضایت دارم، چرا که خرید ویلچر برقی فاتح اتفاق بزرگی بود که سال گذشته را برام پر از تجربههای جدید و جذاب کرد، امیدوارم این تجربه در سال آتی نصیب همه دوستانم بشه. سال گذشته خیلی به فکر وسیلهای برای حرکت بیشتر بودم، روی هر وسیلهای که به ذهنم رسید فکر و تحقیق کردم بالاخره به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز بهتر از موتور3چرخ معلولین نیست، اونقدر به سازندههای این وسیله زنگ زدم و موی دماغشون شدم که قول دادن اونی را که میخواهم را برام بسازند، امیدوارم تا آخر فروردین زیر پام باشه.
پيوست: امیدوارم سال نود سال کامیابی همهی ایرانیان و جهانیان باشه و ایشاالله بهار خانم برای همه صلح و دوستی و خوی محمدی عیدی بیاره.
سال نو و عید زیبای نوروز مبارک
انواع بالابر مخصوص معلولها و کم توانها
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
شاد زیستن،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
اسراف,
انواع بالابر مخصوص معلولها و کم توانها,
تجربههای جدید,
خرید ویلچر برقی فاتح,
رضایت,
سال نو و عید زیبای نوروز مبارک,
شادی,
میمنت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 اسفند 1389
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 اسفند 1389
نمیدونم چرا تمام عوامل استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل دست به دست هم دادن و دارن نهایت تلاششون را میکنن تا منو اغفال کنن!؟ اول:خیلی سر مخفی از جمهوری چک رادیوییها باهام وارد مذاکره شدن و ازم خواستن دربارهی معلولیت حرف بزنم، دوم:آمریکاییها از واشنگتن باهم تماس گرفتن و خواستن دربارهی معلولیت براشون بگم، سوم:از مرکز کشور تفرققه بنداز و حکومت کن باهم تماس گرفتن و ازم خواستن دربارهی معلولیت باهاشون وارد مذاکره بشم، چهارم:همین چند روز پیش داشتم برنامهی فوتبالیه آفساید را در یک تلویزیونه صهیونیستی نگاه میکردم که ناگهان دیدم اینبار صهیونیستها از در فوتبال وارد شدن تا منو از راه بدر کنن!؟ ناقلاها نذاشتن برای مطلب فوتبالیم که پیشنهاد به نود بود دوتا نظر بیاد، فرتی با وبلاگ پربارم به تلویزیونشون قنای فرهنگی دادن، پنجم:که خیلی هم بده نمیدونم ناکسها چه کار کردن که وقتی تو پرشنبلاگ نظر میدم این نشان منحوس برام ثبت میشه
پسرفت: اتومبیل رئیس جمهور محترم دکتر محمود احمدینژاد به نفع مدد جویان بهزیستی به مبلغ دو و نیم میلیارد تومان به فروش رفت، دم دکتر محمود احمدینژاد گرم که سر سال نو چراغ بهزیستی را با همت عالی روشن کرد.
لينك دوستان من
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
ماهواره،
بهزیستی،
:: برچسبها:
آفساید,
آمریکا,
اتومبیل,
استکبار,
جمهوری چک,
جهانی,
عوامل,
قنای فرهنگی,
مخفی,
مدد جویان بهزیستی,
نود,
همت عالی,
واشنگتن,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 اسفند 1389
|
|