|
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن
مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن محل سکونت
پرچمداری جانفدای ایران
چرا آپارات؟
خودرو مناسب سفر با ویلچر
لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین
آخرین کار آخرین روز سال
جاوید ایران
سفر با ون قبل وعده صادق 4
لعنت بر جنگ افروز
چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟
راه رفتن معلولین آسیب نخاعی
درخواست از سران قوا
نامهای برای خدا
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
سفر زندگی
معنای زندگی
حق گرفتنی است
مگه تموم عمر چندتا بهاره
معلولیت و محدودیت
بحران آب و ضایعه نخاعی
گرمای زندگی
نبرد من و صد سال تنهایی
گرما در سرما
رهگذار عمر
اتونازی
سرگرمی رویایی من
دفتر ارتباط مردمی
ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی
بشنو از نی چون حکایت میکند
خانه دوست کجاست
ترمیم نخاعی با داروی برزیلی
زندگی جاودانه
پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی
صدور مجوز اولین درمان آسیبهای نخاعی
دور باطل
چرخهی معیوب
یبوست مزمن و آسیبهای مقعدی
درمان آسیب نخاعی ایرانی
بهوش باشید
کتاب صوتی رایگان
توصیف چند کشور
شکاف
محلی برای کسب روزی حلال
مزایای داشتن شغل
آغاز درمان آسیب نخاعی
اهداء اعضای بدن
جنگ و صلح
بیتوجهی به تخلیه مثانه
افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی
احساس پیری
کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی
درمان آسیب نخاعی
|
|
با ویلچر برقیم از شمال بسمت جنوب تو پیادهرو خیابان ولیعصر تهران حرکت میکردم و لوازم ورزشی را سیر میکردم. یجا ورود کوچهای به خیابان موجب بالا و پایین شدن سطح پیادهرو بصورت یک پله کوچک شده بود، برای عبور از اون پله، ایستادم و یکم اون سطح را برانداز کردم، امنترین قسمتش برای عبور بسلامت، نزدیکترینجا به دیوار بود، در اون قسمت یه پسر ده سالهی چاق و یه مردی ایستاده بودن، بهشون گفتم: میرید کنار ردشم؟ رفتن کنار، در حین رد شدنم پسره به مرده گفت: اینهمه راه اومده از اینجا رد میشه!؟ منم برگشتم طرفش و بهش گفتم: اگه از اونور میرفتم شاید ویلچرم از پشت برمیگشت، رد شدن از اونجا برای شما چیزی نیست اما برای من این پله مثل قطره باران تو لونه مورچه است، آخر خطابهی قرام انگشتامو شبیه هشمت فردوس تو سریال ستایش کردم و با خنده و شوخی به پسره گفتم: افتاد.
پاپوش: خدا را شکر، خدا درهای رحمتشو باز کردو باران خوبی بارید، ایشاالله دل همه شاد و گرم به عشق باشه.
رسیدیم پشت در خونه ، کلید نداشتم به داداشم میگم کلیدتو بده، میگه میخوای درو باز کنی؟ میگم پَـــ نَ پـَــــ میخوام بدمش به حسین تهی از معطلی درش بیارم….
رفتم جلسه ثبت نام ۱ساعت وایسادم.یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـَـــ نَ پـَـــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم..
تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!
۲ساعته از بیرون صدای قار قار میاد…داداشم میگه صدای کلاغه؟میگم: پــَ نَ پـــَ قناریه متال میخونه!
دوستم در یخچالو باز کرده,دیده هیچی توش نیس,میپرسه:واقعاخالیه!؟میگم پَــ نَ پَـــ هیدنشون کردیم که غریبه ها نبیننشون
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو باز کرده با تعجب میپرسه حامد تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ حامد رسید من دیلیوریشم
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
پند و اندرز،
صدا و سیما،
ابزار بهتر زیستن،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
:: برچسبها:
بند ناف,
پَـ نَ پـَ,
پله,
حسین تهی,
خیابان ولیعصر,
رقص,
ستایش,
سریال,
قناری,
لوازم ورزشی,
متال,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 06 آبان 1390
چند وقت پیش با ویلچر برقیم داشتم از یه خیابان ششمتری تهران رد میشدم، یه جا توی باغچهی باریکه بین خیابان و پیادهرو یه جفت کفش مردانه که دور انداخته بودنشون توجهمو شدید به خودش جلب کرد، کفشها پاره نبودن و برای آدم خسیس احتمالا باز هم قابل پوشیدن بودن، اما شکل و فرمشون مثل صندوق عقب تاکسیهای فرسوده بود. وقتی نیم متر از اون کفشها دور شدم باخودم گفتم: اگه الان یه دوربین حسابی داشتم میتونستم چندتا عکس هنری از این کفشها بگیرم که میتونست به وضوح مفاهیم: پیری، ماندهبودن، خستگی، انتظار و یاس را القا کنه. کمی بیشتر که از کفشها دور شدم حسرت خوردنم شروع شد و به خودم گفتم: دوربین حرفهای نداشتم، چرا با دوربین گوشیم از اون صحنهی هنری عکس نگرفتم!؟
پاپوش: دوربین موبایلتون را دست کم نگیرین، دوربین معمولیه گوشی بهتر از دوربین عکاسی بده. چندروز پیش از جلو نمایندگی سونی رد میشدم دیدم پشت ویترین یهسری دوربین عکاسی دیجیتال سایبرشات سونی گذاشتن که روش قیمت99هزارتومن درج شده. جو گیر شدم و یکی خریدم که با حافظه و کیفش شد: 132تومن. الان از خریدش مثل خودم پشیمونم. آدم باید چل باشه که تو چهل سالگی چل بشه. اینم دوتا عکس که با همین دوربین گرفتم: 1-عکس مفهومی من و تابلوی دوربین عکاسی از شما عکس میگیرد 2-عکس مفهومی من و چهارپایه
آشنائی با لوکومات رباتی برای کمک به آسیب دیدگان نخاعی و فلج مغز
نشان گوگل به مناسبت اختلاس سه هزارمیلیاردی

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست.مامان اومده ميگه چيزي شکوندي؟ ميگم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ شيشه ي نازک تنهايي دلمو گذاشتم رو اکو حال کنم
دوستم اومده صاف رفته نشست رو بالشم! ميگم: راحتي؟ ميگه: بلند شم يعني! ميگم: پـَـَـ نَ پـَـَـــ بشين قالب باسنت شه يه موقع گم شدي واسه تشخيص هويت ازش استفاده کنيم
دارم فيلم ميبينم، زنه توش بيکيني پوشيده... مامانم اومده ميگه فيلم خارجيه؟ پَـــ نَ پَـــ مختار نامست يه چند قسمتش تو سواحل انتاليا فيلمبرداري شده
نصفه شبی رفتگره داره زمینو جارو میکنه، رفیقم میگه رفتگره؟؟؟ میگم پـَـــ نــه پـَـــ بابا بزرگه هری پاتره
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
طنز،
اخبار ترميم نخاع،
تجربه،
تکنولوژی،
سیاحت،
هنری،
:: برچسبها:
بيکيني,
چهل سالگی,
خسیس,
خیابان,
دوربین,
دیجیتال,
ربات,
سایبرشات,
سواحل انتاليا,
سونی,
عکاسی,
عکس هنری,
مفهومی,
ویلچر برقی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 29 مهر 1390
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 22 مهر 1390
عصر روز 30شهریور مثل همیشه رفتم پارک شهرکمون که اینجاست: تهران-کیلومتر 14جادهی مخصوص کرج-چهار راه ایرانخودرو، اون روز باد میآمد و هوا ابری بود، من در این مواقع توی ابرها دنبال تصاویر آشنا میگردم، یوهو بسرم زد برای آزمایش کیفیت دوربین گوشیم و دیدن فیلم حرکت ابرها از آسمان فیلم بگیرم، گوشی را گذاشتم روی دستهی ویلچر و ضبط فیلم را زدم، بعد دو دقیقه ضبط رو متوقف کردم و فیلم رو تماشا کردم، با نگاه اول حیرت کردم، اگه میخواهید شما هم مثل من بهت زده بشید اون فیلم را دانلود کنید و ببینید، البت فیلم را من با موزیک و عکسی راهنما ویرایش کردم حجمش 2339 کیلوبایته، دانلودش با اینترنت کم سرعت حدود 8 دقیقه طول میکشه لینک مستقیم برای دانلود. لینک برای دانلود غیر مستقیم
پايانه: تمام مغازههای دو مرکز فروش پارچه و دوخت کت شلوار را برای خریدن پارچهی راه راه سیاه و سفیدی که عرض خطهاش حداقل یک سانت باشه را زیر چرخ ویلچر گذاشتم(اسنادش هم موجوده: نیگا) اما پارچهی طرح آلکاپونی پیدا نکردم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
آلکاپون,
ایران خودرو,
بوسه,
پارچه,
پارک,
تصاویر,
جادهی,
چهار راه,
دانلود,
دوخت,
شلوار,
عکس,
فروش,
فیلم,
کت,
کرج,
مخصوص,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 15 مهر 1390
چند روز پیش عروسی تشریف داشتیم، عروس و داماد هر دو پزشکن، عروس خانم لرستان شاغله و اقامت داره و ماه داماد خوزستان. هفتهی پیش که رفته بودم بیرون بفکر این مجلس هم بودم. بین چهار راه استانبول و لالهزار تو یه مغازه یه کروات دیدم که چشممو گرفت، پرسیدم چنده؟ مغازه دار گفت: 15هزار تومان. اوایل که میرفتم بیرون وقت چیز خریدن اصلا چونه نمیزدم، اما حالا برای خرید چیپس هم چونه میزنم، روی هر جنسی راحت میشه 30درصد تخقیف گرفت. گفتم: نه گرونه، مستضعفی میدی ببرم؟ طرف گفت: ده هزار تومان بده ببر. کروات را گرفتم مونده بود پیراهنش. توی مسیرم به بورس لباس دامادی در خیابان بابهمایون رفتم، اونجا پیراهن مورد نظرم را دیدم مغازه داره گفت قیمتش 35هزار تومانه. گفتم: نه بابا خیلی گرون و مستکبریه، مستضعفی بده ببرم؟ طرف گفت: باشه به تو میدم 25هزار تومان. خلاصه اونم گرفتم و شد لباس حضورم در عروسی. من تو مجلس تک و احتمالا انگشتنما بودم حتی بیشتر از داماد، هیچکس مثل من ریسک نکرده بود و پیراهنی مثل من انتحاری نپوشیده بود.
پسينه: اگه زن بودم باید برای چند روز تمام لباسفروشیها را میگشتم، در نهایت هم دست خالی برمیگشتم و در لحظهی آخر میرفتم از سر اجبار اولین چیزی را که میدیدم میخریدم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
:: برچسبها:
انتحار,
انگشتنما,
داماد,
عروس,
عکس,
کروات,
لباس,
مستضعف,
مستکبر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 08 مهر 1390
با این گشتهایی که با ویلچر توی خیابانهای تهران زدم متوجه یه تغییر بزرگ نسبت به زمانی که با پاهای خودم تو اون خیابانها راه میرفتم، شدم. اون موقعها موبایل نبود اما هر صدمتر به صدمتر یه آبسرد کن تو پیادهروها بود تا تشنهها آبی بنوشن و سلام بر حسینی بگن. تا حالا با ویلچر حداقل پنجاه کیلومتر در ده پیادهرو و خیابان اصلی شهر تهران حرکت کردم و فقط دو آب سردکن تو پیادهروها دیدم.
تا سی سال پیش افراد نیکوکار با سقاخانهها تشنهها را سیراب میکردن (درب منزل قدیمی ما در جنوب تهران، روبروی سقاخانه باز میشد) به مرور زمان و با پیشرفت تکنولوژی سقاخانهها جاشون را به آبسردکنهای یخی و برقی عمومی دادن.
اینروزها دانش و فنآوری همهچیز را کوچک کرده، تا جاییکه ملت ترجیح میدن بجای آب سردکن عمومی، آبسردکن شخصی خودشون را داشته باشن. چه میکنه این فنآوری که معرفتها را هم کوچک کرده.
تا سی سال پیش کسانی که به سفر حج میرفتن باید آب را کاسهای میخریدن، اما خیلی وقته که حاجیها میگن آب همهجا برای همه رایگانه.
پيآمد: فکر میکنم این یزید پروری زیر سر جریان انحرافی باشه، اونا کاری کردن که خیابانهای پایتختی که ولی امر مسلمین جهان توش زندگی میکنه شبیه کربلا بشه، تا ملت یا از تشنگی شهید بشن، یا آب را شیشهای۲۵۰تومان بخرن. در محل زندگی شما اوضاع احوال این داستان چطوره؟
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
تکنولوژی،
سیاحت،
:: برچسبها:
آبسردکن,
پیادهرو,
جریان انحرافی,
خیابان,
سفر حج,
سقاخانه,
یزید پروری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 17 تیر 1390
یکی از دوستان نخاعی باهام تماس تلفنی گرفت و گفت: تو که سرت تو اینترنته، حتما از خبرهای تازه برای معلولها آگاهی داری، هیچ خبرتازهای از خودروهایی که قرار بود به معلولها بدن داری؟ به دوست شیرازیمون گفتم: من هم از کسانی هستم که برای دریافت خودرو ثبت نام کردن، اما تا سی سال آینده امیدی به دریافت خودرو ندارم. دوستمون گفت: منزل ما خارج از شهره و من دست رسی به اماکن درمانی و توانبخشی و رفاهی ندارم تنها امید و دلخوشی من اینه که بتونم یکی از اتومبیلهای مناسبسازی شده را دریافت کنم تا بتونم یکم زندگی کنم. در حالی که با دوستمون حرف میزدم احساس کردم صداش پر از بغض شده. دوستمون گفت: تورو خدا قرار نیست اتومبیلها را بهمون بدن؟ بهش گفتم: انشاالله تعالی کار ما هم درست میشه فقط یکم زمان میبره: بعد اینکه نمایندههای مجلس اتومبیلها را از خم و چم انواع فراکسیونها و جناههای راست و چپ و کمیسیونهای تخصصی و غیرتخصصی بدون کم و کاستی عبور دادن، تحویل دولت میدن. دولت یه سر داره هزارتا سودا، آقای رئیس جمهور محترم مدام مهمان دارند (چاوز، مورالس، اسد، نوری مالکی، و نصرالله و....) ما ایرانیها هم که به مهمان نوازی شهره هستیم و نمیتونیم مهمان را ناراضی بفرستیم منزلش، حداقلش اینه که وقت خداحافظی و بدرقه کلی هدیه به مهمانهامون میدیم. حالا اگه خودروهامون پیشکش خارجیها نشن و اگر اتولها بدست جریان انحرافی نیافتن و بسلامتی تحویل رئیس سازمان بهزیستی بشن تازه اول کاره. به دوستمون گفتم: کاش بودن افرادی که درد تو و من را اندکی درک کنن! به دوستمون گفتم: اصلا و ابدا به امید این اتومبیلها نباش و به اونها دلنبند، تلاش کن با امکاناتی که داری خوب و شاد زندگی کنی، ایشاالله روزی روزگاری بهت میگن بیا اتومبیل بگیر، اون وقت کلی ذوق مرگ میشی.
پسوند: بنده از طرف معلولهای ایران به نمایندههای مجلس و دولت مردان محترم میگویم: معلولیت چیزی نیست که فکر کنید شما گرفتارش نمیشید، یه تصادف کوچک، یه غده، یه سکته، یا یه نقص ژنتیکی فرزندتان یا نوادههاتون میتونه شما را درگیر معلولیت کنه، پس برای تامین آتیهی خودتان و فرزندانتان هم که شده بفکر به زیستنه معلولها باشید. من الله توفیق.
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
خاطره،
شاد زیستن،
ابزار بهتر زیستن،
خودرو معلولین،
:: برچسبها:
اماکن درمانی و توانبخشی و رفاهی,
جریان انحرافی,
خودرو معلولین,
دولت مردان,
فراکسیونها و جناههای راست و چپ و کمیسیونهای تخصصی و غیرتخصصی,
نمایندههای مجلس,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 03 تیر 1390
چند ماه پیش از مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران باهام تماس گرفتن و گفتن: کارت شناسایی که ما براتون صادر کردیم حاضر شده، هروقت میتونی بیا بگیرش. گرفتن کارت بهانهی خوبی شد برای راهپیمایی 25خرداد من. صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و با خواست خودم منو میدان صادقیه پیاده کرد.
فکر میکردم مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران با تابلویی بزرگ، تو چشم باشه، اما چنین تابلویی را نیافتم، اما با توجه به پلاک ساختمانها، راحت مرکز را پیدا کردم. مرکز طبقهی همکف یه ساختمان احتمالا مسکونیه، بجز یک تخت و تشک که در قسمت باسن سوراخی برای اجابت مزاج داشت و مخصوص افراد کم توان نخاعیه چیزی یا فعالیت خاص دیگری ندیدم، البته اونجا 4خانم ویلچری دیدم که حتما دوتاشون نخاعی بودن، دلیلم اینه که: یکیشون روی ویلچرش تشکچهی مخصوص داشت و یکشون هم بسیار چاق بود.
از خانمی که معلولیتی نداشت پرسیدم: کارت عضویتم را باید از چه کسی بگیرم؟ اومدم برای دریافت کارت. خانم جوان گفت: کمی صبر کن، کاره خودمه. خانمه ازم یه امضا گرفت و یه کارت بهم داد. به خانمه گفتم: حتما به وب سایت مرکز بخش همسریابی هم اضافه کنید، خیلی از ما هستیم که تمایل به ازدواج داریم و افرادی هم هستن که تمایل دارن با معلول ازدواج کنند، وبسایت مرکز بهترین مکانه برای ارائهی این خدمت.
از مرکز زدم بیرون و خستارخان را طی کردم تا به میدان انقلاب رسیدم، اونجا یه پیراهن نخی و دو نقشه ایران و تهران خریدم. کتابی را که هفتهی پیش پیدا نکرده بودم را هم گیرآوردم.
قبلا از یه فروشگاه دوربین عکاسی که تو اینترنت وبسایت خوبی دارن پرسیده بودم: با ویلچر میتونم برم داخل فروشگاهشون؟ گفته بودن: بله. برای حضور در اون فروشگاه تا میدان فردوسی رفتم، اما با یه پلهی چهل سانتی روبرو شدم. از اونجا رفتم پایین تو خجمهوری، سر چحافظ رفتم تو یه پاساژ که همهی مغازههاش گوشی و دوربین میفروختن. تماشای دوربینها خیلی برام مفید بود. دوربین مورد نظر من یکی از اینهاست:
Sony Cyber-Shot DSC-HX100V و Fujifilm FinePix HS20 . نظر شما چیه؟
وقتی احساس کردم زیادی گرمم شده یه شیشه آب خنک خریدم250تومان، نصفش را خوردم و باقیشو ریختم رو صورت و شونه و سینه و ران و زانوهام تا دمای بدنم بالا نره. این بهترین و تنها کاریه که تو گرما باید انجام داد. خوشبختانه خیلی زود گرمای بدنم دفع شد.
دوستان بجای ما، سفر خیلی خوب و لذت بخش بود، وقتی اومدم منزل متوجه جای روژلبی شدم که از بوسهی خورشید خانم روی تنم مونده بود، با اینکه اینبار قبل آغاز سفر دست و صورتمو حسابی ضد آفتاب مالیدم، اما چون دکمهی یقهی پیراهنم را نبسته بودم خورشید خانم همونجارو بشکلV
سوزانده.
پسرفت: از روی نقشه با حساب سانت و مقیاس در این سفر حدود 15کیلومتر راه را با ویلچر پیمودم، شایدهم بیشتر چون 1_خیلی جاها به دلیل مناسب نبودن راه برای عبور ویلچر مجبور بودم مسیر را برگردم و برم تو خیابان. 2_آخر سفر تقریبا شارژ ویلچرم ته کشید بود. ویلچر برقی فاتح یا shark XS110 بسیار مفید و هرچی بگم ارزشمنده، از نظر سرعت و قدرت و راحتی و امنیت و زیبایی و ارزش واقعا ایدهآله و بنظر من از اتومبیل BMW‑X6 چیزی کم نداره. برای تهیهی این وسیلهی جاپارو هیچ شک و تعلل نکنید.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
پیرامون توالت رفتن نخاعیها،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
بوسهی خورشید خانم,
تخت و تشک مخصوص افراد نخاعیه,
راهپیمایی 25خرداد,
روژلب,
سرویس بهزیستی,
همسریابی,
وسیلهی جاپارو,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390
با بیست دقیقه تاخیر سرویس ایابذهاب بهزیستی آمد دنبالم، رانندش مردی پنجاه ساله و خوشبرخورد بود، او درب عقب ون را باز کرد و سطح شیب دار پشت ماشینو آماده کرد و با راهنماییش با ویلچر برقی داخل ون شدم. آدم وقتی روی ویلچر عقب ون نشسته سرعت را چند برابر حس میکنه، اینو راننده وقتی بهم گفت که ازش پرسیدم: الان چندتا سرعت داری؟ آقای راننده بعد از من، یه خانم که ام اس داشت و یه خانم که دختر یازده سالهش به دلیل ازدواج فامیلی مشکل ژنتیک داشت را براداشت تا ببره برای کاردرمانی.
حدود ساعت نهونیم جلوی دانشگاه تهران پیاده شدم تا دوتا کتاب بخرم، از اونایی که پرسیدم کتابارو نداشن. از خیابان انقلاب به خیابان ولیعصر رفتم، ابتدای ورودم به خیابان جمهوری یه گدای معتاد بهم گفت: یه کمکی بهم بکن. گفتم: توکه سالمی احتیاج به کمک داری یا منه چلاق؟! طرف گفت: پاهام بخیه و عفونت داره. درحال رفتن بهش گفتم: رو تن منم جای 200تا بخیه هست.
خیابان جمهوری بورس لوازم صوتی و تصویری و خانگیه، تصویر تلویزیونهایLEDشگفت انگیز بود اما اصلا توجهمو جلب نمیکردن، چشم من دنبال دوربین عکاسی بود، چند وقته پیرامون خرید یه دورربین عکاسی همهکاره توی اینترنت تحقیق میکنم، با سیاحت دوربینها به این نتیجه رسیدم که: ظاهر و اندازهی دوربینها تو اینترنت بسیار بزرگتر و خفنتر از اونچه که تو فروشگاهها هستنه.
در ادامه راه خواستم برم از فروشگاههای همکف ساختمان پلاسکو لباس بخرم که با مانع نرده مواجه شدم، خواستم برم داخل کوچه برلن و لاله زار که با نرده مواجه شدم، ضلع شمالی میدان توپخانه به نرده خوردم، در پیاده روی ناصرخسرو به نرده خوردم. تا انتهای خیابان ناصرخسرو و وسط کوچه مروی رفتم و از اونجا برگشتم سر چهارراه استانبول چون قرار شد رانندهی سرویس اونجا بیاد دنبالم.
مسیر رفتنم سرپایینی بود به همین دلیل خیلی از شارژ ویلچرم کم نشد اما در بازگشت وقتی ساعت 13 به محل سوارشدن سرویس رسیدم یک سوم شارژ ویلچرم رفته بود. در عکس مسیر رفتنم با رنگ قرمز و برگشت با رنگ آبی مشخصه.
این سفر برام بسیار جذاب و مهیج و لذتبخش و شادیآفرین و سوزاننده بود، پیرراهن آستین کوتاه موجب شد آفتاب شدیدا پوست دستامو بسوزونه.
پاورقي: با توجه به دیدههام میتونم بگم تنها هنر شهردار تهران این بوده که پیادهروهای خیابان ولیعصر را طوری بازسازی کرده که شایستهی تردد شهروند باشه، اما وای به روزی که فرد ویلچرنشین وارد منطقهی12تهران بشه، من میگم این منطقه بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستیه، همونطور که صهیونیستها با دیوار حائل از منافع خودشان حفاظت میکنن کسبهی منطقه12 هم با پیروی از اون الگوی ضد انسانی و با حمایت شهرداری با انواع نرده سلولهای خودمختار خودشان را طوری ساختن که معلول برای تردد یا برای خرید به هیچ وجه نتونه از اون نردهها عبور کنه. در هر دو پیاده روی سر چهارراه استانبول بطرف بهارستان نرده هست، برای عبور از اونها وارد خیابان شدم، یه راننده بعنوان پند بهم گفت: با این قانون جدید راهنمایی رانندگی میزنن بهت و خسارت هم ازت میگیرنآااا. مسئولین محترم پاسخگو باشید: اگر یه اتومبیل میزد بهم، چه کسی مقصر بود؟ من؟ راننده؟ کسبه؟ شهرداری؟
با عرض پوزش برای قطعی چندروزهی وبلاگ، دلیل این قطعی جا به جایی ناگهانی سرور بود و چون وب سرور هم وب سرور قبل نبوده و یک وب سرور جدید نصب کرده بودند مدیر اسپیشیال مجبور شده از نو دیتا بیس هارو ایمپورت کنه. با تشکر فراوان از مدیر اسپیشیال برای تمام زحمتی که بخاطر حمایت از ما متقبل میشه، حسین آقا دستت طلا، الهی دست کنی تو طلا و جواهر، ننه قربان.
عرضه ویلچر خورشیدی با توان حرکتی 20 کیلومتر توسط محققان کشور
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
بخشی از رژیم نژادپرست و ضد بشر صهیونیستی,
دورربین عکاسی,
سرویس ایابذهاب بهزیستی,
شهردار تهران,
|
 نویسنده :
 تاریخ : شنبه 21 خرداد 1390
قدیمها همیشه با بالش مشکل داشتم و هیچ وقت بدون بالش مخصوص خودم درست خوابم نمیبرد. بعد شکستن گردنم مشکلم با بالش بیشتر شد. طی سالهای گردنشکستگی یه تشک ابری 40ساله که فسیل شده بود برام بهترین بالش بود، اما این اواخر دیگه تبدیل به پودر ابر شده بود و اصلا بهم آرامش نمیداد. قبل سفر شمال تو بازاری کنار خیابانی که روبروی کارخانهی اتول سازی نزدیک منزلمان تشکیل میشه تو بساط یکی از دستفروشها پشتگردنی صندلی اتول دیدم. چون توی بیشتر اتولها از این پشتگردنیها دیده بودم توجهمو جلب کرد و یکیشو گرفتم و خوب وارسیش کردم. دیدم خیلی نرم و فنریه، پشتشو که نگاه کردم دیدم زیپ داره، زیپشو بازکردم و دیدم توش پرشده از الیافی شبیه پشم شیشهی توی کاپشن. یه جفت از اون پشتگردنیها خریدم 5هزار تومن. پشتگردنیها توی اتول بجای راحتی بیشترموجب ناراحتی شد و اصلا بهکار نیآمد. بعد اینکه از سفر برگشتیم زیپ یکی از پشت گردنیها را بازکردم و مقداری از الیاف بسیار لطیف و فنریشو درآوردم و باهاش براخودم یه بالش ژاپنی خوب و راحت درست کردم و بسیار ازش راضی هستم.
پاپوش: دوستانی که بالش براشون مهمه حتما الیاف داخل این پشت گردنیها را امتحان کنن، اگر خوب بود حالشو ببرید و اگر نامناسب بود پشتگردنیها را به کسی که اتول داره هدیه بدید. شاید بعضی از لحاف و تشک دوزیها از این الیاف بصورت کیلویی بفروشن.
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
:: برچسبها:
الیاف,
بالش,
پشتگردنی,
پشم شیشه,
ژاپنی,
شبیه,
شکستن,
فنری,
کنار خیابانی,
گردن,
لطیف,
مخصوص,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 اردیبهشت 1390
تابستان سال 1357هنوز هفت ساله نشده بودم که برای اولینبار دریا خانمو تو بندر انزلی دیدم، اونقدر زیبا و جذاب بود که فوری لخت شدمو دویدم طرفش، اونم با مهربانی منو به آغوش کشید، خوب یادمه اون چطوری با حرکتهای موجیای که به تنش میداد منو بالا و پایین میانداخت و غرق شادیم میکرد، البته گاهی هم بدجنسی میکرد و آب شور و تلخشو بخوردم میداد و منم با کراهت اونو از دهانم بیرون میریختم. چند روز پیش که شمال بودیم کنار دریا یاد روزهایی افتادم که با پاهای خودم میرفتم در آغوش دریا، یاد شوخیها و بازیها و گاهی شیطنتهامون افتادم، یاد لحظههایی افتادم که دریا آبشو بخوردم میداد و من فکر میکردم داره بدجنسی میکنه، حالا نگو داره برام خاطره میسازه، امسال که خاطرهی خوردن آب دریا برام زنده شد مزهی آب دریا خیلی برام خواستنی و دوستداشتنی بود مثل: فالوده بستنیه دوبله.
تهبندي: مولوی گفته: آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید. کاش حرفشو بگوش جان نیوش میکردم و برای زنده کردن طعم خاطره قدر تر کردن لب هم که شده از آب دریا میچشیدم.
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
داستانک،
سیاحت،
هنری،
:: برچسبها:
1357,
آغوش,
بستنی,
بندر انزلی,
خاطره,
دریا خانم,
دوبله,
دوستداشتنی,
شادی,
شوخی,
شیطنت,
غرق,
فالوده,
فوری,
کراهت,
لخت شدم,
مزه,
مولوی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 23 اردیبهشت 1390
توی تعطیلات نوروز خواهر و برادرم گفتن: پایه هستی بعد نوروز بریم سفر؟ چون شنیده بودم شمال توی اردیبهشت ماه بسیار زیباست، با کمی گفتگو قرار گذاشتیم دهی اول اردیبهشت بریم شمال. سه هفته قبل از آغاز سفر توالت رفتنم را طوری جلو و عقب کردم که توی کوه و جنگل و لبدریا توالت لازم نشم و خوشبختانه تدابیرم کارآمد بود. دوهفته پیش که دوستام مهمونی دعوتم کردن، رفتم یکی از شهرکهای اطراف برای اصلاح موی سرم، همونجا یه کاپشن احمدینژادی و یه پیراهن خریدم تا توی شمال لخت نمونم. چون باید با ویلچر دستی میرفتم سفر، شب قبل از سفر به داداشم گفتم چسبهای تکیهگاه کمرم به ویلچر را در بازترین حالت قرار بده تا شاید ویلچرم از اون حالت خسته کننده خارج بشه، خوشبختانه این کار باعث شد ویلچرم بسیار راحتتر از قبل بشه. پنجشنبه ساعت9 صبح با سلام و صلوات و توصیههای ایمنی مضاعف والدین از منزل بطرف بابلسر حرکت کردیم. باوجود اینکه فصل سفر نبود اما جاده خلوت نبود. ساعت14 به مقصد رسیدیم، اسمش مرکز آموزش کارکنان بانک....است، اما در اصل محل روحیه و رفاه مدیران ارشده. بعد اتراق نهار خوردیم و استراحتی کردیم و رفتیم دریا سلام، هوا بسیار خنک بود، دلیلش بارندگیهای چند روز قبل بود، خوشبختانه درطول اقامتما هوا هر روز گرمتر شد و حتی یه قطره باران هم نیآمد. دریا بسیار آرام بود و مملو از ماهیهایی که برای تخمریزی بطرف ساحل میآمدن و میافتادن توی تور ماهیگیرهای قاچاق که همهجا تور کشیده بودن. ما چندبار قلاب انداختیم اما چون روی موجشکنی سنگلاخی بودیم هربار قلابمون لای سنگ گیر میکرد و نخ پاره میشد، ما هم عطاشو به لقاش بخشیدیم. چند بار توی شهر چرخیدیم، دخترهای دم بخت و خانمهای دم گور راحت در سطح شهر دوچرخهسواری میکردن. تو شهر خانمی را با سگی نقلی و خانمی را با بینیه تازه عمل شده و خانمی را با لباس غواصی مدل مانتو دیدم. نمیدونم خانمهای بابلسر خیلی خوشتیپتر از مردهاشون هستن یا من مردها را نمیدیدم. شهرداری برای اینکه موتور وارد پارکشون نشه جلوی تمام ورودیهای پارک مانع گذاشته، هرچی داداشم منو با ویلچر در امتداد پارکشون برد راهی برای ورود به پارک نیافتیم. تعداد زیاد عطر فروشیهای شهر برام جالب بود، از یکیشون عطر گرم و تلخ خواستم، دوجور عطر برام آورد که از یکیش بدم نیآمد و کمی ازش خریدم. دوستم گفته بود اونجا ترشی بچههندونه هست اگه دیدی برام بگیر، از یه ترشیفروش پرسیدیم ترشی بچههندونه داری؟ گفت: داریم، اسم اینا هندونهی ابوجهله و درمان خوبیه برای مرض قند. من از بابلسر خوشم آمد، اگه رطوبتی نبود برای زندگی ما نخاعیها عالی بود. شب آخر یکی از دوستان وبلاگی با خانواده آمد پیشمون و شام را که خودشون تدارک دیده بودن (پلو با مرغ ترش و مرغوآلو با ماست و دوغ و نوشابهی سیاه) را باهم خوردیم و حرف زدیم و عکس انداختیم. یه کیک اسفنجی خانگی خیلی عالی هم آوردن که خورده نشد و ما اونو آوردیمش تهران و در منزل ترتیبشو دادیم.
پايانه: میگن تازگیها بخشهایی از سفرنامهی مارکوپلو که مفقود شده بود پیدا شده، در این بخش آمده: با پدر و عمویم از قزوین میگذشتیم، از هیچکداممان نگذشتند، بگذریم، خدا ازشون نگذره.
عاشق لحظه ها
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
پیرامون ویلچر،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
سیاحت،
:: برچسبها:
اردیبهشت,
بابلسر,
بانک,
تخمریزی,
تعطیلات,
دوچرخهسواری,
رفاه,
روحیه,
ساحل,
سلام,
شمال,
صلوات,
عطر فروشی,
کاپشن,
لخت,
ماهیگیرهای قاچاق,
موجشکن,
نوروز,
هندونه ابوجهل,
والدین,
ویلچر دستی,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 اردیبهشت 1390
یکی از دوستان نخاعی بهم گفت: شمارهی موبایلتو بده کارت دارم. شمارهی موبایل و منزل را دادم و گفتم: زنگ بزن منزل هزینهات زیاد نشه. باز هم دوستم با موبایلش زنگ زد به موبایلم. بهش گفتم: چرا به منزل زنگ نزدی؟ اینطوری هزینهات زیاد میشههآااا. دوستم گفت: گوشی تلفن دستمو خسته میکنه، با موبایل راحتم چون با هندفریش بیدست حرف میزنم(تو دلم گفتم: ناز باشی بهمن جون). کسانی که این مشکل را دارند میتونند یه تلفن بیسم پاناسونیک با هندفری مخصوص خودش بخرند و با هزینهی کم به میزان دلخواه فک بزنند. تلفنهای بیسیم پاناسونیک تغریبا شبیه موبایلن و اصلا زشت نیستند، نسبتا کوچک و سبکن، شارژشون بادوامه و از همه مهمتر ورودی هندفری دارن. هندفری این تلفنها مثل هدست کامپیوتره تنها فرقشون اینه که مال کامپیوتر دوتا فیش داره ولی اینا یه فیشه هستن. قیمت تلفنها از 30هزارتومن شروع میشه. قیمت هندفری فابریک 15هزارتومنه. فکر میکنم میشه هدست کامپیوترو بهشون خوروند، فقط کسی را میخواد که کمی فنی باشه و لحیم کاری بدونه. از این صفحه میتونید انواع گوشی را ببینید و انتخاب کنید و سفارش بدید. من الله توفیق
پسينه: دوستان بجای ما، به یاری خدا و خانواده از پنجشنبه صبح تا دوشنبه میریم سفر.
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
تجربه،
تکنولوژی،
فکر ایده پیشنهاد،
ابزار بهتر زیستن،
سیاحت،
:: برچسبها:
تلفن بیسم,
فابریک,
لحیم کاری,
موبایل,
نخاعی,
هزینه,
هندفری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : چهارشنبه 07 اردیبهشت 1390
همه توی دوستاشون بایکی بیشتر از بقیه جفتشون جوره، من هم یه دوست داشتم که باهم رفیق گرمابه و گلستان بودیم. شب 14خرداد 1370داشتیم باهم وسیلههامون را آماده میکردیم که فرداش بریم ماهیگیری، کجا؟ سد لتیان در شمال شرق تهران. همون شب باهم قرار گذاشتیم ده سال دیگه همچین روزی هرجا که بودیم باهم تماس بگیریم. سال 80درحالی باهم تماس تلفنی گرفتیم که او تازه به اروپا مهاجرت کرده بود و من 8سالی میشد که به ملک ویلچر مهاجرت کرده بودم. امسال دوستم آمد ایران و چند ساعت قبل سال تحویل با دادشش که اون هم از دوستان خوب و صمیمیمه اومدن پیشم(توی عکس هردو دوطرفمند). روز چهارم عید هم کل دوستان گرمابه و گلستانم با زن و بچههاشون آمدن پیشم و فرصتی پیش آمد که بعد 18سالونیم دوباره باهم عکس بگیریم. عکس جدید را گذاشتم زیر عکسی قدیمی، فکر میکنم خیلی فرق نکردیم. اگه اونقدر فضولی که میخواهی تو عکس من و دوستام سرک بکشی بفرما کلیک.
پسآمد: بهم ریختن نوشتههای قبلیم و دیده نشدن وبلاگ در حالت آفلاین و نداشتن قالب مناسب از عواملی هستن که موجب ناخرسندیم از اینجا شده، از مدیر اسپیشیال خواستم قالب وبلاگ قبلیم را بیاره اینجا. تا نبودن اون قالب اینجا دردست ساخته و رسمیت نداره.
بچه های اوتیسم استان خوزستان
:: موضوعات مرتبط:
احوالات من،
خاطره،
تجربه،
:: برچسبها:
اروپا,
باهم قرار گذاشتیم,
رفیق گرمابه و گلستان,
سد لتیان,
سرک,
عکس,
فضولی,
ماهیگیری,
مهاجرت,
|
 نویسنده :
 تاریخ : پنجشنبه 25 فروردین 1390
نمیدونم چرا تمام عوامل استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل دست به دست هم دادن و دارن نهایت تلاششون را میکنن تا منو اغفال کنن!؟ اول:خیلی سر مخفی از جمهوری چک رادیوییها باهام وارد مذاکره شدن و ازم خواستن دربارهی معلولیت حرف بزنم، دوم:آمریکاییها از واشنگتن باهم تماس گرفتن و خواستن دربارهی معلولیت براشون بگم، سوم:از مرکز کشور تفرققه بنداز و حکومت کن باهم تماس گرفتن و ازم خواستن دربارهی معلولیت باهاشون وارد مذاکره بشم، چهارم:همین چند روز پیش داشتم برنامهی فوتبالیه آفساید را در یک تلویزیونه صهیونیستی نگاه میکردم که ناگهان دیدم اینبار صهیونیستها از در فوتبال وارد شدن تا منو از راه بدر کنن!؟ ناقلاها نذاشتن برای مطلب فوتبالیم که پیشنهاد به نود بود دوتا نظر بیاد، فرتی با وبلاگ پربارم به تلویزیونشون قنای فرهنگی دادن، پنجم:که خیلی هم بده نمیدونم ناکسها چه کار کردن که وقتی تو پرشنبلاگ نظر میدم این نشان منحوس برام ثبت میشه
پسرفت: اتومبیل رئیس جمهور محترم دکتر محمود احمدینژاد به نفع مدد جویان بهزیستی به مبلغ دو و نیم میلیارد تومان به فروش رفت، دم دکتر محمود احمدینژاد گرم که سر سال نو چراغ بهزیستی را با همت عالی روشن کرد.
لينك دوستان من
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
طنز،
تجربه،
ماهواره،
بهزیستی،
:: برچسبها:
آفساید,
آمریکا,
اتومبیل,
استکبار,
جمهوری چک,
جهانی,
عوامل,
قنای فرهنگی,
مخفی,
مدد جویان بهزیستی,
نود,
همت عالی,
واشنگتن,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 13 اسفند 1389
داشتم برنامهی بفرمائید شامه تلویزیون ترکیه را تماشا میکردم که دیدم زیر نویس دادن: اگه میخواهید در برنامهی ازدواج با مجریگریه سرن سرنگیل شرکت کنید با این شماره تماس بگیرید، من هم گوشی را برداشتم و زنگ زدم، با خودم گفتم: اگه کسی گوشی را برداشت یه تستی به زبان ترکیهای خودم میزنم. خیلی سریع گوشی را برداشتن و گفتن: اینجا شو تیوی و برنامه ازدواجه بفرمائید. من هم گفتم: من مهرداد هستم از ایران و تهران تماس گرفتم، میشه تو برنامه حضور داشته باشم؟ گفتن: بله میشه. گفتم: من تصادف کردم و گردنم اینجا اشتباهی بجای شکسته گفتم: قطع شده، و با صندلی چرخدار حرکت میکنم. گفت: اشکال نداره. طرف کلی از: قد و رنگ پوست و شغل و درآمد و خانه و محل زندگی بعد ازدواج و .... پرسید و یاداشت کرد آخرهای مکالمه طرف ازم پرسید: آیا اهل آذربایجانی؟ گفتم: نه، من تهران دنیا آمدم و بزرگ شدم و اینجا هم زندگی میکنم. خلاصه بهم گفت: باهات تماس میگیریم. گفتم کی؟ گفت: بزودی. این مکالمه کلی بهم انرژی داد و با خانواده کلی خندیدیم. الان دارم فکر میکنم اگه بهم زنگ زدن برم یا نرم؟؟ اگه هوا گرم بود به احتمال صدودهدرصد میرفتم
اما الان چهلدرصد تردید دارم.
پايانه: سهتا از کانالهای تلویزیونیه ترکیه برنامهی ازدواج داشتند چهارمیش هفتهی گذشته راه افتاد و پنجمیش که من بهش زنگ زدم از دوشنبهی این هفته راه میافته. روند برنامه اینطوریه که ملت میرن جلو دوربین خودشون را معرفی میکنن و میگن چه همسری میخواهند و میشینن روی صندلیهای جلوی دوربین، هر بینندهای که از اون طرف خوشش بیاد با برنامه تماس میگیره و اجازهی حضور میگیره. افرادی که از شهرستان یا از کشوری دیگر به این برنامهها میرن بدون پرداخت هزینه در هتل برنامه اقامت میکنند و اونقدر میمانند تا همسر دلخواهشون را پیدا کنند و توی همون برنامه ازدواج کنند.
گیتی تک البرز انواع تجهیزات مخصوص معلولان میفروشه
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
لينك،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
صدا و سیما،
ماهواره،
ازدواج معلولین،
:: برچسبها:
آذربایجانی,
ازدواج,
بفرمائید شام,
تلویزیون ترکیه,
زبان ترکی استانبولی,
صندلی چرخدار,
قطع,
کشور,
همسر,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 08 بهمن 1389
نوروز امسال تلویزیون من و تو پخش یک برنامه جدید را آغاز خواهد کرد. ما از شما دعوت میکنیم که در این برنامه شرکت کنید. شما میتوانید فردی را که به او علاقهمند هستید و او را شایسته دریافت یک هدیه متفاوت میدانید و از این طریق میخواهید میزان علاقه تان را به او نشان بدهید، به ما معرفی کنید. این شخص شاید در حال حاضر دچار یک بیماری است و شما میخواهید به او نشان دهید که چقدر او را دوست دارید و نگران حالش هستید. شاید این شخص در شرایطی که شما دچار گرفتاری بودید به کمکتان آمده و شما را یاری داده است و حالا شما با این هدیه قصد دارید از او سپاسگزاری کنید. شاید شخص منتخب شما درشرایط دشواری به سر میبرد و این هدیه میتواند او را بی نهایت خوشحال کند. این شخص شاید کسی باشد که بیشتر زندگی و اوقات خود را صرف کمک به همنوعانش میکند و شما میخواهید با این هدیه نشان دهید که دیگران هم به فکر او هستند. این هدیه میتواند دیدار شخص مورد انتخاب شما با یکی از شخصیتهای معروف و مورد تحسین او باشد. میتواند ملاقات با یکی از اعضای خانواده و یا دوستی باشد که سالها یکدیگر را ندیده اند. این هدیه شاید مسافرت به نقطه یا کشوری باشد که همیشه برای شخص مورد شما رویا بوده است، جایی مانند آبشار نیاگارا یا دیسنی لند و یا هر کجای دیگر. و یا شاید آرزویی دیگر... شما شخص شایسته دریافت این هدیه ویژه را برای نوروز امسال به ما معرفی کنید تا ما با تمام تلاشمان برای خوشحال کردن او وارد عمل شویم. برای شرکت در این برنامه لطفاً به ما ایمیل بزنید arezooha@manototv.com
این هم ایمیلی که من برای این شبکهی صهیونیستی فرستادم
سلام، ممنون برای این ایدهی جالب، من برای عیدی به دوستانم که بیشترشون آسیب نخاعی دیدن یه برنامهی تپل هدیه میدم از پیشرفت درمان ضایعات نخاعی در بریتانیا و زندگی این افراد و امکانات خونه و زندگیشون و امکانات شهری و رفاه اجتماعی که دولت براشون به وجود آورده. این برنامه از چند نظر برای من و دوستام مفیده:1- امیدمون را زیاد و واقعی میکنه.2- دیدن منزل یک معلول بهمون ایده میده که بتونیم از امکانات اون شخص در جهت بهتر زیستن خودمون استفاده کنیم. 3- حتما مسئولان را بیشتر به فکر خواهد انداخت.
پسآمد: در بیشتر کشورهایی که تاریخشون میلادیه، شب سال نو بوقلمون میخورن، در خیلی از این کشورها به بوقلمون میگن: ترکی، نکتهی جالب اینه که در ترکیه به بوقلمون میگن: هندی. حالا بنظر شما هندیها به بوقلمون چی بگن خوبه؟ 1-چینی 2-مصری 3-روسی 4-هرسه
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون توالت رفتن نخاعیها،
پیرامون ویلچر،
صدا و سیما،
فکر ایده پیشنهاد،
ماهواره،
مناسب سازی شهر برای معلولان،
:: برچسبها:
آبشار نیاگارا,
بریتانیا,
تلویزیون,
دیسنی لند,
سپاسگزاری,
شبکه,
صهیونیستی,
معلول,
من و تو,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 10 دی 1389
رفتم به وبسایت رییس جمهوری تا بتونم از قسمت ارتباط با رئیس جمهور ایمیل بفرستم، بعد چند تا کلیک رسیدم به سامانه الكترونيكي ارتباط مردم و دولت(سامد) و دیدم سیستم ارتباطی عوض شده، الان مردم شریف ایران از هر شهری میتونن با شمارهی 111 تماس بگیرند و نظر یا شکایت یا خواست خودشون را مطرح کنند. من هم دست به کار شدم و زنگزدم به سامانه و گفتم: بنده بسیار ممنون و سپاسگزار دولت مردمی و عدالت گستر هستم که در حال اجرای قانون تحول اقتصاد و هدفمند نمودن یارانههاست، بنده از دولت و مسئولین محترم خواهشمندم در اجرای این قانون نظر ویژهای به معلولان داشته باشند و این قشر محروم و نیازمند را در راه توانمندسازی و استقلال، هرچه بیشتر مورد توجه قرار دهند، انشاالله حمایتهای همهجانبهی دولت خدمتگزار موجب رفع اندکی از محرومیتها و محدودیتهای بیشمار کنونی شود.
پسآمد: خوشبختانه مسئولین میگن که در اجرای این قانون نظر خاصی به معلولان دارند، اما ما هم نباید دست روی دست بگذاریم، خوبه که با هم لابی کنیم و با اعمال فشار، به حق طبیعیمون برسیم. من از همهی دوستان معلول میخواهم زنگبزنند، و لطفا دوستان از دوستان معلولشون هم بخواهند که زنگ بزنند، از قدیم گفتن: 1-یه دست صدا نداره. 2-کار نیکو کردن از پر کردن است.
زنها فرشتهاند عنوان وبلاگی بسیار مفید است. واقعا زنها فرشتهاند!؟
ویلچر برقی فاتح یا shark XS110
گیتی تک البرز شرکت است که انواع تجهیزات مخصوص معلولان را میفروشه
لينك دوستان من
:: موضوعات مرتبط:
عقیده،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
لينك،
فکر ایده پیشنهاد،
:: برچسبها:
ارتباط,
اعمال فشار,
اقتصاد,
سامانه الكترونيكي,
عدالت,
قانون,
لابی,
مردم شریف ایران,
مسئولین,
معلولان,
وبسایت رییس جمهوری,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 05 آذر 1389
یه سریالی از تلویزیون پخش میشد بنام شرلوک هولمز، مضمونش طبق معمول جنایی و پلیسی بود. من از اون سریال یادگرفتم با توجه به شواهد میشه علت هر معلولی را پیدا نمود و این برای همهی آدمها و بخصوص ما معلولهای گوگولی مگولی بسیار مفیده. اگر همیشه از خودمون بپرسیم چه شد که اینطوری شد؟ میتونیم جلوی خیلی از اتفاقهای ناخوشایند را بگیریم. مثلا: من اگر تب کنم برسی میکنم تا بفهمم کدام کارم میتونسته علت تب کردنم باشه، کلا من سه جور تب و لرز میکنم:1-سرما خوردن کلیههام که بر اثر سرمای ناگهانی حادث میشه. 2- عفونت مثانه که معمولا به دلیل رعایت نکردن بهداشت حادث میشه. 3- خوردن غذای چرب و نامنظم شدن صفرا. اگه به مثال تب کردن من توجه کنید متوجه میشید که آدم با برسی کارهایی که کرده راحت میتونه بفهمه عارضهای که براش پیش آمده به چه علت بوده. یادتون باشه آدم نباید از یک سوراخ دوبار گزیده بشه دیگه خونهی پرش 3بار گزیده بشه. اگه مرتب گزیده میشید حتما گوشتتان(عقلتان) شیرینه.
پسوند: ما نخاعیها باید خیلی به خورد و خوراکمان توجه کنیم که گرفتار سختی اجابت مزاج نشیم، اگر شدیم حتما باید با یافتن علت از تکرار آن جلوگیری کنیم.
شماره تلفن و آدرس تعمیر کار ویلچرهای الکتریکی
:: موضوعات مرتبط:
بهداشت و سلامت،
روانشناسی،
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پیرامون توالت رفتن نخاعیها،
طنز،
لينك،
تجربه،
صدا و سیما،
:: برچسبها:
بپرسیم,
برسی,
پلیسی,
تب,
تلویزیون,
جنایی,
سریال,
شرلوک هولمز,
صفرا,
عفونت,
گزیده,
لرز,
مثانه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 28 آبان 1389
آدم تا میتونه باید خوشحال و شاد زندگی کنه، دنیا به این کوچکی و عمر به این کوتاهی، چرا آدم با افکار بیهوده و افسرده کننده زندگی را بکام خودش زهر کنه!؟ همینطور که رفتار و زندگی روزانهمون در خوابهامون بازتاب پیدا میکنه دقیقا همینطوری زندگی دنیوی توی آخرتمون بازتاب پیدا میکنه. آدمی که اینجا خوشحال زندگی کنه در آخرت هم خوشحال خواهد بود. یکی از راههای خوشحال بودن: ایجاد حس رضایتمندی است. هر کاری که خوب به انجام برسه موجب تقویت حس رضایتمندی میشه. شبکهی ماهوارهای جام جم ایران هرشب ساعت هشت و نیم سریال پاورچین را با زیر نویس انگلیسی پخش میکنه، من هم اونها را با رسیور ضبط میکنم و هر هفت قسمت را که حدودا5ساعت میشه را با نرم افزار نرو تبدیل به DVDمیکردم، نتیجهی کار اصلا مطلوب نمیشد و با افت کیفیت تصویر و صدا مواجه میشدم، یه نرم افزار بنام: ConvertXtoDVD 4پیدا کردم که نتیجهی کارش بسیار عالی میشه، 5ساعت فیلم را بدون کمترین افت کیفیت میچپونه تو یکDVD تاسر فرصت ازش حال برد.
پاورقي: با طرح هدفمند نمودن یارانهها بسیار حال میکنم، بنظر من ارزشمندترین کار تمام دولتها در طول تاریخ جمهوری اسلامی، همینه، پس بنابراین محمود دمت گرم.
مناسبسازي خودرو با استفاده از دانش روز
بنظر من بهترین راه برای راه رفتن نخاعیها اینه
سازنده و فروشنده و نصب کنندهی انواع بالابر معلول
این انجمن برای هرکسی که وسیلهی الکترونیک داره مفیده
فاصله انسان تا قطع نخاع شدن و نشستن روی ویلچر
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
لينك،
تجربه،
صدا و سیما،
ماهواره،
كامپيوتر و رایانه،
:: برچسبها:
آخرت,
افسرده کننده,
افکار بیهوده,
ایجاد حس رضایتمندی,
خوشحال,
دنیوی,
رسیور,
زندگی,
شاد,
شبکه,
ماهواره,
نرم افزار تبدیل به DVD,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 14 آبان 1389
پس از اجلال جلوس بر تخت روان همایونی، بسوی بازار روز روان شدیم. سهکیلومتر طی طریق نمودیم تا به مقصد رسیدیم. سوداگران پدرسوخته مقدار متنابهی از پول مبارکمان را برای آنچه ستاندیم خواستند، ما هم بخشیدیم. ساعت16 بسوی منزل همایونی روان شدیم، این دقیقا زمانی بود که سرویسهای کارخانههای طول مسیر، مجاور جاده بصورت دوبله توقف نموده بودند، همواره در این ساعات ترافیک سنگین است اما اتولها در دو لاین به آرامی حرکت میکنند. ما برای بازگشت تمام مسیر را از کنار سرویسها درست از میانهی جاده و برخلاف اتولهای روان حرکت مینمودیم و اتولهای پدرسوختهی مقابل را به ستون یک میفرستادیم و بسیار لذت میبردیم از سوسک نمودن انواع اتول پدرسوخته.
پاپوش: وقتی تریلی دنده عقب رفت و اتوبوسها ایستادند و سواریها قطار میشدند تا ما بر تخت روان همایونیمان با جلال و شکوه و عزت و احترام عبور کنیم به ابهت و جذبهی یک معلول قطع نخاع در جاده واقف شدیم.
دوستی نخاعی یه وبسایت راه انداخته که همه چیز داره
این هم تالار گفتمان سایت بالا
دوستمان که دیسترفی داره وبلاگ کلام شیرین را مینویسه
دمی با چاپلین
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
شاد زیستن،
طنز،
لينك،
تجربه،
پیرامون ویلچر،
ابزار بهتر زیستن،
داستانک،
سیاحت،
:: برچسبها:
اتوبوس,
اجلال جلوس بر تخت روان همایونی,
انواع اتول,
بسیار لذت میبردیم,
پدرسوخته,
تریلی,
جلال و شکوه,
سرویس,
سوداگران,
سوسک نمودن,
قطار,
کارخانه,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 30 مهر 1389
پژوهشگران ایتالیایی در تحقیقات خود نشان دادند که گلبولهای سفید میتوانند مغز نخاع سیستم عصبی را ترمیم کنند.ماکروفاژهای خون گروهی ویژه از گلبولهای سفید هستند که به طور عادی در مبارزه با عفونتها نقش دارند اما اکنون عملکرد جدیدی از این گلبولها که تاکنون ناشناخته بود کشف شد. در این تحقیقات، محققان دانشگاه سن رافائله میلان در مغز نخاع گروهی از موشها یک جراحت ایجاد کرده و سپس ماکروفاژهایی را که برای ردیابی بهتر سبز رنگ کرده بودند را به منطقه جراحت تزریق کردند. نتایج این آزمایشات نشان داد که ماکروفاژها میتوانند حراجت نخاعی را ترمیم کنند و همزمان تواناییهای خودترمیمی بافت آسیب دیده را تحریک کنند. این تحقیقات میتواند امیدهای جدیدی را برای درمان جراحات مغز نخاع ارائه کند. درحال حاضر هیچ درمان علمی برای ضایعات نخاعی وجود ندارد. سالانه 130 مورد جدید در دنیا دچار ضایعات نخاعی میشوند و درحال حاضر در حدود 5/2 میلیون نفر از این آسیب رنج میبرند.این دانشمندان در این تحقیقات کشف کردند که ماکروفاژها یک ماده قوی ضد التهابی به نام اینترلوکین 10 را ترشح میکنند که میتواند در کاهش جراحات سیستم عصبی نقش مهمی ایفا کند. به گفته این محققان از این روش میتوان علاوه بر ترمیم جراحات نخاعی در درمان بیماریهای تخریب نورونی مثل آلزایمر و پارکینسون نیز استفاده کرد.
پايانه: چند روز پیش دوستی وبلاگی بهم گفت: هان ای کسی که عاشق سفر و کوه و جنگل و دریا هستی،
بدآن و آگاه باش که الآن بهترین زمان برای سفر به شماله. هوا نه گرم است و نه سرد و نه شرجی، و از همه مهمتر اینکه همهجا خلوته و میشه در نهایت آرامش از طبیعت لذت برد. گفتهی دوستم من را بسیار هوسی کرد. شب بود و من خوابم نمیبرد، وسوسهی سفر به شمال بالا گرفته بود. فکر کردم و دیدم همه چیز مهیا است برای سفری راحت و کوتاه، من بودم و ویلچر برقی و کامی و شب. تصمیم گرفتم و با یاری کامی آغازیدم حرکت را، اونقدر رفتم تا به شالیزاری زیبا رسیدم، هوا ابری بود و شالیها آمادهی برداشت. فوری همانجا با عکسی از خودم، ثبت خاطره کردم تا دلم خوش باشد به این شب گردی و سفر.
لينك دوستان من
:: موضوعات مرتبط:
معلولین و معلولیت،
احوالات من،
خاطره،
پزشکی و درمان،
اخبار ترميم نخاع،
تکنولوژی،
ابزار بهتر زیستن،
كامپيوتر و رایانه،
سیاحت،
:: برچسبها:
ایتالیایی,
پژوهشگران,
تحقیقات,
ترمیم,
جنگل,
درمان جراحات,
دریا,
سفر,
سیستم عصبی,
عاشق,
کوه,
گلبولهای سفید,
مغز,
من بودم و ویلچر برقی و کامی و شب,
نخاع,
|
 نویسنده :
 تاریخ : جمعه 16 مهر 1389
|
|