💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
آشنایی با یک معلول قطع نخاع
انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن مطالبه گری برای مناسب سازی معابر و اماکن  محل سکونت پرچمداری جانفدای ایران چرا آپارات؟ خودرو مناسب سفر با ویلچر لیموزین با پلاک و امکانات ویژه معلولین آخرین کار آخرین روز سال جاوید ایران سفر با ون قبل وعده صادق 4 لعنت بر جنگ افروز چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟ راه رفتن معلولین آسیب نخاعی درخواست از سران قوا نامه‌ای‌ برای خدا عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی سفر زندگی معنای زندگی حق گرفتنی است مگه  تموم عمر چندتا بهاره معلولیت و محدودیت بحران آب و ضایعه نخاعی گرمای زندگی نبرد من و صد سال تنهایی گرما در سرما رهگذار عمر اتونازی سرگرمی رویایی من دفتر ارتباط مردمی ترمیم نخاع با چاپ سه بعدی بشنو از نی چون حکایت می‌کند خانه دوست کجاست ترمیم نخاعی با داروی برزیلی   زندگی جاودانه پلاسمای سرد و درمان ضایعات نخاعی صدور مجوز اولین درمان آسیب‌های نخاعی دور باطل چرخه‌ی معیوب یبوست مزمن و آسیب‌های مقعدی درمان آسیب نخاعی ایرانی بهوش باشید کتاب صوتی رایگان توصیف چند کشور شکاف محلی برای کسب روزی حلال مزایای داشتن شغل آغاز درمان آسیب نخاعی اهداء اعضای بدن جنگ و صلح بی‌توجهی به تخلیه مثانه افسردگی و پرخاشگری در افراد ضایعه نخاعی احساس پیری کار پر درآمد و ساده برای افراد نخاعی درمان آسیب نخاعی


سينما سينما

توي ماه گذشته دو فيلم ديدم با تاثيرهاي متفاوت. از ميم مثل مادر خيلي خوشم آمد، فيلميه حرفه‌اي و خوش ساخت و بسيار تاثير گذار، من كه تا حالا فيلم ايراني به اين خوبي نديده بودم، خدا كارگردانشو بي نوبت ببره بهشت. اون يكي فيلم اخراجي‌ها بود كه اصلا از اون خوشم نيآمد و بنظرم فيلمي بود بسيار سطحي با شوخي‌هاي لوس و خيابوني، نميدونم كارگردانش براي چي هوايي شده، حتي هنرپيشه‌هاي اين فيلم در حد خودشون ظاهر نشدن، فيلم سازي تحصيلات مي‌خواهد و خاك صحنه، البت اين فيلم براي شخصي كه دوبار با هنديكم فيلم گرفته خيلي خوبه.

پيوست: فعلا در مورد مطلب قبلي سكوت ميكنم تا ببين در اين هفته چي پيش ميآد، اگر خبري نشد اونوقت: چشم‌هام را مي‌بندم و انگشت‌هام را روي كي‌برد مي‌چرخانم و با نوشته‌هاي فجيع، حال همه را وخيم ميكنم.

تست کنکور عربی سال 1486: کونوا قوامين بالقسط يعني چه؟؟




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، احوالات من، خاطره، هنری،
:: برچسب‌ها: بهشت, تاثيرگذار, صحنه, فجيع, فيلم, كارگردان, متفاوت, وخيم,

نویسنده : تاریخ : جمعه 31 فروردین 1386 ارسال نظر(27)

ماموريت

Date Created: 6/7/2007 10:50:59 AM<br /> Original Dimension: 555 x 541<br /> Size: 17531 bytesDate Created: 6/7/2007 10:24:18 AM<br /> Original Dimension: 280 x 328<br /> Size: 7770 bytes عكس‌هاي من

  1. از حضور شما خوشحالم

  2. خواندن اين نوشته ها حداقل به حس رضايت مندي شما كمك ميكنه

  3. اگه امنيت اخلاقي و رواني بزرگ و امنيت اقتصادي متوسط براتون جالبه اين نوشته ها را خوب بخونيد

  4. قبل اينكه بخواهيد فكر كنيد من به شما چه ميدهم فكر كنيد كه شما چه ميخواهيد

  5. من اعتقاد دارم خدا براي هر كسي جفتي آفريده كه به وقتش پيداش ميشه

  6. اگر به زندگي اوخروي اعتقاد داري، من سعادت اوخروي را تضمين ميكنم و خدا زندگي دنيوي را بنظر شما چگونه زندگي كردن خوبه؟

همسايمون هم سن منه، ليسانس داره، صبح ساعت 6 ميره شركت، ساعت 16 مياد خانه و ساعت 17 ميره آژانس مسافركشي تا ساعت 23 چون ميخواد براي زن و بچه اش خونه بخره؟ كي ميتونه خدا ميدونه زندگي خيلي از مردها و حتي زن ها اينطوريه: از صبح تا شب براي اجاره منزل و نان بدوبدو ميشه و شب خسته از زمين و زمان بدون حال گپ و گفت، تو رخت خواب براي كار فردا اين سبك زندگي خوبه؟ عشقي هم توش پيدا ميشه؟ يا بهتر بگم زماني براي ابراز عشق پيدا ميشه؟ آيا در اين نوع زندگي زمان براي فكر كردن به تعالي اخلاقي و رفتاري پيدا ميشه؟

مرغ عشق را ديدي چطور توي قفس با هم زندگي ميكنن؟

بنظر شما مرغ عشق قفسي راحت و خوشحال است يا مرغ عشق آزاد زندگي من هم تقريبا شبيه مرغ عشق قفسي است يه آب و دون مدام و بخور و نمير با يه قفس بي دردسر هست با وقت كامل و آزاد براي لذت بردن از زندگي كوتاه

مردهايي هستند كه: نسبت به زندگي و زن و بچه بي‌مسئوليت هستند، بي‌كاره، شكاك، بدبين و به هر دليلي فحاشي و كتك‌كاري ‌راه‌ مي‌اندازند، چشم چران و داراي انحراف اخلاقي و جنسي هستند، چشمشان به دست مردمه، هميشه با فاميل مشكل دارند، وقتي جايي مهمان هستند انواع رفتار ناشايست را بروز ميدن: جلوي ميزبان ولوو ميشن، ميان فاميل را بهم ميزنند، از همه بدگويي مي‌كنند، بخيل و حسود هستند، معتاد و دزدند و ..... از اين آدم‌ها با شدت كم و زياد همه‌جا هست. اگرچه مشكل جسماني من بسيار بزرگه، اما خدا را شكر من هيچ‌يك از اين صفات رذيله را ندارم، تازه، خيلي ناز هستم. همسر شخصي مثل من، شايد احساس خوشبختي نكنه، اما يقينا مثل خيلي‌ها احساس بدبختي نخواهد كرد. معلول جسمي براي ديگران زحمت داره، اما اخلاق و زبان خوش زحمت را قابل تحمل ميكنه. اونچه كه بايد ازش ترسيد معلوليت‌هاي اخلاقي و رواني است، چنين بيماراني به اطرافيانشان آسيب ميرسانند و زندگي را..... . اينها دليل‌هايي است كه باعث ميشه من خودم را برتر از خيلي‌ها بدونم و براي خودم آگهي بدم.

 اينجانب مهرداد زندي متولد 17 بهمن 1350  در سال 1372 در حين خدمت سربازي خارج از منطقه‌ي نظامي معلول قطع نخاع گردني شدم و به همين دليل بازنشسته‌ي ارتش شدم . بنده از طرف ارتش حقوق بازنشستگي دريافت ميكنم. از نظر مسكن  مستقل هستم و : آب، برق، گاز، تلفن به اندازه‌ي كافي دارم. من شخصي هستم با معرفت و با اخلاق خوش و سازگار و شاكر و مهربان و ساكت و سپاسگزار. الان كارم خوردن و خوابيدن و وبلاگ نويسيه . چند وقته كه به دليل فراهم شدن تمام شرايط تصميم گرفتم ازدواج كنم، شما اگر كسي را با اين شرايط مي‌شناسيد: با معرفت و داراي اخلاق خوش، زيبا و خوش‌اندام و قد بلند و داراي سلامت كامل جسماني و رواني سن حدود30 سال، ديپلمه و خانم‌خانه‌ او را جهت انجام امر خير به من معرفي كنيد تا بعد از برگزاري مقدمات لازمه ........

چند ماه پيش برنامه‌اي از كانال يك پخش ميشد كه در مركز كرمان تهيه شده بود، موضوع برنامه: زندگي زناني بود كه با جانبازان نخاعي ازدواج كرده بودند، بيشتر از بيست برنامه را من ديدم، در تمام برنامه‌ها خانم‌ها از زندگيشون رضايت كامل داشتند و همه ميگفتند كه عاشق شوهرشون هستند و اگر دوباره متولد بشن دوستدارند همين زندگي را داشته باشند، همه ميگفتند ما شوهرمان را بخاطر وجود خودشه كه دوست داريم نه بخاطر اينكه براي كشور و ملت جنگيده و الآن جانباز هسته. عوامل موثر در احساس رضايت اون خانمها: داشتن امكانات دروني و بروني = 1- دروني ميشه: ايمان، اخلاق خوش و سازگاري. 2-بروني ميشه امكانات مادي و تامين اقتصادي و اجتماعي.

فرزندي به والدينش ميگه: من ميخواهم با شخصي ازدواج كنم كه معلوليت جسمي داره. اولين و طبيعي‌ترين جواب پدر و مادر به درخواست فرزندشون چيه؟؟ زور نزن خودم نوشتم: اگه چنين غلطي كردي و رفتي ديگه پشت سرت را نگاه نكن، چون ديگه فرزند ما نيستي. وقتي بزرگترها مي‌بينند: زوج‌هاي سالم دوتايي از صبح تا شب مثل...مي‌دوند تا كه ناني به كف آرند و به مالك بدهند، وقتي بيشتر زوج‌هاي سالم زير بار هزينه‌هاي زندگي كه منشع تمام بدبختي‌هاست، له ميشن و كارشون به دادگاه و جدايي ميكشه، واي به حال كسي كه با من معلول زمين‌گير ، ازدواج كنه. بزرگترها واقعيات زندگي مي‌بينند و بنابر اونهاست كه نمي‌تونن به عزيزشان اجازه بدهند خودش را ...... . اون چيزي كه جوانان در آينه نمي‌بينند، بزرگترها در خشت خام مي‌بينند.

كسي كه بخواد با آدمي مثل من زير يه سقف زندگي كنه حتما يه چيزيش ميشه، يعني چيزي ماوراي عقل و منطق بايد داشته باشه: از اون عشق‌ها كه توش چيزي جز رضايت طرف مقابل اهميت نداره، ميشه طرف مقابل خدا باشه. مسبب عشق‌ها معمولا طوفان‌هايي هورموني هستند كه آغازگرش چشم صورته، چشم صورت پروكسي داره،خفن. كساني از عشق‌ لذت مي‌برند كه بجاي چشم صورت با چشم دل مي‌بينند كه پروكسي نداره(مثل خانواده).




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پند و اندرز،
:: برچسب‌ها: آگهی ازدواج, امنيت اخلاقي و رواني, چگونه زندگي كردن, رضايتمندي, مرغ عشق, همسریابی,

نویسنده : تاریخ : جمعه 24 فروردین 1386 ارسال نظر(29)

عكس رنگيِ مثانه

پارسال آخرهاي اسفند من و داداشم و پدرم توي بيمارستان ولوو بوديم براي گرفتن عكس ام‌آر‌آي از گردنم و امسال ميانه‌ي اسفند باز هم قسمت‌مان شد بيمارستان و عكس رنگي، اينبار براي مجاري ادار كه خدا قسمت گرگ بيابان هم نكندش. جريان گرفتن اين مدل عكس اينه: يه سوند فولي را داخل مجراي ادرار فيكس ميكنن بعد ماده‌ي ضد راديواكتيو را توسط اون وارد مجرا ميكنن و بعد عكس ميگيرن تا ببينن داخل مجرا چه خبره، اگر عكاس كمي بد عمل كنه و بادكنك سر سوند را كمي زيادي باد كنه بيمار مثل من گرفتار پارگي و خونريزي مجرا ميشه. عكس رنگي از مثانه براي چند منظور گرفته ميشه، زجر آور ترينش اونيه كه بخواهند ببينند از مثانه ادرار به كليه‌ها يا جاهاي ديگه پس ميزنه يا نه؟؟ براي رسيدن به اين پاسخ، مثانه را با سرم و ماده‌ي ضد راديواكتيو تا جايي كه مقدور باشه پر ميكنن و اين باعث ميشه كه فشار خون بالا و بالاتر بره در همين موقع است كه انگار يه ديلم گذاشتن توي ستون فقرات آدم و با پتك به اون ضربه ميزنند، هرچه فشارخون آدم بالاتر ميره انگار ضربه‌ي پتك سنگين تر و ديلم بالا تر ميره تا جايي كه آدم احساس ميكنه كه چشم‌ها ميخوان با هر ضربه بپرن بيرون، در اين شرايط هيچ كس نميتونه گريه نكنه و داد نزنه. اين شرايط براي هركسي كه ادرارش به هر دليلي بند بياد و شخص نتونه اون را تخليه كنه پيش مياد.

پيآمد: چند مي‌گيري عكس رنگي از مثانت مياندازي؟؟ زندگي ديگر تكرار نمي شود. نكات مهم براي مديريت كاري و شخصي

هشدار درباره استفاده از ظروف يكبار مصرف

نخوردن صبحانه موجب چاقي و حمله هاي قلبي مي شود




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پزشکی و درمان،
:: برچسب‌ها: راديواكتيو, سوند فولي, ضربه پتك, عكس ام‌آر‌آي, عكس رنگي مجاري ادار, فشارخون بالاتر ميره, گرگ بيابان,

نویسنده : تاریخ : جمعه 25 اسفند 1385 ارسال نظر(9)

حس بد

من با وجود اينكه مشكل جسماني خيلي دارم اما واقعا خودم را با همه‌ي اونها سالم ميدانم و تنها وقتي حس بيمار بودن بهم دست ميده كه سرما مي‌خورم. هفته‌ي گذشت رفته بودم بيمارستان جهت ويزيت شدن توسط دكتر اورولوژي و گرفتن وقت عمل جراحي، براي ترميم فيستول مجرايي كه از بركات شلوغ كاري‌هاي دكتر صابري موند روي... (آي‌كيووومنظورم‌دستم‌بود). دكتر طبق معمول بي‌هيچ توجه‌ي به بيانات پر فيض و بركت بنده گفت: اول برو عكس رنگي بگير بيار بعد دستور ميدم. عكس رنگي مثانه و مجاري ادرار از سخت‌ترين عكس‌هاست كه از آدم مي‌گيرند. اگر قرار باشه به شكنجه‌ها نمره بدن عكس رنگي مثانه نمره‌ا‌ش از همه برتر استش. حالا خوبه كه من خيلي درد را حس نميكنم .

پسرفت: ملت رفتن حج با خودشون آنفولانزا آوردن مرد افكن، خوشبختانه من آن‌فولآن‌زا نگرفتم، اما بشدت هرچه تمام سرما خوردم. البت، الان ديگه خوب شدم.«مروري بر آنفلوآنزاي فوق حاد پرندگان» ( آنفلوآنزاي مرغي )

مديران شايسته

مادران مثبت انديش

بيست قانون جهاني موفقيت




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، روانشناسی، عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پزشکی و درمان، اخبار ترميم نخاع، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: ترميم فيستول مجرا, حس بيمار بودن, دكتر اورولوژي, عكس رنگي مثانه, مجاري ادرار, مشكل جسماني,

نویسنده : تاریخ : جمعه 04 اسفند 1385 ارسال نظر(19)

سوسول بازي

1_ در دوران ابتدايي كيف معلم كه دست‌به‌دست اومد آخر كلاس، من گرفتمش و گذاشتم زير ميزم و متعاقب اون تنبيه شدم اساسي.

2_ در سال‌هاي جنگ من در مدرسه‌ي راهنمايي شهيد مهدوي در منطقه‌ي12تهران تحصيل مي‌كردم كه پرسنلش جملگي رواني بودن و به هر دليلي بچه‌ها را وحشيانه‌ تنبه مي‌كردن، فاميلي بعضي‌ از اون آدم‌هاي رواني را كه يادمه ميارم تا بچه‌هاشون اگه پيدا كردن خجالت بكشن: مدير:اشرف‌مدرس-ناظم:حميدكاظمي-اشرف‌آبادي- معلم‌ها:ناصرميرزايي-ستاري-اينانلو-يزدي-بهمن‌آبادي.

3_ آدم‌خوش‌حسابي هستم تا بتونم شريك مال مردم‌دزدباشم.

4_ تا چند وقت پيش بدون شورت و شلوار فقط با يه ملافه كه ميانداختم روي پايين تنه‌ام ميشستم پاي كامپيوتر.

5_ تصميم دارم با خانمي: مومنه- زيبا- قدبلند- لاغر و خوش اندام- تحصيل كرده-30ساله- خانه‌دار ازدواج كنم، آمآااا: او تصميم نداره با من ازدواج كنه.

ته‌بندي: اگه بدونم كدام وبلاگ نويسي اين سوسول بازي يلدايي را راه انداخته مثل4_بدون شورت و شلوار وبلاگش را ديد ميزنم.




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، طنز، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: ابتدايي, بدون شورت و شلوار, پرسنلش, تنبيه, راهنمايي, رواني, مدرسه‌, معلم,

نویسنده : تاریخ : جمعه 08 دی 1385 ارسال نظر(22)

حكمي براي من

اول فروردين امسال توي پاپوشِ مطلب: اتومبيل براي معلولاننوشته بودم كه: رئيس جمهور محترم و الآن خيلي محبوب من, دستور رسيدگي و پيگيري به شكايتي كه بنده ايميلي براي ايشان فرستاده بودم را داده‌اند, نتيجه‌ي كار چي بشه معلوم نيست: بالآخره بعد از13ماه از به جريان انداخته شدن شكايتم توسط دفتر رسيدگي به شكايات رياست جمهوري و بعد از13سال معلوليت و محروميت از حقوق قانونيم حكمي كه از طرف وزارت دفاع برام صادر شده، به دستم رسيد، خلاصه‌ي حكم اينه: من از زماني كه حادثه ديده‌ام بازنشسته بوده‌ام و از اون موقع تا آخر خواهم بود البت هنوز حقوق كه ميزانش احتمالا نيم كرور تومان خواهد بود، برام برقرار نشده اما به زودي خواهد شد.

پسآمد: حالا كه رئيس جمهور محترم و كلا دولت به شكايات و گزارش‌هاي مردمي و خبرنگاران اهميت ميدهند، خوبه كه خبرنگارها يه گزارش توپ از وضعيت اسفناك بيمارستان سوانح سوختگي تهران تهيه كنند، بلكه دستور ساخت يه مركز مجهز و جديد براي سوانح سوختگي صادر بشه.

دوستان مشكلات و نيازهاشون را به: ايميل رئيس جمهور محترم بفرستن به اميد روزهاي بهتر

يه زماني هدف من از ...

پدر شدن ما نخاعي‌ها




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: اتومبيل براي معلولان, بازنشسته, پدر شدن ما نخاعي‌ها, رئيس جمهورمحبوب, رسيدگي و پيگيري شكايت, سوانح سوختگي,

نویسنده : تاریخ : جمعه 17 آذر 1385 ارسال نظر(28)

نوار عصب

رفتيم درمانگاه پيش متخصص طب فيزيكي و توانبخشي جهت گرفتن نوار عصب و عضله، با خوردن يه مقدرار شوك الكتريكي و نوشجان كردن چند عدد سوزن به هر دست و پا كار آقاي دكتر تمام شد، از اوشان پرسيدم دكترجان وضعيت چطوره؟؟ دكتر فرمودند: وضعيت عصب‌هات خوبه اما عضله‌هاي پاهات به پيام‌هاي اعصاب جواب نميدن اون هم به دليل تحليل رفتن شديد عضله‌هاي پاهاته. من گفتم: دكتر جان تازه الان حدود 40 روزه كه دارم با يه دستگاه الكترونيكي كه با شوك الكتريكي عضله‌ها را تحريك و تقويت ميكنه، كار ميكنم و الانه قطر عضله‌هاي پشت ساق‌پام 3سآاانت بيشتر از 40روز پيش شده و پاهام كلي آرنولدي شدن. قبل از كار كردن با اين دستگاه قطر ساق پام در ضخيم ترين قسمت 26سانت بود و الانه شده29سآاانت.البت اين مال پاي راستمه، پاي چپم10ميليمتر نازك‌تره.

پسينه: بعضي‌ها بدون اينكه معني واژه‌اي را بدونن از اون استفاده مي‌كنند، مثلا واژه‌ي گاف دادن، با توجه به نوع كاربرد اين واژه، فكرمي‌كنيد اين واژه چي بوده و از چه كلمه‌اي گرفته شده؟؟ من فكر ميكنم كه از اين مثل ميشه فهميد: فلاني از شنا كردن توي آب گاف‌دادنش را ياد گرفته.

ارث گوگل يا گوگل ارث




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، اخبار ترميم نخاع،
:: برچسب‌ها: گاف, متخصص طب فيزيكي و توانبخشي, معني واژه‌, نوارعصب و عضله,

نویسنده : تاریخ : جمعه 21 مهر 1385 ارسال نظر(14)

راديو،جنگ،رمضان

توي هفته‌ي گذشته 2بار زنگ زدم به راديو جوان، برنامه‌ي: موج روز كه صبح‌ها از ساعت 9تا10پخش ميشه، اولين بار گويا با تلفنچي پخش راديو صحبت كردم، در مكالمه با او احساس كردم كه اون آقا داره قضيه را سرسري مي‌گيره پس 2 روز بعد دوباره زنگ زدم و اين بار با اصرار خواستم كه با تهيه كننده‌ي برنامه‌ي موج روز صحبت كنم، بعد يكم پشت خط موندن آقايي اومد و گفت بفرمائيد، من هم به اون آقا گفتم اينكه مرتب توي آنوس تبليغاتي برنامتون ميگين موفقيت‌هاي محقق‌هاي ايراني، مثلا در درمان ضايعات نخاعي، آيا چيزي از اين داستان مي‌دونيد؟؟ چرا بجاي شعار دادن نمي‌رويد بيمارستان امام ببينيد اونجا چه‌خبره و چي‌ميگذره، چرا يه گزارش از بيماراني كه تا حالا عمل شدن تهيه نمي‌كنيد تا ببينيد چه حال و روزي دارن؟؟ و ... . آقاي تهيه كننده قول داد كه هفته‌ي آينده حتما اين كار را انجام خواهيم داد. بايد منتظر ماند و ديد كه اين هفته‌اي كه اوشان گفتند كي خواهد بود. من كه هر روز گوش ميكنم اگه شما هم دوست داشتيد بسم‌الله. 

پسآمد: يه دوست تبريزي در ايميلي گفته كه: تبريزي‌ها براي گرامي داشت هفته‌ي دفاع مقدس، توي شهر جنگي تحميلي راه انداختن كه باعث شده همه چيز مختل و 2روز تلفن‌هاي شهر قطع بشه.

در ايام شباب تو يه كارگاهي كار مي‌كردم كه سركارگرش يه مرد40ساله‌ي جبهه‌ي جنگ رفته و متاهل بود او مي‌گفت: روايته دختر و پسرها كه ازدواج مي‌كنن باعث خوشنودي خدا ميشن, و وقتي همسران از راه حلال نيازهاي جنسي خودشون را مرتفع مي‌كنن و از داده‌هاي خدايي‌شون لذت مي‌برن, خدا هم از بخشيدن چنين نعمت‌هايي به بندگانش لذت مي‌بره و با هر بار .... زوجين، خدا براي اونها يه خانه توي بهشت درست ميكنه، از بركات و فضيلت‌هاي ماه رمضان اينه كه وقتي زوجين در اين ماه اقدام به خانه‌سازي كنن خدا براي اونها 70 بار بيشتر ثواب مينويسه و به ازاي هر ... خدا براي اونها توي بهشت يه قصر درست ميكنه. اندرز اخلاقي: آمآاااا، عزيز دل برادر، نكنه حالا شور حسيني بگيري و الانه بخواهي بري برج‌قصر بسازي، يحتمل راه‌هاي ديگري هم براي رسيدن به ثوابِ خدا هست، دل‌انگيز.


:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، اخبار ترميم نخاع، پند و اندرز، صدا و سیما،
:: برچسب‌ها: بهشت, تبريز, جبهه, جنگي تحميلي, خوشنودي خدا, دختر و پسر, دفاع مقدس, راديو جوان, شور حسيني, قصر, گزارش,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 مهر 1385 ارسال نظر(25)

گدايي

شما حساب بانكي گداها را بالاتر مي‌بريد!! چند وقت پيشي‌ها رفته بوديم جايي، براي صرف بستني كنار خيابان ايستاده بوديم كه يه مردك موفنگي با يه دايره زنگي اومد كنار ماشين و هي تلپ و تلپ ميزد روي دايرش و مي‌گفت يه كمكي به من بكنيد. هرچي گفتيم برو, خدا بده, انگار نه انگار, سمج ايستاد تا خواهرم 200تومان بهش داد تا شرش را بكنه و بره, اين اتفاق 30 ثانيه هم طول نكشيد. فرض كنيم اون گدا دقيقه‌اي 100 تومان گيرش بياد, با كسر لحظه‌هايي براي اوقات بي‌كاريش ميگم اقلا ساعتي 5000 پنج‌هزار تومان اون گداي بي‌آبرو پول گيرش مياد. ببينم شما ساعتي چقدر درآمد داريد؟؟ حالا همه‌ي اين‌ها يه طرف استفاده‌ي بهينه نكردن من از اين همه سرمايه‌اي كه براي گدايي دارم و نميرم گدايي يه طرف!؟! 

پايانه: هفته‌ي گذشته بالآخره بعد سالي رفتم و واحدي از درس‌هاي عمومي(انگليسي) كار و دانش را كه مونده بود رو امتحان دادم. بديه امتحانش اين بود كه90 درصد كلمه‌ها و جمله‌هاش از كتاب نبود, اما كلا بد نبود و من با 9 نمره ارفاق حتما قبول خواهم شد. نميدونم كسي كه غير حضوري درس ميخونه و ميره امتحان ميده نبايد بدونه كه چي را بخونه. شايد فكر كردن كسي كه درسش را در اكابر ميخونه پلو فو سوره؟؟.

 

اين عكس را هر كاري كردم نشد اينسرتش كنم حتما كليك كنيد و ببينيدش

برو به سايتش

برو به سايتش

برو به سايتش

منتظر عكسهايي كه هفته‌‌ي بعد و بعدش مي‌گذارم باشيد




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، پیرامون ویلچر، خودرو معلولین،
:: برچسب‌ها: امتحان, بستني, حساب بانكي, دا, دايره زنگي, عكس, غير حضوري,

نویسنده : تاریخ : جمعه 12 خرداد 1385 ارسال نظر(18)

يكي از هزاران

چند روز پيشي‌ها يه دوست تازه‌ي وبلاگي كه ضايعه نخاعي‌ استش با همسرش آمدن منزلمون و چند ساعتي با هم گل گفتيم و گل شنفديم. آقا كريم و همسرش خوزستاني و از من جوانتر هستند. دوست ما تا 4 سال پيش كه ضايعه نخاعي ميشه, روي كشتي كار مي‌كرده و به همين دليل به خيلي جاهاي دنيا سفر كرده. كريم‌خان مي‌گفت كه در كشور مصر مردم روي شيشه‌هاي مغازه‌ها و پشت ماشين‌ها و خيلي جاهاي ديگه مي‌نويسند: يكي از هزاران, وقتي كه از معني و مفهوم اين جمله‌ي همه‌جا گير از مصري‌ها پرسيده بودند, اونها جواب داده بودند: توي اين دنياي بزرگ آدم هر كس و هر طوري كه باشه هزاران نفر ديگه شبيه به او هست. پش نه بايد از اونچه كه هستيم مغرور شد و نه ناراحت.     

پسوند: براي اين بار مي‌خواستم در مورد توالت رفتن بنويسم: دوستاني كه بدون اين مشكلاتي كه ما داريم, راحت و سه سوته ميريد توالت, مي‌بينيد چقدر خوش‌به‌حآلتونه و از اين حرف‌ها, اما با خودم گفتم اگه اين بار هم از توالت رفتن بنويسم حتما اون كساني كه هميشه نيمه‌ي خالي ليوان را مي‌بينند ميگن:اه اه اه, اينجا ديگه چيزي كم از توالت عمومي نداره, پس من هم موضوع را عوض كردم و چيزي از توالت و توالت‌رفتن ننگاشتم.




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، عقیده‌، معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، شاد زیستن، پند و اندرز،
:: برچسب‌ها: خوزستاني, دوست تازه‌, كشتي, كشور, مصر, مفهوم, يكي از هزاران,

نویسنده : تاریخ : جمعه 15 اردیبهشت 1385 ارسال نظر(24)

اسفند

سال 84 به سرعت برق و باد بلكم سريعتر تموم شد معمولا ثانيه‌ها و دقيقه‌ها و ساعت‌ها و روز‌ها خيلي طولاني ميشن اما هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها به سرعت يك چشم برهم زدن ميگذرن مثل همين12سال‌ونيم دوران معلوليت من و عمر شما. روز هاي آخر اسفند ماه83 را با دريافت يك كتاب آموزش روزنامه نگاري كه هنوز نخوندمش و زيارت يك ساعته‌ي گل روي مثل قرص ماه يه مهمون وبلاگي از مِشَد پشت سر گذاشتم. اين اسفند‌84 هم يه كتاب برام هديه اومد, اسفند امسال تنها ماه‌ي بود كه دوست داشتم كم‌كم 20 روز ديگه طول مي‌كشيد, آخه شكايتي كه در مورد خدمت سربازيم با ايميل براي رئيس جمهور محترم فرستاده بودم را به جريان انداختند براي همين روزهاي آخر اسفند توي چند بيمارستان براي انجام آزمايش و گرفتن عكس براي كميسيون پزشكي ولوو بودم. حالا مونده كه به درخواست رئيس كميسيون پزشكي بعد تعطيلات برم پيش دكتر متخصص اعصاب و روان كه معلوم بشه چند درصد از روانم پاك شده بيده. قابل توجه كساني كه حرف از بهينه سازي فضا يا زمين شهر براي معلولان ميزنن: توي بيمارستان چمران واقع در ميدان نوبنياد تهران, ويلچر بنده پشت در شيشه‌اي و دو‌لنگه‌اي درمانگاه تخصصي موند, چون يك لنگه از درها قفل بود و مسئول و كليد دار اون قسمت هم نبود و بنده براي ورود به درمانگاه مجبور شدم از ساختمان خارج بشم و ساختمان و فضاي سبز اونجا را دور بزنم و از در ديگه‌ي درمانگاه وارد بشم, حالا از اين هم جالب‌تر اون بود كه بعد كلي انتظار وقتي وارد مطب دكتر شنوايي سنج شدم راه عبور فقط براي يك شخص لاغر و ايستاده اون هم بصورت يه پهلو بود, شايد اين به اون خاطر بود كه اون خانم دكتر جوان و زيبا و خوش‌تيپ خودش خيلي لاغر بيد.

ته بندي: چه خوبه كه آدم از همه‌ي لحظه‌هايي كه سپري ميكنه لذت كافي را ببره چون هيچ‌كسي نميدونه چند ثانيه ديگه زنده خواهد بود.

عكسي كه نظام از خرزوخان منتشر كرده




:: موضوعات مرتبط: معلولین و معلولیت، احوالات من، خاطره، مناسب سازی شهر برای معلولان،
:: برچسب‌ها: اسفند, اعصاب, باد, برق, بيمارستان, روان, سرعت, فضا, كميسيون پزشكي,

نویسنده : تاریخ : جمعه 04 فروردین 1385 ارسال نظر(18)

نتيجه‌ي گل دار رفتن

بهار فصل اميد و سبزيه, من بهار را بي‌نهايت دوست دارم, لطافت هواي بهاري خيلي روح نوازه. دوست ندارم توي اين روزهاي قشنگ چيز ناخوشايند اينجا بيارم, اما چيز بهتري يادم نماياد: هميشه كوتاه‌ترين راه بهترين راه نيست, اگه بي‌فكر دست به كاري زده بشه معمولا نتيجه‌ي كار بسيار بد از آب درميآد. يه سرويس كار وسايل خانگي اومده بود خونمون من را كه ديد گفت پسر خاله‌اش از زندگي سير شده بوده, پس ميره يه گوشه‌اي خودش را دار ميزنه!! همون موقع كه اون بنده خدا بين زمين و آسمون داشته دست و پا ميزده يكي پيدا ميشه و اون مرد نا اميد از طناب آويزان را از آويزان بودن نجات ميده و افقيش ميكنه روي زمين, از اون روز تا حالا اون مرد نا اميد همونطور افقي مونده چون حالا ديگه قطع نخاع شده, اون هم از بدترين نوعش: يعني از ناحيه‌ي مهره‌ي اطلس. احتمالا الان ديگه ميفهمه كه قبلا چقدر نابينا بوده كه اونهمه دارايي و خوشبختي را نمي‌ديده.

پايانه: دوستان معلول تهراني كه اتول دارن براي گرفتن آرم تردد در محدوده‌ي ترافيك ميتونن به انجمن معلولين ايران, واقع در ميدان بهارستان, پشت مجلس, كنار روزنامه‌ي جمهوري اسلامي مراجعه كنند. قبل از مراجعه, با انجمن تماس بگيريد تا بگن: كي, كجا و با چه مداركي بريد.(اوفتاد)

دكتر رضا رئيسي در حال نوشتن كتاب جامع و كاملي در باره‌ي دانستني‌هايي كه يك معلول نخاعي و خانوادش بايد بدانند, هستند. كساني كه در مورد توانايي جنسي در قطع نخاعي‌ها سئوال دارن, ميتونن از جناب آقاي دكتر درخواست كنند كه اين بخش كتاب براشون بصورت يك داكيومنت وورد ارسال بشه.

  تمبرهاي كارتوني




:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، خاطره، شاد زیستن، پند و اندرز،
:: برچسب‌ها: اميد, بهار, دار, فصل, قطع نخاع, مهره‌ اطلس,

نویسنده : تاریخ : جمعه 26 اسفند 1384 ارسال نظر(35)

مرگ

بيش از 100 نفر از هموطنان عزيزمان در حادثه‌ي سقوط هواپيماي ترابري ارتش در تهران جان به جان آفرين تسليم كردند. براي خانواده‌هاي اين عزيزان صبر و براي جان باختگان بهشت برين را طلب مي‌نمايم. اين حادثه‌ها تنها به دليل بي‌كفايتي و بي‌تدبيري بعضي‌ها كه باعث شدن دفاع مقدس به جنگ تحميلي و موشك باران شهرها و ... تبديل بشه بوجود ميآد. توي اون روزهاي موشك بارون تهران خونه‌ي ما توي خيابان مولوي در جنوب تهران بود. يه روز كه چندتا موشك پشت‌سرهم اومد توي فضاي تهران من و خواهر بزرگم رفتيم پشت‌بام منزل تا ببينيم كجا‌ها‌ي شهر موشك خورده, همون لحظه‌هاي اول ورودمون به پشت‌بام يه صدايي شبيه صداي آمبولآنس به ما نزديك ميشد, من با خودم گفتم: دمشون گرم چه سريع خودشون را دارن به محل حادثه ميرسونن؟!. يه دفعه احساس كردم يه چيز سياهي بالاي سرمون تو آسمونه, سرام را كه بالا بردم ديدم كه يه چيز دراز و كلفت داره تو آسمون از بآلآي سرمون به طرف زمين شيرجه ميآد. به خواهرم گفتم بشين زمين موشكه. ما پشت ديواري كه پشت‌بام خونه‌ي ما را از همسايه سوا مي‌كرد و نيم متر بيشتر نمي‌شد, نشستيم و موشك را با چشم دنبال ‌كرديم, موشك 20 متر دورتر از ما و توي پشت‌بام دوتا خونه اون‌ور تر فرود اومد. خوشبختانه پشت بام همسايمون كاه‌گلي و تير چوب بود و موشك عمل نكرد و من الآن در خدمت شما هستم. مرگ خيلي  به آدم نزديكه و هر كس هر لحظه ممكنه غزل را بخونه, پس بايد از تمام لحظه‌هايي كه در اون هستيم لذت ببريم.

پاورقي: لينك‌هايي از وب سايت مردمان:  خانواده و ازدواج, مد و مسائل زندگي , سلامتي و بهداشت , تغذيه و تناسب اندام , روشهاي موفقيت , انواع شخصيت , ذهن و موسيقي , روانشناسي رنگها , روشهاي كاهش استرس , راههاي "نه" گفتن , هنر متقاعد كردن , رنگ لباس مناسب

هرچه ديدي:surprise هيچي نگو(عكس)




:: موضوعات مرتبط: عقیده‌، خاطره،
:: برچسب‌ها: جنگ تحميلي, راههاي نه گفتن, روزهاي موشك بارون تهران, سقوط هواپيما, هنر, يه چيز دراز و كلفت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 18 آذر 1384 ارسال نظر(20)

نعمتي بنام ...

خوش خطي چه نعمت بزرگ و زيباييه. من از اول بد خط و كند نويس بودم الان هم كه ديگه بايد با دست چپ بنويسم بسيار بد خط‌ تر و كند نويس‌تر از گذشته شدم. توي همون سال‌ اول معلوليتم كه من به دليل جراحي زخم بستر پشتم 2 سال به روي شكم مي‌خوابيدم, خواهرم برام دفتر و خودكار و مداد ميآورد من را تشويق مي‌كرد كه خاطراتم را براي مجله‌ي شكار و طبيعت بنويسم تا خواهرم بعد بازخواني و پاك نويس اونها را براي مجله بفرسته. از اينجا بود كه من با دست چپ نوشتن را شروع كردم. اون موقع من تخت نداشتم و تشك اون موقع‌هاي من كه خوش‌خواب فنري بود روي زمين قرار داشت و من براي نوشتن خودم را مي‌كشيدم لب تشك در حالي كه طرف راست صورتم چسبيده به تشك بود و فاصله چشمم از دفتر به اندازه‌ي ارتفاع تشك بود با دست چپ توي دفتري كه روي زمين بود مي‌نوشتم. يه مقدار هم حل كردن جدول به من براي راه افتادن دستم كمك كرد. خيلي وقت بود كه نه چيزي مي‌نوشتم نه جدول حل مي‌كردم, تا اينكه 2 سال پيش يكي از دوستان اينترنتي شروع كرد به نامه‌ي سنتي نوشتن و فرستادن, جواب دادن به نامه‌هاي اون دوست هم تمرين بزرگ و خوبي بود براي نوشتن من. الان اگه بخوام يك صفحه كاغذ دفتري چيز بنويسم كم كم يك ربع طول مي‌كشه. اول يا آخر همه دست نوشته‌هام, حتما توضيح ميدم كه دست خط بد من به دليل اينكه دست راستم فلج شده و من با دست چپ مي‌نويسم. توي پرانتز بايد بگم كه همين توضيح خيلي كار راه بندازه.

 پاورقي: خيلي‌ها از اونچه كه دارن احساس رضايت نمي‌كنن, مثلا همين: خودكار دست گرفتن و تند تند نوشتنشون, اگه كسي يه بار مدل من نوشتن را آزمايش كنه اون وقت... .




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، شاد زیستن،
:: برچسب‌ها: احساس رضايت, تشك, خط, خوش, خوش‌خواب, روي شكم,

نویسنده : تاریخ : جمعه 27 آبان 1384 ارسال نظر(25)

كار ملانصرالديني

قبل عيد اومدم شيشه ي عينكم را پاك كنم كه فريم مبارك شكست.با خودم گفتم حالا از عينك روي تختم استفاده ميكنم تا اونور عيد برم عينك بگيرم. عينك روي تختم فقط دسته سمت راست را داره، چون من از طرف چپ تلويزيون نگاه ميكنم و دسته ي سمت چپ عينك اگه باشه ميمونه زير گوشم و ناراحتم ميكنه ،پس براي راحتي اون را باز كردم، البت ميشه در موقع نياز اون را با يه سوزن فرفره به عينك وصلش كرد. خلاصه بعد عيد رفتم اوپتومتري براي تعيين نمره ي چشم، نمره ي چشمم نيم نمره رفته بود بالا، به داداشم گفتم بيخياله لنز جديد برو و براي همين لنز هاي قديمي فريم نو بگير، داداشم رفت و يه فريم نو براي
لنز هاي قديمي گرفت و داد لنز ها را به عينك خوروندند و عينك را گرفت و آورد، وقتي كه آورد تازه پشيمون شدم كه چرا لنز نو نگرفتم پس دوباره داداشم را فرستادم كه لنز نو برام بگيره. حكايت من و اين عينكه شده حكايت اون يارو كه يه دكمه پيدا ميكنه ميره براش كت مي دوزه.

پاورقي : سپاس گزاري يا سپاس گذاري، كدام درسته ؟؟

فرهنگ فارسي عميد ميگه: گزاردن يعني ادا كردن، بجا آوردن، انجام دادن كاربرد: نمازگزار، خواب گزار، خدمت گزار، سپاس گزار

گذاردن يعني: گذاشتن، نهادن، چيزي را در جايي قرار دادن كاربرد: بنيان گذار، مين گذار، فرو گذار

ناشنوا دات كام
نگاهی به عشق و دوست داشتن




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: اوپتومتري, عينك, فرهنگ فارسي عميد, فريم, لنز, ملانصرالدين,

نویسنده : تاریخ : جمعه 16 اردیبهشت 1384 ارسال نظر(38)

طب حاشيه

يواش يواش داره هوا گرم و كولر ها روشن ميشه باد خنك كولر و سرماي زمستان باعث ميشه كه دست هاي من در قسمت هاي ساعد و بازو درد بگيره .براي پيشگيري از درد يه جفت آستين بافتني كه از كامواي نازك بافته شده دارم (از يكي از بوليزهام قيچيش كردم) كه در مواقع مورد نياز دستم ميكنم. اما بعضي وقت ها با آستين هم دستم درد ميگيره و
بعضي وقت ها هم تحمل درد دست هام برام سخت ميشه، براي آروم شدن دردم تنها راهي كه بهم جواب داده كاراته و بوكس درماني بوده، يعني اينكه در مواقع نياز با مشت و با تيزي قسمت پايين كف دست تمام قسمت هايي را كه درد ميكنن مورد هجمه اي درخور قرار ميدم. با اين روش ميتونم درد را فراموش كنم. اينجوري نوع ديگري از درد وارد بدنم ميشه و اوضاع مغز در قسمت درد شير تو شير ميشه و اين وسط من از آب گل آلود ماهيگيري ميكنم.
علم پزشكي به كساني كه از راه هايي چون طب سوزني و درمان با گياهان دارويي و هميوپاتي و كايروپركتي و ........ اقدام به درمان ميكنند طب حاشيه ميگه، يعني اينكه متخصص هاي پزشكي اعتقاد دارند كه اين شيوه هاي درمان بايد در كنار درمان اونها قرار بگيره و نه بجاي اون. احتمالا با كمي تحقيق روي كاراته و بوكس ميشه اين روش درمان را جزو يكي از  طب هاي حاشيه قرار داد. 

پاورقي : بچه ها از چيز هايي كه ميبين و ميشنون چه برداشتهايي كه نميكننند. شنيديد كه در مورد نگاه خواستگار ميگن: يه نظر حلاله. من بچه كه بودم در مورد جمله ي يه نظر حلاله فكر ميكردم: در مراسم خواستگاري آقا پسر براي آشنايي بيشتر با دختر خانم با اجازه ي بزرگترها با هم به خلوت ميرن و قبل از اينكه با هم به گفتگو بشينن اول لخت ميشن و همديگر را يه نظر سير نگاه ميكنن تا ببينن از هم خوششون مياد يا نه، اگه خوششون اومد اونوقت بقيه يه مراسم را ادامه ميدن. راستي براي يه عمر زندگي زوجين در كنار هم يه نظر حلاله ؟؟؟؟

 ناشنوایان کرج وشهرستانهای غرب تهران

وكيل باشي دات كام

صداي بنده و ....




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، طنز، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: خوششون اومد, درد دست, درمان, طب سوزني, كاراته و بوكس درماني, كايروپركتي, گياهان دارويي, لخت ميشن, مراسم خواستگاري, هميوپاتي,

نویسنده : تاریخ : جمعه 09 اردیبهشت 1384 ارسال نظر(32)

ملوان زبل

سلام به همه ي دوستان نزديك به لطف اينترنت ، واقعا آدم بايد شكرگزار خدا و كساني باشه كه اينترنت را در اختيار ما قراردادند،كه مهمترين اونها پدر و مادرمان هستند. دوستان نظر خودشون را نسبت به عكس من با لطف بي نهايت گفتند،از همه ممنون.اسمي كه من خودم براي اون عكس انتخاب كردم اينه: مرايا كري & ملوان زبل. اگه به آدرس اون عكس نگاه كنيد همين اسم را ميتونيد بخونيد. من مرايا كري خواننده ي شهير آمريكايي را بخاطر صداي بسيار زيبا و توانمندش و البت چهره ي گندميش خيلي دوست دارم. اين عكس را به اون دليل از سه عكس مختلف اديت كردم كه اولا به هم ميخوردند و دوما: بعلـــــــــه ديگه . و اما كمي در باره ي من در لباس ملواني : بايد عرض شود كه بنده اصلا سرباز نيروي دريايي نبودم. بنده سرباز سازمان صنايع دفاع بودم. محل خدمتم مجتمع تسليحاتي الحديد در تهران بود و شغلم: يك سال اپراتور دستگاه CNC عميق تراش براي سوراخ كاري لوله ي خمپاره و ميني كاتيوشكا بود و يك سال هم مامور كنترل كيفيت لوله ي توپ و .... بودم. اون روز ها كه من سرباز بودم داداش يكي از دوستان در نوشهر سرباز نيروي دريايي بود و وقتي كه ما يعني دوستان رفتيم شمال به محل خدمت داداش دوستمون رفتيم و مرخصيش را گرفتيم و با هم رفتيم لب دريا. تا اون لخت شد كه بره تني به آب بزنه من هم پريدم و لباس هاي او را پوشيدم و يك عكس در لباس ملواني گرفتم.

 پاورقي: مادرم ميگه عمه ي پيرش كه سالها پيش به رحمت خدا رفته ميگفته : دختر كه دستش رسيد به كيليد چراغ بايد شوهرش داد ؟!!؟ اين راست بوده و كاملا اجرا ميشده. اون قديما سيم كشي خانه ها با الان خيلي فرق ميكرده و معمولا كيليد و پيريزها را بسيار در ارتفاع ميگذاشتند تا فقط دست آدم بزرگ ها به اونها برسه و وقتي كه دست يه دختري به كليد برق ميرسيده ديگه اون وقت شوهر كردنش بوده.

آبادي وبلاگ داداشم در زمينه ي عمران و آبادي

وب سايت بي طرف و جامع و كامل و خبري در تمام زمينه ها

ترميم نخاع هاپو در كمبريج




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان،
:: برچسب‌ها: قديما, كنترل, كيفيت, مامور, ملوان زبل,

نویسنده : تاریخ : جمعه 02 اردیبهشت 1384 ارسال نظر(31)

در بيمارستان بخش آخر

همان شب اولي كه معلوم شد بايد در بيمارستان بستري بشم خواستم كه تشك خودم را از خانه به بيمارستان بيارند كه پشتم روي تشك هاي بيمارستان زخم نشه. تشكم را كه آوردند اون را گذاشتند روي تشكي كه روي تخت بيمارستان بود. اما چون تشك زيري مانع از تنفس تشكم ميشد پشتم به سرعت سياه شد و داشت رو به زخم شدن ميرفت ، بالاخره تشك زير تشكم را برداشتند و همه چيز عادي شد و من از زخم بستر گرفتن جستم. تمام روز هايي كه من در بيمارستان بودم خانوادم تا آخر وقت كنارم بودند، شب ها هم دو نفر كنار من در بيمارستان مي ماندند. در اورژانس دو پيرمرد را كه بين دنيا و برزخ گير كرده بودند ، تنقيه كردند كه هردو به رحمت خدا رفتند. توي بخش دكترم به پرستار ها گفت كه كاري كنيد كه بيمار شكمش كار كنه تا معلوم بشه كه خونريزي داره يا نه ، گفتم دكتر جون تنقيه كه تو كار نيست ؟؟ گفت نه، چطور مگه؟؟ گفتم: در اورژانس دو نفر را تنقيه كردن كه هردو به رحمت خدا رفتند. دكتر گفت حالا اين چه ربطي داره ؟؟ گفتم ربطش در زنده بودن و نبودنشه. آدم ها معمولا يك بار تولد را در بيمارستان تجربه مي كنند اما من خوشبخت بودم و امسال براي دومين بار تولدم را در بيمارستان تجربه كردم و صد البته خوشبخت تر بودم كه يكي از آن دو مرحوم اورژانس نبودم. چند روز پيش يه برنامه در مورد هپاتيت ب از راديو پخش ميشد كه تمام علامت هايي را كه دكتر متخصص برنامه براي هپاتيت برميشمرد را من در بيمارستان داشتم ولي هپاتيت نداشتم. بيخود نبود دكترها گيج مي خوردند. يه عراقي هم در بخشي كه من بودم بود . ميگفتن برادر زاده ي الحكيمه و موج انفجار گرفتدش. شايد همون بمب گذار اعزامي واحد مركزي خبر بوده كه من خبرش را داده بودم . يه بيمار ديگه هم بود كه گوش كم شنوايي داشت ، براي اينكه برنامه هاي تلويزيون را بشنوه صداي تلويزيون اطاقش را تا ته زياد ميكرد و صداي همه را در مياورد. از خوش شانسي من اطاق او روبروي اطاق من بود. توي اون بخش يه خانم پرستار خيلي مهربوني بود كه صدا و سيما و رفتارش خيلي شبيه آناهيتا همتي بود. اين خانم پرستار به همه ي بيمار ها انرژي ميداد و حال همه را جا مياورد. تنها صداي شادي كه از بيرون اطاق ميامد مال خانم ايران آهنگران پرستار مهربون بود. راستي الان كه بيشتر از يك ماه از به خانه اومدنم گذشته هنوز جاي آنژوكتي كه توي رگم بوده دردناكه، شبها دستم مثل چوب خشكي ميشه كه بخواهي خمش كني. بيمارستان پول دارو و درمان هيچي از ما نگرفت چون از طرف پدرم بيمه ي خدمات درماني نيروهاي مسلح هستم و بيمارستان بقية الله مال نيروهاي مصلح است اما براي اطاق يك تخته شبي 48 هزار تومان پياده شديم. هتل هاي 5 ستاره هم چنين پولي نمي گيرند. در نهايت از خانوادم براي همه ي ناراحتي هايي كه من برايشان به وجود آوردم پوزش ميخوام و همه ي عشقي كه خانوادم به پاي من ريختند هزار ميليون سال نوري ممنونم، البت همچنين از اقوام و دوستان و آشنايان و شما عزيز گرامي نيز بسيار بسيار ممنونم پسوند: لينكستانك

اول دفتر هدف من از وبلاگ نويسي عكسي كه در بك گراند دسك تاپ كامپوتر ماست وب سايت شخصي مهران مديري كلي آموزش در مورد نگفته هاي ويندوز و اينترنت




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان، تجربه‌،
:: برچسب‌ها: آزمايشگاه, آمپول ويتامينk, آنژوكت, انعقاد خون, بيمارستان, پرستار, پلاكت, تب و لرز, حس رضايتمندي, سونوگرافي, فاكتور هاي انعقادي, فشار خون, مغز استوخوان, هپاتيت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 21 اسفند 1383 ارسال نظر(18)

من در بخش

از كساني كه اين چند نوشته ي من ناراحتشان كرده كلي پوزش ميخوام ، اميدوارم كه زيبايي روزهاي پيش رو جبران ناخوشي هاي نوشته هاي من را بنمايد. دستور انتقال من به بخش كه طبقه ي 10 بود صادر شد . ساعت 12 من در يك اطاق سه تخته ي بخش بيماري هاي عفوني بودم . چون من بيرون روي داشتم ناراحت كردن بيمارهاي ديگه برام اعصاب خوردكن بود ، پس خواستم كه اطاق يك تخته به من بدهند ، با رابطه ساعت 18به اطاق مورد نظر كه روبه كوه پايه ي البرز عزيز بود انتقال يافتم . توي بخش اول اومدن و يه كارت زدن بالاي سرم كه آي بگوش و به هوش اين بابا هپاتيت داره .تزريق سرم و آمپول چرك خشك كن و آمپول ويتامين كا و پلاكت همچنان ادامه داشت يه كيسه خون هم به من زدند تا حسابي دوپينگم كرده باشند . من خودم با هپاتيت اصلا مشكلي نداشتم اما وقتي مي ديدم خانوادم از سردرگمي و نظر هاي مختلف كادر پزشكي دارن داغون ميشن حسابي اعصابم خورد ميشد،خلاصه كه يهو جوش آوردم و به يكي از پرستار ها گفتم اسم رئيس بيمارستان چيه كه مي خوام با اون دعوا كنم، آقاي پرستار مرتب سعي مي كرد من را آروم كنه و اسم و شماره ي رئيس بيمارستان را به من نده. پرستار كه ديده بود حرف من منطقي است جريان را با دكترم درميان گذاشته بود، فرداي اون روز دكتر خان آمد و پرونده ي من را كه اندازه ي يه مثنوي شده بود را براي بار چندم وارسي كرد. نتيجه اينكه دكتر رفته بود آزمايشگاه و از مسئول آزمايشگاه خواسته بود كه اون آزمايش خون من را كه گفته بود من هپاتيت دارم را دوباره آزمايش كنن، نتيجه كار برعكس قبل از آب در اومده بود، بله من ديگه هپاتيت نداشتم .با اين جواب رنگ به رخسار خانوادم برگشت و يه نفسي كشيدن و يه آبي خوردن . وقتي كه فهميدم مشكلي ندارم ديگه نگذاشتم به من چرك خشك كن و سرم بزنند و گفتم كه آنژوكتم را هم از دستم خارج كنند و البته به دكترم هم گزارش بدهند كه بيمار نسبت به دريافت دارو امتناع مي ورزد. دكتر هم گفته بود كه عيبي نداره بيمار قرص بخوره ، اما من قرص هم نخوردم . تا وقتي كه سرم داشم مرتب 2 درجه تب داشتم همين تب هم بيشتر دكتر ها را گيج كرده بود اما وقتي كه نگذاشتم به من سرم بزنند تب هم قطع شد . وقتي كه به گذشته فكر كردم ديدم كه مشكل تب من از سرم بوده ، اين هم از عجايب خلقت بدن من ؟!!؟ . خلاصه بعد از قطع خونريزي و مطلوب شدن تمام اجزاي خونم دكترم براي ماس مالي نمودن گند آزمايشگاه بيمارستان كه به من انگ هپاتيتو بودن زده بود و براي اينكه خودش هم كم نياورده باشه گفت: آقا شما سو تغذيه مفرط داري . برات ويتامين مينويسم كه بايد بخوري. به دكترم گفتم بخدا من وقتي كه سالم هم بودم همين بودم كه الان هستم، اگر هم ضعف خوني دارم براي آدمي مثل من كه قطع نخاع هست و نميتونه حركت كنه طبيعي ست. دكتر متخصص مجاري ادرار هم من را ويزيت كرد و بالاخره در روز 19 بهمن از بيمارستان مرخص شدم و در شرايطي كه از آسمان داشت بشدت برف شادي مي باريد به خانه آمدم . اون شب تا صبح برف شادي اومد و صبح 30 سانتي روي زمين اثر شادي آسمان بجا مونده بود. پاورقي : لينكستانك

برج ميلاد برداشتي آزاد از اين برج در لاس وگاس است نماي نزديكش فكر ميكنيد اون بالاي بالاش كه مثل آنتنه چه ميكنند آموزش كنترل جيميل با اوتلوك اكسپرس يا آموزش دریافت e mail با Gmail از طریق Outlook Express




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان،
:: برچسب‌ها: آزمايشگاه, آمپول ويتامينk, انعقاد خون, بيمارستان, پرستار, پلاكت, تب و لرز, حس رضايتمندي, سونوگرافي, فاكتور هاي انعقادي, فشار خون, مغز استوخوان, هپاتيت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 14 اسفند 1383 ارسال نظر(18)

در اورژانس

من بهتر از قبل هستم اما هنوز كامل كامل ، خوب و بي مشكل نشدم. اينبار اول پاورقي را بخوانيد: همونطور كه متوجه شديد اين وبلاگ و بقيه ي وبلاگ هايي كه نويد عزيز درست كرده چند روزي مشكل داشتند، دست نويد عزيز و پرتلاش درد نكنه براي رفع مشكل مستاجراش و تمام حمايتي كه از ما ميكنه. بايد بگم كه ايميلم هم مشكل دار شده و چند روزي ميشه كه نميتونم ايميل هام را بگيرم، پس از دوستان ايميلي پوزش ميخوام كه نميتونم جوابشون را در وكنم.

 ميدونم كه خوندن شرح اونچه كه بر يه بيمار در بيمارستان گذشته براي خيلي ها جالب نيست، اما حتما براي دوستاني كه مثل خود من هستند آموزنده است و در ضمن ميتونه براي دوستان سالم باعث حس رضايتمندي از سلامتيشون بشه ، پس به اميد تندرستي و شادكامي شما. روزي كه من را به بيمارستان بردند عيد غدير بود و روز تعطيل، آمبولانسي كه من را به بيمارستان رساند و بقيه ي آمبولانس ها همشون خصوصي هستند. آمبولانسي در بيمارستان براي انتقال من 50 هزار تومان خواسته بود. در بيمارستان من را به اورژانس بيمارستان بردند اول از من شرح حال گرفتند بعد فشار خون و درجه ي تب. تب نداشتم و فشار خون هم اصلا نداشتم. اولين كار پرستارها گرفتن خون براي آزمايشگاه بود بعد يه آمپول ويتامين كا براي تسريع انعقاد خون به من زدند و بعد آمپول ضد تهوع و بعد سرم قندي نمكي و بعد سوند شستشوي مثانه به من زدند. چون خونريزي من بند نميآمد 4 كيسه پلاكت هم به من زدند تا زودتر خونريزي قطع بشه. به دليل اينكه خون زيادي از من رفته بود رنگم بسيار زرد شده بود اين بود كه همه فكر كرده بودند من هپاتيت دارم و به اون دليل هم خونريزي كردم. جواب آزمايش خون من هم كه از آزمايشگاه اومد گفته بود كه بيمار هپاتيت ب داره. حالا از اين طرف من بشدت تب و لرز كرده بودم و ضربان قلبم هم رفته بود روي 120. يكي فكر مي كرد كه تب و لرز از پلاكت ها بوده، يكي مي گفت كه از ميكروبه ، يكي مي گفت كه از هپاتيته. راستش اين جريان تب و لرز و تند شدن ضربان قلبم هر بار كه رفته بودم بيمارستان يقم را گرفته بود (بعدا فهميدم كه تب و لرز من از سرم قندي نمكيه) دوباره آزمايش خون ازم گرفتن اين دفعه هپاتيت نداشتم ولي فاكتور هاي انعقادي نداشتم پس دوباره 4 كيسه پلاكت به من زدند. مرتب آمپول چرك خشكن توي رگم ميزدن كه باعث شده بود كه توي گلو و بينيم زخم بشه. صدام دورگه و خروسكي شده بود آب خوردن برام بسيار درد ناك شده بود. خونريزيم همچنان ادامه داشت همه مونده بودند كه من چمه !؟! سونوگرافي اول هم چيز خاصي نشان نداد جز يه سنگ سفراي 7ميليمتري. به دليل اونكه همچنان تب و لرز داشتم دكترم سه احتمال در مورد من داده بود: اول هپاتيت ب دوم ميكروبي ناشناخته و سوم كه برميگشت به عدم انعقاد خونم كه نتيجش با نمونه گيري از مغز استوخوان بايست مشخص ميشد. خلاصه بعد 48 ساعت خونريزيم كمي كم شده بود. و دستور انتقال من را به بخش دادند. در 48 ساعتي كه در اورژانس بودم بيشتر از 5 ساعت نتونستم بخوابم. در اورژانس حتي يك لقمه نان هم به من ندادند كه بخورم. ماجرايم در بخش باشه براي بعد.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، احوالات من، خاطره، پزشکی و درمان،
:: برچسب‌ها: آزمايشگاه, آمپول ويتامينk, انعقاد خون, بيمارستان, پرستار, پلاكت, تب و لرز, حس رضايتمندي, سونوگرافي, فاكتور هاي انعقادي, فشار خون, مغز استوخوان, هپاتيت,

نویسنده : تاریخ : جمعه 07 اسفند 1383 ارسال نظر(16)

چاقي و لاغري

يه روزي كه سوار ماشين شده بودم راننده ي ماشين به من گفت: مشدي چقدر تو لاغري؟!؟ يكم غذا بخور، ميدوني اگه مامورهاي مبارزه با مواد مخدر تورو ببينند حتما بازداشتت مي كنن. يه نگاهي به راننده انداختم ديدم شكمش افتاده بين پاهاش تقريبا روي فرمون ماشين. واقعا كه خوشبحال اون كسايي كه آب هم ميخورن تپل مپل و چاق و چله و گامبو ميشن. نه؟؟ به آقاي راننده گفتم: آقا به خدا تمام روغن غذاهامون را من ميخورم اما چه كنم كه يك گرم وزن هم اضافه نمي كنم. به اون بنده خدا گفتم : خوب بود از ترس چاق شدن هميشه حسرت حسابي و سير و پرو پيمون غذا خوردن را مي كشيدم. حالا خيالم راحته كه بي دردسر هرچي بخواهم ميخورم و مي آشامم و البت زياده روي هم نمي كنم. معمولا بيشتر كساني كه تحركشان كم ميشه و يك جا نشين ميشن مثل ويلچري ها راننده ها و كارمند ها گلابي گونه ميشن. نميگم ميرن توي صورتشون سيليكون كارمگذارند و گونه دار ميشن ها، ميگم شكم و باسنشان به شكل گلابي ميشه. اووو اين هم فكر خوبيه هآاااا من هم برم يك مقداري سيليكون روي صورت و سينه ها و شكم و باسنم بكارم شايد كمي تپل بشم. اونطوري ديگه مامورها من را بازداشت نميكنن. پسرفت:معمولا اينطوريه كه وقتي يه نظامي وزير يا رئيس جمهور يا شاه ميشه براي نمايش قدرت و جذبه ي بشتر (شايد هم براي كلاس) با همان لباس نظامي در تمام مجامع حضور پيدا ميكنه. وزير دفاع ايران جناب آقاي شمع خاني هم دقيقا همين كار را مي كنند. حالا فرض كنيد شهردار تهران رئيس جمهور شوند! اونوقت حتما ايشان با كت و شلوار سر هم نارنجي خواهند گشت.




:: موضوعات مرتبط: بهداشت و سلامت، عقیده‌، احوالات من، خاطره،
:: برچسب‌ها: تپل مپل, چاق و چله, گامبو, لاغري, مبارزه با مواد مخدر,

نویسنده : تاریخ : جمعه 09 بهمن 1383 ارسال نظر(15)

اكابر سالي واحدي

آدم از كي ميتونه توقع راستي داشته باشه وقتي كه نظام آموزش و پرورش ما بر اساس چاخان است. مگه نميگن نظام آموزشي: سالي، واحدي . يعني اينكه آدم در طي يك سال فقط يك واحد درس بخواند. با توجه به اين مطلب داداشم سرم را گول ماليد كه: بيا ادامه تحصيل بده اصلا سخت نيست تو ميتوني و..... . دادشم به من گفت كه: اسمت را در كلاس اكابر سالي واحدي مينويسي و غير حضوري درس ها را مي خواني و ميري امتحان ميدي. از شما چه پنهان من هم با خيال اينكه: سالي، واحدي درس خواهم خواند خام شدم و قبول كردم كه ادامه تحصيل بدهم. داداشم كه كتاب هاي اكابر را كه گرفت و آورد ديدم كه چقدر چيز بلد نيستم. با خودم گفتم اشكال نداره حالا من سال ها وقت دارم و هر سال واحدي از اين درس ها را ميخوانم و امتحان ميدهم و قبول ميشوم. پري روز كه داداشم آمد خانه گفت كه براي دست گرمي اول كار 10 واحد درس داري كه بايد در نصف سال بخواني و (در دي ماه) امتحان بدي. اين يعني سالي 20 واحدي. سالي واحدي كجا و سالي 20 واحدي كجا. آخه من كه كامپيوتر نيستم. اينطوري فكر ميكنم بهتر باشه كه يا هرچه زودتر ترك تحصيل كنم يا حداقلش اينكه بايد خاله بازي اينترنتي را به حداقل برسانم، پيشنهاد شما چيه؟؟ پسينه: روزنامه ي همشهري پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۳ را خوانديد من توش بودم هآاااااا:-))




:: موضوعات مرتبط: احوالات من، خاطره، طنز،
:: برچسب‌ها: آموزش و پرورش, اكابر, غير حضوري,

نویسنده : تاریخ : جمعه 29 آبان 1383 ارسال نظر(8)



تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آشنایی با یک معلول قطع نخاع مي باشد.