💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


ثبت احوال

صبح روزی که با عمو فرهاد پسرم میرفتیم شناسنامه‌ی امیرفرهاد را بگیریم، برام از طرف ثبت احوال پیامکی آمد که توش میگفت قدم نو رسیده مبارک، بردید براش شناسنامه بگیرید!؟. بعد اینکه تو ثبت احوال بخاطر ثبت نام پسرم رفتیم پیش رییس ثبت احوال، به آقای رییس گفتم: من از سیستم شما گلایه دارم، شما که اینقدر آگاهی دارید که برای من اول وقت پیامک میفرستین، باید جای پیامک، اصل شناسنامه بفرستین درب منزل. البته چون وقت کم بود و رییس هم تازه از مرخصی بخاطر عمل قلب باز به سرکار برگشته بود همه چیز زود جمع شد. وقت خروج بعد تشکر به آقای رییس گفتم: روزی صدهزار بار بخاطر همین سلامتی که داری خدا را شکر کن، خیلی از ما نخاعی‌ها هربار توالت رفتن‌مون برامون مردن و زنده شدنه، البته این مال افرادیه که میتونن برن توالت، اونایی که روی تخت اجابت مزاج میکنند هر لحظه براشون هزار بار مرگ ناتمامه.

ته‌بندي: بنظر من کار صدور شناسنامه باید از زایشگاه شروع بشه، تو فرم‌هایی که پر میکنن باید فرم نامگذاری هم باشه تا از مبدا جلوی کار اضافه گرفته بشه.

به شکر خدای بخشنده و مهربان حال هرسه‌مون خوبه. شکر خدا زردی پسرم کم شده و ایشالله همین روزا رفع میشه.

چند جای امیرفرهاد را پشه خورده بود، منم فوری برای مادر و فرزند از این پشه بندها سفارش دادم آوردن.

یه مقدار متنابهی مورچه تو منزلمون داشتیم که اوناهم با این دستگاه فراری شدن.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، تجربه‌، تکنولوژی، فکر ایده پیشنهاد، ابزار بهتر زیستن، از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسب‌ها: امیرفرهاد, پشه بند, پیامک ثبت احوال, دفع حشرات, روی تخت اجابت مزاج, رییس, زایشگاه, سوسک, سیستم, شکر, شناسنامه, صدور شناسنامه, عمل قلب باز, عمو فرهاد, قدم نو رسیده مبارک, گلایه, مورچه, نخاعی‌ها,

نویسنده : تاریخ : جمعه 29 شهریور 1392 ارسال نظر(16)

نام پسرم

امروز شنبه عمو فرهاد جانه پسرم و داداش خوب خودم نرفت سرکار و آمد دنبالم تا باهم بریم برای پسرم شناسنامه بگیریم. بعد از حضور در سازمان ثبت احوال و تکمیل مدارک، خانمی جوان و مهربان، مدارک را ازما گرفت و گفت: شما اینجا منتظر بمانید، من کارهاتون را انجام میدم و شناسنامه را میگیرم و میارم تحویل‌تون میدم. بعد نیم ساعت خانمه رفت و مدارکمون را آورد و گفت: مامور ثبت میگه: اسم انتخابی شما تو لیست ما نیست و باید اسمی دیگه روی فرزندتان بگذارید. من جوش آوردم و به خانم مهربان گفتم: خطاب من به شما نیست به سازمان است، من باید اسم فرزندم را انتخاب کنم یا ثبت احوال؟؟ داشتم کلا داغ میکردم که مسئول اطلاعات آمد و گفت: برو طبقه سوم پیش رییس. به آقای رییس گفتم: بعد از اینکه مقام معظم رهبری فرمودند: با این روند کنونى اگر ما پیش برویم کشور پیر خواهد شد. خانواده‌ها، جوان‌ها باید تولید مثل را زیاد کنند؛ نسل را افزایش دهند. ما در راستای محقق شدن اهداف متعالی مقام معظم رهبری و خشنودی ایشان، اطاعت امر نمودیم و اقدام تولید مثل نمودیم حالا حق انتخاب نام دلخواه خودمون را نداریم؟ چرا؟ چون تو لیست ثبت نیست؟ این همه اسم اجق‌وجق هست ولی اسم به این قشنگی نیست؟ مشکل داره؟ به آقای رییس ثبت گفتم: من این نام را انتخاب کردم و فقط همین نام را روی فرزندم میگذارم و ولاغیر. آقای رییس گفت: قبول دارم که اسم‌های ناجور خیلی زیاده و اسم فرزند شما مشکل نداره و زیباست، شما عصبانی نشو تا مشکل را حل کنیم. آقای رییس زنگ زد به ثبت احوال کل و شرح حالی ازم برای مسئولی که میگه چه نامی مجاز و یا غیر مجازه گفت، اوشان هم گفت: من تو لیست نگاه کردم، ممنوعیت برای این نام نیست. آقای رییس دستور داد شناسنامه پسرم را بدون نوبت صادر کنند. بعد تشکر و قدر دانی اتاق اوشان را ترک کردیم و بعد نیم ساعت انتظار شناسنامه‌ی آقا امیرفرهاد زندی را دریافت کردیم و به خانه برگشتیم.

پايانه: برای انتخاب نام، اسم‌های خیلی زیادی را برسی کردیم اما فقط نام کسی را که از همه بیشتر دوستش دارم را برازنده‌ی پسرم یافتم.

چون اسم پسرم تو لیست سازمان ثبت احوال نبوده به احتمال قریب به یقین باید فرزندم یگانه امیرفرهاد دنیا باشه.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ازدواج معلولین، از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسب‌ها: اجق‌وجق, اداره, اسم, امیرفرهاد زندی, برازنده, تولید مثل, ثبت احوال, داداش خوب, رییس, سازمان, شناسنامه, عصبانی, عمو فرهاد, مامور, مدارک, مقام معظم رهبری, نام,

نویسنده : تاریخ : شنبه 16 شهریور 1392 ارسال نظر(32)

شکر شکر شکر

خدای بخشنده و مهربانم، هزاران هزار بار ممنونتم که با بخشیدن فرشته‌ای الهی به ما دل من و همسرم و خانواده‌هامون و دوستاهامون را شاد کردی. خدای خوبم تمام تلاشمان را میکنم تا هدیه‌ات را همانگونه الهی که دادی، پرورش دهیم.

خوشبختانه حال مادر و نوزاد خوب است.

پسرم یه کوچولو زردی داره که ایشاالله به زودی با دارو رفع میشه.

پنج شنبه با عمو فرهاده پسرم رفتیم برای دریافت شناسنامه، اما ثبت احوال تعطیل بود.

ایشاالله شنبه با عمو فرهاد عزیز و مهربان که من خیلی چیزهام به او مدیون هستم میریم برای دریافت شناسنامه‌ی پسرم، ایشاالله بعد دریافت شناسنامه اسم فرزندم را اینجا مینویسم.

پيآمد: از پیامهای تبریک و ابراز لطف همه‌ی دوستان بزرگوار ممنونم، ایشاالله منم به زودی به شما همین تبریک را بگویم.

ایشاالله بعد از اینکه پسرم بسلامتی از چله در بیاد عکسش را خواهم گذاشت.  

همه چیز درباره زردی نوزاد




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، معارف اسلامی، ازدواج معلولین، از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسب‌ها: اسم, پسرم, تبریک, تعطیل, ثبت احوال, خدا بخشنده و مهربان, دارو, زردی, شناسنامه, عمو, فرزندم, فرهاد,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 شهریور 1392 ارسال نظر(8)

سلام پسر بابا

سلام پسر بابا

خوش آمدی به دنیای ما

سعی و تلاش ما در تربیت تو از روزهای نخست دوران جنینی شروع شد.

از ساعت 7 صبح امروز دوشنبه یازده شهریور که رخ به ما نمودی وظیفه‌ی ما برای پرورش تو در رفاه و آرامش و آسایش شروع شد.

امیدواریم تلاش ما موجب پرورش انسانی شود که او نیز موجب آرامش و آسایش آینده​گان باشد.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پند و اندرز، ازدواج معلولین، از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسب‌ها: آینده​گان, پرورش انسان, خوش آمدی, دنیای ما, سلام پسر بابا,

نویسنده : تاریخ : دوشنبه 11 شهریور 1392 ارسال نظر(46)

از پسرم، برای پسرم

به گفته‌ی دکتر فرزندم باید هفته‌ی پیش به‌دنیا می‌آمد. اما، هیچ اتفاقی بی‌امر و اذن الهی رخ نمیده. فرزندم داره میگه من گوش به امر الهی هستم، دکتر وسیله است. من با همه شوخی میکنم و میگم: از اونجا که من عموی پسرم را خیلی خیلی دوست دارم پسرم گذاشته 23شهریور روز تولد عموش دنیآ بیاد تا همیشه کیک تولدش را عموش بخره و کادوهای عموجون را هم برای خودش توقیف کنه.

دوستان خواسته بودن عکس اتاق پسرم را ببینند اینهم عکس‌هاش: یکدوسه- چهار

پسآمد:تو نت دنبال داستان خسرو و شیرین به نثر روان گشتم، تا اگه یه روز پسرم گفت: بابا، قصه‌ی شیرین و فرهاد را برام میگی؟ اینجا دم دست داشته باشمش. داستان خیلی خیلی خلاصه و مفید و مختصر شده، میشه گفت: اندازه یه پیامک شده. با تشکر از کسی که داستان را اینطوری خلاصه کرده.

 

داستان خسرو و شیرین نظامی‌ به نثر هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدر مرتکب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌کند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی‌نصیب نمی‌مانند. هنگامی‌ که هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر فرزندی عدالت را اجرا می‌کند: اسب خسرو را می‌کشد؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان، نیای خود را در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردکه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد. مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینکه ندیم خاص او، شاپور،  به دنبال وصف شکوه و جمال ملکه‌ای که بر سرزمین ارّان حکومت می‌کند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌کشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی‌حد او می‌نماید، آنچنان که دل هر شنونده‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌کرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی‌همتاست. سخنان شاپور، پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد. هنگامی‌ که شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در دیری اقامت می‌کند و به واسطه‌ی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی کوهی در همان نزدیکی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌کشد و آن را بر درختی در آن حوالی می‌زند. شیرین را  در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینکه آن بیشه،  سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مکانی دیگر می‌روند  اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب  خود می‌کند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی خسرو می‌شود که برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد. در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد. شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی که با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می‌کند و همان گونه که با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار کرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد.

شیرین که در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین که دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد. از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترک مدائن می‌کند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌کند که اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می‌گیرد. در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور خسرو می‌شود. هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند. شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. کنیزان، او را در کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او می‌کوشیدند. شیرین که از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی که نسبت به شیرین داشتند، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می‌کرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود که روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می‌کند و از شاه دستور می‌گیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی که در آن کوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ می‌کند.  به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می‌کند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند.

دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به امید اینکه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود. در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌کند و با تهمت پدرکشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک می‌نماید. خسرو نیز که همه چیز را از دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی‌ها، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یکدیگر را دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در کاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد. خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌ خسرو دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم کرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود. مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت می‌کند. تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست؟؟؟ پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پراکند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد. در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند، او را طلب کرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب کرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت. آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو که دیگر نمی‌توانست عشق سرکش خود را مهار کند، ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد. شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور، کار بسیار مشکلی بود،

شاپور برای رفع این مشکل، فرهاد را به شیرین معرفی کرد.

در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می‌کند که ادراک از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ که از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتکارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه می‌زد که در مدت یک ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این کار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش کند. فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو می‌رسد. او که دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود. هنگامی ‌که پیک خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاک می‌افتد. شیرین از مرگ او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند.

خسرو نامه‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترک غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به یادش می‌آورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد که جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو که از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شکرنام که توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند.

خسرو که می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز که از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شکایت‌ها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می‌دارد و تأکید می‌کند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می‌گردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌کند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به کمک شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیک از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از کف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید. خسرو که معشوق را در کنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد.

خسرو پس از کام یافتن از شیرین، حکومت ارمن را به شاپور می‌بخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌کند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افکند.

شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ایجگرگاهش را درید. حتی در کشاکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، که خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد.

بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند. 




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، ازدواج معلولین، عکس، از امیرفرهاد و امیرسام، تاریخ،
:: برچسب‌ها: اتاق, امر و اذن الهی, باربد, بساط عیش و نوش, پری, خسرو و شیرین, خلاصه, داستان, دکتر, دنیا, شاپور, شبدیز, شوخی, شیرین و فرهاد, عشق, عکس, عمو, قصه, کادو, کیک تولد, مفید و مختصر, نثر, هرمز,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 شهریور 1392 ارسال نظر(10)

تاریخ خاندان زند و زندیان

سرپوش: این روزا منتظر ورود پسرم به دنیای خاکی هستیم، برای اینکه پسرم با تاریخ خاندانش آشنا بشه متن زیر را گردآوری و ویرایش و منتشر کردم. زمانی که داشتم برای متن زیر جستجو میکردم چند عکس از کریم‌خان دیدم که باعث حیرت من و هر کس که اونها را بهش نشان دادم شد، چرا که شباهت حیرت‌انگیزی با پدرم داره.

از کسانی که قبلا متن زیر را تهیه و در جاهای مختلف منتشر کردن تشکر میکنم.

زندیان یا زندیه یا دودمان زند نام خاندانی پادشاهی است که میان فروپاشی افشاریان تا برآمدن قاجار به درازای چهل و شش سال در ایران بر سر کار بودند.  این سلسله به سردمداری کریم‌خان زند از ایلات لر ساکن ملایر که از سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید او فردی مدبر و مهربان بود.  کریم‌خان خود را وکیل الرعایا نامید و از لقب (شاه) پرهیز کرد.  شیراز را پایتخت خود گردانید و در آبادانی آن کوشش نمود.  ارگ، بازار، حمام و مسجد وکیل شیراز از کریم‌خان زند وکیل الرعایا به یادگار ماندهاست.

کریم‌خان زند، وکیل الرعایا (۱۱۹۳ 1163 ه. ق. ): از سوابق زندگی خان زند تا سال 1163ه. ق.  که جنگهای خانگی بازماندگان نادر شاه بی کفایتی آنان را برای مملکتداری آشکار ساخت و به تبع آن عرصه را برای ظهور قدرتهای جدید مستعد گردانید، خبری در دست نیست.  به دنبال اغتشاشات گسترده و عمومی این ایام خان زند به همراه علی مردان خان بختیاری و ابوالفتح خان بختیاری اتحاد مثلثی تشکیل دادند و کسی را از سوی مادری از تبار صفویان بود را به نام شاه اسماعیل سوم به شاهی برداشتند.  ولی چون هیچ یک از آنان خود را از دیگری کمتر نمیشمرد، ناچار به نزاعهای داخلی روی آوردند.  سرانجام کریم‌خان توانست پس از شانزده سال مبارزه دایمی بر تمامی حریفان خود از جمله محمدحسن خان قاجار و آزاد خان افغان غلبه کند و صفحات مرکزی و شمالی و غربی و جنوبی ایران را در اختیار بگیرد.  وی به انگلیس‌ها روی خوش نشان نداد و همواره می‌گفت آنها می‌خواهند ایران را مانند هندوستان کنند.  برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال1189 ه. ق.  بصره را از حکومت عثمانی منتزع نماید و به این ترتیب، نفاذ اوامر دولت ایران را بر سراسر اروندرود و بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.

 قلمرو زندیه در ۱۷۸۲ میلادی کریم‌خان زند

کریم‌خان زَند (۱۱۹۳ – ۱۱۶۳ ه. ق) (حکمرانی: ۱۱۷۹ - ۱۱۹۳ ه. ق) که خود را وکیل الرعایا میخواند و نه پادشاه، یک ایلیاتی بانفوذ لر و از شاخه ی لر کوچک منتسب بهلر فیلی بود که به فرمانروایی ایران رسید و بنیانگذار پادشاهی زندیان شد.  کریم‌خان توانست پس از فروپاشی حکومت نادرشاه افشار، تمام بخشهای مرکزی، شمالی، غربی و جنوبی ایران را تحت حکومت خود درآورد.  همچنین برادر وی، صادق‌خان، نیز موفق شد در سال ۱۱۸۹ ه. ق.  بصره را از امپراتوری عثمانی جدا کرده و به ایران پیوست نماید و از این طریق، نفوذ ایران را بر سراسر اروندرود، بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.

پست‌های کریم‌خان زند:

ایل خان

سرلشکر

وکیل الرعایا

سیاست داخلی او را نیکوترین فرمانروا پس از حمله عربها به ایران دانسته‌اند.  کریم‌خان از ایل لک زند همدان بود.  پدرش «ایناق خان» نام داشت و رئیس ایل بود. کریم‌خان در آغاز یکی از سربازان سپاه نادرشاه افشار بود که پس از مرگ نادر به ایلش پیوست.  کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر کریم‌خان نیرویی به هم زد و پس از چندی با دو خان بختیاری به نامهای ابوالفتح خان و علیمردان خان ائتلافی فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی میدانستند، به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برگزیدند.  در این اتحاد علیمردان خان نایب‌السلطنه بود و  ابوالفتح‌خان حاکم اصفهان و کریم‌خان نیز سردسته سپاه بود.  اما چندی که گذشت علیمردان‌خان،  ابوالفتح‌خان را کشت و بر دیگر همراهش کریم‌خان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریم‌خان بود.  چندی هم با محمد حسن‌خان قاجار دیگر مدعی پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسن‌خان را در حالی که رو به گریز بود کشتند.  او بازمانده افغانهای شورشی را نیز یا تار و مار کرد و یا آرام نمود.  سر انجام با لقب وکیل الرعایا (نماینده مردم) در ۱۷۵۰ به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان رسید که آن را به احترام نادرشاه در دست نوه او شاهرخشاه باقی گذاشت. کریم‌خان لکی بیسواد اما هوشمند و باتدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت میداد و به دانشمندان ارج میگذاشت.  وی کارخانه‌های چینی‌سازی و شیشه‌گری در ایران احداث کرد.  صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت.  با این وجود غربیان وی را «پادشاهی بزرگ» نمیدانستند چرا که در دوره‌ی زمامداری او به‌ایشان امتیازی داده نشد؛ البته او خود نیز چنین ادعایی نداشت و خود را وکیل الرعایا میخواند.  کریم‌خان با توجه به پیشه‌اش که سرپرستی ایل بود از نزدیک با مشکلات مردم آشنا بود و سپس سپاهیگری آن هم در ارتش نادری، که درگیر جنگهای پیاپی بود به او نشان داد که بار جنگ‌های پیاپی به دوش خراج مردم است؛ پس، بیشتر آرامش و درگیر نکردن کشور در درگیری‌ها را میپسندید تا مبادا آشوب و یا جنگی به کشور و مردم آسیب برساند.

جنگ خارجی

تنها جنگ دوران فرمانروایی کریم‌خان، جنگ بصره و ستاندن این شهر از عثمانیان بود.  او در این جنگ به دلیل بدرفتاریها و اخاذی از بازرگانان ایرانی توسط حاکم بصره درگیر شد.  در زمان او بندر بوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد.  کریم‌خان از انگلیسی‌ها دل خوشی نداشت و همیشه می‌گفت که انگلیسی‌ها می‌خواهند ایران را مانند هند کنند؛ بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی می‌پرداخت.  سرکوبی شورشها در زمان کریم‌خان چند آشوب کوچک از جمله طغیان میرمهنا دزددریایی معروف خلیج فارس و شورش حسینقلی خان جهانسوز رخ داد اما در کل در زمان او مردم ایران روی آرامش دیدند.

پایتخت کریم‌خانی

کریم‌خان زند شهر شیراز را پایتخت خود ساخت و بناهای بسیار زیبایی از خود در این شهر به یادگار گذاشت که از آن جمله میتوان به حمام وکیل، بازار وکیل، ارگ کریم‌خان و مسجد وکیل اشاره کرد.  مرگ کریم‌خان و نسل اوکریم‌خان در ۱۱۹۳ هجری قمری (۱۷۹۹ میلادی) درگذشت.  فرزندان او هفت تن، چهار پسر و سه دختر بودند.  پس از مرگش بزرگترین پسرش  ابوالفتح‌خان به فرمانروایی رسید.

پایه گذار دودمان زند، کریم‌خان فرزند ایناق خان، ریئس ایل زند بود که در روستای پری از بخشهای ملایر زندگی می کردند و به گویش لری سخن می گفتند، در میان فرزندان ایناق خان، کریم‌خان، مردی شمشیر زن، دلیر، خردمند و دانا شناخته شده بود و او را «توشمال» به معنی بزرگتر و کدخدا می نامیدند.  در دوران صفویه و افشار ایل زند گاه به عثمانیها و زمانی به افغانها می‌تاختند و دارائی آنها را به یغما می‌بردند و با این کار بر آن بودند که دشمنان را از ایران برهانند.  آنان با ترفندهای سیاسی ویژه که آمیخته با ساده دلی و پاکی بود. 

همسایگان که چشم به خاک ایران داشتند از کشور رانده و هرگز فرمانبردار آنها نشدند.  در این راستا دکتر نوائی می نویسد: « این طایفه به هیچ قدرتی سر فرود نیاورد، نه خراجگزار افاغنه شد، نه خدمتگزار عثمانیان، بلکه با روش جنگ و گریز به اصطلاح آن زمان «قزاقی» دائماً مزاحم اردوی عثمانیها بودند. » در زمان نادر شاه، این ایل به خراسان کوچ داده شد و در «دره گز» جایگزین شدند.  نادر تنی چند از دلاوران ایل که کریم‌خان یکی از آنها بود به سپاهیان خود افزود.  کریم‌خان از خود دلیری و دلاوری نشان داد تا آنجا که به سرداری سپاه ابراهیم‌خان برادرزاده نادر برگزیده شد.  پس از کشته شدن نادر، برگ نوینی در تاریخ زندگی ایل زند باز شد و آنها از تبعید گاه خود به دیار کهن «پری» بازگشتند.   کریم‌خان پس از جنگ و ستیز با رقیبان خود که بیشتر از سران بختیاری بودند، در سال 1179 هجری برابر با 1759 پس از زایش مسیح، وارد شیراز شد، آنجا را پایتخت قرار داد و به شاهی رسید.  او تا پایان زندگیش هرگز پانیام شاه و سلطان را نپذیرفت و خود را وکیل الرعایا خواند زیرا به این باور بود که وکیل مردم ایران است. «  به راستی عنوان جالبی بود.  نه پیش از او کسی از این عنوان پرشکوه استفاده کرده بود نه پس از او. پس پاسخ را در شخصیت و مشرب خود او باید جستجو کرد.  این عنوانی بود که او از سر عقل و درایت به آن قناعت ورزیده بود. »

ساختار فرمانروائی کریم‌خان پس از ساسانیان و دستیابی عرب به ایران بنیانی ایرانی نژاد داشت.  پس از فروپاشی آل بویه آنانکه در خاک ایران حکمرانی کردند، یا ترک و یا مغول بودند.  او نخستین ایرانی پس از ترک و مغول بو دکه در سراسر ایران فرمانروائی کرد.  خان پاک دل و بی پیرایه زند، امانه بی سیاست و ناتوان در کشور داری، توانست آرامشی را که زمانها مردم ایران آرزومند آن بودند، برایشان ارمغان آورد.  مردم توانستند پس از مدتها جنگ و تنگدستی و بیماری که در دوران نادر و جانشینان او ایران را فرا گرفته بود، در آسایش، با نشاط و شادی زندگی کنند.  کریم‌خان 14 سال پایان عمر را چنان پی ریزی کرد که خود و مردم ایران آسوده و شاد بودند. 

در ایامش ایران طرب خانه بود

ز عهدش غم غصه بیگانه بود مسجد وکیل در شهر شیراز یادگار کریم‌خان زند ابوالفتح‌خان زند ابوالفتح‌خان زند سومین پادشاه دودمان زند ایران بود.

پادشاهی ابوالفتح‌خان در سال ۱۱۵۸ خورشیدی و فقط در حدود ۷۰ روز بود. ابوالفتح‌خان فرزند کریم‌خان زند و جانشین زکی‌خان بود.

صادق‌خان زند، صادق‌خان برادر تنی کریم‌خان زند و پدر بزرگ  لطفعلی‌خان زند بود.  وی که مردی دلاور بود پس از مرگ کریم‌خان و در جنگ قدرت میان خاندان زند در آغاز نابینا و چندی بعد کشته شد.

علیمرادخان زند

شیخ ویس‌خان زند

جعفرخان زند، جعفرخان پسر صادق‌خان زند بود و پدر  لطفعلی‌خان زند. او چندی فرمانروی بخشهایی از ایران مرکزی و جنوبی را در دست داشت و سرانجام در جنگ قدرت میان دودمان زند در شیراز و در حالی که بر تخت بیماری بود کشته شد. او را با وجود توانایی جنگی‌اش ترسو خوانده اند. وی واپسین فرمانروای زند پیش از پسرش بود.

صیدمرادخان زند، صِیدمُرادخان زند هفتمین پادشاه دودمان زند ایران بود. صیدمرادخان زند که از ۱۱۶۷ تا ۱۱۶۸ خورشیدی (۱ سال) پادشاهی کرد جانشین جعفرخان زند بود. صیدمرادخان زند فرزند خدامرادخان بود.

لطفعلی‌خان زند، لُطفعَلی‌خان زند (۱۱۴۸-۱۱۷۳ خورشیدی) واپسین فرمانروای زند بود که میان سالهای ۱۱۶۸ تا ۱۱۷۳ خورشیدی (۱۲۰۳ تا ۱۲۰۹ قمری) بر سر پادشاهی با هماورد نیرومندش آقا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت و سرانجام از او شکست خورد و با مرگ او پرونده دودمان زند نیز بسته شد.  طایفه زند یکی از طوایف قوم لر می‌باشد. وی پسر جعفرخان زند و نوه صادق‌خان زند برادر بنیادگذار فرمانروایی زندیان؛ کریم‌خان زند وکیل الرعایا بود.  وی دارای ویژگیهای برجسته بسیاری چون خوش‌سیمایی، دلاوری، نیرومندی و هوش سرشار بود.  وی از ادب و شعر هم بی‌بهره نبود. شعر زیر را که در تاریخ ایران بسیار نامور می‌باشد وی درباره شکست‌هایش از آقامحمدخان سرودهاست:

یا رب ستدی جهانی از همچو منی

دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی

از گردش روزگار معلومم شد

پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی  لطفعلی‌خان زند

نبرد بر سر قدرت

هنگامی که جعفرخان پدرش در شیراز ترور شد وی در بوشهر سرگرم سر و سامان دادن به وضعیت آن سامان بود که خبر مرگ پدر را شنید.  وی که در این هنگان تنها هجده یا نوزده سال داشت با سیصد تن سپاهی دشتستانی خود را به شیراز رساند و بر کودتاگران پیروز شد و کنترل اوضاع را به دست گرفت.  در این هنگام با آقامحمدخان قاجار رو به رو شد که بر خش‌های شمالی و مرکزی کشور چیره شده بود، با وی به نبرد پرداخت و در آغاز به کامیابی‌هایی هم رسید ولی هنگامی که در یکی از لشگرکشی‌ها با سپاهش از شیراز بیرون رفته بود با خیانت حاج ابراهیم کلانتر روبه رو شد.  وی دروازههای شیراز را بست و شاه جوان را به شهر راه نداد.

آوارگی، به دست آوردن کرمان، و دستگیری سپاهیان نخست به دشتستان و سپس به بندر ریگ رفت.  امیرعلی‌خان حیات داوودی فرمانروای ریگ وی را به گرمی پذیرفت و در اندازه توان نیروهایی بدو داد.  او شکست‌هایی به سپاهیان قاجار وارد ساخت و سرانجام در دشت زرقان میان تخت جمشید و شیراز اردو زد . شهریار زند بعلت نیروهای کم دست به جنگ پارتیزانی زد. در این هنگام خود آقامحمدخان با سپاهی چهل هزار نفری به سوی فارس رهسپار شد.  لطفعلی‌خان با سه هزار تن در جایی به نام شهرک میان راه شیراز-اصفهان و در ۱۴ فرسنگی شیراز به پیشباز سپاه قاجار رفت ولی چون شمار سپاهیان دوسوی نبرد با هم برابر نبود لطفعلی‌خان رو به شبیخونهای پیدرپی آورد و اینگونه ماهها سپاه قاجار را کلافه نمود. به ناچار با صد تن از یارانش از راه بیابان به طبس رفت، در میان راه چند تن از یارانش از زور تشنگی جان دادند، فرمانروای آن سامان دویست تن سرباز زیر فرمان او گذارد. وی با این شمار از سپاهیان که داشت پس از چندی ابرقو را گرفت.  در آنجا به گسترش سپاهش پرداخت تا آنکه نیروهایش را به ۱۵۰۰ تن رساند، پس دارابجرد و نیریز را نیز به دست آورد و سپاهیانی را که قاجارها از شیراز برای جنگ با او فرستاده بودند را نیز شکست داد.  در این هنگام بزرگان نرماشیر بدو پیوستند و او سرانجام توانست بر شهر کرمان چیره گردد.  کرمانیان او را پذیرفتند و از او پشتیبانی کردند. او در کرمان به نام خود سکه زد و آن شهر را مرکز پادشاهی کوچکش قرار داد. آقامحمدخان با لشکرش کرمان را محاصره کرد، محاصره چهار ماه دنباله داشت و در شهر قحطی آمد. سرانجام لشکر قاجار به درون شهر ریخت. خان زند از میان سپاه قاجار گذشت و توانست به یاری اسبش غران خود را تندرست از میدان برهاند و به سوی ارگ بم رفت و بیست و چهار ساعت پس از آن به بم رسید. از بم به سوی طبس رفت.  فرمانروای طبس امیرحسن خان به پیشبازش رفت و او را نکو داشت ولی بدو پیشنهاد کرد که به تیمورشاه درانی فرمانروای قندهار پناهنده شود. در همین زمان بزرگان نرماشیر برایش پیامی فرستادند که در جنگ با قاجارها از او پشتیبانی خواهند نمود. شاه زند به بم رفت و حاکم بم نیز وی را به نیکی پذیرفت ولی ازآنجا که میپنداشت برادرش که از لشکریان زند بود به دست سپاه قاجار افتادهاست به مهمان خویش خیانت کرد و وی را به قاجارها سپرد. از دیگرسو خان قاجار پاداشی را برای تحویل دادن مرده یا زنده او تعیین کرد که فرمانروای بم با تحویل او به قاجارها آن را به دست آورد. البته لطفعلی‌خان به آسانی دستگیر نشد و تنها زمانی تسلیم شد که اسب نامدارش غران از پای درآمد.  لطفعلی‌خان در برابر خان قاجار وی را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخمهای سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آقامحمدخان ایستاد و بدو سلام ندادو بدو تعظیم نکرد. آقامحمدخان نیز دستور داد که اصطبل‌بانانش وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند. فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین میکشیدند. به گزارش تاریخ‌نویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که: «هان لطفعلی‌خان! هنوز هم غرور داری؟» واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتن نداشت تنها سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریستو گفت: «من از تو نمیترسم ای اخته فرومایه». این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد. برخی نیز نوشته‌اند که او با دستهای خود چشمهای وی را از کاسه بیرون کشید که دور از واقعیت می‌باشد.  مرگ

لطفعلی‌خان را آقامحمدخان به تهران برد و پس از چندی دستور کشتنش را داد. مرگ وی را به روش خفه کردن نوشته‌اند. پیکرش را در امامزاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند. رفتار آقامحمدخان با بازماندگان واپسین شاه زند هنگامی که لطفعلی‌خان از فارس دور شد آقامحمدخان در ذیحجه۱۲۰۸ در شیراز بر تخت پادشاهی زندیان نشست و نخستین دستوری که داد ویران کردن برج و باروی شیراز بود که یادگار کریم‌خان بود. فتحعلی‌خان صبا شاعر دوره زندیان و قاجار در اندوه ویران کردن این باروی شکوهمند چنین سرود:

گردون به زمانه خاک غم ریخت، دریغ

با شهد طرب زهر غم آمیخت، دریغ

از کینه‌ی دور فلک جورسرشت

شیرازه‌‌ی شیراز ز هم ریخت، دریغ

دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوانهای کریم‌خان زند، بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود، وی استخوانهای نخستین زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پله‌های کاخش جایی که همیشه از آن گذر میکرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد. این استخوانها تا پادشاهی رضاشاه پهلوی در همانجا ماند تا در زمان پادشاهی او استخوانها را با احترام بسیار از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند.  سپس دستور بازداشت و زورگیری دارایی‌های زندیان و وابستگان آنها را داد و آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند. چنین می‌نماید که سرنوشت شومی بر آنها رفته است، از سرنوشت شاهدخت همسر لطفعلی‌خان زندو پسران شهریار زند فتح‌الله‌خان و خسرومیرزا به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی نداریم.  آقامحمدخان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلی‌خان جزای سختی داد، به فرمان او تمامی مردان کور و به نوامیس تجاوز و اموال غارت گردید.  لطفعلی‌خان در فرهنگ توده از آنجا که وی دارای ویژگی‌های همه‌پسندی چون زیبایی، دلاوری، تسلیم ناپذیری و ایستادگی بیش از اندازه داشت و با دغل‌کاریها و بداقبالی و ناکامی و سرانجام شکنجه ددمنشانه و مرگ رودر رو شده بود در نزد مردم به شخصیتی افسانهای همچون چهرههای شاهنامه‌ای تبدیل شده است. برای او تصنیف‌هایی سروده شده است که در دل مردم زنده مانده و جهانگردان نیز حتی از آنها یاد کرده‌اند. بخشی از یکی از این تصنیف‌ها را که در میان کرمانیان ساخته شده و مردم سالها آن را میخواندند در زیر میآید:

هر دم صدای نی میاد

آواز پی در پی میاد

لطفعلی خانَم کی میاد؟

روح و روانم کی میاد؟

امروزه نام لطفعلی‌خان در برخی شهرها بر خیابانهایی نهاده شده است، به ویژه در شیراز خیابانی به نام او نامگذاری شده است.

 غران

غران نام اسب نامدار لطفعلی‌خان بود(بعلت رنگ سیاه اسب).  نژاد این اسب نامشخص است که بارها جان ارباب خود را در نبردهای گوناگون رهانیده بود. این اسب تند و تیز سیاه رنگ بود و بر پیشانیش لکهای سپید به مانند یک ستاره داشت. گریز لطفعلی‌خان از میان سپاه قاجارها در رویداد تاختن بر کرمان تنها با یاری غران شدنی گردید و چنانکه پیشتر گفته شد او فاصله میان کرمان تا بم را در بیست و چهار ساعت پیمود.  سرانجام هنگامی که در بم لطفعلی‌خان بر اسبش نشست تا از مهلکه بگریزد دشمنان پاهای پشت این اسب را بریدند، حیوان به زانو میافتد ولی سوارش که از سرنوشتش آگاه نبود او را هی کرد، اسب روی پای بریدهاش میایستد ولی از درد تاب نمی‌آورد و به زمین میافتد. دیدن صحنه قطع شدن پاهای غران شاه جوان را متاثر کرد. لطفعلی‌خان و میرزا مهدی لشکرنویس آن مرد میرزا مهدی لشگر نویس نام داشت. وی پیش از لطفعلی‌خان در دستگاه پدرش جعفرخان کار میکرد که به دلیل جرمی جعفرخان دستور بریدن گوشهای او را داده بود.  وی نیز هنگامی که جعفرخان ترور شد گوش‌های سر بیجان ارباب پیشین خویش را برید.  پس از پیروزی آغازین لطفعلی‌خان بر کشندگان پدر میرزا مهدی بریدن گوش را انکار کرد و حاج ابراهیم نیز برای بخشش او پادرمیانی کرد، لطفعلی‌خان نیز وی را بخشید و حتی برای وی پست‌هایی و خلعتی هم در نظر گرفت. ولی در روزی که قرار بود خلعت را به او بدهد به آتش‌بیاری مادرش میرزا مهدی را زنده‌ زنده در آتش انداخت و زیر قول خود زد و حاجی را نیز از خود رنجاند. حاج ابراهیم کلانتر بزرگترین لغزش لطفعلی‌خان اعتمادش به حاجی ابراهیم بود چه که همانگونه که دیدیم این مرد به شاه جوان خیانت کرد و دروازه شیراز را به روی او بست و خانواده و زن و بچه و دارایی‌های وی را دودستی به خان قاجار سپرد. حاج ابراهیم دارای نفوذ بسیار بود و خویشانش در جاهای گوناگون ایران از تهران تا اصفهان بر سر کارهای مهم بودند. وی از آغاز کار به نامه نگاری با قاجارها پرداخته بود و داستان میرزامهدی نیز وی را رنجاند و یکسره به دشمن زندیان پیوست.

لشکرکشی به کرمان

آقامحمدخان برای آرام کردن آذربایجان به آن نقطه رفت، لطفعلی‌خان به سوی کرمان لشکر کشید، این لشکرکشی نافرجام به فرسوده شدن سپاهش انجامید و در تازش‌های آینده قاجارها برایش گران تمام شد.  تعدادی از طایفه زند چون وضعیت را نامناسب دیدند و بزرگان طایفه زند هرکدام برای رسیدن به قدرت دست به کشتار یک دیگر زده بوداند, شبانه و مخفیانه به سمت کوهستانهای سخت‌گذر بویر احمد حرکت کردند تا جان زن و فرزندانشان در امان باشد و تا زمانی که سلسله عوض شد در همان جا میزیستند وانگاه که قتل عام بر علیه این طایفه به پایان رسید و بعد از مرگ آقامحمدخان قاجار که کینه این طایفه را بر دل داشت باز مانده طایفه کریم‌خان به یاسیچ یا همان یاسوج کنونی کوچ کردند ودران مکان اقامت گزیدنند و در این مدت صاحب مال و منال خوبی شده بوداند. بعد سالها مخفیانه زندگی کردن حاج نیاز بزرگ طایفه به سمت اردکان فارس هجرت نمود وبا ورود ایشان به این منطقه کسی یارای مقابله با این طایفه تازه وارد را نداشت و آنگونه که خدا می خواست به بزرگی و خانی منطقه درآمد و ایشان برای همیشه در این مکان اقامت کردند و بعد از حاج نیاز فرزندش حاج علی خان و فرزندان ایشان بر بلوکات اردکان فارس خانی و کلانتری کردند و از این طایفه در فارسنامه ناصری یاد شده است. ایشان کلیه دهات مجاور را خریداری کردند و خراج سالیانه حکومت را یکجا میپرداختند این طایفه برای قدردانی از زحمات حاج نیاز بعدها نام خانوادگی نیازی را برای فامیل خود انتخاب کردند از حاج نیاز یاسیچی قرانهای خطی بر پوست اهو برای وراث ان به جای مانده است. و در دوره پهلوی که مبارزات بر علیه خوانین اغاز شده ایشان بدون مقاومت قدرت را به حکومت مرکزی تحویل دادند. فارسنامه ناصری از دیگر بازماندگان طایفه زند که به یافت آباد کنونی تبعید شده بودند نیز در اواخر دوره قاجاریه رضا قلی بک میرزا و بعد از او مرتضی خان زند معروف به مرتضی خان یافت آبادی موفق به تملک اراضی یافت آباد شدند که البته در رابطه با مالکیت یافت آباد همواره باعبدالحسین میرزا فرمانفرما معروف به شازده فرمانفرما از شاهزادگان صاحب نفوذ قاجار اختلافاتی وجود داشت که در نهایت پس از نزاعی طولانی و خشونت بار در دوران پهلوی اول با رای دادگاه مالکیت یافت آباد به خوانین زند رسید. مرتضی خان یافت آبادی نیز همچون دیگر اقوام خود جوانمرد و مردم دار بود و به عنوان یکی از پیشگامان اصلاحات ارضی بخش عمدهای از زمینهای یافت آباد را به صورت داوطلبانه به مردم واگذار کرد. مقبره رو به تخریب وی در قبرستان یافت آباد واقع شده است. زندیان با انگلستان دارای پیوندهای بازرگانی بودند و برخی سران این دودمان همچون واپسین شاهشان لطفعلی‌خان برخوردهای نزدیک و دوستان‌های با نمایندگان این کشور داشتند. هرچند برخورد کریم‌خان با انگلیسی‌ها در تاریخ پُرآوازه است؛ وی چینیهای پیشکشی انگلیسی‌ها را در پیش رویشان شکست و ظرف‌های مسی ایرانی را به زمین زد و گفت که می‌بینید مال ما بهتر است و نیازی به ظرف‌های شما نداریم؛ ولی می‌نماید این از عاقبت اندیشی بنیانگذار این دودمان بوده باشد چه که هندوستان به تازگی به استعمار انگلیسی‌ها درآمده بود. ولی با این همه وی به شرکت انگلیسی هند شرقی پروانه زدن تجارتخانه در بوشهر را داد و تسهیلاتی بدیشان بخشید. انگلیسی‌ها پارچه‌های پشمی به ایران میآوردند و در برابر کریم‌خان ایشان را از حق گمرک معاف نمود. ولی بازرگانان انگلیسی حق بیرون بردن طلا و نقره را از ایران نداشتند و ناچار بودند برای بهای کالاهای خویش کالاهای ایرانی خریداری کنند.

فتح بصره در سال ۱۷۷۵ (میلادی) نیز از سوی کریم‌خان برای از رونق انداختن بازرگانی عثمانی و رونق بخشیدن به بندرهای ایران بود چه که پنج سال پیش از آن بازرگانان انگلیسی تجارتخانه خویش را در بوشهر بسته و در بصره برپا نموده بودند و با چیرگی بر بصره آنها چارهای نداشتند جز اینکه شرطهای ایران را در راه بازرگانی بپذیرند. هلند نیز در آن زمان هماورد بازرگانی انگلستان بود، این کشور در این زمان جزیره خارک را اشغال کرد و آن را محور بازرگانی خویش با ایران و عثمانی قرار داد ولی دیری نگذشت که در سال ۱۷۷۶ (میلادی) راهزنی به نام میرمهنا ظاهراً به اشاره زندیان خارک را گرفت و هلندیها را بیرون راند. همچنین روسیه نیز پیوندهای بازرگانی گستردهای در این روزگار با زندیان داشته‌اند.

در نیمه دوم سده هجدهم اروپاییان حرکتهای استعماری خویش را در شرق آغاز کرده بودند و کریم‌خان از این جنبش اینان هشیار بوده و به پیروانش نیز هشدار میدادهاست. دوره زند به دو بخش شهریاری کریم‌خان و دوره پس ازآن بخش پذیر است. وضعیت مردم در زمان پادشاهی کریم‌خان او که مرد ساده‌زی بود به تجملات و انباشتن دارایی کششی نداشت و بیشتر سرمایه کشور را به مصرف نیازهای درونی کشور میرساند. او دوست داشت مردم در آرامش و آسایش و شادی زندگی بکنند و در راه این آرزوی خویش میکوشید. او که انسانی بیآلایش بود در توده مردم حاضر میشد و از روزگار آنان آگاه میشد و گاه در انجام کارهای پست نیز بدانها یاریمیرساند.

از مهربانی و بخشش او داستانها گفته شدهاست. مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریم‌خان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم‌خان از وی می پرسد: "چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟" مرد با درشتی می گوید: "دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!" خان می پرسد: "وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟" مرد می گوید: "من خوابیده بودم!!!" خان می گوید: "خوب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟" مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود. مرد می گوید: "من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!" خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید: "این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم..."

ایل زند

ایل زند یکی از شاخه های ایل های ایرانی نژاد بوده اند و با یکی از گویش های لری صحبت می کرده اند . ایل زند زیرگروه قبیله لک بوده است . در سده دوازدهم جمعیت این ایل آن چنان زیاد نبوده است .با توجه به این که بیشتر منابع ایل زند را لر ذکر می کنند اما در کتاب " کرد در دایره المعارف اسلام ص 97 " چنین آمده است :زندیه یک طایفه کرد بوده و در درجه اهمیت قرار داشت . آنها بین همدان و ملایر در ناحیه ای که قبلا ایغار نامیده می شد، زندگی می کردند .در زمان نادر شاه به خراسان کوچانده شدند اما پس از مرگ نادر شاه دوباره به موطن خود بازگشتند.

دوره کریم‌خان زند:

مردم شیراز و فارس کریم‌خان را لر می دانند . در برخی منابع نوشتاری هم وی را لر لک ذکر کرده اند .یکی از پژوهشگران کرد ، کریم‌خان زند را از طایفه کرد لک می داند (زه کی به گ ، محمد ئه امین ، کورد و کوردستان ، چاپ بغداد 1932 میلادی جلد 1)  هم چنین کنسول ا. آرلف ( به نقل از آکوپوف ص 84 ) می نویسد :" کریم‌خان زند ، خودش زنگنه بود "

به هر روی کریم‌خان زند ، در سال 1164 ه.ق . شیراز را به پایتختی برمی گزیند و چند طایفه کرد را از کردستان به شیراز می آورد از جمله طایفه احمدوند ، کرونی ، کلون عبده و ایل بایروند.( نکته جالب این که در شهرستان کازرون و در نزدیکی دریاچه پریشان دو روستا به نام های کلونی و عبده ای وجود دارد که می تواند نشان از نامگذاری این روستا به دلیل همین طایفه بوده باشد ) .افزون بر اینها حدود 90 هزار نفر از ایلات بختیاری، زنگنه ، وند و لیلاوی را مانند گروه احمد وند و کرونی در نزدیکی شهر شیراز اسکان می دهد.(کتاب مجمع التواریخ ، ص 342 و تحفه العالم، ص145( به نقل از: ورهرام ،ص 182)) . البته در منابع دست اول زندیه هم می بینیم که طایفه مافی ( در کتاب عبدالکریم شیرازی ،ص132آمده است که :"مافی از قبایل لک که در حوالی قزوین اسکان دارند" ، طایفه باجلان ، طایفه چگنی و ... نیز در شیراز و فارس بوده اند .( به نقل از ابوالحسن غفاری کاشانی در کتاب گلشن مراد که به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد در سال 1369 در انتشارات رزین چاپ گردیده است ، ص .758(این کتاب برای نخستین مرتبه در سال 1369چاپ گردید و اطلاعات فراوانی در زمینه کردان ایران در دوره زندیه ارائه کرده است که هیچ یک از پزوهشگران کردشناس در آثار خود از این کتاب استفاده نکرده اند)) هم چنین در این زمینه اکوپوف در صفحه 69 (به نقل از هدایت در کتاب تاریخ زندیه ،تهران،1955) چنین می نویسد : "از اخبار منابع در می یابیم که کریم‌خان زند در سده هیجدهم میلادی ، بخشی از مردم جنوب کردستان را به فارس برد و درآنجا پیشینیان سنجابی ها – پیشینیانشان ، نه اینکه خودشان – در کنار کردان زنگنه در نزدیکی شیراز می زیسته اند . آنها را بختیار خان ،دوباره به کردستان آورد."

یکی از پژوهشگران معاصر ( ورهرام ، ص 182) اظهار نظر کرده است:" کریم‌خان زند به دلایل سیاسی و آرام نگه داشتن قبایل مختلف و هم چنین رونق شیراز گروههای مذکور را مجبور به اقامت در شیراز نموده است" اما از لحاظ منطقی این مساله دور از ذهن به نظر می رسد که آدمی 90 هزار و حداکثر دو تا سه برابر این تعداد را در شهر شیراز و اطراف آن اسکان بدهد ،چه معمولا تمامی اینان از عشایر بوده اند و سرکش و نافرمان و کنترل آنها در داخل شهر و اطراف آن نهایت مشکل بوده است . حال اگر نظریه کرد بودن کریم‌خان زند را بپذیریم ، به نظر پژوهشگر ارجمند دکتر صداقت کیش ، توجیهی منطقی است که کریم‌خان زند از کردان ، برای پشتوانه خود به شیراز و اطراف آن بیاورد . وجود کردان بیشمار و نقش آنها در دوره این پادشاه ، در شیراز و فارس و بازماندگان کنونی کردان در فارس تا اندازه ای این مساله را تایید می کند . درحال حاضر روستایی به نام کرونی در هفت کیلومتری جنوب شهر شیراز قرار دارد که گرچه به ظاهر کرد نیستند اما نام یک طایفه کرد بر روی یک روستا در مجاورت شیراز دلیلی بر این مدعاست. به هرحال کردان در دوره کریم‌خان زند دارای نقشی اساسی بوده اند که بعضی از انها در ادامه خواهد آمد.

دو فرزند کریم‌خان زند دارای مادرانی کرد بوده اند و تردیدی نیست که کریم‌خان زند با وصلت با کردان موقعیت خود را از لحاظ پشتوانه بیشتر تثبیت می کرده است .

بزرگترین پسر کریم‌خان زند به نام ابوالفتح خان ، از مادری کرد قوچانی ، خواهر اسماعیل سلطان کرد قوچانی ،در سال 1169 قمری به دنیا می آید و در سال 1201 در می گذرد ." آرامگاه این شاهزاده امروز در گوشه هنرستان مجاور بقعه مبارکه علی بن حمزه در شهر شیراز ، قرار دارد . "

سومین فرزند کریم‌خان ، به نام محمد ابراهیم خان بوده است که از بطن دختر محمد رضا خان کلهر در سال 1182 به دنیا می آید و در سال 1216 در نهاوند در می گذرد .

دوره قاجاریه

در نوشته های موجود از دوران قاجاریه بحثی از کردان فارس نشده است فقط در کتاب وقایع اتفاقیه به ویراستاری سعیدی سیرجانی آمده است که در سال 1297 فتح الله خان کرد سرکرده ماموران اخذ مالیات در داراب بوده است و در جایی دیگر از همین اثر می افزاید که فتح الله خان محصل کرد به شیراز برگشته است . بنابراین می توان علت این امر را کرد و زند ستیزی خاندان قاجار و نیز پراکندگی ایلات کرد دوره زندیه و متفرق شدن آنان ذکر کرد  نوشته اند که عشایر زند در دوره قاجاریه ، متفرق و پراکنده شدند . برخی از آنان به عشایر باجلان در اطراف خانقین پیوسته اند و تعدادی از آنان تا سال 1347 خورشیدی در جنوب شرق کرمانشاه در ناحیه دور و خرامان زندگی می کرده اند . هم چنین می دانیم تعدادزیادی از باجلان ها نیز در بروجرد زندگی می کنند. اما نکته حائز اهمیت این است که از کردان انتقالی کریم‌خان زند هنوز در فارس زندگی می کنند ولی احتمال این وجود دارد که درصد بیشتری از آنها به محل اصلی زندگی خود برگشته باشند در کتاب میرزا حسن فسایی که در سال های 1304 تا 1311 نوشته شده است یکی از تیره های ایل قشقایی را به اسم بارانی کردلو ذکر می کند که به احتمال زیاد این تیره ریشه کردی داشته باشد هرچند که هم اکنون هیچ گونه تیره شناخته شده ای با این اسم در ایل قشقایی مشاهده نمی شود

دوران پهلوی

عشایر کردان باقی مانده از دوره زندیه ( کردان غازیوند و کرونی و .... ) هم چنان در استان فارس زندگی می کنند و به کوچروی ادامه می دهند و در سالهای 1316 تا 1320 شامل اسکان اجباری می شوند و در اطراف شیراز و کازرون ساکن می گردند اما تعدادی از آنها باز هم پس از سقوط رضا شاه به کوچروی ادامه می دهند  عشایر کرد بازمانده از دوره زندیه در فارس هم چنان به کوچروی ادامه می دهند در دوره محمد رضا شاه ایلات فارس به یاغیگری روی آورده بودند که ایلات کرد بازمانده از دوره زندیه نیز در سال های نهضت جنوب در حدفاصل شیراز و کازرون به این امر می پرداخته اند که بزرگان قوم در هنگام صحبت های خود با آب و تاب فراوان از ماوقع آن دوران صحبت می کنند که به دلیل مکتوب نشدن این بیانات اغلب آنها فقط سینه به سینه گشته و دچار فنا شده است و هم اکنون جوانان ایل از آنها اطلاع دقیقی ندارند .ولیکن در صورت وجود اسنادی در این زمینه در آینده به آنها پرداخته خواهد شد  با توجه به این که دوره یاغی گری در ایلات فارس از سال 1320 تا 1333 خورشیدی بوده است بعد از سال 1333 این ایلات اغلب بتدریج ساکن می شوند تبعیدیان با توجه به این که پس از فرار پیشه وری از آذربایجان ، گروههای بیشماری را با خانواده در زمستان سال 1325 از مهاباد به آباده در شمال فارس و جهرم در جنوب فارس تبعید کردند که بدون شک تعداد زیادی از اینان از یاران پاک باخته قاضی محمد ( این اسطوره شرف و مردانگی کردان ) نیز در بین این تبعیدها وجود دارد ولی با توجه به عدم ثبت تعداد و جایگاه تبعیدی ها در اسناد و روزنامه های دوران پهلوی آماری از این کردان در دست نمی باشد گروه مرکزی خاندان زند  در سال1331 خورشیدی محمد خان زند مشهور به امیر شوکت ، از نوادگان لطفعلی‌خان زند در روزنامه ایران در تهران یک آگهی درج می کند که کسانی که دارای شجره نامه ای حاکی از وابستگی به خاندان زند دارند مدارک خود را برای دریافت کارت به تهران ارسال دارند که پس از این اقدام برای افراد زیر کارت خاندان زند صادر شد . نگرشی بر طایفه زند (زندی) در منطقه

مرگ شاه عباس دوم در سال ۱۰۷۷ هجری قمری، و تسلیم شدن شاه سلطان حسین صفوی در مقابل محمود افغان سقوط سلسله صفویه را در پی داشت در این فاصله خانه پاشا بابان حاکم شهر زور حاکم نشین اردلان (سنه و توابع آن) را به تصرف خود در آورده بود نهایتا ً سلطنت سه ساله ی محمود افغان با کشته شدن او که اشرف افغان جانشین وی گردید به پایان رسید و نادر افشار (شاه آینده ایران) به عنوان فرمانده کل قوا به ظاهر از طهماسب دوم فرزند شاه سلطان حسین صفوی حمایت نمود و با کمک متحدان و سران قبایل غرب کشور که بعداً اشاره خواهد شد، افغانها و عثمانیها و خاندان بابان را از ایران بیرون راند و بلافاصله پس از بازپس گیری ولایت غربی در سال ۱۱۴۲ هجری قمری به سنه (سنندج) آمد و پس از مشورت با محمد قلی بیگ وکیل که مورد اعتمادشان بود. سبحان وردی خان (عموی مادری کریم خان زند) از اخلاف سرخاب بیگ فرزند خان احمد خان اردلان را به عنوان حاکم کردستان معرفی و منصوب نمود. نادرافشار پس از حذف رقبای داخلی خود که زمانی او را در پیروزی هایش یاری داده بودند. در سال ۱۱۴۸ ق به عنوان شاه ایران تاجگذاری کرد. مقدمه مذکور را بدان جهت یادآور شدم تا سیر تحولات که در نوشتار بدان اشاره شده است مشخص گردد. سرزمین و اراضی وسیع غرب کشور از ایام قدیم جایگاه قبایل کرد متعددی بوده که با فرمانروایان ایران بیعت می کردند و با آنان همراه بودند قدرتمندترین این قبایل به گفته ی بد لیسی قبیله سیاه منصور درگروس- چکنی- زنگنه- زند- لک، گوران، روز بهان، پازوکی، کلانی، گلباخی و سایر قبایل غیرتمند دیگری بوده است که ذکر اسامی همه‌ی آنان در این مختصر ممکن نیست یکی از آن قبایل طایفه زندی می‌باشد اعضای طایفه زند به پرورش گوسفند اشتغال داشته و نیمه عشایر بودند و محل سکونت آنان عمدتاً ایلات همدان کرمانشاه و سرزمین های لک بود گروهی از آنان نیز از قدیم الایام در ئیلاق منطقه تابستانی و انبار غلات کردستان اردلان زندگی میکردند و بخش اعظم جمعیت آنجا را تشکیل می دادند. در نیمه نخست قرن دواز دهم هجری بود که نام زندیه یعنی فرمانروایان آینده ایران به سرزبان افتاد در این دوران زند منطقه با قله واقع در منطقه کرمانشاه قبیله ی ثروتمند و مقتدر را تشکیل میداد که در ایالت کرمانشاه در باقله واقع در ناحیه درو فرامان ساکن بودند که از شرق به هرسین از غرب به ماهیدشت و شهر کرمانشاه محدود میشد. اکثر دسته و قبایل کردستان جنوبی به واسطه نسبت خانوادگی یا تبعیت با خاندان اردلان ارتباط داشتند که یکی از این قبایل همان قبیله زند با قله و سایر مناطق بود که توسط مهدی خان و دو برادرش ایناق خان و صادق خان اداره میشد. هرسه برادر زند از پیروان خاندان اردلان بودند ایناق خان با خواهر آنان بای آغا (بیگم آغا) اردلان وصلت کرد که حاصل آن پادشاه آینده ایران کریم خان زند بود. لذا هنگام اشغال ایالات غربی ایران در سالهای ۱۱۳۶ تا ۱۱۴۲ ق بدست لشکر یان عثمانی و گروه های افغان مهدی خان زند بادلاوری خود و سپاهیانش شکست سختی را به اشغالگران وارد آورد و به ز ودی خبر این پیروزی و موفقیت های مکرر زندیه از مرزهای کرمانشاه و همدان به سایر ایالات ایران رسید و نادر افشار که می رفت تا حاکم و پادشاه ایران گردد را نگران کرد بنابراین نادر هنگامی که در سا ل۱۱۴۶ ق فتح بغداد را در دستور کار خود قرار داد هم زمان تصمیم گرفت مهدی خان زند و سایر سرداران اصلی خود را حذف نماید لذا ثروت طایفه زند را تصاحب و تمامی قبیله زند با قله را به خراسان تبعیت نمود ماموریت اسارت خان زند به با باخان چاوش تاشی سپرده شد باباخان موفق شد با حیله و تزویر مهدی خان زند و سردارانش را به اردوگاه خود بکشاند و همانجا هم آنها را به اسارت بگیرد مهدی خان و چهارصد تن از بهترین مردان قبیله از جمله تمامی برادرانش را به جز محمد بیگ که بچه بود با خونسردی تمام به قتل رسانید و اموالشان را تماماً مصادره نمود و بقیه افراد قبیله بلافاصله به دره گز در نزدیکی مرز شمالی ولایت خراسان یعنی همان جایی که نادر متولد و بزرگ شده بود تبعید شدند چنین شد که قبیله زند به طرز چشمگیری ضعیف و فقیر و بی رهبر شد چرا که فرزندان و برادر زادگان مهدی خان از جمله کریم بیگ کریم خان بعدی هنوز صغیر بودند پای به سرزمین تبعید گذاشته و تا پایان سلطنت نادر در آنجا بطور اجبار ماندگار شدند آنان چهارده سال تمام در ده گز خراسان روزگار گذراندند سال های پایانی نادر در استبداد و خون ریزی گذشت در این ایام قبایل کورد خبوشان (قوچان) د رخراسان و از متحدین نادر که قبلا ً به آن دیار تبعید شده بودند از پرداخت خراج امتناع و رزیده و قیام کردند نادر شاه تصمیم گرفت شخصاً سرکوب آنها را فرماندهی کند که شب در اردوگاه خود که در دو فرسنگی قوچان اردو زده بود به دستور بردار زاده اش به قتل رسید با شنیدن خبر قتل نادر طایفه تبعیدی زند در دره گز به سرزمین آبا و اجدادی خود برگشتند و با حضور مجدد در منطقه با سایر قبیله و بستگان که در منطقه حضور داشتند مجدداً خود را سازماندهی نموده و دو پایگاه اصلی قبیله زند یعنی پری و کمازان را در منطقه مجدداً تصرف و خود را قدرتمند نمودند لازم به ذکر است هنگام قتل نادرشاه مسئول اخذ مالیات های غرب کشور میرزا محمد تقی گلستانه عموی نویسنده کتاب مجمل التواریخ در سنه بسر می برد تا مالیات های معوقه سال های قبل و جریمه ای که نادر برای محمد قلی بیگ وکیل در نظر گرفته بود اخذ نماید و چهار تا پنج هزار سوار مزدور افغانی و سیستانی وی را همراهی میکردند تا در صورت عدم پرداخت مالیات به وحشیگری و غارت و قتل عام جمعی بپردازند اما سبحان وردی خان و حکومت اردلان توان پرداخت مالیات را نداشت در این راستا بعد از مدتی خبر مرگ نادر شاه نیز به ایالت اردلان رسید با تایید خبر محمد تقی گلستانه مصلحت را در ترک سنه دید پس به نزد سبحان وردی خان رفت تا انصراف خود را از اخذ مالیات اعلام نماید. اما او برنامه ی دیگری در سر داشت می خواست با سپاهیان همراهش به کرمانشاه حمله نموده و ایالت کرمانشاه را تصرف و تصاحب کند سبحان وردی خان نمی خواست این عنصر و فادار به نادر که سالیان سال غرب کشور را در وحشت فرو برده بود از چنگ وی بگریزد با توجه به اینکه مطمئن شده بود که او می‌خواهد از جاده رمشت و سنقر به کرمانشاه برود پس مخفیانه نامه ای به سران زند فرستاد و ازآنان خواست تا او و سپاهیانش را به سزای اعمالشان برسانند قبیله زند با سرپرستی و فرماندهی آدینه خان و احمد خان به سپاهیان محمد تقی گلستانه یورش برده و آنها را تارو مار و فراری دادند و انتقام چپاول و وحشیگرهای او و همراهانش را که در حق مردم انجام داده بودند گرفتند. محمد تقی گلستانه به زحمت توانست از چنگ آنان بگریزد مدتی بعد سبحان وردی خان توسط حسن علی خان اول برادرزاده اش خلع، و خود حاکم کردستان گردید. سبحان وردی خان به همدان رفت و پس از مرگش بنا به وصیت او جسد وی در آرامگاه مشهور قدیس یارسانی شیدای نازار واقع در کوه شیدا منطقه لیلاخ دفن گردید. در این ایام مهر علی خان تکلو که به حکومت همدان منصوب شده بود برخلاف پدرش که روابط نزدیک و دوستانه ای با خوانین زند داشت از سردشمنی با آنها در آمد و پس از جنگی سخت با طایفه زند و شکست ازآنان دست به دامان حسن علی خان حاکم اردلان برای جنگ با کریم خان زند شد متاسفانه حاکم اردلان در سال ۱۱۶۲ ق به جای حمایت و پشتیبانی از طایفه زند و کریم خان که پسر عمه ی او بودند و با او روابط فامیلی نزدیک داشتند و متحد هم بودند و به جای قدردانی از طایفه زند که به کمک سبحان وردی خان آمده. و دشمن او را فراری داده بودند با خان زند اعلام جنگ نمود و با سپاهی بزرگ و همراهی مهرعلی خان تکلو در اطراف ملایر به جنگ کریم خان آمد در این جنگ سخت علی رغم رشادت‌های فراوان خود و سپاهیانش و حضور مادرش که شجاعانه دفاع نمودند کریم خان زند شکست خورد و تعدادی از افسران نزدیک و فامیل او نیز کشته و مجروح شدند و چهار صد خانوار زند به دستور حسن علی خان برای همیشه به منطقه لیلاخ استان کردستان که هم اکنون محل سکونت آنان می باشدکوچ داده شدندلازم به یاد آوری است منظور از خانوار پدر و فرزندان و یا مجموعه ی برادران و برادرزاده ها یک خانوار منظور شده است و گرنه تعداد از چهارصد خانوار بیشتر است آنان کوچ نشینی را رها کرده و یک جانشین شدند و به زراعت و دامپروری مشغول شدند پس از این شکست خان زند در فکر بازسازی نیروهای رزمی و جنگی خود برآمده و از نظر نظامی فردی لایق و قدرتمند شده بود اگر چه در این دوران پس از مرگ نادر شاه مدعیان حکومت بر ایران نیز فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشتند چنین شد که سه شخصیت مدعی تاج و تخت گردیدند یک کرد یک لرویک افغانی اولی یعنی کریم خان زند پس از دو درگیری بین زندیه و حسن علی خان اول اردلان با اتحاد قبایل محلی بر بخش عمده مناطق شرق کرمانشاه حکمرانی نمود، دومی علی مردان خان از بزرگان نامی بختیاری و سومی آزاد خان افغان حاکم آذربایجان بود آنان در سال ۱۱۶۳ ق در بین خود به توافقی دست یافتند که فرماندهی کل قوا به کریم خان زند رسید و علی مردان خان عنوان وکیل الدوله (نایب السلطنه) را کسب کرد و ابوالفتح خان بیگلر بیگی (حاکم) شهر اصفهان را که در این دوران به پایتخت ایران تبدیل شده بود بدست آورد. در تابستان همان سال یعنی سال ۱۱۶۳ ق کریم خان زند در چهار چوب وظایفش به سوی همدان و کردستان حرکت کرد تا هدف اولیه اش یعنی تسلیم شدن حسن علی خان اردلان و مهر علی خان تکلو دو رقیب قدیمیش را تحقق بخشد خان زند از حمایت ابراهیم بیگ وکیل برخوردار بود لازم به ذکر است خاندان وکیل با بزرگان زند روابط حسنه ونزدیکی داشته اند. بنابراین سپاه کریم خان در منطقه بیله‌وار (منطقه کامیاران) اردو زد و حسن علی‌خان که قدرت مقابله را نداشت از مردم خواست شهر سنه را ترک کنند و به منطقه اورامان بروند و به کریم خان زند وصلت خانوادگی مجدد را توسط هیاتی که برای وساطت فرستاده بود پیشنهاد نمود کریم خان در پاسخ اظهار داشت پیوند های خانوادگی و دوستی هم اکنون نیز بین دو خانواده وجود دارد ما با هم متحد بودیم و تو آن را نادیده گرفتی با دشمن من متحد شدی و به جنگ من آمدی مگر والی فراموش کرده اند که سبحان وردی خان عموی مادریم بود ومی باشد لذا نیازی به پیوند جدید نیست چنانچه حسن علی راست می گفت باید هنگام اختلاف با محمد علی خان تکلو حاکم وقت همدان از من حمایت می کردند نه از دشمن من کریم خان به سنه (سنندج) وارد شد و پس از تعقیب حاکم اردلان هنگام خروج از شهر به عنوان انتقام به سپاهیان دستوردارد در شهر آتش سوزی راه بیندازند و بعد به اصفهان برگشت. کریم خان زند در سفرش به کردستان و سنندج با سادات باینچوب و منطقه دیداری نموده و به گرمی از آنان استقبال می نماید و طی حکمی دستور می دهد سادات باینچوب از حمایت من برخوردارند و از کلیه باج و خراج سالیانه معاف می گردند. آن حکم ظاهراً در حال حاضر در موزه سنندج وجود دارد. نهایتاً کریم خان زند با درایت و شجاعت و لیاقتی که داشت حکم ران سرزمین ایران شد و تاریخ او را پادشاهی عادل و با سخاوت که در مردانگی جوانمردی- مروت، ایثار و گذشت، مردم داری و عدالت کم نظیر بوده است می شناسد در دوران حکومت او توسعه و آبادانی، اقتصاد و زراعت پیشه وری در سرتا سر ایران گسترش و رونق یافت و تاریخ نگاران و مردم ایران همیشه او را به نیکی یاد کرده و میکنند در زمان او بود که زبان فارسی مجدداً زبان رسمی دربار ایران گردید این زبان در دوره صفویه زبان دربار نبود بعد از مرگ کریم خان زند والیان کردستان به جای اتحاد با جانشینان خان زند با رقیبان آنها یعنی خاندان قاجار دست دوستی و اتحاد دادند لذا همین خاندان قاجارباعث سقوط و نابودی حاکمان اردلان در کردستان شدند که شرح موضوع احتیاج به بررسی جداگانه‌ای دارد. خاندان اردلانی که خود تا مرحله ی نزدیک شدن به حکم رانی در ایران نزدیک شده بودند، آن را دو دستی تقدیم آقا محمد خان قاجار نمودند علی ایحال در سال ۱۱۶۲ ق یعنی کوچ اجباری قبیله زندیه به منطقه لیلاخ، آنان در روستاهای باغچه مریم – چرخه بیان- آلی‌پینگ – خضرلک -کوله بیان – ناوگران – حقه – سراب سرخه (سراب سوره)- ماچکه علیا- ماچکه سفلی سکنی گزیدند و با پشتکار و جدیت و تلاش و هماهنگی ما بین خودشان بر مشکلات فائق آمدند پس از استقرار در محل، آنان تا پایان درگذشت کریم خان زند پادشاه ایران و شروع حکومت خاندان قاجار از پرداخت باج و خراج معاف بودند. پس از استقرار در روستاهای محل سکونت طبق رسم و سنت گذشته خود در هر آبادی سه نفر را به عنوان معتمد و ریش سفید انتخاب می‌نمودند و آنان بودند که حد فاصل روستاهای همدیگر را براساس میزان جمعیت هر روستا انتخاب و مشخص می‌کردند و هرساله با عناوین مختلف و در مراسمات و اعیاد معتمدین و ریش سفیدان هر روستا در یکی از روستاها جمع می‌شدند و به شور ومشورت می پرداختند و از بین خود سه نفر را به عنوان شورای مشورتی طایفه انتخاب می کردند شورای مشورتی مسئولیت هماهنگی را در بین طایفه بعهده داشته است همان طور که اشاره شد تاپایان حکومت زندیه اینان از هرگونه پرداخت با ج و خراجی معاف بوده اند اما پس از سقوط حکومت خاندان زند و به قدرت رسیدن خاندان قاجار فشار بر خانواده های زندی در روستاهای مورد اشاره افزایش یافت و آنان را مجبور به پرداخت باج و خراج نمودند و با توجه به وجود املاک متعلق به خانواده های وزیری در منطقه و نفوذ آنان در دربار حاکمان اردلان روستاهای مزبور جزء ملک و املاک خانواده های وزیری قرار گرفت و اعتراضات مکرر آنان به دربار والی های اردلان منتج به نتیجه نشد بلکه حاکمان وقت هنگام حضور معتمدین محل و یا شورای ریش سفیدان طایفه در دربار اردلان به جای دلجویی و رفع مشکل و لغو برداشتن سهم مالکانه، آنان را تحت فشار قرار داده و تهدید می نمودند. و حضور مامورین مستقر قاجار در منطقه به این فشار ها تاثیر مضاعف داشت و این وضع تا پایان حکومت قاجار ادامه یافت وحتی تا اواخر حکومت قاجار ساکنین روستاهای مورد اشاره حق سکونت در روستاهای دیگری را نداشته اند در اواخر دوره قاجار بود که تعدادی از خانواده ها در روستاهای منطقه سکونت گزیده اند مانند خانواده زندی در روستای تلوار. خانواده ی زندی در روستای کاریزه اطراف دیواندره خانواده زندی در روستای دولت آباد که این خانواده در هنگام صدور شناسنامه به سعیدی تغییر فامیل یافته اند در روستاهای حصار- اسله مرز – شیخ وجیم- کمدره- تازه آباد کانی گلزار- صلوات آباد- گنداب- قوچم – جوریلان – دول وندی- دهگلان- شهر سنندج- کیله چرمو- حسین آباد – قلعه پولاد- قل قله- آق بلاغ- باینچقلو- سراب باینچقلو- باقلاوا- تازه آباد قره‌گل خانواده های زندی سکونت دارند و در شهرستان‌های قروه و بیجار خانواده‌های زیادی به نام خانوادگی زند و زندیه و زندیان وجود دارند که زندی هستند در منطقه مریوان و پایگلان نیز چند خانوار از این طایفه که تغییر فامیل یافته اند نیز وجود دارد. در منطقه قره‌داغ و کلار از توابع شهر سلیمانیه کردستان عراق نیز چندین خانوار از طایفه زند به آنجا مهاجرت نموده و ساکن هستند و هر ساله جشن کریم خانی بر پا میدارند تعدادی از خانواده های مانند- شیر محمدی- نوری- رحیمی- سعیدی- احمدی- رشیدی- حمیدی- ویسی- برخورداری و … که در منطقه ساکن هستند و یا ساکن بوده اند با خانواده های زندی منطقه از یک طایفه بوده و هستند که هنگام صدور شناسنامه در دوره پهلوی اول با نام یکی از اجداد خود شناسنامه دریافت داشته اند مانند پدر بزرگ رحیمی های ساکن روستای تلوار که به نام پدر بزرگشان رحیم فامیل رحیمی انتخاب نموده اند. اما این تغییر فامیلی کوچکترین تاثیری در ارتباطات خانوادگی و فامیلی آنان نداشته و ندارد و در همه جا خود را زند میدانند و معرفی می کنند مردمان منطقه با هم روابط صمیمی و خانوادگی بسیار خوبی دارند و در کلیه مراسمات مرسوم در منطقه به دیدار همدیگر می روند و روابط فامیلی و طایفه ای خود را تاکنون حفظ کرده اند و به رسومات خود پایبندند به خصوص اهالی و مردمان خون گرم روستاهای ماچکه علیا و سفلی بسیار با هم نزدیک و صمیمی و همیشه در کنار هم در مراسم‌ها حضور دارند. چه آنهایی که هم اکنون در شهر سنندج سکونت دارند و چه آنهایی که در روستا ساکن هستند. لازم به یادآوری است خانواده های زندی با سادات محل و منطقه روابط نزدیک و حسنه ای داشته و متقابلا ً برای همدیگر احترام خاصی قائل هستند و سادات را یاور و دوست خود می دانند و سادات منطقه هم آنان را دوست خود پنداشته و میدانند. ذکر نکته ای را ضروری است بیان دارم با توجه به توضیحات قبلی در مورد شورای معتمدین خانواده های زندی منطقه یکی از معتمدین طایفه بنام کریم خان رستم شاکرم که در شجاعت و لیافت و سخاوت و گذشت مشهور و در تیر اندازی و سوار کاری کم نظیر بوده است. در اعتراض به دریافت خراج و باج مالکانه از مردم همراه تعدادی از ریش سفیدان به حاکم وقت کردستان بنام شریف الدوله شکایت می برد. و اظهار میدارد شما که آمده اید تا قانون و عدالت اجرا گردد از شما در خواست داریم مجدداً دستور دهید و حکمی صادر فرمایید طایفه ما از پرداخت خراج مالکانه مجدداً معاف گردند شریف الدوله به جای پیگیری خواسته‌ی مربوطه و دلجویی از آنان به کریم خان رستم شاکرم می گوید شرطی دارم و آن این است پول و تفنگ و اسلحه و سرباز و نفرات در اختیارت می گذارم به جنگ طایفه مندمی رفته و سران آنان را دستگیر و یا بکشید و آنها را سرکوب نمایید بعداً خواسته ی شما را انجام می دهم ایشان پس از لحظه ای سکوت و نگاه در چشمان همراهانش در جواب می گوید حاکم عادل با خون دیگران حکومتش پایدار نمی ماند بلکه با درایت و سخاوت و عدالت و دلجویی از دیگران بر قلبها حکومت می راند ما این را از نیاکانمان یاد گرفته و به ارث برده ایم و به شما هم توصیه می کنیم آن را انجام دهید اما شریف الدوله سنگدل باز هم پیشنهاد قبلیش را تکرار می نماید نهایتاً آنان از ارک حکومتی خارج و به منطقه بر می‌گردند و موضوع را برای سایر معتمدین محل بازگو می‌کنند و مورد استقبال قرار می گیرند اگر چه شریف الدوله سنگدل و مشهور به قصاب بعداً با حیله و نیرنگ و تزویر سران غیرتمند عشایرمندمی را به شهادت می‌رساند کریم، رستم شاکرم مشهور به کریم خان با توجه به اینکه فرزندی نداشته اند تا آخر عمر با حرمت هم چون مهمانی بزرگ در میان اهالی روستاهای محل با عزت و احترام مورد پذیرایی و تکریم قرار گرفته است و اور ا گرامی داشته اند و مدتی نیز در منزل جد و پدربزرگ اینجانب با احترام از او پذیرایی شده است. در خاتمه اگر چه ادغان دارم این نوشتار خالی از ایراد و اشکال نیست موضوع را شروعی برای بررسی بیشتر و اظهار نظر صاحب نظران بزرگوار در این خصوص می دانم. معهذا از خانواده های معزز و محترم اردلان خانواده شرافتمند وکیل خانواده بزرگوار وزیری‌ها و مردوخ سادات گرانقدر بزرگواران خانواده زندی و یکایک عزیز انی که اسناد و مدارکی در خصوص طایفه زندو یا زندی منطقه لیلاخ در اختیار دارند عنایت و مساعدت نموده تصویر آن را در اختیار اینجانب قرار داده و یا اینکه نسبت به انتشار آن اقدام نمایند تا ان اشاالله در آینده در کتابی انتشار و در اختیار علاقمندان قرار گیرد پیشاپیش از تمامی کسانی که ما را یاری و همراهی می نمایند تشکر و سپاس و قدر دانی می نمایم چنانچه خدای متعال توفیق و مجالی عنایت فرماید در آینده در مورد بزرگان و معتمدین و زنان و مردان روستاهای مورد نظر یعنی از تواضع و فروتنی، سخاوت، مهمان نوازی، از خود گذشتگی، وفای به عهد، مردم داری، دین باوری و شایستگی های آنان نوشتاری تقدیم خواهد شد گزارشی از مردمانی خوش قلب و فروتن و مهربان. منبع





:: موضوعات مرتبط: احوالات من، لينك، پند و اندرز، عکس، تاریخ،
:: برچسب‌ها: آقامحمدخان, اغتشاشات, افشاریان, انگلیسی‌ها, ایل لک زند, پادشاهی, پایتخت, تبعیدی, تخت جمشید, جنگ, حمام وکیل, خاندان, خلیج فارس, دوران پهلوی, دوره محمد رضا شاه, زندیان, زندیه, سرکوبی, سعیدی سیرجانی, سلسله, سوابق, شاه, شورشها, شیراز, طایفه زند, عثمانیان, قاجار, کارت خاندان زند, کتاب مجمع التواریخ, کتاب وقایع اتفاقیه, کرد قوچانی, کرد و زند ستیزی خاندان قاجار, کردستان, کریم‌خان زند, گروه مرکزی خاندان زند شجره نامه, لطفعلی‌خان, لقب, وکیل الرعایا,

نویسنده : تاریخ : جمعه 01 شهریور 1392 ارسال نظر(95)

بانک خون بندناف

دی ماه گذشته مطلبی پیرامون سلول‌های بنیادی توی وبلاگ گذاشتم. در پاپوش اون مطلب نوشتم: بنظر من همونطور که آدم ماشینش را بیمه میکنه باید خانواده‌اش را با ذخیره نمودن خون بندناف نوزادش بیمه کنه. بانک خون بندناف رویان تنها مرکز جدا سازی و ذخیره سازی سلول‌های بنیادی در ایران است. بانک خون بندناف خدمات جمع آوری، جدا سازی و ذخیره سازی سلول‌های بنیادی خون بندناف نوزادان را با توافق والدین و دریافت هزینه نگهداری خون بند ناف ارائه می‌کند.

با لطف و عنایت الهی بالاخره تونستم توی بانک خون بندناف ثبت نام کنم. مراحل کار اینطوریه که اول باید شرایط عقد قرارداد را خواند، اگر موارد منع قرارداد (بیماری) وجود نداشت، مادر در ماه نه بارداری آزمایش‌هایی میده و پدر با جواب آزمایش‌ها میره برای عقد قرارداد.

هزینه‌ی اولیه‌ی ثبت نام 1میلیون و 800هزار تومان است. البته بانک خون بندناف تسهیلاتی برای افرادی که شرایط خاص دارند در نظر گرفته، یعنی کل مبلغ را در دو قسط دریافت می‌کنند. من هم همین شیوه را انتخاب کردم.

پسوند: در مطلب قبل هم نوشته بودم، بنده وام 5میلیونیه خودرو گرفتم تا اونو خرج هزینه‌های قبل و بعد دنیا آمدن فرزندم کنم. ماشالله پسرم روزی داره و از الآااان باباشو فرستاده زیر بار وآاااآم.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، اخبار ترميم نخاع، لينك، تکنولوژی،
:: برچسب‌ها: بیماری, بیمه, تسهیلات, خودرو, خون بندناف, دنیا آمدن فرزند, سلول‌های بنیادی, شرایط عقد قرارداد, عنایت الهی, قسط, نوراد, وام,

نویسنده : تاریخ : جمعه 25 مرداد 1392 ارسال نظر(11)

خدایا شکرت که همه‌رقمه هوامو داری

خدمت سربازیم را در یک کارخانه ساخت تسلیحات نظامی انجام دادم. ‌سال اول کارم سوراخکاری لوله‌ی مینی کاتیوشا و خمپاره و توپ بود. سال دوم به قسمت کنترل کیفیت منتقل شدم. کارم کنترل اندازه‌های لوله‌های توپ بعد از هر مرحله تراشکاری بود. هر دوسال کارم عالی بود و تو چشم تمام پرسنل رسمی بودم. مدیر پروژه خیلی بهم لطف و عنایت داشت و همه رقمه هوامو داشت و البته هنوز هم داره. سال گذشته همین موقع منو به تعاونی مسکن برای خرید آپارتمان معرفی کرد که با تعلل خودم نشد که بشه. دو ماه پیش پیامکی برای آقای مدیری که سربازش بودم فرستادم و گفتم: خدا درهای رحمتش را به روی سرباز شما گشوده و من بزودی پدر میشم. بنده برای تهیه‌ی لوازم و اساس بچه و همچنین برای نگهداری سلولهای بنیادی خون بند ناف نوزاد نیازمند دریافت وامی 5میلیونی هستم، آیا شما میتوانید بنده را به بانکی جهت دریافت  وام معرفی نمایید. خلاصه با لطف آقای مدیر و همکارانشان به بانک انصار جهت دریافت وام 5میلیونی خودرو معرفی شدم. بعد تکمیل پرونده فوری پول به حسابم واریز شد و تمام شد. حالا ما ماندیم و 48 قسط 140هزارتومانی.

پسرفت: بنظر شما با وام 5میلیونی میشه چه خودرویی خرید!؟ خیلی از اتول‌های توی خیابان قیمت یه آینه بغل‌شون بیشتر از این حرفهاست.

عید سعید فطر به همه مبارک، ایشالله کامران و کامروا باشید




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، اقتصادی، ابزار بهتر زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: پروژه, تعاونی مسکن, توپ, خدمت سربازی, خمپاره, دریافت وام, ساخت تسلیحات نظامی, سوراخکاری, کارخانه, کنترل کیفیت, لوازم و اساس بچه, مینی کاتیوشا, نگهداری سلولهای بنیادی خون بند ناف نوزاد, وام 5 میلیونی, وام خودرو,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392 ارسال نظر(11)

مصائب ایتنرنت

قبل عید زنگ زدم مخابرات بهم اینترنت (ADSL) بدن. گفتن باید منتظر بمانی تا نوبتت بشه. یه روز از مخابرات زنگ زدن گفتن: اینترنتت وصل شده و از همین حالا میتونی ازش استفاده کنی. گفتم: چطوری استفاده کنم؟ من که تجهیزاتش را ندارم. کارشناس مخابرات باهام تماس گرفت و گفت: شما نیاز به مودم داری خودت تهیه میکنی یا من بیارم؟ گفتم مال شما بهتره یا اونی که تو بازار هست؟ گفت: اونی که تو بازاره. منم گشتم و مودم وایرلس دوال باند دی لینک مدل: (Wireless D-Link-DSL-2750U) انتخاب کردم و خریدم. اولش فکر کردم خودم میتونم مودم را راه اندازی کنم و امتحان کردم اما فوت کوزه گری میخواست. بالاخره نصاب مخابرات اومد و تنظیم‌های لازمه را اعمال کرد و رفت. حالا یه ماهی هست که اینترنتم وصل شده. از قبل وصل شدن اینترنت ویندوزم مشکل داشت، بعد اون هم بدتر شد. منم بخاطر اینکه نمیخواستم خیلی از بورس دور بمانم و اینکه می‌ترسیدم با فرمت ویندوز تنظیمات مودم هم پاک بشه کاری با ویندوز نداشتم. تا اینکه مشکل خیلی زیاد شد و دل را زدم به دریا و ویندوز را فرمت کردم و ویندوز جدید نصب کردم. خوشبختانه تنظیمات مودم داخل خود مودم ذخیره شده و با فرمت نمودن ویندوز مشکلی برای مودم پیش نمیاد.

پاورقي: امروز مطلب دیگری نوشته بودم و آماده انتشارش بودم که در آخرین لحظه سیستمم ویروسی شد و هیچ رقمه نتونستم پاکش کنم بجز فرمت دوباره ویندوز.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، اقتصادی، لينك، تجربه‌، تکنولوژی، ابزار بهتر زیستن، كامپيوتر و رایانه،
:: برچسب‌ها: D-Link, Wireless, اینترنت ADSL, بازار, بورس, تجهیزات, دوال باند, دی لینک, فرمت ویندوز, کارشناس, مخابرات, مدل, مودم, نصاب, وایرلس, ویروس, ویندوز,

نویسنده : تاریخ : جمعه 11 مرداد 1392 ارسال نظر(11)

سیسمونی
هوا خیلی گرمه ایشالله خدا به همه‌ی کسانی بچه میخواهند، فرزندی سالم و صالح ببخشد. اونطور که دکتر گفته، انشاالله بسلامتی حدود یه ماه دیگه پسرم دنیا میآد. سیسمونی بچه را خودمون تهیه کردیم.

خواهرخانمم با همسرم رفتن مولوی پرده برای اتاق بچه بخرن که دیده بودن طبقه‌ی زیرزمین پرده فورش‌ها بورس سیسمونی و لباس و تمام وسایل نوزاده و قیمت‌هاش هم بسیار ارزان‌تر از همه‌جاست، پس همه‌ی وسایل بچه را از اونجا خریدن.

برای پسرم از این تخت و تشک و کمد و ویترین و ساعت خریدیم. البته من زنگ زدم کارخانه و مستقیم از کارخانه برام آوردن، برای همین قیمتش 200هزار تومان ارزان‌تر تمام شد. ماشاالله پسرم روزی داره.

پاورقي: خوشبختانه دوستانه بسیار فهیم و دلسوز نخاعی با پیام‌هاشون در مورد مطلب قبل: طب سوزنی و درمان آسیب نخاعی، تصمیم گیری برای درمان با این روش را برای خوانندگان راحت نمودند. اگر اهل موسقی بیکلام (گیتار فلامینکو) هستید، حتما آلبوم‌های:

( Armik آرمیک- شاهین و سپهر Shahin &Sepehr) را دانلود کنید و از آهنگ‌های زیبا و آشناشون لذت ببرید.

خیلی از این آهنگ ها را از رادیو و تلویزیون شنیدید.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، لينك، صدا و سیما، ابزار بهتر زیستن، هنری، ازدواج معلولین، از امیرفرهاد و امیرسام،
:: برچسب‌ها: Armik, Shahin Sepehr, آرمیک, آلبوم, آهنگ, اتاق بچه, بورس سیسمونی, پرده, تخت, تشک, دانلود, رادیو و تلویزیون, ساعت, شاهین و سپهر, طب سوزنی, فرزندی سالم و صالح, کمد, گیتار فلامینکو), لباس و وسایل نوزاده, موسقی بیکلام, مولوی, ویترین,

نویسنده : تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 ارسال نظر(24)

آیا خدمت سربازی مقدس است؟

هفته‌ی پیش، شب نیمه‌ی شعبان، عروسی دعوت داشتیم، کجا؟ میانه‌های خیابان پیروزی. این منطقه بخاطر بافت قدیمیش در روزهای معمول یکی از شلوغ‌ترین و پرترافیک‌ترین مناطق تهرانه، حالا وای به روزی که بخاطر میلاد حضرت مهدی(ع) سر هر کوچه و تقاطع شربت و شیرینی و ..... پخش کنند و ....... . اونقدر در ترافیک سنگین لاک‌پشتی حرکت کردیم تا بالآخره به تالارهای پذیرایی نیروی هوایی، محل برگزاری جشن عروسی رسیدیم. خوشبختانه اون مکان پارکینگ بزرگی داشت وگرنه اگر 24ساعت هم میگشتیم جایی برای پارک ماشین نمی‌یافتیم. تالار برگزاری جشن طبقه‌ی دوم بود، متاسفانه اونجا آسانسور نداشت و باز هم زحمت بالا بردنم از پله‌ها افتاد روی دوش داداش عزیزم. در طول برگزاری جشن جوانانی 20ساله که همه موهای سرشان را مدل سربازی زده بودند از مهمان‌ها پذیرایی میکردند. حتما بین بیشتر مهمان‌ها مثل جمع ما این بحث پیش آمده بود که آیا این جوانان سربازهایی هستند که بجای پوشیدن لباس سربازی، لباس گارسونی به ‌تن‌شان کرده‌اند تا بجای خدمت در پادگان‌ها و بدست گرفتن تفنگ و پاسداری از خاک وطن، در تالار پذیرایی با گارسونی کردن از منافع ملت ایران دفاع کنند؟؟ در پایان جشن از سه نفرشان که کنارم بودن پرسیدم: شما سرباز هستید؟ گفتن: بله. گفتم: برای خدمت در اینجا به شما پول و مزایایی مثل مرخصی بیشر هم میدهند؟ گفتن: هـیــــچ!!!. فقط میتونم به مسئولین این کار بگم: دستتون درد نکنه برای اینطوری حراست کردنتون از آب و خاک و ناموس و وطن‌!!. چشم فرمانده‌ی کل قوا روشن برای اینچنین فرمانده‌های فکور و فهیم و خدوم.

پايانه: من هم سرباز بودم و در کارخانه ساخت توپ و خمپاره و..... کار فنی میکردم و مثل پرسنل رسمی صبح با سرویس میرفتم و ظهر با سرویس برمیگشتم منزل مرخصی‌هام سرجاش بود کلی تشویقی میگرفتم و تمام تعطیلات رسمی را هم تعطیل بودم.

وسیله‌هایی مناسب برای تردد معلول‌ها




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، لينك، خودرو معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: آسانسور, بدست گرفتن تفنگ, پارکینگ, پاسداری از خاک وطن, تالارهای پذیرایی, ترافیک, تردد معلول‌ها, خدمت در پادگان‌, خدمت سربازی, خیابان پیروزی, دفاع, عروسی, عکس, فرمانده, فرمانده‌ی کل قوا, کارخانه ساخت توپ و خمپاره, لاک‌پشتی, لباس سربازی, لباس گارسونی, مقدس, منافع ملت ایران, میلاد حضرت مهدی, ناموس, نیروی هوایی, نیمه شعبان, وسیله,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 تیر 1392 ارسال نظر(9)

با آرزوی سلامتی همه‌ی بچه‌ها

در بهمن ماه گذشته در مطلب: دوباره عینک دوستی که وبلاگ: بازی وبلاگی پرواز با هزار تومانی را مینویسه پیام داده بود که: سلام رفیق. یک بازی وبلاگی شروع شده. در حقیقت ترویج عشق و روحیه همیاری و کمک به کودکان مبتلا به سرطان. تو هم این خوب اگر دل بزرگت هوای بازی کرده است در اینجا : به ما بپیوند و همبازی ما شو و تنها با یک هزار تومانی تا خدا پرواز کن …

در پاسخ به این دوست بزرگوار گفتم: بنده هم در بهمن88 همین کار خدا پسندانه را عملی ترویج میکردم. اتفاقا چندی پیش نذر کردم که اگر خدا عنایت نماید و فرزندی به ما عطا کند در اولین فرصت مبلغ صدهزار تومان بریزم به حساب کودکان محک. از زمانی که به لطف و رحمت خدای بزرگ همسرم باردار شد، وجدانم برای ادای دینم بشدت در عذاب بود، تا اینکه بالاخره فرصتی پیش آمد و اینطوری بدهیم به خودم را پرداخت نمودم.

پسينه: هر کاری که برای به‌ رخ دیگران کشیدن و ریا باشه زشت و ناپسنده، اما این داستان در امر نیکوکاری صدق نمیکنه. برای توصیه به نیکوکاری اول باید خودمون انجامش بدیم، و برای ترویج اون اصلا بد نیست که این یک مورد را به ‌رخ دیگران بکشیم تا دیگران ببینند و بیاموزند و به نیازمندان کمک نمایند، همیشه بهترین راه آموزش شیوه‌ی عملی آنست.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: آموزش, ادای دین, پرواز با هزار تومانی, ترویج, ریا, زشت و ناپسنده, عشق, عملی, کار خدا پسندانه, کودکان مبتلا به سرطان, محک, نذر, نیکوکاری, همیاری,

نویسنده : تاریخ : جمعه 24 خرداد 1392 ارسال نظر(11)

روزگاران

هر وقت انتخابات میشه یاد داستان اون کفن دزده میافتم که دم مرگ به پسرش میگه: پسرم میخوام بعد مرگم کاری کنی که همه برای من رحمت بفرستن. پسره به پدرش میگه: چشم پدرجان، خیالت راحت، کاری میکنم که دعای خیر تمام شهر پشت سرت باشه. پسر مرد کفن دزد بعد مرگ پدرش، شروع کرد به دزدیدن کفن مرده‌ها، و همونطور که به پدرش قول داده بود کاری کرد که مردم پشت سر پدرش میگفتن: خدا اون کفن دزد قبلی را رحمت کنه. باز اون بعد بردن کفن، مرده‌ها را دوباره میگذاشت تو گورشون، اما این کفن دزد جدیده، کفن مرده را که میدزده هیچ، مرده‌ها را هم با چوب سر قبر شون سیخ میکنه!؟

تا حالا هر شخص جدیدی بعد انتخابات آمده سرکار، مثل پسر داستان بالا کارهایی کرده که همه گفتن: خوشا به زمان قبلی‌ها.

پسينه: نم نم داریم وارد فصل گرم و داغ تابستان میشیم. دوستان نخاعی باید خیلی مراقب باشند که در روزهای گرم زیاد زیر آفتاب و یا در مکان‌های گرم نمانند تا گرفتار گرمازدگی نشوند. پیشنهاد میکنم دوستان نخاعی مطالب زیر را مروری بکنند.

لطف تابستان گرمای تابستان سلامت در تابستان پیشگیری از گرما‌زدگی

 ساختن عرق




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، طنز، لينك، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن، داستانک،
:: برچسب‌ها: انتخابات, تابستان, داستان, داغ, دعای خیر, فصل, قول, کفن دزد, گرم, گرمازدگی, گور,

نویسنده : تاریخ : جمعه 17 خرداد 1392 ارسال نظر(7)

خانم‌های محل‌مون

قبلا نوشته بودم در اولین عید دیدنی متاهلیم منزل پدر خانمم با کلی تعجب دختر همسایه‌مون را دیدم، البته او منو شناسایی کرد، چون من او را قبلا ندیده بودم و نمیشناختم، دختر همسایمون بنا به اینکه عروس دائی همسرمه اومده بود منزل پدر خانمم. چند روز پیش همسرم رفت منزل همسایه‌ی روبرویمون که من به دو دلیل بهش میگم: فامیل دور. اول اینکه مرد خانه، شبیه فامیل دور تو کلاه قرمزیه. دلیل دوم اینه که آقای فامیل دور میشه دآماد دائیه عروسه دائیه همسرم و این یعنی اینکه او واقعا فامیل دور ما میشه. فامیل دور هم‌سن منه، او با همسر و تنها پسرشون معمولا عصرها تو پارک شهرک هستند. قدیما که میرفتم پارک من برای خودم (جا) و (مکان) مشخصی داشتم، به همین دلیل اهالی محترم پارک چشمشون به زیارت جمال مبارک بنده بعنوان پای ثابت پارک عادت کرده بود. چند روز پیش همسرم رفته بود منزل فامیل دور تا به خانم فامیل دور که کار خیاطی میکنه سفارش کار بده. وقتی همسرم برگشت خانه بهم گفت: خانم فامیل دور میگه: خانم‌های پارک ازم میپرسن خبری از آقای زندی نداری؟ چرا دیگه نمیآد پارک؟ نکنه زنش نمیذاره از خانه بیاد بیرون؟ خانم فامیل دور هم بهشون گفته بوده: نه بابا، زنش بارداره بخاطر اون از منزل خارج نمیشه. بنظر شما، خانم‌های تو پارک در جواب زن فامیل دور نگفتن: اه اه اه اه از این مردآی........

پيآمد: یه روز تو پارک از فامیل دور پرسیدم پسرت کلاس چندمه؟ گفت: پنجم. گفتم: چقدر بهش جیب خرجی میدی؟ گفت: ما چیزی بنام جیب خرجی یا پول تو جیبی نداریم. وقتی همه چیز در خانه هست، لزومی نداره به بچه پول داد. گاهی برای کارهای خوبش بهش پاداش نقدی هم میدیم که اون را هم یادگرفته پس‌انداز کنه.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: پاداش نقدی, پارک, پس‌انداز, پول تو جیبی, جیب خرجی, خانم, خبر, خیاطی, دختر همسایه, شهرک, فامیل دور, کلاس, کلاه قرمزی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 10 خرداد 1392 ارسال نظر(8)

علامت‌های آلرژی و سینوزیت

ساعت ده شب زنگ زدم به دکتر متخصص اطفال(دختر خالمه). بعد سلام و احوال پرسی، گفتم: نمیدونم چرا چند ماه است که مرتب سرمامیخورم، هنوز خوب نشده دوباره سرمامیخورم، تازه از سرماخوردگی بدتر اینه که همش احساس میکنم توی یه زیرزمین نمور که توش پر از نفتالین باشه دارم نفس میکشم!؟ خانم دکتر گفت: اینها که میگی علامت‌های آلرژی و سینوزیت است. خانم دکتر یه شربت معرفی کرد و گفت: با خوردن شربت و شستشوی بینیت با آب‌نمک ایشالله خوب خواهی شد. بعد تشکر و خداحافظی، زنگ‌زدم به خواهرم و گفتم: فردا وقت برگشت از محل کارت (بانک) این دارو را برام بگیر و بیار. دست خواهرم طلا، او در شرایط عادی همه کار برامون میکرد، از وقتی هم که همسرم باردار شده زحمت او هم چند برابر شده. از کار که برمیگرده اول میاد و کمکم میکنه که بشینم رو ویلچر، هر وقت هم که بخوام میاد تا منو بذاره روی تخت. نحوه کار برای از تخت به روی ویلچر رفتن اینطوریه:  1_ پشت تخت بیمارستانیم را 90درجه میدن بالا. 2_ مچ پام را میگیرن و بسمت لب تخت میکشن، البته همراه و همزمان با من، درست همان وقتی‌که خودم را با دست به لب تخت میکشم. 3_ از لب تخت خودم را کج میکنم و اون دستم را که طرف خارجی تخته را روی دسته ویلچر میذارم و باز با فردی که مچ پام تو دستشه هماهنگ میرم روی ویلچر، شخص کمک کننده اینجا کف پام را زمین میذاره.

نحوه کار برای از روی ویلچر به روی تخت رفتن اینطوریه: 1_ شخص کمک کننده مچ پاهام را میگیره و پاهام را از حالت خمیدگی زانو خارج میکنه و اونها را موازی با زمین و تخت نگه میداره. 2_ من یه دستم را میذارم رو تخت و دست دیگرم را میذارم روی دسته ویلچر و با هماهنگی و کشش فرد کمک کننده خودم را میکشم بالای تخت. اگر شخص کمک کننده پاهام را تا وسط تخت نکشه، من بین راه و سر تخت گیر میکنم. پسوند: روی دارویی که خانم دکتر تجویز کرده نوشته این دارو خواب آور است و هنگام استفاده از این دارو از انجام کارهایی که نیازمند هوشیاری است جدا پرهیز کنید.  واقعا هم بسیار زیاد خواب آورست، با خوردن اولین قاشق از این دارو روی ویلچر داشت خوابم میبرد، یه ساعت پیش هم ازش خوردم و الان دارم میــــــــــــــــــرم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، پزشکی و درمان، تجربه‌، پیرامون ویلچر،
:: برچسب‌ها: آلرژی, سرماخوردگی, سینوزیت, علامت, متخصص اطفال, نحوه از تخت به روی ویلچر رفتن, نحوه از روی ویلچر به روی تخت رفتن, نفتالین,

نویسنده : تاریخ : جمعه 27 اردیبهشت 1392 ارسال نظر(26)

سرویسه معلولین

بعد از اینکه همسرم تلفن را قطع کرد گفت: داداشم زنگ زده بود، میگفت، در اخبار تلویزیون خبری بوده از فعالیت موسسه‌ای که کارش حمل‌ونقل جانبازان و معلولان ویلچری با اتومبیل‌های ون مناسب‌سازی شده است. هر کسی در تهران میتونه با شماره 6305 تماس بگیره و ثبت نام کنه. اول هفته‌ی گذشته من هم با اون شماره تماس گرفتم و ثبت نام کردم و خواستم برای روز پنج‌شنبه یه ماشین بهم بدن تا من را به نمایشگاه بورس و بانک و بیمه ببره. کسی که پشت خط بود بهم گفت: چهارشنبه زنگ بزن ببین بهت ماشین میدیم یا نه؟ همون روز به داداشم گفتم: برای روز پنج‌شنبه میخوام با ون برم نمایشگاه بورس، اگه بیکار بودی و دوستداشتی بیا باهم بریم، داداشم استقبال کرد و گفت: باشه حتما میام. در طول هفته خودم را آماده کردم (سوند فولی زدم) برای چند ساعت نشستن روی ویلچر و گشتن و آشنا شدن با افراد باتجربه‌ای که بتونم ازشون در امر خرید و فروش بموقع سهام‌های پربازده کمک بگیرم. روز چهارشنبه زنگ‌زدم به اون موسسه، گفتن: ما برای تحصیل و درمان اتومبیل میدیم نه برای این‌کارها. گفتم: چرخ زندگی بر محور اقتصاد می‌چرخه، من برای کسب تجربه و حضور در کلاس‌های آموزشی و آشنایی با فعالان و باتجربه‌های بازار بورس به این نمایشگاه میرم نه برای تفریح. خلاصه فرصت خوبی بود که از دست رفت. از وقتی وارد بازار بورس شدم بیشتر با دوست هم نخاعیم محمود در تماس هستم و از تجربه‌هاش استفاده میکنم، فکر حضور در نمایشگاه از او بود.

پسرفت: در هشت ماه گذشته بیشتر از اندازه‌ی بیست سال دوران معلولیتم سرماخوردم. هنگام ارسال این مطلب نیز سرماخورده هستم.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، اقتصادی، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن، خودرو معلولین،
:: برچسب‌ها: اخبار, اقتصاد, تحصیل, تلفن, تلویزیون, ثبت نام, جانبازان, حمل‌ونقل, درمان, شماره تماس, قطع, کلاس‌های آموزشی, معلولان, معلولیت, مناسب‌سازی, نمایشگاه بورس بانک بیمه, ون, ویلچری,

نویسنده : تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 ارسال نظر(15)

اردیبهشتی بهشتی

چند روز پیش عقدکنون برادرخانمم بود. به همین دلیل رفتیم منزل پدر عروس خانم که در منطقه‌ی دوهزار و سه‌هزار (هزار یعنی رود) بین تنکابن و رامسر در استان مازندران(میگن شمالی‌ها به رختخواب میگن مازندران) است. روزها هوا بسیار عالی بود. دریا مثل استخر آرام و بی‌موج بود. منزل پدر عروس در باغ پرتقالی بود که درخت‌هاش در این روزها مملو از شکوفه هستند. شب‌ها هوا خیلی سرد میشد طوری که شب بدون پتو نمیشد خوابید، اما هوای لطیف منطقه که تماما عطر شکوفه‌های بهار نارنج بود، دلیل خوبی بود برای باز کردن پنجره و لذت بردن از هوای سرد همراه با شمیم و نسیم خوش بهاری.

قبل از شروع سفر توالت رفتم که اونجا توالت لازم نشم.

برای استراحت من دو تشک پنبه‌ای را روی هم انداخته بودند روی زمین و من شب راحت و بی‌مشکل روی اونها میخوابیدم.  

پاورقي: همسر مهربانم مطابق برنامه‌ی پزشکش رفت سونوگرافی، خانم دکتر به همسرم گفته: خوشبختانه وضعیت جنین بسیار خوب و مناسب است(شکرت خدای خوبم). اگر از مطلب قبل متوجه جنسیت فرزندم نشدید حتما میتونید از روی اسم‌های زیر که چند بار برای انتخاب نام مرورشون کردم متوجه جنسیت جیگر باباش بشید.

 

1      آباد    تندرست، سالم، آراسته، مرفه

2      آباديس       نام يکي از طبيبان در دوره هخامنشي

3      آباريس       موبد مشهور سلسله هخامنشي

4      آباقا   اسم فرزند هلاکوخان مغول، دومين ايلخان مغول

5      آباگران‎        ‎‏ نام سردار شاپور دوم پادشاه ساساني‏‎

6      آبان   نام ماه هشتم از سال شمسي، نام فرشته نگهبان آب، نام روز دهم از هر ماه شمسي در ايران قديم

7      آبان زاد       زاده آبان، کسي که در ماه آبان به دنيا آماده باشد. اسم پسرانه

8      آبان ياد       به ياد آبان يا کسي که يادآور ماه آبان است.

9      آباندان        نام فرستاده خسرو اول پادشاه ساساني به دربار رم

10    آبدست       چابک، تر و فرز، تردست

11    آبرلي   آبر (، آبرو) + لي (ترکي) داراي آبرو، آبرومند (اسم -ترکي)

12    آبرو    حيثيت، شرف، قدر

13    آبستا اوستا، کتاب مقدس زرتشتيان، اساس، بنياد، اصل

14    آپاساي      نام منشي شاپور اول پادشاه ساساني

15    آتردين آَذردين، نام بهديني در اوستا

16    آتروان صورت ديگري از اترابان، نگهبان آتش، پيشواي دين زرتشتي

17    آتروپات       محافظ آتش، نگهبان آتشکده ، نام يکي از فرماندهان قوم ماد

18    آترون  صورت ديگري از اترابان، نگهبان آتش، پيشواي دين زرتشتي

19    آترينا  آترين، آذرين، نام پسر اوپَدرَم که به نوشته سنگ نوشته بيستون در زمان داريوش پادشاه هخامنشي در خوزستان ياغي شد و خود را پادشاه خوزستان خواند.

20    آترينه صورت ديگري از آذرين، نام پسر اوپَدرَم که به نوشته سنگ نوشته بيستون در زمان داريوش پادشاه هخامنشي در خوزستان ياغي شد و خود را پادشاه خوزستان خواند.

21    آتش برزين   آتش باشکوه يا شکوه آتش مرکب از آتش + برزين(با شکوه)

22    آتشزاد       زاده آتش

23    آتيلا   نام پادشاه قبيله هون که امپراطوري روم شرقي را شکست داد.

24    آثويه  صورت ديگر آبتين ،‌روح کامل و درستکار، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر فريدون پادشاه پيشدادي

25    آخش نام موبدي در ايران قديم، قيمت بها ارزش

26    آداد     مأخوذ از افسانه گيل گمش بابلي، خداي هوا، توفان و باران

27    آدخ    (به فتح ت) خوب نغز خجسته مبارک ميمون، برامدگي هاي کوچک تپه مانند روي زمين (تل به ضم ت)

28    آدلي  نامور، نامدار

29    آديش آتش، اخگر، شراره آتش

30    آدين   آرايه هايي که با آن کوي و برزن را در نوروز يا هنگام ورود اشخاص بزرگ مزين مي کنند.

31    آذرآيين       نام چهارمين آتشکده از هفت آتشکده ايرانيان

32    آذران  آتش ها

33    آذربابا پدر آتش ،نام پدر فرهاد کوهکن که هنر سنگ تراشي را به فرزندش آموخت.

34    آذرباد آذرپناه يا کسي که آتش نگهدار اوست، نام موبدي که باني آذربايجان بوده است، نام يکي از شخصيتهاي منظومه ويس و رامين

35    آذربان نگهبان آتش

36    آذربرزين      آتش باشکوه يا شکوه آتش مرکب از آذر (آتش) + برزين (با شکوه)، نام نوه رستم و پسر فرامرز که سپهسالار بهمن بود، نام يکي از آتشکده هاي مهم در زمان ساساني

37    آذربه  بهترين آتش، نام پسر آذرباد از خاندان کيانيان اسم ايراني

38    آذربهرام      نام پسر آذرنوش

39    آذرپاد صورت ديگر آذرباد، آذرپناه يا کسي که آتش نگهدار اوست.

40    آذرپي داراي قدمي چون آتش

41    آذرتاش       آذر () + تاش (ترکي) دو تن که اجاق و بخت يکساني دارند.

42    آذرتوس       صورت ديگر آذرطوس، در وامق و عذرا مردي که با مادر عذرا ازدواج کرد.

43    آذرجوش       پهلواني در داستان سمک عيار

44    آذرخش      صاعقه ،  نام نهمين روز از ماه آذر

45    آذرداد داده آتش، نام پدر آذرباد از خاندان کيانيان

46    آذرشب      فرشته نگهبان آتش که همواره در آتش است، نام آتشکده اي که گشتاسب در بلخ بنا نهاد و گنجهاي خويش را در آن پنهان نمود.

47    آذرشسب     مخفف آذرگشب ، آتش جهنده، فرشته نگهبان آتش که همواره در آتش است، آتشکده

48    آذرشن       آفتاب پرست سمندر ،  نام پهلواني ايراني در گرشاسب نامه

49    آذرطوس     صورت ديگر آذرتوس، در وامق و عذرا مردي که با مادر عذرا ازدواج کرد.

50    آذرفر  داراي شکوه وجلالي چون آتش، نام يکي از بزرگان عهد هخامنشي

51    آذرفرنبغ      يکي از سه آتش مقدس محافظ جهان در دين زرتشت

52    آذرکار آتشکار

53    آذرکيش      آتش پرست ، داراي دين زرتشتي

54    آذرکيوان      نام موبدي زرتشتي، مؤسس آيين خاصي به همين نام

55    آذرگشسب مخفف آذرگشنسب،  يکي از سه آتش مقدس محافظ جهان،  نام فرشته موکل آتش

56    آذرماهان     ماه آتشين

57    آذرمهربرزين مرکب از آذر +  مهر + برزين، شکوه محبت خورشيد، مهرباني خورشيد، نام يکي از موبدان ساساني و همچنين يکي از هفت آتشکده بزرگ ايرانيان

58    آذرنرسي    نام پسر هرمز دوم پادشاه ساساني

59    آذرنگ روشن و نوراني ، آتش

60    آذرنوش       نوش آذر، آتش جاويدوان،گرماي هميشگي، نام دومين آتشکده از هفت آتشکده بزرگ ايرانيان

61    آذروان        آذربان، آتش بان، نگهبان آتشکده

62    آذين فر       پسر باشکوه و آراسته

63    آراج   آراد، نام روز بيست و پنجم از هر ماه شمسي در ايران قديم

64    آراد    آراج، نام روز بيست و پنجم از هر ماه شمسي در ايران قديم که در اين روز نو پوشيدن را مبارک و سفر را شوم مي دانند.

65    آراز    گويش ترکي رودخانه ارس

66    آرازش        صدقه انفاق در راه خدا

67    آرام   آهسته ساکت سنگيني و وقار مکان خلوت

68    آرپان  آرين، منسوب به قوم آريايي، منسوب به ايران

69    آرتا    ارتا(به فتح الف) در اوستا به معناي مقدس آمده است.

70    آرتاباز   نام فرمانده گردونه هاي کوروش پادشاه هخامنشي

71    آرتابان        اردوان

72    آرتاپارت         نام نگهبان کوروش دوم پادشاه هخامنشي

73    آرتام    والي فريگه در زمان کوروش پادشاه هخامنشي

74    آرتان    نام برادر داريوش پادشاه هخامنشي و پسر ويشتاسب

75    آرتمن نام برادر بزرگ تر خشايارشاه پسر کوروش پادشاه هخامنشي

76    آرتوان اردوان ، ياري کننده درستکاران، از شخصيتهاي شاهنامه، نام چند تن از پادشاهان اشکاني

77    آرتيمان       مرکب از آرتي به معناي پاک و مقدس بعلاوه مان به معني تفکر و انديشه، انديشه مقدس، تفکر پاک، همچنين نام روستايي از توابع تويسرکان که زادگاه مير رضي الدين آرتيماني از شاعران عهد صفوي است.

78    آرتين  آرش، عاقل و زيرک، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان نامدار ايراني در زمان منوچهر پادشاه پيشدادي که در تيراندازي بسيار توانا بوده است.

79    آردا    آرشا، مقدس

80    آرسام        آرشام، خرس، زورمند، داراي زور خرس پسر آريارمنه و پدر ويشتاسب از خاندان ‏هخامنشي

81    آرسان        نام پسر اردشير دوم پادشاه هخامنشي

82    آرسين       پسر آريايي

83    آرش  عاقل و زيرک، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان نامدار ايراني در زمان منوچهر پادشاه پيشدادي که در تيراندازي بسيار توانا بوده است.

84    آرشا  آردا ، مقدس

85    آرشام        به معني خرس و به معني زور، داراي زور خرس پسر آريارمنه و پدر ويشتاسب از خاندان ‏هخامنشي

86    آرشامه      = آرشام

87    آرشان        نام پسر اردشير دوم پادشاه هخامنشي

88    آرشاوير      مرد مقدس، نام يکي از پادشاهان اشکاني

89    آرشاوير      مرد مقدس

90    آرمان آرزو، از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار خسروپرويز پادشاه ساساني

91    آرمناک       ارمني، پسر هايکا، شخصي که ارمنيها نژاد خود را به او نسبت مي دهند.

92    آرمين از شخصيتهاي شاهنامه، نام چهارمين پسر کيقباد، مرد هميشه پيروز

93    آرميني       سپهسالار يزگرد سوم پادشاه ساساني

94    آرنا      نام روستايي در نزديکي نقده

95    آروکو  ايرج، نام پسر کوروش پادشاه هخامنشي، نجيب نجيب زاده

96    آرون   صفت نيک و خصلت پسنديده

97    آروين  تجربه، آزمايش امتحان آزمون

98    آريا    نژاد هندوارپائيان که در عهدي بسيار کهن با هم زندگي مي کردند و بعدها به دو بخش بزرگ تقسيم شدند گروهي به هند و ايران آمدند و گروهي به اروپا رفتند.نام ميهن عزيز ما ايران از اين‎ ‎کلمه گرفته شده است.

99    آرياباد آرياپاد نگهبان قوم آريايي

100   آريابان        نگهبان قوم آريايي

101   آريابد  به ضم ب، آريا + بد (صاحب و سرور) سرور قوم آريايي، بزرگ آرياييان

102   آريابرز شکوه آريايي ، نام يکي از سرداران داريوش سوم پادشاه هخامنشي

103   آرياراد آريا + راد (جوانمرد بخشنده دانا شجاع) آريايي جوانمرد آريايي شجاع آريايي دانا، نام پسر اردشير دوم پادشاه هخامنشي نام اصيل

104   آريارامنه      آرام کننده آريائيان، نام پدر آرشام، جد داريوش پادشاه هخامنشي

105   آريارمن       رامشگر آريايي، شادي آور از نژاد آريايي

106   آرياز     نام يکي از سرداران هخامنشي

107   آرياسب      دارنده اسب ايراني، نام يکي از سرداران کوروش پادشاه هخامنشي

108   آريافر  داراي فر و شکوه آريايي

109   آرياک نام يکي از سرداران ايراني و فرماندار کاپادوکيه

110   آرياگيو        به فتح گ، سکون ي، سکون و، آريا + گيو (سخنور)، سخنور آريايي، نام يکي از سرداران ايراني در روزگار باستان

111   آريامن        دريا سالار خشايارشاه پادشاه هخامنشي اسم ايراني

112   آريامنش     داراي خوي و رفتار آريايي، نام پسر داريوش پادشاه هخامنشي

113   آريامهر        برخوردار از محبت آريايي، نام يکي از سرداران داريوش سوم پادشاه هخامنشي، لقبي که شهريور ????به مناسبت ??مين سال سلطنت از طرف مجلس سنا و شوراي ملي به محمدرضا پهلوي داده شد.

114   آريو    نام يکي از سرداران بزرگ ايراني زمان داريوش سوم پادشاه هخامنشي در نبرد با اسکندر مقدوني

115   آريوبرزن      آتش ايراني، کنايه از قدرت و خشم ايراني، نام يکي از سرداران بزرگ ايراني زمان داريوش سوم پادشاه هخامنشي در نبرد با اسکندر مقدوني

116   آريوبرزين     آتش ايراني، کنايه از قدرت و خشم ايراني، نام يکي از سرداران بزرگ ايراني زمان داريوش سوم پادشاه هخامنشي در نبرد با اسکندر مقدوني

117   آريوراد نام پسر اردشير دوم پادشاه هخامنشي، ايراني و جوانمرد

118   آريه   نام سپهدار ايراني طرفدار کورش صغير پادشاه هخامنشي

119   آزاد    رها شده از گرفتاري يا چيزي آزاردهنده،فارغ و آسوده،درختي جنگلي و بلند،رها شده از تعلقات دنيوي

120   آزادبه آزاد (رها) + به (سالم و خوب)، به معناي انسان سالم و آزاد، نام يکي از سرداران ايراني در قرن دوم

121   آزادسرو      همچون سرو زيبا و بي تعلق، بزرگوار و متواضع،از شخصيتهاي شاهنامه، نام مردي دانا و پرهيزکار در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

122   آزادفروز       رهايي بخش، آنکه آزادي مي آورد، باعث آزادي، نام مردي در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

123   آزرمگان      با حيا، مودب، سربه زير، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر فرخزاد سردار ايراني در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني

124   آژند    پيوند دهنده، چسباننده، در اصطلاح بنايي ملاطي که بين رديفهاي آجر مي‌گذارند.

125   آژنگ  چين و شکني که بر پوست بدن و بخصوص پيشاني مي افتد، خشم، موج کوتاهي که روي سطح آب ايجاد مي شود

126   آسپاداس    آخرين پادشاه ماد که از کورش کبير پادشاه و موسس هخامنشيان شکست خورد

127   آسپيان       آبتين، روح کامل، انسان نيکو کار، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر فريدون پادشاه پيشدادي

128   آستياژ        آسپاداس،آخرين پادشاه ماد که از کورش کبير پادشاه و موسس هخامنشيان شکست خورد.

129   آسدين       نام موبدي در سده دهم يزگردي

130   آسيدات      آسيداد،نام يکي از بزرگان هخامنشي

131   آسيداد       آسيدات، نام يکي از بزرگان هخامنشي

132   آسيم استاد بزرگ مرتبه واستاد عظيم الشأن

133   آفريدون       فريدون، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر آبتين و فرانک، از پادشاهان پيشدادي ايران و به بند کشنده ضحاک ماردوش اسم دخترانه

134   آقاجان        آقا (مغولي) + جان () عنوان محبت آميز براي پدر يا پدربزرگ

135   آقاگل   آقا (مغولي) + گل() نام روستايي در نزديکي اصفهان

136   آکام   نتيجه، ثمره، سود، فايده

137   آمنيد  نام دبير داريوش پادشاه هخامنشي

138   آموي رود جيحون، آمودريا

139   آناگ  نام يکي از احکام پارت در زمان اردشير پادشاه ساساني

140   آواديس         ارمني مژده، نويد

141   آوگان   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان ايراني و پيشرو سپاه فريدون پادشاه پيشدادي

142   آوه      از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور ايراني و از فرماندهان سپاه کيخسرو پادشاه کياني

143   آويد     مشتاق و خواهان

144   آيين گشسب         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دبير هرمز انوشيروان پادشاه ساساني

1      ابتين    = آبتين، انسان نيکو کار، روح کامل، از شخصيت هاي شاهنامه، نام پدر فريدون پادشاه پيشدادي

2      اپرنگ   اسم پسر سام

3      اپرويز    پرويز، از شخصيتهاي شاهنامه بوده و هم چنين نام "خسرو دوم" پادشاه ساساني

4      اترک    نام رود مرزي در شرق ايران که به درياي خزر مي ريزد.

5      اخشاد         نام پادشاه فرغانه

6      اخشيد         نام پادشاه سمرقند اسم ايراني

7      ادنا    به فتح الف، کمترين، نازلترين، جزئي ترين، از واژه هاي قرآني

8      اديان  کنايه از مرد درشت هيکل و قوي، مرکب تندرو و فربه

9      اذرخش      = آذرخش، صاعقه، نام نهمين روز از ماه آذر

10    اراد    = آراد، نام روز 25 ام از هر ماه شمسي در ايران باستان که در اين روز نو پوشيدن را مبارک و سفر را شوم مي دانند.

11    اران   حنا که به دست و پا و محلسن زنند ، نام قلعه اي قديمي در قزوين

12    ارباد     نام يکي از سرداران داريوش سوم پادشاه هخامنشي

13    ارباس   نام يکي از سپاهيان مادي اردشير دوم پادشاه هخامنشي

14    ارتا آريا         مرکب از آرتا (راستي و درستي) + آريا، آريايي درستکار، نام پسر خشايار پادشاه هخامنشي

15    ارتاريا ارتا آريا، مرکب از آرتا (راستي و درستي) + آريا، آريايي درستکار، نام پسر خشايار پادشاه هخامنشي

16    ارتافرين        نام برادر داريوش پادشاه هخامنشي

17    ارتان    نام پسر ويشتاسب و برادر داريوش اول پادشاه هخامنشي

18    ارتمن   نام يکي از سرداران مادي در زمان کوروش پادشاه هخامنشي

19    ارتنگ ارژنگ کتاب مصور ماني

20    ارتين  آرتين، عاقل و زيرک

21    ارد       نام چند تن از پادشاهان اشکاني

22    اردا      نام موبدي در زمان اردشير بابکان پادشاه ساساني

23    اردم     نام سوره هاي بزرگ کتاب زند و پازند

24    اردوان          ياري کننده درستکاران، از شخصيتهاي شاهنامه، نام چند تن از پادشاهان اشکاني

25    اردي داد       داده ارديبهشت

26    ارديان مقدس

27    اردين   راستين

28    ارزين    نام فرماندار پارس هنگام يورش اسکندر به ايران

29    ارژن     از شخصيتهاي شاهنامه، نام سالار مازندران در زمان کيکاووس پادشاه کياني

30    ارس    نام رودي در مرز شمالي ايران

31    ارسام          نام پسر داريوش پادشاه هخامنشي

32    ارسيا زلال و شفاف مانند اشک چشم،به کسر الف اول ، مرکب از ارس(اشک چشم) + يا نسبت

33    ارسيما         نماينده داريوش سوم پادشاه هخامنشي براي گفتگو با اسکندر

34    ارش  آرش،عاقل و زيرک، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان نامدار ايراني در زمان منوچهر پادشاه پيشدادي که در تيراندازي بسيار توانا بوده است.

35    ارشاسب      دارنده اسبهاي نر، از نامهاي ايران باستان

36    ارشاک       ارشک ، اشک ، نام موسس سلسله اشکاني است او يکي از يزرگان قوم پارت که در سال 256 ق.م بر سلطان سلوکي طغيان کرد و سلسله اشکانيان را بنا نهاد.

37    ارشام          آرشامه

38    ارشان        (به فتح الف و کسر يا سکون ر) مرکب از ارش به معناي عاقل و دانا + ان پسوند کثرت يا مداومت، بسيار دانا ، بسيار هوشمند، نام پسر اردشير دوم پادشاه هخامنشي

39    ارشانوش      از نامهاي باستاني

40    ارشاوير        ارشوير، نام يکي از پادشاهان اشکاني

41    ارشز    نام سردار اشکاني

42    ارشکان        لقب چند تن از پادشاهان اشکاني

43    ارشن   اسب نر

44    ارشوير         نام يکي از پادشاهان اشکاني

45    ارشيز   ارشز، نام سردار اشکاني

46    ارفش نام يکي از پهلوانان گرشاسب نامه

47    ارماسب       دارنده اسب آرام، نام يکي از سرداران هخامنشي

48    ارمان آرمان ، آرزو، از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار خسروپرويز پادشاه ساساني

49    ارمانک          از شخصيت هاي شاهنامه، يکي از دو شاهزاده پارسايي که تصميم گرفتند آشپز دربار ضحاک شوند تا بتوانند يکي از دو جواني را که هر روز براي غذاي ماران ضحاک کشته مي شدند، از مرگ برهانند.

50    ارمايل          ارمانک

51    ارمين   آرمين

52    ارنوش        نعره و صداي ببر

53    اروند    نام رودي در ايران

54    ارياسب        نام يکي از سرداران کوروش پادشاه هخامنشي

55    اريامن        آرامش دهنده، خوشبختي دهنده، نام دريا سالار شجاع و رشيد خشايارشاه پادشاه هخامنشي در جنگ سالامين

56    اريس   زيرک، هوشيار

57    ازدر   منسوب به پاک، طاهر و پاکيزه، تميز و مرتب

58    اسپنديار       اسفنديار،آفريده مقدس، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان ايراني، فرزند گشتاسپ شاه ايران و کتايون دختر قيصر روم

59    اسپيتامن      صورتي از سپيتمان، لقب خانوادگي زرتشت نام سردار ايراني در زمان اسکندر مقدوني

60    اسپيتمن    يکي از سرداران ايران در زمان داريوش هخامنشي

61    استاسيس   از مخالفين سلطه عرب در ايران در زمان خليفه عباسي

62    استرا در گويش سمنان ستاره،نام همسر يهودي انوشيروان که مدفن او در همدان است

63    اشتاد   راستي، درستي، در دين زرتشتي نام ايزدي که راهنماي مينويان و جهانيان است، نام روز بيست وششم از هر ماه شمسي در ايران قديم، از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از دلاوران ايراني در زمان خسروپرويز ‏پادشاه ساساني

64    اشک ناز     مرکب از اشک و ناز ، کنايه از دختر زيبا روي و لطيف

65    اشکان         منسوب به اشک

66    اشکبوس      از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور توراني و از فرماندهان سپاه خاقان چين

67    اشکش        از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور ايراني و از فرماندهان سپاه کيخسرو پادشاه کياني

68    اشناس        نام افشين و چند تن ديگر

69    اشو     مقدس

70    اغريرث         صاحب گردونه پيش رونده، از شخصيتهاي شاهنامه، پسر پشنگ و نبيره فريدون پادشاه پيشدادي

71    افرود    فرود، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر سياوش و جريره و برادر کيخسرو پادشاه کياني

72    افريدون         فريدون،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر آبتين و فرانک، از پادشاهان پيشدادي ايران و به بند کشنده ضحاک ماردوش

73    اقشين       معني اسم را در اين قسمت بنويسيد

74    اکليا    نام پسري در شعر نيما يوشيج

75    الچين   ال (ترکي) + چين()، ايلچين ، برگزيده ايل

76    الکوس          از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور توراني و از سپاهيان افراسياب توراني

77    الوا      از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از دلاوران ايراني و نيزه دار رستم پهلوان شاهنامه

78    الياد     ال (ترکي) + ياد ()، ايلياد به ياد ايل

79    اليار     نام يکي از پهلوانان خورشيد شاه در داستان سمک عيار

80    اليار     ال (ترکي) + يار ()، ايليار يار ايل

81    اليان    نام يکي از پهلوانان خورشيد شاه در داستان سمک عيار

82    اميد     اشتياق يا تمايل به روي دادن يا انجام امري همراه با آرزوي تحقق آن ، تکيه گاه، محل پناه

83    امير ارسلان حاکم شجاع ، پادشاه شير دل ، قهرمان يکي از داستانهاي بسيار مشهور ايراني که نقيب الممالک نقال ناصرالدين شاه آنرا روايت کرده است

84    اندريمان        از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور توراني از سپاهيان افراسياب توراني

85    اندمان          از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر طوس سردار ايراني و از سپاهيان کيخسرو پادشاه کياني

86    انديان   از شخصيتهاي شاهنامه، و بنا به بعضي از نسخه هاي شاهنامه نام يکي از سرداران فريدون پادشاه پيشدادي

87    انوش   بي مرگ، جاودان

88    انوش زاد       زاده جاويدان، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر خسرو انوشيروان پادشاه ساساني

89    انوشتکين      انوش () + تکين (ترکي)، پهلوان جاوداني، از نامهاي تاريخي

90    انوشروان      انوشيروان، داراي روان جاويد، نام يکي از پادشاهان نامدار ساساني ملقب به دادگر، پيامبر(ص) در زمان اين پادشاه متولد شد

91    انوشيروان     داراي روان جاويد، نام يکي از پادشاهان نامدار ساساني ملقب به دادگر، پيامبر(ص) در زمان اين پادشاه متولد شد

92    اوتانا    داراي اندام زيبا، نام يکي از ياران داريوش يکم پادشاه هخامنشي

93    اورداد اهورداد،خداداد، نام يکي از سرداران کوروش پادشاه هخامنشي

94    اورمزد        هرمز،از نامهاي خداوند در آيين زرتشت،نام روز اول از هر ماه شمسي در ايران قديم، نام ستاره مشتري، نام يکي از پادشاهان ساساني

95    اورمزديار       خدايار

96    اورند    تخت پادشاهي، شکوه، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر لهراسپ شاه ايران و از نوادگان کي پيشتن پادشاه کياني

97    اورنگ   تخت پادشاهي، فر و زيبايي

98    اورياد   نام روستايي در نزديکي سنندج

99    اوژن   به زمين افکننده، از بين برنده دشمن

100   اوشهنگ     هوشنگ،پسر سيامک پادشاه پيشدادي ايران

101   اولاد    از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلواني در مازندران در زمان کيکاووس پادشاه کياني

102   اهرن    از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري رومي

103   اهورا    در فرهنگ ايران باستان، خداوند

104   اهورا مزدا   اهورامزد، هرمزد، اورمزد، هرمز، معني اصلي اين کلمه سرور دانا است و در متون زردشتيان به معني خداي بزرگ استعمال شده است

105   اهوراداد        خداداد يا آفريده خدا

106   اهورامزد     هرمز،نام روز اول از هر ماه شمسي در ايران قديم، نام ستاره مشتري، نام يکي از پادشاهان ساساني

107   ايرانيار          يار ايران

108   ايرج     پهلوي از شخصيتهاي شاهنامه، نام کوچکترين پسر فريدون پادشاه پيشدادي ايران اسم ايراني

109   ايريک آريايي

110   ايزد پناه        آن که خداوند پناه و حامي اوست ، نام يکي از سرداران هخامنشي

111   ايزدبد   نام يکي از سرداران زمان هخامنشي

112   ايزدداد          داده خداوند، آفريده خداوند، نام دانشمندي در زمان اردشير بابکان پادشاه ساساني

113   ايزدگشسپ   از شخصيتهاي شاهنامه، نام دبير انوشيروان پادشاه ساساني

114   ايزديار   کسي که خداوند يار و ياور اوست ، نام يکي از شخصيتهاي منظومه ويس و رامين

115   ايلا      از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از فرماندهان سپاه افراسياب توراني

116   ايلياد  نام منظومه حماسي دوران قديم و از شاهکارهاي ادبيات جهان است که درباره جنگي به همين نام است که بين مردم يونان و تراوا در گرفت. (ايلياد و اوديسه)

1      بابوي   از شخصيت هاي شاهنامه فردوسي است و هم چنين نام يکي از دلاوران ايراني سپاه بهرام چوبين سردار ساساني

2      بابيک   اميري که نامش در تاريخ سيستان آمده است.

3      باتيس          دژبان دلاور غزه در زمان داريوش سوم پادشاه هخامنشي که تا آخرين نفس در برابر اسکندر پايداري کرد.

4      بادان    از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر پيروز (سردار دوران ساساني) اسم ايراني

5      باذان    نام جانشين خورخسرو فرماندار هاماوران در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

6      باراد     نام کسي که در زمان شاپور يکم پادشاه ساساني زندگي کرده ونام او در کتيبه کعبه زرتشت امده است.

7      باربد     نام نوازنده نامدار دربار خسروپرويز پادشاه ساساني

8      بارشين        در اصطلاح مردم فارس: درختچه

9      بارمان        از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور توراني و از سپاهيان افراسياب توراني، نام يکي از سرداران دوره ماد، شخص محترم و لايق داراي روح بزرگ

10    باژه      نام يکي از سرداران ايراني در زمان اردشير پادشاه هخامنشي

11    باشو    در گويش خوزستان بچه اي که تقاضاي ماندنش را از خداوند دارند (از خدا حيات در دنيا را مي خواهد.)

12    باگه     نام يکي از سرداران هخامنشي نام زيباي ايراني

13    بالوي   از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از ياران خسروپرويز پادشاه ساساني

14    بامداد   صبح، نام پدر مزدک

15    بامشاد         نام يکي از موسيقيدانان معروف در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني

16    باهرام          بهرام، نام ستاره مريخ ، نام روز بيستم از هر ماه شمسي در ايران باستان، نام فرشته موکل بر مسافران و روز بهرام ، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام يکي از فرزندان گودرز گشواد که در دربار کاووس پادشاه ‏کياني بود.

17    باهک   نام جد آذرباد ماراسپند

18    بايا      بايسته، ضروري

19    بخت آفرين    آفريننده بخت و اقبال، نام پدر هيربد شهريار

20    بختيار   خوشبخت، سعيد، نام استاد رودکي در موسيقي

21    برانوش         از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار رومي در زمان شاپور ذوالاکتاف پادشاه ساساني

22    براهام          نام مردي در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

23    برتن   برديس، به فتح ب و ت، مرد مغرور

24    برته     از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور ايراني از خاندان لواده، در زمان کيکاووس پادشاه کياني

25    برجاسپ       از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران توراني

26    بردان   نام يکي از پادشاهان اشکاني

27    برديا     اسم دومين پسر کوروش پادشاه هخامنشي و برادر کمبوجيه

28    برديس         (به کسر ب) مرد مغرور

29    برز       قد و قامت، نام يکي از دو برادري که به ياري اردشير بابکان پادشاه ساساني برخاستند و او را به خانه خود بردند

30    برزآفرين      تشويق بزرگ (نگارش کردي : به رزئافه رين)

31    برزام    نام جد ماني

32    برزفر    داراي قامتي با شکوه،بلند پرواز، از سرداران کرد دوره ‏هخامنشي (نگارش کردي : به رزه ف?)

33    برزفري         فريبرز

34    برزمند          باشکوه ، نام يکي از فرمانداران ايراني که براسکندر شوريد

35    برزمهر          مرکب از برز (نيرومند، باشکوه) + مهر (خورشيد)، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر قارن از سرداران بهرام گور پادشاه ساساني

36    برزو     بلند بالا ، کنايه ‏از عظمت ،نام پسر سهراب پسر رستم زال(نگارش کردي : به رزو)

37    برزويه   نام پزشک نامدار ايراني که کتاب کليه و دمنه را در زمان انوشيروان پادشاه ساساني از هند به ايران اورد(نگارش کردي : به رزويه)

38    برزهم   نام يکي از پهلوانان ايراني در گرشاسب نامه

39    برزين داد       آفريده با شکوه يا مخفف آذربرزين داد(آتشکده) يعني افريده شده به وسيله آتش آذر برزين

40    برزين مهر      خورشيد با شکوه ، نام يکي از پهلوانان شاهنامه

41    برسام        آتش بزرگ مرکب از بر (مخفف ابر) + سام (آتش)، نام يکي از سرداران يزگرد ساساني

42    برسيان        نام گياهي است.

43    برشان          امت

44    برمايون         برمايه

45    برمک   عنوان اجداد خاندان برمکيان و در اصل عنوان و لقبي بوده که به رئيس روحاني معبد بودايي بلخ مي دادند، برمک معروف پدربزرگ يحيي وزير مشهور هارون الرشيد است.

46    برنا      جوان

47    برنوش        برانوش

48    برومند          بارور، ميوه دار

49    بزرجمهر        بزرگمهر، بسيار مهربان، نام وزير انوشيروان پادشاه ساساني

50    بزرگ    والا، برجسته، نام شاعري کرد (نگارش کردي : بوز?رگ)

51    بزرگ اميد     بسيار اميدوار، نام معلم خسرو پرويز پادشاه ساساني

52    بزرگمهر        بسيار مهربان، نام وزير انوشيروان پادشاه ساساني

53    بسطام         نام دايي خسرو پرويز پادشاه ساساني

54    بشتاسب      گشتاسپ اسم ايراني

55    بگاش   نام يکي از سرداران هخامنشي

56    بلاشان         پلاشان، از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني از پهلوانان افراسياب، همزمان با کيخسرو پادشاه کياني

57    بمان علي     بمان () + علي (عربي) نامي که با آن طول عمر کودک را با توسل به اسم علي (ع) بخواهند.

58    بندوي          نام دو تن از شخصيتهاي شاهنامه در زمان ساسانيان

59    بنشاد          شاد بنيان

60    بوپار     نام يکي از سرداران داريوش سوم پادشاه هخامنشي

61    بوذرجمهر      بزرگمهر، بسيار مهربان، نام وزير انوشيروان پادشاه ساساني

62    بوراب   از شخصيتهاي شاهنامه، نام آهنگري در پايتخت قيصر روم و سازنده نعل اسبان قيصر

63    بورژک   نام ميزبان اردشير بابکان پادشاه ساساني

64    بورنگ   نوعي ريحان کوهي

65    بوزرجمهر      بزرگمهر، بسيار مهربان، نام وزير انوشيروان پادشاه ساساني

66    بوستان افروز         بستان افروز

67    به گوي         خوش سخن، داراي گفتار نيک، نام شخصيتي در منظومه ويس و رامين

68    به يزداد        آفريده نيک خداوند

69    بهامد   پيشامد خوب

70    بهاوند   دارنده نيکي

71    بهبد   مرکب از به (بهتر، خوبتر) + بد (پسوند اتصاف)

72    بهبود  پيشرفت تدريجي ، حرکت رو به بهتر شدن.

73    بهپور    مرکب از به (بهتر، خوبتر) + پور (پسر)، نام پهلواني در گرشاسب نامه

74    بهتاش        مرکب از کلمه  به بعلاوه پسوند ترکي تاش ، شريک خوب ، صاحب اخلاق و رفتا رنيکو ، اميري که داراي اخلاق و رفتار خوب است.

75    بهداد    آفريده خوب

76    بهداور   آن که به درستي داوري مي کند.

77    بهدين   پيرو آيين زرتشتي

78    بهراد    مرکب از به (خوب يا بهتر) + راد (بخشنده)

79    بهرام  فتح و پيروزي، نام ستاره ي سياره مريخ، نام روز بيستم از هر ماه شمسي در ايران قديم، نام فرشته موکل بر مسافران و روز بهرام ، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام يکي از فرزندان گودرز گشواد که در دربار کاووس پادشاه ‏کياني بود.

80    بهرنگ   مرکب از به (بهتر، خوبتر) + رنگ اسم دختر ايراني

81    بهروز    خوشبخت، سعادتمند، از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار ايراني در سپاه بهرام گور پادشاه ساساني

82    بهروش         آن که شيوه و روشي بهتر از ديگران دارد.

83    بهزاد    مرکب از به (بهتر، خوب) + زاد (زاده)، نام نقاش و مينياتوريست معروف در اوخر عهد تيموري و اوايل عهد صفوي، از شخصيتهاي شاهنامه، همچنين نام اسب ‏سياوش، نام يکي از بزرگان درگاه انوشيروان پادشاه ساساني

84    بهزادان       نام اصلي ابومسلم خراساني فرزند شيدوش

85    بهستان        نيک بنياد، نام پسر اردشير سوم پادشاه هخامنشي

86    بهستون        نام پسر وشمگير و يکي از فرمانروايان آل زيار در طبرستان

87    بهسود         از نامهاي زمان ساسانيان

88    بهسودان      نام فرمانرواي ديلمان در سده سوم يزدگردي

89    بهشاد          مرکب از به (بهتر يا خوب) + شاد

90    بهفام   مرکب از به (بهتر يا خوب) + فام (رنگ)

91    بهفر     مرکب از به (بهتر، خوبتر) + فر (شکوه، جلال)

92    بهک     نام موبد موبدان در زمان شاپور دوم پادشاه ساساني

93    بهمن نيک انديش ، نام ماه يازدهم از سال شمسي ، نام فرشته نگهبان چهارپايان سودمند، نام روز دوم از هر ماه شمسي در ايران قديم، نام يکي از لحنهاي قديم موسيقي ايراني، تخلص شاعر کرد «فريدون بهمن»(نگارش کردي : به همه ن)، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام ‏پسر اسفنديار پسر گشتاسپ پادشاه کياني

94    بهمن داد      داده بهمن

95    بهمنش      وهمنش، کسي که داراي راه و روش نيکويي است.

96    بهمنيار         نام شاگرد ابوعلي سينا

97    بهنام    داراي نام نيک

98    بهنيا  وهنيا، کسي که از نسل خوبان است.

99    بهوران        وه وران، آنکه داراي روح و روان نيکوست.

100   بيارش          دو دلير

101   بيتخش         نام مردي که در زمان اردشير بابکان پادشاه ساساني زندگي مي کرده و نامش در کتيبه کعبه زرتشت آمده است.

102   بيتک    نام جد منوچهر پادشاه کياني به نوشته بندهش

103   بيدار    آگاه، هوشيار

104   بيژن     از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گيو گودرز از پهلوانان ايراني در زمان کيخسرو پادشاه کياني

105   بيورد    نام چند تن از شخصيتهاي کتاب شاهنامه فردوسي

106   بيورزاد          نام سپه سالاري در زمان سلسله اشکانيان.

1      پاپک  نامي است -کردي به معناي استوار، پدر کوچک، از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور ايراني، پسر ساسان موبِد معبد آناهيتا و پدربزرگ اردشير بنيان گذار سلسله ساساني.

2      پادرا   نگهبان آتش، مرکب از "پاد" به معني نگهباني و محافظت + "را" به معني نور و روشنايي

3      پارديک          نام پدربزرگ ساسان به نوشته سنگ نوشته کعبه زرتشت

4      پارس   نام قومي از اقوام آريايي که در قسمت جنوبي ايران سکونت کرده بودند‎‎، نام ناحيه اي که قوم پارس در آنجا سکونت کرده بودند. نام هاي زيباي ايراني

5      پارسا   پرهيزکار، مؤمن

6      پارسان         نام روستايي در نزديکي سيرجان

7      پارسوا        خطه، مرز، کنار، نام منطقه اي در غرب سرزمين مادها

8      پارسيا        منسوب به پارس، مرد سرزمين پارس، مرد پارسي، پسر ايراني

9      پاساک         نام برادرزاده داريوش پادشاه هخامنشي

10    پاشا    پادشاه در امپراطوري عثماني، عنوان مقامات لشکري و کشوري

11    پاکان  منسوب به پاک، طاهر و پاکيزه، تميز و مرتب

12    پاکر     نام پسر اُرُد پادشاه اشکاني

13    پاو       نام پسر شاپور سردودمان اسپهبدان باوندي در طبرستان خاوري

14    پايا    پايدار

15    پدرام    سرسبز، شاد و خوش، خرم

16    پراهام          پرهام

17    پرمايه   از شخصيتهاي شاهنامه، نام برادر فريدون پادشاه پيشدادي

18    پرموديه         از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر ساوه پادشاه ترک و هم زمان با بهرام چوبين سردار ساساني

19    پرهام   برهان قاطع براهيم ابراهيم را معرب آن دانسته است.

20    پژمان   دلتنگ، غمگين

21    پژند     نام گياهي است

22    پساک          نام پسر اردوان و برازنده داريوش يکم پادشاه هخامنشي اسم ايراني

23    پسنديار      اسفنديار

24    پشن  پشنگ

25    پشنگ          نام چند تن از شخصيت هاي شاهنامه از جمله نام برادرزاده فريدون پادشاه پيشدادي و نيز پدر افراسياب

26    پشوتن         از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گشتاسپ و کتايون و بردار اسفنديار

27    پشين   از شخصيتهاي شاهنامه، نام سومين پسر کيقباد (کي پشين) پادشاه کياني

28    پلاش   بلاش

29    پلاشان       بلاشان،از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني از پهلوانان افراسياب، همزمان با کيخسرو پادشاه کياني

30    پندار    فکر، انديشه، گمان، وهم، ريشه پنداشتن

31    پوئين، پويين

32    پوربه    پسر بهتر

33    پورک    پسر عزيز

34    پورنگ

35    پوريا     نام پهلوان ايراني معروف به پورياي ولي، نام اصلي وي محمود خوارزمي و متخلص به قتالي بوده است.

36    پوريار    مرکب از پور (پسر) + يار (ياور، دوست)

37    پولاد    نام چند تن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام يکي از فرماندهان دلاور ايراني در زمان کيقباد

38    پولادوند         از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از فرماندهان دلاور ايراني در زمان کيقباد پادشاه کياني

39    پويا      آن که داراي حرکت و پيشروي است. در جريان.

40    پويان    پويا، پوينده

41    پيام     الهام، وحي

42    پيداگشسب   از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران بهرام چوبين

43    پيران    از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر ويسه سپهدار افراسياب توراني و يکي از شخصيتهاي محبوب در داستان سياوش

44    پيرداد   داده پير يا بچه اي که در پيري داده شده.

45    پيروز    فاتح، فرخنده، شاد، خوشحال، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام يکي از دلاوران ايراني در زمان ساسانيان

46    پيروزان         نام يکي از سرداران يزگرد پادشاه ساساني

47    پيروزه   در اوستا لقب هوشنگ پسر سيامک پادشاه داستاني ايران ، عنوان هر يک از پادشاهان سلسله داستاني.

48    پيکان   نوک فلزي و تيزسر تير يا نيزه

49    پيلسم         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني، برادر پيران فرزند ويسه در زمان افراسياب

50    پيمان   عهد، قرار

1      تابال    نام فرمانداري ايراني در زمان کوروش پادشاه هخامنشي

2      تاج بخش      بخشنده تاج پادشاهي، رساننده کسي به پادشاهي ، از القاب رستم پهلوان شاهنامه

3      تباک  از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور ايراني و فرمانرواي جهرم در زمان اردشير بابکان پادشاه ساساني

4      تخار     نام چند تن از شخصيتهاي شاهنامه، از جمله نام يکي از همراهان فرود

5      تخواره          نام چند تن از شخصيتهاي شاهنامه، از جمله نام پدر خزانه دار خسرو پرويز پادشاه ساساني

6      تژاو      از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور توراني داماد افراسياب توراني اسم ايراني

7      تک آفرين       مرکب از تک( يگانه يا بي نظير) + آفرين (آفريننده)

8      تکاور    دونده، تندرو

9      تکتا   بي همتا

10    تليمان          از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از پهلوانان در زمان فريدون پادشاه پيشدادي

11    توان   قدرت ، توانايي ، تحمل کردن چيزي ، طاقت

12    توانا     نيرومند، پرقدرت

13    تورک    نام پسر شيدسب پادشاه زابلستان

14    تورنگ   قرقاول

15    توس    طوس، از شخصيتهاي شاهنامه، نام شاهزاده و پهلوان ايراني ملقب به زرينه کفش، فرزند نوذر پادشاه پيشدادي

16    تهم     قوي، نيرومند

17    تهماسب      طهماسب

18    تهمتن          دارنده تن نيرومند ، لقب رستم پهلوان شاهنامه

19    تهمورث       تهمورس، نيرومند ، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر هوشنگ پادشاه پيشدادي، ملقب به ديوبند

20    تهمورس       تهمورث، نيرومند ، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر هوشنگ پادشاه پيشدادي، ملقب به ديوبند

21    تهمين          پهلوان ، از القاب رستم پهلوان شاهنامه

22    تيران    نام چند تن از پادشاهان سلسله اشکاني

23    تيرداد   نام چندتن از پادشاهان سلسله اشکاني

24    تيماس         جنگل، بيشه

1      جابان   نام سردار ايراني در سده دوم يزدگردي

2      جادي زعفران

3      جامشيد       جمشيد، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر تهمورث پادشاه پيشدادي و داراي فره ايزدي

4      جان افروز      از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران بهرام چوبين اسم ايراني

5      جان افزا       جان افزا

6      جان بخشان          جان بخش

7      جان مهر       مهربان جان

8      جانلي          جان() + لي(ترکي) جاندار، زنده

9      جانوسيار    جانوشيار، نام وزير داراي داراب در زمان اسکندر مقدوني

10    جانوشيار      جانوسيار، نام وزير داراي داراب در زمان اسکندر مقدوني

11    جاني   جاندار

12    جانيار   ياري دهنده جان ، نام مورخي از مردم بخارا

13    جاويد   هميشگي، ابدي

14    جاهد   کوشا، ساعي

15    جستان        نام پدر مرزبان نخستين پادشاه جستانيان

16    جمشاد        پادشاه بزرگ و شاد

17    جمشيد      جامشيد،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر تهمورث پادشاه پيشدادي و داراي فره ايزدي

18    جندل   از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از بزرگان درگاه فريدون پادشاه پيشدادي

19    جوانشير       نام پسر خسروپرويز پادشاه ساساني

20    جوانوي         از شخصيتهاي شاهنامه، نام موبدي دانا و دبيري بزرگ در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

21    جويا     جستجو کننده، جوينده

22    جويان   جوينده ، از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري مازندراني در زمان کيکاووس پادشاه کياني

23    جهان   کيهان، عالم، گيتي ، به صورت پسوند و پيشوند همراه با بعضي نامها مي آيد و نام جديد مي سازد مانند ملک جهان، جهان آفرين

24    جهان آفرين   آفريننده جهان

25    جهان بخش   آن که جهان تحت سلطه اوست و مي تواند آن را به کسي ببخشد

26    جهان فر       شکوه جهان

27    جهانبان        نگهبان جهان، خداوند

28    جهاندار         خداوند ، نگهبان جهان، پادشاه

29    جهانسوز       فتنه و آشوب به پا کننده در جهان ، بي اعتنا به جهان و هر چه در آن است

30    جهانشاد       آن که مردم جهان از او شادند

31    جهانشيد      نور و روشنايي عالم

32    جهانشير       دلاور در جهان

33    جهانفر       کسي که جهانيان به او افتخار کنند ، مايه شکوه و عظمت جهان

34    جهانگشاي    تسخيرکننده جهان، فاتح

35    جهانگير        فتح کننده جهان

36    جهانيار         ياور و ياور مردم جهان

37    جهن  از شخصيتهاي شاهنامه، نام چهارمين پسر افرسياب توراني

1      چابک   چالاک‎ ‎، زيبا و ظريف ، زيباروي

2      چاکان          نام روستايي در نزديکي لاهيجان

4      چکاد    بالاي کوه، قله

5      چنگش         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني در سپاه خاقان چين

6      چوبينه          نامي  لقب بهرام سردار دوره ساساني

7      چهربرزين      دارنده نژاد برتر اسم ايراني

8      چيلان          عناب

1      حاتم  عربي   نام مردي بسيار سخاوتمند از قبيله طي

2      حاديد عبري   تند و تيز، نام روستايي بوده است.

3      حارث عربي   کشاورز ، نام چند شخصيت تاريخي

4      حافظ عربي   نگهبان ، آن که تمام يا بخشي از قرآن را از حفظ کرده است، لقب شاعر بزرگ قرن هشتم، خواجه شمس الدين محمد شيرازي

5      حافظ الدين  عربي آن که محافظ و نگهبان دين است.

6      حام   عبري   حمايت کننده ، نام يکي از پسران نوح(ع)

7      حامد  عربي   سپاسگزار

8      حامي        عربي   حمايت کننده، پشتيبان

9      حامين        عربي   جمع حامي

10    حانان عبري   رحيم، نام يکي از دلاوران در زمان داوود

11    حانون عبري   صاحب نعمت

12    حبان  عربي   نام يکي از صحابه پيامبر(ص)

13    حبيب عربي   دوست، يار، معشوق

14    حبيب الله    عربي   دوست و يار خداوند

15    حجت عربي   دليل، برهان

16    حجت الدين عربي   آن که دليل و برهان دين است.

17    حرمت علي عربي   آن که شأن و حرمتي چون علي(ع) دارد يا به حرمت علي(ع) متولد شده است.

18    حزين عربي   اندوهگين، غمگين، لقب يکي از شاعران قرن دوازدهم، حزين لاهيجي

19    حسام        عربي   شمشير تيز و برنده

20    حسام الدين        عربي   آن که در دفاع از دين چون شمشيري تيز وبرنده است.

21    حسن        عربي   نيکو، زيبا ، نام امام دوم شيعيان

22    حسن يوسف       عربي,عبري   حسن(خوبي) + يوسف(عبري) گياهي هميشه سبز از خانواده نعناع که برگهاي آن به رنگهاي مخلوط قرمز، سفيد، سبز، زرد، و قهوه اي است.

23    حسيب      عربي   آن که داراي حسب و نسب است، بزرگوار

24    حسين       عربي   نيکو، خوب، مصغر حسن ، نام امام سوم شيعيان

25    حشمت الله عربي   بزرگي و شکوه خداوند

26    حشمت اله عربي نشانه شکوه و برزگي خداوند

27    حصيل        عربي   نام گياهي است. نام ايراني

28    حفيظ عربي حافظ نگهبان، هوشمند و يادگيرنده

29    حکمت       عربي   فلسفه به ويژه فلسفه اسلامي ، خردمندي، فرزانگي

30    حکيم عربي   دانا به علوم مختلف

31    حليم عربي   بردبار، شکيبا، از نامهاي خداوند

32    حمام عربي کبوتر

33    حمدالدين    عربي   مرکب از حمد( سپاس، ستايش) + دين

34    حمدالله      عربي   آن که شکر و سپاس خدا را مي گويد ، نام مورخ و جغرافيدان مشهور قرن هشتم  اسم ايراني

35    حمزه عربي   شير، نام عموي پيامبر(ص)

36    حميد عربي   ستوده ، از نامهاي خداوند

37    حميدالدين   عربي   ستوده شده در دين

38    حميدالله     عربي   ستوده خداوند

39    حميم عربي خويشاوند نزديک - دوست و همراه بسيار صميمي - آب جوشان جهنم

40    حنان  عربي   بخشاينده، از صفات خداوند

41    حنيف عربي   درست و پاک، راستين، خداپرست

42    حنين عربي   اشتياق، ناله، زاري

43    حيدر  عربي   شير، لقب علي (ع)

1      خابان   نام سردار ايراني در زمان رستم فرخزاد

2      خدابخش      عطاي الهي، بخشيده خداوند

3      خدابنده        بنده خداوند، لقب سلطان محمد اولجايتو پادشاه مغول

4      خداداد          عطا شده از سوي خداوند

5      خدادوست    دوستدار خداوند

6      خدايار   آن که خداوند يار اوست

7      خراد    نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله دلاوري ايراني در زمان نوذر پادشاه پيشدادي

8      خردادبرزين  نام پزشکي ايراني در دربار خسروپرويز پادشاه ساساني

9      خردادبه        مرکب از خرداد( نام فرشته نگهبان آب) + به ( بهتر، خوبتر)، نام جد دانشمندي ايراني در قرن سوم که در علم جغرافيا مهارت داشت

10    خردادپرويز     نام يکي از پادشاهان ساساني

11    خرزاد   خورزاد، نام يکي از پسران خسروپرويز پادشاه ساساني

12    خرمشاد       با طراوت و شاداب

13    خروش         فرياد، بانگ

14    خسرو          پادشاه ، نيکنام و داراي آوازه نيکي ، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله کيخسرو پادشاه کياني و خسروپرويز پادشاه ساساني

15    خسروپرويز    نام يکي از پادشاهان ساساني

16    خسروداد      داده پادشاه نام زيباي

17    خسروزاد      زاده پادشاه

18    خسروشاد    پادشاه شاد و خرم

19    خشاش        از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني

20    خشايار       تغيير يافته خشايارش - مرکب از خشيه به معناي شاه و ارش به معني مرد دلير - شاه دلير نام پسر داريوش پادشاه هخامنشي

21    خشايارشا  مرکب از خشيه به معناي شاه و ارش به معني مرد دلير - شاه دلير نام پسر داريوش پادشاه هخامنشي

22    خشنواز        تحريفي از نام پادشاه هياطله

23    خنجست      از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري در زمان هرمز پسر انوشيروان پادشاه ساساني

24    خندان        بشاش ، کسي که همواره مي خندد

25    خورزاد          نام يکي از پسران خسروپرويز پادشاه ساساني

26    خوزان   نام پهلواني ايراني در زمان کيخسرو پادشاه کياني

27    خوش نواز      خشنواز

28    خوشچهر      آن که چهره اي زيبا و خوشايند دارد اسم پسرانه

29    خوشنود       خشنود

1      داتام    نام يکي از فرماندهان پارسي کاپادوکيه

2      داتيس          نام يکي از سرداران داريوش پادشاه هخامنشي

3      دادار    خالق، عادل، دادگر

4      دادبرزين        از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران بهرام گور پادشاه ساساني

5      دادبه    آفريده بهتر، نام پدر ابن مقفع نويسنده نامدار قرن دوم

6      دادفر    مرکب از داد( عدل) + فر( شکوه، جلال)

7      دادفرخ          مرکب از داد( عدل) + فرخ( فرخنده، مبارک) ، نام يکي از قاضيان در زمان ساسانيان

8      دادفروز         فروزنده عدل و داد، عادل

9      دادفرين        نام يکي از سرداران زمان اسکندر مقدوني

10    دادمهر          داده خورشيد ، نام يکي از پادشاهان طبرستان که هم زمان با بني اميه بوده است

11    دادهرمز        داده هرمز، خداداد، نام موبدي در زمان ساسانيان

12    دارا      صورت ديگري از داراب و داريوش ، نام پادشاه کياني در شاهنامه و منظومه نظامي

13    داراب   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر بهمن پادشاه کياني و هماي چهرزاد

14    داران    عربي دنيا و آخرت اسم پسرانه

15    دارمان          از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران خسروپرويز پادشاه ساساني

16    دارنوش         نام يکي از وزيران بخت نصر

17    داريا     دارا، دارنده

18    دارياو   نام يکي از شهرياران پارس در زمان سلوکيها

19    دارينوش       نام يکي از پادشاهان کياني، ظاهراً محرف داريوش است

20    داريو    نام پادشاهي پيش از ساسانيان

21    داريوش       مرکب از دارا + وهو (نيکي ) : دارنده نيکي - نام چندتن از پادشاهان هخامنشي

22    داشاب         هديه

23    داشاد          هديه

24    دامور    آواز نرم و لطيف

25    دامون   در گويش مازندران دامنه جنگل

26    دانا      عاقل، خردمند

27    دانش   مجموعه اطلاعات يا آگاهي هايي که از طريق آموختن، تجربه، يا مطالعه به دست مي آيد، علم

28    دانوش          نام کسي که عذرا معشوقه وامق را فروخت

29    داو      هر يک از اشخاصي که طرفين دعوا براي حل اختلافات به طريقه غيررسمي انتخاب مي کنند ، قاضي ، خداوند

30    داور   آنکه ميان دو نفر به عدالت حکم کند ، از نامهاي حضرت حق

31    دستان         نامي که سيمرغ بر زال پدر رستم پهلوان شاهنامه نهاده بود

32    دشمه          از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري ايراني و جد تخواره شاه دستان در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني

33    دلاور    شجاع، نترس

34    دلير     شجاع

35    دماوند          داراي دمه و بخار، نام کوهي از سلسله جبال البرز در شمال شرقي تهران

36    دمور    از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني در سپاه افراسياب

37    دياکو  (ديااکو) - بنيانگذار ايران و اولين پادشاه مادها که شهر هگمتانه (همدان) را بنا نهاد و آنرا پايتخت ايران کرد- مشهور است که در عدالت بسيار دقيق بود . نام زيباي

1      ذبيح  قرباني (عمولا در راه خدا)

2      ذبيح الله        آن که در راه خداوند قرباني شده است، قرباني خداوند، لقب اسماعيل(ع)

3      ذکا      خورشيد

4      ذوالفقار        نام شمشير امام علي(ع)

1      راتين    رادترين ، نام يکي از سرداران اردشير دوم پادشاه ساساني

2      راد       جوانمرد ، بخشنده، سخاوتمند ، خردمند، دانا

3      رادان  مرکب از راد به معني جوانمرد و پسوند نسبت ، انکه منسوب به جوانمردي است ، همچنين يکي از توابع اصفهان

4      رادبرزين        از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرمانرواي زابلستان در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

5      رادبه    مرکب از راد( بخشنده يا خردمند + به ( خوبتر، بهتر)

6      رادفرخ          از شخصيتهاي شاهنامه، نام آخورسالار هرمز پادشاه ساساني

7      رادمان          دارمان،از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران خسروپرويز پادشاه ساساني

8      رادمهر          مرکب از راد( بخشنده) + مهر( خورشيد) ، نام يکي از سرداران داريوش سوم پادشاه هخامنشي

9      رادنوش         مرکب از راد( جوانمرد، بخشنده) + نوش( نيوشنده)

10    رادوين        جوانمرد اسم پسرانه

11    رادين   بخشنده، جوانمرد

12    راشا    راه عبور

13    رام      از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران بهرام چوبين

14    رام برزين       از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از بزرگان و مشاوران درگاه خسروپرويز پادشاه ساساني

15    رامان   نام وزير کيقباد پادشاه کياني

16    رامبد    نگهبان و پاسدار آرامش

17    رامشاد         مرکب از رام( آرام يا مطيع) + شاد( خوشحال)

18    رامي   رامتين

19    رامياد   زامياد، نام روز بيست و هشتم از هر ماه شمسي در قديم

20    راميار   رمه يار چوپان، شبان

21    رامين   عاشق ويس در منظومه ويس و رامين

22    رايان  انديشمند - فکر کننده - مرکب از راه(فکر و انديشه) + پسوند فاعلي

23    رايبد  به ضم ب ، دانشمند ، حکيم ، دانا ، خداوندگار خرد ، مرکب از راي به معناي دانش و خرد و بد پسوند ملکيت

24    رايين    نام سردار اردشير دوم پادشاه ساساني

25    رايان  راهنما

26    رزمان   نام يکي از سرداران ديلميان

28    رسا   به صداي واضح که به راحتي قابل شنيدن است گفته مي شود، موزون و بلند ، آنچه به راحتي قابل درک است ، توانا در رسيدن ‏به هدف يا رسيدن به جايي، بليغ ، واضح ، کنايه از شخص رشيد و خوش قد و قامت

29    رستار   نجات يافته، رها شده

30    رستم   در زبان قديم ايراني مرکب از رس( بالش، نمو) + تهم (دلير، پهلوان) ، نام پهلوان شاهنامه

31    رستهم       رستم، در زبان قديم ايراني مرکب از رس( بالش، نمو) + تهم (دلير، پهلوان) ، نام پهلوان شاهنامه

32    رشنواد         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور ايراني در زمان هماي مادر داراب و شناسنده داراب و به حکومت رساننده او

33    رغمان          از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران ايراني در زمان هرمز پادشاه ساساني

34    رکسار        پهلوان - قدرتمند، نام يکي ازپهلوانان افسانه اي ايران باستان و نام افسانه اي به همين نام

35    رميار    راميار

36    روزبه    بهروز، خوشبخت ، از شخصيتهاي شاهنامه، نام موبد بهرام گور پادشاه ساساني، نام اصلي سلمان  از ياران معروف پيامبر(ص) ، نام اصلي ابن مقفع دانشمند معروف ايراني قرن دوم

37    روزبهان         نام عارف بزرگ قرن ششم، ابونصر بقلي شيرازي معروف به شيخ شطاح

38    روزک   روز کوتاه، لقب يکي از پسران شاه عباس پادشاه صفوي

39    روزمهر          خورشيد روز، درخشان اسم پسرانه پارسي

40    روشاک        نام يکي از سرداران ايراني در جنگ اسکندر مقدوني

41    روماک          در گويش مازندران راست و منظم

42    روهام نام يکي از پهلوانان ايراني در شاهنامه فردوسي

43    روهان        نيک سيرت و پارسا - زاهدان دين زرتشت را گويند-مرکب از روه به معناي سيرت نيک + پسوند نسبت

44    رهام    از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گودرز پهلوان ايراني در زمان کيکاووس پادشاه کياني

45    رهان    نام يکي از سرداران پارسي در جنگهاي باختر نام زيباي

46    رهي    غلام، بنده

47    ريو       ريونيز، از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري ايراني در زمان کيخسرو پادشاه کياني، و داماد طوس سپهسالار ايران

48    ريونيز   از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري ايراني در زمان کيخسرو پادشاه کياني، و داماد طوس سپهسالار ايران

1      زائان    نام سر سلسله زادنيان يکي از قبايل معروف قزوين

2      زاب      زو، از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرزند طهماسب و از نسل فريدون پادشاه پيشدادي

3      زاد       فرزند، پسر، نام يکي از فرمانداران در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني، به صورت پسوند و پيشوند همراه با بعضي نامها مي آيد و نام جديد مي سازد مانند زادعلي، زادمهر، مهرزاد

4      زادان فر        يکي از القاب خسروپرويز پادشاه ساساني

5      زادان فرخ      نام رئيس نگهبانان در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني

6      زادبه    آزادبه

7      زادسرو       آزادسرو

8      زادشم         از شخصيتهاي شاهنامه، نام پادشاه توراني در زمان منوچهر پادشاه پيشدادي ايران وجد افرسياب توراني نام پسرانه

9      زادفرخ          از شخصيتهاي شاهنامه و از سرداران بهرام چوبين در زمان هرمز پادشاه ساساني

10    زادمن   آزادمنش

11    زاگرس       رشته کوهي که از جنوب غربي ايران شروع مي شود و تا شرق ترکيه و شمال عراق ادامه دارد ، پشتکوه، نام زيباي

12    زال      پير و سفيد مو ، از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرزند سام نريمان و پدر رستم پهلوان شاهنامه

13    زامياد رامياد، نام روز بيست و هشتم از هر ماه شمسي در قديم

14    زاوش   نام ستاره مشتري

15    زراتشت      زرتشت، دارنده شتر زرد، نام پيامبر ايراني در زمان گشتاسپ پادشاه کياني

16    زراسپ         از شخصيتهاي شاهنامه، نام سرداري ايراني در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

17    زراوه    نام پهلواني ايراني

18    زرداده   نام پهلواني ايراني و عموزاده گرشاسپ پهلوان نامدار

19    زرداشت     زرتشت، دارنده شتر زرد، نام پيامبر ايراني در زمان گشتاسپ پادشاه کياني

20    زردشت      زرتشت، دارنده شتر زرد، نام پيامبر ايراني در زمان گشتاسپ پادشاه کياني

21    زردهشت    زرتشت، دارنده شتر زرد، نام پيامبر ايراني در زمان گشتاسپ پادشاه کياني

22    زرمهر   مرکب از زر( طلا) + مهر( خورشيد)، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر سوفر، از پهلوانان ايراني در زمان قباد پادشاه ساساني

23    زروان   نام يکي از ايزدان در ايران باستان، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پرده بردار دربار انوشيروان پادشاه ساساني

24    زروانداد         مرکب از زروان ( نام ايزدي) + داد ( داده)، نام يکي از پسران مهرنرسي، وزير بهرام گور پادشاه ساساني، که به مقام هيربدان رسيد

25    زروانمهر        مرکب از زروان ( نام ايزدي) + مهر( خورشيد)

26    زرير      از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرزند لهراسپ پادشاه کياني و برادر گشتاسپ و از مبلمان بزرگ آيين زرتشتي

27    زرين کلاه      زرين تاج

28    زريون   زرگون ، به رنگ زر، طلايي ، سبز و خرم

29    زمان    جرياني پيوسته، بي آغاز، و بي انجام که در طي آن حوادثي برگشت ناپذير از گذشته به حال تا آينده رخ مي دهد، به صورت پسوند همراه با بعضي نامها مي آيد و نام جديد مي سازد مانند فرخ زمان

30    زمران نام پسر ابراهيم(ع)

31    زنگو     از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني، همچنين نام يکي از سرداران خسروپرويز پادشاه ساساني

32    زنگه     از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور ايراني پسر شاوران در زمان کيکاووس پادشاه کياني

33    زو        از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرزند طهماسب و از نسل فريدون پادشاه پيشدادي

34    زواره    از شخصيتهاي شاهنامه، نام برادر رستم پهلوان شاهنامه

35    زوپين   نام پسر کاووس پادشاه کياني

36    زويين   زوپين

37    زهير    از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري ايراني در سپاه کيخسرو پادشاه کياني

38    زيا       زنده

39    زيار      نام نياي آل زيار، سلسله اي از پادشاهان و امراي ايراني نژاد در گرگان

40    زيرک    باهوش، جلد، از شخصيتهاي شاهنامه، نام سالار موبدان درگاه ضحاک

41    زيناوند          مسلح ، لقب تهمورث پادشاه پيشدادي

1      ژافه     نام يکي از پسران نوح

2      ژاماسب       جاماسپ

3      ژاو     خالص و چکيده هر چيز

4      ژاييز     ژاييژ

5      ژم       نام پسر قباد برادر انوشيروان پادشاه ساساني

6      ژنگ     ارژنگ

7      ژوبين   نوعي نيزه کوچک با سر دو شاخه و نوک تيز ، نام زيباي

8      ژوپين ژوبين

9      ژورک   پرنده اي سرخ رنگ به اندازه گنجشک

10    ژيگس          نام پدر ميرسوس سردار پارسي در زمان داريوش پادشاه هخامنشي

1      ساتيار          نام يکي از سرداران داريوش

2      سارنگ         نام يکي از گوشه هاي موسيقي ايراني

3      سارين          نام روستايي در نزديکي رفسنجان

4      ساسان      تنها و گوشه نشين، درويش، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه، از جمله نام جد اردشير مؤسس سلسله ساسانيان

5      سالار بزرگ، مهتر، سردار سپاه، فرمانده سپاه، حاکم، شاه

6      سام  آتش، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان ايراني پسر نريمان و پدر زال و جهان پهلوان شاهنامه در زمان منوچهر پادشاه پيشدادي

7      سام  (سنسکريت، ) داستان خوشايند، حديث خوش

8      سامان         سرزمين، ناحيه، ترتيب و روش کاري، نظام، صبر، آرام و قرار، نام مؤسس سلسله سامانيان

9      ساميا          نام ماه يازدهم از سال ايرانيان در زمان هخامنشيان

10    ساميار       کمک کننده به آتش محافظ آتش

11    ساميان        نام روستايي در نزديکي اردبيل

12    سامين         نام روستايي در نزديکي همدان

13    ساونگ         نام پدر باونگهه در فروردين يشت

14    ساوه   نام چندتن از شخصيت هاي شاهنامه، از جمله نام دلاور توراني در زمان کيکاووس پادشاه کياني

15    سباک          از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرمانرواي جهرم در زمان اردشير پادشاه ساساني

16    سبلان         نام کوهي در آذربايجان

17    سپنتا اسپنتا، اسم پسر به معني مقدس قابل ستايش

18    سپنتامن      مخفف سپيتامان، نام سرداري ايراني، نام خانوادگي زرتشت

19    سپند   اسپند دانه سياه و خوشبويي که براي دفع چشم زخم در آتش مي ريزند

20    سپندان        خردل

21    سپنسار       از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران خسروپرويز پادشاه ساساني

22    سپهر   آسمان

23    سپهراد        مرکب از سپه (سپاه) + راد (بخشنده، جوانمرد)

24    سپهرار         کره آتش، برساخته فرقه آذرکيوان است

25    سپهرداد       نام داماد داريوش پادشاه هخامنشي

26    سپهرم         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني در زمان کيکاووس پادشاه کياني

27    سدرا نام درختي در آسمان هفتم بهشت

28    سديف        به فتح سين، نام چندتن از صحابه حضرت رسول

29    سرافراز        سرفراز

30    سرخه          از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر افراسياب توراني

31    سردار          فرمانده يک گروه نظامي، پيشوا، رهبر

32    سرکب         نام يکي از موسيقيدانان بزرگ در دوران ساسانيان

33    سرکش        از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از موسيقيدانان دربار خسروپرويز پادشاه ساساني

34    سروشان      نام جد بايزيد بسطامي

35    سريتا نام اولين پزشک ايراني

36    سفندارمذ     نام يکي از امشاسپندان در دين زرتشتي

37    سلم    از شخصيتهاي شاهنامه، نام بزرگترين پسر پيشدادي

38    سمکنان       از شخصيت هاي شاهنامه، نام دلاور ايراني در نبرد کيخسرو با افراسياب

39    سنباد          از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از بزرگان ايراني در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني و از سرداران سپاه بهرام چوبينه

40    سنجه          از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از دلاوران مازندراني در سپاه مازندران در زمان کيکاووس پادشاه کياني، مرکب از سنج( ريشه سنجيدن) + هـ ( وسيله سنجش)

41    سورن          نام يکي از خاندانهاي هفتگانه ممتاز در زمان اشکانيان

42    سورنا   نام سردار ايراني در زمان اشکانيان

43    سورين         توانا، دلير

44    سوشا       سوشيانت، نجات دهنده، منجي، نام هريک از موعودهاي دين زرتشتي که هر هزار سال يکي از آنها ظهور مي کند.

45    سوشيان    سوشيانت، سوشيانس، نجات دهنده، هر يک از موعدان دين زرتشتي که در آخرالزمان ظهور مي کنند.

46    سوفرا          از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري اهل شيراز

47    سوما   در گويش مازندران نهر آب

48    سهراب         گلگون، شاداب، از شخصيت هاي شاهنامه: نام پسر رستم پهلوان شاهنامه و تهمينه

49    سهره   سرخه، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر افراسياب توراني

50    سهند   نام کوهي آتشفشاني در آذربايجان اسم زيباي پسرانه

51    سي سيماک        نام يکي از سرداران پارسي داريوش هخامنشي

52    سيامک        آن که موهايش سياه است، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر کيومرث پادشاه پيشدادي

53    سياوخش     سياوش

54    سياوش        دارنده اسب سياه ، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر کيکاووس پادشاه ايران و پدر کيخسرو پادشاه کياني نام زيباي پسرانه

55    سياووش      سياوش

56    سيبويه         سيب کوچک يا بوي سيب، نام دانشمند نحوي نامدار در قرن دوم که در شيراز مي‌زيسته است.

57    سيتاک         نام يکي از سرداران داريوش سوم پادشاه هخامنشي

58    سيحون      از رودهاي معروف در شمال ايران قديم که به درياچه آرال مي ريزد ، اين رود اکنون در قرقيزستان و قزاقستان جاريست.

59    سيرخ   نام يکي از سرداران سپاه وشمگير

60    سيکا   در گويش مازندران اردک

61    سيمک         از نامهاي باستاني، سفيد و درخشان

62    سينا  (، عبري) صفت مشبه از سنبيدن، سوراخ کننده،نام شبه جزيره اي کوهستاني در شمال شرقي مصر که حضرت موسي (ع) به پيامبري برگزيده شد و الواح دهگانه را خداوند به او نازل کرد، نام جد ابن سينا پزشک و دانشمند نامدار ايراني

63    سينار سنباد، نام يکي از بزرگان ايراني در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني و از سرداران سپاه بهرام چوبينه، از شخصيتهاي شاهنامه

64    سيناک         نام يکي از بزرگان  در زمان اشک هجدهم پادشاه اشکاني

1      شابرزين       شاه برزين

2      شابهار         نام دشتي در نواحي کابل

3      شاپور   شاه پور، پسر شاه، شاهزاده، از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري گرانمايه و بارسالار فريدون پادشاه پيشدادي، همچنين نام چندتن از پادشاهان و پهلوانان ايراني در شاهنامه

4      شادان برزين          نام دانشمندي از مردم توس

5      شادان هرمز          مرکب از شادان ( شاد) + هرمز اهورامزدا يا خدا

6      شادبه          بهترين شادي

7      شادتگين      شاد() + تگين(ترکي) پهلوان شاد، از اميران دربار خوارزمشاه

8      شادکان        کامياب، کامروا، خوشحال، شادمان، نام برادر فريدون پادشاه پيشدادي بنا به روايتي

9      شادمان        خوشحال، مسرور، نام برادر شيرويه، پسر خسروپرويز پادشاه ساساني

10    شاديار         شاد و خوشحال

11    شارويه         شيرويه

12    شاور   شاپور، شاه پور، پسر شاه، شاهزاده، از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري گرانمايه و بارسالار فريدون پادشاه پيشدادي، همچنين نام چندتن از پادشاهان و پهلوانان ايراني در شاهنامه

13    شاوران        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر زنگه پهلوان ايراني در دوره کيکاووس پادشاه کياني

14    شاوگ          نام پادشاه کوشان در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني

15    شاه برزين     نام شخصي در ونديدا (بخشي از اوستا)

16    شاه بهرام     نام بهرام گور پادشاه ساساني و همچنين پادشاه کشمير

17    شاه پر         شهپر

18    شاه سرور    نام پسر شاه سرو پادشاه کشمير

19    شاه موبد      شوهر ويس در منظومه ويس و رامين

20    شاهباز        شهباز

21    شاهپور        شاپور

22    شاهديس     مانند شاه

23    شاهرخ        آن که چهره اي با هيبت و شکوه چون شاه دارد ، نام پسر اميرتيمور پادشاه تيموري

24    شاهروز        نام پسر شاه بهرام پادشاه کشمير

25    شاهسار      نام يکي از شاعران دربار سامانيان

26    شاهفور        شاپور

27    شاهقلي      شاه() + قلي(ترکي) غلام شاه، نام نقاش معروف ايراني در زمان صفويه

28    شاهک         شاه کوچک، از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از بزرگان و مشاوران دربار هرمز پادشاه ساساني

29    شاهکار        کار شاهانه، برجسته، ممتاز

30    شاهو   آن که چون شاه بزرگ و شکوهمند است

31    شاهوش       آن که چون شاه بزرگ و شکوهمند است

32    شاهوي        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر هفتواد يکي از پهلوانان دوران اردشير بابکان پادشاه ساساني، نام يکي از راويان شاهنامه

33    شاهويه        نام در برزويه دانشمند ايراني، مترجم کليله و دمنه

34    شاهيار      يار سلطان ، ملازم شاه

35    شاهين        پرنده شکاري

36    شايان          سزاوار، شايسته، ممکن، مقدور، نام زيباي

37    شايگان      مرد بزرگ - شايسته و شايان

38    شايورد         شادورد

39    شبان   چوپان، گله بان

40    شباويز         مرغ حق

41    شراکيم        نام يکي از سپهبدان مازندران

42    شروان         نام سرزميني در جنوب شرقي قفقاز

43    شعيا اشعيا ، نام يکي از پيامبران بني اسرائيل که نسبش به سليمان نبي مي رسد.

44    شغاد   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر زال و برادر رستم پهلوان شاهنامه که رستم را با حيله و نيرنگ به قتل رساند

45    شفروه         نام يکي از خاندانهاي مشهور اصفهان

46    شکيب         تحمل، بردباري، آرام و صبر

47    شماخ          از شخصيتهاي شاهنامه، نام شاه سوريان و از دلاوران ايران در زمان کيخسرو پادشاه کياني

48    شماساس    از شخصيتهاي شاهنامه، نام سالاري بزرگ و برگزيده در سپاه توران زمان افراسياب پادشاه توراني

49    شميران       از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني و جزو سپاه پيران ويسه در زمان افراسياب توراني

50    شنتيا فاتح پيروز از القاب حضرت علي

51    شنطوس    از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري ايراني در درگاه خسروپرويز پادشاه ساساني

52    شنگان         از شخصيتهاي شاهنامه و از بزرگان ايراني در زمان يزگرد پادشاه ساساني

53    شنگل          شوخ، از شخصيتهاي شاهنامه، نام شاه هند و جزو سپاهيان افراسياب توراني

54    شه موبد     شاه موبد

55    شهباز          شاه باز نوعي باز سفيد رنگ و شکاري

56    شهبال         بزرگترين پر پرنده

57    شهبان         برادر زرين ملک در داستان ملک بهمن

58    شهبد شهبد (به ضم ب) مرکب از شه(شاه) + بد(صاحب،خداوند)؛ترکيب مرخم و به معناي شاه بزرگ و صاحب اختيار است

59    شهداد         داده شاه، نام بخشي از شهرستان کرمان، نام رودي در کرمان

60    شهرآزاد        نام يکي از پادشاهان ساساني

61    شهرآگيم      حاکم شهر، نام يکي از سپهسالاران مازندران

62    شهراد          شاه بخشنده

63    شهرام         شاه شاد و خوشحال

64    شهران         از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از خردمندان ايراني در زمان يزدگرد پادشاه ساساني

65    شهربان        حاکم شهر

66    شهرتاش      شهر() + تاش(ترکي) همسايه و همشهري

67    شهرخ        شاهرخ

68    شهرخواست         نام روستايي در نزديکي شيراز، نام يکي از سرداران طبرستان

69    شهرداد        نام قديم شهر اهواز

70    شهرزاد        زاده شاه

71    شهرسپ      از شخصيتهاي شاهنامه، نام وزير طهمورث که مردي دانا و پارسا بود و شاه را به نيکي راهنمايي مي کرد

72    شهرگان       شهري، اهل شهر

73    شهرگير        فاتح شهر، از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري ايراني و سالار اردشير بابکان پادشاه ساساني

74    شهرو   آن که چهره اي چون چهره شاه دارد ، نام يکي از اعيان ايراني در زمان يزگرد پادشاه ساساني

75    شهروان        شهربان، نگهبان شهر

76    شهرود         نهر و رودخانه بزرگ، نام سازي

77    شهروز         شاه روزگار يا داري بخت و روز شاه، نام سازي، نام شهري که خسروپرويز پادشاه ساساني بنا کرد

78    شهروين       شهنام ، از نامهاي باستاني

79    شهريار         پادشاه، شاه، فرمانروا، حاکم، از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از چهار پسر شيرين و خسروپرويز پادشاه ساساني

80    شهرين         نام يکي از نجباي ايراني در زمان ساسانيان

81    شهريور         نام ماه ششم از سال شمسي، نام فرشته نگهبان آتش، نام روز چهارم از هر ماه شمسي در ايران قديم

82    شهسان     مانند شاه ، شاهوار ، داراي جلال و شکوه شاهانه

83    شهفور         شه() + فور(معرب پور) ، شاهپور پسر شاه، شاهزاده

84    شهمردان     نام پسر ابولخير، اخترشناس و رياضيدان ايراني

85    شهمير       مخفف شهميرزاد شهري در استان سمنان ، مرکب از شه مخفف شاه بعلاوه مير مخفف امير ، سلطان و فرمانروا

86    شهنام         داراي نام شاهانه

87    شهنوش       مرکب از شه ( شاه) + ياد( عسل)

88    شهياد          مرکب از شه ( شاد) + ياد( خاطره)

89    شهيار          ياور و کمک کننده شاه، نام يکي از دانشمند زرتشتي در قرن يازدهم يزگردي

90    شيانا پاداش دهنده جزا دهنده مرکب از شيان (جزا و پاداش) + الف فاعلي

91    شيداب         نام حکيمي که خاک را خدا مي دانست، برساخته فرقه آذرکيوان است

92    شيدرنگ       نام پهلواني دانشمند و فاضل، برساخته فرقه آذرکيوان است

93    شيدسب      از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گشتاسپ پادشاه کياني

94    شيدوش       از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري جنگاور در دربار فريدون پادشاه پيشدادي، نيز نام پسر گودرز پهلوان ايراني

95    شيرآزاد        از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني در زمان رستم هرمزان سردار ساساني

96    شيراک         نام پدر هرمزد، کنده‌کار کتيبه کعبه زرتشت

97    شيران         از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از دلاوران ايراني در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني

98    شيرخون       از شخصيتهاي شاهنامه، نام مرد زابلي و راهنماي بهمن پسر اسفنديار توراني به شکارگاه رستم پهلوان شاهنامه

99    شيرزاد         زاده شير، شجاع، طبق بعضي از نسخه هاي شاهنامه نام جارچي انوشيروان پادشاه ساساني، اسم زيباي پسرانه

100   شيرزيل        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلواني ايراني در زمان خسرو پرويز پادشاه ساساني

101   شيرو   از شخصيتهاي شاهنامه، و بنا به بعضي از نسخه هاي شاهنامه، نام يکي از پسران گشتاسپ پادشاه کياني

102   شيرو   شيرويه

103   شيرويه        شکوهمند و صاحب شأن و شوکت، شجاع و دلير، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام پسر خسروپرويز پادشاه ساساني

104   شيوه راه روش

1      صائب عربي راست و درست، رسا، رساننده، نام شاعر نامدار قرن يازدهم در دوره صفويه(صائب تبريزي)

2      صائم  عربي   روزه گير، روزه دار

3      صائن  عربي   محافظ، نگاه دارنده

4      صائن الدين  عربي   آن که حافظ و نگهدارنده دين است

5      صابر   عربي   صبور، شکيبا، از نامهاي خداوند، نام شاعر نامدار قرن ششم، اديب صابر

6      صاحب        عربي   دارنده، مالک، دارا،سرور،همنشين، يار

7      صادق عربي   راستگو،راست و درست، راستين،نام امام امام ششم شيعيان

8      صارم  عربي   شمشير تيز، قطع کننده، برنده، مرد دلير، دلاور

9      صاعد عربي   بالارونده، صعودکننده، نام يکي از مردان افسانه اي عرب باستان

10    صالح  عربي   شايسته و درستکار، نيک، خوب، داراي اعتقاد و عمل درست ديني، نام پيامبر قوم ثمود

11    صانع  عربي آفريننده ، صنعتگر، همچنين يکي از نام هاي خداوند نيز صانع مي باشد

12    صايب عربي   صائب،راست و درست، رسا، رساننده

13    صاين  عربي   صائن، محافظ، نگاه دارنده

14    صباح  عربي   بامداد، صبح‎ ‎‏ ، روز، نام دعائي منسوب به علي(ع)

15    صبار  عربي   بسيار صبرکننده، صبور، از نامهاي خداوند

16    صدر   عربي بالاترين ، اعلاترين در هر چيز

17    صدرا  عربي,        مرکب از صدر (عربي به معناي بالا) + الف فاعلي () - بالا برنده،ارج دهنده،نام حکيم محمدبن ابراهيم بن يحيي شيرازي معروف به ملاصدرا

18    صدرالدين    عربي   داراي برتري دين، مقدم و پيشواي دين

19    صدران        ,عربي          صدر(عربي) + ان() رؤسا و بزرگان

20    صدوق        عربي   راستگو، صديق، دوست. اسم ايراني

21    صديده        آشوري         مهم

22    صديق عربي   بنده خالص خداوند ، بسيار راستگو و درستکار، لقب يوسف(ع) پسر يعقوب(ع)

23    صديقا عبري   نام آخرين تن از سلسله يهود

24    صفا   عربي   يکرنگي، خلوص، صميميت، نام يکي از گوشه هاي موسيقي ايراني،نام کوهي در مکه

25    صفار  عربي   رويگر، نام سلسله اي در ايران که سر سلسله آن يعقوب پسر ليث است

26    صفاعلي     عربي   آن که خلوص و پاکي اي چون علي(ع دارد، لقب ظهيرالدوله مؤسس "انجمن اخوت" در دوره ناصرالدين شاه

27    صفدر عربي,          صف(عربي) + در() ، مردجنگي، دلاور، صف شکن، از القاب علي(ع

28    صفر   عربي   نام ماه دوم از سال قمري، نام کوهي در نزديکي مدينه

29    صفي عربي خالص ، يگانه ، يکتا ، برگزيده ، صاف ، پاک و روشن ، نام شاعر و نويسنده و واعظ ايراني قرن هشت و نه هجري

30    صفي الدين عربي   برگزيده دين، نام عارف نامدار قرن هشتم، صفي الدين اردبيلي

31    صفي الله    عربي   برگزيده خداوند، لقب آدم(ع)

32    صفيعلي     عربي   برگزيده علي(ع)

33    صلات عربي   دعاي بنده به سوي خداوند ، نماز

34    صلاح عربي خير و نيکي

35    صلاح الدين  عربي   موجب نيکي آيين، نام يکي از بزرگان و عرفاي قرن هفتم که از مريدان مولانا بود

36    صمد  عربي   بي نياز، غني، مهتر، از نامهاي خداوند، از اسماء حسني

37    صمدالله      عربي   خداوند بي نياز

38    صمصام      عربي   شمشيري که خم نگردد، شمشير برّان

39    صميم عربي   صميمي، ميانه، وسط، اوج و نهايت شدت يا ترقي چيزي

40    صنعان        عربي   طبق روايت شيخ عطار در منطق الطير، نام عارفي بزرگ که هفتاد مريد داشت

41    صنم بر       عربي,          صنم(عربي) + بر() مرکب از صنم( بت )+ ( آغوش)

42    صياد  عربي   شکارچي

43    صيام  عربي روزه داشتن

1      ضحاک          در عربي بسيار خنده کننده ، از شخصيتهاي ستمگر شاهنامه، ايرانيان از گذاشتن اين نام روي پسران پرهيز مي کنند.

2      ضرغام          شير درنده ، پهلوان، دلاور

3      ضيا      نور، روشني

4      ضياءالدين      نور خدا

5      ضيافت         مهماني

6      ضيغم شير بيشه زار ، شير قوي ، کنايه از فرد شجاع و دلير

1      طرحان         نام بخش کوهدشت در شهرستان خرم آباد

2      طرهان         طرحان

3      طورگ   از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني از فرماندهان سپاه افراسياب توراني، نيز نام سرداري ايراني در زمان کيخسرو پادشاه کياني، اسم زيباي ايراني

4      طوس   از شخصيتهاي شاهنامه، نام شاهزاده و پهلوان ايراني ملقب به زرينه کفش، فرزند نوذر پادشاه پيشدادي

5      طوش   از شخصيتهاي شاهنامه، بنا به بعضي از نسخه هاي شاهنامه، نام يکي از چهار پسر اسفنديار، فرزند گشتاسپ پادشاه کياني

6      طه      طهماسپ

7      طهماسپ     دارنده اسب نيرومند، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پادشاه پيشدادي ايران، پدر "زو" و جانشين نوذر پادشاه پيشدادي

8      طهمورث       از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر هوشنگ پادشاه پيشدادي

9      طينوش        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر قيدافه پادشاه اندولس و داماد فور هندي در زمان اسکندر مقدوني

10    طيهوج          معرب از ، تيهو

1      طارق عربي   ستاره صبح، نام سوره اي در قرآن کريم

2      طالب عربي   خواستار، خواهان ، سالک

3      طالع  عربي   طلوع کننده ، بخت و اقبال

4      طالوت        عبري   معرب از عبري نام سرداري از بني اسرائيل

5      طاها  عربي   نام سوره اي در قرآن کريم

6      طاهر عربي   پاکيزه، بي گناه، معصوم، نام يکي از پسران پيامبر (ص)

7      طاير، طائر   عربي   پروازکننده، از شخصيتهاي شاهنامه، نام شاه غسانيان در زمان حکومت ساسانيان

8      طباطبا       عربي   نام چندتن از افراد تاريخي

9      طرب  عربي   شادماني، خوشي

10    طرخان       ترکي   از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار چيني در سپاه افراسياب توراني

11    طغاتيمور     ترکي   نام نبيره جوجي قسار برادر چنگيزخان مغول

12    طغان ترکي   شاهين، نام يکي از پادشاهان ترک. نام ايراني

13    طغرل ترکي   پرنده شکاري از خانواده باز

14    طلب علي   عربي   خواسته شده از (علي)

15    طلحه عربي   نام يکي از صحابه پيامبر(ص)، نيز نام دومين امير از سلسله طاهريان

16    طمغاج       ترکي   از پادشاهان ترک ماوراءالنهر معروف به افراسياب

17    طوطيانوش  ,هندي         طوطيا (معرب) + نوش ()، مرکب از طوطيا (توتيا) + نوش (عسل)، نام ديگر اسکندر مقدوني

18    طوفان        آرامي   معرب از آرامي ، جريان هواي بسيار شديد، هياهو و غوغا

19    طه    عربي   طاها نام يکي از سوره‌هاي قرآن

20    طهور  عربي   آنچه آلودگي را پاک کند، پاک کننده

21    طيب  عربي   پاک، مطهر، پاکيزه

22    طيفور عربي   نوعي پرنده کوچک، نام بايزيد بسطامي عارف نامدار

1      ظافر    ظفريابنده، پيروزي يابنده

2      ظفر     پيروزي، نصرت

3      ظفرداد         ظفر(عربي) + داد() نتيجه و حاصل

4      ظهور    پديدار شدن، آشکار شدن

5      ظهير    پشتيبان، ياور، ظهيرالدين

6      ظهيرالدين     يار و ياور دين، پشتيبان دين ، نام شاعر نامدار ايراني قرن ششم، ظهيرالدين فاريابي

1      عابد   عربي   عبادت کننده، پرستنده چيزي يا کسي

2      عابس        عربي عبوس و اخمو ، مجازآ به معناي شجاع و بي باک، نام يکي از ياران حضرت امام حسين

3      عاد    عبري   نام قومي که هود (ع) به پيامبري آنان برگزيده شد.

4      عادل  عربي با انصاف

5      عارف عربي   آن که از راه تهذيب نفس و تفکر، به معرفت خداوند دست مي يابد، دانا، آگاه، نام شاعر ايراني قرن چهاردهم، عارف قزويني

6      عارف پاشا  عربي,          عارف (عربي) + پاشا ()، پادشاه دانا و آگاه

7      عاشق       عربي   دلباخته، دلداده ، نام شاعر ايراني قرن دوازدهم، عاشق اصفهاني

8      عاشور        عربي   روز دهم از ماه محرم

9      عاصم عربي   نگهدارنده، محافظ

10    عامر  عربي   آباد کننده، معمور، آبادان

11    عاموس      عبري   يار، نام شباني که به نبوت رسيد.

12    عباد   عربي   بندگان، نام چندتن از خاندان بني عباد

13    عبادالله       عربي   بندگان خداوند

14    عباس        عربي   شير بيشه، نام پسر عبدالمطلب عموي پيامبر (ص)، لقب برادر امام حسين علمدار شجاع صحراي کربلا. اسامي ايراني

15    عبدالامين   عربي   بنده پروردگار که مورد اعتماد و امانت دار است.

16    عبدالباسط  عربي عبد (بنده) + باسط (گستراننده، گسترش دهنده و از نامهاي خداوند)، نام قاري بزرگ مصري

17    عبدالباقي   عربي   بنده پروردگار که باقي و پايدار است، نام خطاط معروف ايراني در زمان شاه عباس صفوي

18    عبدالجبار    عربي   بنده پروردگار که داراي جبروت است.

19    عبدالجليل   عربي   بنده پروردگار که جليل و بزرگ است، نام دانشمند شيعه قرن ششم، عبدالجليل رازي

20    عبدالجواد    عربي   بنده پروردگار که بخشنده است.

21    عبدالحسن  عربي   بنده حسن

22    عبدالحسين عربي   بنده حسين

23    عبدالحق     عربي   بنده پروردگار

24    عبدالحليم   عربي   بنده پروردگار که حليم و بردبار است.

25    عبدالحميد   عربي   بنده پروردگار ستايش شده، نام دو نفر از پادشاهان عثماني

26    عبدالحي    عربي   بنده پروردگار هميشه زنده

27    عبدالخالق   عربي   بنده پروردگار، نام پدر بيدل شاعر قرن يازدهم

28    عبدالرحمان عربي   عبد الرحمن

29    عبدالرحمن  عربي   بنده پروردگار بخشاينده، نام نويسنده و شاعر نامدار قرن نهم، عبدالرحمن جامي

30    عبدالرحيم   عربي   بنده پروردگار رحيم و مهربان

31    عبدالرزاق    عربي   بنده پروردگار روزي دهنده

32    عبدالرسول  عربي   بنده پيامبر

33    عبدالرشيد  عربي   بنده پروردگار هدايت کننده، نام پسر محمد غزنوي

34    عبدالرضا     عربي   بنده رضا

35    عبدالرفيع    عربي   بنده پروردگار بلندمرتبه

36    عبدالستار   عربي   بنده پروردگار عيب پوشاننده

37    عبدالصمد    عربي   بنده پروردگار بي نياز

38    عبدالعزيز     عربي   بنده پروردگار گرامي و باعزت

39    عبدالعظيم   عربي   بنده پروردگار بزرگ، نام يکي از بزرگان و نوادگان امام حسن (ع) در قرن دوم که آرامگاه وي در شهر ري است.

40    عبدالعلي    عربي   بنده علي

41    عبدالغفار    عربي   بنده پروردگار بخشاينده گناه

42    عبدالغفور    عربي عبدالغفار

43    عبدالغني    عربي   بنده پروردگار بي نياز

44    عبدالفتاح    عربي   بنده پروردگار گشاينده دشواريها

45    عبدالقادر    عربي   بنده پروردگار توانا

46    عبدالقاهر    عربي   بنده پروردگار چيره و توانا

47    عبدالکريم    عربي   بنده پروردگار بخشنده

48    عبداللطيف  عربي   بنده پروردگار که داراي لطف است، نام يکي از پادشاهان تيموري

49    عبدالله        عربي   بنده پروردگار، نام پدر پيامبر(ص)

50    عبدالمجيد   عربي   بنده پروردگار عالي مرتبه و گرامي، نام دو تن از پادشاهان عثماني

51    عبدالمحمد  عربي   بنده محمد

52    عبدالملک    عربي   بنده يا پادشاه خداوند، نام دو تن از پادشاهان ساماني

53    عبدالناصر    عربي   بنده پروردگار ياريگر

54    عبدالنبي    عربي   بنده پيامبر

55    عبدالواحد    عربي   بنده پروردگار يکتا

56    عبدالوهاب   عربي   بنده پروردگار بخشنده

57    عبدالهادي   عربي   بنده پروردگار هدايت کننده و راهنما

58    عبيدالله      عربي   بنده کوچک خداوند، نام يکي از فرزندان امام جعفرصادق و مؤسس دولت علويان

59    عثمان        عربي   نام خليفه سوم

60    عدل   عربي   دادگري، داد

61    عدن  عبري   بهشت زميني

62    عدنان عربي   نام يکي از اجداد پيامبر(ص)

63    عرشيا        عربي,        ملکوتي آسماني - مرکب از عرش + الف نسبت. اسم ايراني

64    عروج  عربي   بالا رفتن، پيشرفت کردن، ترقي

65    عزالدين      عربي   آن که باعث عزت دين است

66    عزت الله      عربي   عظمت و بزرگي خداوند

67    عزرا   عبري   نام کاهن و رهبر عبرانيان در زمان اردشير پادشاه هخامنشي

68    عزيز   عربي   گرامي، محبوب، گرانمايه، محترم، از نامهاي خداوند

69    عزيزالدين    عربي   گرامي در دين

70    عزيزالله       عربي   گرامي نزد خداوند

71    عضد  عربي   بازو، يار و ياور

72    عضدالدين    عربي   يارو ياور دين

73    عضدالملک  عربي   يار و ياور سلطتنت يا مملکت، نام يکي از رجال اواخر دوره قاجاريه

74    عطاالله       عربي   داده و عطاي خداوند

75    عطارد عربي   نام نزديکترين سياره به خورشيد در منظومه شمسي که نماد نويسندگي و سخن سرايي است.

76    عظيم عربي   بزرگ، کلان، با اهميت، بزرگ، فراوان، بسيار، از نامهاي خداوند

77    عفيف الدين عربي عفيف در دين، پرهيزکار

78    عقيل عربي   خردمند و بزرگوار، عاقل و گرامي، نام برادر علي (ع) و پسر موسي کاظم (ع)

79    علا    عربي   بزرگي، رفعت

80    علاء الدين   عربي   سبب رفعت و بزرگي دين

81    علوان عربي   نام ديگر مرداس پدر ضحاک و نام چندتن از شخصيتهاي تاريخي

82    علي  عربي   نام امام اول شيعيان

83    علي اصغر   عربي   نام پسر حسين (ع)

84    علي رضا    عربي مرکب از نام امام اول حضرت امير المومنين و نام امام هشتم امام رضا - علي به معناي بلندمرتبه و رضا به معناي خوشنود است.

85    عليرضا       عربي کسي که علي عليه السلام از او راضي است مرکب از دو اسم علي و رضا

86    عمران        عربي   نام پدر موسي پيامبر (ص)، نام سوره اي در قرآن کريم

87    عمرو  عربي   نام پسر ليث دومين پادشاه صفاري

88    عميد عربي عاشق و بي قرار ، همچنين بزرگ قوم ، سرور و تکيه گاه طايفه

89    عميدالدين   عربي   آن که در دين تسلط دارد.

90    عنايت        عربي   لطف، نيکي، احسان، کمک، ياري

91    عنايت الله   عربي   لطف و عنايت خداوند

92    عندليب      عربي   بلبل

93    عيسا عبري   عيسي، معرب از عبري، نجات دهنده، نام پيامبر مسيحيت

94    عيسي       عبري   معرب از عبري، نجات دهنده، نام پيامبر مسيحيت

95    عين الدين   عربي   چشم دين، عزيز در دين

96    عين الزمان  عربي   چشم زمان

97    عين الله      عربي   چشم خداوند

98    عينعلي      عربي   چشم علي ، نام يکي از امامزادگان که مزار شريفش در تهران است.

1      غاتفر   از شخصيتهاي تاريخي شاهنامه، نام پادشاه هيتال در زمان انوشيروان پادشاه ساساني، نيز نام شهري در آسياي ميانه

2      غباد     قباد،از شخصيتهاي شاهنامه، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام پسر کاوه آهنگر

1      فارناس         نام پادشاه کاپادوکيه

2      فارناسس     نام برادر همسر داريوش سوم پادشاه هخامنشي

3      فارناک          فارناس، نام برادر همسر داريوش سوم پادشاه هخامنشي

4      فارياب        پارياب ، فاراب ، نام شهري در استان کرمان و اطراف کهنوج ، نام پيشين دولت آباد در افغانستان

5      فرابرز   نام پهلواني ايراني

6      فرادخت        مرکب از فرا( بالاتر) + دخت( بخشنده)

7      فراراد   مرکب از فرا( بالاتر) + راد( بخشنده)

8      فرازان   مرکب از فراز( جاي بلند) + ان( پسوند نسبت)

9      فرازمان         حکم و فرمان

10    فراسياک      افراسياب

11    فرامرز   مرکب از فر + آمرز، آمرزنده دشمن، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر رستم پسر زال

12    فراوک          اوستايي نام پسر نساک و سيامک در داستان آفرينش اوستا

13    فراهل          نبيره کيومرث نخستين پادشاه پيشدادي

14    فراهيم         نام جد زرتشت

15    فراهين         فرايين

16    فرايين          از شخصيتهاي شاهنامه، از بزرگان و مشاوران دربار قباد پادشاه ساساني، همچنين نام يکي از پادشاهان ساساني

17    فربد     داراي شکوه و جلال، باشکوه، شکوهمند، نام پسرانه زيبا

18    فربود    راست و درست

19    فربين بيننده شکوه و جلال ، مرکب از ف به معناي شکوه و جلال و بين صفت فاعلي مرخم از بيننده

20    فرتاش          وجودي که در برابر عدم است

21    فرتوس         نام يکي از سرداران سپاه افراسياب

22    فرجود   معجزه، اعجاز

23    فرخ بد          فرخنده وخجسته

24    فرخ به          مرکب از فرخ( مبارک) + به ( بهترين)، نام پسر ماه خداي پسر فيروز پسر گردآفرين

25    فرخ تاش      فرخ () + تاج() مرکب از فرخ( مبارک) + تاش( پسوند همراهي)

26    فرخ داد         مرکب از فرخ( مبارک) + داد( عدالت)

27    فرخ زند         مرکب از فرخ( مبارک) + زند، نام پسر عليمردان خان زند

28    فرخ شاد       مرکب از فرخ( مبارک) + شاد، نام يکي از درباريان در زمان ساسانيان

29    فرخ يار         داراي يار مبارک و خجسته يا يار فرخنده و مبارک

30    فرخان          نام پسر اردوان آخرين پادشاه اشکاني، نام يکي از سرداران خسروپرويز پادشاه ساساني، موبدي در شاهنامه

31    فرخزاد          نام فرشته موکل بر زمين، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر هرمزد برادر رستم هرمزان از سرداران سپاه يزگرد پادشاه ساساني، نيز يکي از شاهان آن سلسله

32    فرخنده پي  فرخ پي

33    فرداد    داده شکوه و جلال

34    فرداد منش    نام يکي از سرداران هخامنشي

35    فردين يگانه - تنها - همچنين مخفف فروردين نام ماه اول از سال شمسي، نام روز نوزدهم از هر ماه شمسي در ايران قديم

36    فرزاد    زاده شکوه و جلال نام زيباي پارسي

37    فرزام    لايق، درخور، شايسته

38    فرزان   فرزانه خردمند، فرزانه

39    فرزن    نام روستايي در نزديکي هرات

40    فرزنه    نام روستايي در نزديکي مشهد

41    فرزيان          نام روستايي در نزديکي بروجرد

42    فرزين   وزير در بازي شطرنج

43    فرساد          حکيم، دانشمند، دانا

44    فرسام         داراي شکوه و عظمتي چون سام

45    فرسمن        نام پادشاه گرجستان در زمان اردوان سوم پادشاه اشکاني

46    فرشاد          روح و عقل،کره مريخ

47    فرشيد         داراي شکوه و عظمتي چون خورشيد، نام برادر پيران ويسه

48    فرشيدورد     از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني، برادر پيران ويسه در زمان افراسياب توراني، همچنين نام پسر گشتاسپ پادشاه کياني

49    فرشيم         قسم، جزو

50    فرطوس        از شخصيتهاي شاهنامه، نام مهندسي رومي در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني

51    فرغار   شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني در سپاه افراسياب توراني

52    فرغان فرغانه، نام شهري در ترکستان قديم

53    فرمان   حکم، امر، دستور

54    فرمد    نام روستايي در نزديکي طوس

55    فرمند   فر + مند داراي شکوه و وقار

56    فرمين        فرمان

57    فرناد    پايان و پاياب

58    فرناس          نيم خواب و خواب آلود، نام پسر فرناباذ يکي از درباريان اردشير درازدست پادشاه هخامنشي

59    فرناک   نام پادشاه کاپادوکيه که پس از اسکندر در آسياي صغير حکومتي تشکيل داد

60    فرنام    داراي نام باشکوه و زيبا، نام يکي از سرداران شاپور

61    فرند   به کسر ف و کسر ر ، معرب پرند ، حرير منقش ، بسيار نرم و لطيف و زيبا

62    فرنود    برهان، دليل

63    فرنور  مرکب از فر به معناي شکوه و جلالي که ديگران را به شگفتي وا مي دارد بعلاوه نور ، کسي داراي چهره اي بسيار نوراني و باشکوه است

64    فرواک          پيشگفتار، پيش سخن، نام پسر سيامک پادشاه پيشدادي

65    فرود     از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر سياوش و جريره و برادر کيخسرو پادشاه کياني

66    فرورتيش       نام يکي از پادشاهان ماد

67    فروهل          از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلواني ايراني در سپاه رستم پهلوان شاهنامه

68    فرهاد   از شخصيتهاي شاهنامه و از پهلوانان ايراني جزو سپاه کيکاووس پادشاه کياني

69    فرهان          نام مکاني در نزديکي همدان

70    فرهمند      داراي شکوه و نور خيره کننده ، باشکوه و موقر ، مجازا به معناي باهوش ، خردمند ، دانا

71    فرهود   پرهود، فلزي که رنگ آن به علت حرارت دگرگون شد است

72    فرهوش        داراي هوش و ذکاوت

73    فرهوشداد     دارنده فر و هوش،نام فرماندار طبرستان در زمان داريوش پادشاه هخامنشي

74    فري توس      از نامهاي باستاني

75    فريان   از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرمانرواي اندلس در زمان مقدوني

76    فريبرز   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلواني ايراني فرزند کيکاووس پادشاه کياني

77    فريتون        فريدون،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر آبتين و فرانک، از پادشاهان پيشدادي ايران و به بند کشنده ضحاک ماردوش

78    فريشاد         مرکب از فري( با شکوه) + شاد(خوشحال)

79    فريمان         نام بخشي از استان خراسان

80    فريمن          زيبا انديش، خوش فکر

81    فريمند          صاحب زيبايي و شکوه

82    فرينام   داراي نام با شکوه و زيبا

83    فرينوش        فري( شکوهمند) + نوش( عسل) يا نوش از مصدر نوشيدن( نوشيدن)

84    فريين   بيننده شکوه و جلال

85    فغانيش        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پادشاه هيتال در زمان حکومت پيروز يزدگرد پادشاه ساساني

86    فيروز    پيروز ،مظفر و منصور

87    فيروزان         پيروزان

1      قابوس        معرب از ، کاووس کاووس، نام پسر وشمگير از امراي آل زيار

 

2      قالوس        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پيري رومي و پيغام گزار قيصر روم به لهراسب پادشاه کياني

3      قباد   از شخصيتهاي شاهنامه، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام پسر کاوه آهنگر

4      قلندر  هر يک از افراد قلندريه، فرقه اي از صوفي که به دنيا بي توجه و نسبت به آداب و رسوم بي قيد بوده اند.

1      کابي    معرب منسوب به کاوه آهنگر

2      کاردار   وزير پادشاه، حاکم، والي، نام پسر بهرام گور پادشاه ساساني

3      کارن  نام سردار لشکر مهرداد شاهزاده اشکاني که عليه اشک بيستم(گودرز) قيام کرد

4      کارنگ   چرب زبان ، زبان آور

5      کاروند   از نامهاي ايراني

6      کارينا چهارمين مملکت از ممالک تابعه قوم پارت که توسط ولات اداره مي شدند.احتمالابه منطقه نهاوند اطلاق مي شده است

7      کاکله   از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني از فرزندان تور و جزو سپايان افراسياب توراني

8      کاکو   از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري تازي نبيره ضحاک در زمان منوچهر پادشاه پيشدادي

9      کاکي   نام پدر ماکان ديلمي

10    کالو     از شخصيتهاي شاهنامه، نام سرداري توراني در سپاه افراسياب توراني

11    کامبوزيا      گويش امروزي کبوجيه، نام پسر کوروش پادشاه هخامنشي

12    کامبيز        گويش امروزي کبوجيه، نام پسر کوروش پادشاه هخامنشي

13    کامجو   آن که به دنبال عيش و خوشي است

14    کامداد          نام وزير و مشاور آبتين نام پارسي

15    کامدين         خواسته دين

16    کامران          آن که در هر کاري موفق است، چيره، مسلط

17    کامروا   آن که خواسته و آرزويش رسيده است، موفق

18    کامشاد        مرکب از کام( خواسته، آرزو) + شاد

19    کامکار          کامروا، موفق

20    کامگار        کامکار

21    کاموس         از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان کوشاني در سپاه افراسياب توراني

22    کامياب         آن که به خواست و آرزويش رسيده باشد، پيروز

23    کاميار کامياب

24    کان بيدار       نام وزير اردوان از پادشاهان اشکاني بنا به روايتي بلعمي

25    کاوان کاويان ، منسوب به کاوه

26    کاوک   کاوه

27    کاووس         از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر کيقباد پادشاه کياني

28    کاووش         جستجو،بررسي، تحقيق

29    کاويان          پرچم کاوه که به درفش کاوياني معروف است

30    کايوس          کيوس

31    کبوجيه         نام پسر کوروش پادشاه هخامنشي

32    کبوده   از شخصيتهاي شاهنامه، مردم چوپان افراسياب توراني

33    کتماره          از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور ايراني در سپاه رستم پهلوان شاهنامه

34    کدمان          نام اصلي داريوش پادشاه هخامنشي

35    کراخان         نام پسر بزرگ افراسياب توراني

36    کروخان         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني فرزند ويسه در سپاه افراسياب توراني

37    کسرا   کسري ، معرب از ، خسرو، نام انوشيروان پادشاه ساساني، فرزند قباد

38    کسري       کسرا،معرب از ، خسرو، نام انوشيروان پادشاه ساساني، فرزند قباد

39    کشواد          از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر گودرز، سردودمان گودرزيان و يکي از پهلوانان دوره فريدون پادشاه پيشدادي

40    کلاهور          از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري مازندراني در زمان کيکاووس پادشاه کياني

41    کلباد    از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر ويسه برادر پيران پهلوان توراني

42    کمانگير         کماندار

43    کمبوجيه       نام پسر کوروش پادشاه هخامنشي

44    کنارنگ         فرماندار، حاکم، لقب مرزبان ابرشهر در زمان ساسانيان

45    کندر     صمغي خوشبو،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان توراني سپاه ارجاسپ وزير لهراسپ پادشاه کياني

46    کندرو   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پيشکار ضحاک

47    کوت     از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر هزاره سرداران رومي و از ياران خسروپرويز پادشاه ساساني

48    کوچک          داراي حجم اندک، ريز، نام يکي از گوشه هاي موسيقي ايراني، لقب اردشير پسر شيرويه پادشاه ساساني

49    کورش        کوروش - نام سه تن از پادشاهان هخامنشي، کورش کبير از مقتدر ترين پادشاهان ايران که تخت جمشيد را بنا نهاد

50    کورنگ          نام پسر گرشاسپ از پادشاهان پيشدادي

51    کوروس         کوروش، نام سه تن از پادشاهان هخامنشي، کورش کبير از مقتدر ترين پادشاهان ايران که تخت جمشيد را بنا نهاد

52    کوروش         نام سه تن از پادشاهان هخامنشي، کورش کبير از مقتدر ترين پادشاهان ايران که تخت جمشيد را بنا نهاد

53    کوش   کوشش و سعي

54    کوشا   ساعي، تلاشگر

55    کوشاد          ريشه گياهي خوشرنگ

56    کوشان       کوشا-ساعي تلاشگر

57    کوشيار         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري ايراني در سپاه کيخسرو پادشاه کياني

58    کوليار   نام روستايي

59    کوهرنگ        نام دره و رودخانه اي در زردکوه بختياري

60    کوهسار        جايي که داراي کوههاي متعدد است

61    کوهشاد       نام روستايي در استان هرمزگان

62    کوهيار          کوه نشين، نام برادر مازيار فرمانرواي طبرستان

63    کوهين          منسوب به کوه، نام گياهي که ريشه آن مانند ريشه ني است

64    کهار     گهار، از شخصيتهاي شاهنامه، نام سرداري توراني و جزو سپاه افراسياب توراني

65    کهرم    از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور توراني در سپاه افراسياب توراني

66    کهيار    کوهيار، کوه نشين، نام برادر مازيار فرمانرواي طبرستان

67    کهيلا   از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاور توراني در سپاه افراسياب توراني

68    کي آذر         مرکب از کي( پادشاه) + آذر( آتش)، نام يکي از مفسران اوستا در زمان ساسانيان

69    کي آرمين   آرمين

70    کي پيشين    از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از پسران کيقباد پادشاه کياني

71    کي راد         پادشاه بخشنده

72    کي زاد         زاده پادشاه

73    کي گشتاسپ       گشتاسپ

74    کي منوش    از پادشاهان يا شاهزادگان پيشدادي بنا به روايت تاريخ سيستان

75    کيا      پادشاه سلطان، حاکم، فرمانروا

76    کياجور          عاقل، فاضل و دانا

77    کياچهر         آن که داراي چهره و صورتي شاهانه است

78    کياراد پادشاه جوانمرد ، مرکب از کيا به معناي سلطان و پادشاه و راد به معناي جوانمرد

79    کيارخ کياچهر، آن که داراي چهره و صورتي شاهانه است

80    کيارزم          مرکب از کيا( پادشاه)+ رزم( نبرد)

81    کيارس         کيارش، از شخصيتهاي شاهنامه، نام دومين پسر کيقباد پادشاه کياني

82    کيارش         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دومين پسر کيقباد پادشاه کياني نام زيباي پسر

83    کيارنگ         رنگ پاکيزه و لطيف

84    کيازند   پادشاه بزرگ

85    کياشا        شاهنشاه ، شاه شاهان ، مرکب از کيا يه معني حاکم ، سلطان ، فرمانروا و شا مخفف شاه

86    کيان    پادشاهان، سلاطين، دومين سلسله پادشاهي از دوره تاريخ افسانه اي ايران

87    کيان شير      پادشاه شجاع، نام يکي از سرداران بهمن

88    کيانمهر       مرکب از کيان به معناي سرزمين يا جمع کي به معني شاه و مهر به معني محبت يا خورشيد. محبت بزرگوارانه ، دوستي شاهانه ، سرآمد پادشاهان ، آنکه در ميان ساير فرمانفرمايان موقعيت ويژه اي دارد، خورشيد سرزمين ، آنکه در تمام سرزمين برجسته است.

89    کياوش         مانند پادشاه

90    کيخسرو       پادشاه بزرگ و والامقام، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر سياوش پادشاه کياني

91    کيسان         مانند پادشاه، داراي منش شاهانه

92    کيقباد، کيغباد        از شخصيتهاي شاهنامه، نام نخستين پادشاه کياني ايران از نژاد فريدون

93    کيکاووس      از شخصيتهاي شاهنامه، نام دومين پادشاه کياني، پسر کيقباد

94    کيوس          نام پسر قباد و برادر بزرگ انوشيروان پادشاه ساساني

95    کيومرث         نخستين فرمانرواي جهان بنا به روايت شاهنامه، نام اولين پادشاه پيشدادي

96    کيهان   جهان، دنيا، گيتي

1      گرازه    از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار ايراني در سپاه کيکاووس پادشاه کياني

2      گرامي          محترم، عزيز، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر جاماسپ وزير گشتاسپ پادشاه کياني

3      گرانخوار        از شخصيتهاي شاهنامه، نام وزير اردشير بابکان، پادشاه ساساني

4      گراهون         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري زابلي در سپاه گرشاسپ پادشاه کياني

5      گردآزاد         پهلوان آزاده، از پهلوانان حماسه ملي ايران

6      گرداب   از شخصيتهاي گرشاسب نامه، نام پهلواني ايراني در سپاه گرشاسب پهلوان نامدار

7      گردگير          از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از پسران افراسياب توراني

8      گردو    از شخصيتهاي شاهنامه، نام برادر بهرام چوبين سردار ساساني

9      گرزم    از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلواني ايراني در زمان گشتاسپ پادشاه کياني

10    گرزن    تاجي که شاهان بر سر مي گذاشتند

11    گرستون       از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار سپاه ماهوي سوري

12    گرسيوز        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر پشنگ و برادر افراسياب توراني و از سرداران سپاه وي

13    گرشاسب     دارنده اسب لاغر،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر نريمان جد رستم پهلوان شاهنامه، نيز نام پسر زو، از پادشاهان پيشدادي

14    گرگين          از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلواني ايراني پسر ميلاد در زمان کيکاووس پادشاه کياني

15    گرمانک         از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از دو نفر رهاننده ايرانيان از دست ماران ضحاک

16    گرمايل         گرمانک، از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از دو نفر رهاننده ايرانيان از دست ماران ضحاک

17    گروخان         از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از بزرگان ايراني در دربار کيخسرو پادشاه کياني

18    گروي   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر زره از سپاهيان افراسياب توراني

19    گژدهم         از شخصيتهاي شاهنامه، نام دژدار ايراني در زمان نوذر پادشاه پيشدادي

20    گستهم        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر نوذر پادشاه پيشدادي و برادر طوس سپهسالار ايراني و جزو سپاهيان کيسرو پادشاه کياني

21    گشتاسب     گشتاسپ، دارنده اسب از کارافتاده،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر لهراسپ پادشاه کياني

22    گشتاسپ     دارنده اسب از کارافتاده،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر لهراسپ پادشاه کياني

23    گشسپ       از شخصيتهاي شاهنامه، نام جد بهرام چوبين سردار ساساني

24    گشواد          کشواد

25    گل بالا       کسي که قد و قامتش مانند گل زيباست.

26    گلباد    کلباد، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر ويسه برادر پيران پهلوان توراني

27    گلشاه          نخستين انسان روي زمين به عقيده پارسيان

28    گلگله   از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني، از فرزندان تور و جزو سپاهيان افراسياب توراني

29    گلينوش        از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار شيرويه پادشاه ساساني

30    گودرز   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گشواد، از پهلوانان نامدار شاهنامه و همزمان با رستم پهلوان شاهنامه

31    گورنگ          نام برادر گرشاسپ و پدر نريمان

32    گوشيار         نام حکيمي از فارس

33    گهار     از شخصيتهاي شاهنامه، نام سرداري توراني و جزو سپاه افراسياب توراني

34    گيارنگ         کيارنگ، سردار و فرمانده

35    گيلو     نام وزير و قهرماني در منظومه ويس و رامين

36    گيو      از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گودرز و از پهلوانان بزرگ ايراني در زمان کيکاووس پادشاه کياني

1      لار       نام پسر گرگين ميلاد، از شخصيتهاي شاهنامه

2      لاوين    نام منطقه اي مرزي در مغرب ايران

3      لنا       نمکين - مرکب از لن(نمک سانسکريت) + الف نسبت

4      لنبک    از شخصيتهاي شاهنامه، نام سقائي جوانمرد در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

5      لواده    از شخصيتهاي شاهنامه، نام جد گروهي از سپاهيان کيخسرو پادشاه کياني

6      لهاک    از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر ويسه برادر پيران و جزو سپاهيان افراسياب توراني

7      لهراسب       لهراسپ، صاحب اسب تندرو، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر اروندشاه از نژاد کيقباد پادشاه کياني

8      لهراسپ       صاحب اسب تندرو، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر اروندشاه از نژاد کيقباد پادشاه کياني

9      ليبرا     طلا ، سکه اي رايج در ايران باستان که وزن آن معادل 65 مثقال يا 328 گرم بوده است

1      ماتيار ماديار، کمک کننده به مادر ، يار مادر ، مرکب از ماد مخفف مادر بعلاوه يار

2      ماخ     از شخصيتهاي شاهنامه، نام سخنداني پير و مرزبان هري و از راويان شاهنامه

3      ماديس         نام پادشاه سکائيان

4      ماراسپند      کلام مقدس، نام فرشته نگهبان آب، نام روز بيست و نهم از هر ماه شمسي در ايران قديم

5      ماراسفند      ماراسپند

6      ماروسپند      از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار شيرويه پسر خسروپرويز پادشا ساساني

7      مازيار   پسر قارون ، از سپهبدان مازندران در قرن سوم که عليه خليفه بغداد شورش کرد

8      ماکان   نام پسر کاکي از حکام مزندران در قرن چهارم

9      ماناي   سرکرده پارسيان در زمان سلطنت ديوکس پادشاه ماد

10    ماندا  علم دانش ادارک شناخت - مندائيان مذهب مردمي صنعتگر و هنرمند ساکن جلگه خوزستان و حاشيه رود کارون است که در قرآن از آنان به صائبين نام برده شده است.

11    ماني   نام بنيانگذار آيين مانوي

12    ماه برزين      داراي شکوهي چون ماه

13    ماه بنداد       نام يکي از بزرگان زمان انوشيروان پادشاه ساساني

14    ماه فرزين      نام پدر به آفريد

15    ماه گشسپ          نام پسر بهرام گور پادشاه ساساني

16    ماه مهر        مرکب از ماه + مهر( محبت يا خورشيد)، نام پدر ماهيار در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

17    ماهان          روشن و زيبا چون ماه، نام شهري در استان کرمان، نام پدر سهل از بزرگان مرو بنا به بعضي از نسخه هاي شاهنامه

18    ماهداد         داده ماه، نام شخصي که اردشير پادشاه ساساني او را به مقام موبدان موبدي برگزيد

19    ماهو    نام حاکم سيستان در زمان يزگرد پادشاه ساساني

20    ماهو    از شخصيتهاي شاهنامه، نام مرزبان مرو در زمان يزدگرد پادشاه ساساني

21    ماهونداد       نام پدر دستور آذرباد از موبدان

22    ماهيار          دوست و ياور ماه، از شخصيتهاي شاهنامه، نام زرگري در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

23    مدريک        پسر تيز هوش ، انسان فهيم ، کسي که درک مي کند

24    مديوماه        نام پسر عموي زرتشت

25    مرداس         از شخصيتهاي شاهنامه، نام پادشاهي پرهيزکار و بخشنده از دشت سواران ونيزه گزار و پدر ضحاک

26    مردافکن       آن که مردان را به زمين مي زند و شکست مي دهد، قوي و زورمند، نام يکي از بزرگان ايران

27    مردان شه     شاه مردان، از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از چهار پسر شيرين و خسروپرويز پادشاه ساساني

28    مرداويج        مرد آويز نام سرسلسله امراي زياري در قرن چهارم و پنجم

29    مردو    از شخصيتهاي شاهنامه، نام باغبان خسروپرويز پادشاه ساساني

30    مزدا     در اديان ايراني، خداوند

31    مزدک   از شخصيتهاي شاهنامه، نام مردي خردمند و آورنده آيين مزدکي

32    مسباد         از نامهاي دوران هخامنشي

33    مشکان        مشک(سنسکريت) + ان() مشک( ماده اي معطر) + ان( نشانه جمع )، نام ناحيه اي در همدان، نام پدر ابونصر صاحب ديوان رسالت محمد غزنوي و استاد ابوالفضل بيهقي

34    مکابيز   مگابيز، نام يکي از سرداران داريوش پادشاه هخامنشي

35    مگابيز   نام يکي از سرداران داريوش پادشاه هخامنشي

36    منجيک         نام شاعر ايراني قرن چهارم، منجيک ترمذي

37    مندا   علم دانش ادارک شناخت - مندائيان مذهب مردمي صنعتگر و هنرمند ساکن جلگه خوزستان و حاشيه رود کارون است که در قرآن از آنان به صائبين نام برده شده است.

38    مندي   از نامهاي امروزي زرتشتيان

39    منشور         از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان توراني در سپاه افراسياب توراني

40    منوچهر         در اوستا آن که از نژاد منوش است

41    منوش          از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر پشنگ و نوه دختري ايرج از پادشاه پيشدادي، نام يکي از ناموران قديم که امروزه در اوستا اسمي از او نيست

42    منوشان        از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از فرمانروايان دلاور ايراني که از سپاهيان کيخسرو پادشاه کياني بود

43    منوشچهر    منوچهر

44    موتا     نام يکي از سرداران ديلمي

45    مهان    بزرگان

46    مهباد   مرکب از مه( بزرگ) + ياد( بد، پسوند اتصاف)، نام يکي از سرداران هخامنشي

47    مهبد  مهبود- سرور ماه،کناييه از کسي که زيباييش از ماه بيشتر است - از شخصيتهاي شاهنامه، نام وزيرانوشيروان پادشاه ساساني که به ريختن زهر در غذاي او متهم و کشته شد

48    مهبود مهبد- سرور ماه،کناييه از کسي که زيباييش از ماه بيشتر است - از شخصيتهاي شاهنامه، نام وزيرانوشيروان پادشاه ساساني که به ريختن زهر در غذاي او متهم و کشته شد

49    مهداد   داده ماه

50    مهرآزاد         مرکب از مهر( محبت يا خورشيد) + آزاد(رها)

51    مهراب          دوستدار آب،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پادشاه کابل از نوادگان ضحاک در زمان حکومت سام نريمان و پدر رودابه مادر رستم پهلوان شاهنامه

52    مهراد   بخشنده بزرگ اسم زيباي

53    مهراز   راز بزرگ

54    مهراس         از شخصيتهاي شاهنامه، نام موبدي رومي و نماينده قيصر روم در دربار انوشيروان پادشاه ساساني

55    مهراسپند     ماراسپند، کلام مقدس، نام فرشته نگهبان آب، نام روز بيست و نهم از هر ماه شمسي در ايران قديم

56    مهرام   ماه آرام

57    مهران   مرکب از مهر( محبت يا خورشيد) + ان( پسوند نسبت)، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر اورند سردار ايراني در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

58    مهران ستاد   از شخصيتهاي شاهنامه، نام موبدي خردمند و راد و جهانديده در درگاه انوشيروان پادشاه ساساني

59    مهربد   مرکب از مهر( خورشيد) + بد( پسوند اتصاف)

60    مهربرزين       از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران بهرام گور پادشاه ساساني

61    مهربنداد       از شخصيتهاي شاهنامه، نام مردي در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

62    مهرپويا         آن که در راه مهر و محبت قدم برميدارد

63    مهرتاش        مهر() + تاش(ترکي) همتاي مهر

64    مهرداد          داده خورشيد

65    مهردار          دارنده مهر و محبت

66    مهرسام     پسر خونگرم و مهربان ، مرکب از مهربه معناي مهرباني يا خورشيد و سام به معناي آتش است.

67    مهرشاد      شادمهر، مرکب از شاد(خوشحال) + مهر( محبت يا خورشيد) ،نام شهر يا مکاني در نيشابور

68    مهرماه         مرکب از مهر( محبت و دوستي) + ماه، نام پسر ساسان

69    مهرنرسه      نام پسر ورزاک از خاندان ساسانيان

70    مهرنيا از نسل خورشيد ، زيبا و درخشان

71    مهرياد        يادگار خورشيد ، مرکب از مهر و ياد

72    مهريار   دوست و يار خورشيد

73    مهزيار نام پدر علي بن مهزيار ،که توفيق ملاقات با امام زمان را به دست آورد.مقبره ايشان در شهر اهواز است

74    مهست        بزرگترين و مهمترين، نام پسر داريوش پادشاه هخامنشي

75    مهنام   داراي نام زيبا

76    مهند  تکه اي از ماه ، اندکي از ماه،به فتح ميم و ه و سکون نون و دال ، نامي خراساني

77    مهياد ياد و خاطره ماه، کسي که زيباييش ياد آور ماه است ، داراي چهره اي زيبا چون ماه

78    مهيار   ماهيار نام زيباي پسرانه

79    مير فرهان   مير بمعناي بزرگ + فرهان که نام شهري نزديک همدان است.

80    ميرو     از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از سرداران رستم هرمزان پادشاه ساساني

81    ميرين   از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري رومي و داماد قيصر روم

82    ميشا   هميشه بهار، هميشه جوان، گياهي که هميشه سبز است

83    ميشان         نام روستايي در استان کهگيلويه

84    ميلاد   صورت ديگري از مهرداد، از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از دليران ايراني زمان کيکاووس پادشاه کياني

85    ميلان نام دو روستا در شهرهاي لردگان و تبريز

86    ميهن يار       دوست و يار وطن

1      نادين  در جريان، پويا و پرتحرک، الهه رودخانه

2      نامدار   مشهور، معروف، داراي آوازه و شهرت بسيار

3      نامور    نام آور

4      نامي   منسوب به نام، معروف، مشهور

5      نبرزين   نام فرماندار گرگان در دوره داريوش پادشاه هخامنشي

6      نرداگشسپ   از شخصيت هاي شاهنامه فردوسي، نام سرداري از سپاهيان بهرام چوبين

7      نرسي          نام يکي از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از پادشاهان ساساني

8      نريمان          نام پدر سام، جد رستم پهلوان شاهنامه فردوسي

9      نستار   اسم يکي از شخصيتهاي شاهنامه است، نام چوپان قيصر روم در زمان گشتاسپ پادشاه کياني

10    نستود        نستور،‏ از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر زرير پسر گشتاسپ پادشاه کياني

11    نستور          از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر زرير پسر گشتاسپ پادشاه کياني

12    نستوه          خستگي ناپذير، از شخصيتهاي شاهنامه، نام يکي از پسران گودرز پادشاه اشکاني، نام يکي از سرداران خسروپرويز پادشاه ساساني

13    نستهين        از شخصيتهاي شاهنامه، نام پيران ويسه در زمان افراسياب توراني

14    نشواد          نام پهلواني توراني اسم دختر

15    نواب   عنواني که به شاهزادگان دوره صفوي و قاجار داده مي شد، روحاني، فعال سياسي و رهبر جمعيت فدائيان اسلام که در سال هزار و سيصد و سي و چهار دستگير و اعدام شد.

16    نوتاش          هميشه، دايم

17    نوذر     از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرزند منوچهر پادشاه پيشدادي و جانشين او

18    نوراهان         نورهان، تحفه، سوغات، ارمغان

19    نوروز    روز نو و تازه، بزرگترين جشن ملي اقوام ايراني که از نخستين لحظات سال نو آغاز مي شود، نام يکي از لحنهاي قديم موسيقي ايراني

20    نورهان         تحفه، سوغات، ارمغان

21    نوش آذر        آتش جاويد، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گشتاسپ پادشاه کياني و نيز نام يکي از پسران اسفنديار

22    نوشاب         آب گوارا، آب زندگي، شربت مطبوع، آب حيات اسم  زيبا

23    نوشيار         يار شيرين چون عسل، يار بي مرگ، نام پسرعموي گرشاسپ در گرشاسپ نامه

24    نويد     مژده، خبرخوش

25    نوين     تازه، جديد

26    نهاد   سرشت، ضمير دل، طبيعت، بنياد، اساس، قاعده، مقام و جايگاه

27    نهل     از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني در سپاه افراسياب توراني

28    نياتور  نياطوس، از شخصيتهاي شاهنامه، نام برادر قيصر روم از ياران سپاه خسروپرويز پادشاه ساساني نام زيباي ايراني

29    نياسان       پسري که پا جاي پاي اجدادش مي گذارد

30    نياسان       شبيه به نياکان، مانند پدران، پسري که شبيه اجداد و نياکان خود است

31    نياطوس      نياتور،از شخصيتهاي شاهنامه، نام برادر قيصر روم از ياران سپاه خسروپرويز پادشاه ساساني

32    نياک  پسري که خلق و خوي او مانند اجداد و نياکانشان است

33    نياوش        پسري که شبيه احداد و نياکان خود است، مرکب از نيا و پسوند مشابهت ، همچنين يکي از توابع سردشت مهاباد

34    نياوند از نسل نياکان، ادامه نسل اجداد

35    نيشام          نام فرشته نگهبان آذرخش

36    نيک     خوب، نيکو، آدم خوب، شخص صالح

37    نيک راي     داراي انديشه نيک مرکب از نيک و رأي

38    نيکان   منسوب به نيک

39    نيما     نام آور و نامور، علي اسفندياري متخلص به نيما يوشيج شاعر معروف ايراني قرن چهاردهم

40    نيو       دلير، شجاع

41    نيوان  مرد دلير، شجاع پهلوان

42    نيوتش        با کسي يکي شدن، همراهي و مجامعت،بر وزن پيشکش

43    نيوتيش       نيوتش، با کسي يکي شدن، همراهي و مجامعت (هر سه حرف اول ساکن هستند، بر وزن ديو)

44    نيوزاد   (بر وزن ديو) به معني پهلوان زاده اسامي زيباي اصيل

45    نيوزار    از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گشتاسپ پادشاه کياني

1      وادان   نام روستايي در نزديکي دماوند

2      وادگان          نام شخصي در ونديداد

3      واردان          نام دادوري در زمان اردشير بابکان پادشاه ساساني

4      واسپور       لقب نجبا و شاهزادگان اشکاني و ساساني، نام دانا و هنرمندي در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

5      واسپوهر     واسپور،لقب نجبا و شاهزادگان اشکاني و ساساني، نام دانا و هنرمندي در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

6      وانان    نام روستايي در نزديکي شهرکرد، نام يکي از پادشاهان اشکاني

7      وانتيار   نام پسر ايرج به نوشته بندهشن

8      وجاسب     دارنده اسب بزرگ، نام پسر هباسپ از خاندان کياني اسم

9      وخش   روشنايي، نام چهاردهمين جد آذرباد مهراسپند

10    وخش داد      داده روشنايي، يکي از سرداران هخامنشي

11    وراز      گراز که در ايران باستان نشانه زورمندي بوده است

12    ورازاد   از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرمانرواي سپيجاب که جزو قلمرو افراسياب توراني بوده است

13    ورازبنده        بنده نيرومند،از نامهاي ساسانيان

14    ورازپيروز        آن که نيرومند و پيروز است، آن که در زورآزمايي پيروز است

15    ورازتيرداد      نام آخرين فرمانرواي ارمنستان از خاندان مهرگان

16    ورازداد          دارنده زور و نيرومندي، نام يکي از شاهزادگان اشکاني فرماندار ارمنستان در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

17    ورازمهر         از نامهاي زمان ساسانيان

18    ورازنرسي     از نامهاي زمان ساسانيان

19    وردانشاه       نام جد مرداويج

20    ورزا      نام پسر فرشيد، پسر لهراسپ پادشاه کياني

21    ورزاک   نام پدر مهرترسه وزير يزدگرد اول پادشاه ساساني

22    ورزگمهر        بزرگمهر، بسيار مهربان، نام وزير انوشيروان پادشاه ساساني

23    ورشاد          وظيفه و مقرري

24    ورنا      برنا جوان، برنا، خوب و نيک

25    وژاسپ       وجاسب،دارنده اسب بزرگ، نام پسر هباسپ از خاندان کياني

26    وساک        نساک، نام همسر سيامک پسر کيومرث پادشاه پيشدادي

27    وسپور        واسپور،لقب نجبا و شاهزادگان اشکاني و ساساني، نام دانا و هنرمندي در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

28    وسپوهر      واسپور،لقب نجبا و شاهزادگان اشکاني و ساساني، نام دانا و هنرمندي در زمان انوشيروان پادشاه ساساني

29    وستا اوستا، نام کتاب مقدس زرتشتيان

30    وستوي        از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري ايراني در زمان خسروپرويز پادشاه ساساني

31    وستهم       ويستهم، گستهم نام سپهبد بابل در زمان يزدگرد پادشاه ساساني

32    وشمگير       صيدکننده بلدرچين، نام پسر زيار از امراي آل زيار

33    وه پناه          نام يکي از دادوران مشهور ساساني

34    وه وران         بهوران،آنکه داراي روح و روان نيکوست

35    وهامان         نام پدر سلمان

36    وهبرز   نام يکي از دادوران ساساني

37    وهرام   بهرام، نام ستاره مريخ ، نام روز بيستم از هر ماه شمسي در ايران قديم ، نام فرشته موکل بر مسافران و روز بهرام ، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام يکي از فرزندان گودرز گشواد که در دربار کاووس پادشاه ‏کياني بود

38    وهرام شاپور          نام پادشاه ارمنستان در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

39    وهرام گشسب      نام پدر بهرام چوبين

40    وهزاد   بهزاد، مرکب از وه ( بهتر، خوب) + زاد ( زاده) ، نام اسب ‏سياوش،زاده خوب و نيکو

41    وهسود      بهسود، از نامهاي زمان ساسانيان

42    وهشاپور       نام موبدي مشهور در زمان قباد پادشاه ساساني

43    وهمن        بهمن، نام ماه يازدهم از سال شمسي ، نام فرشته نگهبان چهارپايان سودمند ، نام روز دوم از هر ماه شمسي در ايران قديم، نام يکي از لحنهاي قديم موسيقي ايراني، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام ‏پسر اسفنديار پسر گشتاسپ پادشاه کياني

44    وهمنش     بهمنش، کسي که داراي راه و روش نيکويي است

45    وهمهر          نام مرزبان ارمنستان در زمان بهرام گور پادشاه ساساني

46    وهنيا بهنيا، کسي که از نسل خوبان است

47    وهومن         بهمن، نام ماه يازدهم از سال شمسي ، نام فرشته نگهبان چهارپايان سودمند ، نام روز دوم از هر ماه شمسي در ايران قديم، نام يکي از لحنهاي قديم موسيقي ايراني، نام چندتن از شخصيتهاي شاهنامه از جمله نام ‏پسر اسفنديار پسر گشتاسپ پادشاه کياني

48    ويارش        بيارش، دو دلير اسم

49    ويراب   از نامهاي امروزي زرتشتيان

50    ويسپار         از نجباي پارس

51    ويستهم        وستهم،گستهم نام سپهبد بابل در زمان يزدگرد پادشاه ساساني

52    ويسه   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر پيران سپهسالار پشنگ فرمانرواي توران

53    ويشتاسب    نام پسر ارشامه و پدر داريوش پادشاه هخامنشي

54    ويناسب        نام دوازدهمين جد آذرباد مهراسپند

55    ويو       گيو، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گودرز و از پهلوانان بزرگ ايراني در زمان کيکاووس پادشاه کياني

56    ويوان    نام حاکم رُخّج در زمان داريوش پادشاه هخامنشي

57    ويهان   نام يکي از سرداران ديلمي

58    ورونيکا        نام تيره اي از گياهان که پوپک از آن دسته است.

59    وريا    قوي و درشت هيکل ، چکش آهني بزرگ

60    ويريا   همت - يکي از کمالات ششگانه که يک بوداسف بايد به آن برسد

61    ونون  نام چهار تن از پادشاهان اشکاني

62    ونن    ونون ، نام چهارتن از پادشاهان اشکاني

1      هارپاک         نام وزير آستياژ، آخرين پادشاه ماد

2      هامن   هامون

3      هامون          زمين هموار و بدون پستي و بلندي، نام درياچه اي در سيستان

4      هامويه         نام کارگزار يزدگرد سوم، آخرين پادشاه ساساني

5      هامي          سرگشته و حيران

6      هباسپ        دارنده اسب اصيل

7      هجير   از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گودرز از پهلوانان ايراني در زمان کيکاووس پادشاه کياني

8      هخامنش      در پارسي باستان مرکب از هخا( دوست و يار) + منش( فهم و شعور)، نام سرسلسله خاندان هخامنشي

9      هرمز  نام روز اول از هر ماه شمسي در ايران قديم، نام ستاره مشتري، نام يکي از پادشاهان ساساني

10    هرمزد        هرمز،نام روز اول از هر ماه شمسي در ايران قديم، نام ستاره مشتري، نام يکي از پادشاهان ساساني

11    هرواک         نام ديگر خسروپرويز پادشاه ساساني

12    هزاره   از شخصيتهاي شاهنامه، لقب کوت از سرداران رومي سپاه خسروپرويز پادشاه ساساني

13    هزبر  هژبر،شير

14    هژبر  هزبر،شير

15    هژير  هجير خوب، پسنديده، زيبا، چابک و چالاک، نام پسر گودرز

16    هماوند         از نامهاي امروزي زرتشتيان

17    همايون         خجسته، مبارک، فرخنده،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلوان ايراني مشهور به زرين کلاه در زمان گشتاسپ پادشاه کياني

18    همنواد         از شخصيتهاي شاهنامه در زمان ساسانيان

19    هوتک   نام روستايي در نزديکي کرمان

20    هوتن   نيرومند، خوش اندام، نام پسر ويشتاسب پادشاه هخامنشي

21    هوداد نيک آفريده ، داده خوب ، داده نيک

22    هوراد جوانمرد و با خدا ، مرد نيکنام اسم  پسر

23    هورمز هرمز

24    هورمزد         هرمز

25    هوريار   يار و دوست خورشيد

26    هوشمند       داراي هوش و توانيي ذهني و بسيار با هوش،عاقل، خردمند

27    هوشنگ       از شخصيتهاي شاهنامه، نام فرزند سيامک پادشاه پيشدادي

28    هوشيار        داراي هوش، باهوش،خردمند، عاقل

29    هوفر  مرکب از هو به معناي خوب بعلاوه فر به معناي شأن و شکوه و شوکت ، شأن و شکوه نيک ، شان و شوکت خوب

30    هوم     نام گياهي مقدس نزد ايرانيان باستان، ازشخصيتهاي شاهنامه، نام مردي پرهيزکار و عابدي کوه نشين از نژاد فريدون، در زمان افراسياب توراني

31    هومان          از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر ويسه برادر پيران و از سپهسالاران افراسياب توراني

32    هومن   نيک انديش

33    هونام   خوشنام، نيک نام

34    هونياک         پهلوي با اصل و نسب

35    هويدا   روشن، آشکار، نمايان

36    هيتاسب    از فرماندهان داريوش اول اسم

37    هيراب          نام فرشته باد

38    هيراد کسي که چهره اي خوشحال و شاد دارد

39    هيربد شاگرد-آموزنده-از شخصيتهاي شاهنامه، نام دانايي پاکدل و کليددار سراپرده کيکاووس پادشاه کياني

40    هيرسا         پارسا

41    هيرمند         نام رودي بزرگ در سيستان، لقب گشتاسپ پادشاه کياني

42    هيرود   نام مردي از اهالي سارد در زمان کوروش پادشاه هخامنشي

43    هيشنگ     هوشنگ،پسر سيامک پادشاه پيشدادي ايران

44    هيشوي     از شخصيتهاي شاهنامه، نام مرزداري در مرز ايران و روم در زمان گشتاسپ پادشاه کياني

1      يادگار   آنچه از کسي يا چيزي باقي مي ماند، ياد، خاطره، به صورت پيشوند همراه با بعضي نامها مي آيد و نام جديد مي سازد مانند يادگارعلي، يادگارمحمد

2      يارا      توانايي، قدرت اسم

3      يارتا     همتاي يار، همچون يار

6      يارور     ياريگر، ياور

7      ياره      يارا، قدرت

8      ياقوت   نام سنگي قيمتي به رنگهاي سرخ، زرد، و کبود، نام حموي ملقب به شهاب الدين از نويسندگان قرن هفتم

9      ياور      ياري دهنده، کمک کننده

10    يزداد    نام پسر انوشيروان پادشاه ساساني نام زيباي ايراني

 

 




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، تجربه‌، سیاحت،
:: برچسب‌ها: استخر, اسم‌های ایرانی, انتخاب, باغ پرتقالی, پتو, تنکابن و رامسر, دریا, دلیل, دوهزار و سه‌هزار, شکر, شمیم, عروس, عقدکنون, مازندران, مجموعه, نسیم, هوا,

نویسنده : تاریخ : جمعه 13 اردیبهشت 1392 ارسال نظر(20)

راه‌های تعیین جنسیت جنین

یکی دو سال پیش یه شبکه ماهواره‌ای فارسی زبان برنامه‌ای پخش کرد پیرامون صحت یا سقم راه‌های عامیانه‌ای که مردم برای تعیین جنسیت جنین خانم‌های باردار ازش استفاده می‌کنند. نتیجه‌ی برسی‌هاش به دو راه که صددرصد جواب درست میده ختم شد. اولیش استفاده از تقویم چینی بود که خیلی سخته. دومین روش برای تشخیص جنسیت جنین استفاده از حلقه‌ی ازدواج است. روش کار اینطوریه: حلقه‌ی ازدواج بسته میشه به یک سر زنجیری طلا (نخ هم جواب میده)، بعد اون سر زنجیر را باید به دست گرفت و دست را برد بالای شکم طوری که حلقه چند سانت بالای شکم و روی جنین قرار بگیره. اگر جنین دختر باشه حلقه بطرف پهلوهای مادر در یک خط تکان میخوره، و اگر جنین پسر باشه حلقه دایره وار میچرخه. اگر حلقه درست روی جنین قرار بگیره، حتی در ماه اول بارداری نتیجه را به وضوح و بدون خطا مشخص میکنه. حلقه از همان روزهای اول جنسیت فرزند ما را درست اعلام کرد.

قبلا در مطلبی با عنوان پیش درآمد فصلی تازه در مورد کاج مطبق‌مون نوشته بودم. همون روزهای اولی که این درخت زینتی را خریدم یه عکس‌برگردون از اونهایی که میزنن روی درب باک بنزین اتومبیل‌ها گرفتم و زدم روی گلدانش، به همسرم گفتم: هر وقت چشمت افتاد به این تصویر یاد بچه‌مون بیافت که مدام تو خونه زندگیت از این بازیها میکنه. شما هم عکس گلدانمون با اون عکس‌برگردون مورد بحث را ببینید. ایشالله خدا به همه‌ی آرزومندها، فرزندانی بده که خونه زندگیشون را بازی بارون کنند.

پيوست: در مورد جنسیت فرزند ما: اگر داشتی تو عقل و دانش و هوش، حتما با خواندن این مطلب فهمیدی جنسیت فرزندمان چیست.

متولدین کدام ماه‌ها در ابتلا به ام اس مستعدترند؟

ختنه ” سوژه‌ای که کمتر درباره‌اش خوانده‌اید

راهنمای پیشگیری از سوزش سردل

لزوم تربيت جنسی کودکان




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، طنز، لينك، تجربه‌، جنسی، تکنولوژی، ابزار بهتر زیستن، ماهواره، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: ابتلا به ام اس, اسم, باک بنزین, پسر, پیشگیری, تربيت جنسی, تصویر, تعیین جنسیت جنین, تقویم چینی, حلقه ازدواج, خانم‌های باردار, ختنه‏, دختر, زنجیر طلا, شبکه‌, شکم, عکس, عکس‌برگردون, فارسی, کامل, لیست, ماهواره‌, نام,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 اردیبهشت 1392 ارسال نظر(32)

دعای خیر مردم

شش ماه اوله بعد ازدواجمون هرکسی دعای خیر میکرد که: ایشالله خدا بهتون بچه بده، کلی خوشحال میشدم. البته خودم هم هیچ وقت کم کاری نکردم و همیشه بعد نماز از خدا برای خودم و همه کسانی که خواهان بچه‌دار شدن هستند طلب فرزندی سالم و صالح میکردم و میکنم. با گذشت زمان و به بار ننشستن دعاها، کم کم تکرار این دعا از زبان هر کسی برام خوشحال کننده که نبود هیچ، داشت آزار دهنده هم میشد. خوشبختانه لطف خدا زود شامل حالمان شد و دعاهای ملت جواب داد و ما به خواست‌مان رسیدیم. از اینجا به بعد را به سبک روضه بخوانید: همه‌ی اینارو گفتم، تا دلت را ببرم پیش اون دل‌سوخته‌ای که، چند ساله شبها تا صبح بیداره و با دعا و گریه، پناه به درگاه امن الهی میبره، میدونی چرا؟ الان بهت میگم: آخه بچه دار نمیشه. شب و روز مدام از خدا خواسته، اینهمه دوا درمانی که میکنه مفید واقع بشه و خدا بهش فرزندی بده تا با او شادی به دل و زندگیش بیاد. حالا میخوام یه‌چیز بگم دلت بسوزه: آخ امان از حرف مردم و گوش ناشنوا!! هر کسی میشناختش بهش میگفت: بابا، تو که نیاز به گریه و دعا و دوا و درمان نداری، تو برای بچه دار شدن نیاز به همسر داری. اما اون که گوش شنوا نداشت، مرتب با صدای بلند بهشون میگفت: چی میگیی؟؟

پاپوش: آدمی که نتونه با داشته‌هاش در زمان حال شادی را حس کنه، قطعا در آینده هم نمیتونه با بدست آوردن چیزهای جدید به شادی برسه.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آزار, بچه, حرف مردم, دعای خیر, دل‌سوخته, دوا و درمان, سبک روضه, صالح, گذشت زمان, گریه, گوش, لطف خدا, ناشنوا, نماز, نیاز به همسر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 30 فروردین 1392 ارسال نظر(13)

دوران بارداری

شب اون روزی که متوجه بارداری همسرم شدیم رفتیم منزل پدرم. بابام گفت: چند روزی هست که من متوجه شدم همسرت بارداره. مادرم گفت: بابات راست میگه، چند روز پیش گفت: خانم مهرداد باردار شده. از روز اول هرکسی خبر بارداری همسرم را شنید گفت: به دلم افتاده بچه‌تون پسره. بدستور پزشکی که بارداری همسرم را کنترل میکنه تا حالا سه بار از جنین سنوگرافی گرفته شده، اما هنوز برای تعیین جنسیت سنو گرفته نشده، به همسرم میگم برای سلامتی بچه برو سنو اما برای تعیین جنسیت نمیخواد سنو بگیری. اگه بچه‌ام دختر باشه مامان و عزیز دل باباش میشه. اگر هم پسر باشه رفیق و بابای باباش میشه. دیگه باید از بچه‌ام جیب خرجی بگیرم، هرجا بخواهیم بریم باید از او بپرسیم که بریم یا نریم؟ از الان تلویزیون و ماهواره و حتی گوشی من در اختیار اوست. دارم از ماهواره برنامه‌ی آموزش زبان انگلیسی و کارتون‌های تام و جری براش ضبط میکنم. هر روز، روزی سه بار با گوشیم براش یکی از سوره‌های کوچک قرآن را با ترجمه‌ی فارسی و انگلیسی بعلاوه‌ی یک درس از آموزش زبان نصرت را پخش میکنم تا ایشالله همش روی مغز پاکش ثبت بشه.

پايانه: در انتخاب اسم به ما کمک کنید، اسم‌های مورد علاقه‌ی خودتون را برامون بنویسید، شاید اسم پیشنهادی شما را روی فرزندمان گذاشتیم. اسم باید این ویژگی‌ها را داشته باشه: ایرانی باشه – عجیب نباشه – راحت به دهان بیاد – کسی نتونه مسخره‌اش کنه -‌ معنی و مفهومی مثبت و شاد داشته باشه.

حالت تهوع زنان حامله یا ویار بارداری

عفونت ادراري در طول دوران بارداري




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، پزشکی و درمان، لينك، ابزار بهتر زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آموزش زبان انگلیسی, آموزش زبان نصرت, انتخاب اسم, ایرانی, بارداری, بچه, پسر, ترجمه‌ی فارسی و انگلیسی, تعیین جنسیت, تلویزیون, جنین, حالت تهوع زنان حامله, دختر, سنوگرافی, عفونت ادرار دوران بارداري, قرآن, ماهواره, مثبت و شاد, مسخره, معنی, مفهومی, ویژگی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 23 فروردین 1392 ارسال نظر(30)

سوال و جواب مردم

چند هفته پیش نوشتم: از روز اول هر کسی شنید ما ازدواج کردیم 2سوال بزرگ براش پیش آمد؟؟ سوال اول ملت را خودم در اون مطلب بیان کردم و از خواننده‌های اون مطلب خواستم بگن بنظرشون سوال دومی که همه را کشت از شدت فضولی، چی بوده؟؟

خواننده‌هایی که مثل خودم معلول هستند با سوال‌های مردم آشنا هستند و به درستی گفتند: چه چیزی از زندگی معلول‌ها برای ملت سوال برانگیزه. دوستانی هم که معلول نیستند میشن همون مردمی که دوستان معلولم با سوال‌هاشون آشنا هستند و پاسخ‌شون به سوال من همون جوابی بود که دوستان معلول دادند. اون سوالی که دوست و آشنا و بیگانه، دوست دارند پاسخی براش پیدا کنند اینه:

آیا معلول توانایی برقراری رابطه‌ی جنسی داره؟

آبرومندانه‌ترین راه پاسخ دادن به کسانی که این سوال را ازمون پرسیده بودند، دادن خبر بارداری همسرم بود. بنابراین ابتدا باید از قطعی بودن بارداری آگاه میشدیم، پس همون روز که همسرم خبر خوش مثبت بودن جواب بیبی‌چک را داد، رفت آزمایشگاه و یه آزمایش خون برای مشخص شدن بارداری و مدت بارداری داد. تا ساعت 17 که زنگ زدم به آزمایشگاه و جواب قطعی را گرفتم، دل تو دلمون نبود.

 بعد دریافت جواب مبثت قطعی، اول به خانوادهامون خبر دادیم که همه رقمه و بی سوال و جواب دوستمون دارند. از فردای اون روز نم نم به کسانی که تلفنی پیگیر ماجرا بودن خبر دادیم تا علامت سوال توی مغزشون محو بشه، اما خبر ما موجب شد علامت سوال تو ذهن کنجکاوشون بزرگتر بشه. تا وقتی که نمیدانستند، فقط به این فکر می‌کردند که رابطه‌ای هست یا نیست. وقتی فهمیدند رابطه هست، تازه پی‌گیر چرا و چطور و چگونه‌گیش بودند.

پسينه: از همه‌ی دوستانی که لطف کردن و تبریک گفتن ممنون و سپاس گزارم. همیشه بعد نماز دعا میکنم که: خدایا فرزندی سالم و صالح به من و همه‌ی کسانی که آرزو و انتظار فرزند دار شدن را دارند عنایت کن: بخصوص دوستان وبلاگی. 

آیاتی از قرآن کریم پیرامون طلب فرزند:

 رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ﴿100﴾ اى پروردگار من مرا [فرزندى] از شايستگان بخش(100)سوره 37:الصافات

 

هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاء﴿38﴾ آنجا [بود كه] زكريا پروردگارش را خواند [و] گفت پروردگارا از جانب خود فرزندى پاك و پسنديده به من عطا كن كه تو شنونده دعايى(38) سوره 3: آل عمران

  هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِيفًا فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا اللّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَيْتَنَا صَالِحاً لَّنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ﴿189﴾ اوست آن كس كه شما را از ن فس واحدى آفريد و جفت وى را از آن پديد آورد تا بدان آرام گيرد پس چون [آدم] با او [حوا] درآميخت باردار شد بارى سبك و [چندى] با آن [بار سبك] گذرانيد و چون سنگين‏بار شد خدا پروردگار خود را خواندند كه اگر به ما [فرزندى] شايسته عطا كنى قطعا از سپاسگزاران خواهيم بود(189) سوره 7:الأعراف

  قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ ﴿72﴾ [همسر ابراهيم] گفت اى واى بر من آيا فرزند آورم با آنكه من پيرزنم و اين شوهرم پيرمرد است واقعا اين چيز بسيار عجيبى است (72) سوره 10:يونس

 

فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ ﴿74﴾ پس وقتى ترس ابراهيم زايل شد و مژده [فرزنددار شدن] به او رسيد در باره قوم لوط با ما [به قصد شفاعت] چون و چرا مى‏كرد (74) سوره 10:يونس

 

وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا ﴿74﴾ و كسانى‏اند كه مى‏گويند پروردگارا به ما از همسران و فرزندانمان آن ده كه مايه روشنى چشمان [ما] باشد و ما را پيشواى پرهيزگاران گردان (74) سوره 25:الفرقان

 

لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَخْلُقُ مَا يَشَاء يَهَبُ لِمَنْ يَشَاء إِنَاثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشَاء الذُّكُورَ﴿49﴾  فرمانروايى [مطلق] آسمانها و زمين از آن خداست هر چه بخواهد مى‏آفريند به هر كس بخواهد فرزند دختر و به هركس بخواهد فرزند پسر مى‏دهد (49) سوره 42:الشورى




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، لينك، تجربه‌، جنسی، معارف اسلامی، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آزمایش خون, آزمایشگاه, ازدواج, تست بارداری, توانایی, جواب مبثت, چرا, چطور, چگونه, خبر, خدایا, خواننده, رابطه‌ی جنسی, زناشویی, زندگی, سوال بزرگ مردم, قرآن, معلول, ملت, نماز,

نویسنده : تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392 ارسال نظر(20)

دارم بابا میشم

مطالب چند هفته‌ی گذشته زمینه چینی‌هایی بود تا امروز برسم به اینجا که بگم: در یک‌سال گذشته برای من و همسرم کلی شادی‌ و اندکی دلخوری پیش آمد که در این مطلب به مهم‌ترینش می‌پردازم:

از روز اول به همسرم میگفتم: بعد اینهمه مدت، بهتره برای مشاوره و راهنمایی گرفتن بری پیش یه دکتر متخصص و شرح حالت را بگی، تا ببینیم برای باردار شدن چی بهت میگه؟؟

همسرم در جواب به این خواسته‌ی من میگفت: باشه، بعد فلان روز، بعد فلان مراسم، این اوخر میگفت: بعد عید نوروز. این رفتارش باعث دلخوری من شده بود و حسابی منو کج خلق و غرغرو کرده بود، منم در پاسخ به هرچه که همسرم میگفت و هرچیزی که میخواست، میگفتم: ایشالله بعد نوروز.

بعد مراسم روز جهانی معلولان در برج میلاد، یه‌روز صبح همسرم آمد کنار تختم و گفت: یکم برو اونرتر بشینم کنارت، میخوام خبری که خیلی دوست داری و منتظرش بودی را بهت بدم. در حالی که داشتم میرفتم کنار گفتم: لازم نکرده، بذار باشه بعد نوروز بگو.

همسرم نشست کنارم و گفت:

دیگه نمیخواد اصرار کنی برای مشاوره برم دکتر.

دیگه نمیخواد نگرانه اطاعت از امر ولی‌امرمسلمین جهان در راه نجات کشور از سالخوردگی باشی.

دیگه دلیل نداره برای ورزش نکردنم غر بزنی بجونم، چون دلیل داره که صبح‌ها نمیتونم پاشم برم باشگاه.

تازه، دلیل اینکه چرا وقت برگشتن از برج میلاد حالم بهم خورد را فهمیدم.

دلیل اینکه چرا اون روز مشکل دفع ادرار پیدا کرده بودم را فهمیدم.

دلیل اینکه چرا بعضی وقت‌ها نمیتونم جلوی خوردنمو بگیرم را فهمیدم.

گفتم: خوب بگو ببینم چیه دلیل اینهآاا؟

همسرم گفت: دلیلش اینه که تو داری پدر میشی.

با خونسردی تمام گفتم: برو بابآاااااااا، الکی میگی؟

گفت: نه بخدا راست میگم.

گفتم: از کجا فهمیدی؟

گفت: دیدی امروز زودتر پاشدم، با بیبی‌چک آزمایش کردم.

گفتم: من دوتا بیبی‌چک گرفته بودم که قبلا استفاده شد، دیگه بیبی‌چک نداشتیم!؟

گفت: دیروز که رفته بودم بیرون گرفتم.

گفتم: برو بیار ببینمش.

رفت و آوردش و نشونم داد.

بهش گفتم: نه خیر این دوتا خط یعنی منفیه و خبری نیست.

همسرم گفت: نه بخدا، یعنی مثبته، مهرداد تو به آرزوت رسیدی و داری پدر میشی.

اینجا بود که پر از حس‌های قشنگ شدم، دلم لرزید و زدم زیر گریه.

ته‌بندي: خدای خوبم: سپآاااس برای دادهآ و نداده‌هآت. ممنون که همه چیز را به وقتش بهم میدی. البته، تو پرانتز بگم که از نگاه زمینیه من، انگار نمایشگر وقته برآورده شدن آرزوهای من یه مقدار متنابهی عقبه، اما کلی جای شکر داره که خواب نیست.

حرف من با بچه‌ام از زبان مولانا جلال الدين محمد بلخي:

اندر دل من مها دل‌افروز تویی

یاران هستند و لیک دلسوز تویی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز تویی

۱۰ راه جالب خبر دادن بارداری به اطرافیان




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، جنسی، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: بارداری, باشگاه, برآورده شدن آرزوها, برج میلاد, بیبی‌چک, داری پدر میشی, دکتر متخصص زنان, دلخوری, راه, سالخوردگی, سقف, شادی‌, شرح حال, غرغرو, مشاوره, مولانا جلال الدين محمد بلخي, نجات کشور, ولی‌امرمسلمین,

نویسنده : تاریخ : جمعه 02 فروردین 1392 ارسال نظر(34)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.