💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


سفرنامه (یک)

بعد چند روز مسافرت و تجربه‌ی همه نوع آب و هوا برگشتیم به خانه و کاشانک خودمون. دوستان بجای ما خیلی خوش‌گذشت، قبل از سفر از همسایه‌ی روبرویی‌مون خواستم روزها حواسش به رفت و آمدهای منزل ما باشه،(صبح روز اول که مادرم آمده بوده باغچه را آب بده همسایمون سریع مچش را گرفته بوده) داداشم هم به خواست من شب‌ها میآمد منزل‌مون میخوابید که خدایی نکرده آقا دزده منزل‌مون را تبدیل به کویر لوت نکنه. روز بعد عید فطر سفر را آغازیدیم. رفتنی از جاده چالوس رفتیم، از همون ابتدای راه به ترافیک سنگین خوردیم و توی آفتاب تند ساعت11 خیلی سریع آمپر بدن من رفت بالا و جوش آوردم، دل‌درد شدید هم امانم را بریده بود که با ریختن آب روی تن و بدنم و خوردن قرص و آب و چندتا شیرینی نم‌نم مشکل جسمانیم رفع شد و راه هم باز شد.(راننده بعدا بهم گفت: اگه بدحال بودنت پنج دقیقه بیشتر طول میکشید برمیگشتم خانه). راننده‌های دو ماشین‌ما که برداران همسرم بودن ساعت14 جلوی تونل کندوان برای استراحت ایستادن. آب و میوه و آش و نماز زدن و راه افتادن. نزدیک ساعت17 نرسیده به مرزن‌آباد دوباره راننده‌ها برای استراحت کنار جاده ایستادن، هنوز باسن‌ها به زیر انداز نرسیده بود که دوتا ماشین پلیس‌راه یقمون کردن و گفتن: راه یطرفه شده و شما آخرین ماشین‌های توی جاده هستین، سریع راه بیافتین، خلاصه، پلیس‌ها جلو و عقب ما را گرفتن و ما را به خارج از منطقه‌ی خطر هدایت کردند. سر ورودی چالوس و کمربندی نوشهر باز به ترافیک خوردیم.

پاورقي: از سفر که برگشتم دیدم اینترنتم قطع شده، زنگ زدم به پشتیبانیش، گفتن: مشکل داریم و فعلا خط‌ها قطع هستن. من هم کلی کار الکی دارم که باید بهشون برسم. بعد اینکه خودم را جمع کردم بقیه‌ی مطلب را با عکس ارائه میدم.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن، سیاحت،
:: برچسب‌ها: آب و هوا, آش, استراحت, باغچه, پلیس‌راه, تونل کندوان, چالوس, دزد, عید فطر, کاشانک, کمربندی, کویر لوت, مرزن‌آباد, مسافرت, نوشهر,

نویسنده : تاریخ : یکشنبه 05 شهریور 1391 ارسال نظر(9)

مهمونی افطاری

باید میرفتم سلمونی تا با ظاهری نیکو در افطاری برادر همسرم حاضر شم. از صبح هرچی به شماره مغازه‌ی سلمونی زنگ می‌زدم گوشی را برنمیداشت. دیگه ساعت 11ونیم حوصله‌ام سر رفت و پریدم روی ویلچر عزیزم و شتافتم بسوی سلمونی‌ای که حدودا سه کیلومتر با منزل ما فاصله داره. هستن سلمونی‌هایی که به منزل ما نزدیک‌تر باشن اما من نمیتونم با ویلچر برم داخلشون. این سلمونی داخل پاساژه و رفتن داخلش خیلی برام راحته. بعد چند دقیقه انتظار آقای سلمونی آمد و موهام را مرتب کرد و از پولهایی که جلوش گرفتم پنج‌هزار تومان بعنوان دست مزد برداشت، هرچی گفتم: کمه، بیشتر بردار، گفت: نه، کافیه. برای اینکه دست خالی نرم به مهمونی، از سلمونی رفتم به گلخانه نزدیک منزلمان و سه گلدان کوچک گل قهری برای مادر و دو برادر همسرم گرفتم. مشخصات گیاه: گیاهی است چند ساله با ساقه‌های چوبی تیغ دار که بلندی آن 50 تا 60 سانتی متر است. برگهای آن مرکب و هر گروه 3 تا 4 برگ مرکب از یک نقطه خارج شده و از آن نقطه با دمبرگ بلندی به ساقه اصلی وصل میشود. هر برگ مرکب دارای 24 تا 40 جفت برگچه باریک و دراز است و به این ترتیب هر برگ مرکب را به صورت پر طیور در می‌آورد و چون به محض تماس دست، برگها به سمت پایین خم شده و با دمبرگ به طرف ساقه جمع می‌شوند، آن را گیاه حساس می‌نامند. این گیاه بومی برزیل است. عکس و اطلاعات بیشتر

پايانه: سومین باری که رفتم این پیرایشگری‌ای که الان میرم پیشش دیدم درب مغازه‌اش را که فلزی بود و چهار چوب درب‌ش یکی دو سانت از سطح زمین اومده بود بالاتر را کلا کنده و جاش درب و پنجره‌ی شیشه‌ای کار گذاشته که ویلچرم راحت و بدون کوچکترین مانعی بره داخل مغازه‌اش، کارش منو حیران کرد، منم کلی ازش تشکر کردم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ابزار بهتر زیستن، مناسب سازی شهر برای معلولان، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: افطاری, پاساژ, پیرایشگر, سلمونی, گلخانه, گوشی, مغازه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 06 مرداد 1391 ارسال نظر(12)

سرگرمیه خانوادگی

تو پارک محل داشتم به معما گفتن دوتا بچه‌ی کلاس سومی گوش میکردم، بهشون گفتم: اگه گفتین: آن چیست که پر دارد، سیاه است، کلاغ است. بچه‌ها کلی به معمام خندیدن. بهشون گفتم: اون چه میوه‌ایست که دوتا پای سبز و دوتا کفش قرمز داره؟؟ همیشه بچه‌ها و جوان‌هایی که میان منزل‌مون را با چند بازی قدیمی مشغول میکنم، یکی از بازی‌هام اینه: به اونی که میخام سرگرمش کنم میگم: میدونی من نیروی جادویی دارم و میتونم با دست و چشم اجسام را از راه دور جابجا کنم؟؟ حتی من میتونم دست شما خواننده‌ی این مطلب را با اراده و نیروی جادو‌ایه خودم که به این نوشته منتقل کردم به حرکت دربیارم، حالا شعبده‌بازی را با هم شروع میکنیم: 1-دست‌هاتون را کنار تنتون آویزان و کف دست‌هاتون را بچسبانید به ران‌هاتون. 2-در فاصله‌ی ده سانتی یک دیوار و به پهلو بایستید طوری که پشت کف دست شما روبروی دیوار باشه. 3-همانجا که ایستادید دست‌تان را کشیده و بدون خم شدن از سر شانه بسمت دیوار حرکت بدید طوریکه فقط پشت کف دست شما بچسبه به دیوار. 4-در همین حالت که پشت دست‌تان به دیوار چسبیده به مدت یک دقیقه با نیروی بازو، به دیوار فشار وارد کنید. 5-بعد یک دقیقه فشار از دیوار دور شوید و دست خود را لخت و بی‌حس آویزان کنید، اینجاست که می‌بینید به خواست و اراده‌ی من دست شما بدون اراده و خواست شما بطرف بالا حرکت میکند.

پسآمد: بعد اینکه خودتون این بازی را انجام دادید میتونید باهاش دیگران را سرگرم کنید. وقتی این بازی را با دیگری دارید انجام میدید با کمی حرکات جادوگرانه تنور بازی را داغ کنید. امتحانش کنید خوش میگذره. جواب معما میشه گیلاس




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: بازی, پارک, جادوگر, چیست, شعبده‌بازی, کفش, کلاس, لخت, معما, نیروی جادویی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 تیر 1391 ارسال نظر(11)

تغییر روحیه

سال گذشته که میرفتم پارک دو سه ساعت یه‌جا میشستم و از فضای پارک لذت میبردم. امسال تا حالا نشده یه بار هم مثل سال گذشته بتونم توی پارک تاب بیارم، تا میرم پارک فوری حوصله‌ام سر میره یا بهتره بگم دل تنگ خانه میشم، در این مواقع از پارک میزنم بیرون و مستقیم میرم خانه، البته همیشه نمیرم خانه‌ی خودمون، تقریبا یه‌خط درمیون میرم خانه‌ی پدرم. همونطور که قبلا گفتم منزل ما و پدرم تو یه کوچه و یک جهته. وقتی میرم خانه‌ی پدرم اهل منزل میان تو حیاط و میشینن و یکی دو ساعتی با هم صحبت میکنیم و چای و میوه میخوریم، نا گفته نماند که من حتما زنگ میزنم و همسرم هم میاد پیشمون. اینکه پارسال تو پارک بند میشدم دلیلش ناامنی روانی فضای منزل پدری نبود، اتفاقا اینکه امسال تو پارک بند نمیشم دلیلش امنیت روانی و آرامش بخش بودن خانه‌‌ی پدری و خودمان است.

پاپوش: تبلیغی را دیدم با این عنوان: جشنواره حضرت علي اكبر(ع)، انتخاب جوان برتر دارای توانایی‌های خاص (جوان دارای معلولیت)، جو گیر شدم و رفتم ثبت نام کنم، ای‌کاش کلیکم از کار افتاده بود و نمیرفتم به اون صفحه، با خواندن شرایط ثبت نام به خودم گفتم: ای وای برمن که خودم را در چهل سالگی جوان میدانستم اما حداکثر سن برای شرکت در جشنواره‌ی جوان نمونه 29سال است. من جوان نیستم :-(




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آرامش بخش, امنیت روانی, پارک, تاب, جشنواره, چای, حیاط, دل تنگ, شرایط ثبت نام, فضا, لذت, معلولیت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 ارسال نظر(15)

عیدانه

برآمد بــــــــاد صبح و بــوی نوروز                                               به کام دوستـــــــــان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال                                               همایـــون بادت این روز و همه روز بالاخره بهار خانم با بایرام خان آمد.

امسال در کنار همسر عزیز و مهربانم با کلی دعاهای خیر برای همه سال را تحویل کردیم.

عید زیبای نوروز بر شما دوست عزیز و خانواده‌ی گرامیتون و همه مردم ایران و کل اهالی کره‌ی زمین خجسته باد.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: بایرام, بهار, دعاهای خیر, سال تحویل, عید, نوروز,

نویسنده : تاریخ : سه‌شنبه 01 فروردین 1391 ارسال نظر(12)

جدا شدیم

هفته پیش زنگ زدم شرکت حمل اسباب منزل و خواستم بیان برامون اسباب کشی کنن، قرار شد سه نفر با یه وانت برای 4ساعت بیان اسباب کشی و صدهزار تومان بگیرن. اگر کار اسباب کشی‌مون بیشتر طول کشید ما باید ساعتی هزینه‌ی اضافه را بدیم اما اگر کارشون زودتر تمام شد چیزی دریافت نمیکنیم. از چند روز پیش خانواده‌ی عزیز و مهربانم به زحمت افتادن و شکستنی‌ها و لباس‌ها و خیلی چیزهای دیگه را بردن 70متر اونورتر خانه‌ی بابا. امروز بعد انتشار این مطلب (ساعت ده) اسباب کش‌ها میان تا رسما جدایی این پیر داماد40ساله از کانون گرم خانواده‌ی پدریش شروع بشه. البته قبل اینکه از این کانون گرم بیرون بیام افتاده بودم تو کانون گرمتر تاهل برای همین بعد جمع شدن اسباب بابا اینا فوری بساط‌ زندگی‌ ما پهن میشه. دو نکته‌ی گفتنی در باب وسیله‌های منزل: 1- تابستان گذشته که گشتی در تهران میزدم چشمم به تلویزیون‌هایی افتاد که اصلا فکر نمیکردم خودم به این زودیها یکی از این مدلیهاشو برای خونه‌ی خودم بخرم، خوشبختانه من سه ماه پیش و قبل گرانی شدید خریدمش، الان قیمتش تقریبا 400تومن بالا رفته. 2- دوستم چند ماه پیش برای منزلشون از اون یخچال فریزرهای دوقلوی پهلوب‌پهلو که جلوش یخ و آبریزگاه داره خرید. وقتی باهاش حرف میزدم بشوخی ازش میپرسیدم: از آبریزگاه یخچالتون آب میخوری؟ اونم بهم میگفت: خدا خفت نکنه با این حرف زدنت، اینهمه پول دادم یخچال با کلاس خریدم حالا هر وقت میرم سر یخچال آب خنک بخورم یاد آبریزگاه(توالت)میافتم!! مثل اینکه اون دوستم منو نفرین کرد که به دردی که خودم به جونش انداختم گرفتار بشم تا بفهمم وقت آب خوردن چه کشیده، چون برای خونمون  یکی از این یخچال فریزرهای دوطبقه که آبریزگاه داره خریدم.

پاپوش: بشوخی به پدر و مادرم و همسرم میگم: با این گرونی و هزینه‌های بالا و مستمری کم ما، حالا باید اول بسم‌الله آجیل و شیرینی و پول دستی(عیدی) هم به ملت بدیم!؟ اصلا چه کاریه شما(پدر و مادرم) برید اون خانه!؟ همینجا دور هم هستیم و خوش میگذرونیم و از جیب بابا میخوریم دیگه :-)




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: آبریزگاه, اسباب کشی, انتشار, بساط‌ زندگی‌, تلویزیون, حمل, دوقلو, شرکت, مستمری, منزل, هزینه, یخچال فریزر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 26 اسفند 1390 ارسال نظر(10)

اشک شادی

تا حالا شده توی مسافرت ماشینتون تو جاده‌ای تنگ و باریک بیافته پشت یه ماشین کنده گنده‌ که کلی صدای گوش و دل خراش و بوی گند و دود سیاه تولید میکنه و راننده اتول شما که پشت ماشین کنده گنده است هیچ رقمه نتونه از ماشین کنده گنده سبقت بگیره؟؟ حالا فکر کنید‌ اتول شما توی جاده‌ای عریض و طویل و خلوت بیافته پشت ماشین کنده گنده و راننده‌ی اتول شما هیچ رقمه از ماشین کنده گنده سبقت نگیره!! اینجاست که راننده حسابی اشک آدمو درمیاره. داستان من تو زندگیه خواهر و برادرم حکایت همین ماشین کنده گنده توی جاده‌ای عریض و طویل و خلوته که خواهر و برادرم تا منه کنده گنده به مقصد نرسیدم فکر سبقت گرفتن ازم به ذهنشون خطور نکرد. البته برای اینکه حق مطلب را شایسته و بایسته بجا بیارم باید بگم: خواهر و برادر من نقش مامور بدرقه‌ی منه کنده گنده را داشتن تا به سلامتی به مقصد مطلوب برسم. بعد به سرانجام رسیدن من داداشم افتاد تو شاه‌راه ازدواج و بسلامتی هفته پیش عقد کرد. اونقدر داداشم برام عزیزه که وقتی بغلش کردم ازدواجشو بهش تبریک بگم فرتی زدم زیر گریه!! وسط مجلس ملت همه جمع شدن دور من و هر کسی یجور بهم دلداری میداد، یکی داداشمو دعوا میکرد تا دل من خنک شه!! یکی هم با ناز و نوازش میخواست گریه‌ی منو بند بیاره!؟ اینجاش شوخی بود. ایشالله بسلامتی و به زودی ازدواجی شایسته قسمت همه مجردها بشه.

ته‌بندي: با همسرم رفتیم فروشگاه و برای مجلس عقدکنون داداش عزیزتر از جانم کت شلوار نو خریدم، همسرم هم به انتخاب خودش برای اون کت که با پیراهن عقد خودم پوشیدمش کراوات خرید. من برای عقد خودم کت و شلوار نخریدم.

تابستانی که گذشت با یه نوار باریک پارچه‌ای اونقدر تمرین گره زدن کراوات کردم تا زیباترین نوع گره‌ها را یاد گرفتم و الان سه سوته کراوات گره میزنم. خوبه بدانید بیشتر از چهل شکل و مدل میشه کراوات گره زد.

بالشتك‌ها ی کاهنده فشار در زخم بستر در ويلچر زخمهاي پوستي علل ايجاد زخم بستر




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، لينك، عکس،
:: برچسب‌ها: ازدواج, بدرقه, برادر, پیراهن, جاده‌, خواهر, دعوا, دلداری, راه, زیباترین, سبقت, شاه, شوخی, طویل, عریض, فروشگاه, کت شلوار, کراوات, گره, گریه, ماشین, مامور, مسافرت, ناز, نوازش,

نویسنده : تاریخ : جمعه 19 اسفند 1390 ارسال نظر(17)

خروج از افسردگی معلولیت

کتاب‌هایی که در زمینه‌ی شاد زیستن و تغییر راه و شیوه‌ی زندگی نوشته شدن واقعا مفیدن و به من خیلی کمک کردن که بتونم به حال خوب برسم. بعد مطالب توی کتابها، دو رویداد دیگه کمک کرد که حالم عالی و متعالی بشه، اولیش را پدرم اینطوری رقم زد: چند سال پیش پدرم این خانه‌ای را که الان توش ساکن هستیم را خرید و بهم گفت: پسر جان این خانه را برای تامین آتیه تو خریدم که بعد ما، خدا نکرده آواره نشی، هر وقت هم بسلامتی ازدواج کنی این خانه را در اختیار تو و همسرت میذارم تا هیچ وقت نگران مسکن نباشی. با اینکه این کار پدرم خیلی بهم حال‌داد و کلی به آینده بخصوص برای ازدواج امیدوارم کرد، اما یجورایی هم بیقرارم کرد، آخه با خودم میگفتم: آدم که درآمدی نداشته باشه با خانه میتونه چه کنه؟ نمیشه که از آجرهای خانه بعنوان خرج خانه استفاده کرد. تا اینکه اتفاق مهم دوم افتاد تا حالم را متعالی کنه، در دوره‌ی اول ریاست جمهوری دکتر محموداحمدی‌نژاد یکی از ایمیل‌هایی را که برای هر مسئولی فرستاده بودم را به قسمت رسیدگی به شکایت‌های مردمی دفتر ریس جمهور فرستادم، چند ماه بعدش باهام تماس گرفتن و گفتن: هرچی مدرک داری را بیار فلان جا جهت برسی و به جریان انداختن پرونده‌ات. بعد کلی(بیشتر از یکسال) رفت و آمد و از این کمیسیون به اون کمیسیون رفتن، بآلآخره ارتش پذیرفت به سربازش که در زمان خدمت سربازیش معلول شده مستمری ازکار افتادگی بده. داشتن کار و درآمد و حقوق ماهانه به هر معلولی بی‌نهایت اعتماد بنفس و حس و حال و انرژی‌مثبت و امید به آینده روشن میده.

پسينه: در دو مطلب اخیر تجربه خودم در مورد ریشه و دلیل افسرده حالی معلول‌ها و راه کمک بهشون را برای کسانی که با معلول‌های افسرده حال در ارتباط هستن بیان کردم. امیدوارم همه دوستان معلولم پر پرواز خودشونو داشته باشن.

غم و افسردگي در ناتوانی حرکتی




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، تجربه‌، ابزار بهتر زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: ارتش, ازکار افتادگی, افسرده, تامین آتیه, تجربه, تغییرشیوه‌‌زندگی, دوستان, ریاست جمهوری, شادزیستن, شکایت‌مردمی, کتاب, کمیسیون, مدرک, مستمری, مسکن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 05 اسفند 1390 ارسال نظر(9)

خروج از افسردگی معلولیت

دو سه سال اول معلولیتم تمام دغدغه‌هام پیدا کردن چاره برای پیآمدهای زیاد و شدید آسیب نخاعی بود: چطور بشینم؟ با سرگیجه‌ی زمان نشستن چه کنم‌؟ چطور توالت و حمام کنم؟ با سوند چه کنم؟ چطور از کاندم استفاده کنم؟ و کلی چیزهای دیگه. بدست آوردن راه‌کار برای هر مورد شاید یکی دو سال طول کشید اما با زحمت فراوان برای خانواده‌ام و خودم با آزمایش و خطا و کسب تجربه زندگی با این شرایط سخت جسمانی برام عادی شد. از اونجا بود که یواش یواش فکرهایی میآمد به ذهنم که بدجور حالم را میگرفت، مثلا: من وبال گردنم، من آینده‌ای ندارم، من نمیتونم مستقل بشم و کلی فکرهای ضدحال که همه‌ی نخاعی‌ها تجربش کردن. یه وقت به خودم آمدم دیدم مدت‌هاست نخندیدم و همیشه تو فکرهای ناراحت کننده هستم و همیشه ماهیچه‌های صورتم منقبض و خسته هستن. خوندن چند کتاب در مورد شاد زیستن خیلی بهم کمک کرد تا از اون حالت‌های بد افسرده حالی خارج بشم. دو نکته‌ که برام خیلی مفید بود و خیلی بهم کمک کرد اینا هستن: 1_ما آدما اونچه را که داریم را نمیبینیم!! خیلی‌ها حاضرن کلی زحمت بکشن تا به اینجا که ما هستیم برسن!! شخصی که کنار دریا زندگی میکنه دریا را فراموش میکنه و شاید اصلا نبیندش، ولی ما با برنامه ریزی و صرف هزینه میریم کنار دریا تا با حواس پنج‌گانه ازش لذت ببریم. این اصل میگه: تو زندگیت دقت کن و چیزهای مثبتی که داری و (پدر، مادر، خواهر، برادر، سقفی برای آرمیدن و....) خیلی‌ها در آرزوی داشتنش هستن را پیدا کن و برای اونها خوشحال و شکر گزار باش. 2_پیدا کردن نقش خود در دنیا و جامعه و خانواده. اول این نکته را جدی نگرفتم و با خودم گفتم: آخه من چه نقشی میتونم تو دنیا و جامعه و خانواده داشته باشم!؟ کلی روی این داستان فکر کردم و دیدم انگار یه نقشک‌هایی دارم، مثلا اینکه: شدم موجب وحدت فکری و عملی خانواده، واضح میدیدم خانواده‌ام یک فکر و هدف دارند: خوشحال و راحت و آرام زندگی کردن من. وقتی میدیدم فامیل و دوستانم هر هفته میان منزل‌ما و جویای احوالمون میشن و برای هرگونه کمک اعلام آمادگی میکنن، به خودم میگفتم: جمع کردن خانواده نقش منه. یه روز که داشتم به این موضوع فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که من نقش یه پل را دارم، پل‌ها هر شکلی که باشند به مردم کمک میکنند که با اطمینان و آرامش به مقصد و هدف برسند. منم همیشه با خودم گفتم: خدا به من این نقش را داده که دیگران را به سرانجام خیر و رضایت قلبی و شکر گزاری برای داشته‌های مثبت و نداشته‌های منفی‌شون برسونم. نتیجه مثبت اندیشی‌هام این شد که یه روز.....  ادامه دارد.....

پيآمد: از اول در بدترین شرایط هم به کسی جز خانواده‌ام دردمو نگفتم و در جواب احوال پرسی دیگران همیشه گفتم: شکر خدا خوبم، همیشه همه پشت سرم گفتن عاشق این اخلاق من هستن. اینطوری من و دیگران غیر مستقیم بهم انرژی مثبت میدیم. میگن اگه آدم چهل بار مطلبی را تکرار کنه اون مطلب ملکه ذهنش میش(وبلاگ نویس‌ها این ماجرا را تجربه کردن). حتی اگه الکی بگیم خوبیم به حال خوب میرسیم

طب فیزیکی و توانبخشی(ببینیدش خوبه)

یه مطلب انحرافی که قبلا نوشتم




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: آزمایش و خطا, آسیب نخاعی, اعلام آمادگی, افسرده حالی, پل, جامعه, چاره, چطور, حواس پنج‌گانه, خانواده, دنیا, رضایت قلبی, سرگیجه, شاد زیستن, شکر گزاری, ضدحال, عاشق, کتاب, کمک, نتیجه مثبت اندیشی, نقش خود, هرگونه, وبال گردن, وبلاگ نویس‌, وحدت فکری و عملی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 28 بهمن 1390 ارسال نظر(12)

مادر زن سلام

بعد عقد به همسرم گفتم: من از رسم و رسوم بعد ازدواج خبر ندارم، اهل خاله بازی هم نبودم که این چیزا را بدونم، هر وقت کار و مراسمی بود که انجام دادنش نشانه‌ی ادب و احترام و..... بود بهم بگو تا انجامش بدیم، چون دوست دارم هرکاری که درحد توانم هست را انجام بدم. همسرم گفت: من ازت توقع ندارم، اما حالا که خودت میگی بدان و آگاه باش که: رسمه بعد عقد داماد میره منزل پدر عروس. گفتم: خوب شد گفتی، میتونیم چند روز دیگه که شب چله است بریم منزل پدرت. اینطوری با یه تیر دونشان زدیم: هم مادر زن سلام را بجا آوردیم، هم رفتیم شب نشینی و عرض ادب شب چله. برای روز مورد بحث مادرم یه قواره پارچه بعنوان هدیه داد ببریم برای وزیر جنگ، وزیر جنگ به مادر زن میگن، شکر خدا مادر همسرم ساده و بی‌ریا و پر از مهربانیه. به سفارش مادر و پدرم یجا تو مسیر منزل پدر زن میوه و شیرینی و یک پیراهن برای پدر زن گرامی گرفتیم که هیچ رقمه کوتاهی نکرده باشیم، البته من گفتم گل هم بگیریم اما همسرم نگرفت. خلاصه، رسیدیم منزل پدر زن و اولین مهمونیه متاهلی آغاز شد، با خانواده‌ی همسرم میگفتیم و میخندیدیم. همسرم قبلا بهم گفته بود که برادر وسطیش همش سرش تو روزنامه و اخبار تلویزیونه و زنش از این اخلاقش شاکیه. وقتی زمان پخش اخبار برادر زنم شبکه‌ی پخش اخبار را گرفت بهش گفتم: میدانی خواهرت برای ازدواج با من چه شرطی گذاشت؟ با تعجب گفت: نه!! مگه شرط گذاشت!؟ با یه چشمک برای اشاره به شوخی بودن ماجرا بهش گفتم: خواهرتون گفت: فقط بشرطی زنت میشم که مثل داداشم مدام نخواهی روزنامه بخوانی و اخبار ببینی. یه دفعه خونه منفجر شد از خنده، برادر زنم فوری کانال را عوض کرد و شروع کرد به گله کردن به خواهرش که: این دیگه چه شرطی بوده!!؟ چرا نمیخواهی شوهرت روزنامه بخونه و اخبار ببینه؟؟؟ مگه من چه هیزم تری به‌ تو فروخته بودم که اینطوری از پشت خنجر زدی!؟ سر این ماجرا هم کلی خندیدیم. خوشبختانه همسرم جنبه‌ی شوخی را داره و البته خودم هم براش توضیح دادم که شوخی‌هام فقط برای خنده است نه برای طعنه و گوشه و کنایه زدن. وقت برگشتن به منزل مادر زن گرامیم بهم یه لباس زمستونی هدیه داد و شب‌چره‌ی شب چله داد ببریم برای خانواده‌ام، برادر وسطی همسرم هم زحمت کشید و مارو با اتول برادر بزرگه رسوند منزل، دست همه‌شون طلا.

پسآمد: هفته‌ی پیش 39سالگیم تمام شد و بسلامتی رفتم تو چل چلی. در حال حاضر از ترس ننه سرما برای چل چلی کردن از منزل خارج نمیشم، آخه این عروس هزار داماد یهو گریبان آدمو میگیره و میندازه تو رخت‌خواب، منم با علم به این خطر، فقط وقتی لازم باشه، اونم با استفاده از کلیه‌ی امکانات پیشگیرانه، میرم طرفش. ایشالله با آمدن عمو نوروز با دختر چهل گیسش نسیم بهاری میریم صفا سیتی چله نشینی.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، تجربه‌، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اخبار, جنبه‌ شوخی, چشمک, چل چلی, چله نشینی, خاله بازی, رسم و رسوم, روزنامه, شب چله, شب‌چره‌, شرط, صفا سیتی, طعنه, عمو نوروز, کنایه, گیس, مادر زن سلام, میندازه تو رخت‌خواب, نسیم, وزیر جنگ,

نویسنده : تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390 ارسال نظر(21)

بفرمایین عقدکنان بصرف....

شبها با این فکر می‌خوابیدم که: دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ همون شب‌ها خوابی دیدم که ناجور دلمو قرص و عزمم را برای سر گرفتن این ازدواج راسخ کرد. با نامزدم و خانواده‌ها هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم جمعه‌ی قبل از محرم با حضور خانواده‌ی دو طرف در منزل ما عقد کنیم. من تو منزل بودم و خانواده‌ام کارهای عقد را پیش میبردن: خریدهای لازم و مرسوم قبل عقد، هماهنگی با عاقد، کرایه‌ی میز و صندلی و بشقاب و ....، سفارش میوه و شیرینی و کیک و شام و.....،. از روز قبل عقد خانواده‌ام مشغول جمع کردن و آماده کردن منزل برای چیدن میز و صندلی‌ها بودن. روز عقد کنان همه با حداکثر توان کار میکردن و منم روی ویلچرم نشسته بودم و نظاره‌گر الطاف بی‌کرانشان بودم. بعد اینکه خواهرم اطاق عقد را در نهایت هنرمندی درست کرد ماشین گرفت و رفت عروس را از آرایشگاه آورد. عروس و همراه‌هاش رفتن تو اطاق عقد. نم‌نم خانواده‌ی دوطرف رسیدن. همه تا رسیدن عاقد مشغول صحبت بودن و داداشم و خواهر‌هام و خواهر‌زاده‌هام که خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده از مهمانها  پذیرایی میکردن(کلا 32نفر بودیم). دستیار عاقد که پیرمردی70ساله بود اول اومد و برای ماست‌مالی کردن تاخیر عاقد شروع کرد به وقت تلف کردن و خواندن شرایط ضمن عقد که به زن حق درخواست طلاق میده، من هم برای محکم کاری گفتم دو مورد زیر را خط بزنه: ابتلای زوج به امراض صعب‌العلاج به نحوی كه دوام زناشویی برای زوجه مخاطره‌انگیز باشد. در صورتی كه پس از گذشت 5 سال، زوجه از شوهر خود به جهت عقیم بودن و یا عوارض جسمی دیگر صاحب فرزند نشود. با این شرط که رسید: زوج بدون رضایت زوجه همسر دیگری اختیار كند یا به تشخیص دادگاه بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید، بشوخی گفتم: این را از عروس بپرسید. اون بنده خدا هم پرسید، جواب عروس یادم نیست اما احتمالا گفته: لامپ اضافه خاموش. عاقد که شبیه (خاتمی) خطیب جمعه تهران بود آمد، هنوز باسن دوبله سوبله‌اش به صندلی نخورده بود که مشغول تناول شد، دستیارش هم ازمون امضا میگرفت. بالآخره منو احضار کردن کنار عروس و حاجآقا هم شروع کرد به جاری کردن خطبه عقد، عروس بعد گشت و گذار تو باغ‌گل و آوردن گل و گلاب، بله را گفت. نوبت من شد که بله بگم، جواب من تعجب همه را برانگیخت!! چرا که گفتم: قربت الی الله بله. دیگه من و عروسم بهم حلال شدیم. بعدش: خانواده‌ها اومدن و بهمون تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن، که از همه ممنونیم. کیک خوردیم. عکس یادگاری انداختیم و شام خوردیم. با رفتن مهمان‌ها، عروس هم با خانواده‌اش رفت و منو تنها گذاشت. آخر شب خانواده‌ی عزیز و مهربانم خیلی جنگی و جهادی شروع کردن به بازگرداندن منزل به وضعیت قبلیش، اگر کمک خواهر و داماد و خواهرزاده‌هام نبود عمرا همون شب کارها به پایان میرسید(دستشون طلا).

پسرفت: داداشم ازم پرسید: داستان اون قربت الی الله، بله، که گفتی چی بود؟ گفتم: چند روز قبل عقد خواب دیدم پشت درب‌های ورودی مسجدالحرام کنار چند نفر ایستادم، اونجا یکی یکی قصد قربت میکردن و تکبیرة الاحرام میگفتن و وارد حیاط مسجدالحرام میشدن، برای طواف و زیارت خانه خدا، در همون خواب بهم الهام شد که اینطوری عمل کنم.

خاطرات یک عاقد

گروه فرهنگی،اجتماعي یاران نگار همدان




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، لينك، ازدواج معلولین، عکس،
:: برچسب‌ها: آرایشگاه, اطاق عقد, الهام, امراض صعب‌العلاج, بشقاب, تکبیرة الاحرام, جنگی, جهادی, حلال, خانه خدا, خرید, خواب, دادگاه, داستان, دوبله سوبله, زناشویی, زیارت, سفارش, شام, شیرینی, طلا, طلاق, طواف, عروس, عقدکنان, عقیم, قربت الی الله, کیک, مرسوم, مسجدالحرام, میوه,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 بهمن 1390 ارسال نظر(27)

نامزد بازی

بعد نامزدیمون، بهی، یا بهتره بگم نامزدم تقریبا هر چهار، پنج روز یه بار میآمد پیشم، اتفاقا یکی دو بار هم توالت و حمام رفتنم را دید. حرف‌هایی که خانواده‌ام با نامزدم میزدن در مورد وفاداریش و رفیق نیمه‌راه نبودنش و حمایت‌شون ازمون بود. ما هم اگه نامزد بازی برامون وقتی میگذاشت در مورد نوع و زمان عقد و عروسی و خرید و نوع لوازم منزل حرف میزدیم. نامزدم میگفت: بهتره عقدمون قبل محرم صفر باشه تا بتونم شب‌ها پیشت بمونم. اما من تردید و نگرانی زیادی داشتم و میگفتم: عقد باشه برای بعد محرم صفر تا بتونیم بعد آشنایی کامل تصمیم بگیریم. بالاخره قرار گذاشتیم که توی یکی از عید‌های قربان یا غدیر یه عقد ساده خودمونی با حضور دو خانواده بگیریم. پدرم مدارکمون را برد دفتر ازدواج، اونجا برامون پرونده تشکیل دادن و نامه دادن که بریم برای آزمایش خون و ادرار. آزمایشگاه رفتن‌مون مدام عقب میافتاد، یه‌روز نامزدم سرکار بود، یه‌روز من نمیتونستم برم بیرون، روزی که هردو آماده بودیم هوا بارانی بود. داستان ما شده بود حکایت اون جوک که میگه: یارو میره تو جهنم ایرانی‌ها میبینه همه نشستن دارن صفا میکنن و خبری از تنبیه با قیر داغ نیست، می‌پرسه: جریان چیه؟ میگن: اینجا یک روز قیر نیست، یک روز قیف نیست، یه روز قیر و قیف هست، سوخت نیست، روزی که سوخت هست کبریت نیست، روزی که همه‌چیز هست مامورش نیست!. عید قربان مطابق رسوماتی.....کلی پیاده شدم و دوتا النگو عیدی دادم به نامزدم. از روزی که با نامزدم آشنا شدم آسمان باهامون سر ناسازگاری گذاشته بود و مدام می‌بارید و ما را در آزمایشگاه رفتن همراهی نمیکرد، بالاخره دو روز قبل عید غدیر دل به باران زدیم و رفتیم آزمایش دادیم، خوشبختانه نتیجه‌اش مطابق میل ما بود. هنوز تو شوک عید قربان بودم که خوردم به عید غدیر، اینبار برای اینکه نامزدم بتونه روزهای آخر و لحظه‌های شاد با خانواده و با همکاران بودنش را ثبت کنه دوربین عکاسی‌ای را که تازه خریده بودم را بعنوان عیدی تقدیمش کردم. چون آزمایشگاه رفتن‌مون دیر شد، عقدمون عقب افتاد و این برای من که نگران و مردد بودم خوش‌شانسی بحساب میآمد، تا اینکه یک شب........ادامه دارد

پيوست: در مراسم خواستگاری و نامزدی و بعدش والدین من و والدین نامزدم چند بار به نامزدم گفتن: تو باید تحت هر شرایطی تا آخرین لحظه عمرت با مهرداد باشی و اونو تنها نذاری. منم چند بار در جوابشون گفتم: من اصلا زندگی اجباری و تحت هر شرایطی را نمیخام. همیشه راه جدایی در زندگی با من برای هر دو طرف بازه.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: النگو, توالت و حمام, جهنم ایرانی‌ها, جوک, دفتر ازدواج, دوربین عکاسی‌, رفیق نیمه‌راه, عقد و عروسی, غدیر, قربان, قیر داغ, قیف, لوازم منزل, محرم صفر, نامزد بازی, نامزدی, وفاداری,

نویسنده : تاریخ : جمعه 23 دی 1390 ارسال نظر(16)

نامزد کنون
بعد خواستگاریه انتحاریه ما، چند روزی تو منزل بهی‌اینا مراسم مخ زنون بوده، بهی میگفت: تا وقتی منزل بودم همه‌چیز خوب بود، اما وقتی میرفتم سرکار و برمیگشتم، مخالفت‌ها شروع میشد. خانواده‌ی بهی بهش میگفتن: اینها که اینهمه از زندگی پسرشون بد تعریف کردن وای به زندگی واقعیش!! خلاصه، اونقدر بهی و خانواده‌اش رو مخ هم رژه میرن و میان تا بالآخره به نتیجه میرسن. بهی پیامک زد: برای اینکه بدانی نتیجه خواستگاریت چیه، زنگ بزن به داداشم. با ترس و لرز زنگ زدم، آخه ماشالله داداش بهی بزرگ مردیه که یه کشیده به کسی بزنه طرف برای همیشه میخوابه، بعد مقدمه چینی یجورایی که درست یادم نمیاد پرسیدم: اجازه میدین مجددا با خانواده بخدمت شما برسیم؟ هنوز، بفرمایید، خوشحال میشیم، قدمتون روی تخم چ....گفتن داداش بهی تمام نشده بود که گفتم: پس با اجازه‌تون پنج‌شنبه ساعت‌پنج ما یک حلقه‌ هم بعنوان نشان میاریم که تقدیم کنیم. پنج‌شنبه بعد نهار و چای، لباس پوشیدم و  هدیه‌هایی را که خواهرهام (خدا خیر دنیا و آخرت را بهشون بده) زحمت خریدنشونو کشیده بودن را برداشتیم و ساعت سه از خانه خارج شدیم، باز به ترافیک خوردیم، خوشبختانه اینبار دیر نرسیدیم. هوا سرد بود و نم‌نم بارانی هم میبارید. جلوی درب منزل بهی‌اینا از ماشین آمدم روی ویلچر و وارد منزل‌شون شدیم. ابتدا با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. برای روشن و گرم شدن موتور مجلس، شوهر خواهر بهی گفت صلوات بفرستیم، منم یکم نمک ریختم و گفتم دومی و سومی را هم بفرستید تا بهتر بریم سر سخن دوست که خوش است. خطاب به خانواده‌ی عروس گفتم: همونطور که قبلا خدمت بهی خانم عرض کرده بودم، من جهيزيه نمیخوام، اسباب زندگی و منزل را خودم تهیه میکنم، البته من سرمایه دار نیستم، یه‌مقدار اندکی پس‌انداز دارم که در اختیار بهی خانم میذارم، خودش با اون هر کار دوست داشت بکنه، میتونه همه را طلا بگیره، میتونه وسیله‌ی منزل بگیره، میتونه عروسی بگیره، کلا مدیریت مالی دست عروس خانم باشه. وقتی همه‌چیز بخیر پیش رفت، با کسب اجازه از والدین بهی، مادرم چادر سفید را انداخت رو سر بهی و حلقه‌ی نشانمو دستش کرد. بعد من از خانواده‌ی بهی خواستم که اجازه بدن بهی بیاد منزل ما تا بیشتر با هم آشنا بشیم و در مورد همه‌چیز با هم صحبت کنیم. اینطوری بود که من نامزد کرده برگشتم خانه.ادامه دارد......... پاپوش: با این اوضاع که پول ملی داره مدام ارزشش را در برابر طلا و پول‌های خارجی ازدست میده، همه داریم روز به روز فقیرتر از قبل میشیم، در این میان هستند افراد خجسته‌ای که بجای رانت خواری، فیلشون یاد ازدواج و خریدن اسباب منزل میکنه و پیه کابوس ازدست دادن کل پس انداز و زیر بار وام رفتن را به تن شون میمالن. 


:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: اسباب زندگی و منزل, پول ملی, جهيزيه, چای و شیرینی و میوه, حلقه نشان, خواستگاری, رانت خواری, کابوس, مخ زنون, مدیریت مالی, نامزد کنون, نم‌نم باران,

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 دی 1390 ارسال نظر(31)

ماجرای روز خواستگاری

بفرموده، زنگ زدم به موبایل برادره بهی، بعد تیکه پاره کردن تعارف‌های متداول، پرسیدم: اجازه هست به میمنت و مبارکی بخدمت‌تون برسیم؟ برادره بهی گفت: تشریف بیارین، قدمتون روی تخم چشم‌. قرار خواستگاری شد پنج‌شنبه ساعت‌پنج. ما ساعت سه حرکت کردیم اما چون با مسیر آشنا نبودیم به ترافیک خوردیم، یه‌مقدار متنابهی هم توی محل‌شون گیج خوردیم اما بالاخره ساعت شش رسیدیم منزل بهی‌اینا. طبق معمول تمام این مجالس اول همه چیز سرد بود، نم‌نم یخ‌ها آب شد، خانواده‌ی بهی از عروس و کمالاتش تعریف میکردن، من و خانواده‌ام هم از محدودیت‌ها و ضعف‌ها و عیب‌ها و ایرادهام می‌گفتیم. مثلا من گفتم: به دلیل سرما و برف و باران من تمام زمستان را از خانه خارج نمیشم و این موجب میشه بعضی وقت‌ها ایرادگیر و بی‌اعصاب بشم‌. خانواده‌ام مطابق اونچه که قدیم‌ها از درون پرونده‌های پزشکیم متوجه شده بودن سر بسته گفتن: پسر ما میل و توانایی جنسی نداره و بچه دار نمیشه. من گفتم: به‌دلیل اینکه من معلول هستم و هر زنی هر زمانی میتونه قانونی ازم جدا بشه، به همین دلیل من مهریه بیشتر از 14سکه به هیچ کس نمیدم. در نهایت گفتم: چند نکته مهم هم هست که باید خصوصی به بهی بگم؟ با بهی رفتیم تو اطاق خوابشون، گفتم: من مادر و پرستار نمیخام، باید با هم دوست باشیم و همیشه در هر موردی حرف بزنیم تا دلخوری‌های کوچیک تبدیل به عقده‌های بزرگ نشه، و......، داشتم می‌گفتم: طبیعیه که خانواده‌ام از مسائل جنسی من خبر نداشته باشند، از روز اول بهت گفتم من فوری بچه میخام، این یعنی من‌هم مثل همه‌ی مردها میتونم.......، تازه داشت این بحث داغ گل مینداخت که داداش‌های بهی با چراغ قوه ریختن تو اطاق، آخه داغیه بحث موجب سوختن فیوزه برق منطقه و رفتن برق شده بود. اینجا ما هم خدا حافظی کردیم و برگشتیم منزل. وقتی رسیدیم منزل، بهی پیامک داد که: خانواده‌ام وقتی اومده بودن منزل‌تون تقریبا راضی به ازدواج‌مون شده بودن اما با حرف‌هاتون در این مجلس، همه مخالف شدن.  ادامه دارد.......

پايانه: ما تمام سختی‌های زندگی با یک فرد قطع نخاع را بارها شدیدتر از اونچه که هست بیان کردیم تا طرف مقابلمون با آگاهی تصمیم بگیره. طبق مثلی معروف: ما همه چیز را به مرگ گرفتیم که تب رضایت‌بخش باشه.

مسايل جنسي پس از آسيب نخاع




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، طنز، لينك، جنسی، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: 14سکه, بحث داغ, برق منطقه, ترافیک, تعارف, چراغ قوه, خواستگاری, دلخوری, عروس, عقده, فیوز, مسائل, مهریه, میل و توانایی جنسی,

نویسنده : تاریخ : یکشنبه 04 دی 1390 ارسال نظر(10)

برای رسیدن به تفاهم

چون خانمی که ازش یاد میکنم بهیار بیمارستانه، اونو با نام بهی بشناسید. به بهی گفتم: والدینت اجازه میدن با یک معلول قطع نخاع ازدواج کنی؟ بهی گفت: تصمیم گیرنده خودم هستم و میتونم رضایت اونها را جلب کنم. گفتم: شرایط من طوریه که نباید همسرم بره سر کار و باید همیشه در منزل کنارم باشه و هیچ شبی نباید من را در خانه تنها بذاره، میتونی کارت را رها کنی؟ بهی گفت: تا شب عید تعهد دارم و نمیشه نرم سرکار، از اون به بعد نمیرم. گفتم: من از زن نازک نارنجی و گریه‌او و قهراو، اهل یکه بدو کردن با بزرگتر، حاضر جواب و تنش آفرین و از همه مهمتر از کسی که با صدای بلند فکر کنه اصلا خوشم نمیادهآاا. بهی گفت: من هم هیچ کدوم از این اخلاق‌ها را ندارم، خیلی دیر و بندرت عصبانی میشم که اونهم با سکوت حل میشه. گفتم: من به هیچ کس 14سکه بیشتر مهریه نمیدم. بهی گفت: مهریه برای من مهم نیست اما گمان نمیکنم خانواده قبول کنن. گفتم: من مراسم شلوغ پلوغ و دینبلو دانبول نمیخام. بهی گفت: منم شلوغ کاری دوست‌ندارم. کلی پیامک نوشتم و خواندم، برای من که هفته‌ای 4پیامک هم زیاد بود روزی200پیامک یعنی انفجارمخ. چند روز بعد با خواست من، بهی آمد پارک محلمون کمی باهم حرف زدیم و ازش خواستم بیاد منزلمون تا پدر و مادرم ببیننش، از من اصرار و از او خجالت، خلاصه هر طور که بود گولش زدم و بردمش منزل. والدینم بهی رو پسندیدن و از زندگی من و شرایط زندگی با من گفتند که: در آینده تو با پسر ما در این خانه تنها زندگی خواهی کرد، آیا این توانایی را در خودت میبینی کاری که الان بین 4نفر تقسیم میشه را تنها و بدون اخم و تخم و اه و پف انجام بدی؟ بهی گفت:بله. به بهی گفتم: شرط و اصل مهم از نظر من اول رضایت کامل خانواد‌ه‌ی شماست، من میخواهم خانواد‌ه‌ام و کسایی که دوستم دارند را گسترش بدم، نه اینکه برای خودم دشمن بتراشم، پس به خانواده‌ی گرامیت بگو اول بیان شرایط من را ببینند، اگر پسندیدند و اجازه دادند یک قدم دیگر پیش بریم. بهی حرفم را قبول کرد و رفت که بره رو مخ خانواده‌اش. ادامه دارد...... پيآمد: بچه‌های جنگ الکترونیک، دمتون گرم که با به دست گرفتن کنترل هواپیمای جاسوسی آمریکایی و سالم به زمین نشاندنش کف همه کارشناس‌های نظامی را بریدن. من از این کار بزرگ احساس غرور و رضایت بی‌نهایت کردم. بچه‌ها متشکرم.

دانشمندان کانادایی گروه جدیدی از سلول‌ها را در نخاع یافتند که همانند سلول‌های بنیادی نورونی رفتار می‌کنند و می‌توانند راه جدیدی را در درمان آسیب‌های نخاعی ارائه کنند. محققان با استفاده از مجموعه‌ای شامل 122 ژن نشانگذار دریافتند که بعضی از سلول‌های شعاعی نخاع شباهت بسیاری به گروه‌های سلول‌های بنیادی نورونی دارند. دستگاه عصبی قادر به ترمیم خود نیست بنابراین با شناسایی این سلول‌های بنیادی جدید شبیه به سلول‌های شعاعی نخاع و با کمک ژن‌ها می‌توان این سلول‌ها را به روشی فعال کرد که قادر باشند قسمت‌های آسیب دیده نخاع بزرگسالان را در طیف وسیعی از بیماری‌ها از جمله تحلیل عضلانی نخاعی، "ام. اس" و قطع نخاع را بازسازی کنند. این دانشمندان در تحقیق بر روی سلول‌های بنیادی نورونی از بعضی ژن‌های شناخته شده که برای یافتن سلول‌های مستقر در وسط نخاع به عنوان نشانگذار رفتار می‌کنند، استفاده کردند. پیش از این سلول‌های بنیادی نورونی در داخل نخاع کشف شده بودند، درحالی که این گروه جدید در سلول‌های شعاعی نخاع و در لبه‌های طناب نخاعی شناسایی شدند. موقعیت این سلول‌های تازه کشف شده به طور شگفت انگیزی مناسب است و می‌تواند با حداقل آسیب‌های جانبی به ترمیم نخاع در طول بیماری و یا پس از یک تصادف کمک کند.

 

یك معلول قطع نخاع در خصوص روز جهانی معلولان به ایرنا گفت




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پزشکی و درمان، اخبار ترميم نخاع، لينك، تجربه‌، تکنولوژی، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: احساس غرور و رضایت, ازدواج, بهیار, بیمارستان, پیامک, جنگ الکترونیک, خجالت, دشمن, سلول‌های بنیادی نورونی, قطع نخاع, کشف, معلول, مهریه, همسر, هواپیمای جاسوسی آمریکا, والدین,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 آذر 1390 ارسال نظر(15)

آشناییم با خانمی برای ازدواج

یادت هست دوماه پیش گفتم با تیپی انتحاری رفتم عروسی؟ ما از طرف خانواده‌ی عروس دعوت بودیم، نمیدونم داماد بروجردی که پزشک ارتشه چه نمکی توی غذاش ریخته بود که فوری منه ارتشیه بازنشسته را نمک گیر و مثل خودش بازن‌نشسته کرد!؟ همون شب که از عروسی آمدیم خانه، هنوز کراواتمو وا نکرده بودم که تلفنم یه تک زنگ خورد. فردا صبحش دوباره تلفنم زنگ خورد، گوشیو برداشتم گفتم: بفرمایین. از اونور خط خانمی گفت: شما تو سایت همسریابیه ایران زندگی برام پیام گذاشته بودین، من مایلم با شما آشنا بشم. گفتم: چندتا لینک براتون گذاشته بودم، اونها را دیدید؟ نوشته‌هام را خواندید؟ خانم اونور خط گفت: ندیدم و نخواندم، شما خودت هرچه لازم هست را بگو. گفتم: توی پرفایلم که دیدی نوشته بودم معلولیت دارم. گفت: بله دیدم. گفتم: من قطع نخاع گردنی هستم، باز هم میخواهی با هم حرف بزنیم؟ گفت: بله. کلی با تلفن و حدود 200پیامک باهم حرف زدیم. فهمیدم که خانم اونور خط: بروجردیه، با پدر و مادرش زندگی میکنه، پنج سال ازمن کوچکتره، از همسرش که اعصاب نداشته جدا شده و دو دختر بزرگ داره که پیش خودش نیستن، و اینکه بهیار همون بیمارستان بزرگه است که اکثر نخاعی‌ها برای درمان یک‌بار اونجا رفتن. همون روز اول خانم اونور خط را توی پارک محلمون دیدم و پسندیدم. وقتی آمدم خانه داستان را برای خانواده‌ام تعریف کردم، همه گفتند: تصمیم گیرنده خودت هستی، ما به خواستت احترام میذاریم و همه‌رقمه همراهی و یاریت میکنیم تا به نتیجه‌ی مطلوب برسی. بعد 20ساعت فکر و سبک و سنگین کردن شرایط خودم و اوشان به خانم اونور خط پیامک دادم و گفتم: من با شرایط شما مشکلی ندارم، اگر شما تمایل دارید بیشتر باهم آشنا بشیم. خانم اونور خط گفت: باشه من هم میخام بیشتر باهم آشنا بشیم. ادامه دارد.... 

پسآمد: چه بر سر ما ایرانیان آمده که جامعه‌مون اینگونه به انحطاط اخلاقی و رفتاری کشیده شده، برای اینکه نگید مهرداد کو نمونه، این هم نمونه:

1-رفتار فوتبالیست‌های پرسپولیس. 2-بی‌ناموسی وسط خیابون!!! 3-دزدی عمومی از جنازه با هیجان و لذت

یه وبلاگ سرگرمی از دوستی نخاعی




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، لينك، ازدواج معلولین،
:: برچسب‌ها: ارتش, انحطاط اخلاقی, بازنشسته, بازن‌نشسته, بهیار, پزشک, سایت همسریابی, سرگرمی, عروسی, قطع نخاع گردنی, کراوات, معلولیت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 11 آذر 1390 ارسال نظر(24)

عکس رخ یار

عصر روز 30شهریور مثل همیشه رفتم پارک شهرک‌مون که اینجاست: تهران-کیلومتر 14جاده‌ی مخصوص کرج-چهار راه ایران‌خودرو، اون روز باد میآمد و هوا ابری بود، من در این مواقع توی ابرها دنبال تصاویر آشنا میگردم، یوهو بسرم زد برای آزمایش کیفیت دوربین گوشیم و دیدن فیلم حرکت ابرها از آسمان فیلم بگیرم، گوشی را گذاشتم روی دسته‌ی ویلچر و ضبط فیلم را زدم، بعد دو دقیقه ضبط رو متوقف کردم و فیلم رو تماشا کردم، با نگاه اول حیرت کردم، اگه میخواهید شما هم مثل من بهت زده بشید اون فیلم را دانلود کنید و ببینید، البت فیلم را من با موزیک و عکسی راهنما ویرایش کردم حجمش 2339 کیلوبایته، دانلودش با اینترنت کم سرعت حدود 8 دقیقه طول میکشه لینک مستقیم برای دانلودلینک برای دانلود غیر مستقیم

پايانه: تمام مغازه‌های دو مرکز فروش پارچه و دوخت کت شلوار را برای خریدن پارچه‌ی راه راه سیاه و سفیدی که عرض خط‌هاش حداقل یک سانت باشه را زیر چرخ ویلچر گذاشتم(اسنادش هم موجوده: نیگا) اما پارچه‌ی طرح آلکاپونی پیدا نکردم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن، ابزار بهتر زیستن، سیاحت،
:: برچسب‌ها: آلکاپون, ایران خودرو, بوسه, پارچه, پارک, تصاویر, جاده‌ی, چهار راه, دانلود, دوخت, شلوار, عکس, فروش, فیلم, کت, کرج, مخصوص,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 مهر 1390 ارسال نظر(17)

انتحار در عروسی

چند روز پیش عروسی تشریف داشتیم، عروس و داماد هر دو پزشکن، عروس خانم لرستان شاغله و اقامت داره و ماه داماد خوزستان. هفته‌ی پیش که رفته بودم بیرون بفکر این مجلس هم بودم. بین چهار راه استانبول و لاله‌زار تو یه مغازه یه کروات دیدم که چشممو گرفت، پرسیدم چنده؟ مغازه دار گفت: 15هزار تومان. اوایل که میرفتم بیرون وقت چیز خریدن اصلا چونه نمیزدم، اما حالا برای خرید چیپس هم چونه میزنم، روی هر جنسی راحت میشه 30درصد تخقیف گرفت. گفتم: نه گرونه، مستضعفی میدی ببرم؟ طرف گفت: ده هزار تومان بده ببر. کروات را گرفتم مونده بود پیراهنش. توی مسیرم به بورس لباس دامادی در خیابان باب‌همایون رفتم، اونجا پیراهن مورد نظرم را دیدم مغازه داره گفت قیمتش 35هزار تومانه. گفتم: نه بابا خیلی گرون و مستکبریه، مستضعفی بده ببرم؟ طرف گفت: باشه به تو میدم 25هزار تومان. خلاصه اونم گرفتم و شد لباس حضورم در عروسی. من تو مجلس تک و احتمالا انگشت‌نما بودم حتی بیشتر از داماد، هیچکس مثل من ریسک نکرده بود و پیراهنی مثل من انتحاری نپوشیده بود.

پسينه: اگه زن بودم باید برای چند روز تمام لباس‌فروشیها را میگشتم، در نهایت هم دست خالی برمیگشتم و در لحظه‌ی آخر میرفتم از سر اجبار اولین چیزی را که میدیدم میخریدم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: انتحار, انگشت‌نما, داماد, عروس, عکس, کروات, لباس, مستضعف, مستکبر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 مهر 1390 ارسال نظر(11)

ویلچر رانی ماراتن

دوشنبه‌ی گذشته ساعت ٨صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و حدود ٩ونیم منو در میدان فردوسی پیاده کرد. چند ده متر بطرف شرق رفتم و خیابان لاله‌زار را مستقیم رفتم پایین، از میدان امام و خیابان ناصرخسرو عبور کردم تا از پلاک یک خیابان صور اسرافیل پایه‌ی دوربینی  را بخرم که قبلا دیده بودم. من جالب نیستم؟ هنوز دوربین نخریدم، اما براش پایه خریدم ١۵هزار تومان! انقد که بابت خرید این پایه نگران بودم برای خرید دوربین نگران نیستم. دوربین هر روز پیشرفته‌تر و ارزونتر از قبل میشه، اما این پایه بسیار کم‌یابه و ممکن بود تمام بشه. حسن و تفاوت این ابزار اینه که: ١_مفصلیه و به هر حالتی درمیاد. ٢_تهش بادکش داره و به سطوح میچسبه. در ادامه مسیر رفتم تو خیابان ولی‌عصر و فروشگاه‌های لوازم ورزش را سیاحت کردم بعد به خیابان کارگر رفتم و بسلامت از میدان قزوین عبور کردم و وارد  پارک رازی شدم تا دیدی بزنم به  دریاچه‌ی پارک، آخه تو روزنامه‌ها و اخبار خیلی از ماهیگیری تو دریاچه‌اش میگن. دور دریاچه نرده داره  و نمیشه نزدیک آب رفت اما برای ماهیگیری با چوب و چرخ  مناسبه. از پارک زود زدم بیرون و رفتم طرف میدان گمرک قدیم و رازی جدید، تو همین مسیر یه کت سیاه رنگ مدل ارتشی خریدم که برای پاییز خوبه. بعد رفتم به مقصد نهایی، جایی که پارسال هم رفته بودم، رفتم پیش سازنده‌ی موتور سه‌چرخ معلولان. کلی باهاشون حرف زدم و بهشون گله کردم که چرا موتوری را که قول دادن را نمیسازن؟ باز هم بهم گفتن: نقشه و طرحش را کشیدیم، کمی سرمون خلوت بشه درستش میکنیم. اینجا دیگه کارم تموم شد. از ویلچر فاتح بسیار راضی هستم، اگه منزلمان داخل شهر بود تمام نیازهام را مرتفع میکرد. عکس مسیری که پیمودم را روی نقشه ببینید، راه بسیار طولانی بود و ۷۰درصدش سرپایینی بود.

پيآمد: آورده‌اند که اگر کورش کبیر از٢۵۰۰سال پیش تا کنون هر ماه صد میلیون تومان پول پس انداز میکرد اندازه‌ی۳۰۰۰میلیارد تومان اختلاس اعوان و انصار جریان انحرافی نمیشد.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، شاد زیستن، پیرامون ویلچر، تکنولوژی، ابزار بهتر زیستن،
:: برچسب‌ها: پارک, پایه‌ی دوربین, دریاچه‌, سرویس بهزیستی, عکس, فردوسی, قزوین, ماراتن, ماهیگیری, موتور سه‌چرخ معلولان, ناصرخسرو, نقشه, ویلچر رانی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 01 مهر 1390 ارسال نظر(12)

حکایت منو حکم حکومتی

بعضی وقت‌ها هرچی که توی دهنم هست یوهو میپره توی راه نفسم و دنیا جلوی چشمم تیره و تار میشه، در این مواقع کلی سرفه میکنم و یکی از اعضای خانواده با زدن ضربه به پشتم کمکم میکنه تا زودتر راه نفسم بازبشه. اینجا حکایت این داستان میشم: حاکمی، جهت تادیب گناه‌کاری فرمان داد که فرد خاطی به‌میل خود یكی از این جریمه‌ها را انتخاب كند: 1-خوردن صد ضربه چوب. 2-خوردن یك من پیاز. 3-پرداخت صد سکه. مرد گفت: پیاز می‌خورم، یك من پیاز برای او آوردند، مقداری از آن را كه خورد دید دیگر نمی‌تواند بخورد، گفت: پیاز نمی‌خورم، چوب بزنید. به دستور حاكم او را لخت كردند، چند ضربه چوب كه زدند، گفت: نزنید پول می‌دهم.

پيوست: نمیدانم سیستم گوش و حلق و بینی من هربار باهم همکاری میکنن تا با بندآوردن نفسم توسط هرچه که درون دهانم هست، به لقا‌الله بفرستنم یا ارزش نفس کشیدن را بهم بنمایانند. این وقت‌ها یاد عزیزان جانباز شیمیایی میافتم که چه سختی‌هایی میکشن تا فقط بتونن نفس بکشن، تصور اینکه با ریه‌های پر از تاول چطور میشه نفس کشید مو به تنم سیخ میکنه.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، شاد زیستن، طنز، داستانک،
:: برچسب‌ها: تاول, جانباز شیمیایی, حاكم, حکایت, سرفه, لخت كردن,

نویسنده : تاریخ : جمعه 28 مرداد 1390 ارسال نظر(9)

خودرو معلولین

یکی از دوستان نخاعی باهام تماس تلفنی گرفت و گفت: تو که سرت تو اینترنته، حتما از خبرهای تازه برای معلول‌ها آگاهی داری، هیچ خبرتازه‌ای از خودروهایی که قرار بود به معلول‌ها بدن داری؟ به دوست شیرازی‌مون گفتم: من هم از کسانی هستم که برای دریافت خودرو ثبت نام کردن، اما تا سی سال آینده امیدی به دریافت خودرو ندارم. دوستمون گفت: منزل ما خارج از شهره و من دست رسی به اماکن درمانی و توانبخشی و رفاهی ندارم تنها امید و دلخوشی من اینه که بتونم یکی از اتومبیل‌های مناسب‌سازی شده را دریافت کنم تا بتونم یکم زندگی کنم. در حالی که با دوستمون حرف میزدم احساس کردم صداش پر از بغض شده. دوستمون گفت: تورو خدا قرار نیست اتومبیل‌ها را بهمون بدن؟ بهش گفتم: انشاالله تعالی کار ما هم درست میشه فقط یکم زمان میبره: بعد اینکه نماینده‌های مجلس اتومبیل‌ها را از خم و چم انواع فراکسیون‌ها و جناه‌های راست و چپ و کمیسیون‌های تخصصی و غیرتخصصی بدون کم و کاستی عبور دادن، تحویل دولت میدن. دولت یه سر داره هزارتا سودا، آقای رئیس جمهور محترم مدام مهمان دارند (چاوز، مورالس، اسد، نوری مالکی، و نصرالله و....) ما ایرانی‌ها هم که به مهمان نوازی شهره هستیم و نمیتونیم مهمان را ناراضی بفرستیم منزلش، حداقلش اینه که وقت خداحافظی و بدرقه کلی هدیه به مهمان‌هامون میدیم. حالا اگه خودروهامون پیشکش خارجی‌ها نشن و اگر اتول‌ها بدست جریان انحرافی نیافتن و بسلامتی تحویل رئیس سازمان بهزیستی بشن تازه اول کاره. به دوستمون گفتم: کاش بودن افرادی که درد تو و من را اندکی درک کنن! به دوستمون گفتم: اصلا و ابدا به امید این اتومبیل‌ها نباش و به اونها دل‌نبند، تلاش کن با امکاناتی که داری خوب و شاد زندگی کنی، ایشاالله روزی روزگاری بهت میگن بیا اتومبیل بگیر، اون وقت کلی ذوق مرگ میشی.

پسوند: بنده از طرف معلول‌های ایران به نماینده‌های مجلس و دولت مردان محترم میگویم: معلولیت چیزی نیست که فکر کنید شما گرفتارش نمیشید، یه تصادف کوچک، یه غده، یه سکته، یا یه نقص ژنتیکی فرزندتان یا نواده‌هاتون میتونه شما را درگیر معلولیت کنه، پس برای تامین آتیه‌ی خودتان و فرزندانتان هم که شده بفکر به زیستنه معلول‌ها باشید. من الله توفیق.




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، معلولین و معلولیت، خاطره، شاد زیستن، ابزار بهتر زیستن، خودرو معلولین،
:: برچسب‌ها: اماکن درمانی و توانبخشی و رفاهی, جریان انحرافی, خودرو معلولین, دولت مردان, فراکسیون‌ها و جناه‌های راست و چپ و کمیسیون‌های تخصصی و غیرتخصصی, نماینده‌های مجلس,

نویسنده : تاریخ : جمعه 03 تیر 1390 ارسال نظر(10)

تهران گردی

چند ماه پیش از مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران باهام تماس گرفتن و گفتن: کارت شناسایی که ما براتون صادر کردیم حاضر شده، هروقت میتونی بیا بگیرش. گرفتن کارت بهانه‌ی خوبی شد برای راه‌پیمایی 25خرداد من. صبح سرویس بهزیستی اومد دنبالم و با خواست خودم منو میدان صادقیه پیاده کرد.

فکر میکردم مركز حمايت از معلولين ضايعات نخاعي ايران با تابلویی بزرگ، تو چشم باشه، اما چنین تابلویی را نیافتم، اما با توجه به پلاک ساختمان‌‌ها، راحت مرکز را پیدا کردم. مرکز طبقه‌ی همکف یه ساختمان احتمالا مسکونیه، بجز یک تخت و تشک که در قسمت باسن سوراخی برای اجابت مزاج داشت و مخصوص افراد کم توان نخاعیه چیزی یا فعالیت خاص دیگری ندیدم، البته اونجا 4خانم ویلچری دیدم که حتما دوتاشون نخاعی بودن، دلیلم اینه که: یکیشون روی ویلچرش تشکچه‌ی مخصوص داشت و یکشون هم بسیار چاق بود.

از خانمی که معلولیتی نداشت پرسیدم: کارت عضویتم را باید از چه کسی بگیرم؟ اومدم برای دریافت کارت. خانم جوان گفت: کمی صبر کن، کاره خودمه. خانمه ازم یه امضا گرفت و یه کارت بهم داد. به خانمه گفتم: حتما به وب سایت مرکز بخش همسریابی هم اضافه کنید، خیلی از ما هستیم که تمایل به ازدواج داریم و افرادی هم هستن‌ که تمایل دارن با معلول ازدواج کنند، وب‌سایت مرکز بهترین مکانه برای ارائه‌ی این خدمت.

از مرکز زدم بیرون و خ‌ستارخان را طی کردم تا به میدان انقلاب رسیدم، اونجا یه پیراهن نخی و دو نقشه ایران و تهران خریدم. کتابی را که هفته‌ی پیش پیدا نکرده بودم را هم گیرآوردم.

قبلا از یه فروشگاه دوربین عکاسی که تو اینترنت وب‌سایت خوبی دارن پرسیده بودم: با ویلچر میتونم برم داخل فروشگاهشون؟ گفته بودن: بله. برای حضور در اون فروشگاه تا میدان فردوسی رفتم، اما با یه پله‌ی چهل سانتی روبرو شدم. از اونجا رفتم پایین تو خ‌جمهوری، سر چ‌حافظ رفتم تو یه پاساژ که همه‌ی مغازه‌هاش گوشی و دوربین میفروختن. تماشای دوربین‌ها خیلی برام مفید بود. دوربین‌ مورد نظر من یکی از اینهاست:

 Sony Cyber-Shot DSC-HX100V  و Fujifilm FinePix HS20 . نظر شما چیه؟

وقتی احساس کردم زیادی گرمم شده یه شیشه آب خنک خریدم250تومان، نصفش را خوردم و باقیشو ریختم رو صورت و شونه و سینه‌ و ران و زانوهام تا دمای بدنم بالا نره. این بهترین و تنها کاریه که تو گرما باید انجام داد. خوشبختانه خیلی زود گرمای بدنم دفع شد.

دوستان بجای ما، سفر خیلی خوب و لذت بخش بود، وقتی اومدم منزل متوجه جای روژلبی شدم که از بوسه‌ی خورشید خانم روی تنم مونده بود، با اینکه اینبار قبل آغاز سفر دست و صورتمو حسابی ضد آفتاب مالیدم، اما چون دکمه‌ی یقه‌ی پیراهنم را نبسته بودم خورشید خانم همونجارو بشکلV سوزانده.

پسرفت: از روی نقشه با حساب سانت و مقیاس در این سفر حدود 15کیلومتر راه را با ویلچر پیمودم، شایدهم بیشتر چون 1_خیلی جاها به دلیل مناسب نبودن راه برای عبور ویلچر مجبور بودم مسیر را برگردم و برم تو خیابان. 2_آخر سفر تقریبا شارژ ویلچرم ته کشید بود. ویلچر برقی فاتح یا shark XS110 بسیار مفید و هرچی بگم ارزشمنده، از نظر سرعت و قدرت و راحتی و امنیت و زیبایی و ارزش واقعا ایده‌آله و بنظر من از اتومبیل BMWX6 چیزی کم نداره. برای تهیه‌ی این وسیله‌ی جاپارو هیچ شک و تعلل نکنید.




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پیرامون توالت رفتن نخاعی‌ها، تجربه‌، پیرامون ویلچر، فکر ایده پیشنهاد، ابزار بهتر زیستن، سیاحت،
:: برچسب‌ها: بوسه‌ی خورشید خانم, تخت و تشک مخصوص افراد نخاعیه, راه‌پیمایی 25خرداد, روژلب, سرویس بهزیستی, همسریابی, وسیله‌ی جاپارو,

نویسنده : تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390 ارسال نظر(7)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.