|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
عجب دنيايه جالبيه دنيايه وبلاگستان فارسي. قديمها جوونها با فيلمهاي فارسي زندگي ميكردن حالا با پيشرفت زمانه و علم و محدوديتها فيلم فارسي جاش رو به وبلاگ فارسي داده. شباهت وبلاگ فارسي را به فيلم
فارسي اينطوري ميشه گفت: اينجا كلي سلطان قلب ها هست, گنج قارون هست، در امتداد شب هست، يه حسن كچل هم هست. كسي كه وبلاگ ميزنه و مينويسه و نوشتههاش رو جلوي چشم عموم ميگذاره و كامنت دوني را هم باز ميگذاره يعني اينكه خودش را براي هر نوع نظر مثبت يا منفي آماده كرده، آمآا نميدونم چرا اگه به كسي بگي فلاني، فلان جايه چيزت رو اگه فلان طوري كني, آدم ميتونه از چيزت بيشتر استفاده كنه، سريع ترش ميكنه. آيا اينجا فقط بايد بهبه و چهچه زد؟؟ يه چيزي كه برام خيلي جالبه اينه كه اينجا هيچ كس دوست نداره اسم واقعي خودش رو بنويسه، انگالي اسمها هم بايد مجازي باشه تا بشه. از عجايب اينجا اينه: سلام من آپ هستم. نميدونم چرا خيلي ها دوست دارن با اين اسم خودشون را معرفي كنن. تازه وقتي كه ميري ببيني آپ
كيه با چند تا اسم ديگه روبرو ميشي كه اصلا معلوم نميكنه طرف مرده زنه يا....؟؟ خلاصه وبلاگ براي خيلي ها شده: زندگي, دوست, عشق, خنده,گريه, استاد, سسك و......... چهارمين سال تولد وبلاگستان فارسي هرچه كه باشه مباركههههه.
پاورقي : بعضي وقتها دوستان به من گله ميكنن كه: اگه ما به تو سر نزنيم تو به ما سر نميزني؟!!؟ جواب من هميشه نه بوده و هست، چون نوشتههاي
من بدرد تعداد اندكي از بروبچ ميخوره به همين دليل، دليلي نميبينم كه بخوام كسي را به اين وبلاگ بكشم، هركسي كه تا حالا اومده اينجا بعد ماليدن يگآلمه
پيه مطالب وحشتناك به تنش، خودش با ميل خودش اومده. من چون ميدونم
نوشته هام بدرد هركسي نميخوره براي همين هميشه هر ارتباط را آخرين ارتباط تصور ميكنم و پيگير هيچ ارتباطي نميشم.
ابول سعيد 66
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
:: برچسبها:
استاد,
خنده,
دوست,
زندگي,
سسك,
عشق,
فارسي,
فيلم,
گريه,
مثبت,
منفي,
وبلاگستان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 01 مهر 1384
موقع ماشين سواري براي من راحتتره كه روي صندلي جلوي ماشين بشينم، چون: درب جلو بزرگتر از دربعقبه و براي داخل شدن راحتتره، جاي پا هم در قسمت جلوي ماشين بازتره و تعادل و ثبات بدن در پيچ ها روي صندلي جلوي ماشين بيشتره. روش من براي داخل ماشين شدن اينه:) اول: ويلچرم را ميبرم كنار درب ماشين، دوم: پاهام را ميگذارند درون اتول جلوي صندلي، سوم: از راننده ميخواهم وقتي كه من به طرف داخل اتول حركتكردم دستش را بندازه زير زانوم و پام را از ابتداي صندلي ماشين ردكنه، وگرنه پام اونجا گيرميكنه. چهارم: دست راستم را روي داشبورد و دست چپم را روي پشتي صندلي ميگذارم. پنجم: با هماهنگي با برادرم با يك حركت (برادرم از پشت من را كمك
و به روي صندلي هدايت ميكنه) به روي صندلي ميرم. ششم: داخل ماشين و
روي صندلي كه رفتم، برادرم به من كمك ميكنه تا لباسهام را مرتب كنم و بهتر روي صندلي مستقر شوم. پياده شدن از ماشين :
اول: ويلچر را كنار ماشين ميآورند. دوم: پاهايم را ميگذارند روي زمين جلوي ويلچر، سوم: يك دستم را ميگذارم روي ويلچر و دست ديگرم را ميگذارم
روي درب ماشين و باز با حمايت برادرم با يك حركت به روي ويلچر منتقل ميشوم. توي فيلمها ديدم بيشتر معلولها كه توانايي حركت بيشتري از من دارند برعكس من عمل ميكنند. من اول پاهايم را تكان ميدم ولي اونها اول تنشون را حركت ميدن. اين بستگي به قدرت و قد و وزن و ميزان كنترل و تعادل شخص به روي جسمش داره. روشي كه براي افراد بسيار كمتوان بكار برده ميشه: اين روش نياز به يه تختهي قوي و محكم و صاف و صيقلي داره به عرض يه كيبورد و به طول يه ميز كامپيوتر (60در80) البته اندازش به خود شخص بستگي داره و استاندارش وضعيت خود معلول ميباشد. اين روش همون سرسره بازيه بچههاست. اين تخته سطحشيبداري ميشه براي بالا و پايين رفتن و نقل و انتقال معلول از ويلچر به هر جا و برعكس. طبيعيه كه شخص معلول حداقل به كمك يهنفر نياز داشته باشه. باتشكر از دوستانم در اسكانديناوي كه اين راه را به من ياد دادند.
پاورقي: براي طرح اينترنت بتركونم رفتم ادارهي پست و يه صندوق پستي
گرفتم، آدرس پست هندلي من اينه: تهران– صندوق پستي : 136/13895
نوشته هايي براي يك معلول قطع نخاع
مارالدرنا ازدلزدگيزناشوييگفته
پول شويي شنيده بوديم
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
تجربه،
:: برچسبها:
پياده شدن,
تخته,
روش داخل ماشين شدن,
سرسره بازي,
صاف,
صندلي جلو,
صيقلي,
ماشين سواري,
محكم,
ويلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 شهریور 1384
اخبار ترميم نخاع هر چند وقت يه بار از يك گوشه ي دنيا ميرسه تا اينكه چند روز پيشيآا توي اخبار اعلام شد كه : دكتر عليرضا خلعتبري در دانشنامه ي پايان دوره ي دكتراي خود روي
ترميم نخاع با سلولهاي بنيادين مغز استخوان تحقيق و كاركرده و به نتايج بسيار اميد بخشي رسيده. دكتر عليرضا خلعتبري در تحقيقات خود توانسته با تزريق سلولهاي بنيادين
مغز استخوان به وريد تغذيه كننده ي نخاع موشهاي قطع نخاع، بهبود چشمگيري در وضعيت
آنها بوجود آورد. موشهاي كاملا فلج با اين روش مجددا توانايي ايستادن، حفظ تعادل و راه رفتن را بدست آورده اند. طي تماسي كه با جناب آقاي دكتر خلعتبري داشتم ايشان فرمودند كه به زودي كل نتيجه ي تحقيقات و آزمايشات خود را منتشر خواهند نمود. بنده از طرف تمام دوستان قطع نخاع براي جناب آقاي دكتر عليرضا خلعتبري و خانواده ي گرامي ايشان، تندرستي و موفقيت روز افزون آرزو ميكنم.
پاورقي: حتما شما هم با موزيك هاي دي جي علي گيتر حال ميكنيد، من ميگم حالا كه ما با بدون هيچ خير رسوندني به DJ aligator از حاصل دست رنج اون حالي ميبريم شايسته است كه حداقل با يه ايميل زيبا و تشكر آميز اين
جوان وطن پرست و جهاني را يه شارژ روحيش كنيم.
كامپيوتر- موبايل- ماهواره
اخبار حوادث در چهار گوشه ي ايران
Natalia Oreiro
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
:: برچسبها:
اخبار ترميم نخاع,
سلولهاي بنيادين مغز استخوان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 مرداد 1384
يه وقت هايي كه مادرم توي آشپزخانه يا توي حياط يا توي زير زمين يا بالاي پشت بام، داره اسباب آسايش ما را فراهم ميكنه و بقيه ي اعضاي خانواده بي خيال داريم تلويزيون مي بينيم يا استراحت ميكنيم، با خودم ميگم اگه من الآن جاي مادم بودم چه ميكردم؟؟ زحمت همه ي مادرها يه طرف زحمت مادر هايي كه به نوعي فرزند معلول دارند يه طرف و البته زحمت اين دو گروه يك طرف و زحمت مادرهايي كه خودشون معلول هستند يك طرف. من با تمام كائنات نميتونم زحمت هاي يك روز مادرم را جبران كنم. اميدوارم امسال زورم برسه تا بتونم دست هاي مهربون مادرم را ببوسم. مادر تمام بوسه هاي عالم براي دست و پاي تو كمه.
پاورقي : چند وقتيه كه يه اسپمر وبلاگ بنده را پر از كامنت هاي تبليغاتي يه شركت كرده. بنده خيلي از اون كامنت ها را حذف نمودم اما اون از من خيلي پر رو تر تشريف داره براي همين از نويد خان عزيز و گل درخواست كردم كه وبلاگ را به حال و روزي دربياره تا دوستان عزيز و معلول بنده كه تمايل به خواندن نوشته هاي توي آرشيو دارند ديگه كامنت ها را همراه با متن اصلي نبينند. اميدوارم كه مسبب اين ناراحتي به ويروس آنفولانزايه اينترنتي گرفتار بشه
يه سئوال از دوستان : آيا كامنت ها و ايميل هاي من باعث شده كه شما فكر كنيد : من فكر كردم كه شما عاشقمن شديد؟؟
شعر هاي ناب و كامل و پر از احساس محمد واقعا خواندنيند
توي اين وبلاگ يه عكس لختي از دكتر شريعتي هست
يه عكس توي ساحل از ......
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
:: برچسبها:
آشپزخانه,
اعضا,
خانواده,
دكتر شريعتي,
روز مادر,
عكس لختي,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 31 تیر 1384
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 24 تیر 1384
اين هفته که به بخش فارسي راديو ژاپن گوش میدادم در باره ی بازی ایران و ژاپن حرف میزدن که توی اون بازی یک تماشاگرنمای ایرانی چیزی پرت میکنه و میخوره به چشم یه خانم ژاپنی و اون خانم مسدوم میشه. در زمانی که داشتند به اون خانم کمک میکردند یه آقایه مهربون و با فرهنگ ایرانی کاپشنش را درمیاره و میندازدش روی اون خانم تا سردش نشه. خانم ژاپني که توی شيش و بش چشمش بوده با کاپشن آقای مهربون ميره به کشورش ژاپن. حالا اون خانم دلش برای اون آقای مهربون سوخته و دوست داره که اون آقای مهربون را پيدا کنه و کاپشنش را بهش پس بده اما نميدونه چطوری من فکر کردم که من توی وبلاگم
بنويسم و از دوستام بخوام که اونها هم اين مطلب را توی وبلاگشون بنويسند و اونها هم از دوستاشون بخواهند که اينکار را بکنند و همينطور جریان ادامه پيدا کنه تا شايد اون آقای مهربون و با فرهنگ به لطف وبلاگستان فارسی پيدا بشه و از این دنیای مجازی یه خیری در بیاد شايان ذکر است كه راديو ژاپن ارتباط بين
طرفين را برقرار ميکنه. اگه کسی خبر از اون آقا داشت ميتونه به اونها (راديو ژاپن) ايميل بزنه و خبر بده .اين آدرس وب سايت بخش فارسي راديو ژاپن است
اين هم آدرس ايميل اونهاست
پاورقی : با روحيات دو فرزند شهيد آشنا بشيد: زندگي جاريست
خوشا آندم که از دل مینویسم
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
صدا و سیما،
فکر ایده پیشنهاد،
:: برچسبها:
تماشاگرنما,
راديو,
ژاپن,
همياري,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 خرداد 1384
چند روز پيش با داداشم رفته بوديم مركز شهر تهران(پيچ شميران). سر راه برگشت به فروشگاه هاي كفش ملي و كفش بلا كه اونجا بودن سري زديم تا ببينم كفش بدرد بخور برام دارن يا نه؟؟ اجناس اونها نسبت به آخرين باري كه من كفش هاشون را ديده بودم(12سال پيش) خيلي مد روز تر و شيك تر شده است. من يه كفش سندل با كفيه ي نسبتا كلفت و نرم با رو و جلو و پشت باز و با بند هاي چسبي ميخواستم كه در فروشگاه كفش بلا گيرش اوردم(قيمت5هزار تومان). آدم ها وقتي ميخوان كفش و لباس بخرند چند هدف براي خريدشون دارند. مثلا: 1- مد روز باشه.2- جنسش خوب باشه. 3- قيمتش مناسب باشه. 4- برازنده باشه. 5- اندازه باشه. 6- حداكثر كاربري را داشته باشه. و......... جاي تعجبه كه خيلي ها براي خيلي از كارها اندازه ي خريد لباس برنامه و هدف ندارند. مثلانش: خيلي از بروبچ عاشق عشق هستند. اگه از اين برو بچ بخواي هدفشون را از بدست آوردن عشق بيان كنند من شك دارم بتونن بيشتر از دو دليل بيان كنند. يه كارشناسي توي راديو به طالبان عشق و ازدواج ميگفت، اگر ميخواهيد عشق و ازدواج مناسبي داشته باشيد بايد بتونيد به اين سئوال جواب بديد كه: شما الآن چه هستيد و چه داريد و بعد از عشق و ازدواج چه خواهيد بود و چه خواهيد داشت ؟؟. راستي برو بچ شما براي عشق و ازدواج چند هدف ميتونيد بشماريد؟؟ پاورقي : بفرموده ي ولي امر مسلمين جهان حضرت آيت الله سيد علي خامنه اي: در خانواده هايي كه فردي معلول هست، پسر خانواده ميتونه از خدمت سربازي معاف بشه. البته ميزان و نوع معلوليت ها در قانون نظام وظيفه مشخص شده. يه نفر رفته بوده كه از اين قانون استفاده كنه. ازش پرسيده بودن چه كسي از شما معلوله و چقدر معلوله؟؟ گفته بوده داداشم معلوله و 3 تا از انگشتاش قطع شده. به اين آدم ساده لو و خوش خيال گفته بودند كه: خود داداشت نميتونه از سربازي معاف بشه حالا تو ميخواهي از جانب او معاف بشي!!!؟؟(آي كي يو)
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
احوالات من،
طنز،
تجربه،
پند و اندرز،
:: برچسبها:
برنامه,
خدمت,
خريد لباس,
سربازي,
كفش سندل,
معاف,
هدف,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 اردیبهشت 1384
قبل عيد اومدم شيشه ي عينكم را پاك كنم كه فريم مبارك شكست.با خودم گفتم حالا از عينك روي تختم استفاده ميكنم تا اونور عيد برم عينك بگيرم. عينك روي تختم فقط دسته سمت راست را داره، چون من از طرف چپ تلويزيون نگاه ميكنم و دسته ي سمت چپ عينك اگه باشه ميمونه زير گوشم و ناراحتم ميكنه ،پس براي راحتي اون را باز كردم، البت ميشه در موقع نياز اون را با يه سوزن فرفره به عينك وصلش كرد. خلاصه بعد عيد رفتم اوپتومتري براي تعيين نمره ي چشم، نمره ي چشمم نيم نمره رفته بود بالا، به داداشم گفتم بيخياله لنز جديد برو و براي همين لنز هاي قديمي فريم نو بگير، داداشم رفت و يه فريم نو براي لنز هاي قديمي گرفت و داد لنز ها را به عينك خوروندند و عينك را گرفت و آورد، وقتي كه آورد تازه پشيمون شدم كه چرا لنز نو نگرفتم پس دوباره داداشم را فرستادم كه لنز نو برام بگيره. حكايت من و اين عينكه شده حكايت اون يارو كه يه دكمه پيدا ميكنه ميره براش كت مي دوزه. پاورقي : سپاس گزاري يا سپاس گذاري، كدام درسته ؟؟ فرهنگ فارسي عميد ميگه: گزاردن يعني ادا كردن، بجا آوردن، انجام دادن كاربرد: نمازگزار، خواب گزار، خدمت گزار، سپاس گزار
گذاردن يعني: گذاشتن، نهادن، چيزي را در جايي قرار دادن كاربرد: بنيان گذار، مين گذار، فرو گذار ناشنوا دات كام نگاهی به عشق و دوست داشتن
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
:: برچسبها:
اوپتومتري,
عينك,
فرهنگ فارسي عميد,
فريم,
لنز,
ملانصرالدين,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 اردیبهشت 1384
يواش يواش داره هوا گرم و كولر ها روشن ميشه باد خنك كولر و سرماي زمستان باعث ميشه كه دست هاي من در قسمت هاي ساعد و بازو درد بگيره .براي پيشگيري از درد يه جفت آستين بافتني كه از كامواي نازك بافته شده دارم (از يكي از بوليزهام قيچيش كردم) كه در مواقع مورد نياز دستم ميكنم. اما بعضي وقت ها با آستين هم دستم درد ميگيره و بعضي وقت ها هم تحمل درد دست هام برام سخت ميشه، براي آروم شدن دردم تنها راهي كه بهم جواب داده كاراته و بوكس درماني بوده، يعني اينكه در مواقع نياز با مشت و با تيزي قسمت پايين كف دست تمام قسمت هايي را كه درد ميكنن مورد هجمه اي درخور قرار ميدم. با اين روش ميتونم درد را فراموش كنم. اينجوري نوع ديگري از درد وارد بدنم ميشه و اوضاع مغز در قسمت درد شير تو شير ميشه و اين وسط من از آب گل آلود ماهيگيري ميكنم. علم پزشكي به كساني كه از راه هايي چون طب سوزني و درمان با گياهان دارويي و هميوپاتي و كايروپركتي و ........ اقدام به درمان ميكنند طب حاشيه ميگه، يعني اينكه متخصص هاي پزشكي اعتقاد دارند كه اين شيوه هاي درمان بايد در كنار درمان اونها قرار بگيره و نه بجاي اون. احتمالا با كمي تحقيق روي كاراته و بوكس ميشه اين روش درمان را جزو يكي از طب هاي حاشيه قرار داد. پاورقي : بچه ها از چيز هايي كه ميبين و ميشنون چه برداشتهايي كه نميكننند. شنيديد كه در مورد نگاه خواستگار ميگن: يه نظر حلاله. من بچه كه بودم در مورد جمله ي يه نظر حلاله فكر ميكردم: در مراسم خواستگاري آقا پسر براي آشنايي بيشتر با دختر خانم با اجازه ي بزرگترها با هم به خلوت ميرن و قبل از اينكه با هم به گفتگو بشينن اول لخت ميشن و همديگر را يه نظر سير نگاه ميكنن تا ببينن از هم خوششون مياد يا نه، اگه خوششون اومد اونوقت بقيه يه مراسم را ادامه ميدن. راستي براي يه عمر زندگي زوجين در كنار هم يه نظر حلاله ؟؟؟؟ ناشنوایان کرج وشهرستانهای غرب تهران وكيل باشي دات كام صداي بنده و ....
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
:: برچسبها:
خوششون اومد,
درد دست,
درمان,
طب سوزني,
كاراته و بوكس درماني,
كايروپركتي,
گياهان دارويي,
لخت ميشن,
مراسم خواستگاري,
هميوپاتي,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 09 اردیبهشت 1384
سلام به همه ي دوستان نزديك به لطف اينترنت ، واقعا آدم بايد شكرگزار خدا و كساني باشه كه اينترنت را در اختيار ما قراردادند،كه مهمترين اونها پدر و مادرمان هستند. دوستان نظر خودشون را نسبت به عكس من با لطف بي نهايت گفتند،از همه ممنون.اسمي كه من خودم براي اون عكس انتخاب كردم اينه: مرايا كري & ملوان زبل. اگه به آدرس اون عكس نگاه كنيد همين اسم را ميتونيد بخونيد. من مرايا كري خواننده ي شهير آمريكايي را بخاطر صداي بسيار زيبا و توانمندش و البت چهره ي گندميش خيلي دوست دارم. اين عكس را به اون دليل از سه عكس مختلف اديت كردم كه اولا به هم ميخوردند و دوما: بعلـــــــــه ديگه . و اما كمي در باره ي من در لباس ملواني : بايد عرض شود كه بنده اصلا سرباز نيروي دريايي نبودم. بنده سرباز سازمان صنايع دفاع بودم. محل خدمتم مجتمع تسليحاتي الحديد در تهران بود و شغلم: يك سال اپراتور دستگاه
CNC عميق تراش براي سوراخ كاري لوله ي خمپاره و ميني كاتيوشكا بود و يك سال هم مامور كنترل كيفيت لوله ي توپ و .... بودم. اون روز ها كه من سرباز بودم داداش يكي از دوستان در نوشهر سرباز نيروي دريايي بود و وقتي كه ما يعني دوستان رفتيم شمال به
محل خدمت داداش دوستمون رفتيم و مرخصيش را گرفتيم و با هم رفتيم لب دريا. تا اون لخت شد كه بره تني به آب بزنه من هم پريدم و لباس هاي او را پوشيدم و يك عكس در لباس ملواني گرفتم.
پاورقي: مادرم ميگه عمه ي پيرش كه سالها پيش به رحمت خدا رفته
ميگفته : دختر كه دستش رسيد به كيليد چراغ بايد شوهرش داد ؟!!؟ اين راست بوده و كاملا اجرا ميشده. اون قديما سيم كشي خانه ها با الان خيلي فرق ميكرده و معمولا كيليد و پيريزها را بسيار در ارتفاع ميگذاشتند تا فقط دست آدم بزرگ ها به اونها برسه و وقتي كه دست يه دختري به كليد برق ميرسيده ديگه اون وقت شوهر كردنش بوده.
آبادي وبلاگ داداشم در زمينه ي عمران و آبادي
وب سايت بي طرف و جامع و كامل و خبري در تمام زمينه ها
ترميم نخاع هاپو در كمبريج
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
:: برچسبها:
قديما,
كنترل,
كيفيت,
مامور,
ملوان زبل,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 اردیبهشت 1384
اگه يكي با بدجنسي وقتي كه داريد با او دست ميديد يه پاي مرغ كف دستتان بگذاره چه حالي ميشيد. شبيه اين اتفاق براي هر كسي كه بخواد با من دست بده اتفاق مياوفته. دست راست من در ضايعه اي كه به نخاعم وارد شده نيمه فلج است، خوشبختانه دست من همه ي حركت ها را دارد بجز حركت انگشتان، به همين دليل عضله هاي كف دستم ازبين رفته اند و دقيقا دستم شبيه پاي مرغ شده. من براي اينكه چنجش ديگران را در بيارم با بدجنسي تمام با دست پاي مرغيم با ديگران دست ميدم تا اونها بيشتر با يك معلول قطع نخاع آشنايي پيدا كنند. حالا آدم با دل شير ميخوام تا با من دست بده.
پاورقي : 8 سالي ميشه كه ما ايراني ها با آقاي خاتمي داريم هپول چپولي را با نام مردم سالاري ديني تجربه ميكنيم. فعلا براي ما عوام مشخص نيست كه رئيس جمهور آينده چه كسي از خواص خواهد بود و ارمغان او چه نوعي از مردمسالاري خواهد بود ؟؟ ولي ميشه به احتمالات زير فكر كرد :
هاشمي = مردم سالاري مصلحتي
قالباف = مردم سالاري پليسي
احمدي نژاد = مردم سالاري آشغالي
توجه : فقط براي بچه هاي بالاي 18 سال
اين يه عكس از من است در زمان سربازيم با ........ ، شما براي اين عكس چه اسمي را انتخاب ميكنيد ؟؟ به بهترين اسم جايزه داده نميشه
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
:: برچسبها:
بالاي 18 سال,
بدجنسي,
پاي مرغ,
مردمسالاري,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 فروردین 1384
قبل اينكه اين دفعه ي آخر برم بيمارستان زود به زود حالت آدم هايي كه سرديشون كرده بهم دست ميداد و من هم فكر ميكردم كه سرديم كرده . روزي هم كه رفتم بيمارستان همان حالت ها را داشتم يعني حالت تهو و بعد چند ساعت ، گلاب به روتون بيرونروي . توي بيمارستان سونوگرافيم كه كردن معلوم شد كه سنگ صفرايي دارم به: بزرگايه هفت
در مقياس ميليمتر. خلاصه پريروزها هوس كردم يه مقدار اومگا 3 در حالت
نيمرو مصرف كنم. مصرف اومگا 3 همان و بلافاصله دوباره همان حالت هاي سردي = تهو
همان. خوشبختانه اين حالت زود برطرف شد آمآاااااا چند ساعت بعد گلاب به روتون بيرونروي نچندان خوبي گرفتم كه ......،. خوب كه فكر كردم ديدم قبلا ها كه اين حالت ها بروز كرده بود هم نيمرو خورده بودم. فكر ميكنم اين حساسيت نسبت به تخم مرغ برميگرده به سنگ صفراي مباركي كه مثل مرواريد دارم توي دلم پرورشش ميدم. چون ديگه دستگاه هاضمه بدنم نيمرو را نمي پذيرد مي خواهد اون را هرطور كه شده به سرعت دفع كند حالا اگه از بالا نشد از ...... طفلكي من كه ديگه نبايد نيمروي خوشمزه و چرب بخورم .
پاورقي : نظر شما در مورد اسم وبلاگ من چيه ؟؟ اگه مي خواهيد بدانيد چرا من اين اسم را براي نوشته هام انتخاب كردم اول دفتر ، هدف من
يه وبلاگ تازه براي وبلاگ نويسان تازه كار : تكنيكهاي كابردي وبلاگ
ما ايراني ها از چايي خور ترين مردم هاي دنيا هستيم تا اونجايي كه يه ضرب المثل كردي ميگه: سماور خان و قوري خان نمي گذارند يكمان بشه دوآن. دوآن همان 2 است.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
پزشکی و درمان،
تجربه،
:: برچسبها:
اومگا 3,
تخم مرغ,
حالت تهو,
حساسيت,
سنگ صفرا,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 19 فروردین 1384
سال83 چطور بود؟؟ براي من كه سال خيلي خوبي بود چرا؟؟ چون هنوز زنده هستم و نفس ميكشم و در كنار خانواده و با شما دوستان خوب دارم از لحظه هاي زندگيم لذت ميبرم همين كه زنده هستم و نفس ميكشم، همين كه هر صبح چشمم به روي روشنايي روز باز ميشه همين كه باز هم ميتونم يه روز نو و تا چند روز ديگه يه نوروز و يه بهار زندگي ديگه را تجربه كنم، براي من بهترين دليل هاست براي شاد و شكرگزار بودن حالا بقيه ي نعمت هايي كه براي شاد بودن دارم به كنار. هميشه بايد براي بودن در لحظه ها شاد و شكرگزار بود، تندرست و شادكام باشيم هميشه تبريك نوروز
باشه براي 30 اسفند.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
شاد زیستن،
:: برچسبها:
دليل براي شادی و شكرگزار,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 اسفند 1383
همان شب اولي كه معلوم شد بايد در بيمارستان بستري بشم خواستم كه تشك خودم را از خانه به بيمارستان بيارند كه پشتم روي تشك هاي
بيمارستان زخم نشه. تشكم را كه آوردند اون را گذاشتند روي تشكي كه روي تخت بيمارستان بود. اما چون تشك زيري مانع از تنفس تشكم ميشد پشتم به سرعت سياه شد و داشت رو به زخم شدن ميرفت ، بالاخره تشك زير تشكم را برداشتند و همه چيز عادي شد و من از زخم بستر گرفتن جستم. تمام روز هايي كه من در بيمارستان بودم خانوادم تا آخر وقت كنارم بودند، شب ها هم دو نفر كنار من در بيمارستان مي ماندند. در اورژانس دو پيرمرد را كه بين دنيا و برزخ گير كرده بودند ، تنقيه كردند كه هردو به رحمت خدا رفتند. توي بخش دكترم به پرستار ها گفت كه كاري كنيد كه بيمار شكمش كار كنه تا معلوم بشه كه خونريزي داره يا نه ، گفتم دكتر جون تنقيه كه تو كار نيست ؟؟ گفت نه، چطور مگه؟؟ گفتم: در اورژانس دو نفر را تنقيه كردن كه هردو به رحمت خدا رفتند. دكتر گفت حالا اين چه ربطي داره ؟؟ گفتم ربطش در زنده بودن و نبودنشه. آدم ها معمولا يك بار تولد را در بيمارستان تجربه مي كنند اما من خوشبخت بودم و
امسال براي دومين بار تولدم را در بيمارستان تجربه كردم و صد البته خوشبخت تر بودم كه يكي از آن دو مرحوم اورژانس نبودم. چند روز پيش يه برنامه در مورد هپاتيت ب از راديو پخش ميشد كه تمام علامت هايي را
كه دكتر متخصص برنامه براي هپاتيت برميشمرد را من در بيمارستان داشتم ولي هپاتيت نداشتم. بيخود نبود دكترها گيج مي خوردند. يه عراقي هم در بخشي كه من بودم بود . ميگفتن برادر زاده ي الحكيمه و موج انفجار
گرفتدش. شايد همون بمب گذار اعزامي واحد مركزي خبر بوده كه من خبرش را داده بودم . يه بيمار ديگه هم بود كه گوش كم شنوايي داشت ، براي اينكه برنامه هاي تلويزيون را بشنوه صداي تلويزيون اطاقش را تا ته زياد ميكرد و صداي همه را در مياورد. از خوش شانسي من اطاق او روبروي اطاق من بود. توي اون بخش يه خانم پرستار خيلي مهربوني بود كه صدا و سيما و رفتارش خيلي شبيه آناهيتا همتي بود. اين خانم پرستار به همه ي بيمار ها انرژي ميداد و حال همه را جا مياورد. تنها صداي شادي كه از بيرون اطاق ميامد مال خانم ايران آهنگران پرستار مهربون بود. راستي الان كه بيشتر از يك ماه از به خانه اومدنم گذشته هنوز جاي آنژوكتي كه توي
رگم بوده دردناكه، شبها دستم مثل چوب خشكي ميشه كه بخواهي خمش كني. بيمارستان پول دارو و درمان هيچي از ما نگرفت چون از طرف پدرم بيمه ي خدمات درماني نيروهاي مسلح هستم و بيمارستان بقية الله مال نيروهاي مصلح است اما براي اطاق يك تخته شبي 48 هزار تومان پياده شديم. هتل هاي 5 ستاره هم چنين پولي نمي گيرند. در نهايت از خانوادم براي همه ي ناراحتي هايي كه من برايشان به وجود آوردم پوزش ميخوام و همه ي عشقي كه خانوادم به پاي من ريختند هزار ميليون سال نوري ممنونم، البت همچنين از اقوام و دوستان و آشنايان و شما عزيز گرامي نيز بسيار بسيار ممنونم
پسوند: لينكستانك
اول دفتر هدف من از وبلاگ نويسي
عكسي كه در بك گراند دسك تاپ كامپوتر ماست
وب سايت شخصي مهران مديري
كلي آموزش در مورد نگفته هاي ويندوز و اينترنت
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
تجربه،
:: برچسبها:
آزمايشگاه,
آمپول ويتامينk,
آنژوكت,
انعقاد خون,
بيمارستان,
پرستار,
پلاكت,
تب و لرز,
حس رضايتمندي,
سونوگرافي,
فاكتور هاي انعقادي,
فشار خون,
مغز استوخوان,
هپاتيت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 21 اسفند 1383
از كساني كه اين چند نوشته ي من ناراحتشان كرده كلي پوزش ميخوام ، اميدوارم كه زيبايي روزهاي پيش رو جبران ناخوشي هاي نوشته هاي من را بنمايد.
دستور انتقال من به بخش كه طبقه ي 10 بود صادر شد . ساعت 12 من در يك اطاق سه تخته ي بخش بيماري هاي عفوني بودم . چون من بيرون روي داشتم ناراحت كردن بيمارهاي ديگه برام اعصاب خوردكن بود ، پس خواستم كه اطاق يك تخته به من بدهند ، با رابطه ساعت 18به اطاق مورد نظر كه روبه كوه پايه ي البرز عزيز بود انتقال يافتم . توي بخش اول اومدن و يه كارت زدن بالاي سرم كه آي بگوش و به هوش اين بابا هپاتيت داره .تزريق سرم و آمپول چرك خشك كن و آمپول ويتامين كا و پلاكت همچنان ادامه داشت يه كيسه خون هم به من زدند تا حسابي دوپينگم كرده باشند . من خودم با هپاتيت اصلا مشكلي نداشتم اما وقتي مي ديدم خانوادم از سردرگمي و نظر هاي مختلف كادر پزشكي دارن داغون ميشن حسابي اعصابم خورد ميشد،خلاصه كه يهو جوش آوردم و به يكي از پرستار ها گفتم اسم
رئيس بيمارستان چيه كه مي خوام با اون دعوا كنم، آقاي پرستار مرتب سعي مي كرد من را آروم كنه و اسم و شماره ي رئيس بيمارستان را به من نده. پرستار كه ديده بود حرف من منطقي است جريان را با دكترم درميان گذاشته بود، فرداي اون روز دكتر خان آمد و پرونده ي من را كه اندازه ي يه مثنوي شده بود را براي بار چندم وارسي كرد. نتيجه اينكه دكتر رفته بود آزمايشگاه و از مسئول آزمايشگاه خواسته بود كه اون آزمايش خون
من را كه گفته بود من هپاتيت دارم را دوباره آزمايش كنن، نتيجه كار برعكس قبل از آب در اومده بود، بله من ديگه هپاتيت نداشتم .با اين جواب رنگ به رخسار خانوادم برگشت و يه نفسي كشيدن و يه آبي خوردن . وقتي كه فهميدم مشكلي ندارم ديگه نگذاشتم به من چرك خشك كن و سرم بزنند و گفتم كه آنژوكتم را هم از دستم خارج كنند و البته به دكترم هم گزارش بدهند كه بيمار نسبت به دريافت دارو امتناع مي ورزد. دكتر هم گفته بود كه عيبي نداره بيمار قرص بخوره ، اما من قرص هم نخوردم . تا وقتي كه سرم
داشم مرتب 2 درجه تب داشتم همين تب هم بيشتر دكتر ها را گيج كرده بود اما وقتي كه نگذاشتم به من سرم بزنند تب هم قطع شد . وقتي كه به گذشته فكر كردم ديدم كه مشكل تب من از سرم بوده ، اين هم از عجايب خلقت بدن من ؟!!؟ . خلاصه بعد از قطع خونريزي و مطلوب شدن تمام اجزاي خونم دكترم براي ماس مالي نمودن گند آزمايشگاه بيمارستان كه
به من انگ هپاتيتو بودن زده بود و براي اينكه خودش هم كم نياورده باشه گفت: آقا شما سو تغذيه مفرط داري . برات ويتامين مينويسم كه بايد بخوري. به دكترم گفتم بخدا من وقتي كه سالم هم بودم همين بودم كه الان هستم، اگر هم ضعف خوني دارم براي آدمي مثل من كه قطع نخاع هست و نميتونه حركت كنه طبيعي ست. دكتر متخصص مجاري ادرار هم
من را ويزيت كرد و بالاخره در روز 19 بهمن از بيمارستان مرخص شدم و در شرايطي كه از آسمان داشت بشدت برف شادي مي باريد به خانه آمدم . اون شب تا صبح برف شادي اومد و صبح 30 سانتي روي زمين اثر شادي آسمان بجا مونده بود.
پاورقي : لينكستانك
برج ميلاد برداشتي آزاد از اين برج در لاس وگاس است
نماي نزديكش
فكر ميكنيد اون بالاي بالاش كه مثل آنتنه چه ميكنند
آموزش كنترل جيميل با اوتلوك اكسپرس يا آموزش دریافت e mail با Gmail از طریق Outlook Express
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
:: برچسبها:
آزمايشگاه,
آمپول ويتامينk,
انعقاد خون,
بيمارستان,
پرستار,
پلاكت,
تب و لرز,
حس رضايتمندي,
سونوگرافي,
فاكتور هاي انعقادي,
فشار خون,
مغز استوخوان,
هپاتيت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 اسفند 1383
من بهتر از قبل هستم اما هنوز كامل كامل ، خوب و بي مشكل نشدم. اينبار اول پاورقي را بخوانيد: همونطور كه متوجه شديد اين وبلاگ و بقيه ي وبلاگ هايي كه نويد عزيز درست كرده چند روزي مشكل داشتند، دست نويد عزيز و پرتلاش درد نكنه براي رفع مشكل مستاجراش و تمام حمايتي كه از ما ميكنه. بايد بگم كه ايميلم هم مشكل دار شده و چند روزي ميشه كه نميتونم ايميل هام را بگيرم، پس از دوستان ايميلي پوزش ميخوام كه نميتونم جوابشون را در وكنم.
ميدونم كه خوندن شرح اونچه كه بر يه بيمار در بيمارستان گذشته براي خيلي ها جالب نيست، اما حتما براي دوستاني كه مثل خود من هستند آموزنده است و در ضمن ميتونه براي دوستان سالم باعث حس رضايتمندي از سلامتيشون بشه ، پس به اميد تندرستي و شادكامي شما. روزي كه من را به بيمارستان بردند عيد غدير بود و روز تعطيل، آمبولانسي كه من را به بيمارستان رساند و بقيه ي آمبولانس ها همشون خصوصي هستند. آمبولانسي در بيمارستان براي انتقال من 50 هزار تومان خواسته بود. در بيمارستان من را به اورژانس بيمارستان بردند اول از من شرح حال گرفتند بعد فشار خون و درجه ي تب. تب نداشتم و فشار خون هم اصلا نداشتم. اولين كار پرستارها گرفتن خون براي آزمايشگاه بود بعد يه آمپول ويتامين كا براي تسريع انعقاد خون به من زدند و بعد آمپول ضد تهوع و بعد سرم قندي نمكي و بعد سوند شستشوي مثانه به من زدند. چون خونريزي من بند نميآمد 4 كيسه پلاكت هم به من زدند تا زودتر خونريزي قطع بشه. به دليل اينكه خون زيادي از من رفته بود رنگم بسيار زرد شده بود اين بود كه همه فكر كرده بودند من هپاتيت دارم و به اون دليل هم خونريزي كردم. جواب آزمايش خون من هم كه از آزمايشگاه اومد گفته بود كه بيمار هپاتيت ب داره. حالا از اين طرف من بشدت تب و لرز كرده بودم و ضربان قلبم هم رفته بود روي 120. يكي فكر مي كرد كه تب و لرز از پلاكت ها بوده، يكي مي گفت كه از ميكروبه ، يكي مي گفت كه از هپاتيته. راستش اين جريان تب و لرز و تند شدن ضربان قلبم هر بار كه رفته بودم بيمارستان يقم را گرفته بود (بعدا فهميدم كه تب و لرز من از سرم قندي نمكيه) دوباره آزمايش خون ازم گرفتن اين دفعه هپاتيت نداشتم ولي فاكتور هاي انعقادي نداشتم پس دوباره 4 كيسه پلاكت به من زدند. مرتب آمپول چرك خشكن توي رگم ميزدن كه باعث شده بود كه توي گلو و بينيم زخم بشه. صدام دورگه و خروسكي شده بود آب خوردن برام بسيار درد ناك شده بود. خونريزيم همچنان ادامه داشت همه مونده بودند كه من چمه !؟! سونوگرافي اول هم چيز خاصي نشان نداد جز يه سنگ سفراي 7ميليمتري. به دليل اونكه همچنان تب و لرز داشتم دكترم سه احتمال در مورد من داده بود: اول هپاتيت ب دوم ميكروبي ناشناخته و سوم كه برميگشت به عدم انعقاد خونم كه نتيجش با نمونه گيري از مغز استوخوان بايست مشخص ميشد. خلاصه بعد 48 ساعت خونريزيم كمي كم شده بود. و دستور انتقال من را به بخش دادند. در 48 ساعتي كه در اورژانس بودم بيشتر از 5 ساعت نتونستم بخوابم. در اورژانس حتي يك لقمه نان هم به من ندادند كه بخورم. ماجرايم در بخش باشه براي بعد.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
:: برچسبها:
آزمايشگاه,
آمپول ويتامينk,
انعقاد خون,
بيمارستان,
پرستار,
پلاكت,
تب و لرز,
حس رضايتمندي,
سونوگرافي,
فاكتور هاي انعقادي,
فشار خون,
مغز استوخوان,
هپاتيت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 اسفند 1383
از اينكه چند روزي را به دليل بيماري غيبت داشتم پوزش مي خواهم و البته سعي مي كنم در اولين فرصت جهت موجه نمودن غيبتم به خدمت شما برسم. و اما فعلا مختصر بگم كه چه بر من گذشت: ماجراي من روز 10 بهمن ماه كه عيد غدير خم شيعيان جهان بود شروع شد، ظهر روز شنبه بعد از اينكه از حمام برگشتم از پدرم خواستم براي اينكه مثانم كمي استراحت كنه بياد و يه سوند فولي (ثابت) به من بزنه. پدرم هم آمد و اين كار را مثل هميشه كرد اما سوند وارد مثانه نشده بود كه خودم گفتم خوبه
ديگه سوند را فيكسش كنيد، برادرم هم با سرنگ آب را وارد سوند كرد. يكم كه گذشت ديديم سوند داره هي مياد بيرون، سوند را كه خارج كرديم خونريزي شروع شد چرا كه بادكنك سر سوند باعث پارگي مجراي ادرار شده بود. هر كار كرديم كه سوند ديگري وارد مثانه كنيم نشد كه نشد خونريزي هم ادامه داشت و بند نميآمد . خانواده مي گفتن كه پاشو بريم بيمارستان اما من مي گفتم كه نه خودش خوب ميشه. توي اين گيري بيري حالت تهوع و بيرون روي هم يقه ي من را چسبيد. تا ساعت 5 بعد از ظهر خونريزي و تهوع و بيرون روي ادامه داشت تا اينكه خانواده ديگه درنگ را جايز نديدند و يه آمبولانس خبر كردند كه با كلي تاخير آمد و من را به بيمارستان بقية الله بردند. چون قد بلند من توي آمبولانس جا نميشد من را به شكل حرف نون فارسي در آوردن يعني سر و پا هاي من را بردن بالا و كمرم ماند پايين. با هر حركت و ترمز ماشين فشار خونم بشدت افت ميكرد و تمام سر و صورت و مغزم سر مي شد. بعد از كلي توي ترافيك ماندن به بيمارستان رسيديم.
چون هنوز بايد بيشتر استراحت كنم بيشتر از اين نمي نويسم و بقيش باشه براي وقتي كه كمي بهترتر شدم.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
احوالات من،
:: برچسبها:
آمبولانس,
بادكنك,
خونريزي,
سوند فولي,
عيد غدير خم,
مثانه,
مجراي ادرار,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 بهمن 1383
سلام، مهرداد چند روزیه مريضه و به خاطر همين اين هفته نتونست وبلاگ رو بروز کنه. البته داداشش برام نوشته جای نگرانی نيست و داره خوب ميشه.
از همتون ميخوام برای بهبودی مهرداد عزيزمون دعا کنيد.
نويد.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 بهمن 1383
يه روزي كه سوار ماشين شده بودم راننده ي ماشين به من گفت: مشدي چقدر تو لاغري؟!؟ يكم غذا بخور، ميدوني اگه مامورهاي مبارزه با مواد مخدر تورو ببينند حتما بازداشتت مي كنن. يه نگاهي به راننده انداختم ديدم شكمش افتاده بين پاهاش تقريبا روي فرمون ماشين. واقعا كه خوشبحال اون كسايي كه آب هم ميخورن تپل مپل و چاق و چله و گامبو ميشن. نه؟؟ به آقاي راننده گفتم: آقا به خدا تمام روغن غذاهامون را من ميخورم اما
چه كنم كه يك گرم وزن هم اضافه نمي كنم. به اون بنده خدا گفتم : خوب بود از ترس چاق شدن هميشه حسرت حسابي و سير و پرو پيمون غذا خوردن را مي كشيدم. حالا خيالم راحته كه بي دردسر هرچي بخواهم ميخورم و مي آشامم و البت زياده روي هم نمي كنم. معمولا بيشتر كساني كه تحركشان كم ميشه و يك جا نشين ميشن مثل ويلچري ها راننده ها و كارمند ها گلابي گونه ميشن. نميگم ميرن توي صورتشون سيليكون كارمگذارند و گونه دار ميشن ها، ميگم شكم و باسنشان به شكل گلابي ميشه. اووو اين هم فكر خوبيه هآاااا من هم برم يك مقداري سيليكون روي صورت و سينه ها و شكم و باسنم بكارم شايد كمي تپل
بشم. اونطوري ديگه مامورها من را بازداشت نميكنن.
پسرفت:معمولا اينطوريه كه وقتي يه نظامي وزير يا رئيس جمهور يا شاه ميشه براي نمايش قدرت و جذبه ي بشتر (شايد هم براي كلاس) با همان لباس نظامي در تمام مجامع حضور پيدا ميكنه. وزير دفاع ايران جناب آقاي شمع خاني هم دقيقا همين كار را مي كنند. حالا فرض كنيد شهردار تهران رئيس جمهور شوند! اونوقت حتما ايشان با كت و شلوار سر هم نارنجي خواهند گشت.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
:: برچسبها:
تپل مپل,
چاق و چله,
گامبو,
لاغري,
مبارزه با مواد مخدر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 09 بهمن 1383
يه روزي نوه ي خالم كه همسايمون بود اومده بود خونمون او دختر بچه اي 3 ساله بود. اين بچه رو هر كار كرديم كه اسم من را ياد بگيره و بگه، نتونست كه نتونست من هم ديدم بهترين كار اينه كه با يه اشارتي اسمم را به اون ياد بدم، پس بهش گفتم شميم ببين كي تو اين اطاق تخت خواب داره با دست من را نشون داد، گفتم هآاااااااا اسم من دايي تختيه. خلاصه بعد اين ماجرا كه اين بچه رفته بود خونه ي مادر بزرگش كه ميشه خاله ي من هي گفته بود دايي تختي من را فلان دايي تختي من را بهمان اهل اون منزل همه مونده بودن كه اين دايي تختيِ بد جنس كيه كه اين بچه اين همه از دستش شاكي و شكاره ، چون به هيچ نتيجه اي نرسيده بودند فكر كرده بودند كه دايي تختي زائيده ي ذهن فعال بچه است، اما بعدا كه اومدن خونه ي ما و جريان را تعريف كردن ما هم براشون گفتيم كه جريان چي بوده .
پاورقي: چند وقت پيش در ساعتي كه همزمان چند كانال تلويزيون با هم اخبار پخش مي كردند، داداشم دنبال يه خبر مهم توي اخبار تلويزيون مي گشت و مرتب كانال تلويزيون را عوض مي كرد در نتيجه ي اين عوض كردن كانال ها چيزي كه من شنيدم اين بود: عبدالعزيز حكيم،بمب گذار،اعزاميِ واحد مركزي خبر،مركز شرق آسيا،تسونمي، بغداد
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
طنز،
:: برچسبها:
اطاق,
تخت خواب,
دايي تختي,
زائيده,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 02 بهمن 1383
گرماي تابستان و گرماي زيادي در زمستان، تاريكي بخصوص در زمستان خواب زياد، بي تحركي، بي كاري و فكر كردن به چيزهايي كه واقيت ندارند و البته ممكنه كه هيچ وقت هم واقعيت نشن مواردي هستند كه مي توانند باعث كسالت و افسردگي بشوند، بهترين راه خروج از كسالت كه من تجربش كردم دوش گرفتن است. چون كامپيوتر ما متعلق به عصر مرادبرقي است من نميگذاشتم داداشم آنتي ويروس روي كامپيوتر بگذاره كه سرعت كم كامپيوتر ورژن آفتابه مون را از ايني كه هست هم كمتر كنه، توي هفتههاي گذشته با يه فلاپي ديسكت آلوده كامپيوتر آفتابه خرج لحيم ما گرفتار 3 تا ويروس خفن شد كه توي هر صفحه يكي از خودشون را كپي ميكردن. بعد از اينكه به چند صفحه ميرفتيم اين ويروس ها سرعت كامپيوتر هندلي ما را بشدت كم ميكردن . براي رفع آلودگي داداشم كلي به زحمت افتاد و 2 هفته هر روز و هر شب با كامپيوتر سروكله ميزد . براي رفع ويروس نياز به آنتي ويروس بود اما مشكل اين بود كه آنتي ويروس روي ويندز نصب نميشد . داداشم كامپيوتر را فرمت و اف ديسكش كرد ويندوز 98 ، ميلينيوم ، 2000 ، ايكس پي 2001 و ايكس پي 2004 نصب كرد اما باز هم مشكل داشت. خلاصه اينكه 3 تا سي دي نرم افزار ويروس كش تهيه كرد تا بالاخره مشكل رفع شد. حالا هم روي كامپيوترمان هم آنتي ويروس هست هم فايروال. الان به اين نتيجه رسيدم كه كمي كند شدن سرعت بهتر از دو هفته هنگ كردن مخ است. از داداش گل و با حال و مشديم براي تمام محبت هاي بينهايتش ممنون و سپاس گزارم
راستي اگر كامپيوتر شما = پرسسور و رم پر سرعتي داره از ويندوز ايكس پي 2004 غافل نشيد كه خيلي جالب و جذاب تر از قبلي هاش است .
تهبندي: طولانىترين سفر هم بايك قدم آغاز مىشود . لائوتسه.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
تجربه،
تکنولوژی،
:: برچسبها:
آنتي ويروس,
فايروال,
كامپيوتر,
ويندوز,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 آذر 1383
آدم از كي ميتونه توقع راستي داشته باشه وقتي كه نظام آموزش و پرورش ما بر اساس چاخان است. مگه نميگن نظام آموزشي: سالي، واحدي . يعني اينكه آدم در طي يك سال فقط يك واحد درس بخواند. با توجه به اين مطلب داداشم سرم را گول ماليد كه: بيا ادامه تحصيل بده اصلا سخت نيست تو ميتوني و..... . دادشم به من گفت كه: اسمت را در كلاس اكابر سالي واحدي مينويسي و غير حضوري درس ها را مي خواني و ميري امتحان ميدي. از شما چه پنهان من هم با خيال اينكه: سالي، واحدي درس خواهم خواند خام شدم و قبول كردم كه ادامه تحصيل بدهم. داداشم كه كتاب هاي اكابر را كه گرفت و آورد ديدم كه چقدر چيز بلد نيستم. با خودم گفتم اشكال نداره حالا من سال ها وقت دارم و هر سال واحدي از اين درس ها را ميخوانم و امتحان ميدهم و قبول ميشوم. پري روز كه داداشم آمد خانه گفت كه براي دست گرمي اول كار 10 واحد درس داري كه بايد در نصف سال بخواني و (در دي ماه) امتحان بدي. اين يعني سالي 20 واحدي. سالي واحدي كجا و سالي 20 واحدي كجا. آخه من كه كامپيوتر نيستم. اينطوري فكر ميكنم بهتر باشه كه يا هرچه زودتر ترك تحصيل كنم يا حداقلش اينكه بايد خاله بازي اينترنتي را به حداقل برسانم، پيشنهاد شما چيه؟؟
پسينه: روزنامه ي همشهري پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۳ را خوانديد من توش بودم هآاااااا:-))
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
طنز،
:: برچسبها:
آموزش و پرورش,
اكابر,
غير حضوري,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 29 آبان 1383
|
|