|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
شکر خدا از ازدواجم بینهایت راضی هستم، با وجود اینکه هنوز یکسال نشده باهم زیر یک سقف زندگی میکنیم اما انگار صدساله باهم بودیم. وقتی صد سال با همسرت زیر یک سقف باشی، طبیعیه که خسته بشی و با هر بهانهای بهش گیر بدی و غر بزنی بجونش تا خستگی و کسالتت رفع بشه. اینم یه نموهاش: در مطالب قبل گفتم: که از خانم همسایه خواسته بودم همسرم را با خودش ببره ورزش. چند روزی بود که همسرم نمیرفت ورزش و شکایت میکرد و میگفت: نمیدونم چم شده!؟ شبا تصمیم جدی میگیرم صبح پاشم برم مسجد ورزش کنم، اما صبحها اونقدر پلکهام سنگین میشن که انگار کوه روشونه!؟ منم که از ورزش نکردنش خوشحال نبودم، مثل یه خواهرشوهر با اصل و نسب بهش میگفتم: آخه عزیزم، نــکه دو شیفت بیرون خانه کار میکنی!؟ وقتی هم میایی خانه برای 10تا بچهی قد و نیمقد و خانوادهی شوهرت پخت و پز میکنی!؟ رخت و ظرفشونو هم میبری سر فشاری میشوری!؟ شبا هم تا دیروقت سوزن میزنی و رخت و لباس بچههاتو رفو کنی!؟ بعدشم تا سحر میشینی پای دار قآااالی!؟ خســــــتهمیشی. شایان ذکر است سرکوفتها و نیش و کنایههای خواهر شوهرانهی من فقط هارتوپورت بیخودی بودن چراکه از بعد مراسم روز جهانی معلولان تا حالا همسرم نرفته ورزش.
پيآمد: همسرم بهم میگه: آدم همسری مثل تو داشته باشه نیاز به هزارتا مادر و خواهرشوهر بد نداره، تو خودت تنهایی یه لشگر عروس را با یه کلمه میشوری. البته من با همسرم شوخی میکنم و خوشبختانه هردو درک شوخی و جدی هم را داریم. در باب خوبی خودم و رضایت همسرم از من و خانوادهام باید بگم: مادرخانمم همیشه در حق دختر کوچیکش دعا میکنه که: خدا یه مرد خوب با خانوادهای خوب، مثل آقا زندی قسمتت کنه.
دوست نخاعیمون محمود کاری واجب و فوری با دیگر دوست نخاعیمون حسین امینی داره، کسی نشانی از او داره؟؟
دوستمان فریال امینا میگه: میخوام یه انجمن حمایت از معلولین دایر کنم، هرجا رفتم گفتن نمیشه!! دیگه نمیدونم چکارکنم؟ کسی میدونه کمک کنه؟
مسئله پدرشدن بعدازضایعه نخاعی
رفتارهای جنسی پس از ضايعه نخاعی
نکات قابل توجه در فعاليت جنسی در افراد ضايعات نخاعی
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
جنسی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
بچهی قد و نیمقد,
بهانه,
پخت و پز,
خانواده,
خستگی,
خواهرشوهر,
دار قالی,
رضایت,
رفع,
رفو,
روز جهانی معلولان,
زیر یک سقف,
سرکوفت,
شیفت,
عروس,
غر,
فشاری,
کسالت,
کوه,
گیر,
لشگر,
مراسم,
مسجد,
نموه,
نیش و کنایه,
هارتوپورت,
ورزش,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 18 اسفند 1391
به داداشم گفتم: نزدیک 1ساله دارم افت و خیز قیمت سهامی که برام خریدی را دنبال میکنم. داداشم گفت: خوب جدی تر کل بورس را دنبال کن و وقت آزادت را تبدیل کن به فرصتی برای پول درآوردن از بورس. در همان زمان یکی از دوستان نخاعی و وبلاگی که دیده بود تو وبلاگم پیشنهاد خرید سهام دادم باهام تماس گرفت و گفت: 6ماهی میشه که منم تو بورس فعالیت میکنم و تونستم تو این مدت سرمایهی اولیهام را 2برابر کنم. تو هم تا میتونی مطالعه کن و برو در یک کارگزاری بورس ثبت نام کن و آنلاین سهام در حال رشد را بخر، وقتی در حد انتظار رشد کرد بفروشش. خلاصه، شروع کردم به مطالعه و زیر و رو کردن وبسایتها و وبلاگهای بورسی. در یک روز گرمه هفتهی آخر بهمن با داداشم رفتم و در یک کارگزاری ثبتنام کردم. در طول مسیر مرتب گرمم میشد و مدام شیشهی اتول را بالا و پایین میکردم، همین کارم موجب شد بیمار بشم. چند روز اول بیماری مقاومت کردم و دارو نخوردم، روزها تحولات بازار بورس را دنبال میکردم و کتابهایی را که خود شرکت بورس پیشنهاد کرده را مطالعه میکردم، گرفتگیه بینی و سوزش گلو و تب نمیگذاشت شبها بخوابم، هر وقت هم خوابم میبرد کابوس میدیدم که: دهانم پر از نمادهای شرکتهای بورسی شده و اونا راه نفسم را گرفتن و دارن خفهام میکنن. حتی بعد خوب شدن سرماخوردگیم شبها خوابهای ناخوشایند بورسی میدیدم، البته اگر خوابم میبرد، چرا که در لحظهای که چشمم سنگین میشد و میخواست خوابم ببره سرم چند تکان ناخواسته میخورد و خواب از سرم میپرید. خوشبختانه کل مشکل با خوردن داروی ضد استرسه: متوپرولول برطرف شد.
پسآمد: به خودم میگم مرد حسابی تو که جنبه نداری و فقط با مطالعه طوری جو گیر میشی که کارت به کابوس شبانه میکشه وای به روزی که 2زار تو بورس سود یا زیان کنی!؟ اما از آنجا که من خیلی مسئولیت پذیرم و میخوام اطاعت از امر ولی امر مسلمین جهان کنم و قدم در راه نجات کشور از سالخوردگی بگذارم باید برای رفاه بچههای آیندهام پی کابوسهای شبانه را به تنم بمالم.
ده فایده رابطه جنسی
بیماریهای جنسی
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
اقتصادی،
لينك،
جنسی،
:: برچسبها:
افت و خیز,
بچهها,
بورس,
پول درآوردن,
پیشنهاد,
پیشنهاد خرید سهام,
تحولات,
تکان,
جنبه,
جو گیر,
خواب,
داروی ضد استرس,
رابطه جنسی,
رفاه,
سالخوردگی,
سرمایه,
قیمت,
کابوس,
کارگزاری,
کتاب,
مطالعه,
نجات کشور,
نماد,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 11 اسفند 1391
در ادامه مطلب قبل، باید کمی برگردم به عقب تا ذهنها آماده و ورزیده بشه برای اصل مطلب. روزهای اول زندگی مشترکمون به خانم همسایهمون که اومده بود خونمون عید دیدنی گفتم: از این به بعد صبحها همسرمو با خودتون ببرید مسجد محل تا با بقیهی خالهخانباجیهای شهرک یکم ورزش جسمانی و کلی ورزش روحانی(غیبت) کنه. درخواست من از خانم همسایه، حکم اجابت بزرگترین آرزوی خالهخانباجیهای شهرکمون را داشت، چرا که هرکسی همسرم را دیده بهش گفته: من از خدا خواسته بودم ببینم این خانمه کیه که اومده زن یه معلول قطع نخاع شده؟ از روز اول هر کسی شنید ما ازدواج کردیم 2سوال بزرگ براش پیش آمد؟؟ اولیش که همه از همسرم پرسیدن اینه: آیا تو از انجام کارهای منزل و مهرداد خسته نمیشی؟ همسرم در پاسخشون گفته: کار منزل که برای همه هست، منم کار زیادی برای مهرداد نمیکنم، چون او کارهای شخصیشو خودش انجام میده، کار من خیلی بیشتر از اونچه که دیگران برای همسرانشان انجام میدن نیست. حالا من از شما میپرسم: اگه گفتی سوال دوم که همه را کشت از شدت فضولی، چیه؟؟
پسوند: دوستانی که تمایل دارن از راه اینترنت پول کلان و کم زحمت در بیارن: برن در یک کارگزاری بورس ثبت نام کنند و آنلاین سهام بخرند و بفروشند. به حرف من شک نکنید و فوری اقدام کنید، بعدا برای هر روز تاخیر میزنید تو سر خودتونهآاااا. ثبت نام از شما، راهنمایی از کسی که نبض بازار دستشه.
سلامت جنسی در مردان دچار آسيب نخاعي
سلامت جنسی بعد از آسيب نخاعی
اختلالات عملکرد جنسی
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
اقتصادی،
لينك،
جنسی،
فکر ایده پیشنهاد،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
اجابت,
ازدواج,
اصل,
اینترنت,
پرسش,
پول کلان,
جسمانی,
جنسی,
حکم,
خالهخانباجی,
خانم,
خرید,
ذهن,
روحانی,
زن,
سهام,
سوال,
عملکرد,
عید,
غیبت,
فروش,
فضولی,
قطع نخاع,
کارگزاری بورس,
مسجد,
معلول,
همسر,
ورزش,
ورزیده,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 04 اسفند 1391
مراسم گرامیداشت روز جهانی معلولان که در برج میلاد برگزار شد، برای من و همسرم خاطره انگیز و تاریخی و شادی بخش و خوش یمن شد. بعد برنامهی برج میلاد متوجه کاج مطبقمون شدم. کاج مطبق گیاهی است زیبا و بسیار کم توقع. بهار گذشته این درخت زینتی را خریدم سیهزار تومان، اون موقع ارتفاع درخت با گلدانش تقریبا یکمتر بود. من یه ریزه گران خریدمش اما همون موقع قیمت این گیاه در گلفروشیهای مرکزشهر دوبرابر این بود. جای گلدان کنار پنجرهای جنوبی و کنار تخت منه، به همین دلیل مرتب چشم من به اونه. از روزی که کاج را خریدم هیچ تغییری در اون ندیدم، از برج میلاد که برگشتیم مرتب به همسرم میگفتم: این کاجه انگار داره رشد میکنههآاا. من نوک درخت را با گلمیخی که بند دور پرده را بهش میاندازند میسنجیدم و میدیدم که از اون داره بالا میزنه. در اون روزها من یه مقدار متنابهی بداخلاق و غرغرو شده بودم و حتی به خاطر رشد کاجمون هم غر میزدم. رشد کاج خوشحال کننده بود اما اون شادی و خوشحالیای نبود که من دلم میخواست. در اون زمان بهترین کار این بود که رشد کاجمون را به فالنیک بگیریم و امیدوار باشیم به روزهای بهتر همراه با خبرهای خوش و دلخواه. ادامه دارد.....
پسرفت: هفتهی پیش رفته بودیم عقدکنون پسر داییم: محمدمهدی. تو این عکس حسین که پشت من ایستاده میشه پسرعمهی: محمد مهدی، حالا شما بگید حسین چه نسبتی با من داره؟ و چندسال با من اختلاف سن داره؟
با رعایت نکات ساده و در عین حال، بسیار حساس میتوانید از زندگیتان لذت برده و برای همسرتان، همراهی همیشگی باشید
زندگی زناشویی به دور از دعوا (خنده دار)
گردهمایی معلولان در یزد
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
لينك،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
آموزشی,
ادامه دارد.....,
بداخلاق,
بهداشت روانی,
تاریخی,
خاطره انگیز,
خوش یمن,
درخت زینتی,
دعوا,
زناشویی,
زیبا,
عقدکنون,
عکس,
غرغرو,
فال نیک,
کاج مطبق,
گرامیداشت,
گلدان,
گلفروشی,
مراسم,
مرکزشهر,
مقالات,
من و همسرم,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 بهمن 1391
چند روز بود که حسابی کم حافظه و فراموشکار شده بودم، مثلا: هرچی میشنیدم فوری یادم میرفت، یا وسط حرف زدنم حرفم یادم میرفت، یا اینکه ذهنم یاری نمیکرد اسم خانم بهنوش بختیاری هنرپیشه فیلم و سریالهای اغلب کمدی را به یاد بیارم. با خودم گفتم: پدر پیـــــری بسوزه که اول با پیرچشمی و حالا با فراموشی اومده سراغم، بابا من تازه یه ساله ازدواج کردم و هنوز بچهای برای به آغوش کشیدن ندارم، سنم از روی چهره بیشتر از 33 نشون نمیده و از روی شناسنامه هم تازه هفتهی پیش رفتم تو 41سالگی، والله هنوز خیلی زوده برای نمایان شدن نشانگان پیری، چه خبره، وآیسآ دنیآ، من میخآم پیآدهشم. من میخآم کلی جمعیت کشور را افزایش بدم. من میخآم کلی یارانهی بچه بگیرم. من تصمیم ندارم به این زودیها غزل خداحافظی بخوانم. برای پیدا کردن دلیل این فراموشی که یهو گرایبانگیرم شده بود، مثل همیشه نشستم به فکر کردن پیرامون تغییراتی که در روزها و شبهای گذشته در اعمال و رفتارم رخ داده بودن. در نهایت متوجه شدم در چند شب گذشته خوابم از 5ساعت در شبانه روز به 3ساعت کاهش یافته. یادم افتاد اینجا خوانده بودم که: کمبود خواب یا خواب بدون کیفیت باعث بروز بعضی اختلالات مثل اختلال در حافظه کوتاه مدت، قدرت تمرکز، افسردگی، اضطراب، عصبانیت، فقر انرژی و کاهش میل جنسی میگردد. از اون روز به بعد شبها سعی کردم در اولین فرصت (بعد از ساعت 1) خاموشی بزنم و صبحها تا جایی که میتونم (ساعت 6) بخوابم. خوشبختانه با کمی زیاد شدن خوابم مقدار زیادی از فراموشیم کم شد.
پاورقي: پیشنهادی به مسئولین و مدیران بهزیستی و موسسههای خیریهای که به معلولان آموزش فنی حرفهای میدن: آموزش هزار و یک رشتهی فنی و هنری و علمی و عملی که هر معلولی با هر سطح توانایی نتونه ازش سه سوته پول دربیاره مفت نمیارزه. در کلاسهاتون به معلولان نحوهی برسی و تحلیل و خرید و فروش اینترنتی در بازار بورس را آموزش بدهید تا هرچه سریعتر معلول به استقلال مالی و اعتماد به نفس برسه. در بورس میشه فقط با صدهزار تومان هفتهای ده 20 هزار تومان کاسب شد.
کیفیت نامطلوب خواب،عامل فراموشیهای سالمندان
توصیه های تغذیهای مناسب جهت درمان یبوست
حفظ سلامت پروستات در سالمندان
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
اقتصادی،
لينك،
تجربه،
فکر ایده پیشنهاد،
بهزیستی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آغوش,
اختلالات,
استقلال مالی,
اضطراب,
اعتماد به نفس,
بازار بورس,
برسی و تحلیل,
بهزیستی,
بهنوش بختیاری,
پیشنهاد,
جمعیت,
حافظه,
خرید و فروش اینترنتی,
سریال,
شناسنامه,
عصبانیت,
علمی,
عملی,
فراموشی,
فیلم,
کشور,
کمبود خواب,
کمدی,
مدیران,
مسئولین,
موسسههای خیریه,
هنرپیشه,
هنری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 20 بهمن 1391
اولینبار 17سالم بود که عینک دوستم را امتحانی زدم و دیدم چند متر دورترم چقدر روشن و شفاف بوده و من مات میدیدمش. اولین بار که عینک زدم و رفتم مدرسه مدل موهام را هم عوض کرده بودم، وقتی دوستام را دیدم رفتم جلو باهاشون دست دادم و نشستم کنارشون. بعد چند دقیقه که باهاشون حرف زدم، دوستم گفت: تازه الان که صدات را شنیدم شناختمت، چقدر عوض شدی!! اصلا نشناختمت!! با خودم گفتم این دیونه کیه که اومد باهمون دست داد و نشست کنارمون!؟
در سالهای نخاعی بودن از روی تخت و در حالت دراز کش و خوابیده با عینک تلویزیون دیدن خیلی سخت بود، چون همیشه اون دستهی عینک که طرف تلویزیون بود میموند بین گوش و تشک و حسابی پشت گوش را اذیت میکرد. یه روز اتفاقی عینک داداشم از محل اتصال دسته به قاب شکست، اون عینک دیگه قابل استفاده برای داداشم نبود اما انگار برای من مناسب سازی کرده بودنش. داداشم عینک سالم منو برد عینک سازی و گفته بود که لنزهای این عینک سالم را بنداز روی این عینک شکسته. آقای عینک ساز گفته بوده: آقا مطمئنی اشتباه نمیگی!؟ داداشم گفته بوده: نه که اشتباه نمیگم. داداشم به عینک سازه میگه: صاحب این عینک یه گوش نداره، برای همین همیشه یکی از دستههای عینکهاش را از بیخ میشکنه. با عینک داستانها داشتیم تا اینکه بآلآخره در اردیبهشت۱۳۸۶ با یار همیشگیم: برادر عزیزتر از جانم رفتم و عمل اصلاح دید را انجام دادم تا از شر عینک خلاص بشم. از عوارض فوری عمل اصلاح دید میتونم به مگس پران شدن چشمم اشاره کنم. یکی دو سال بعد عمل احساس میکردم چشمم نمیتونه سریع روی سوژههای دور و نزدیک تمرکز کنه. آخرین عکسم با عینک طبی که قبل از عمل چشم گرفته شده.
چند روز پیش رفته بودیم چندتا خانه اونورتر، منزل پدر بزرگوارم، پدرم گفت: بیا این را بخوان ببین چی نوشته. به شوخی گفتم: این خیلی ریز نوشته و خوندنش برام سخته، عینک پیر چشمیت را بده بزنم راحت بخونمش. پدرم عینکش را داد و من اونو زدم به چشمم، اینجا بود که نوشتههای ریز و تار و ناخوانا جلوی چشمم پر رنگ و روشن و خوانا و واضح شدن و این یعنی اینکه من رسما پیر و سالمند شدم.
پاپوش: شخصی دلسوز و مهربان داره برای تنها دختر سالمه یه خانوادهی معلول جهیزیه جمع میکنه، هرکسی تمایل به کمک داره حتی به میزان بسیار اندک، پیام بده تا راه انتقال کمک را عرض کنم.
نقش امگا ۳ در سلامت افراد مسن
هرم غذایی مناسب سالمندان
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
لينك،
ابزار بهتر زیستن،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
امگا ۳,
پدر,
پروستات,
پیر چشمی,
تشک,
تغذیه,
تلویزیون,
جهیزیه,
درمان یبوست,
سالمندان,
شفاف,
عینک,
گوش,
مات,
مدرسه,
مسن,
مگس پران,
مناسب سازی,
نخاعی,
هرم غذایی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 بهمن 1391
هفته پیش با پیام دوست مددکار اجتماعیمون که وبلاگ اشکها و لبخندها را مینویسه در دقیقهی90 در جشنوارهی وبلاگ نویسهای معلول موسسه نیکوکاری رعد شرکت کردم. چند ساعت بعد ثبتنام آقا روهام یکی از دوستان قدیمیه وبلاگستانی که گویا با رعد همکاری داره باهام تماس گرفت و گفت: شما دعوت شدی به مراسمی که موسسه نیکوکاری رعد به مناسبت گرامیداشت روز جهانی معلولین در برج میلاد برگزار میکنه، برات ماشین بفرستیم میایی؟ گفتم: حتما با همسرم میام. ساعت سیزده و سی دقیقهی روز یکشنبه 12آذر یک ون فلوکس آمد دنبالمون و ما را رسوند پای برج میلاد. در ابتدای ورودمون به ساختمان پای برج تعدادی از دوستان و دعوت شدهها را دیدیم، دور هم جمع شدیم و سلام و علیکی کردیم. با راهنمایی خانمی که مسئول بود وارد آسانسور شدیم، ابتدا به قسمت دید باز برج رفتیم، 300متر بالا یا پایین رفتن با آسانسوره خیلی سریعه برج موجب میشد همه گوشهاشون کیپ بشه، همه که اومدن بالا، با راهنماییه شخصی 360درجه دور برج چرخیدیم و با آسانسوری که کنار همونی که باهاش اومدیم به بالاترین قسمت برج: گنبد آسمان رفتیم. اون بالا کلی شلوغ بود و انگار دو مراسم دیگه هم داشت اجرا میشد. همه که زیر گنبد جمع شدیم، به محل برگزاری مراسم گرامیداشت روز جهانی معلولان راهنماییمون کردن. اول: قرآن خواندن دوم: مجری معروف سیما پشت تریبون رفت سوم: خانم صدیقه اکبری مدیر عامل رعد صحبت کرد. چهارم: پیام دبیر کل سازمان ملل متحد به مناسبت روز جهانی معلول قرائت شد. پنجم: دکتر محمد کمالی ضمن بیان سخنانی توانمندی افراد دارای معلولیت حاضر در سالن را ستودند و با یادآوری نکاتی خواستار توجه بیشتر مسئولان به وضعیت این افراد در کشور شدند. ششم: ابتدا به کارآموزان مجتمع رعد: آقای اكبر فرامرزي و خانم ها معصومه عالي، صديقه واشقاني و مهديه سرلك و در بخش جشنواره: به آقایان مهرداد زندی، مانی رضوی زاده و خانم ها فاطمه صفاتی و زینب ناصری هدایایی به رسم یادبود اهدا شد. هدایا اینها بود که به همه دادن: 1-ام پی تری پلیر. 2-یه بازیه سرگرمی و سنتی شبیه دوز بازی. 3-نامهای از طرف پرشنبلاگ برای دریافت اینترنت رایگان. 4- لوح تقدیر. دوستان وبلاگ نویس حتما معیارهای انتخاب وبلاگ برتر را به نوش جان نیوش کنند. در روز جهانی معلولان همه از همه چیز حرف زدن جز اونچه که معلولان باید از خودشون میگفتن. در طول مراسم من استرس بازگشت به خانه را داشتم، چرا که راننده سرویس گفته بود ساعت چهار و نیم میاد دنبالم و اگه اونجا نباشم فوری خواهد رفت. این مورد را با روهام درمیان گذاشتم و او هم 45 دقیقه برامون وقت اضافه گرفت. 10دقیقهای از ساعت17 گذشته بود که هدیهی بنده را دادند و چون وقت نداشتیم که تا آخر مجلس بنشینیم فوری فلنگ را بستیم تا به سرویس برسیم. تا وقتی که ما توی مجلس بودیم خبری از پذیرایی نبود، حتی آبی برای رفع تشنگی اونجا نبود و دیبا خانم که از اصفهان آمده بودند تشنگی خودش را با آب معدنی مونا خانم که با مادرش از اهواز آمده بود رفع کرد. از داوران با خانم ویولت و آقای محمد رضا دشتی که معلولیت دارند از نزدیک آشنا شدم. متاسفانه نشد همه با هم درست و حسابی آشنا بشیم و صحبت کنیم.
پيآمد: وقت برگشت پایین برج سه نفر با بیسیم اومدن جلومو گرفتن و وسطی گفت: از امکانات مجتمع رضایت داشتید؟ گفتم: اول برعکس و اشتباهی رفتیم طرف سالن اجلاس و اون مسیر برای ویلچریها کمی مشکل داره ولی چیزهای دیگه عالی بود. وقت برگشت برای سریع رسیدن به سرویس روی سنگ فرش مرمریه فضای پای برج با سرعت تمام 180درجه چرخیدم، ویلچرم مثل فیلمهای اکشن که ماشینها سر پیچها کجکی میرن عمل کرد و کلی لیز خوردم اونم از نوع باحالش. مقدار متنابهی عکس و فیلم از کل ماجرا گرفتم که متاسفانه به دلیل کم توجهی همه را حذف کردم، با هر نرمافزاری که امتحان کردم هم نتونستم اونها را بازیابی کنم البته نرم افزار CardRecoveryهمه عکسها و فیلمها را پیدا میکنه اما در آخرین مرحله رمز فعالسازی میخواد. بنابر این به عکسهای مراسم در وبلاگ و از دوربین دیگران نگاه کنید: کلی عکس با گزارشی کامل اینجا هست عکسی که به ما مربوط میشه اینه: اول منم پشتم ویولت – پشتش مانی – کنارم دیبا - دوستی که اسمش یادم نیست - مونا - حسن و مامانش - مسئول روابط عمومی رعد
اینجاهم گزارشی مختصر با عکسهایی عالی هست
عکس مرتبط با من اینه
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
:: برچسبها:
برج میلاد,
روز جهانی معلولان,
مددکار اجتماعی,
نیکوکاری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 آذر 1391
فرق نمیکنه از کدام رنگ و نژاد و کدام جنس باشی، فقیر باشی یا غنی، معلول باشی یا ورزشکار، همه و همهی ما آدمها از جنس پوست و گوشت و استخوان هستیم. خدا در قرآن کریم فرموده:
انسان را از گل خشكيدهاى سفال مانند آفريد (سوره الرحمن:آیه 14)
و در حقيقت انسان را از گلى خشك از گلى سياه و بدبو آفريديم (سوره الحجر:آیه 26)
آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت من بشرى را از گل خواهم آفريد (سوره ص:آیه 71)
اوست كسى كه شما را از گل آفريد آنگاه مدتى را [براى شما عمر] مقرر داشت(سوره الأنعام: آیه 2)
پس [از كافران] بپرس آيا ايشان [از نظر] آفرينش سختترند يا كسانى كه [در آسمانها]خلق كرديم ما آنان را از گلى چسبنده پديد آورديم (سوره الصافات:آیه 11)
اون چیزی که آدمها را از هم متفاوت میکنه: منه آدمهاست. اونچه که افراد را دوستداشتنی یا نفرتانگیز میکنه منه اونهاست. منه آدم، آدم را آدم میکنه. کسی قادر نیست منه کسی را با چشم ببینه چون دیدنی نیست. اونچه که دیدنیه جسم خاکی و فانی آدمه، اما من بعد مرگ به نیکی یا بدی باقیمیماند.
به همسرم گفتم: بنظرت کسانی که با ازدواجمون مخالف بودن هنوز هم مخالفن؟ همسرم گفت: میبینی که تو برای همه خیلی عزیزی، اولها همه فقط مشکل جسمانی تو را بزرگ میدیدند، اما بزرگمنشی تو موجب شد که مشکل جسمانی تو اونقدر کوچک بشه که الان برای همه هیچ شده. این یعنی دوستان و فامیل ما بجای جسم خاکی شخصیت و روحیه و اخلاق و در کل من را میبینند.
پسآمد: تا 17 دی 1392 که وبلاگ بخاطر این مطلب فیلتر شد دوستان زیادی در این مطلب اعلام آمادگی برای ازدواج نمودند. برای رفع فیلتر مجبور مجبور به تغییراتی از جمله: حذف کلیه پیامها شدم. شایان ذکر است هیچ پیامی در این مطلب منتشر نخواهد شد.
توصیه من به دوستانی که امکان و تمایل به ازدواج دارند اینه که خواست خودشون را با خانواده درمیان بگذارند. بهترین راه همسر گزینی مسیر خانواده است. کسی که جرات مطرح کردن این خواست طبیعی را نزد خانواده خودش نداشته باشه آمادگی ازدواج نداره.
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پند و اندرز،
معارف اسلامی،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آگهی ازدواج,
آمد مکفی,
اخلاق,
جسم خاکی,
جنس,
خدا,
دوستان,
دوستداشتنی,
روحیه,
سوره,
شخصیت,
فامیل,
قرآن کریم,
گلى خشك,
گلى سياه و بدبو,
نژاد,
همسریابی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 03 آذر 1391
بآلآخره بعد کلی استرس و نگرانی جمعه رسید، جمعهای که برای ما خیلی مهم بود، چون روزی بود که پسر کوچک ولی بزرگ مرد و البته تهطاقاری خانه باید در سیوسه سالگی رخت دامادی میپوشید. از چند هفته قبل همه استرس داشتن. کل خانواده دو سه روز قبل مجلس رخت نو خریدیم. برای اینکه بتونم اندکی وظیفهی برادرانهی خودم را تو مجلس دامادی داداشم انجام بدم باید با ویلچر برقی میرفتم تا بتونم تو مجلس حرکت کنم، پس، چند روز قبل، زنگ زدم به یکی از رانندههای ونهایی که به معلولها سرویس میداد، ازش خواستم بصورت کرایه ساعت17 و 23 بهم سرویس بده، گفت: چهلهزار تومن میگیرم. منهم گفتم: باشه. من و پدرم دوساعت زودتر از شروع شدن مجلس با ون راه افتادیم تا بیاسترس ترافیک و خیلی زودتر از همه به سرخیابان مطهری برسیم، چون باید بعنوان خیرمقدمگو، جلوی درب سالن هتل بزرگتهران از مهمانها استقبال میکردیم. خوشبختانه اولین نفر رسیدیم. اولین کاری که کردم در سالن خالی نماز مغرب و عشاء خواندم. به تک تک مهمانها خیرمقدم گفتیم و سر تمام میزها رفتیم و از حضورشون تشکر کردیم. وقتی داماد وارد مجلس شد، خواست من و خواهرزادهام بعنوان ساقدوش همراهیش کنیم. بعد سلام و دیده بوسی و تشکر و تبریکه داماد با مهمانها، داماد به جایگاهش رفت. اونجا هم دست پدر و پدر زنش را بوسید. دوستان و اقوام یکی یکی به جایگاه داماد میرفتن و کنار داما مینشستن و من با دوربینی زپرتو ازشون عکس میانداختم. بعد اینکه من و دوستام با داماد عکس انداختیم دوستام شروع کردن به رقصیدن جلو داماد، داماد که رقصید، رقص بلدهای مجلس آمدن پیش و با حرکات موزون خودشون مجلس را گرم کردن. من هم به هرکی رقصید شاباش دادم. بعد صرف شام مفصلی که داداشم برای مهمانها سفارش داده بود مجددا من و پدرم رفتیم جلوی درب مجلس و از تک تک مهمانها تقدیر تشکر و خداحافظی کردیم. شکر خدا در قسمت مردانه همهچیز عالی بود، اما در قسمت زنانه برای خیلیها دلخوری پیش آمده بود، آخه بخاطر خانمی که مادر شهید بوده اجازه نداده بودن کسی شادی کنه چه برسه به رقصیدن با لباسهای آنچنانی. دست داداشم دردنکنه که مراسمی گرفت شاهانه. دست کم 15میلیون خرج هتل کرده، هتل برای هر مهمان چهل هزارتومان از داداشم گرفته.
پسوند: برادر عزیزتر از جانم بخاطر من ازدواج نمیکرد، وقتی من ازدواج کردم و خیال او از جانب من آسوده شد به فکر ازدواج افتاد. برادر من گل و بیهمتاست. امیدوارم خوشبختترین مرد دنیا باشه.
من و دوستام
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون ویلچر،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
استرس,
تقدیر,
تهطاقاری,
حرکات موزون,
خرج,
خیلی مهم,
دلخوری,
رخت دامادی,
رقصیدن,
ساقدوش,
سالن,
شاباش,
شادی,
شاهانه,
کرایه,
مادر شهید,
مجلس,
مغرب و عشاء,
مهمانها,
نگرانی,
نماز,
هتل,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 26 آبان 1391
زمستان گذشته که به کمیسیون تشخیص مصلحت ایاب ذهاب بهزیستی رفتم، یکی از افراد کمیسیون بهم گفت: اینقدر کج نشستی روی ویلچر، برات ناراحتی پیشمیآدهآاا. منم برای توجیه، گفتم: چون قدم زیادی بلنده و سوند ندارم مجبورم برای تحت فشار نبودن مثانه و کلیههام مرتب خودم را کش بدم و چپ و راست بشم. وقتی مقاله زیر را خواندم دیدم واقعا من به میزان متنابهی مشکل دار روی ویلچر میشینم.
استقرار صحیح بدن در پيشگيری از بروز و پيشرفت زخمهای فشاری از اهميت بسيار بالائی برخوردار است. همچنين ايجاد وضعيت مناسب برای بدن میتواند در به حداکثر رساندن ثبات، توانائی و عملکرد بدن هنگام استقرار روی صندلی چرخدار ، حفظ توازن مناسب نخاع و به حداقل رساندن درد کمک مناسبی نمايد. اساس استقرار صحیح بدن، حفظ توازن در ناحيه لگن است. در واقع اندامهای لگن، وزن اصلی بدن را در هنگام نشستن تحمل میکنند. تغيير مقاومت عضلانی و ناهنجاريهای اسکلتی میتوانند، باعث کج شدن لگن به سمت جلو يا عقب، يا کجی به يک پهلو و يا حرکت (لغزیدن)روی سطح نشيمن گردند. اين وضعيتها میتوانند باعث افزايش فشار روی قسمتهای استخوانی لگن شده و خطر تخريب پوست را افزايش دهند. کمک دادن اضافی به تنه يا پاها و تقويت آنها میتواند به اصلاح اين وضعيت ها کمک نموده و استقرار لگن را در يک سطح مناسب حفظ نمايند. بنابراين استفاده ازتشکچههای مخصوص و تکيهگاههای مناسب، در کنترل استقرار وضعيت مناسب قسمتهای مختلف بدن ضروری است.
شايعترين عوارض ناشی از عدم استقرار صحيح بدن در وضعيت نشسته عبارتنداز:
1 ) اسکلیوزيس، اسکلیوزيس عبارتست از انحنای يکطرفه نخاع معمولا با کجی لگن (کجی به يک سمت) همراه است که منجر به افزايش فشار بر روی سمت پايين تر میگردد.
2) کيفوزيس، کيفوزيس عبارتست از يک فرم "C" شکل يا انحنای فرو رفته نخاع میتواند منجر به افزايش فشار بر روی استخوان دنبالچه شود. در ناحيه دنبالچه لايههای عضلانی و شبکه عروق خونی کمی وجود دارد. اين وضعيت میتواند منجر به درد در ناحيه گردن و شانهها شده و استفاده از دستها و بازوها را با مشکل مواجه میکند. اين وضعيت حتی ميتواند بر روی تنفس فرد تاثير گذار باشد.
جهت پيشگيری از عوارض ناشی از استقرار نامناسب بدن :
1 ) باید وضعيت استقرار بدن فرد، بوسيله يک فيزيوتراپ مورد ارزيابی قرار گرفته و در صورت نياز بررسیها را تا يافتن بهترين وضعيت تکرار و ادامه داد.
2 ) پشتی صندلی چرخدار را بايستی در وضعيت مناسبی نگهداری نمود (از گود افتادن آنجلوگيری کرد).
3 ) وضعيت استقرار بدن بايستی مرتبا" کنترل شود، بنحوی که در موقع کمک گرفتن يا جابجا شدن روی ويلچر ، ران ها و پشت، در وضعيت مناسبی قرار گرفته باشند. همچنين بايد از استقرار صحيح زانو ها و لگن اطمينان حاصل نمود. چنانچه ضرورت داشته باشد، میتوان از يک آينه استفاده کرد، تا با تنظيم بدن وضعيت صحيح ايجاد شود.
4 ) در جاهائيکه لازم باشد میتوان از تقويت سازهای کمری استفاده کرد.
5 ) حفظ تحمل مناسب تيغه های شانه و عضلات سينه ای نيز توصيه ميگردد.
6 ) بايستی از کوتاه شدن عضلات پيشگيری کرد. مخصوصا" در ناحيه ران و زرد پی پشت زانوها. کشش منظم و استفاده از يک برنامه مناسب که بوسيله يک فيزيوتراپ ارائه میشود، توصيه میگردد. منبع
پاورقي: گویا بهزیستی کلا داستان سرویس ایاب ذهاب معلولان را تعطیل کرده، انگار قراره به کسانی که اتول دارن کمی تا قسمتی سهمیهی سوخت بدن.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
پیرامون ویلچر،
بهزیستی،
:: برچسبها:
استقرار بدن,
ایاب ذهاب,
بهزیستی,
تشخیص مصلحت,
زخمهای فشاری,
شايعترين,
صندلی چرخدار,
عوارض,
فيزيوتراپ,
کج شدن لگن,
کمیسیون,
ناهنجاريهای اسکلتی,
وضعيت,
ویلچر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 12 آبان 1391
داشتم برنامهی سلاحهای خوفانگیز هیتلر را که از شبکه صهیونیستی منوتو ضبط کرده بودم را با لپتاپ میدیدم (چون حوصله آگهی و ریتم آهسته را ندارم، برنامهها را ضبط و با دور تند میبینم) ناخودآگاه وسط برنامه ذهنم شروع کرد به مقایسهی شرایط اون موقع آلمان و الان ایران: اون موقع آلمان تمام سرمایه و امکانات و نیروهای انسانی کشورش را اختصاص داده بود به تجهیزات و سلاحهایی که بتونه از اونها در جنگ استفاده کنه تا صاحب دنیایی بشه که نژاد ژرمن یا آریایی، حکمران مطلق آن بشه. اما کشورهایی که آلمان با اونها وارد جنگ شده بود باهم متحد شدن و آلمان را به خاک سیاه نشاندن. الان ما هم گیر دادیم به انرژی هستهای و کشورهایی که از جانب ما احساس خطر میکنن دنیا را علیه ما متحد کردن و با تحریمهای همه جانبه ما را به حال و روزی انداختن که هر لحظه احساس ندارتر شدن میکنیم. نتیجه اخلاقی من اینه که: اگر ما آریاییها از هیچ چیزی به ژرمنها شبیه نباشیم حتما از کله خشکی و افکار مردم آزار بهم شبیه هستیم.
پاپوش: یه شبی که خیلی باد میآمد از عروسی آمدیم خانه تو حیاط به همسرم گفتم: مهتاب و ناهید و زهره و ستاره و قمر و اختر و آسمان را دیدی؟ گفت: نه، تو اینا را کی و کجا دیدی؟؟ گفتم: الان بالای سرت تو آسمان. همسرم گفت: بله، چه معنی داره مرد اینهمه سربههوا باشه؟؟ چشمتو درویش کن و زود برو داخل خانه که ناجور هوا سرده.
روباه و زاغ
مدلهای شلوار جین از گذشته تا آینده
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
ماهواره،
عکس،
:: برچسبها:
آریایی,
آلمان,
انرژی هستهای,
برنامه,
تحریم,
جنگ,
ژرمن,
سرمایه,
سلاحهای خوفانگیز,
شبکه,
صهیونیستی,
لپتاپ,
مقایسه,
نژاد,
هیتلر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 مهر 1391
داشتیم سریال دیوار را نگاه میکردیم که فیلم رسید به صحنهی سخیف و مستهجن پختن کباب کوبیده، همسرم بهم گفت: دوست داری یه روز بریم بیرون باهم کباب بخوریم؟ گفتم: با این وضع تورم و گرانی که افراد حرام لقمه برای ملت بوجود آوردن، تا ما بخواهیم بریم بیرون و کباب بخوریم، کباب میشه سیخی صدهزار تومن، اونوقت باید کل حقوقمون را بدیم دو پرس کباب بخوریم. به همسرم گفتم: دلم میخواد به عوامل این بدبختیها فحش بدم، اما متاسفانه هنوز دشنامی لایق و شایسته براشون ساخته نشده، (اینهم قابل توجه فرهنگستان ادب فارسی باشه). احتمالا خیلی طول نخواهد کشید که کباب خوردن برای ما رویایی بشه مثل بستنی با پودر طلا بالای برج میلاد. البته اینها برای ما رویاست نه برای مفسدان اقتصادی و وابستگان بعضیها که از انواع حمایت و رانت و وامهای کلان بهره میبرند و روزانه برای مردم بحران و چالش مالی ایجاد میکنند و از جان و مال مردم مثل زالو ارتزاق میکنند و انواع اتومبیل لوکس نیممیلیون دلاری سوار میشن.
تهبندي: سازمان حمایت از مصرف کنندگان اعلام کرد: کارخانههای خودروسازی حق دارند قیمت محصولاتشون را بیست تا سیدرصد افزایش بدن، یکی نبود بهشون بگه: مگه حقوق ملت بالا رفت که قیمتها را بالا بردین
به وبلاگ دوست نخاعیمون برید و با یک کیلک حمایتش کنید
فرکانس جدید شبکهtv persia در ماهواره هاتبرد
11179/H/27500
12558/v/27500
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
صدا و سیما،
ماهواره،
:: برچسبها:
ادب فارسی,
تورم,
دشنام,
سخیف,
شبکه,
صحنه,
فحش,
فرکانس جدید,
فرهنگستان,
کباب کوبیده,
گرانی,
ماهواره,
مستهجن,
هاتبرد,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 21 مهر 1391
در بیمارستان هنگام عیادت، جوانی حدود 25ساله، قد بلند و هیکلی با کفش ورزشی و شلوار ارتشیمدروز و یه هندزفری بلوتوث به گوش را دیدم که مدام با خانم جوانی که همراهش بود شوخی دستی خرکی میکرد. وقتی از کنارم عبور کرد بهش گفتم: اون خانم خواهرته یا همسرت؟ گفت: خبط کردم و زن گرفتم. گفتم: دیگه غلط زیادی نکن و تریپ مردسالاری ورندار که آخر و عاقبت خوشی نداره. بعدا همراههام بهم گفتن: شانس آوردی پسره از پنجره پرتت نکرد بیرون. اگه خواهر یا دوست یا همسر آدم درک بالایی داشت و همه رقمه رفیق راه آدم بود بازهم نباید فراموش کرد که او زنی است با دنیا و خواستها و عواطف و احساساتی بسیار متفاوتتر از مردها، ممکنه خانمها با شوخیهای مردانه کنار بیان اما قطعا شوخیهای مردانه اونهم در جمع باعث جمع شدن حسهای ناخوشایند در دل خانمها میشه و وای به روزی که اون حسها تبدیل به عقدهای سرگشاده بشه.
پايانه: تحولات بازار مالی کشور اینجوری شده: دریافت حقوق به ریال، خرید به نرخ لحظهای دلار.
آرزوی ایرانیها در چند دهه گذشته !!!
دهه50: اگه انقلاب بشه خوشبخت میشیم
دهه60: اگه جنگ تموم بشه خوشبخت میشیم
دهه70: اگه خرابیهای جنگ را بازسازی کنیم خوشبخت میشیم
دهه80: اگه معجزه بشه خوشبخت میشیم
دهه90: خدا کنه معجزه بشه از این بدبختتر نشیم
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
پند و اندرز،
:: برچسبها:
انقلاب,
بدبخت,
بیمارستان,
تریپ,
جنگ,
خبط,
خوشبخت,
رفیق,
شلوار ارتشی,
شوخی,
عقده,
عیادت,
غلط,
قد,
کفش ورزشی,
معجزه,
ناخوشایند,
هندزفری بلوتوث,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 مهر 1391
اگه به زندگی اطرافیانتون توجه کنید شما هم مثل من به این نتیجه میرسید که: بیشتر افرادی که در سن نوجوانی و جوانی با اولین حضور جنس مخالف در زندگیشون گرفتار هیجانهای هورمونی شدن و بدون درنظر گرفتن هیچ کدام از معیارهای ازدواج، تنها برای خاموش کردن شعلههای فروزان هورمونهای خونشان یا برای فرار از خانه تن به ازدواج دادن، زندگی مشترکشون پر از مشکل و تنشهای تمام ناشدنی بوده و هست. اگر به زندگی آقایانی که با خانمها همکلاس بودن و یا در محل کارشون همکار خانم داشتن و بعد ازدواج کردن توجه کنید، خواهید دید که این افراد زندگی موفقتر و آرامتری نسبت به افرادی دارند که سن ازدواجشون مشابه اونهاست اما با خانمها مراوده نداشتند. بنظر من دوست از جنس مخالف داشتن بشرطی که ختم به عشق نشه، باعث شناخت افراد از اخلاقها و رفتار و خواست و باید و نبایدهای جنس مخالف میشه و این قطعا موجب میشه افراد هنگام انتخاب شریکزندگی و در طول زندگی نهایت دقت را بکنند که زندگیشون آلوده به تنش و بحران نشه. سال پیش در چنین روزی ارتباطم با همسرم شروع شد و تا شب با 200پیامک ادامه پیدا کرد. همه چیز به سرعت و درست پیش رفت و ختم به خیر شد. امروز کلی از زندگی آرام و بدون تنشمون رضایت دارم و شاکر خدای بزرگ و مهربان هستم.
پسينه: متاسفانه خیلی از ما به خودمون حق انجام هرکاری را میدیم و از طرف مقابلمون توقع داریم هیچ کدوم از اون کارها را انجام نده. اگر من خودم کاری را نکردم میتونم از طرف مقابلم بخواهم که اون کار را نکنه، درست مثل داستان رطب خورده منع رطب نمیکند. پیامهای رفتاری بسیار قویتر و موثرتر از پیامهای گفتاری هستند. من همیشه اول پیام عملی میدم بعد گفتاری.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آلوده,
اخلاق,
ازدواج,
بحران,
پیام,
تنش,
جنس مخالف,
رفتار,
معیار,
هورمون,
هیجان,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 07 مهر 1391
چندتا پلاک اونورتر از ما چندتا زمین هست که هنوز توش ساختمان نساختن، نسیم خانم هر روز میره توی اون زمینها و با شلوغکاریهاش کلی گرد و خاک بپا میکنه، این کار نسیم خانم باعث میشه گرد و خاک از پنجره وارد خانه و زندگیه خانمهای همسایه بشه و زندگیشون به خاک و اعصابشون به خاک سیاه کشیده بشه. همسرم برای کم کردن تاثیر کارهای نسیم خانم بر خانه زندگیش رفت رومبلی خرید. متاسفانه شکل رومبلیها مناسب مبلها نبود و هیچ رقمه نمیشد اونها را روی مبلها کشید. زنگ زدم به فروشندهاش و گفتم: رومبلی که دادین فقط به مبل یکنفرهمون میخوره. مبل دونفرمون فقط یهطرفش دسته داره و مبل سهنفرهمون دسته و تکیهگاهش یکیه و بهم وصله. طرف حسابی گیج شده بود و گفت: مگه میشه هر تکه مبل یه شکلی باشه!؟ به شوخی گفتم: آخه من هر تکه از مبلهامون را از یه سمساری خریدم. خلاصه کلی برای طرف توضیح دادم تا بفهمه مبلهامون چه شکلیه، آخرش هم طرف گفت: نفهمیدم چی میگی، بیایین یه دست رومبلی بزرگ ببرین اگه نتونستین به مبلهاتون بخورونینشون خیاط میفرستم بیاد از مبلهاتون الگو برداره تا براتون کار سفارشی بدوزیم. عکس مبلهای جورواجورمون را همسرم برد برای رومبلی فروش او هم یه دست رومبلی بزرگ داده بود، شیوهی خوراندنشون را هم گفته بود. و اینگونه نسیم خانم 180تومان خرج گذاشت رو دستمان.
پيآمد: منزل ما در مسیر پرواز هواپیماهای فرودگاه مهرآباد با 14کیلومتر فاصله است. صدای آزار دهندهی هواپیماها بخصوص روسیها گاهی موجب میشه دزدگیر اوتولها فعال بشن و اواو کنن. بنظر من هواپیماها حریم خصوصی مردم را میشکنند و موجب ازبین رفتن آرامش میشن. بنظر شما آیا میشه از شرکتهای هواپیمایی برای آلودگی صوتی و مزاحمت هواپیماهاشون شکایت کرد؟
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
عکس،
:: برچسبها:
آلودگی,
الگو,
پلاک,
پنجره,
حریم,
خاک,
خانه,
خیاط,
دزدگیر,
رومبلی,
زمین,
ساختمان,
سمساری,
شکایت,
صوتی,
فرودگاه,
مهرآباد,
هواپیما,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391
چندسال پیش، هر روز نزدیک ساعت11 حدود نیم ساعت با وزنه ورزش میکردم، در هنگام ورزش احساس پر بودن مثانه خیلی ناراحتم میکرد و چون داشتم ورزش میکردم خیلی به اون حس اهمیت نمیدادم. هر روز با وزنه کار میکردم تا اینکه سرماخوردگی دلیلی شد که با عوارض: درد زیر شکم و اختلال در دفع ادرار مواجه بشم. با دستور دکتر اورولوژی سونوگرافی و عکس رنگی مثانه گرفتم و بردن نزد آقای دکتر. اوشان فرمودند: مثانه بزرگ شده و ادرار را به کلیهها پسمیزنه، سه راه برای رفع مشکل هست: 1-برداشتن دریچه مثانه. 2-استفادهی مدام از سوند داخل مجرا. 3-استفاده مدام از سود زیر شکمی. من راه اول را انتخاب کردم.
پسوند: تماشای مسابقههای پارالمپیک بخصوص دوچرخهسواری و شنا حیرت و بهت زدهام کرد، با تماشای ورزشهای قدرتی بخصوص وزنهبرداری باخودم فکر میکنم: وقتی چند کیلو وزنه منو اونچنان گرفتار کرد که هنوز خاطراتش پشتم را میلرزانه وای به روزگار کسی که چند صد برابر من وزنه بلند میکنه
فرکانس جدید پررشنتون کانال پخش کارتون
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
تجربه،
ماهواره،
:: برچسبها:
ادرار,
اورولوژی,
پارالمپیک,
دکتر,
رنگی,
سوند,
سونوگرافی,
عکس,
کلیه,
مثانه,
مجرا,
ورزش,
وزنه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 شهریور 1391
سریع از ترافیک سر کمربندی چالوس به نوشهر خلاص شدیم و راه را بطرف شرق ادامه دادیم و از پارک جنگلی سیسنگان عبور کردیم و به مجتمع تفریحی شهید همت رسیدیم، بعد تکمیل فرم پذیرش و دریافت کلید ویلا و کارت استفاده از امکانات مجتمع، رفتیم برای استقرار. متاسفانه ویلایی که بهمون دادن پله داشت برای همین زنگ زدم به رییس مجتمع و او دستور داد ویلای مناسب حالم را بهم بدن، با این حال باز ویلاش 2نیم پله میخورد. امکانات رفاهی داخل ویلا خوب بود: گولر گازی همراه با پنکه، تختها با تشکهای خیلی خوب، آشپزخانه با یخچال پر، فنجان و فلاسک چای، حمام و توالت تمیز و.... داخل مجتمع این چیزا هست: استخر، سالن تیراندازی، سینما، پیست با کلی دوچرخه برای سواری، پارکجنگلی با آلآچیق، پارک برای بازی بچهها، فوتبال دستی، میزتنیسرومیز، چایخانه، فروشگاه، رستوران، تنها بدی مجتمع اینه که ساحلی نیست و کوهپایهایست. عصر روز اول رفتیم دریا، با تشویق من بجز پدر و مادر همسرم و خودم بقیه با لباس رفتن داخل دریا، وقتی همه از دریا خسته شدن یه موج خیلی قوی آمد و پاهای منو که روی شنها بود را خیس و پر از آشغال کرد. روز بعد رفتیم به شهر رویان و از اونجا 33کیلومتر به طرف جنوب رفتیم تا به آبشار آبپری رسیدیم، خیلیها اونجا بودن، متاسفانه آب آبشار پریده بود و یه باریکه از گوشهاش آب میآمد. منطقهی بسیار زیبا و شگفتانگیزی بود اگه شمال رفتید حتما اینجا برید. روز آخر خانمها رفتن بازار، قیمت همه چیز بسیار گران بود، قیمت میوه هم 3برابر تهران بود. کلا سه روز و چهار شب اونجا بودیم. ظهر روز اول هوا داغ روزهای بعد هوا خنک شد، شب و صبح روز آخر کلی باران آمد. برای بازگشت از جادهی هراز بطرف تهران آمدیم، چندجا برای استراحت و در امامزادههاشم برای زیارت ایستادیم و نزدیک ساعت20 رسیدیم خانه. هزینه داخل مجتمع که شامل میشد بر اسکان و خوراک برای ده نفر، نزدیک600هزار تومان شد که البته همه را من مهمان کردم. اینهم عکس شش در یک ما:1-ورودی جاده چالوس 2و3-داخل مجتمع 4-آبشار آب پری 5-من و همسرم جلوی آبشار 6-ابتدای ورود به تهران
پسرفت: باوجود اینکه در طول سفر آب تو دلم تکان نخورد و خیلی خوشگذشت و اصلا خسته نشدم اما از روزی که برگشتم خانه کلی بیحال شدم و دو روز اصلا تکان نخوردم. ایشالله خدا قسمت کنه همهی دوستان مجرد ازدواج کنند و با خانوادهی همسرشون دست جمعی برن ماه عسل.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
سیاحت،
ازدواج معلولین،
عکس،
:: برچسبها:
آبشار آبپری,
آلاچیق,
امامزادههاشم,
امکانات رفاهی,
باران,
پارک جنگلی,
جاده هراز,
دریا,
ساحلی,
سیسنگان,
سینما,
شگفتانگیز,
عکس,
فرم پذیرش,
فلاسک چای,
فوتبال دستی,
گولر گازی,
ماه عسل,
مجتمع تفریحی,
یخچال,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391
بعد چند روز مسافرت و تجربهی همه نوع آب و هوا برگشتیم به خانه و کاشانک خودمون. دوستان بجای ما خیلی خوشگذشت، قبل از سفر از همسایهی روبروییمون خواستم روزها حواسش به رفت و آمدهای منزل ما باشه،(صبح روز اول که مادرم آمده بوده باغچه را آب بده همسایمون سریع مچش را گرفته بوده) داداشم هم به خواست من شبها میآمد منزلمون میخوابید که خدایی نکرده آقا دزده منزلمون را تبدیل به کویر لوت نکنه. روز بعد عید فطر سفر را آغازیدیم. رفتنی از جاده چالوس رفتیم، از همون ابتدای راه به ترافیک سنگین خوردیم و توی آفتاب تند ساعت11 خیلی سریع آمپر بدن من رفت بالا و جوش آوردم، دلدرد شدید هم امانم را بریده بود که با ریختن آب روی تن و بدنم و خوردن قرص و آب و چندتا شیرینی نمنم مشکل جسمانیم رفع شد و راه هم باز شد.(راننده بعدا بهم گفت: اگه بدحال بودنت پنج دقیقه بیشتر طول میکشید برمیگشتم خانه). رانندههای دو ماشینما که برداران همسرم بودن ساعت14 جلوی تونل کندوان برای استراحت ایستادن. آب و میوه و آش و نماز زدن و راه افتادن. نزدیک ساعت17 نرسیده به مرزنآباد دوباره رانندهها برای استراحت کنار جاده ایستادن، هنوز باسنها به زیر انداز نرسیده بود که دوتا ماشین پلیسراه یقمون کردن و گفتن: راه یطرفه شده و شما آخرین ماشینهای توی جاده هستین، سریع راه بیافتین، خلاصه، پلیسها جلو و عقب ما را گرفتن و ما را به خارج از منطقهی خطر هدایت کردند. سر ورودی چالوس و کمربندی نوشهر باز به ترافیک خوردیم.
پاورقي: از سفر که برگشتم دیدم اینترنتم قطع شده، زنگ زدم به پشتیبانیش، گفتن: مشکل داریم و فعلا خطها قطع هستن. من هم کلی کار الکی دارم که باید بهشون برسم. بعد اینکه خودم را جمع کردم بقیهی مطلب را با عکس ارائه میدم.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
آب و هوا,
آش,
استراحت,
باغچه,
پلیسراه,
تونل کندوان,
چالوس,
دزد,
عید فطر,
کاشانک,
کمربندی,
کویر لوت,
مرزنآباد,
مسافرت,
نوشهر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : یکشنبه 05 شهریور 1391
بیست سال پیش رفتم سربازی، بعد از آموزشی در روز تقسیم، شخصی آمد بین سربازها و من و چند تا از بچههایی را که درس فنی خوانده بودیم را با خودش برد تا در یکی از مهمترین(در زمان خودش) کارخانههای سازمان صنایع دفاع مشغول به خدمت بشیم. اون موقع وزیر کشور کنونی مدیر اونجا بود. صبح با سرویس پرسنل رسمی، با لباس سربازی میرفتم سرکار و ساعت 14با سرویس برمیگشتم خانه. خیلی زود توانایی خودم را نشان دادم و با خواست رییس پروژه کار با یکی از بزرگترین دستگاههای سوراخکاری کشور را شروع کردم. کاری که پرسنل رسمی انجامش میدادند را من با دو برابر سرعت انجام میدادم. کارم خیلی خوب بود و بسیار تو چشم همه بودم. برخورد همه با من بسیار دوستانه و با محبت بود. اوخر خدمت چند بار بهم پیشنهاد استخدام دادند. چند وقت پیش زنگ زدم به مدیر کارگاهی که من سربازش بودم، کلی تحویلم گرفت و کلی احوالم را پرسید، گفتم: ازدواج کردم و حال و روز خوبی دارم. حرف مسکن شد، گفتم: در خانه پدری ساکنم. خلاصه از لطف اوشان معرفی شدم به تعاونی مسکن محل خدمتم، اونها گفتن: بیا 5میلیون پیش و متری600هزار تومان بده تا یک دستگاه آپارتمان از برجی 9طبقه در حومهی تهران(شهر اندیشه) بهت بدیم. شرایط پرداخت و محل برج خوب بود تنها بدیش این بود که من پول نداشتم.
پيوست: مدیرانی که زمان سربازی من، همکار وزیر کشور کنونی بودن، الان همه در حد رییس سازمان و معاون وزیر ارتقاع شغلی پیداکردن، به لطف رییس زمان سربازیم آخر هفتهی جاری میریم مسافرت، جایی که قبلا هم رفته بودم.
فروشی: یک دستگاه ویلچر برقی مِیرا اوپتیموس وان، ساخت آلمان
شماره تلفن تماس با فروشنده این ویلچر آقای کریمی: ۰۹۱۹۷۹۴۱۰۹۷
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون ویلچر،
سیاحت،
:: برچسبها:
آپارتمان,
آلمان,
ارتقاع,
استخدام,
اوپتیموس,
برج,
پرسنل,
پروژه,
تعاونی,
تلفن تماس,
جاری,
درس فنی,
رسمی,
رییس,
ساخت,
سازمان صنایع دفاع,
سربازی,
فروش، ویلچر برقی,
کشور,
محبت,
مسکن,
میرا,
وزیر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391
بیست سال دوندهگی و بلند و کوتاه کردنه من باعث آرتروز شدید زانوهای پدرم شده. چند سالی بود که کل خانواده با پدرم کشتی میگرفتیم که تن به عمل تعوض مفصل زانو بده، مدام از ما اصرار بود و از پدرم انکار، تا اینکه هفتهی پیش بعد از واریز مبلغی(زیرمیزی) به حساب آقای دکتر پدرم در یک بیمارستان تحت پوشش بیمه بستری و بسلامتی عمل شد. بعد از عیادت پدرم در بیمارستان برای بازگشت به خانه از تاکسیسرویس ماشین با کولر خواستم. هیچکدوم از قوم ابوهندلی که اونجا بودن راضی به کولر روشن کردن نمیشدن؟ بالآخره مردی شصت ساله گفت: من میبرمتون و تا جایی که ماشینم جوش نیاره کولر روشن میکنم براتون. کولر روشن کردن آقای راننده مثل چنگال غذا خوری یکم بود دوکم نبود. به آقای راننده گفتم: یه آدم خسیسی بوده که همیشه غذاشو تو خانههای دیگران میخورده و برای این کارش نزد دیگران دلیل میاورده که: من نمیتونم در خانه خودم نان بخورم چون نان من از گلوی خودم پایین نمیره. روزی شخصی مرد خسیس را دعوت کرد و جلوی مرد خسیس نانی گذاشت که از زنه مرد خسیس گرفته بود، مرد تا آن نان را خورد نان به گلویش پرید و گفت: بخدا این نان از خانهی من آمده. به آقای راننده گفتم: این داستان حکایت شماست که وسیلهی راحتی را داری اما در این سن و در این گرمای 80 درجه داخل ماشین از خودت دریغش میکنی.
پاپوش: این روزها بحث و برنامه برای افزایش جمعیت داغ شده، بنده پیشنهاد میکنم: شبکههای مختلف تلویزیون بعد از ساعت24 فیلمهایی پخش کنند که صحنههای داغ و تحریکآمیز پاک کردن و آماده کردن و خوردن گردن و سینه و ران انواع مرغ و جوجه، توش باشه.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
جنسی،
پند و اندرز،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
داستانک،
:: برچسبها:
آرتروز,
افزایش جمعیت,
بلند,
بیمارستان,
تاکسیسرویس,
تعوض مفصل زانو,
حکایت,
خانواده,
خسیس,
داغ,
دونده,
زیر میزی,
صحنههای داغ و تحریکآمیز,
عمل,
عیادت,
کشتی,
کوتاه,
کولر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 مرداد 1391
باید میرفتم سلمونی تا با ظاهری نیکو در افطاری برادر همسرم حاضر شم. از صبح هرچی به شماره مغازهی سلمونی زنگ میزدم گوشی را برنمیداشت. دیگه ساعت 11ونیم حوصلهام سر رفت و پریدم روی ویلچر عزیزم و شتافتم بسوی سلمونیای که حدودا سه کیلومتر با منزل ما فاصله داره. هستن سلمونیهایی که به منزل ما نزدیکتر باشن اما من نمیتونم با ویلچر برم داخلشون. این سلمونی داخل پاساژه و رفتن داخلش خیلی برام راحته. بعد چند دقیقه انتظار آقای سلمونی آمد و موهام را مرتب کرد و از پولهایی که جلوش گرفتم پنجهزار تومان بعنوان دست مزد برداشت، هرچی گفتم: کمه، بیشتر بردار، گفت: نه، کافیه. برای اینکه دست خالی نرم به مهمونی، از سلمونی رفتم به گلخانه نزدیک منزلمان و سه گلدان کوچک گل قهری برای مادر و دو برادر همسرم گرفتم. مشخصات گیاه: گیاهی است چند ساله با ساقههای چوبی تیغ دار که بلندی آن 50 تا 60 سانتی متر است. برگهای آن مرکب و هر گروه 3 تا 4 برگ مرکب از یک نقطه خارج شده و از آن نقطه با دمبرگ بلندی به ساقه اصلی وصل میشود. هر برگ مرکب دارای 24 تا 40 جفت برگچه باریک و دراز است و به این ترتیب هر برگ مرکب را به صورت پر طیور در میآورد و چون به محض تماس دست، برگها به سمت پایین خم شده و با دمبرگ به طرف ساقه جمع میشوند، آن را گیاه حساس مینامند. این گیاه بومی برزیل است. عکس و اطلاعات بیشتر
پايانه: سومین باری که رفتم این پیرایشگریای که الان میرم پیشش دیدم درب مغازهاش را که فلزی بود و چهار چوب دربش یکی دو سانت از سطح زمین اومده بود بالاتر را کلا کنده و جاش درب و پنجرهی شیشهای کار گذاشته که ویلچرم راحت و بدون کوچکترین مانعی بره داخل مغازهاش، کارش منو حیران کرد، منم کلی ازش تشکر کردم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
افطاری,
پاساژ,
پیرایشگر,
سلمونی,
گلخانه,
گوشی,
مغازه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 مرداد 1391
زمان مجردیم وقتی بابام میگفت: این چراغ را روشن کن، اون چراغ را خاموش کن، کولر را روشن کن، پنکه را خاموش کن، بخاری را کم کن، آب را زیاد باز نکن و..... به بابام میگفتم: پدر من، آب و برق و گاز و تلفن باید موجب آسایش بشن، مگه چقدر فرق هزینهها میشه که شما با این بکن و نکنها حال خودت را خراب میکنی!؟ بابام میگفت: ایشالله بری سر خونه زندگیه خودت اونوقت میفهمی من چی میگم. منم فوری در جواب بابام میرفتم تو حس مردی که صاحب خانه و زندگیه و با لحن شوخی مثل مردی خیلی خشن و دیکتاتور میگفتم: اصلا چه معنی داره کسی بخواد بیاجازه لامپ روشن کنه؟ یا آب اضافه بخوره؟ تمام پزشکان میگن حمام ماهی یه بار بیشترش موجب روماتیس شدید میشه. خلاصه تا وقتی مجرد بودم با خودم میگفتم: چقدر بابام پیرامون امور خانه بکن نکن میکنه. الان که خودم متاهل شدم با وجود اینکه اصلا دوست ندارم بکن نکن کنم، اما گاهی وقتها برخلاف میل باطنیم مجبور میشم به این امر خطیر بپردازم: باغچه را آب بده. بسه دیگه آب نده؟ به گلدونها آب بده. لامپ دسشویی را خاموش کن. هود را روشن کن. خانه را جارو کن. پنکه را روشن کن. کولر را خاموش کن. برو باشگاه ثبت نام کن، ورزش کن، خودتو لاغر کن. با باشگاه برو تفریح کن. تابستانه میری بیرون زیر چادر ملی دیگه مانتو تنت نکن. اینقد پول جمع نکن. یکم برای خودت پول خرج کن. النگو دستت نکن. انگشتر دستت کن و.......
پيآمد: رفته بودیم منزل پدرخانمم، نزدیک برگشتنمون همسرم گفت: هروقت بگی بلند میشم که بریم، منم گفتم: هروقت شما سیر شدی و مناسب دانستی بگو که بریم، در این زمان بود که خانوادهی خانمم گفتن: بله، بله، چه معنی داره زن بگه تا کی تو مهمونی بشینیم و که پاشیم بریم.
شعری آتشین با نام وقتی تو میگویی وطن
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
طنز،
لينك،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آسایش,
النگو,
انگشتر,
بخاری,
بکن,
پنکه,
چادر ملی,
چراغ,
حمام,
دیکتاتور,
روماتیس,
کولر,
گاز,
لامپ,
متاهل,
مجردی,
هود,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 تیر 1391
|
|